جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] کارگاه داستاننویسی
هرميون با چشماني خيس جلوي اسنيپ كه روي زمين افتاده بود ايستاده بود داشت ارزو ميكرد كاش هرگز با هري و رون به انجا نيومده بود
(((((((((((((((((((((((((((((برگشت به عقب))))))))))))))))))))))))))
هري در كنار رون و هرميون ايستاده و مشغول صحبت كردن در باره ي كلاس تغيير شكل بود و اينكه تكاليف خيلي زياد است و هرميون در نوشتن ان بايد به هري كمك كند كلاس بعدي دفاع در برابر جادوي سياه بود كه اسنيپ ان را تدريس ميكرد هري اهي كشيد و از اينكه اسنيپ به ارزوي ديرينه ي خود يعني تدريس اين درس رسيده بود ناراحت و نگران بود.
وارد كلاس شدند عكسهايي كه اسنيپ با ان كلاس را تزيين كرده بود با تاريكي كلاس اميخته و ترس را در دل هر شجاع دلي جاي ميكردند
باز هم مثله هميشه صحبتهاي اسنيپ هري را كسل كرد هري فقط در كلاس هرميون را پيدا كرد كه با دقت به صحبتهاي اسنيپ گوش ميداد حتي دراكو هم ديگر در جاي خود ارامو و قرار نداشت
هري كه حال رون را بهتر از خود نيافت با او مشغول صحبت در مورد كوئيديچ و تكاليف تغيير شكل شد
اسنيپ نگاه گزنده اي به انها نگاه كرد و با نجوا گفت:
جناب هري پاتر ميتونيد در مورد نفرين اكسونوس براي ما توضيح بديد اخه در مجلات خوندم خيلي خوب در مورد نفرينهاي سياه ميدونيد
هري با همان جسارت قبل بلند شد و با نجوا گفت:پروفسور جواب اين سوال رو نميدونم
اسنيپ نگاه معني داري به او كرد و سريع نگاهش را از او به كلاسي كه در حال خنديدن بود انداخت خنده كلاس دوام زيادي نداشت و زود قطع شد
اسنيپ با لبخندي به گوشه لب كفت:10 امتياز از گريفندور كم
و بلافاصله اضافه كرد:مثله پدرت استعداد زيادي داري در كم كردن امتياز از گروهت شايد همينا باعث شده كه گريف الان گروه چهارم باشه جناب پاتر
دوباره كلاس منفجر شد.!
اما اين دفعه بيشتر دانش اموزان اسلايتريني و كساني كه گرايشي به نيروي سياه و بد داشتند خنديدند.
هرميون با نگراني دست هري را گرفته بود تا كاري كه فكر ميكرد ميخواهد انجام بده را انجام نده.!
هري نشست و ساكت ماند و كمي بعد دوباره با رون و هرميون در مورد رفتار اسنيپ با عصبانيت شروع به سخن گفتن كرد
اين دفعه اتفاق بدي افتاد وقتي هري سر بلند كرد اسنيپ را ديد
10 امتياز ديگر هم از گيريفندور كم شد.!!
در اخر كلاس وقتي همه خارج شدند اسنيپ گفت:جناب پاتر درست مثله پدرت ابله هستي و جاي هيچ چيزي را نميدوني.!!
اين حرف اسنيپ همچون اب يخي بر پيكره داغ او بود
اسنيپ با ارامش از كنار او گذشت هري چوبدستييش را به سمت او گرفت و گفت:كروشيو
اسنيپ كمي به خود پيچيد!!
هري درد نفرين را پس از مدتي شكنجه از اسنيپپ دريغ كرد .!اسنيپ بيهوش روي زمين افتاده بود و هرميون از اتفاق افتاده داشت گريه ميكرد . هرميون با چشماني خيس جلوي اسنيپ كه روي زمين افتاده بود ايستاده بود داشت ارزو ميكرد كاش هرگز با هري و رون به انجا نيومده بود بلاخره اهل مدرسه جمع شدند هيچ كس نميتوانست بعد را پيش بيني كند
(((((((((((((((((((((((((((((برگشت به عقب))))))))))))))))))))))))))
هري در كنار رون و هرميون ايستاده و مشغول صحبت كردن در باره ي كلاس تغيير شكل بود و اينكه تكاليف خيلي زياد است و هرميون در نوشتن ان بايد به هري كمك كند كلاس بعدي دفاع در برابر جادوي سياه بود كه اسنيپ ان را تدريس ميكرد هري اهي كشيد و از اينكه اسنيپ به ارزوي ديرينه ي خود يعني تدريس اين درس رسيده بود ناراحت و نگران بود.
وارد كلاس شدند عكسهايي كه اسنيپ با ان كلاس را تزيين كرده بود با تاريكي كلاس اميخته و ترس را در دل هر شجاع دلي جاي ميكردند
باز هم مثله هميشه صحبتهاي اسنيپ هري را كسل كرد هري فقط در كلاس هرميون را پيدا كرد كه با دقت به صحبتهاي اسنيپ گوش ميداد حتي دراكو هم ديگر در جاي خود ارامو و قرار نداشت
هري كه حال رون را بهتر از خود نيافت با او مشغول صحبت در مورد كوئيديچ و تكاليف تغيير شكل شد
اسنيپ نگاه گزنده اي به انها نگاه كرد و با نجوا گفت:
جناب هري پاتر ميتونيد در مورد نفرين اكسونوس براي ما توضيح بديد اخه در مجلات خوندم خيلي خوب در مورد نفرينهاي سياه ميدونيد
هري با همان جسارت قبل بلند شد و با نجوا گفت:پروفسور جواب اين سوال رو نميدونم
اسنيپ نگاه معني داري به او كرد و سريع نگاهش را از او به كلاسي كه در حال خنديدن بود انداخت خنده كلاس دوام زيادي نداشت و زود قطع شد
اسنيپ با لبخندي به گوشه لب كفت:10 امتياز از گريفندور كم
و بلافاصله اضافه كرد:مثله پدرت استعداد زيادي داري در كم كردن امتياز از گروهت شايد همينا باعث شده كه گريف الان گروه چهارم باشه جناب پاتر
دوباره كلاس منفجر شد.!
اما اين دفعه بيشتر دانش اموزان اسلايتريني و كساني كه گرايشي به نيروي سياه و بد داشتند خنديدند.
هرميون با نگراني دست هري را گرفته بود تا كاري كه فكر ميكرد ميخواهد انجام بده را انجام نده.!
هري نشست و ساكت ماند و كمي بعد دوباره با رون و هرميون در مورد رفتار اسنيپ با عصبانيت شروع به سخن گفتن كرد
اين دفعه اتفاق بدي افتاد وقتي هري سر بلند كرد اسنيپ را ديد
10 امتياز ديگر هم از گيريفندور كم شد.!!
در اخر كلاس وقتي همه خارج شدند اسنيپ گفت:جناب پاتر درست مثله پدرت ابله هستي و جاي هيچ چيزي را نميدوني.!!
اين حرف اسنيپ همچون اب يخي بر پيكره داغ او بود
اسنيپ با ارامش از كنار او گذشت هري چوبدستييش را به سمت او گرفت و گفت:كروشيو
اسنيپ كمي به خود پيچيد!!
هري درد نفرين را پس از مدتي شكنجه از اسنيپپ دريغ كرد .!اسنيپ بيهوش روي زمين افتاده بود و هرميون از اتفاق افتاده داشت گريه ميكرد . هرميون با چشماني خيس جلوي اسنيپ كه روي زمين افتاده بود ايستاده بود داشت ارزو ميكرد كاش هرگز با هري و رون به انجا نيومده بود بلاخره اهل مدرسه جمع شدند هيچ كس نميتوانست بعد را پيش بيني كند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/4/4 11:34:12
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/4/4 11:34:16
ویرایش شده توسط ادريان پیوسی در 1385/4/4 11:34:16
جزئیات کاربر

آنتیا:
دامبلدور وندش را تکانی داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. ناگهان نوری نقره ای رنگ از نوک وندش خارج شد و به درون قفل در رفت و لحظه ای بعد، در باز شد
این توضیح اول داستان کاملا اضافیه معمولا چیزهایی ارزشی توصیف دارن که در صورت توضیح ندادنشون برای خواننده شبهه به وجود بیاد در حالی که باز شدن در توسط یک جادوگر یک چیز عادیه
هری آنچه را که می دید باور نمی کرد. اتاق بسیار بزرگ بود؛ به اندازه ی سالن غذا خوری هاگوارتز، پر از پنجره و بسیار نورگیر. و هر گوشه ی آن کتابی یافت می شد، یعنی تقریبا یک کتابخانه ی عظیم بود!
نگاهی به هرمیون انداخت و و متوجه شد که او هم به اندازه ی خودش متعجب شده است.
توصیف این قسمت مناسب و لازم بود
پروفسور دامبلدور با خشنودی به هری گفت:
_ هری!... برو داخل!... شما هم بفرمایید تو دوشیزه گرنجر...
اینجا خیلی بهتر بود مینوشتی
دامبلدور با خوشرویی گفت
برید داخل ........ یالا بچه ها ( میتونی قسمت دوم رو هم ننویسی)
پروفسور دامبلدور زمانی گفته میشه که نوشته از زبون یکی از بچه ها باشه وقتی سوم شخص یک ماجرا رو بیان میکنه بگی دامبلدور خیلی بهتره
هری و هرمیون با قدمهایی آهسته پا به درون آن تالار با شکوه گذاشتند. دیوارها پر از نقش و نگارهای قدیمی بود، میزهای بزرگ و مجللی در وسط تالار قرار داشت که از شدت تمیزی برق می زدند. کف تالار هم تمیز بود و حسابی برق انداخته شده بود
این توصیف لازم نبود ولی به نوشته لطمه هم نمی زنه در واقع یک توصیف اضافی زیبا
البته اخرش ور خراب کرده بودی بهتر بود مینوشتی
میزهای بزرگ و مجللی در وسط تالار قرار داشت که از شدت تمیزی برق می زدند. کف تالار هم حسابی برق انداخته شده بود
دوبار استفاده از تمیز بود جالب نیست
و بعد آنها در فضایی بدون خلا پشت تابلو شناور شده بودند
فضایی بدون خلا یعنی چی؟
_ درسته دوشیزه گرنجر... اما کتابهای مرلین به خاطر افسونهای خطرناکی که روی خواننده اجرا می کنند، اصلا نباید خونده بشن
اینجا هم این طوری مینوشتی بهتر بود
_ درسته دوشیزه گرنجر... اما کتابهای مرلین استثنا هستند افسون های خطرناکی روی اونها وجود داره
بعد از این جمله هرمیون نباید اینقدر خونسرد عمل کنه
هرمیون بینی اش را خاراند و با خنده کتاب مرلین را بر روی میز قرار داد
اینجا هم که به نبود رون اشاره کردی خوب از آب درنیومده بود یک نموره ارزشی بود
جز اقای ویزلی که در تمرین کوییدیچ مصدوم شده بودند،
کل موضوع جالب نبود اما اینکه اونجا خونه ی دامبل باشه چرا و چون موضوع جالب و باور پذیر نبود به نوشته ضربه زده بود
درجه ی عینکش چقدر بالا خواهد رفت؟!
تا حالا نشنیدم بگن درجه معمولا میگن نمره
سامانتا:
منم امیدوارم دیگه داستانای به این بلندی ننویسی
اول از همه بلندی داستان باعث شده بود خواننده خسته بشه
دوم موضوع داستان بود که کم منطق و غیر قابل قبول بود( اگه هدف به دست آوردن هورکراکسه چرا دامبل خودش نرفت و هرمیون رو به همراه هری فرستاد)
سوم اشکالای فوق العاده زیاد گرامری بود مثل
به فضاي تاريك در آن طرف چشم دوخته بودند.
به فضای تاریک ان طرف در چشم دوخته بودند(این بهتره)
حالا آنها به اينجا در قلعه فرانكشتاين قرار بود بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند
قرار بود انها در اینجا در قلعه ی فرانکشتاین بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند
وقتي آن تمام آن دو را در برگرفت
وقتی شنل هر دوی آنها رو در بر گرفت
به طور آنچه نقشه نشان مي داد
آن طور که نقشه نشان می داد
و خیلی مثال های دیگه
چهارم فکر میکنم گری بک گرگینه بود نه خون آشام
پنجم : توی کل داستانت هر وقت خواسته بودی یک موجود وحشتناک رو به تصویر بکشی نوشته بودی خون آشام کلا استفاده ی به کرات از یک فاکتور باعث بی تاثیر شدن اون میشه
سبک نگارشیت وقتی داستان رو به زیادی گذاشت خسته کننده شد درسته که بعضی جاها از جملات قشنگی استفاده کرده بودی ولی خیلی جاها این طور بیانت باعث شده بود به نوشتت ضربه وارد بشه
نوشته ی دومت به مراتب از اولی قوی تر بود به چند دلیل
طولانی نبود
منطقی تر بود
جملات قشنگش بیشتر از جملات نامناسبش بودند مثل
بعدها هيچ كس نفهميد كه رونالد ويزلي چگونه انتقام گرفت!!!
من بايد برم.زخمي هاي زيادي رو آوردن.....خانواده هاي اكثر اونا حداقل به اندازه شما خوش شانس نبودن!
