هوا بارونی بود و مردی تنها در کوچه های شهر لندن پیاده روی می کرد زیرا راه رفتن در باران را دوست داشت ولی این تنها دلیلی نبود که آن مرد در خیابان بود و به سوی مقصدی در حال رفتن بود. دلیل دیگر آن این بود که بزرگترین جادوگر قرن از آن مرد یعنی پرفسور ویکتور خواسته بود که در ساعت 12 به میدان گریمالد بیاید و منتظر دامبلدور باشد. پرفسور می توانست با یک غیب و حاضر شدن خود را به آن جا برساند ولی حیفش می آمد که در این شب بارانی پیاده روی نکند.
بالاخره در ساعت 11:45 به مقصد رسید.روی یکی از نیمکت های سالم آن میدان نشست و منتظر دامبلدور شد. او اصلا" نمی فهمید که چرا دامبلدور در چنین مکان کثیفی با او قرار گذاشته بود بازه علاوه بر کثیف بودن آن جا اشتباهی هم در پلاک های آن جا وجود داشت, ابتدا پلاک 11 بود و سپس پلاک 13 ولی بین این دو پلاک 12 دیده نمی شد. او که از موضوع و از اشتباه ماگل ها خنده اش گرنته بود ناگهان با اتفاق عجیبی روبه رو شد. خانه های شماره 11 و 13 کنار رفتند و خانه ی شماره 12 مثله یک بادکنک که انگار باد شده است از وسط به دو طرفین باز شد و چند لحظه بعد دامبلدور که در استانه ی در ایستاده بود او را به داخل دعوت کرد.
پرفسور که خیلی تعجب کرده بود وارد خانه شد.
در محفل ققنوس:
پرفسور در حالی که از تعجب به در و دیوار این خانه ی عجیب نگاه می کند از دامبلدور میپرسد: اینجا کجاست؟ و شما با من در این وقت شب اوم هم این جا چه کار داشتید؟
دامبلدور می گوید : برای توضیح دادن سوال اولی کلی وقت داریم اما جواب سوال دومت...
پرفسور که کمی خسته بود با بی تابی گفت: خوب
دامبلدور که عجله و خستگی را در چشمان پرفسور ویکتور دید گفت:اول بشین و کمی خستگی در کن تا من بهت یک چای خوب بدهم.
پرفسور ویکتور پس از خوردن چای گفت : آقا چاییتون چیه انقدر خوشمزست؟
دامبلدور که برای به یاد آوردن اسم چایی کمی فکر کرد بالاخره گفت: نمیدونم کمی صبر کن. و مقداری پودر فلو از گنجه برداشت و داخل شومینه ریخت و گفت: منزل حمید. سپس گفت حمید اسم این چایی که برای من فرستادی چیه؟
حمید هم در پاسخ گفت: چایی تبر... { خودتون که میدونید در ضمن اگر من اسمشو می نوشتم نوعی تبلیغ برای سایت می شد}
دامبلدور در حالی که خوشحال سرش را از شومینه در آورد اسم آن چایی را به پرفسور گفت.
پرفسور که دیگر خسته نبود از دامبلدور پرسید : خوب حالا با من چی کار داشتی؟
دامبلدور در پاسخ گقت: آهان داشت یادم میرفت همه میدانند که بعد از من و ولدمور...
پرفسور در حالی که ترسیده بود گفت : خدای من اسم او را نبرید.
دامبلدور بدون توجه به گفته های او ادامه داد: تو بهترین جادوگر هستی و بهترین ارور شناخته شده من ازت یک خواهشی دارم و اونم اینه که تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه رو تدریس کنی.
پرفسور با خوشحالی به انجام این کار پرداخت
دامبلدور که خوشحالی را از حرکات موزون پرفسور ویکتور دید گفت: پس موافقی؟
پرفسور که خیلی خوشحال بود گفت: خوب معلومه که موافقم.
دامبلدور با ناراحتی گفت: می خواهم وقتی که من توسط اسنیپ کشته شدم تو از هری مواظبت کنی. آیا قبول میکنی؟
پرفسور با حیرت گفت: وقتی کشته شدید؟ شما از کجا می دانید که قراره توسط اسنیپ کشته شوید؟
دامبلدور با ناراحتی گفت: اینکه کاری نداره فقط کافیه با موبایل یک زنگ بزنی به رولینگ و بپرسی که آخر داستان برات چه اتفاقی می یوفته.
پرفسور با خوشحالی: اینجا تلفن دارید؟
دامبلدور با تعجب پرسید : چرا؟
پرفسور با بی قراری پاسخ داد: چون می خواهم به رولینگ زنگ بزنم و سر نوشتمو ازش بپرسم
دامبلدور با لبخند گفت : اونکه به تو جواب نمی ده
پرفسور در حالی که عصبانی شده بود پرسید : پس چرا به تو جواب میده؟
دامبلدور در حالی لبخند می زد گفت: چون من پدر بزرگشم
پرفسور ویکتور

: پس اگه پدر بزرگشی پس چرا شما را می کشه؟
دامبلدور در حالی که در چشمانش غم دیده می شد پاسخ داد : تا بعدا" این ولدمورت بچه ننه هی نگه تو پارتی بازی کردی.
_خوب داشتم می گفتم می خوام وقتی من مردم و مک گوناگل مدیر هاگوارتز شد تو هم سرپرست گروه گریفیندور شوی و از هری مواظبت کنی و حتی جانت را برای نجات جان او به خطر بیاندازی. آیا موافقی؟
پرفسور ویکتور کمی فکر کرد و گفت : بله اما به یک شرطی.
دامبلدور با تعجب پرسبد : چه شرطی؟
پرفسور با خوشحالی گفت : من از جیمز { ویکتور و جیمز با هم خیلی صمیمی بود البته بعد از دوران مدرسه} شنیده بودم که اون در محفلی به نام محفل ققنوس فعالیت می کرده که در آن مرگ خوارهای زیادی را می کشتید و چون من هم عاشق کشتن مرگ خوارها میخواستم عضو این محفل بشم و شنیده بودم که رییس این محفل هم شما هستید آیا اجازه میدهید من وارد این محفل بشم؟
پرفسور کمی فکر کرد و سپس گفت: من که موافقم فقد باید نظر چو چانگ را هم بپرسم چون برای عضو گیری در این محفل من با اون مشورت می کنم. باشه؟
پرفسور ویکتور پاسخ داد: بله حتما" با چو چانگ مشورت کنید چون هر چه نباشد اون باید بگوید که چه کسی در محفل باشد یا نباشد{ دارم پاچه خواری می کنم

}
امیدوارم که از خواندن آن لذت برده باشید
در ضمن من هم در آن مطلب طنز گذاشتم و هم جدی که امیدوارم از این کار من لذت برده باشید

هوم پاچه خواری کافی نیست باید یه خورده هم زیرمیزی بدی
-----
پرفسور با خوشحالی: اینجا تلفن دارید؟
دامبلدور با تعجب پرسید : چرا؟
-----
در این قسمت"چرا" درست نیست..بهتره بگی "چطور"
این قسمت حمید باحال بود..بسی حالیدم
طنز خوبی بود!
یه چیز دیگه اینکه دو شخصیت پستت هردو پروفسورن! و وقتی مینویسی "پروفسور گفت" و بعدش دوباره همینو تکرار میکنی یه خورده گنگ میشه اگه اسماشونو بذاری بهتره.
بله از این به بعد جی کی دامبلدور کتاب هری پاترو خواهد نوشت! بدبخت سر این کتاب اسمشم عوض شد
چه میکنه این هری پاتر!
و یک مشکل کتابی! جیمز که رازدار محفل نبوده! پس نمیتونسته در مورد محفل به وکتور حرفی بزنه!
فعلا تایید نشد ولی به جرئت میتونم بگم اگه کمی سعی کنی بهتر از این هم میتونی بنویسی و اونوقت تایید میشی!