استرجس تمام حواسش به دامبلدور بود که هم چنان لبخند کوچکی بر لب داشت. آناکین که متوجه این موضوع شده بود به بلیز اشاره ایی کرد تا به کمک هم چوب دستی ها را از استرجس بربایند.
_من میرم به طرفش و روی زمین هولش می دم بعد تو چوب دستی ها از جیبش می کشی بیرون!
بلیز سری تکان داد. آناکین وقتی اوضاع را مناسب دید به سوی استرجس حمله ور شد. او را از پشت بر روی زمین انداخت و در همان زمان بلیز از راه رسید و چوب دستی ها را با سرعت برداشت و از آن دو کمی فاصله گرفت. از صدای داد و فریاد آن دو تمام جمع به سمت آن ها برگشتند ولی دیگر آناکین و بلیز در میان آن ها به چشم نمی خورد.
ولدمورت نیش خندی زد و گفت:
_آفرین! کار جالبی بود! حالا شاید بتونم بگم که مرگ خوار من هستید!
و به آن دو که در کنارش ایستاده بودند نگریست.
_متشکرم ارباب....
سپس ولدمورت به سوی دامبلدور بازگشت و ادامه داد:
_خب....حالا می خوام ببینم تو با یک دست چجوری می خوای مانع من بشی.....
و طلسم دیگری به سمت او فرستاد. اما پس از چند ثانیه دامبلدور همان جای قبلی ایستاده بود در حالی که سالم به نظر می رسید.
ولدمورت دیگر چیزی نگفت. آناکین و بلیز با خود تصور می کردند که اربابشان چه خواهند کرد و در میان همین افکار این جمله را نیز جای دادند که اوست که سرانجام به پیروزی می رسد.
آناکین با صدایی آهسته گفت:
_ارباب حالا چه تصمیمی دارید؟ اگر جنگ راه بیافتد چه خواهیم کرد؟
ولدمورت پوزخندی زد و گفت:
_از حالا ترسیدی؟ فعلا هیچ! صبر می کنیم.....
_من گوش به فرمان شما هستم.....
در آن بین که صدای هیچ یک از این صحبت ها به گوش محفلی ها نمی رسید دامبلدور گفت:
_صبر؟ من فکر نمی کنم صبر بتونه بهت کمکی بکنه! البته می دونم که تو اصلا برای صبر کردن ساخته نشده ایی! بهر حال من قصد دارم که چند تا از مرگ خواراتو همین الان بفرستم آزکابان نظرت چیه تام؟
در همین هنگام سیاهی در مقابل در ظاهر شد. شخصی که یک شنل سیاه رنگ بر تن داشت و صورتش دیده نمی شد. او بدون هیچ واهمه ایی جلو آمد و به سمت ولدمورت رفت. تمام چشم ها او را دنبال می کردند و تشخیص اینکه او به طور حتم یکی از مرگ خواران بود زیاد مشکل نبود.
ساحره در مقابل ولدمورت ایستاد و با صدایی محکم گفت:
_همه چیز آماده است.....پیروزی از آن ماست....
ولدمورت در حالی که شادمانی از چهره اش به خوبی نمایان بود گفت:
_می دونستم که تو می تونی این کار رو برای من انجام بدی سامانتا.....
و چهره ی پیروز مندانه اش را به دامبلدور و سایر محفلی ها دوخت.....مطمئنا خبری که سامانتا آورده بود برای محفلی ها خبر خوبی نبود......
ادامه دارد......................