فقط یک مشکل بزرگش این بود که به حالت خاص هرمیون توی عکس اشاره نشده بود
کارکاروف:
دوست من داستانت یک داستان ضعیف بود
منطق داستان فوق العاده پایین بود ( اگر داستان منطق نداشته باشه خواننده رو خسته و گیج میکنه)
تا حدی بچه گانه نوشته شده بود و بیشتر شبیه به یک رول اشتراکی بود
چیزایی مثل کد ده رقمی برای در و یک تونل هزار متری
همراه نشدن دامبلدور با بچه ها در ماموریت به این خطرناکی و مهمی و فرار فوق العاده راحت اونها از دست مرگ خوارا همه باعث شده بود نوشته ضعیف باشه
امدیوارم با این حرفا نا امید نشی و سعی در بر طرف کردن اشکالاتت بکنی
رولاندا
بعدا در موردش حرف میزنم ولی همین قدر بدون خوب نوشته بودی
نمایش نامه ی منتخب این هفته پست آنیتاست
*************************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس جدید
دامبلدور وندش را تکانی داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. ناگهان نوری نقره ای رنگ از نوک وندش خارج شد و به درون قفل در رفت و لحظه ای بعد، در باز شد
این توضیح اول داستان کاملا اضافیه معمولا چیزهایی ارزشی توصیف دارن که در صورت توضیح ندادنشون برای خواننده شبهه به وجود بیاد در حالی که باز شدن در توسط یک جادوگر یک چیز عادیه
هری آنچه را که می دید باور نمی کرد. اتاق بسیار بزرگ بود؛ به اندازه ی سالن غذا خوری هاگوارتز، پر از پنجره و بسیار نورگیر. و هر گوشه ی آن کتابی یافت می شد، یعنی تقریبا یک کتابخانه ی عظیم بود!
نگاهی به هرمیون انداخت و و متوجه شد که او هم به اندازه ی خودش متعجب شده است.
توصیف این قسمت مناسب و لازم بود
پروفسور دامبلدور با خشنودی به هری گفت:
_ هری!... برو داخل!... شما هم بفرمایید تو دوشیزه گرنجر...
اینجا خیلی بهتر بود مینوشتی
دامبلدور با خوشرویی گفت
برید داخل ........ یالا بچه ها ( میتونی قسمت دوم رو هم ننویسی)
پروفسور دامبلدور زمانی گفته میشه که نوشته از زبون یکی از بچه ها باشه وقتی سوم شخص یک ماجرا رو بیان میکنه بگی دامبلدور خیلی بهتره
هری و هرمیون با قدمهایی آهسته پا به درون آن تالار با شکوه گذاشتند. دیوارها پر از نقش و نگارهای قدیمی بود، میزهای بزرگ و مجللی در وسط تالار قرار داشت که از شدت تمیزی برق می زدند. کف تالار هم تمیز بود و حسابی برق انداخته شده بود
این توصیف لازم نبود ولی به نوشته لطمه هم نمی زنه در واقع یک توصیف اضافی زیبا
البته اخرش ور خراب کرده بودی بهتر بود مینوشتی
میزهای بزرگ و مجللی در وسط تالار قرار داشت که از شدت تمیزی برق می زدند. کف تالار هم حسابی برق انداخته شده بود
دوبار استفاده از تمیز بود جالب نیست
و بعد آنها در فضایی بدون خلا پشت تابلو شناور شده بودند
فضایی بدون خلا یعنی چی؟
_ درسته دوشیزه گرنجر... اما کتابهای مرلین به خاطر افسونهای خطرناکی که روی خواننده اجرا می کنند، اصلا نباید خونده بشن
اینجا هم این طوری مینوشتی بهتر بود
_ درسته دوشیزه گرنجر... اما کتابهای مرلین استثنا هستند افسون های خطرناکی روی اونها وجود داره
بعد از این جمله هرمیون نباید اینقدر خونسرد عمل کنه
هرمیون بینی اش را خاراند و با خنده کتاب مرلین را بر روی میز قرار داد
اینجا هم که به نبود رون اشاره کردی خوب از آب درنیومده بود یک نموره ارزشی بود
جز اقای ویزلی که در تمرین کوییدیچ مصدوم شده بودند،
کل موضوع جالب نبود اما اینکه اونجا خونه ی دامبل باشه چرا و چون موضوع جالب و باور پذیر نبود به نوشته ضربه زده بود
درجه ی عینکش چقدر بالا خواهد رفت؟!
تا حالا نشنیدم بگن درجه معمولا میگن نمره
سامانتا:
منم امیدوارم دیگه داستانای به این بلندی ننویسی

اول از همه بلندی داستان باعث شده بود خواننده خسته بشه
دوم موضوع داستان بود که کم منطق و غیر قابل قبول بود( اگه هدف به دست آوردن هورکراکسه چرا دامبل خودش نرفت و هرمیون رو به همراه هری فرستاد)
سوم اشکالای فوق العاده زیاد گرامری بود مثل
به فضاي تاريك در آن طرف چشم دوخته بودند.
به فضای تاریک ان طرف در چشم دوخته بودند(این بهتره)
حالا آنها به اينجا در قلعه فرانكشتاين قرار بود بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند
قرار بود انها در اینجا در قلعه ی فرانکشتاین بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند
وقتي آن تمام آن دو را در برگرفت
وقتی شنل هر دوی آنها رو در بر گرفت
به طور آنچه نقشه نشان مي داد
آن طور که نقشه نشان می داد
و خیلی مثال های دیگه
چهارم فکر میکنم گری بک گرگینه بود نه خون آشام
پنجم : توی کل داستانت هر وقت خواسته بودی یک موجود وحشتناک رو به تصویر بکشی نوشته بودی خون آشام کلا استفاده ی به کرات از یک فاکتور باعث بی تاثیر شدن اون میشه
سبک نگارشیت وقتی داستان رو به زیادی گذاشت خسته کننده شد درسته که بعضی جاها از جملات قشنگی استفاده کرده بودی ولی خیلی جاها این طور بیانت باعث شده بود به نوشتت ضربه وارد بشه
نوشته ی دومت به مراتب از اولی قوی تر بود به چند دلیل
طولانی نبود
منطقی تر بود
جملات قشنگش بیشتر از جملات نامناسبش بودند مثل
بعدها هيچ كس نفهميد كه رونالد ويزلي چگونه انتقام گرفت!!!
من بايد برم.زخمي هاي زيادي رو آوردن.....خانواده هاي اكثر اونا حداقل به اندازه شما خوش شانس نبودن!
فقط یک مشکل بزرگش این بود که به حالت خاص هرمیون توی عکس اشاره نشده بود
کارکاروف:
دوست من داستانت یک داستان ضعیف بود
منطق داستان فوق العاده پایین بود ( اگر داستان منطق نداشته باشه خواننده رو خسته و گیج میکنه)
تا حدی بچه گانه نوشته شده بود و بیشتر شبیه به یک رول اشتراکی بود
چیزایی مثل کد ده رقمی برای در و یک تونل هزار متری
همراه نشدن دامبلدور با بچه ها در ماموریت به این خطرناکی و مهمی و فرار فوق العاده راحت اونها از دست مرگ خوارا همه باعث شده بود نوشته ضعیف باشه
امدیوارم با این حرفا نا امید نشی و سعی در بر طرف کردن اشکالاتت بکنی
رولاندا
بعدا در موردش حرف میزنم ولی همین قدر بدون خوب نوشته بودی
نمایش نامه ی منتخب این هفته پست آنیتاست
*************************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس جدید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

ببخشید کریچر جان مهلت رو اضافه کردید یا وقت نکردید نقد کنید.لطفا یک سری اینجا هم بزنید و بنقدید.جونه من میخوام رولم خوب بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/03/22
آخرین ورود: شنبه 25 آذر 1385 18:26
از: یه جای گمنام توی سازمان جاسوسی TMM(تاریکی مطلق مرگ)
پستها:
32

ساعت سه ی صبح بود. هاگوارتز آرام و استوار در مقابل باد های غربی مقاومت می کرد. البته نه کاملا ارام . پروفسور باور کنید ... - نه هری من یه دلیل واضح و روشن می خوام. ساعت سه ی صبح جلوی در درمانگاه چیکار می کردید؟ هرمیون با صورتی گرفته و ناراحت گفت : کارمون تمومه . هری با خودش فکر کرد رد شدن اسنیپ از جلوی درمانگاه دیدن ان ها و گفتن به دامبلدور مانند یک در میلیارد بود .
دامبلدور گفت: خب نمی خوایید حرف بزنید؟ در حین گفتن این حرف به یک راهرو فرعی پیچید. یک راهرو نا اشنا و عجیب. ولی در این وضعیت یک راهرو چه اهمیتی دارد؟ هردو می داستند گفتن حقیقت به احتمال زیاد موجب اخراج فرد و جرج خواهد شد. بلا خره هرمیون سکوت را شکست. - خب ما... به یه دارو احتیاج داشتیم . - یه دارو خانم گرانجر؟ اونم این موقع شب؟ - ام.... یکی از بچه ها حالش خوب نبود وما... ولی دامبلدور حرف او را قطع کرد وگفت :چرا حالش خوب نبود؟ ولی هری جواب هرمیون را نشنید. این راهروی باریک به طرز عجیبی با تمام راهرو های قلعه فرق داشت. سقف پوسیده و گرد و غباری که روی کف راهرو و دیوار ها بود نشان می داد مدت هاست کسی از انجا عبور نکرده است. ناگهان دامبلدور جلوی تنها دری که در راهرو قرار داشت ایستاد . چوبدستی اش را به ارامی بیرون اورد و با ان به ارامی به در اشاره کرد. در به طور خودکار باز شد. در پشت ان در چوبی تاریکی مطلق موج می زد. دامبلدور با لبخندی ارامش بخش به طرف هری و هرمیون برگشت. - من تمام ماجرارو می دونم . هردوی انها با هم گفتند: می دونید؟ - البته. قبل از اینکه پروفسور اسنیپ به دفتر من بیان اقایون ویزلی به اونجا امدن وتمام ماجرای امتحان کردن یکی از محصولاتشون رو روی برادرشون گفتن و اون خون ریزی عجیب . بعد با همان لبخند ادامه داد: من به دانش اموزانی مثل شما افتخار می کنم که اینجوری از هم حمایت می کنید. بعد به هر دو چشمکی زد و به طرف در برگشت . ناگهان هزاران شمع انسوی در روشن شد. انسوی در یک اتاق بزرگ وجود داشت . اتاق پر از کتاب هایی بود که به ترتیب الفبا چیده شده بودند یا پاتیل های پر از معجون جوشان. هرمیون پرسید: ببخشید پروفسور اینجا کجاست؟ -خب اینجا رو یکی از مدیران قبل از من برای درمان بیمای های خاص درست کردن. ولی این خیلی کم مورد استفاده قرار گرفته. حالا خانم گرانجر میتونید برید چیزی که می خوایید از اونجا بردارید . لبخند زیبایی لبهای هری را پوشانده بود به نظر او ران بهترین کار را کرده بود.
دامبلدور گفت: خب نمی خوایید حرف بزنید؟ در حین گفتن این حرف به یک راهرو فرعی پیچید. یک راهرو نا اشنا و عجیب. ولی در این وضعیت یک راهرو چه اهمیتی دارد؟ هردو می داستند گفتن حقیقت به احتمال زیاد موجب اخراج فرد و جرج خواهد شد. بلا خره هرمیون سکوت را شکست. - خب ما... به یه دارو احتیاج داشتیم . - یه دارو خانم گرانجر؟ اونم این موقع شب؟ - ام.... یکی از بچه ها حالش خوب نبود وما... ولی دامبلدور حرف او را قطع کرد وگفت :چرا حالش خوب نبود؟ ولی هری جواب هرمیون را نشنید. این راهروی باریک به طرز عجیبی با تمام راهرو های قلعه فرق داشت. سقف پوسیده و گرد و غباری که روی کف راهرو و دیوار ها بود نشان می داد مدت هاست کسی از انجا عبور نکرده است. ناگهان دامبلدور جلوی تنها دری که در راهرو قرار داشت ایستاد . چوبدستی اش را به ارامی بیرون اورد و با ان به ارامی به در اشاره کرد. در به طور خودکار باز شد. در پشت ان در چوبی تاریکی مطلق موج می زد. دامبلدور با لبخندی ارامش بخش به طرف هری و هرمیون برگشت. - من تمام ماجرارو می دونم . هردوی انها با هم گفتند: می دونید؟ - البته. قبل از اینکه پروفسور اسنیپ به دفتر من بیان اقایون ویزلی به اونجا امدن وتمام ماجرای امتحان کردن یکی از محصولاتشون رو روی برادرشون گفتن و اون خون ریزی عجیب . بعد با همان لبخند ادامه داد: من به دانش اموزانی مثل شما افتخار می کنم که اینجوری از هم حمایت می کنید. بعد به هر دو چشمکی زد و به طرف در برگشت . ناگهان هزاران شمع انسوی در روشن شد. انسوی در یک اتاق بزرگ وجود داشت . اتاق پر از کتاب هایی بود که به ترتیب الفبا چیده شده بودند یا پاتیل های پر از معجون جوشان. هرمیون پرسید: ببخشید پروفسور اینجا کجاست؟ -خب اینجا رو یکی از مدیران قبل از من برای درمان بیمای های خاص درست کردن. ولی این خیلی کم مورد استفاده قرار گرفته. حالا خانم گرانجر میتونید برید چیزی که می خوایید از اونجا بردارید . لبخند زیبایی لبهای هری را پوشانده بود به نظر او ران بهترین کار را کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

-بچه ها!وقتی در رو باز کردم ارام برید تو.
