جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 08:49
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور بعد از اینکه از خونه اومد بیرون گفت:
سریع باشین باید دنبال جنی که دامبلدور گفت بگردیم....
چشم جادوییش با سرعت سر سام آور میچرخید دارن با دیدن این منظره جلوی دهنشو گرفت و روشو از الستور برگردوند....
استر به طور ناگهانی داد زد:
مگه تو سر گروه نیستی ؟؟
الستور بدون اینکه به استر نگاه کنه گفت:
چرا!!!
_پس چرا به یک سمت نمیری ما هم دنبالت بیایم...
الستور که تازه دوزاریش افتاده بود به سمت چپ خودش حرکت کرد ... منظره ها هنوز همان گونه بود فقط دیوانه سازی وجود نداشت !!!
صدای پای اسبی از راه دور به گوش میرسید...همه ی گروه به طور طبیعی و به خاطر صدا ایستادند ...
بوته زاری که قبلا سبز بود ولی در حال حاضر به رنگ مشکی در اومده بود داشت تکون میخورد ... همه چوب دستیهاشون رو به سمت آنجا نشانه رفتند ....
صدایی آشنا به گوش رسید:
شما که نمیخواین منو بزنید !!!
رونان با عظمت خاصی از میان بوته ها وارد شد ...
همه چوب دستیهاشون رو پایین آوردند و نگاهی به او کردند ...
رونان بدون اینکه زیاد به افراد نگاه کنه گفت:
دوستان من میدونم اون جن کجاست....
همه از این حرف خوشحال شدن و به دنبال رونان حرکت کردند ...

*مکانی دیگر*

ولدمورت که پشتش به دوربین بود گفت:
خب سیروس چی فهمیدی؟؟
سیروس رو زمین زانو زد و گفت:
ارباب من فهمیدم که طلسم باتانی محفل از بین رفته و خانه ی محفل به وضوح دیده میشه ...
_آدرسشو دارین؟؟؟
این بار آرمینتا جواب داد :
بله ارباب من دارم توی میدون گریمولد هستش...
_میریم اونجا بهترین فرصته که انتقام بگیریم از دامبلدور...سیروس معجون تغییر شکلتو تا شب برام آماده کن ...
سیروس:بله ارباب!!!

*در کنار محفلی ها*

استر با لگدی در خانه ای رو باز میکنه و میره کنار که اعضای محفل داخل بشن!!!
الستور وارد خانه میشه و فریاد میزنه:
مارتیوس!!!
هیچ جوابی به گوش نمیرسه ... خونه اونقدر کثیف بود که رومسا به محض وارد شدنش چوب دستی خودشو روشن کرد ...
لوییس به پشت الستور میزنه و میگه:
اون چیه اونجا!!!
دو نقطه ی نارنجی رنگ در فضای تاریکی میدرخشید ... عده ای مثل استر رونان و بورگین چوب دستی خودشون رو به سمت آن نقطه نشانه رفتند ....
آن نور همین طور نزدیکتر میشد ... تا اینکه چهره ی جن خانگی ای ظاهر گشت ...
جن خانگی:شما با مارتیوس چی کار داشت ؟؟؟
الستور به طوری که مارتیوس چهرشو نبینه رو به اعضای محفل میکنه و میگه:
یادتون باشه که دامبلدور گفت از هیچ کس تا حالا حرف شنوی نداشته !!!

*مکانی دیگر*

_خب آرمینتا چند تا مو برام آماده کردی؟؟
_حدود 5 نفر هستند 2 تا ساحره هم داخلشون هست ...
_خب یکی از اون موهایی که مال فرد قوی بود بده به سیروس برای خودم...
آرمی دستشو میکنه توی شیشه ای و تار موی نازکی رو به دست سیروس میده ...

چند بعد در همان مکان

چهار مشنگ ساده ایستاده بودند ... یکی از آنها گفت:
وقتی خواستند بیان بیرون که مارو طلسم کنند ما آنها را طلسم میکنیم....
آرمینتا:

ادامه دارد..........

