مغازه دار: کیه کیه در میزنه؟ درو با بوق بوق میزنه؟
- منم منم همسایتون... پول ندارم.. مشتری دارم براتون..
مغازه دار پرید بیرون و یقه طرف را گرفت و آورد داخل.
- کو کو مشتری؟
- مشتری ندارم شوووخی کردم
مغازه دار فریاد برآورد: دیگه خسته شدم! دو ساله اینجا بی مشتری رها شده.. باید درب این کشتی طوفان زده به گل نشسته رو تخته کنم برم بوق بزنم! :proctor:
همسایه که عصبانیت مغازه دار را دید و سخت برآشفت و بر دلش هزاران درد و آه وارد شد. گفت:
- آه ای همسایه عزیز من! ای لوازم کوییدیچ فروشی عزییز.. همی مرا دل درد گرفتندی از این همه پشه پرانی... صبر کن تا یک عدد بوق بزنم.
در این هنگام با دستانی لرزان و چشمانی اشک ریزان موبایل خود را از جیب بیرون کشید و شماره ای دو رقمی گرفت.
- الو؟ سلام! بوق؟ بروبچ بیاین اینجا بوق بزنید!!
هوشت.. هوشت ... دنگ .. شتلخ!! بونگ!!!! تلخ!!!!! رپتوپتینا!!!! هوشت هوشت هوشت هوشت هوشت هوشت هوشت هوشت... هوشتتتت... هوشتپتو.... هوشتینا... هوشت کیلو چنده بابا
جمع چورصد (بر وزن شونصد) نفری که ظاهر شده بودند روی مغازه دار ریختند و تا می توانستند (به کوری چشم بی ناموسی نویسان) سفارشات خود را تقدیمش کردند و چک و سفته های خود را بیرون کشیدند تا همه وسایلش را بخرند.
همسایه مغازه دار که اکنون همی شاد گشته بود و از این که یار وفاداری برای این قلیل دوستانش بوده نعره ای برکشید و اظهار خوشحالی نمود.
صاحب مغازه از زیر خروارها انسان و گالیون و چک و سفته و (به کوری چشم بی ناموسی نویسان) هر چیز غیر از بوق خود را بیرون کشید.
- از ورود شما متشکرم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


باشه ولم كن قول ميدم ارزشي نباشم.




چه ابتکاری!مرسی هدویگ بهم روحیه دادی!بیاید بریم من حال این صاحب مغازه رو بگیرم