نگاهی از تعجب بین هری و هرمیون رد و بدل شد.
هری:پروفوسور...!؟
دامبلدور:الان همه چیز رو میگم هری.
و دامبلدور شروع به گفتن داستان کرد.
-ببین هری دوست اسلیترینی تو دراکو جان پیچی از لرد داره.شما باید برید اونو از مالفوی بگیری و نابود کنی.این در به تونلی میرسه که باید از اون برای رفتن به سالنی که مالفوی توش ختم میشه.
هری:پروفوسور شما با ما نمی ایید!؟
دامبلدور:نه من باید برم کاری دارم شاید بعدا بهتون ملحق بشم.
هرمیون تمام این مدت ساکت بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.
هرمیون:هری به نظر تو دامبلدور خودش چرا اونو نابود نکرده!؟
هری که سخت در فکر بود گفت:چمیدونم!
و شروع به حرکت کرد.
تونل در مسیری شیبدار،به اندازه حدودا 1 کیلومتر پیش می رفت و به غاری بزرگ ختم میشد که دیوار صاف اهنی و سقف بسیار بلند داشت.روی دیوار ها 100 ها شمع سوخته و یا در حال سوختن بود.
وقتی وارد غار شدند فهمیدند که فضایی بیضی شکل است که در قسمت میانی پهنای بیشتری دارد و به دو طرف دو انتها باریک میشود.به طرف یک در اهنی که انها را وارد غار میکرد نزدیک شدند.هر دو چوب دستیهایشان اماده بود.هرمیون جلو تر از هری میرفت و برای دیدن مرگ خواران مدام چشمانش تکان میخورد و اطراف را نگاه میکرد.
ناگهان!
هرمیون:وایسا.
هری فکر کرد مرگ خواری دیده ولی هرمیون به قفل رو در اشاره کرد که 10 رقمی بود.
هرمیون:فکر کنم با جادو باز نشه.10 رقمی هم هست نمیتونیم حدس بزنیم.
ساعت ها گذشت.
هری مدام شماره ها رو امتحان میکرد ولی جواب نمیداد.
هرمیون:10 تا 0 بذار شاید باز بشه.
هری:چرت و پرت نگو بابا.کی میاد رمزه اینو اینقدر راحت بذاره.
هرمیون:یادت رفته دامبلدور گفت بهترین راه مخفی کردن چیزی این هست که اونو جلوی چشم بذاری؟
هری با بدخلقی عددی که هرمیون گفته بود رو امتحان کرد.در تیکی خورد و باز شد.دهان هرمیون از شادی باز شد.
اما با شنیده شدن صدای پایی خنده بر روی لبانش خشک شد.
کسی نزدیک نشد.صدا هم قطع شد.
بچه ها با احتیاط جلو رفتند.کسی نبود.انگار ان شخص فرار کرده بود.
10 دقیقه راه رفتند که دری قهوه ای که زنگ زده بود دیدند.
هرمیون نگاهی به هری کرد.هری فهمید منظور هرمیون چیه.میخواست بپرسه بریم تو؟
هری:چاره ای نداریم.اول من میرم.بعد توبیا.
هری وارد سالنی شد.ناگهان دراکو رو دید که تنها روی سکویی ایستاده که زیرش گودالی پر از نیزه ی تیز هست.انگار کس دیگری انجا نبود.دراکو طنابی به طرف پایی انداخت و فریاد زد:اگر میتوانی بیا بالا.
هرمیون به ارامی گفت:شک ندارم یک کلکه.
هری تا قدم برداشت جلو رفت.صدایی مبهم گفت:پاتر همونجا که هستی وایسا.هری بالای سرش را نگاه کرد.ده ها مرگخوار در انجا حضور داشت.که همه با چوب دستیهایشان به طرف انها نشانه رفته بودند.
دراکو:پاتر و گرنجر.من به شما یک فرصت میدم.اجازه میدم هری بیاد بالا و با من بجنگه.و تو گرنجر از اینجا باید بری.اگر من شکست خوردم.جان پیچ برای شما و مرگخواران کاری به شما ندارند.ولی اگر شکست بخوره هری میمیره و تو گرنجر الی رغمی که دوست داشتم تو میتوانی فرار کنی.10 دقیقه فرصت دارید تصمیمتون رو بگیرید.
10 دقیقه بعد
هری:باشه دراکو من میام بالا.
دراکو:بچه عاقلی هستی.
و با انگشتانش فحش بدی به هری داد.
هریج لو رفت.هر قدم که بیشتر بر میداشت،قلبش تند تر میزد.
به طناب رسید.بالا رفت و با دراکو رو در رو شد.هر دو اماده برای دوئل شدند.جادوی های پیاپیی توسط هر دو فرستاده شد.یک طلسم به سینه دراکو خورد.دراکو افتاد و جان پیچ از جیبش قل خورد به طرف گودال.هری دادی زد و با سرعت به طرف جان پیچ که گویی براق بود پیش رفت.در اخرین لحظات که همه فکر کرده بودند کار تمام شد.هری خود را اویزون کرد و جان پیچ را گرفت.با طناب پایی امد و فرار کرد.
پشت سرش طلسمهایی فرستاده میشد.به هرمیون رسید.طبق نقشه هرمیون زمانی که همه داشتند به نبرد هری و دراکو نگاه میکردند کفشش را رمزتار کرده بود.هر دو رمزتار را گرفتند و در جنگل ممنوعه بیرون ازمرز جادوی هاگوارتز ظاهر شدند.با سرعت به طرف دفتر دامبلدور رفتند.هری رمز عبور را گفت و وارد دفتر دامبلدور شد.
دامبلدور:بچه ها اومدید؟دیر کردید.نگران شدم داشتم میمومدم دنبالتون.
هری بفرمایید این جان پیچ.دامبلدور با دقت مدتها به جانپیچ نگاه کرد.و با چهرش تاسف انگیز شد.هری ناگهان وحشت زده شد.چون دامبلدور رازی بزرگ به انها گفته بود.ان جان پیچ نبود.بلکه گویی درخشان که لرد بدلی از جان پیچ درست کرده بود،بود.
از ان لحظه افسوس بود و ناراحتی هر سه!
----------------------
کریچر جون بنقد که دستم شکست اینقدر زیاد نوشتم.
نگاهی از تعجب بین هری و هرمیون رد و بدل شد.
هری:پروفوسور...!؟
دامبلدور:الان همه چیز رو میگم هری.
و دامبلدور شروع به گفتن داستان کرد.
-ببین هری دوست اسلیترینی تو دراکو جان پیچی از لرد داره.شما باید برید اونو از مالفوی بگیری و نابود کنی.این در به تونلی میرسه که باید از اون برای رفتن به سالنی که مالفوی توش ختم میشه.
هری:پروفوسور شما با ما نمی ایید!؟
دامبلدور:نه من باید برم کاری دارم شاید بعدا بهتون ملحق بشم.
هرمیون تمام این مدت ساکت بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.
هرمیون:هری به نظر تو دامبلدور خودش چرا اونو نابود نکرده!؟
هری که سخت در فکر بود گفت:چمیدونم!
و شروع به حرکت کرد.
تونل در مسیری شیبدار،به اندازه حدودا 1 کیلومتر پیش می رفت و به غاری بزرگ ختم میشد که دیوار صاف اهنی و سقف بسیار بلند داشت.روی دیوار ها 100 ها شمع سوخته و یا در حال سوختن بود.
وقتی وارد غار شدند فهمیدند که فضایی بیضی شکل است که در قسمت میانی پهنای بیشتری دارد و به دو طرف دو انتها باریک میشود.به طرف یک در اهنی که انها را وارد غار میکرد نزدیک شدند.هر دو چوب دستیهایشان اماده بود.هرمیون جلو تر از هری میرفت و برای دیدن مرگ خواران مدام چشمانش تکان میخورد و اطراف را نگاه میکرد.
ناگهان!
هرمیون:وایسا.
هری فکر کرد مرگ خواری دیده ولی هرمیون به قفل رو در اشاره کرد که 10 رقمی بود.
هرمیون:فکر کنم با جادو باز نشه.10 رقمی هم هست نمیتونیم حدس بزنیم.
ساعت ها گذشت.
هری مدام شماره ها رو امتحان میکرد ولی جواب نمیداد.
هرمیون:10 تا 0 بذار شاید باز بشه.
هری:چرت و پرت نگو بابا.کی میاد رمزه اینو اینقدر راحت بذاره.
هرمیون:یادت رفته دامبلدور گفت بهترین راه مخفی کردن چیزی این هست که اونو جلوی چشم بذاری؟
هری با بدخلقی عددی که هرمیون گفته بود رو امتحان کرد.در تیکی خورد و باز شد.دهان هرمیون از شادی باز شد.
اما با شنیده شدن صدای پایی خنده بر روی لبانش خشک شد.
کسی نزدیک نشد.صدا هم قطع شد.
بچه ها با احتیاط جلو رفتند.کسی نبود.انگار ان شخص فرار کرده بود.
10 دقیقه راه رفتند که دری قهوه ای که زنگ زده بود دیدند.
هرمیون نگاهی به هری کرد.هری فهمید منظور هرمیون چیه.میخواست بپرسه بریم تو؟
هری:چاره ای نداریم.اول من میرم.بعد توبیا.
هری وارد سالنی شد.ناگهان دراکو رو دید که تنها روی سکویی ایستاده که زیرش گودالی پر از نیزه ی تیز هست.انگار کس دیگری انجا نبود.دراکو طنابی به طرف پایی انداخت و فریاد زد:اگر میتوانی بیا بالا.
هرمیون به ارامی گفت:شک ندارم یک کلکه.
هری تا قدم برداشت جلو رفت.صدایی مبهم گفت:پاتر همونجا که هستی وایسا.هری بالای سرش را نگاه کرد.ده ها مرگخوار در انجا حضور داشت.که همه با چوب دستیهایشان به طرف انها نشانه رفته بودند.
دراکو:پاتر و گرنجر.من به شما یک فرصت میدم.اجازه میدم هری بیاد بالا و با من بجنگه.و تو گرنجر از اینجا باید بری.اگر من شکست خوردم.جان پیچ برای شما و مرگخواران کاری به شما ندارند.ولی اگر شکست بخوره هری میمیره و تو گرنجر الی رغمی که دوست داشتم تو میتوانی فرار کنی.10 دقیقه فرصت دارید تصمیمتون رو بگیرید.
10 دقیقه بعد
هری:باشه دراکو من میام بالا.
دراکو:بچه عاقلی هستی.
و با انگشتانش فحش بدی به هری داد.
هریج لو رفت.هر قدم که بیشتر بر میداشت،قلبش تند تر میزد.
به طناب رسید.بالا رفت و با دراکو رو در رو شد.هر دو اماده برای دوئل شدند.جادوی های پیاپیی توسط هر دو فرستاده شد.یک طلسم به سینه دراکو خورد.دراکو افتاد و جان پیچ از جیبش قل خورد به طرف گودال.هری دادی زد و با سرعت به طرف جان پیچ که گویی براق بود پیش رفت.در اخرین لحظات که همه فکر کرده بودند کار تمام شد.هری خود را اویزون کرد و جان پیچ را گرفت.با طناب پایی امد و فرار کرد.
پشت سرش طلسمهایی فرستاده میشد.به هرمیون رسید.طبق نقشه هرمیون زمانی که همه داشتند به نبرد هری و دراکو نگاه میکردند کفشش را رمزتار کرده بود.هر دو رمزتار را گرفتند و در جنگل ممنوعه بیرون ازمرز جادوی هاگوارتز ظاهر شدند.با سرعت به طرف دفتر دامبلدور رفتند.هری رمز عبور را گفت و وارد دفتر دامبلدور شد.
دامبلدور:بچه ها اومدید؟دیر کردید.نگران شدم داشتم میمومدم دنبالتون.
هری بفرمایید این جان پیچ.دامبلدور با دقت مدتها به جانپیچ نگاه کرد.و با چهرش تاسف انگیز شد.هری ناگهان وحشت زده شد.چون دامبلدور رازی بزرگ به انها گفته بود.ان جان پیچ نبود.بلکه گویی درخشان که لرد بدلی از جان پیچ درست کرده بود،بود.
از ان لحظه افسوس بود و ناراحتی هر سه!
----------------------
کریچر جون بنقد که دستم شکست اینقدر زیاد نوشتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

_بايد تا آخرش بريد....راهه ديگه ايي وجود نداره....يك EXIT و بازگشت!
دامبلدور اين جمله را گفت و دست برد تا در را باز كند . براي آخرين لحظه برگشت و به آن دو نگاه كرد اما حتي لبخند اسرار آميز او نيز نتوانست هراسي را كه بر چهره آن دو دويده بود از آنها دور كند.
فشار آورد و در را باز شد. هري و هرميون مبهوت كننده به فضاي تاريك در آن طرف چشم دوخته بودند. هيچ چيز ديده نمي شد. دامبلدور به آنها اشاره كرد كه ديگه وقته رفتنه. هر دو كمي بر خود مسلط شدند و آرام پا به درون اتاق گذاشتند.لحظه ايي بعد ديگر دري در پشت سرشان وجود نداشت.حالا آنها به اينجا در قلعه فرانكشتاين قرار بود بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند!