============================
چند تا نکته:
شخص بعدی اگر داستانو دقیق بخونه میفهمه باید چی کار کنه ... ولی من بازم میگم ولدمورت و دوستانش معجون تغییر شکل خوردن و به شکل ماگلهایی در آمدن ... آنها میخوان برن در جلوی محفل و هماننده بقیه ی ماگلها تعجب کنند وقتی افراد محفل بیرون آمدند .... از اون سمت هم اعضای محفل در تلاش هستند تا حرف از مارتیوس بکش که در آخر موفق میشن ... این موفقیت یا در پست بعدی نشون داده بشه یا در پست دو تای بعدی فرق نمیکنه!!!
ضمنا ماموریت ها تا آخر روز دوشنبه هستش !!!! باید تا اون روز سوژه ادامه پیدا کنه و در آن روز پست پایانی رو بزنید !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس جون!
اگه خواستی اسمی از بقیه رو هم تو پستت بیار ( البته اگه خواستی )
دوستان من میطنزم ، چون مودی طنزیده و هیچ جا هم نگفته باید جدی باشه!
با تشکر
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

در خانه ای بی اثاثیه که فقط در آن چندین ستون آهنی بود ، صدا های مخوفی بیرون می آمد...
اعضای محفل در درون خانه به تیر های آهنی به شدت بسته شده بودند و در جلوی آنها ، چند هیکل سیه پوش ، با یکدیگر پچ پچ میکردند...
الستور که کم کم داشت جوش میاورد به هیکل های سیاه پوش گفت : اوهوی خیار های دریایی ، با شما هستم ! همین حالا منو باز کنین ! با تو هستم لوسیوس ! همینطور با تو آرامینتا و تو سوروس !
ناگهان صدای زنی که اعضا با گفته های الستور تشخیص دادند که آرامینتا است خطاب به دیگر دوستانش گفت : زکی ! قرار نبود ما به این زودی لو بریم که!!!
الستور در حالی که سرش را یک وری میکرد تا مرگ خواران بتوانند چشم غیر طبیعی اش را بهتر ببینند گفت : آخه چی بگم به شما ها این چشم رو که برای تزیین نذاشتم !
صدایی که صدای لوسیوس بود گفت: خوب مهم نیس ، راستی بورگین ازتو انتظار نداشتم!خیر سرت تو مغازه ات برای ما جنس میاوردی ها!
محفلی ها رو به بوریگن:
لوسیوس:
و لوسیوس ادامه داد: خوب ، بهتره در این مورد حرف بزنیم که چرا گیرتون انداختیم ... خوب این خیلی واضحه ، چون دارین نقشه های ارباب منو به هم میریزین!
ناگهان آرامینتا پرید وسط حرف لوسیوس و گفت : عزیز جان ، این ها دیالوگ های منشی لرده ! یعنی من...
و بقیه حرف ها رو آرامینتا ادامه داد: و لرد هم از این موضوع اصلا خوشش نمیاد! مسلمه که برای یک کار مهم اومدین و دلیلش هم تجاوز به محدوده ی ما هست...
و ادامه داد : و خیلی خندیدم که اینقدر راحت گیر ما افتادین... باور نمیکنین که کی این طلسم رو اجرا کرد!
و با دستش به طرف یک گوشه تاریک اتاق اشاره کرد!
_ دراکو مالفوی!
نفس تمام محفلی های در بند اسیر با مشاهده این صحنه بند اومد!
پچ پچ و زمزه در بین محفلی ها فراگیر شد تا اینکه بالاخره آرامینتا داد زد :بس کنین! لوسیوس ! سوروس ! بیاین باید این خبر رو برای لرد شخصا ببریم .
و خطاب به دراکو گفت : و تو! مواظب باش در نرن ، چوبشون رو هم اونقدر دور گذاشتیم که نتونن جذبش کنن... پس فقط چهارچشمی مواظبشون باش ، ما باید توی دژ مرگ آپارات کنیم...
و همراه با دو مرگ خوار دیگر با صدای پاق مانندی غیب شدند...
بعد از چند دقیقه*
ریموس به چهره دراکو نگاه کرد ، و متوجه شد که در حال فکر کردنه ، انگار سر دوراهی گیر کرده و نمیتونه راهش رو مشخص کنه...
و پس از چند دقیقه ، بلند شد و به طرف محفلی ها آمد و خطاب به آنها گفت : باید خیلی سریع عمل کنیم!من همین الان بازتون میکنم .... من اصلا دوس ندارم مرگ خوار باشم و حالا گیرتون انداختم ،دوباره آززادتون میکنم.
سپس با یک حرکت چوب طناب هایی را که محفلیان را در گرفته بودند غیب شدند...
محفلی ها که همچنان متحیر بودند با صدای الستور که زودتر از آنها به خود آمده بود به خود آمدند.
الستور به طرف چوب هایشان رفت و در بین راه به دراکو گفت : ممنون ، دراکو . محبتت رو فراموش نمیکنم!
و چوب های محفلی ها رو به آنها بر گرداند و دوباره غری: ده یالا دیگه ، الان مرگ خوارها سر میرسن...
و با اینجمله بود که آخرین شوک بر اعضا وارد شد و چوب به دست از خانه بیرون آمدند!
فقط یک مشکل بود ، سوروس که در تمام مدت ساکت بود در حال خواندن مغز بورگین بود و حالا از نقشه های محفل به کلی آگاه بود. هم او و هم مرگخواران!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

با تشکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سخنی با دارن الیور فلامل:
پستت قشنگ بود فقط یک اشکالی داشت که فضا سازی نداشت یعنی من با خوندن پست آلستور حدودا غرق در فضا شدم ولی با خوندن پست تو متوجه شدم که بلاخره اونها آپارات کردن و بقیه مشنگ ها و افسر پلیس بیهوش موندن. خواهشا در پست بعدیت بهترش کن
1 اشتباه دیگه هم داشتی و اون اینکه اعضای محفل پس از بیهوش کردن مشنگ ها و اصلاح کردن حافظه شان باید آنها را به هوش می آوردند درغیر اینصورت طبق نوشته رولینگ آنها در حالت بیهوشی می مانند.
پس بهتر بود مینوشتی که طلسم ضد بیهوشی را اجرا کردند
و اما یک اشتباه که هم تو و هم آلستور داشتید:
هیچ کدام توجه نکردید که مشنگ ها پس از اینکه دوباره به هوش بیان باز هم خونه رو میبینن و دوباره ممکنه اقدام به خبر کردن مأمور پلیس کنند مگر اینکه در خاطراتشان دست ببرید که اینکار یک جادوگر معمولی نیست و بی شک باید جادوگری مانند دامبلدور این کار را انجام دهد.
* همه اینها انتقادات من بود خواهشا آنها را توهین نشمارید
-----------------------------------------------------------------------------------
و اما ادامه مأموریت:

- پـــــاق
- پــاق
این صدا های ظاهر شدن افراد محفل بودند که به سرزمین سیاه آپارات کرده بودند
پس از اینکه همه ظاهر شدند آلستور آنجا را از نظر گذراند. اصلا به سرزمینی که قبلا آنها دیده بودند شباهت نداشت.در گذشته آن سرزمین آسمانی تیره خانه هایی پر از سیاهی و نشان علامت شومی که بر سر در همه خانه ها بود داشت ولی اکنون آسمانی غرق در نور و روشنایی، خانه هایی پر از مهر و محبت داشت که بر سر در آنها چیزی جز بازتاب نور خورشید دیده نمیشد. خانه ها برعکس گذشته کاملا صاف و براق بودند.
همه اعضای محفل با دهانی باز به آنجا نگاه میکردند.
در خانه ای باز شد. 3 دختر بچه همراه هم از خانه خارج شدند به سوی بیشه زاری که قبلا سرشار از خون بود رفتند و مشغول بازی با پرندگانی شدند که در گذشته دیوانه سازها به جای آنها پرواز میکردند
خنده های بچه ها، صدای آبشار زیبا و دیدن آن همه زیبایی برای اعضای محفل شور و شوقی را در بر داشت. نسیم آرام می وزید. در گذشته هیچ یک از آنها این شور و شوق رو نداشتند و این نسیم زیبا را احساس نکرده بودند.
آلستور سکوتی را که میان آنها بود را شکست و گفت: خب. میدونم همه از دیدن این صحنه متحیر شدید ولی نباید مأموریتی رو که داشتیم رو از یاد ببریم
پس گامی به جلو برداشت. بقیه اعضای گروه هم به پیروی از او گام برداشتند. جلو رفتند. واقعا زیبا بود. واقعا زیبا. هر چه جلو تر میرفتند بر زیبایی افزوده میشد جلو رفتند تا به جایی رسیدند که دختر ها مشغول بازی بودند.هیچ یک حرفی نمیزد و تنها جلو میرفتند. آلستور در نزدیکی خانه ای ایستاد. سپس زمزمه کرد: جهت یاب
چوبدستیش چرخید ولی نایستاد
با ناامیدی زمزمه کرد: خنثی
چوبدستی به دست آلستور بازگشت.
آلستور بازگشت ولی از دیدن صحنه پشت سرش وحشت زده شد. سرزمین سیاه بار دیگر به شکل قبل در آمده بود. اما قبل از اینکه آلستور حرفی بزند بادی آنها ر به سوی داخل خانه ای برد
و اعضای محفل بیهوش شدند
10 دقیقه بعد- درون خانه
تمامی اعضای گروه دست و پا بسته بر روی آهن هایی بسته شده بودند و چوبدستیشان 3 متر آن طرف تر در هوا معلق بود. چند نفر با رداهای سیاه وارد شدند. همه ی اعضای محفل فهمیدند آنها مرگخوارند پس با هراس به یکدیگر نگاهی انداختند
-----------------------------------------------------------
نفر بعدی باید پستش را طوری بزند که اعضای گروه از خانه فرار میکنند ولی مرگخواران و ولدمورت از مأموریتی که آنها داشتند با خبر میشوند
----------------------------------------------------------
پستم بد بود یا خوب نمیدونم. ولی اگه بد بود توی مسنجر سرگروه بهم بگه. البته تا ساعت۱۵:۴۰:۲۱ جمعه که بتونم پستمو ویرایش کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/20 9:14:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هريك از افراد گروه به اتاق هاي خود رفته بودند تا وسايل مورد نيازشان را براي آن سفر اضطراري آماده كنند.خانه ي شماره ي دوازده گريمالد از هميشه ساكت تر بود و گرد و غبار بي رحمانه همه جا را دربرگرفته بود.تلالؤ و روشني خورشيد كه باريكه آن در آشپزخانه به وضوح قابل مشاهده بود آن مكان نسبتا تاريك را روشن ساخته بود.
وقتي افراد گروه نزديك در خروجي نزد هم گرد آمدند الستور همه ي آنها را از نظر گذراند و وقتي مطمئن شد كه همه حاضر آنجا ايستاده اند ، با دستش صورتت كج و كوله اش را خاراند و گفت:
همتون مي دونيد كه ما براي چه هدفي داريم حركت مي كنيم.پس ديگه لازم نيست تك تك موارد رو شرح بديم.همين حالا به طرف سرزمين سياه كه همتون مي دونيد كجاست آپارات مي كنيم.از اونجا بدون هيچ تاخيري به طرف كوه هاي آلپ حركت مي كنيم.
اين را گفت و رويش را برگرداند و به طرف در حركت كرد.دستش را بر روي دستگيره ي سرد و فلزي در گذاشت و به محض اينكه آن را باز كرد با چيزي روبرو شد كه از آن هراس داشت.
_آقاي پليس درست اينجاست.اين خونه تا جايي كه من يادمه اينجا...
دسته اي از مشنگ ها كه هفت هشت نفري مي شدند به همراه يك افسر پليس درست روبروي آنها ايستاده بودند.
.مشنگ ها به محض ديدن افراد بلافاصله به طرف آنها حمله ور شدند.استر با صداي ضعيفي ناله كرد و با اكراه چوبدستيش را به طرف مشنگ ها گرفت و با افسون بيهوشي را به طرف آنها حواله كرد.پنج دقيقه طول نكشيد كه آن خيابان پر از مشنگ هاي بيهوش شده شد.
دارن رو به الستور كرد و گفت:
بايد حافظه ي همشون رو پاك كنيم؟
الستور كه بسيار عصباني بود غرولند كنان گفت:اوهوم.و زير لب به آن مشنگ ها فحش و ناسزا مي داد.
الستور به طرف يكي از مشنگ ها رفت ، چوبدستي اش را بر روي شقيقه ي آن فرد گذاشت و وردي را زير لب زمزمه كرد.نوار سفيد رنگي كه جنس آن معلوم نبود از مغز آن فرد به به درون چوبدستي مودي نفوذ كرد.در چيزي حدود سي دقيقه حافظه ي همه آن مشنگ ها به اضافه ي افسر پليس اصلاح شد.الستور در حالي كه همچنان عصباني بود با صداي بلندي گفت:
خب كار اين مشنگ هاي كله پوك تموم شد.مكثي كرد و در حالي كه چشمان وحشتناكش در حدقه مي چرخيد ادامه داد:
همه به طرف سرزمين سياهي آپارات مي كنيم.
وهمه آن خيابان پر از افراد بيهوش را تنها گذاشتند و با صداي پاق كوتاهي به طرف سرزمين سياهي آپارات كردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نام ماموریت : میدان جنگ