اتاق تاريك و سكوتي مبهم . فرصتي براي موندن نبود . هري آهسته شنل نامرئي كننده را بيرون آورد . وقتي آن تمام آن دو را در برگرفت مي دانستند كه بزرگترين كار سراسر زندگيشان اكنون پيش رويشان قرار گرفته است!
هري آرام دستش را به سمت در برد و آن را باز كرد. دالاني تاريك جلوي رويشان قرار گرفت . هرميون نقشه را بيرون آورد . آنها درست در طبقه پايين زير مجسمه قرار گرفته بودند . پس از چندي قدم هايشان را سريع تر كردند گويي از چشم هايشان اين طور بر مي آمد كه ديگر مايل نبودند لحظه ايي ديگر در آنجا توقف كنند اما انگار آن راهروي تاريك هيچ وقت تمام نمي شد!
همچنان راهرو را طي كردند . كم كم صداي زمزمه هايي به گوش رسيد. چنين به نظر مي رسيد كه چند نفر در حال گفتگو با يكديگر بودند اما براي هري و هرميون اصلا مفهوم نبود . فقط آن دو مي دانستند كه بايد به شدت باهوش باشند.
با هر گام به جلو تپش قلبشان بيش از ثانيه ايي قبل با آن ها سخن مي گفت. حالا به آخر راهرو رسيده بودند . لحظه ايي پشت ديوار مكث كردند . به طور آنچه نقشه نشان مي داد پلكان سنگي آن طرف تنها 20 قدم با آنها فاصله داشت.
نفسشان را در سينه حبس كردند و وارد سالن شدند . اولين چيزي كه به چشمشان برخورد كرد چند خون آشام با چهره هايي دهشتناك كه گرد ميزي طويل با بطري هايي كه رنگ قرمز آن به سياهي مي زد دز دست نشسته بودند.
هري توانست گري بك را در ميان آنان به خوبي بشناسد . اين طور به نظر مي رسيد كه بسيار خسته اند و اين شانسي بزرگ براي هري و هرميون بود تا از كنار آنها بدون كمترين جلب توجه به آساني عبور كنند.
وقتي كه پا بر پلكان سنگي گذاشتند عرق تمام پهناي صورتشان را پوشانده بود.يكي...يكي...آرام ....آرام.....شروع به بالا رفتن كردند . اميدوار بودند كه تا رسيدن به آن بالا با كسي رو به رو نشوند چرا كه عرض پلكان قدري بيشتر از عرض آن دو بود!
خوشبختانه تا وقتي كه به طبقه بالا رسيدند مشكلي پيش نيامد و همه چيز به خوبي پيش رفت . هرميون دوباره نگاهي به نقشه انداخت و از بين چند دالان با دستش اشاره كرد كه بايد از آن دست چپي بار ديگر حركتشان را آغاز كنند.
با حوصله و بدون اشتباه مسير جديد را در پيش گرفتند . هري در اين لحظات هنگامي كه لبخند اسرار آميز دامبلدور را در آخرين نگاه به ياد آورد كمي قلبش آرام گرفت . شايد ندايي از آن ته به او مي گفت كه آنها به طور حتم موفق خواهند شد . اما در اين لحظه رشته افكارش از هم پاره شد چرا كه انگار كسي به سمت آنها مي آمد . صداي مخوف نفس هايي سكوت دالان را شكافت . هري و هرميون به ناچار ايستادند و محكم خود را در آغوش ديوار جاي دادند . هرميون چشم هايش را بسته بود و نقشه را به شدت در دستش مي فشرد . نفس هايشان را در سينه حبس كرده بودند . ثانيه ايي بعد چهره ايي وحشي درست از 3 سانتي متري آنها گذشت. وقتي كه آن خون آشام در انتهاي دالان ناپديد شد نفسي آسوده كشيدند و دوباره مسيرشان را از سر گرفتند.
دقايقي بعد سر مجسمه ايي در آن سوي راهرو پديدار شد!
اين چنين مي نمود كه فضاي غبار گرفته و وهم آلود ، زيبايي قلعه را به تصرف گرفته است .
هرميون با خوشحالي نگاهي به هري افكند و در قلب هري آرامشي بيش از پيش رسوخ كرد . زماني كه مجسمه را در مقابل خود يافتند با از زير گذراندن اطراف آسوده خيال از اين كه كسي را متوجه خود نديدند در صدد عملي كردن نقشه بر آمدند . هري آرام از زير شنل بيرون خزيد و به سوي مجسمه شتافت . آن طور كه دامبلدور به او آموخته بود دست تنديس سنگي را به آرامي به سمت پايين كشيد .در پي اين عمل دهان مجسمه از هم گسيخت . هرميون بي تابانه منتظر بود تا كسي سر نرسد و با تكان هاي دستش به هري مي فهماند تا عجله كند.
هري دستش را به سمت دهان مجسمه پيش راند و در داخل آن به جستجو پرداخت . در ميان فضاي تاريك و روشن اتاق تلالو شي را در اطراف دستش حس مي كرد و هنگامي كه بيش تر دستش را به داخل سوق داد توانست آن را لمس كند .
بله همان انگشتر راونا رانكلاو بود.دست مجسمه را بار ديگر به جاي نخست بازگرداند و مجسمه با بسته شدن دهانش به حالت اوليه برگشت. در انگشتر در دست گرفته لبخندي زد و در آن دقيق شد. سعي كرد نام راونا را بروي ياقوت در ميان گرفته انگشتر بخواند. اما ناگهان صداي قدم هاي تندي به گوش مي رسيد.
هري به جانب خود برگشت. اما ديدن سايه ايي كه لحظه به لحظه به آن ها نزديك مي شد نشان دهنده ي اين بود كه ديگر رسيدن به هرميون و مخفي شدن در زير شنل دير شده است.
هرميون شنل را به سرعت بروي خود كشيد. وقتي خون آشام نمايان شد هرميون دقيق شد تا بنگرد هري در چه حالي ست. دريافت كه او خود را در آن سوي مجسمه پنهان كرده است. اكنون خون آشام ديگر آن جا را ترك كرده بود و هرميون نفس راحتي كشيد.
هري وقتي اطمينان يافت كه ديگر خطري در تهديد آنان نيست از پشت مجسمه بيرون آمد و به هرميون در زير شنل پيوست. حالا كه آن را يافته بودند بايد بر ميگشتند. هرميون با گفته هاي دامبلدور به اين نتيجه رسيد كه بايد به سمت راهرو عقبي پشت سرشان حركت كنند.
يك راهروي خوف انگيز ديگر با اين تفاوت كه آن ها را مجبور مي كرد تا به خود بقبولانند كه اين يكي دوباره آن ها را به خانه خواهد رسانيد. هري انگشتر را محكم در دست فشرد و هرميون نقشه را بسته، در جيبش جاي داده بود و حالا دستش تنها شنل را لمس مي كرد.
هم چنان كه طول راهرو را مي پيمودند چند در را پشت سر نهادند. در همان حال كه از در هفتم مي گذشتند به ناگاه آن در گشوده شد و براي چندمين بار باعث شد كه آن دو در برابر امتحان سخت ديگري قرار گيرند . دوباره بايد با سرنوشت دست و پنجه نرم مي كردند .
چهار خون آشام بيرون آمده مي رفتند كه باري آخرين باز وجود منحوس خود را در ميان دالان هاي تاريك و در هم فرورفته قلعه پنهان كنند و نفس آسودگي را به آن دو تقديم كنند كه ناگهان هنوز در ته راهرو گم نشده بودند كه يكي از آنان ايستاد . ابتدا حركاتش براي هري و هرميون نامفهوم مي نمود اما پس از گذشت اندك زماني اين طور به آن دو مي فهماند كه او در جست و جوي چيزي بوي خوشي را با اعماق وجود به درون مي كشيد . سه خون آشام ديگر به پيروي از او مشامه خود را به كار انداختند و از هر سو در پي بوي مطبوع بر آمدند و تنها يك سمت را مكان آن يافتند .
هري و هرميون لحظه ايي به آنها خيره شدند اما ثانيه ايي بعد در يافتند كه آنان كم كم به سوي آن دو مي آيند . آنها گامي به سمت عقب بر داشتند اما انگار همراه با آنان چيزي بود كه خون آشامان را به سوي آن دو مي كشانيد . خون آشامان همچنان به سمت آنان جلو مي آمدند . هري و هرميون چند گام به عقب برداشتند اما همين كه هرميون از ترس چهره هاي دهشتناك آنان دست هري را لمس كرد . متوجه مايع سردي در پيرامون آن شد . هرميون به دست او نگريست. سرخي آشنايي آن را فرا گرفته بود . هر دو با بهت به يكديگر خيره شدند . هري به ياد آورد هنگامي كه با شتاب در پشت مجسمه سنگر گرفته بود دستش آسيب ديده و در نتيجه زخمي شده بود.
و حالا خون آشامان را به سمت آن ها ميل مي داد.
هري دستش را بالا آورد و با اين كار چهار خون آشام ساكن شدند. آن ها حالا مي توانستند بوي خون را به خوبي تشخيص دهند. هري و هرميون حتي يك لحظه نيز توقف نكردند.در طول راهرو شروع به دويدن كردند. صداي گام هاي آنان به وضوح شنيده مي شد. اكنون خون آشامان مي دانستند كه يك آدميزاد در مقابلشان است. گرچه كسي را نمي ديدند. با شتاب و با سرعت در پي تعقيب آن ها بر آمدند.
هري و هرميون نفس نفس زنان با سردرگمي همچنان به جلو پيش مي رفتند. مانند آن بود كه دالان هيچ وقت به پايان نرسد و هيچ دري براي فرار وجود نداشته باشد. با دلهره و ترس تنها براي نجات جان گام بر مي داشتند و هر لحظه بر مي گشتند و به خون آشامان گرسنه در پشت سرشان مي نگريستند.
تا اين كه از دور نوري كور سو ديده شد. هرميون با صدايي خسته آميخته با شادي گفت:
_اوناهان! اونجاست!
و آن ها بر سرعتشان افزودند. صداي نفس هاي پشت سرشان براي آن دو معنايي نداشت چرا كه نوري در مقابل به آنان اميد مي داد كه ديگر دليلي براي ترس وجود ندارد. هري به در سفيد رنگي كه بر سر در آن علامت EXIT نقش بسته بود خيره شده بود. چند متر با آن فاصله داشتند كه به يك باره حادثه ايي مانع پيش رويشان شد. هرميون آسيب ديده در حالي كه پايش را از درد در آغوش گرفته بود بروي زمين بدون شنل قرار داشت.
هر 4 نفر ايستادند و با ناباوري به هرميون خيره شدند.هري نگاهي به در و سپس نگاهي به هرميون افكند. نبايد فرصت را از دست مي داد. هرميون با ترس نگاهي با آن ها كرد. در يك لحظه فكر كرد كه ديگر تنهاست اما هم چنان باز هم وجود در را حس مي كرد.
هري چوب دستي اش را بيرون كشيد و به سمت آن سوي راهرو نشانه گرفت و اخگري را بي هدف روانه آن سو كرد.خون آشامان به سمت عقب برگشتند تا ببينند چه رخ داده است . اما هري از اين فرصت استفاده كرد و هرميون را با شتاب به سمت در كشيد . دوباره توجه خون آشامان به آنها جلب شد . بايد هر چه زود تر براي به دست آوردن طعمه خويش كاري مي كردند اما ديگر خيلي دير شده بود زيرا هري و هرميون به در رسيده بودند.
هري در را با شتاب باز كرد و لحظه ايي بعد هنگامي كه پيام آوران مرگ به سمتشان هجوم مي آوردند ديگر از در گذشته بودند.
***
ٍساعتي بعد هري و هرميون به يكديگر لبخند زدند و در حالي كه حالا ديگر مي دانستند چه كار بزرگي انجام داده اند و تاريخ نام آنان را براي هميشه در قلب خود محفوظ خواهد نمود آخرين هوراكراكس را به دست دامبلدور سپردند!
*************************************************************
من فكر كردم حالا كه كسي در مورد تصوير قبلي ننوشته بود شما تصوير جديدي براي اين هفته نمي ديد اما همون موقع كه مي خواستم داستان قبلي رو وارد كنم اومدم ديدم تصوير جديد براي اين هفته داديد..........دلم نيمد نزنم!!!
راهرويي نيمه تاريك. اين طور به نظر مي رسيد كه دو نفر آرام در حال پچ پچ كردن با يكديگر هستند و درست چند لحظه بعد صداي شيون زني سكوت راهرو را شكست!
_اوه......نه..........نه......نمي خوايد بگيد كه ديگه هيچ كاري از دستتون ساخته نيست!
صدايي محزون:
_متاسفم خانم....احتمال بازگشتش فقط 5 درصده .
صداي پرستار در طول راهرو پيچيد.
_من بايد برم.زخمي هاي زيادي رو آوردن.....خانواده هاي اكثر اونا حداقل به اندازه شما خوش شانس نبودن!
زن با صورتي رنگ پريده تنها توانست از در نيمه باز اتاق چهره دختر جواني را كه روي تخت در حالتي شوك زده فقط به سقف زل زده بود را ببيند.
============================================
از آن بالا شهر چه چهره وحشتناك و خوف انگيزي به خود گرفته بود . دود سياه رنگ از چند جاي شهر به آسمان رفته بود . بوق آمبولانس ها ، آژير آتش نشاني ها ، صداي فرياد ها و زجه ها تمام فضا را پر كرده بود و اينها همه انعكاس بازگشت دوران سياهي بود . آيا به راستي پايان جهان فرا رسيده بود؟
اما در اين ميان ديگر براي او هيچ كدام از اين سوالات معنايي نداشت . او تنها روي خود را از پنجره بر گرفت و به تخت وسط اتاق خيره شد!
آن پايين درست زير پايشان لحظه ها به سرعت مي گذشتند و يك نفر را به پرتره سكوت پيوند مي دادند اما اين بالا او با بغضي كه تمام گلوي او را بسته بود تنها صداي نفسهايش فضاي درون اتاق را وا مي داشت تا زندگي را اثبات كند.
چه بايد مي كرد؟ نمي توانست حتي براي لحظه ايي به اين فكر كند كه دوست تمام دوران نوجوانيش ، هري ديگر در بين آنها نيست و دوست ديگرش حالا در جلوي چشمانش بي آنكه صدايش را بشنود براي هميشه با او خداحافظي مي كرد.
هنگامي كه چند ساعت قبل را در ذهن خود تداعي مي كرد ، دست هايش تمام صورتش را مي پوشاند . فضاي مه گرفته ، جسد هري آنجا بر روي زمين ، هرميون با لرز به آن چشم دوخته بود . جسد هاي تكه تكه شده ......سياهي مطلق.............
تمام بدنش را به رعشه در آمده بود . باز هم سر را بالا آورد و به آن تخت نگريست . مي دانست كه ديگر هيچ كدام باز نمي گردند و براي هميشه او را ترك گفته اند.
شعله هاي خشم در وجودش زبانه مي كشيد . خون به سرعت در رگ هايش مي دويد . روزي را به ياد آورد كه هر سه پيمان بستند . مشت گره كرده اش انزجار زائد الوصفش را نشان مي داد. و حالا.........
زمان آن فرارسيده بود تا او هم به عهد خود وفا كند .
با اين فكر از روي صندلي بلند شد و به سمت در رفت . براي آخرين بار بازگشت و به هرميون بر روي تخت نگاهي انداخت. در را بست و رفت . او رفت با همه كساني كه روز هاي خوبش را به فراموشي سپردند ، مبارزه كند. شايد اين آخرين فرصت براي نجات جهان بود.
***
بعدها هيچ كس نفهميد كه رونالد ويزلي چگونه انتقام گرفت!!!
===========================================
با تشكر:
از وقتي كه مي زاريد مي خونيد و بيشتر از اون وقتي كه مي زاريد نقد مي كنيد!!!خيلي با ارزشه!
ديگه هيچ وقت داستان 15 صفحه اي نمي نويسم ........قول مي دم!
دامبلدور اين جمله را گفت و دست برد تا در را باز كند . براي آخرين لحظه برگشت و به آن دو نگاه كرد اما حتي لبخند اسرار آميز او نيز نتوانست هراسي را كه بر چهره آن دو دويده بود از آنها دور كند.
فشار آورد و در را باز شد. هري و هرميون مبهوت كننده به فضاي تاريك در آن طرف چشم دوخته بودند. هيچ چيز ديده نمي شد. دامبلدور به آنها اشاره كرد كه ديگه وقته رفتنه. هر دو كمي بر خود مسلط شدند و آرام پا به درون اتاق گذاشتند.لحظه ايي بعد ديگر دري در پشت سرشان وجود نداشت.حالا آنها به اينجا در قلعه فرانكشتاين قرار بود بر سر امتحان زنده ماندن به جنگ با سرنوشت بروند!
اتاق تاريك و سكوتي مبهم . فرصتي براي موندن نبود . هري آهسته شنل نامرئي كننده را بيرون آورد . وقتي آن تمام آن دو را در برگرفت مي دانستند كه بزرگترين كار سراسر زندگيشان اكنون پيش رويشان قرار گرفته است!
هري آرام دستش را به سمت در برد و آن را باز كرد. دالاني تاريك جلوي رويشان قرار گرفت . هرميون نقشه را بيرون آورد . آنها درست در طبقه پايين زير مجسمه قرار گرفته بودند . پس از چندي قدم هايشان را سريع تر كردند گويي از چشم هايشان اين طور بر مي آمد كه ديگر مايل نبودند لحظه ايي ديگر در آنجا توقف كنند اما انگار آن راهروي تاريك هيچ وقت تمام نمي شد!
همچنان راهرو را طي كردند . كم كم صداي زمزمه هايي به گوش رسيد. چنين به نظر مي رسيد كه چند نفر در حال گفتگو با يكديگر بودند اما براي هري و هرميون اصلا مفهوم نبود . فقط آن دو مي دانستند كه بايد به شدت باهوش باشند.
با هر گام به جلو تپش قلبشان بيش از ثانيه ايي قبل با آن ها سخن مي گفت. حالا به آخر راهرو رسيده بودند . لحظه ايي پشت ديوار مكث كردند . به طور آنچه نقشه نشان مي داد پلكان سنگي آن طرف تنها 20 قدم با آنها فاصله داشت.
نفسشان را در سينه حبس كردند و وارد سالن شدند . اولين چيزي كه به چشمشان برخورد كرد چند خون آشام با چهره هايي دهشتناك كه گرد ميزي طويل با بطري هايي كه رنگ قرمز آن به سياهي مي زد دز دست نشسته بودند.
هري توانست گري بك را در ميان آنان به خوبي بشناسد . اين طور به نظر مي رسيد كه بسيار خسته اند و اين شانسي بزرگ براي هري و هرميون بود تا از كنار آنها بدون كمترين جلب توجه به آساني عبور كنند.
وقتي كه پا بر پلكان سنگي گذاشتند عرق تمام پهناي صورتشان را پوشانده بود.يكي...يكي...آرام ....آرام.....شروع به بالا رفتن كردند . اميدوار بودند كه تا رسيدن به آن بالا با كسي رو به رو نشوند چرا كه عرض پلكان قدري بيشتر از عرض آن دو بود!
خوشبختانه تا وقتي كه به طبقه بالا رسيدند مشكلي پيش نيامد و همه چيز به خوبي پيش رفت . هرميون دوباره نگاهي به نقشه انداخت و از بين چند دالان با دستش اشاره كرد كه بايد از آن دست چپي بار ديگر حركتشان را آغاز كنند.
با حوصله و بدون اشتباه مسير جديد را در پيش گرفتند . هري در اين لحظات هنگامي كه لبخند اسرار آميز دامبلدور را در آخرين نگاه به ياد آورد كمي قلبش آرام گرفت . شايد ندايي از آن ته به او مي گفت كه آنها به طور حتم موفق خواهند شد . اما در اين لحظه رشته افكارش از هم پاره شد چرا كه انگار كسي به سمت آنها مي آمد . صداي مخوف نفس هايي سكوت دالان را شكافت . هري و هرميون به ناچار ايستادند و محكم خود را در آغوش ديوار جاي دادند . هرميون چشم هايش را بسته بود و نقشه را به شدت در دستش مي فشرد . نفس هايشان را در سينه حبس كرده بودند . ثانيه ايي بعد چهره ايي وحشي درست از 3 سانتي متري آنها گذشت. وقتي كه آن خون آشام در انتهاي دالان ناپديد شد نفسي آسوده كشيدند و دوباره مسيرشان را از سر گرفتند.
دقايقي بعد سر مجسمه ايي در آن سوي راهرو پديدار شد!
اين چنين مي نمود كه فضاي غبار گرفته و وهم آلود ، زيبايي قلعه را به تصرف گرفته است .
هرميون با خوشحالي نگاهي به هري افكند و در قلب هري آرامشي بيش از پيش رسوخ كرد . زماني كه مجسمه را در مقابل خود يافتند با از زير گذراندن اطراف آسوده خيال از اين كه كسي را متوجه خود نديدند در صدد عملي كردن نقشه بر آمدند . هري آرام از زير شنل بيرون خزيد و به سوي مجسمه شتافت . آن طور كه دامبلدور به او آموخته بود دست تنديس سنگي را به آرامي به سمت پايين كشيد .در پي اين عمل دهان مجسمه از هم گسيخت . هرميون بي تابانه منتظر بود تا كسي سر نرسد و با تكان هاي دستش به هري مي فهماند تا عجله كند.
هري دستش را به سمت دهان مجسمه پيش راند و در داخل آن به جستجو پرداخت . در ميان فضاي تاريك و روشن اتاق تلالو شي را در اطراف دستش حس مي كرد و هنگامي كه بيش تر دستش را به داخل سوق داد توانست آن را لمس كند .
بله همان انگشتر راونا رانكلاو بود.دست مجسمه را بار ديگر به جاي نخست بازگرداند و مجسمه با بسته شدن دهانش به حالت اوليه برگشت. در انگشتر در دست گرفته لبخندي زد و در آن دقيق شد. سعي كرد نام راونا را بروي ياقوت در ميان گرفته انگشتر بخواند. اما ناگهان صداي قدم هاي تندي به گوش مي رسيد.
هري به جانب خود برگشت. اما ديدن سايه ايي كه لحظه به لحظه به آن ها نزديك مي شد نشان دهنده ي اين بود كه ديگر رسيدن به هرميون و مخفي شدن در زير شنل دير شده است.
هرميون شنل را به سرعت بروي خود كشيد. وقتي خون آشام نمايان شد هرميون دقيق شد تا بنگرد هري در چه حالي ست. دريافت كه او خود را در آن سوي مجسمه پنهان كرده است. اكنون خون آشام ديگر آن جا را ترك كرده بود و هرميون نفس راحتي كشيد.
هري وقتي اطمينان يافت كه ديگر خطري در تهديد آنان نيست از پشت مجسمه بيرون آمد و به هرميون در زير شنل پيوست. حالا كه آن را يافته بودند بايد بر ميگشتند. هرميون با گفته هاي دامبلدور به اين نتيجه رسيد كه بايد به سمت راهرو عقبي پشت سرشان حركت كنند.
يك راهروي خوف انگيز ديگر با اين تفاوت كه آن ها را مجبور مي كرد تا به خود بقبولانند كه اين يكي دوباره آن ها را به خانه خواهد رسانيد. هري انگشتر را محكم در دست فشرد و هرميون نقشه را بسته، در جيبش جاي داده بود و حالا دستش تنها شنل را لمس مي كرد.
هم چنان كه طول راهرو را مي پيمودند چند در را پشت سر نهادند. در همان حال كه از در هفتم مي گذشتند به ناگاه آن در گشوده شد و براي چندمين بار باعث شد كه آن دو در برابر امتحان سخت ديگري قرار گيرند . دوباره بايد با سرنوشت دست و پنجه نرم مي كردند .
چهار خون آشام بيرون آمده مي رفتند كه باري آخرين باز وجود منحوس خود را در ميان دالان هاي تاريك و در هم فرورفته قلعه پنهان كنند و نفس آسودگي را به آن دو تقديم كنند كه ناگهان هنوز در ته راهرو گم نشده بودند كه يكي از آنان ايستاد . ابتدا حركاتش براي هري و هرميون نامفهوم مي نمود اما پس از گذشت اندك زماني اين طور به آن دو مي فهماند كه او در جست و جوي چيزي بوي خوشي را با اعماق وجود به درون مي كشيد . سه خون آشام ديگر به پيروي از او مشامه خود را به كار انداختند و از هر سو در پي بوي مطبوع بر آمدند و تنها يك سمت را مكان آن يافتند .
هري و هرميون لحظه ايي به آنها خيره شدند اما ثانيه ايي بعد در يافتند كه آنان كم كم به سوي آن دو مي آيند . آنها گامي به سمت عقب بر داشتند اما انگار همراه با آنان چيزي بود كه خون آشامان را به سوي آن دو مي كشانيد . خون آشامان همچنان به سمت آنان جلو مي آمدند . هري و هرميون چند گام به عقب برداشتند اما همين كه هرميون از ترس چهره هاي دهشتناك آنان دست هري را لمس كرد . متوجه مايع سردي در پيرامون آن شد . هرميون به دست او نگريست. سرخي آشنايي آن را فرا گرفته بود . هر دو با بهت به يكديگر خيره شدند . هري به ياد آورد هنگامي كه با شتاب در پشت مجسمه سنگر گرفته بود دستش آسيب ديده و در نتيجه زخمي شده بود.
و حالا خون آشامان را به سمت آن ها ميل مي داد.
هري دستش را بالا آورد و با اين كار چهار خون آشام ساكن شدند. آن ها حالا مي توانستند بوي خون را به خوبي تشخيص دهند. هري و هرميون حتي يك لحظه نيز توقف نكردند.در طول راهرو شروع به دويدن كردند. صداي گام هاي آنان به وضوح شنيده مي شد. اكنون خون آشامان مي دانستند كه يك آدميزاد در مقابلشان است. گرچه كسي را نمي ديدند. با شتاب و با سرعت در پي تعقيب آن ها بر آمدند.
هري و هرميون نفس نفس زنان با سردرگمي همچنان به جلو پيش مي رفتند. مانند آن بود كه دالان هيچ وقت به پايان نرسد و هيچ دري براي فرار وجود نداشته باشد. با دلهره و ترس تنها براي نجات جان گام بر مي داشتند و هر لحظه بر مي گشتند و به خون آشامان گرسنه در پشت سرشان مي نگريستند.