- این چیه اینجا ... اینخونه که اصلا اینجا نبود ؟
زنی که این حرف را زده بود بسیار گیج میرسید و در ادامه حرفش گفت : من 12 ساله اینجا زندگی میکنم !
عدهء زیادی جلوی خانه شماره 12در میدان گریملود جمع شده اند ... مردی از دیگری می پرسد : بهتر نیست به پلیس خبر بدهیم ؟
مرد دیگر دستش را در جیبش می برد و وسیله ای مشنگی را از آن بیرون می آورد و مشقول فشار دادن دکمه های روی آن می شود سپس آن را به گوشش می چسباند : اداره پلیس ....
وسیله مشنگی از دست شخص به روی زمین می افتد همه با دهن های باز صحنه مقابل رویشان را تماشا می کنند ...در خانه باز شده ، چند مرد ردا پوش از آن بیرون آمده اند و چوبدستی هایشان را به سمت مردم اطراف خانه نشانه گرفته اند ... همه جا سرخ میشد .

چند دقیقه بعد – آشپزخانه محفل – محل گردهمایی اعضا

آلبوس دامبلدور بالاتر از همه با چهره ای مهربان ولی خسته نشسته است ، استر وارد میشود ... پوخ ... استر زمین می خورد ، غرولند کنان از جایش بلند می شود و رو به سارا می گوید : چند صد هزار بار بگم برای من دمپایی ابری نگیر یا که میگیری این کف آشپزخونه رو .... آلبوس به استر نگاه میکند و او را به سکوت و نشستن در کنارش فرا می خواند .

آلبوس دامبلدور کمی جا به جا میشود سپس با صدای آرام لب به سخت می گشاید : همه شما از وضعیت جدید این پایگاه با خبر هستید ... در واقع میدونید که جادوی اجداد بلک برای پنهان موندن این خونه از بین رفته ... این اتفاق چطور افتاده من اطلاعی ندارم و هنوز نتونستم دلیلی پیدا کنم ... ما هر روز باید تعداد مشنگ های زیادی رو بیهوش کنیم و بعد روی آنها طلسم فراموشی را اجرا کنیم و ....

آلستور مودی به میان حرف آلبوس می پرد : خوب حالا چی کار کنیم ، این حرف ها رو چندین بار تکرار کردیم و هر دفعه بی نتیجه بوده .

آلبوس از جایش بلند می شود و چوب دستی اش را در هوا تکانی میدهد ، نورهای خارج شده از چوبدستی دامبلدور با همدیگر ترکیب می شوند و شکل یک جن خانگی پیر را تشکیل می دهند .... این که می بینید یکی از جن های خانگیست به نام مارتیوس ، اون یکی از جن های بازمانده از شورش جن هاست و نیروی زیادی دارد . در ضمن اون هنوز از هیچ جادوگری فرمانبری ندارد .

سارا از جایش بلند می شود : آلبوس تو با این وضیعت داری به ما تاریخ درس میدی ؟

آلبوس لبخندی میزندو می گوید : نفهمیدی چی شد ، جن های خونگی بیشتر رازهایی که ما نمی دونیم رو می دونن ، امکان داره شیئی یا ماده ای باشه که این خونه رو به حالت اولیه بر گردونه .