تا اين كه از دور نوري كور سو ديده شد. هرميون با صدايي خسته آميخته با شادي گفت:
_اوناهان! اونجاست!
و آن ها بر سرعتشان افزودند. صداي نفس هاي پشت سرشان براي آن دو معنايي نداشت چرا كه نوري در مقابل به آنان اميد مي داد كه ديگر دليلي براي ترس وجود ندارد. هري به در سفيد رنگي كه بر سر در آن علامت EXIT نقش بسته بود خيره شده بود. چند متر با آن فاصله داشتند كه به يك باره حادثه ايي مانع پيش رويشان شد. هرميون آسيب ديده در حالي كه پايش را از درد در آغوش گرفته بود بروي زمين بدون شنل قرار داشت.
هر 4 نفر ايستادند و با ناباوري به هرميون خيره شدند.هري نگاهي به در و سپس نگاهي به هرميون افكند. نبايد فرصت را از دست مي داد. هرميون با ترس نگاهي با آن ها كرد. در يك لحظه فكر كرد كه ديگر تنهاست اما هم چنان باز هم وجود در را حس مي كرد.
هري چوب دستي اش را بيرون كشيد و به سمت آن سوي راهرو نشانه گرفت و اخگري را بي هدف روانه آن سو كرد.خون آشامان به سمت عقب برگشتند تا ببينند چه رخ داده است . اما هري از اين فرصت استفاده كرد و هرميون را با شتاب به سمت در كشيد . دوباره توجه خون آشامان به آنها جلب شد . بايد هر چه زود تر براي به دست آوردن طعمه خويش كاري مي كردند اما ديگر خيلي دير شده بود زيرا هري و هرميون به در رسيده بودند.
هري در را با شتاب باز كرد و لحظه ايي بعد هنگامي كه پيام آوران مرگ به سمتشان هجوم مي آوردند ديگر از در گذشته بودند.
***
ٍساعتي بعد هري و هرميون به يكديگر لبخند زدند و در حالي كه حالا ديگر مي دانستند چه كار بزرگي انجام داده اند و تاريخ نام آنان را براي هميشه در قلب خود محفوظ خواهد نمود آخرين هوراكراكس را به دست دامبلدور سپردند!
*************************************************************
من فكر كردم حالا كه كسي در مورد تصوير قبلي ننوشته بود شما تصوير جديدي براي اين هفته نمي ديد اما همون موقع كه مي خواستم داستان قبلي رو وارد كنم اومدم ديدم تصوير جديد براي اين هفته داديد..........دلم نيمد نزنم!!!
راهرويي نيمه تاريك. اين طور به نظر مي رسيد كه دو نفر آرام در حال پچ پچ كردن با يكديگر هستند و درست چند لحظه بعد صداي شيون زني سكوت راهرو را شكست!
_اوه......نه..........نه......نمي خوايد بگيد كه ديگه هيچ كاري از دستتون ساخته نيست!
صدايي محزون:
_متاسفم خانم....احتمال بازگشتش فقط 5 درصده .
صداي پرستار در طول راهرو پيچيد.
_من بايد برم.زخمي هاي زيادي رو آوردن.....خانواده هاي اكثر اونا حداقل به اندازه شما خوش شانس نبودن!
زن با صورتي رنگ پريده تنها توانست از در نيمه باز اتاق چهره دختر جواني را كه روي تخت در حالتي شوك زده فقط به سقف زل زده بود را ببيند.
============================================
از آن بالا شهر چه چهره وحشتناك و خوف انگيزي به خود گرفته بود . دود سياه رنگ از چند جاي شهر به آسمان رفته بود . بوق آمبولانس ها ، آژير آتش نشاني ها ، صداي فرياد ها و زجه ها تمام فضا را پر كرده بود و اينها همه انعكاس بازگشت دوران سياهي بود . آيا به راستي پايان جهان فرا رسيده بود؟
اما در اين ميان ديگر براي او هيچ كدام از اين سوالات معنايي نداشت . او تنها روي خود را از پنجره بر گرفت و به تخت وسط اتاق خيره شد!
آن پايين درست زير پايشان لحظه ها به سرعت مي گذشتند و يك نفر را به پرتره سكوت پيوند مي دادند اما اين بالا او با بغضي كه تمام گلوي او را بسته بود تنها صداي نفسهايش فضاي درون اتاق را وا مي داشت تا زندگي را اثبات كند.
چه بايد مي كرد؟ نمي توانست حتي براي لحظه ايي به اين فكر كند كه دوست تمام دوران نوجوانيش ، هري ديگر در بين آنها نيست و دوست ديگرش حالا در جلوي چشمانش بي آنكه صدايش را بشنود براي هميشه با او خداحافظي مي كرد.
هنگامي كه چند ساعت قبل را در ذهن خود تداعي مي كرد ، دست هايش تمام صورتش را مي پوشاند . فضاي مه گرفته ، جسد هري آنجا بر روي زمين ، هرميون با لرز به آن چشم دوخته بود . جسد هاي تكه تكه شده ......سياهي مطلق.............
تمام بدنش را به رعشه در آمده بود . باز هم سر را بالا آورد و به آن تخت نگريست . مي دانست كه ديگر هيچ كدام باز نمي گردند و براي هميشه او را ترك گفته اند.
شعله هاي خشم در وجودش زبانه مي كشيد . خون به سرعت در رگ هايش مي دويد . روزي را به ياد آورد كه هر سه پيمان بستند . مشت گره كرده اش انزجار زائد الوصفش را نشان مي داد. و حالا.........
زمان آن فرارسيده بود تا او هم به عهد خود وفا كند .
با اين فكر از روي صندلي بلند شد و به سمت در رفت . براي آخرين بار بازگشت و به هرميون بر روي تخت نگاهي انداخت. در را بست و رفت . او رفت با همه كساني كه روز هاي خوبش را به فراموشي سپردند ، مبارزه كند. شايد اين آخرين فرصت براي نجات جهان بود.
***
بعدها هيچ كس نفهميد كه رونالد ويزلي چگونه انتقام گرفت!!!
===========================================
با تشكر:
از وقتي كه مي زاريد مي خونيد و بيشتر از اون وقتي كه مي زاريد نقد مي كنيد!!!خيلي با ارزشه!
ديگه هيچ وقت داستان 15 صفحه اي نمي نويسم ........قول مي دم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323


_ خب بچه ها... این همون اتاقی هست که بهتون گفته بودم!...اجازه بدید...
دامبلدور وندش را تکانی داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. ناگهان نوری نقره ای رنگ از نوک وندش خارج شد و به درون قفل در رفت و لحظه ای بعد، در باز شد.
هری آنچه را که می دید باور نمی کرد. اتاق بسیار بزرگ بود؛ به اندازه ی سالن غذا خوری هاگوارتز، پر از پنجره و بسیار نورگیر. و هر گوشه ی آن کتابی یافت می شد، یعنی تقریبا یک کتابخانه ی عظیم بود!
نگاهی به هرمیون انداخت و و متوجه شد که او هم به اندازه ی خودش متعجب شده است. پروفسور دامبلدور با خشنودی به هری گفت:
_ هری!... برو داخل!... شما هم بفرمایید تو دوشیزه گرنجر...
هری و هرمیون با قدمهایی آهسته پا به درون آن تالار با شکوه گذاشتند. دیوارها پر از نقش و نگارهای قدیمی بود، میزهای بزرگ و مجللی در وسط تالار قرار داشت که از شدت تمیزی برق می زدند. کف تالار هم تمیز بود و حسابی برق انداخته شده بود.
دامبلدور سرفه ای کرد و دوباره گفت:
_ خب بچه ها... من یه کار کوچولو دارم که باید انجامش بدم!...شماها تا وقتی من برمیگردم، یه کمی در اینجا تفریح کنید!
هری با تعجب به سمت دامبلدور برگشت و با تعجب گفت:
_ تفریح کنیم؟!
دامبلدور لبخندی زد و در حالی که از تالار خارج میشد، گفت:
_ آره!... اینجا اینقدر بزرگ هست که فقط دیدنش نیم ساعت طول می کشه!
با رفتن دامبلدور، هری برگشت تا به هرمیون چیزی بگوید، اما دید که او سریعتر از اون اقدام به بازدید از تالار کرده است! هری نیز شروع به قدم زدن در آن کتابخانه ی بزرگ کرد و در عین حال به این فکر میکرد که دامبلدور چقدر مرموز است!
وقتی به چند لحظه ی پیش فکر کرد، متوجه شد که هنوز هیچ چیز راجع به دامبلدور نمی داند! دامبلدور به آنها گفته بود:
_ من امروز می خوام شما رو به خونه ی خودم ببرم!... البته خونه که نمیشه گفت، اخه همه ی اتاقاش پر از کتاب هستند!
و در جواب هرمیون که گفته بود:
_ برای چی پروفسور؟!
به طرف یکی از تابلوها به راه افتاده بود، وردی را زیر لب زمزمه کرده بود و وقتی که تابلو کنار رفت و فضای خالی و سیاه پشت در نمایان شد، گفته بود:
_ برای اینکه کتاب بخونید!...حالا بفرمایید داخل!
و بعد آنها در فضایی بدون خلا پشت تابلو شناور شده بودند و با وردهایی که دامبلدور زمزمه می کرد، بلاخره با سلامتی به یک خانه ی بزرگ رسیده بودند که گویی قصر سلطنتی باکینگهام هست! بعد دامبلدور در را با خواندن تعداد زیادی ورد که حدودا 10 دقیقه طول کشید، باز کرد و آنها قدم به درون آن خانه ی مجلل و مملو از کتاب گذاشتند! دامبلدو می گفت همه ی اتاقهای آنجا پر از کتاب هستند.
صدای هرمیون که با اشتیاق هری را مخاطب قرار داده بود، او را به خود آورد:
_ هری!... ببین چه کتابی پیدا کردم!....مال زمان مرلینه!...یعنی چجوری بگم، دست خط خودشه!
هری عینکش را جا به جا کرد و با تعجب به کتاب زرد و قدیمی ای که در دستان هرمیون بود، نگاه کرد. هنوز می خواستند کتاب را ورق بزنند و بخوانند که در باز شد و دامبلدور سریعا گفت:
_ به اون کتاب دست نزنید، لطفا!
هری و هرمیون جیغی کوتاه کشیدند و بعد از چند لحظه هرمیون با تردید پرسید:
_ آخه برای چی پروفسور؟... مگه نگفتید که می تونیم این کتابا رو نگاه کنیم؟!
دامبلدور از پشت عینک نیم دایره ای خود، نگاهی مهربانانانه به هرمیون انداخت و با جدیت گفت:
_ درسته دوشیزه گرنجر... اما کتابهای مرلین به خاطر افسونهای خطرناکی که روی خواننده اجرا می کنند، اصلا نباید خونده بشن!
هرمیون بینی اش را خاراند و با خنده کتاب مرلین را بر روی میز قرار داد.
دامبلدور سریعا به سمت یکی از قفسه ها به راه افتاد و در حالی که به هری و هرمیون اشاره می کرد تا دنبالش بروند، گفت:
_ من تقریبا تمام کتابهای خونه ام رو خوندم!... و فقط اینجا و 7 تا اتاق دیگه مونده! ... و چون شماها کاری نداشتید، به جز اقای ویزلی که در تمرین کوییدیچ مصدوم شده بودند، شما رو هم به اینجا آوردم تا توی خوندن کتابها کمکم کنید!
هری که بسیار مجذوب آن همه کتاب شده بود، گفت:
_ پروفسور؟... دنبال چی باید بگردیم توی این کتابها؟!
دامبلدور ناگهان ایستاد، به طوری که هری و هرمیون به اون برخورد کردند! و در حالی که با انگشت سیاهش را به سمت کتابهای آخر کتابخانه اشاره میکرد، گفت:
_ دنبال چیزهایی میگردم که ممکنه هورکراکسهای ولدمورت باشن، هری!
و رو به هرمیون کرد و گفت:
_ شما و هری کتابهای آخر کتابخونه رو بخونید، من هم از اینجا شروع میکنم!... موفق باشید!
و به سرعت به سمت کتابها رفت و آن دو را به حال خود تنها گذاشت. هری رو به هرمیون کرد و گفت:
_ یعنی باید این همه کتاب رو بخونیم؟!
هرمیون که از دیدن این همه کتاب و اجازه داشتن برای خواندنشان لذت می برد، رو به هری کرد و گفت:
_ البته هری!... خیلی هیجان انگیزه، نه؟!
و بدون آنکه منتظر جواب هری شود و در حالی که چشمانش از شادی برق می زد، به سمت کتابها به راه افتاد و اولین کتاب رو بیرون کشید و آماده ی خواندن شد. هری هنوز حوصله نداشت تا به سمت کتابها به راه بیفتد، احساس میکرد حوصله اش سر خواهد رفت. که ناگهان صدای دامبلدور که لحنی سرزنش آمیز داشت، او را به خود آورد:
_ هری!... اینقدر تنبل نباش و برو کتابها رو بخون!
هری از اینکه حتی نمی توانست افکارش را کنترل کند، با استیصال آهی کشید و به سمت اولین کتاب به راه افتاد.
البته تنها چیزی که در آن لحظه به آن فکر میکرد این بود که با خواندن این همه کتاب، درجه ی عینکش چقدر بالا خواهد رفت؟!
*******************
کریچر جان! من پست نمیزنم که ثابت کنم که ارزشی بیدم یا نبیدم!