مودی سلفه ای می کند و به دامبلدور می گوید : من حاضرم با یک گروه به اونجا برم .

استر سریع به آلبوس نزدیک می شود : مگه من مردم ..... آلبوس جون من میرم .

آلبوس : تو برو ولی مودی سر گروه ... در ضمن رومسا ، لاوگود ، رونان ، فلامل ، لوپين و اسنیپ هم با تو میان البته به اضافه استر . در ضمن باید از سرزمین سیاه رد بشید و بعدش به کوهای آلپ برید .
مودی :

-----------------------------------------------------------
نفر بعدی پستش باید :
طوری بزنه که ملت محفلی وسایلشون و آماده می کنن و وقتی می خوان بیان بیرون درگیری با مشنگ ها پیش میاد بعد از درگیری و به سمت پناهگاه مارتیوس برن ... البته تو راه اتفاقاتی می افته که مرگخوارها متوجه میشن .... راستی کسی که می خواد پست بزنه خوب فکر کنه و وقتی مرگخوار ها محفلی ها رو دیدن داستان خودش و تموم کنه که نفر بعدی ادامه بده .

برای اطلاع بیشتر از چهارچوب داستان به تاپیک ماموریت های محرمانه مراجعه کنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1385/11/17 16:04:06
تصویر تغییر اندازه داده شده










[b][size=med
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به علت نزدن پست سرگروه تا ساعت 9:12 دقیقه شب من به عنوان یکی از اعضای گروه طبق قانون استرجس پادمور حق فرستادن پست خود را دارم. البته اگر سرگروه پس از اعتبار 1 ساعت رزرو من پستی بزند خواهش به عمل می آورم پست او را قبول و پست من را پاک کنید ولی در صورتی که من پست را زده باشم یا اعتبار رزرو من هنوز به پایان نرسیده باشد خواهشا این عمل اجرا نشود
-------------------------------------------------
رزرو

پ.ن: رسمی نوشتم نگین بلد نیست

سلام

نقل قول:
روز آغاز ماموریت ها در محفل ققنوس برابر با سه شنبه 1385/11/17 میباشد در این تاریخ سر گروه ها باید پست اول خود را بزنند!!!


ریموس جان گویا شما خیلی عجله داشتی برای شرکت در ماموریت ها شروع ماموریت ها فردا میباشد !!!
ضمنا این پست رو پاک نمیکنم چون باید ببینی ... فردا قبل از شروع ماموریت پاک میکنم(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/11/16 21:25:07
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/11/16 21:27:48
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آذر 1385 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بر زمینی که در میان دو گاو منقبض گشته بود،سلسله زنجیرهای ضلال گسترش می یافت و آنانکه آغاز و عاقبتشان نیستی بود،خواه ناخواه پای خود را اسیر میکردند.
در زیر کشت زار های سبز و خرم مهتاب،که در جام شراب ارغوانی هزاران سایه منعکس میکرد،یگانه یار وفادار لرد سیاه، پشت درختی مخفی شده بود و لرزان به صدای سایه های دوردست گوش میداد.خنده ای در گوشه لبش هویدا بود ودر حالیکه جغدی را در آسمان نظاره میکرد با خود به خون گرمی میاندیشید که میتوانست ،از سرمای جنگل وهم انگیز و لرزش بدنش بکاهد.

-دو دختر
سارا اوانز:من خاله میشم
فلور دلاکور:نخیر.اون سری تو خاله بودی.الان من باید خاله بشم
سارا اوانز:تو عمه بشو و من خاله

دوپسر
استرجس:سنگ کاغذ قیچی
هاگرید:من این بازی رو بلد نیستم.بیا -نون ببر. کباب بیار- بازی کنیم-