من پست میزنم که اشکالاتم گرفته بشه و بتونم دفعه های بعدی پستای بهتری بزنم. راستی، اون پست رو هم فکر میکردم زمانش رو درست متوجه نشده بودم و وقتی فهمیدم که گذشته، چون می خواستم اشکالاتم رو بدونم، فرستادمش! D: ( استفاده ابزاری از کریچر!
)نکته: کریچر جان، لطفا بدون توجه به امضام پستم رو بخون!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/4/3 8:44:31
جزئیات کاربر

دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس جدید

عکس دامبدوره که هری و هرمیون را داره میبره یک جایی
مکانش میتونه هر جایی باشه از جمله خونه ی ویزلی ها یا هاگوارتز یا حتی یک مکان جدید
................
ببین آنی وقتی دو هفته بعد پست میزنی بایدم بهت بگم ارزشی
این قسمت نوشتت خیلی خوب بود به شرطی که قسمت اولش رو حذف میکردی
سریوس واقعا گیج شده بود، صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند
یعنی میشد
صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند
چون آخر جمله میگی نمیدونست چی کار کنه و گیج شده بود دیگه جالب نیست اولش هم به این موضوع اشاره کنی
اینجا نفهمیدم سیریوس از چه چیزی اطلاع پیدا کرده فکر نکنم هر کسی هم این نوشته رو بخونه بفهمه
چرا در آن موقعیت که تازه متوجه اشتباه چند ساله ی خود شده و خود را مقصر آن همه بدبختی می داند، باید همه در یک زمان با او کار داشته باشند.
دامبلدور لبخند از روی دلرحمی زد و گفت:
دامبلدور با لحنی سرشار از همدلی گفت
سپس با دیدن چهره ی خندان دامبلدور، اخمی کرد و گفت:
این جمله ها مخصوصا دو تای اولی هم یک جورایی تو ذوق میزنن نباشن خیلی بهتره مثلا
_ معذرت می خوام... شما چیزی می خواستید بگید پروفسور؟!
دامبلدور در حالی که روی کاناپه جا به جا می شد
یا
دامبلدور در حالی که روی یکی از کاناپه ها می نشست
صدای پیرمردی از پشت در آمد که مشخص بود از سرما می لرزد و بسیار نگران است:
اینجا هم نگرانیش بیهوده بوده فقط اگه میگفتی از سرما میلرزد کافی بود
در کل حضور هری هم اضافه بود حالا اگه میخواستی اول داستان سر و صدا ها زیاد باشن میتوستی اون جا ازش استفاده کنی ولی کلا هری وارد داستان نشه و آخرش هم از زبون سیریوس بگی چیزی که بعد از اون همه ماجرا براش مشخص نشد کاری بود که هری با اون داشت( مثلا)
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
اینم عکس جدید

عکس دامبدوره که هری و هرمیون را داره میبره یک جایی
مکانش میتونه هر جایی باشه از جمله خونه ی ویزلی ها یا هاگوارتز یا حتی یک مکان جدید
................
ببین آنی وقتی دو هفته بعد پست میزنی بایدم بهت بگم ارزشی
این قسمت نوشتت خیلی خوب بود به شرطی که قسمت اولش رو حذف میکردی
سریوس واقعا گیج شده بود، صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند
یعنی میشد
صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند
چون آخر جمله میگی نمیدونست چی کار کنه و گیج شده بود دیگه جالب نیست اولش هم به این موضوع اشاره کنی
اینجا نفهمیدم سیریوس از چه چیزی اطلاع پیدا کرده فکر نکنم هر کسی هم این نوشته رو بخونه بفهمه
چرا در آن موقعیت که تازه متوجه اشتباه چند ساله ی خود شده و خود را مقصر آن همه بدبختی می داند، باید همه در یک زمان با او کار داشته باشند.
دامبلدور لبخند از روی دلرحمی زد و گفت:
دامبلدور با لحنی سرشار از همدلی گفت
سپس با دیدن چهره ی خندان دامبلدور، اخمی کرد و گفت:
این جمله ها مخصوصا دو تای اولی هم یک جورایی تو ذوق میزنن نباشن خیلی بهتره مثلا
_ معذرت می خوام... شما چیزی می خواستید بگید پروفسور؟!
دامبلدور در حالی که روی کاناپه جا به جا می شد
یا
دامبلدور در حالی که روی یکی از کاناپه ها می نشست
صدای پیرمردی از پشت در آمد که مشخص بود از سرما می لرزد و بسیار نگران است:
اینجا هم نگرانیش بیهوده بوده فقط اگه میگفتی از سرما میلرزد کافی بود
در کل حضور هری هم اضافه بود حالا اگه میخواستی اول داستان سر و صدا ها زیاد باشن میتوستی اون جا ازش استفاده کنی ولی کلا هری وارد داستان نشه و آخرش هم از زبون سیریوس بگی چیزی که بعد از اون همه ماجرا براش مشخص نشد کاری بود که هری با اون داشت( مثلا)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

آقا هنوز که جمعه نشده!!.... من تازه پست اون یکی عکس رو زدم!!
اوهو!!.... قبول کن دیگه!!....این یکی عکس رو هم بعدا میزنم!!...اوهو...قبولش کن دیگه!!
--------------------
_ خفه شو دیگه لعنتی... ببر صدات رو!...
سریوس با تمام توانش سعی می کرد تا پرده را روی تابلوی مادرش بکشد، اما پیرزن مقاومت می کرد و با فریادهای بی امان خود، اعصاب سریوس را بیشتر داغان می کرد:
_ پسره ی احمق!... تو به خون اصیل پایبند نیستی... کثافت...
سریوس واقعا گیج شده بود، صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند.
فریاد بلندی زد و با خشم گفت:
_ خفه شید....خفه شید...
دنیا دور سرش می چرخید. در آن شرایط به تنها چیزی که فکر میکرد، آن بود که چرا در آن موقعیت که تازه متوجه اشتباه چند ساله ی خود شده و خود را مقصر آن همه بدبختی می داند، باید همه در یک زمان با او کار داشته باشند. لحظه ای درنگ کرد، صدای کریچر بعد از صدای مادرش بلندترین صدا بود... صدای کوبش در... صدای هری... صدای جغد...به یک باره فریاد زد:
_ کریچر!... ساکت شو جن بی خاصیت!...
کریچر در جا ساکت شد و با حالت استیصال به سریوس نگاه کرد. حالا باید کار دیگری میکرد؛ در حالی که سعی میکرد نسبت به ناسازاهای مادرش عکس العملی نشان ندهد، به سمت پنجره رفت و آنرا گشود. جغد بی نوا که در اثر ضربه زدن زیاد به پنجره و ماندن در آن هوای طوفانی، با درماندگی به سریوس نگاه میکرد به داخل پرید.
سریوس با عجله به سمت در رفت و سریعا پرسید:
_ کی اونجاست؟!
صدای پیرمردی از پشت در آمد که مشخص بود از سرما می لرزد و بسیار نگران است:
_ منم سریوس!... دامبلدور!...چرا در رو باز...
اما قبل از اینکه صحبت دامبلدور پایان پذیرد، سریوس در را باز کرد و سمت آشپزخانه دوید و آینه را برداشت. هری با او تماس گرفته بود:
_ هری یه دقیقه صبر کن... خفه شو دیگه لعنتی عوضی....
هری با تعجب به سریوس نگاه می کرد. سریوس با عجله به سمت تابلوی مادرش برگشت و در حالی که با تمام توانش را پرده رو او می کشید، با خشمی آمیخته به تنفر فریاد زد:
_ گفتم خفه...شو...پیرزن...خرفت!...
بو پرده روی تابلوی مادر سریوس قرار گرفت. بلاخره همه جا ساکت شد. سریوس احساس آرامش می کرد.
سرش را بالا آورد تا نفسی تازه کند که با چهره ی متعجب دامبلدور مواجه شد. لبخند تلخی زد و در حالی که آب دهانش را به سختی فرو می داد، گفت:
_ متاسفم پروفسور دامبلدور!
دامبلدور لبخند دلنشینی و گفت:
_ خب... می خواستم یه چیز مهمی بهت بگم!
سریوس خواست بنشیند که یادش آمد هری منتظرش است. با عجله به سمت آشپزخانه دوید و داد زد:
_ الان برمیگردم پروفسور...
آینه را برداشت و هنگامی که خواست تا با هری صحبت کند، متوجه شد هری دیگر پشت آینه نیست و رفته است!
با ناراحتی به سالن پذیرایی بازگشت. دامبلدور با مهربانی به او نگاه میکرد. گویی از آن موضوع مطلع بود. سریوس به دامبلدور اشاره کرد که صحبتش را ادامه دهد و خودش را روی کاناپه انداخت. دامبلدور با لحنی سرشار از همدلی گفت:
_ سریوس می دونم که الان...
اما صحبت دامبلدور با جهیدن سریوس از روی کاناپه قطع شد! سریوس فریاد زد:
_ جغدِ کو؟!... اون جغد لعنتی کجاست؟!...
با عجله نگاهی به زیر میز و پشت سر دامبلدور انداخت، اما جغد نبود! فریاد زد:
_ کریچر اون جغد احمق کجاست؟!...کریچر...حرف بزن!..
کریچر به سخن در آمد و سریعا سرش را به پایه ی میز زد و گفت:
_ کریچر متاسفه!... کریچر جن بدی بود...کریچر غذای ارباب رو سوخت...کریچر متاسف بود...کریچر..
سریوس از روی بیچارگی هر دو دستش را روی صورتش کشید و با لحن رقت انگیزی گفت:
_ کریچر!.... صدات رو ببر!!...نمی خوام اون صدای نکرت رو بشنوم!...
و کریچر دوباره ساکت شد! جغد نبود، هری رفته بود و سریوس احساس درماندگی می کرد. نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
_ معذرت می خوام... شما چیزی می خواستید بگید پروفسور؟!
دامبلدور لبخند از روی دلرحمی زد و گفت:
_ آره سریوس... راجع به اینکه تو ریگولوس یک...
و باز صحبت دامبلدور به خاطر در زدن، قطع شد! سریوس سری تکان داد و به سمت در دوید. هنگامی که آنرا باز کرد، هری را پشت در دید! با تعجب گفت:
_ تو اینجا چی کار می کنی؟؟!!...چرا به من خبر ندادی؟!
هری به پهنای صورتش خندید و گفت:
_ برای همین خواستم باهات تماس بگیرم!
سریوس آهی کشید و گفت:
_ اوه... من گفتم چه کار مهمی داشی....بیا تو...بیا.
اینبار هری و سریوس به اتفاق هم در سالن پذیرایی به پروفسور دامبلدور ملحق شدند. دامبلدور با دیدن هری گفت:
_ اوه! هری!... خوب اینجا رو یاد گرفتی!...
هری سرش را پایین انداخت و روی کاناپه ای نشست و بعد از صحبتهای معمول، مجال حرف زدن را به دامبلدور داد تا بلاخره به سریوس بگوید که:
_ سریوس!... راجع به مرگ ریگولوس که ثابت کردن که مرگخوار نبوده باید بگم که...
و برای چندمین بار سخن دامبلدور نا تمام ماند! زیرا سریوس داد زد:
_ ببخشید پرفسور... اون جغد کوچولو اونجاست!...صبر کن!
و به دنبال جغد دوید. به منقار جغد قهوه ای رنگ، موشی بود و داشت با لذت فراوان آن را می خورد! سریوس آنرا گرفت و با تاسف سری تکان داد و نامه را از پایش باز کرد.
نامه از طرف ریموس لوپین بود. سریوس با عجله نامه را باز کرد و متن آنرا به سرعت خواند:
*سریوس عزیز، سلام
طبق شواهد ارائه شده از طرف تنی چند از دوستان، ریگولوس واقعا مرگ خوار بوده و تو مقصر مرگ او نیستی. و آن خبرها، تنها شایعاتی از جانب مرگخواران بوده است.
امیدوارم خوشحال شده باشی، ریموس*
سریوس نفس راحتی کشید؛ از اینکه فهمیده بود که ریگولوس واقعا مرگخوار بوده و جاسوس نبوده، خوشحال بود. از اینکه می دانست به خاطر طرد کردن ریگولوس او را نکشته بودند و او واقعا مرگخوار بوده خوشحال بود. احساس خوبی داشت.
با خوشحالی رو به دامبلدور کرد و گفت:
_ پروفسور!... اون مطالب همشون شایعه بوده!!..
سپس با دیدن چهره ی خندان دامبلدور، اخمی کرد و گفت:
_ شما برای چی می خندین پروفسور؟!....اوه... راستی، چیزی می خواستید بگید؟!
پروفسور دامبلدور خندید و در حالی که دست هری را نوازش می کرد، گفت:
_ من هم برای گفتن همین مطلب به اینجا اومده بودم!
و در آن لحظه، تنها احساسی که سریوس داشت، احساس بدشانسی همراه با بدبختی بود!
**********
پ. ن: نمیدونم خوب تونستم بدبختی سریوس رو به تصویر بکشم؟!
اینقدر که تو بهم گفتی ارزشی و خاله باز، درست نمی تونم تمرکز کنم!!...جن خونگی بد! هری باید ادبت کنه!!!
اوهو!!.... قبول کن دیگه!!....این یکی عکس رو هم بعدا میزنم!!...اوهو...قبولش کن دیگه!!