کتاب نشان سیاه
اسامی و اماکن
پیتر پتی گرو:
یاد آر شمع مرده را یاد آر
از خادمان وفادار لرد سیاه بود که با انهاء کردن از محفل،سخت استوار امد و -در میان اعوان او که مرگ را به بازیچه گرفته بود-،آیت شد.
با طوع و بی میل به بیستگانی ،منتظر دستور بود و در هنگام شنیدن فرامین ارباب ،با الحاح و بی محابا به دم میرفت.در نبردی ناجوانمردانه،چهار ماگل دوست را از پای در آورد و در آخر با ضربه ی ناگهانی نوک جغدی مفلوک،جان به نیستی تسلیم نمود.
یادش چون عمر ارباب جاودان باد تا روزی که فراخوانده شود.
----------------------------------------
توضیحات:گنگ نوشتم.اجبار نمیکنم که مفهومی را درک کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/14 19:06:45
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1385 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: تام ریدل
نام پدر: عبدل عزیز ریدل لیتل هنگلتون آبادی
شماره پلاک: ردیف 89، شماره ی 10933

جنگ با مرگخواران در بیابان نوادا
تام ریدل با حاجی و سید هم سنگر است.
سید:
_ بگیرش!
آر پی جی به سمت تانک مرگخواران میرود:
_ ّبــــــــــــــــــــــــــــوم!
غیژژژژژژ!
یک گلوله ی سه میلیمتری پای سید را شکاف میدهد.
حاجی: سید! سید!
سید: آآآآآآ
حاجی:
سید: نه حاجی! خون خودتو نخور! آآآآآآآآ به پپپسرم بگو... آآآآآآآخ!
بوم!
تام یک آر پی جی به سمت مرگخواران می اندازد.
حاجی: تام! سید داره میمیره!
تام پای سید زانو میزند:
_ نه! سید نمیر! سید!
سید: آآآآآآآآآآ اوهوع!
تام و حاجی:
_ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
تام و حاجی مشغول میشوند و با رولر، تانک مرگخواران را منهدم میکندد.
ولدمورت در میرود.
حاجی: تام! تو برو دنبالش!
تام: نه سید! تو دست تنها میمونی!
حاجی: برو!
تام: آخ...
حاجی: برو
تام به از سنگر خارج میشود و به دنبال ولدمورت راه می افتد.
3 روز بعد________________
لندن___________________
ولدمورت فرار میکند و تام در پی او روان است.
ناگهان یک پیرزن ظاهر میشود:
_ ننه بیا این زنبیلمو بگیر!
تام ریدل به ته ریش خود دستی میکشد و زنبیل زن را میگیرد.
پیرزن: ننه جان اینم بیگیر ببر نا ندارم!
و یک کیسه برنج به دست او میدهد.
ولدمورت دورتر میشود.
تام: ننه من...
پیرزن: بیا این روغنم بیگیر خدا رو خوش نمیاد من پیرزن
بار حمل کنم!
تام: اخه...
پیرزن: ننه از جوونی مثل تو بعیده! اونجا خونمونه بیارش بالا!
تام به زنبیل به دست دنبال پیرزن راه می افتد.
ولدمور از نظرها محو میشود.
پیرزن: آره ننه جان من از اول که اینجور پیر نبودم... یک یورکشایر یک طرف بود و من طرف دیگش... هی پیری...
سر ملکه اومد منو از یک قلعه نجات داد گفتش زنم میشی؟ منم گفتم اشتهات زیاده...
تام به همراه پیرزن دور میشود و ولدمورت با آپارات فرار میکند.
_____
نتیجه ی اخلاقی: کمک به مستمندان به از دستگیری ولدمورت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک شب بر بارگاه غم خواب?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 15 آبان 1385 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : هدویگ
نام خانوادگی : نامعلوم
نام پدر : غلامعلی !
شماره پلاک : 890814
وضعیت فعلی : مفقود الاثر

مقدمه :
بزرگ جغدی بود ... نبود او ، نبود من ! ... ای همه وجود من ! ... دوستش داشتم ... با تمام وجود .

چه شبها که با هم صبح نکردیم ... چه صبحها که خوابید و چه شب ها که بیدار ماند ... چه عملیاتها که در شب ، در آن تاریکی ، به انجام نرساند و چه رشادت ها که به خرج نداد .

مرگخواران را به ستوه آورده بود ... در شجاعت یکتا و در لطافت بی همتا بود ... در رشادت سرآمد بود و در همه جا کارآمد ... نزاکت را زیر پا نگذاشت و در عین حال دشمن را به فحش کشید ! ... نوکها نثارشان کرد و ضربه ها بهشان وارد کرد .
از این جغد هر چه بگویم کم است ... به همین ها بسنده می کنم ... همیشه او را خواهم ستایید .

یوسف پاتر ، هم لشکری هدویگ

_$_$_$_

در باب این بزرگ جغد یگانه و شجاع همیشه به سوی دشمن روانه ، کتابها حرف ناگفته وجود دارد ... ولی به دلیل ذیق وقت ، به فیلمی از ایشان کفایت می کنیم و شما را به دیدن این فیلم که بد از عملیات "یا دامبل 5" گرفته شده ، دعوت می کنیم .

-----

در تصویر ، صف بلند بالایی از افراد مصلح به چوب دستی ، از جاده گذر می کردند و در میان آنها جغدی سفید دیده می شد که بر پیشانیش پارچه ای بسته شده بود که رویش نوشته شده بود :
" پیروز باد سیفیدی ، خاک بر سر پلیدی !"
صدای زمزمه شعارها شنیده می شه :
- دامبلدور ... دامبلدور ... حمایتت می کنیم
- تا خون در رگ ماست ... سیریوس رهبر ماست
- ما همه سرباز توئیم ریموس جون ! ... گوش به فرمان توئیم ریموس جون !
- الستور قهرمان ... همیشه با ما بمان !
- پادمور بدقواره ... ای نوکر بیچاره !!!

دوربین به سمت هدویگ رفت و او را متوقف کرد ... هدویگ رو به دوربین لبخندی زد و در حالی که بر محاسنش دست می کشید ، گوش به حرفهای گزارشگر سپرد .
گزارشگر : سلام بر تو ای رزمنده پهلوان و قهرمان ... همیشه با ما بمان!
هدویگ : خواهش می کنم ! خواهش می کنم ! ... ما اینیم !
گزارشگر : کجا میرید ؟
هدویگ : عملیات یا دامبل 5 ... به کسی نگیا ! ... مثلا قرار بود کسی نفهمه ما می ریم عملیات ... تو هم وانمود کن داریم میریم بی جامه پارتی ! باشه ؟!
گزارشگر : چقدر می دی به هیچکس نگم ؟!
هدویگ : چی ؟ ... رشوه می خوای ؟
گزارشگر :
هدویگ نگاهی به اطراف کرد و وقتی دید کسی نگاهش نمی کنه ، چوب دستیشو در آورد و به سمت گزارشگر گرفت .
- آواداکداورا !
.....

+$+$+$+$+$+

بله دوستان فیلمی از رشادت های این بزرگ جغد رو دیدید ... تا برنامه بعدی محفل به روایت فتح ، شما رو به مرلین می سپاریم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
۳۰ دقیقه بعد
آنی:ولدی جون قربان سر بی مویت برم یه کاری بکن محفلی ها تو خونه هستن
ـ محفلی ها؟ تو خونه؟ باید یه فکری کنم
آنی:آره .،....آره زود باش تورو خدا
ولدی: حمله کنید و همه رو بکشید
آنی: باشه
۳۰ دقیقه بعد
آنی:هنوز اون جان چون چراغ ها روشن هستن.......حمله
۱۰ دقیقه بعد در خانه
مالفوی:آنی جون ....این جا که کسی نیست!!!!!!!
آنی
بلیز :باید بریم ببینیم که جان پيچ هنوز اونجاست یا نه
و بعد به طرف زیر زمین راه افتادن
آنی:آآآآآآآآآ.. ....نیست باید بریم به ولدی بگیم
۳۰ دقیقه بعد
بلیز :ولدی جان ....بردنش
ولدی :چی رو بردن
ـ جان پيچ رو بردن
ـ جان پيچ چیه
آنی :مثل این که مغزش رو هم مثل موهاش از دست داده!!!
ولدی : باید یه کاری کنیم.........
بلیز :من میدونم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلیز چه کار داشت؟

فرد ویزلی

ببخشید اگر بد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز با دم شير بازي نكنيد
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]تصویر تغییر اندازه داده شده
[url=http