--------------------
_ خفه شو دیگه لعنتی... ببر صدات رو!...
سریوس با تمام توانش سعی می کرد تا پرده را روی تابلوی مادرش بکشد، اما پیرزن مقاومت می کرد و با فریادهای بی امان خود، اعصاب سریوس را بیشتر داغان می کرد:
_ پسره ی احمق!... تو به خون اصیل پایبند نیستی... کثافت...
سریوس واقعا گیج شده بود، صدای نوک جغدی که که دائما به پنجره می خورد، صدای کوبش بی امان در خانه ی 12 گریمالد، صدای آینه ی جادویی اش که حتما هری با آن تماس برقرار کرده بود و صدای ضجه های بی وقفه ی کریچر که خود را لعنت می کرد؛ همه و همه به یکباره اتفاق افتاده بودند و با صدای رعد و برق و طوفانی عظیم، در هم آمیخته شده بودند. سریوس در آن موقعیت نمی دانست باید چه کار کند.
فریاد بلندی زد و با خشم گفت:
_ خفه شید....خفه شید...
دنیا دور سرش می چرخید. در آن شرایط به تنها چیزی که فکر میکرد، آن بود که چرا در آن موقعیت که تازه متوجه اشتباه چند ساله ی خود شده و خود را مقصر آن همه بدبختی می داند، باید همه در یک زمان با او کار داشته باشند. لحظه ای درنگ کرد، صدای کریچر بعد از صدای مادرش بلندترین صدا بود... صدای کوبش در... صدای هری... صدای جغد...به یک باره فریاد زد:
_ کریچر!... ساکت شو جن بی خاصیت!...
کریچر در جا ساکت شد و با حالت استیصال به سریوس نگاه کرد. حالا باید کار دیگری میکرد؛ در حالی که سعی میکرد نسبت به ناسازاهای مادرش عکس العملی نشان ندهد، به سمت پنجره رفت و آنرا گشود. جغد بی نوا که در اثر ضربه زدن زیاد به پنجره و ماندن در آن هوای طوفانی، با درماندگی به سریوس نگاه میکرد به داخل پرید.
سریوس با عجله به سمت در رفت و سریعا پرسید:
_ کی اونجاست؟!
صدای پیرمردی از پشت در آمد که مشخص بود از سرما می لرزد و بسیار نگران است:
_ منم سریوس!... دامبلدور!...چرا در رو باز...
اما قبل از اینکه صحبت دامبلدور پایان پذیرد، سریوس در را باز کرد و سمت آشپزخانه دوید و آینه را برداشت. هری با او تماس گرفته بود:
_ هری یه دقیقه صبر کن... خفه شو دیگه لعنتی عوضی....
هری با تعجب به سریوس نگاه می کرد. سریوس با عجله به سمت تابلوی مادرش برگشت و در حالی که با تمام توانش را پرده رو او می کشید، با خشمی آمیخته به تنفر فریاد زد:
_ گفتم خفه...شو...پیرزن...خرفت!...
بو پرده روی تابلوی مادر سریوس قرار گرفت. بلاخره همه جا ساکت شد. سریوس احساس آرامش می کرد.
سرش را بالا آورد تا نفسی تازه کند که با چهره ی متعجب دامبلدور مواجه شد. لبخند تلخی زد و در حالی که آب دهانش را به سختی فرو می داد، گفت:
_ متاسفم پروفسور دامبلدور!
دامبلدور لبخند دلنشینی و گفت:
_ خب... می خواستم یه چیز مهمی بهت بگم!
سریوس خواست بنشیند که یادش آمد هری منتظرش است. با عجله به سمت آشپزخانه دوید و داد زد:
_ الان برمیگردم پروفسور...
آینه را برداشت و هنگامی که خواست تا با هری صحبت کند، متوجه شد هری دیگر پشت آینه نیست و رفته است!
با ناراحتی به سالن پذیرایی بازگشت. دامبلدور با مهربانی به او نگاه میکرد. گویی از آن موضوع مطلع بود. سریوس به دامبلدور اشاره کرد که صحبتش را ادامه دهد و خودش را روی کاناپه انداخت. دامبلدور با لحنی سرشار از همدلی گفت:
_ سریوس می دونم که الان...
اما صحبت دامبلدور با جهیدن سریوس از روی کاناپه قطع شد! سریوس فریاد زد:
_ جغدِ کو؟!... اون جغد لعنتی کجاست؟!...
با عجله نگاهی به زیر میز و پشت سر دامبلدور انداخت، اما جغد نبود! فریاد زد:
_ کریچر اون جغد احمق کجاست؟!...کریچر...حرف بزن!..
کریچر به سخن در آمد و سریعا سرش را به پایه ی میز زد و گفت:
_ کریچر متاسفه!... کریچر جن بدی بود...کریچر غذای ارباب رو سوخت...کریچر متاسف بود...کریچر..
سریوس از روی بیچارگی هر دو دستش را روی صورتش کشید و با لحن رقت انگیزی گفت:
_ کریچر!.... صدات رو ببر!!...نمی خوام اون صدای نکرت رو بشنوم!...
و کریچر دوباره ساکت شد! جغد نبود، هری رفته بود و سریوس احساس درماندگی می کرد. نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
_ معذرت می خوام... شما چیزی می خواستید بگید پروفسور؟!
دامبلدور لبخند از روی دلرحمی زد و گفت:
_ آره سریوس... راجع به اینکه تو ریگولوس یک...
و باز صحبت دامبلدور به خاطر در زدن، قطع شد! سریوس سری تکان داد و به سمت در دوید. هنگامی که آنرا باز کرد، هری را پشت در دید! با تعجب گفت:
_ تو اینجا چی کار می کنی؟؟!!...چرا به من خبر ندادی؟!
هری به پهنای صورتش خندید و گفت:
_ برای همین خواستم باهات تماس بگیرم!
سریوس آهی کشید و گفت:
_ اوه... من گفتم چه کار مهمی داشی....بیا تو...بیا.
اینبار هری و سریوس به اتفاق هم در سالن پذیرایی به پروفسور دامبلدور ملحق شدند. دامبلدور با دیدن هری گفت:
_ اوه! هری!... خوب اینجا رو یاد گرفتی!...
هری سرش را پایین انداخت و روی کاناپه ای نشست و بعد از صحبتهای معمول، مجال حرف زدن را به دامبلدور داد تا بلاخره به سریوس بگوید که:
_ سریوس!... راجع به مرگ ریگولوس که ثابت کردن که مرگخوار نبوده باید بگم که...
و برای چندمین بار سخن دامبلدور نا تمام ماند! زیرا سریوس داد زد:
_ ببخشید پرفسور... اون جغد کوچولو اونجاست!...صبر کن!
و به دنبال جغد دوید. به منقار جغد قهوه ای رنگ، موشی بود و داشت با لذت فراوان آن را می خورد! سریوس آنرا گرفت و با تاسف سری تکان داد و نامه را از پایش باز کرد.
نامه از طرف ریموس لوپین بود. سریوس با عجله نامه را باز کرد و متن آنرا به سرعت خواند:
*سریوس عزیز، سلام
طبق شواهد ارائه شده از طرف تنی چند از دوستان، ریگولوس واقعا مرگ خوار بوده و تو مقصر مرگ او نیستی. و آن خبرها، تنها شایعاتی از جانب مرگخواران بوده است.
امیدوارم خوشحال شده باشی، ریموس*
سریوس نفس راحتی کشید؛ از اینکه فهمیده بود که ریگولوس واقعا مرگخوار بوده و جاسوس نبوده، خوشحال بود. از اینکه می دانست به خاطر طرد کردن ریگولوس او را نکشته بودند و او واقعا مرگخوار بوده خوشحال بود. احساس خوبی داشت.
با خوشحالی رو به دامبلدور کرد و گفت:
_ پروفسور!... اون مطالب همشون شایعه بوده!!..
سپس با دیدن چهره ی خندان دامبلدور، اخمی کرد و گفت:
_ شما برای چی می خندین پروفسور؟!....اوه... راستی، چیزی می خواستید بگید؟!
پروفسور دامبلدور خندید و در حالی که دست هری را نوازش می کرد، گفت:
_ من هم برای گفتن همین مطلب به اینجا اومده بودم!
و در آن لحظه، تنها احساسی که سریوس داشت، احساس بدشانسی همراه با بدبختی بود!
**********
پ. ن: نمیدونم خوب تونستم بدبختی سریوس رو به تصویر بکشم؟!
اینقدر که تو بهم گفتی ارزشی و خاله باز، درست نمی تونم تمرکز کنم!!...جن خونگی بد! هری باید ادبت کنه!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بلیز :
واست کامل تر از این نوشته بودم ولی همین امروز متنه پاک شد و مجبور شدم دوباره یک چیزی بنویسم که با توجه به وقت کم نشد
ناگهان در باز شد و نیمفادورا وارد شد .
مالی : نه همون جا که هستی وایسا !
نیمفادورا با خوش رویی لبخندی زد و گفت :
- د.... دست تنهایی بزار کمکت کنم .
مالی : نه ... تو همونجا... وایسا .
نیمفادورا : نه بابا این حرفا رو نداریم
میتونستی دلیل بهتری برای دوباره به صدا در اومدن مادر سیریوس پیدا کنی این که تانکس اونط وری وارد بشه و مالی هم به این صورت با اومدنش مخالفت کنه جالب نبود
آلبوس : چی با من بود ؟
ملت : باب ... به دل نگیر باید جنبه داشته باشی .
آلبوس : نه الان بهش نشون میدم کی خرفته !
اینجای نوشتت خوب بود طنزش بد از آب در نیومده بود
دوربین از روی این صحنه ارزشی چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ نشسته بود و اون یکی سرشم ققی و دوتایی داشتن غذا رو میخوردن ! و بدین ترتیب حق به حق دار رسید
آخر داستان هم با چنین جمله ای بهتر می شد
دوربین از روی این صحنه چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ ودر سر دیگه ی اون ققی نشسته بود !و هر دو مشغول غذا خوردن بودند
***************************************************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
این دفعه به دلیل مشکلی که خودم داشتم نتونستم به فاصله ی یک هفته تاپیک رو به روز کنم امیدوارم دیگه چنین موضوعی پیش نیاد
اینم عکس جدید

عکس مال هرمیونه
مکانش میتونه هر جایی باشه از جمله خونه ی ویزلی ها خونه ی خود هرمیون خوابگاه دختران تو هاگوارتز و ................
واست کامل تر از این نوشته بودم ولی همین امروز متنه پاک شد و مجبور شدم دوباره یک چیزی بنویسم که با توجه به وقت کم نشد
ناگهان در باز شد و نیمفادورا وارد شد .
مالی : نه همون جا که هستی وایسا !
نیمفادورا با خوش رویی لبخندی زد و گفت :
- د.... دست تنهایی بزار کمکت کنم .
مالی : نه ... تو همونجا... وایسا .
نیمفادورا : نه بابا این حرفا رو نداریم
میتونستی دلیل بهتری برای دوباره به صدا در اومدن مادر سیریوس پیدا کنی این که تانکس اونط وری وارد بشه و مالی هم به این صورت با اومدنش مخالفت کنه جالب نبود
آلبوس : چی با من بود ؟
ملت : باب ... به دل نگیر باید جنبه داشته باشی .
آلبوس : نه الان بهش نشون میدم کی خرفته !
اینجای نوشتت خوب بود طنزش بد از آب در نیومده بود
دوربین از روی این صحنه ارزشی چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ نشسته بود و اون یکی سرشم ققی و دوتایی داشتن غذا رو میخوردن ! و بدین ترتیب حق به حق دار رسید
آخر داستان هم با چنین جمله ای بهتر می شد
دوربین از روی این صحنه چشم برداشت و آروم به سمت طبقه بالا برگشت و روی میز زوم کرد.... یک سر میز کریچ ودر سر دیگه ی اون ققی نشسته بود !و هر دو مشغول غذا خوردن بودند
***************************************************************************
دوستان توجه کنید که
هر جمعه یک عکس داخل تاپیک قرار میگیره و جمعه ی هفته ی بعد نقد پستها و عکس جدید
در مورد همه ی نمایشنامه ها صحبت میشه
هر چیزی که به ذهنتون رسید رو ننویسید همیشه به صورت آف لاین و داخل یک فایل ورد نوشته هاتون رو بنویسید و بعد از بازخوانی داخل این تاپیک و یا هر جای دیگه ی سایت قرار بدین این کار باعث میشه سطح نوشته هاتون بالاتر بره چون همیشه بعد از خوندن رول خودتون میبینید که بعضی جاهاش حتی به نظر خودتون هم بد شده و اونا رو اصلاح میکنید
نوشته ای که نسبت به بقیه بهتر بوده معرفی میشه و پستش از بقیه ی پستا متمایز میشه
تا دو نمایش نامه ی برتر آخر رو تو امضام قرار میدم تا بیشتر تو چشم باشه
در مورد هر عکس یک توضیحاتی میدم که میتونید از اونا هم کمک بگیرید
این دفعه به دلیل مشکلی که خودم داشتم نتونستم به فاصله ی یک هفته تاپیک رو به روز کنم امیدوارم دیگه چنین موضوعی پیش نیاد
اینم عکس جدید

عکس مال هرمیونه
مکانش میتونه هر جایی باشه از جمله خونه ی ویزلی ها خونه ی خود هرمیون خوابگاه دختران تو هاگوارتز و ................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج