جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
مراسم اسكار هالي ويزارد 2006
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1385 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مراسم اسكار 2006
آكادمي اسكار در نظر دارد مراسم بزرگ اسكار 2006 را با شكوه هرچه تمام تر برگذار كند.
مكان :
هالي ويزارد

زمان:

24 دسامبر لغايت 20 ژانويه (3 دي الي 30 دي)

با فيلم هاي ارزشي برخورد غير ورزشي خواهد شد.

اكادمي اسكار

شرايط فيلم:

#عنوان
#اسامي بازيگر ها
#متن فيلم
# تيتراژ

هر فيلمي با هر شرايطي پذيرفته ميشه!! و كارشناسي ميشه. فيلم هايي كه ايده ي بهتري داشته باشن شانس بيشتري دارن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/10/3 16:15:33
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/10/4 11:41:08
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1385 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هدويگ با فيلم:
دختر پنجاه هزار تومانی!
حركت هاي دوربين عاليه. ديالوگ ها كم بود, ولي اين به كسي ربط نداره. ايماژ خوبي داشت. يعني راحت مي شد تجسم اش كرد. و اون نكته اي كه نويسنده مي خواست ما با ديدن فيلم به اون برسيم, هم زياد پيچيده نبود. شكلك نداشت. هرچند كه اين ضعف رو با نوشتار پوشش داده بود.در مورد تيتراژ از شعر خوبي استفاده كرده بود ولي به نظرم آهنگ ساز خوبي نداشت يا كلا نداشت.
13:10

سوِروس اسنيپ با فيلم:
چه...بزرگانه...غریبانه...!


سوروس! گير دادي به روابط من و غريبه؟
ايده ي جالب و كمدي بود ولي با توجه به شناختي كه من از تو دارم, روحيه ي انتقادي نداشتي. ولي ...
صحنه هاي (به تته پته افتاد بيگانه وقتي مامور مي اد و اون صحنه ي بحث در مورد دماغ) نشون ميده كه مسائل اجتماعي رو هم مد نظر داري و يه فيلم ساز خوب هميشه بايد درد اجتماعش رو به تصوير بكشه. تيتراژ هم جالب بود. اين ها از كجا به ذهنت مي رسه؟
13:9

کریچر با فيلم:
زنگها برای تو به صدا در می آیند/
فيلم درام و غصه داري بود. حس مي كنم كه كيفسون از يه جايي بريده شده و به سمت مخالف رفته ولي دلش رو جا گذاشته. فكر مي كنم كه نمي تونه توضيح بده كه چرا؟؟؟
بگذريم: كلك نداشت. ايده ي سانسورش جالب بود! يه كم هم سريع تموم شد. ولي خوب ديگه فيلم هاي معنا گرا همين اند ديگه.
13:7

مالدبر با فيلم:
چهارمین عامل!
من فيلم عنصر پنجم رو ديدم. باز هم از بازيگر هايي استفاده كردي كه تو فيلم نيستن. همين شما هايين كه امثال "شام عروسي" رو مي سازين. بدون شكلك. داستان طولاني بود. و بي نمك! ادامه بده. نمي دونم چرا؟ ولي توي يه تاپيك ديگه يه پست ازت خوندم كه اگه اون رو ميزدي نمره ي كامل مي گرفتي. شايد هنوز جايگاه ات رو پيدا نكردي!
13:3

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1385 08:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بيگانه ي قرن بيست و يكم تقديم مي كند.
كارگردان: بارون خون آلود
اين فيلم بر اساس واقعيت ساخته شده است.
===== ===== ==== ===

دوربين يه سري روزنامه رو كه دنبال هم مي چرخند رو نشون ميده كه روشون نوشته:
پيام امروز: جسد غريبه در درياچه ي هاگوارتز!

* دفتر دامبلدور*
دامبل: اين قضيه داره بيخ پيدا مي كنه، اين زنه تو درياچه چه غلطي مي كرده؟
ققنوس: نمي دونم! كم گرفتاري داشتيم اين هم ...!
هدويگ: اينم بمونه ... اينم بمونه!!! (IQ)
دامبل: هدويييييگ!!! بيگانه كوش!؟
هدويگ: الان رفته بود كه جسد رو شناسايي كنه حالا هم پيش بارونه!

* دفتر بارون خون آلود*
بيگانه: بارون بارونه!! زميناااا تر ميشه... غريبه جونم...
بارون: خفه ششووووووو!!!! بس كن!
هدويگ مي اد تو و ميگه:
بيگي بيا دامبل كارت داره!
بيگانه در به سمت دفتر دامبل مي ره در حالي كه: بارون بارونه زمينااا تر ميشه..

*دفتر دامبل*
دامبل: تا اين موضوع بيشتر از اين به روزنامه ها كشيده نشدن بايد ....آه بيگانه اومدي؟ بشين پسرم!
بيگانه زير لب زمزمه كنان مي شينه!
ققنوس رو به بيگانه: خوب خودت به كي شك داري؟
بيگانه: تو!!!
ققنوس: من؟
بيگانه: تو ديگه مارو نمي خواي....اين از نگات مشخصه..
ققنوس: اين زده به سرش!
دامبل رو به بيگانه: ببين پسرم! تو بعد از اينكه با غريبه رفتين. بعدش كجا رفتين؟
بارون خون آلود وارد ميشه و تا مي آد بشينه ....
بيگانه با انگشت بارون رو نشون مي ده و ميگه:
بارون بارووونه ...
دامبل به بارون اشاره مي كنه و ميگه:
بگرينش!



پيام امروز: بارون خون آلود قاتل غريبه!


*دادگاه جلسه ي اول*
قاضي: مرلين
وكيل مدافع: چوچانگ
مدعي العموم: جاگسن اون

مرلين: تق تق دادگاه رسمي است! اين قاتله اعدامش كنين!
چوچانگ: من از طرف بارون خون آلود، اعتراض دارم.
مرلين: وارد نيست اين قاتل كثيفه! خيلي هم كثيفه! تموم شد اعدامش كنن! تق تق
چوچانگ: نميشه كه مدرك شما چيه؟
مرلين: كارت ملي دارم!
جاگسن: جناب قاضي اجازه بدين، متهم رو بيارين تو جايگاه...
بارون وارد ميشه !
جاگسن: آقاي بارون خون آلود، شب سوم نوامبر امسال كجا بودي؟
بارون: من داشتم توي درياچه ي هاگوارتز شنا مي كردم كه ...
جاگسن: ها ها!!! پس اعتراف مي كني كه شب حادثه اون جا بودي و مقتوله رو كشتي؟
چو چانگ: من اعتراض دارم!!!! اين دليل نميشه خوب من هم اونجا بودم!
مرلين: اي بدبخت!دريده!كثيف! اين همدست كثيف اونه! ... اعدامش كنين! تموم شد تق تق
جاگسن: جناب قاضي تقاضاي تنفس دارم!
مرلين: پاشين برين! نفس بكشين!


پيام امروز:
بارون خون آلود: من غريبه را نكشته ام!


*دادگاه جلسه ي دوم*
مرلين: دادگاه رسميه!! تق . اين رو بكشين ديگه!
چوچانگ: تقاضا دارم شاهدي رو احضار كنيد.
جاگسن: شاهد.؟
چوچانگ: تقاضا مي كنم از آقاي بيگانه كه به جايگاه شهود بيان!
چوچانگ: آقاي بيگانه، شما در شب سوم نوامبر، همراه مقتوله بودين؟
بيگانه: نه من تمام مدت با غريبه بودم!
چو چانگ: تو اين مدت آيا كسي رو ديدين كه بخواد به شما آصيبي برسونه؟
بيگانه: هان؟ نه!
چو: من ديگه سوالي ندارم!
جاگسن: آقاي بيگانه! شما در صحبت ها تون گفتين كه قاتل رو ميشناسين! درسته؟
بيگانه: آره!
مرلين: قاتل كثيف رو ميشناسي؟
جاگسن: توي اين سالن دادگاه مي بينيدش؟
بيگانه: آره!
همه: اووووو
جاگسن: مي شه نشون بدين چه كسيه؟
بيگانه انگشتش رو بالا مي آره و به ابتدا به سمت بارون خون آلود بعد مرلين بعد جاگسن و بعد.....
بارون: من... نكشتم .م م من..
مرلين: من؟ من كه...كثيف نيستم م م ...
جاگسن: بي شرميه آقاااا...

بيگانه: من خودم غريبه رو كشتم!

پيام امروز: مصاحبه با قاتل عاشق!

--- --- --- --- ---

درپانزده دسامبر 2006 بيگانه به شش سال حبس براي قتل غير عمد محكوم شد. ولي سه روز بعد آزاد شد.

*زندان ايالتي*
همه ي زنداني ها:
باروون بارووونه زميناااا تر ميشن!!!!

پايان!

++_+++_+
تشكر
ازهمه ي قاضي ها!
نمي دونم ولي من اصلا قصد بي احترامي نسبت به چو رو ندارم.
شايد چون باجنبه تر پيدا نكردم!
و هدويگ جغد مهربون!

تيتراژ:
تاريكي دستشو خونده....
ابري كه گريه ندااااره!
اون غريبه كه يه روزي مال من بود.
غريبي نكن با ما كه من از خويشم.
گفتا كه ب نشناسم، من خويش ز بيگانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 19 آذر 1385 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
چهارمین عامل!
بازیگران به ترتیب حضور:
"""ققی کیفسون، مالدبر مادولین زاده، بادراد ریشو، لرد ولدمورت، جاگسن اون، آرشیجفنگ، نیکلاس استبنز، لوسیوس مالفوی، ایگور کارکاروف، سرافینا، ملت ارزشی، ملت مدیر، عوامل، هدویــــک!!!!

تذکر: مالدبر با لکنت حرف میزند و ظاهر مفلوک دارد!

مکان: اتاق بازجویی وزارت...12 ظهر
ققی کیفسون فنجان قهوه در دست به مالدبر خیره شده که جلوی او نشسته است.
ققی: یعنی... تو نبودی؟
مالدبر: نه...
ققی با لحنی مستحکم: تو، اون شیطان بزرگ نیستی؟
مالدبر: نه!
بادراد در حالی که دستهایش را با کراوات خشک میکند، وارد میشود.
بادراد رو به ققی: به کجا رسیدی؟
ققی: تکذیب میکنه!
بادراد یک صندلی میکشد و کنار ققی مینشیند.
بادراد: معلوم میشه... صبر کنی معلوم میشه. ققی من میگم که در حالت بازداشت نگهش داریم تا یکی از اون بخت برگشته ها جزئیاتو شرح بده!
ققی: وقت نداریم، بادراد... جزییاتو شرح بده! چی شد؟
مالدبر: میتونم قهوه بخورم؟
ققی: البته!
مالدبر از فلاسک یک فنجان قهوه برای خود میریزد و مشغول نوشیدن میشود.
ققی در حالی که چشمهایش را تنگ کرده و به مالدبر نگاه میکند:
_چطوره؟
مالدبر: خخخخوبه ففففقط یییکم مصنوعی میزنه...
ققی: تو تابحال قهوه ی طبیعی خوردی؟
مالدبر: پدرم مزرعه دار بود.
ققی: پس... پدر تو... حسن مادولین زاده ست؟
مالدبر: نه... حسن مادولین زاده عموم بود... پدرم عباس مادولین زاده بود.
ققی: پس تو توی روستا بزرگ شدی؟
مالدبر: آآآره اسکس...
ققی: اسکس... ببینم... تو چطور به اون گروه جنایتکار وارد شدی؟
مالدبر: ااتفاقی بود... یادمه اولین عملیات...
فلش بکـــــــــــــــــــــــــــــ
ولدی در حال دستور دادن به مرگخواران است:
ـ گروه یک از عقب، سومین آخر از جلو... شیرفهم شد؟ تو!
مالدبر: بله؟
ـ تو با گروه یک میری... دردسری ازت نبینم!
گروهها به سمت خود میروند.
نکته:»»»به علت بی اهمیت بودن ماموریت، بخیالش شین!
فلش جلوـــــــــــــــــــــــــــــــــ
ققی: هوووم... یعنی به همین سادگی، دختر نخست وزیرو کشت؟ کی؟
مالدبر: یکی از افراد بود...
بادراد: فکر کنم این همون کسیه که بین مردم اون منطقه به شیطان معروفه! بزودی معلوم میشه!
صحنه ی دیگرـــــــــــــــــــــــــــــ
پزشکان سنت مانگو در حال سوال از یک مرد بهت زده به نام کریچر اند.
سرافینا برای کشیدن طرحی که مرد به زبان می آورد دست به قلم است
در وزارتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ققی: چی شد؟ چرا ولدمورت رفت؟ کی جانشینش در گروه شد؟
مالدبر: به علت خیانت همون کسی که شما بهش میگین شیطان...
ققی: تو زیردستش بودی؟
مالدبر کمی فکر میکند و پاسخ میدهد:
ـ نه... هیچوقت ندیدمش!
ققی: یعنی، تو رییس گروهی رو که توش کار میکردی، نمیشناختی؟
مالدبر: نه...
بادراد: چطور شد؟ چی شد که شیطان خیانت کرد؟
فلش بکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه ای در حال انفجار و آتش گرفتن است.
عده ای در حال فرارند و ولدی و شیطان زیر نور قرمز و فروزان آتش، هنوز جلوی خانه اند.
ولدی به شیطان: به نظرت سر فهم اومد؟
شیطان: فکر نکنم... مالدبر! برگرد!
ولدی: بودن یا نبودن مالدبر در گروه فرقی نداره... بریم!
ناگهان یک تیر از سقف کنده میشود و به سر ولدی میخورد. شیطان به او کمکی نمیکند و ولدی میمیرد.
فلش جلوـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ققی: تو، همونجا بودی؟ چرا جلوشو نگرفتی؟
مالدبر: عععععصبی بودم.
بادراد: رفتار شیطان با شما چگونه بود؟
مالدبر: بد! هههههرگز اونطوری که فکر میکردیم نبود.
ققی: میکردید؟ مگه چند بقیه چند نفر توی صحنه ی مرگ ولدی بودن؟
مالدبر: خیلی... همه بعد از شنیدن فریاد اون برگشتن، ولی کمکش نکردن.
ققی: حالا اصل مطلب، شیطان کی بود؟
مالدبر: نمیدونم!
بادراد: به نظر من بهتره ازش درمورد ماموریت دیشبشون بپرسیم... مقصودتون از خراب کردن دهکده چی بود؟ دهکده ای که همه شما رو توش مییشناختن... و کمکتون کرده بودن؟
مالدبر: شششششیطان ترسیده بود بهش بتازن... میدونید، ما به قدری قدرت داشتیم که یک دهکده بهمون خدمت کنن... اون از همین دهکده ترسیده بود.
ناگهان موبایل ققی زنگ میزند.
ققی: بله؟ چی؟ مطمئنین؟ با هدویگ؟ بسیار خوب... ما به دسشتگیر کردن شیطان خیلی نزدیکیم!
ققی خداحافظی میکند و موبایلش را میبندد.
بادراد: چی شد؟
ققی: بلاخره تونستن چهره ی شیطانو بکشن... ما به دستگیر کردن اون خیلی نزدیکیم... تو میتونی بری مالدبر... تو کاری تاثیر گذاری در اون گروه نداشتی!
بادراد: ولی...
ققی: برو!
مالدبر بلند میشود، خداحافظی میکند و لنگان لنگان میرود.
جلوی وزرت، یک ماشین منتظر اوست.
مالدبر سوار ماشین میشود و میرود.
________
بادراد پاکتی از پای هدوگ باز میکند و انرا میگشاید.
از کاغذ بیرون امده، چهره ی مالدبر پدیدار میشود.
ققی دستانش را به هم میکوبد.
پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1385 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
این فیلم معناگرا بوده برای تماشاگر خاص ساخته شده بنابراین ممکن است شما آن را یک فیلم چرت و بی سر و ته بدانید
تماشای فیلم به افراد زیر 12 سال توصیه نمیشود


زنگها برای تو به صدا در می آیند


بازیگران:

آرامینتا ملی فلور در نقش سیس
پنه لوپه کلیر واتر در نقش شِر
برودریک بود در نقش کیفسون
کریچر در نقش افسر پلیس

عوامل

فیلمبردار زمینی فنگ
فیلمبردار صحنه های هوایی ققنوس
صدا بردار بادراد ریشو
گریم سرژ تاناکیان
موسیقی متن اوریل لاوین


نویسنده , تهیه کننده و کارگردان کریچر





دوربین روشن میشه و یک خیابان خلوت جنب یک پارک سرسبز و زیبا نشون داده میشه
دورنمای یک ماشین در حالی که قطرات درشت بارون روی سقف اون متلاشی میشن توی کادر قرار میگیره
دوربین نزدیک تر میشه و شیشه های مه آلود و بخار گرفته ی ماشین نمایان میشه . دوربین 360 درجه دور ماشین میزنه و روی شیشه ی پنجره ی عقب ثابت میمونه
ناگهان یک دست از داخل روی شیشه میخوره و به سمت پایین کشیده میشه و مقداری از بخار رو پاک میکنه
دوربین به شیشه نزدیک میشه تا نمای داخل ماشین رو بگیره
صحنه های ابندایی فیلم مجددا تکرار میشه و ماشین از بالا نشون داده میشه ( سانسوریشن)
بعد از مدتی دوربین داخل ماشین رو نشون میده
یک دختر و یک پسر روی صندلی عقب ماشین نشستن و پسر سیگارش رو با فندک دختر روشن میکنه
دختر: من میترسم کیفسون
کیفسون دود سیگار رو به بیرون میده و در حالی که دستای دختر رو میگیره و نوازشش میکنه میگه : نترس عزیزم هیچ اتفاقی نمی افته
دینگ دینگ دینگ یو هو اِ کا ل
کیفسون موبایلش رو در می یاره
- چی شده شر؟
- باشه ...... باشه ........ تا چند دقیقه ی دیگه می یام
کیفسون به طرف دختر بر میگرده: شر بود میگفت باید عجله کنیم و یک بلیت رو از کیفش در می یاره و به طرف دختر میگره
- اونجا که رسیدی باهام تماس بگیر منم تا دو هفته ی دیگه پیشتم
دختر در حالی که بغض کرده و اشک تو چشماش جمع شده بلیتها رو میگیره
- بیا با هم بریم و سرش رو میزاره رو شونه ی کیفسون
کیفسون در حالی که داره دختر رو دل داری میده : قول میدم این آخرین پروژه باشه ,بهتره عجله کنیم , شر هم توی پارک منتظره
دخترک می یاد حرف بزنه که حرفش رو میخوره و به سمت بیرون خیره میشه
دختر: پلیس
کیفسون: چی؟
دختر: پلیس داره می یاد طرف ما
کیفسون سراسیمه وسایلش رو جمع میکنه و در یک لحظه که پلیس نگاهش به ماشین نیست از درب مخالف پیاده میشه و به سمت پارک حرکت میکنه
گوشی کیفسون مجددا زنگ میزنه
- سریع از انجا دور شو یک پلیس داره به سمتتون می یاد واقعا متاسفم یک لحظه حواسم پرت شد شما رو با هم ببنن برای سیس هم خیلی بد میشه


دختر در حالی که خیلی ترسیده داخل ماشین نشسته
یک دست چند ضربه به شیشه ی ماشین میزنه
راننده شیشه رو پایین میده
افسر : آقا... توقف اینجا ممنوعه لطفا سریعتر حرکت کنید
سیس نفس حبس شدش رو بیرون میده و با دست به راننده اشاره میکنه که حرکت کنه
دوربین ماشین رو میگیره که در طول خیابون دور میشه و تصویر تاریک میشه
روی تصویر این عبارات نقش میبنده

کیفسون ملقب به پرینس سارق حرفه ای که مدت یک سال بود تحت تعقیب پلیس بود یک هفته بعد در حال سرقت از بانک فدرال به ضرب گلوله های نیروی های ویژه از پا در آمد. شر همکار و دوست صمیمی کیفسون در طی این دزدی دستگیر شد به 10 سال زندان محکوم گشت . سیس بعد از خروج از کشور و اطلاع از مرگ کیفسون دست به خود کشی زد اما موفق به این کار نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی من تقدیم میکند:
چه...بزرگانه... غریبانه...!

... این دو عاشق مدرن!

با بازی:
بیگانه
غریبه... در نقش اکسپرینس!
و هدویگ در نقش جایزه‌ی بانک صادرات!

با تصرف و تلخیص از لیلی و مجنون.
(قبل توجه مهندسین دیپلم ردی: بزرگانه =بیگانه... غریبانه هم همون غریبه)

- سکانس اول-

بیگانه و اكسپيرينسش غریبه تو كافي شاپ سه دسته پارو روبروي هم نشستن. از بلند گوها آهنگ استيل لاوينگ يو اسكورپيونز پخش ميشه و نور ملايمي تو صورت هر جفتشون افتاده و فضاي روحاني و پانچي رو بوجود آورده. غریبه دست راست بیگی رو ميگيره تو دستش و زل ميزنه تو چشماش و ميگه: بیگی! خيلي وقته ميخوام يه چيزي بهت بگم اما تا حالا موقعيتش پيش نيومده.
بیگانه: خب همين الان بگو عزيزم.
غریبه: آخه خجالت ميكشم.
بیگانه با خودش: آخ جون حتما ميخواد پيشنهاد ازدواج بده.
ته دلش يه جوري ميشه و كاملا احساس ميکنه كه داره ميلرزه. بعد با اون يكي دستش دستش غریبه رو ميگيره و مستقيما تو چشاش نگاه ميكنه و ميگه: نه عزيزم خجالت نداره كه. بگو. ناراحت ميشم با من تعارف داشته باشي ها.
غریبه: تو چرا تا حالا اين دماغ ضايعتو عمل نكردي؟
(بیگانه) اول كامل موضوع رو درك نميكنه. اما بعدش كه به عمق فاجعه پي ميره يه دفعه جو گير ميشه و بلند ميشه ميزو چپه ميكنه و ميگه خفه شو دختره عوضي. طلاقت ميدم. به خدا همين فردا سه طلاقت ميكنم ميفرستمت خونه بابات.
غریبه: برو گمشو پسره نكبت. چايي نخورده پسر خاله شدي؟ هنوز ازدواج نكرده ميخواي طلاق بدي؟ بیگانه: آره؟ خب حالا كه اينجوري شد اصلا تو ديگه جي اف من نيستي. برو گمشو ... گــــمــــشــــــو ... گـــــــــــمــــــــــــشـــــــــــــو... گـــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــو ... همينطوري كه داره داد ميزنه يه دفعه يه رعد و برق ميزنه و از خواب ميپره. یک کم فکر میکنه و میبینه الان دو هفته است كه هر شب داره همين كابوسو ميبينه و از خواب ميپره.
دماغشو ميگيره تو مشتشو با خودش میگه: نكنه از دماغم خوشش نياد!

- سکانس دوم-
دوباره بیگی و اکسپیرینسش غریبه توي طبقه بالاي كافي شاپ سه دسته جارو نشستند. بازم اسكورپيونز داره حال ميده. ايندفعه داره آهنگ مومنت آف گلوري رو ميخونه. بازم فضا مثل هميشه پانچ و روحاني.
بیگانه: آخه عسلم دماغ كه اينقدرم مسئله مهمي نيست كه بخواد تو زندگيمون تاثير بذاره.
غریبه: ولي تو قول داده بودي دماغتو عمل كني. منم گفتم هر وقت عمل كردي باهت ازدواج ميكنم.
بیگانه: آخه خوشگلم تو كه خودت در جريان هستي. دكترا همه جوابم كردن. هيچكس حاضر نميشه دماغمو عمل كنه. ميگن اگه دماغتو عمل كنيم ديگه چيزي ازت باقي نميمونه.
غریبه: اونش ديگه به من مربوط نيست. من ميخوام با يه آدم ازدواج كنم نه با يه دماغ.
همينطور كه دارند بحث ميكنن يه دفعه ميبينن كه از در پايين چند تا مامور نوشابه‌ای ميريزن تو و درو از پشت قفل ميكنن. سريع به غریبه اشاره ميكنه كه بره اونطرف تر پشت اون يكي ميز بشينه. اونم سريع ميره اونطرف و ليوان چارليتري گلاسش رو هم با خودش ميبره و خيلي طبيعي ميشينه.
مامورا همه رو ميگيرن و بعد ميان طبقه بالا. بعد يكيشون مياد طرف بیگانه و ميگه: آقا شما تنهايين؟
بیگانه: بله.
مامور: شما با خودتون چه نسبتي دارين؟
بي اختيار از دهنش ميپره: ما خواهر برادريم. بعدش يهو دوزاريش جا ميفته و ميگه: ااااا اين حرفا چيه آقا خوب خودم خودمم ديگه. يعني چي چه نسبتي دارين؟
مامور: خب پس من شما رو به جرم ارتباط نا مشروع با خودتون بازداشت ميكنم. يه لحظه به ذهنش ميرسه فرار كنه كه يادش مياد درو قفل كردن. باز دوباره يهو جو گير ميشه و بلند ميشه ميزو چپه ميكنه: من تكذيب ميكنم. من اصلا خودمو نميشناختم. حتي روحم هم خبر نداشت. اينا همش كار دشمنامه. اصلا تا وكيلم نياد ديگه يه كلمه هم حرف نميزنم.
تا ميان بهش دستبند بزنن يهو از خواب ميپره و كلي از اينكه همه اونا خواب بودن ذوق ميكنه. اما فردا كه از روبروي سه دسته جارو رد ميشه ميبينه بسته ست و پلمپ شده.

و تیتراژ با صدای کریس‌دی‌برگ بالا میاد:


Well Biganeh went down to the garden,
On a long hot summer's day.
To watch that girl he would hide in the shadows,
As she worked the time away,
With her long black hair and her eyes of fire,
And a body to drive men crazy,
It was on that day there would be a change,
In the world of Biganeh…

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از ماهها کار بر روی این فیلم ، بالاخره آن را برای پخش آماده کردیم .

دختر پنجاه هزار تومانی – Fifty Thousand Tomans Baby

با شرکت :
آنیتا دامبلدور
سرژ
ققنوس
برودریک بود
فنگ
مرلین
سارق خیابانی

با تشکر ویژه از بدلکاری که زمین خوردن را به بهترین نحو نشان داد !

=-=-=-=-=-=

دوربین وارد یه کوچه بن بست می شه . در آخر کوچه یه دختر دیده می شه که داره به سمت خیابون میاد . بعد از چند لحظه یه موتور سوار از پشتش به آرومی از یه خونه بیرون میاد .
تصویر عوض می شه و خیابون رو نشون می ده . سرژ و برودریک دارن توی پیاده رو راه می رن . ققی بالاسرشون پرواز می کنه و فنگ هم کنارشون داره میاد . از جلوی یه کوچه بن بست رد می شن . برودریک داخل کوچه رو نگاه می کنه . تصویر روی چشم برودریک زوم می کنه و بعد از چند لحظه فیلم از دید برودریک نشون داده می شه .
موتور سوار با سرعت از کنار دختر رد می شه و سعی می کنه کیف دخترک رو بدزده .
صحنه اسلوموشن می شه . دخترک با شنیدن صدای موتور به هوا بلند می شه . پاش به صورت موتور سوار نزدیک می شه . چشمای موتور سوار چپ می شن و چند قطره خون روی هوا نمایان می شه که از دهان موتور سوار خارج شدن .
صحنه به حالت عادی برمیگرده . موتور سوار پخش زمین می شه و موتورش هم به دیوار می خوره . دخترک پس از پرش بلندی که داشته دوباره روی زمین فرود میاد . لباساشو می تکونه و به راهش ادامه می ده . به سر کوچه که می رسه توی چشمای برودریک خیره می شه .
دوربین از بالا اونا رو نشون می ده .
برودریک : اسمت چیه ؟
دخترک یه قدم به عقب برمیداره و می گه :
- آنیتا دامبلدور .
برودریک : دوست داری قهرمان بشی ؟
آنیتا : البته که دوست دارم ! ... شما می تونید کمکم کنید ؟
برودریک : دنبالم بیا !

=-=-=-=-=-=

تصویر یه سالن بزرگ رو نشون می ده . دو نفر در وسط سالن روبروی هم ایستادن و یه نفر کمی اونورتر داره اونا رو تماشا می کنه .
برودریک گوشه ای ایستاده و داره تمرین آنیتا با سرژ رو تماشا می کنه .
سرژ : برای اجرای درست فن فریاد سرژها(بر وزن اژدها !) ، باید از ته دل فریاد بزنی . زود باش .
آنیتا جیغ بنفشی می کشه . سرژ دستاشو روی گوشش می زاره . با تکون دادن سرش به آنیتا می فهمونه که دیگه ادامه نده .
سرژ : برای اینکه فنت روی حریف تاثیر بزاره باید صدات کلفت باشه . و از اعماقت بلند شه . از عمق ژرفای ته اعماقت . گوش کن .
سرژ فریادی به بلندای فریاد سرژ می کشه .
تصویر عوض می شه و از نمای بالا ساختمون حذب رو نشون می ده . ساختمون خراب می شه . تصویر به سرعت روی ساختمون زوم می کنه و پس از چند ثانیه با گذر از میون ویرونه های ساختمون داخل حلق سرژ می شه که کماکان در حال فریاد کشیدنه !

=-=-=-=-=-=

تصویر باز هم همون سالن رو نشون می ده .
برودریک باز هم در حال تماشای کار آنیتاست . ایندفعه ققنوس داره با آنیتا کار می کنه .
ققی : فن پنجه کفتر خیلی سخته . باید تمام قدرتتو توی دستات جمع کنی .
آنیتا مشتی به چوبی که جلوش به دیوار تکیه داده می زنه . چوب با صدای تقی می کشنه .
ققی : این کافی نیست . منو نگاه کن .
ققی دورخیز می کنه . به هوا بلند می شه و با پنجه به سمت دیوار می ره .
تصویر از بالا ساختمون حذب رو نشون می ده . ساختمون ناگهان از وسط ترک می خوره و به دو نیم می شه و هر نیمش از یه طرف رو زمین میفته !
تصویر رو ققی زوم می کنه که آروم روی زمین می شینه و به نتیجه کارش نگاه می کنه !

=-=-=-=-=-=

تصویر یه میدان مبارزه رو نشون می ده . عده زیادی تماشاگر در اطراف دارن مبارزه رو نگاه می کنن .
یه حوله روی دم فنگه و داره دمشو با سرعت تکون می ده تا حوله به آنیتا باد بزنه . برودریک کماکان دست به سینه نظاره گر کار آنیتاست .
آنیتا وارد رینگ می شه و رقیبش هم در مقابلش می ایسته (همون بدلکاره) .
با شنیدن صدای زنگ آغاز مبارزه ، آنیتا فریاد بلند می کشه و حریفش روی زمین ولو می شه . تصویر به سمت اسکوربرد سالن می چرخه . روی اسکوربرد نوشته می شه :
K.O !

=-=-=-=-=-=

دوباره همون سالن نشون داده می شه . روی دست تماشاگرا پلاکاردایی با عنوان "Final" دیده می شه .
آنیتا و مرلین وارد رینگ مبارزه می شن . با شنیدن صدای زنگ ، مرلین سریعا یه پلک می زنه .
صحنه اسلوموشن می شه . آنیتا دست توی جیبش می کنه و به سرعت یه آینه رو در میاره . پرتوهایی که از چشم مرلین متصاعد می شن به آینه برخورد می کنن و به سمت خودش می رن . مرلین با برخورد پرتوها نقش زمین می شه .
صحنه به حالت عادی برمیگرده . آنیتا آینه رو توی جیبش می زاره . یه نگاه "خیلی سوسکی" به مرلین می اندازه و از رینگ خارج می شه و به سمت برودریک می ره . لبخندی روی لبای برودریک که هنوزم دست به سینه ایستاده نقش می بنده .
تصویر اسکوربرد ورزشگاه رو نشون می ده . روی اسکوربرد نوشته می شه :
The Champion Of This Season Is "Anita Dumbledore"

=-=-=-=-=-=

تصویر سکوی قهرمانان رو نشون می ده . آنیتا کاپ رو گرفته دستش و پشت سرش هم همه سران حذب ایستادن . یه عکاس هم می خواد ازشون عکس بگیره .
عکاس : یک ... دو ... سه .
عکس سیاه سفید یادگاری اونا نمایش داده می شه و تصویر سیاه می شه ...............

----------------------

بشنو از حذب چون شکایت می کند ...... قهرمانی را روایت می کند
کز ولستان* تا مرا دزدیده اند ... از پسم جادوگران نالیده اند
سینه خواهم داغ داغ از کابران... تا بگویم شرح ظلم مدیران
هر کسی کو دور ماند از حذب خویش .... باز گردد چون که بیند ظلم ، بیش
در نیابد حال حذبی هیچ مدیر .... پس سخن کوتاه باید ، برو بمیر !

*محلی که تعداد زیادی ول در آن تجمع کنند و ول باشند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/9/13 15:52:48
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
وينكي با فيلم:یک لنگه کفش!
همه براشون وضعيت هايي پيش مي اد كه مغزشون به خصيص بشه!

جاگسن اون با فيلم:به روايت وزارت
آخر به چه گويم نيست! اين فيلم چون هست. آخر به چه گويم هست. اين فيلم. چون نيست! ادامه بده .... با هم صحبت مي كنيم.
اون يكي هم داستانش طولاني بود و من نيمه اي از نصفش رو خوندم. البته يه جايي بود كه نگاتيو ها پاره شده بود و هيچ جور هم سعي نكردي كه از شكلك استفاده كني! با اين حال مي خونمش.

تامم ريدل پدر با فيلم:ماهي بزرگ
عالي بود اگه شكلك هم اضافه مي كردي! خوب بود. دارم به فيلم هايي فكر ميكنم كه خانوادگي ساخته ميشن! فرانسيس فورد و نيكلاس فلور كاپولا

آلبوس دامبلدور با فيلم:عيادت
عالي بود. شايد چون من نمي شناسمت برام غير منتظره بود همچين چيزي. باعث شد از اين به بعد بيشتر به پست ها دقت كنم. نكته ي جالب فيلم حركت هاي دوربين بود. اصولا استفاده از اين تكنيك خسته كننده است ولي تو خوب اجراش كردي. ضعف فيلم زمان زيادش نسبت به موضوع بود. و ديگه اينكه قشنگ بود. خيلي وقت بود فيلم چسبناك نخونده بودم.
فيلم بردار رو صد در صد نامزد اسكار مي كنم.

گودريك گريفندور با فيلم:بازگشت
تو داري حروم ميشي پسر!!! داري هدر مي ري! جدي ميگم. از اينكه همچين استعدادي باز توي ساين ظهور كرده خوشحالم. اگه تونستم بايد با چار تا مدير و مسئول(هر كس كه بهش ربط داره) صحبت كنم كه اين فيلم ها علاوه بر هالي ويزارد به عنوان يه فن فيكشن ثبت بشه. خودت هم برو دنبالش! عاليه!! باورم نميشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/9/13 14:24:19
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1385 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بيگانه ي جادويي
بيگانه ي قرن بيتس و يك تقديم مي كند.
-- ---- --- --- -


هري پاتر: من فكر مي كنم كه بايد بهش زمان بديم.
لرد: آخه اگه يه سر سوزن جادو تو وجودش بود, بايد مي فهميديم.
آلبوس: خوب تا حالا بهش چوب نداديم. تا حالا از چوب ستفاده كردي پسرم.؟

بيگانه: آره!

آلبوس: جدي؟

بيگانه: با چوب زدم تو سر خودم. خوبه نه؟

آلبوس: بيا اين چوب من. ببينم چي كار مي كني؟ بگيرش. اونطوري نه! ... نه ولش كن. از اون ور. آهان...

لرد: بگيرش اون ور! به سمت من نگير! بگير سمت هري!

هري: برا چي آخه؟ چرا من؟

آلبوس: حولش نكنين! خيلي خوب حالا بگو: وينگار ديوم لوويوسا!

بيگانه چوب رو به سمت هري مي گيره و : هي! اين چوب جادوه!
از خودت دفاع كن بز دل!!!!!

هري: :grin: آي مادر!

هدويگ: بريز بيرون! خودت رو خالي كن!

همه:

هدويگ: چيزه, يعني كه. چيز كن! من. خسته نباشين!
آلبوس: ببين پسرم نبايد اون رو مث شمشير فرو كني تو بدن ملت. اون هم. در نقاطي كه بدن انسان...

لرد: چي داري مي گي؟ از عمد كرد!

آلبوس: تو از عمد كردي؟

بيگي رو به لرد: اين منو دعوا مي كنه.

آلبوس: لرد, كاري باهاش نداشته باش. خيلي خوب پسرم چوب رو آروم نگه دار و بگو ...

بيگانه: وينگار ديوم..

هدويگ: زور بزن! آهان فشار بيا...
همه:
هدويگ: چيز كن! به جون مادرم..مي دوني..خسته نباشين ...من

آلبوس: ببين پسرم. خيلي راحته بگو...

بيگانه: وينگار ديوم....له ه ه ه ه!

آلبوس به پرواز در مياد : آي ماااااااااااااااادر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/9/5 9:45:47
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1385 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ماهی بزرگ vol 1
فیلمی از:تام ریدل کبیر
بازیگران: آلبوس دامبلدور، آبرفورث دامبلدور، آنیتا دامبلدور، مینروا مک گونگال، ملت مرگخوار، لرد ولدمورت
صحنه آلبوس دامبلدور را نشان میدهد که در رختخواب در حال تعریف کردن خاطرات دوران جوانی خود برای نوه اش، آبرفورث است.
آبرفورث با هیجان میپرسد: بعدش چی شد؟
دومبول سرش را تکان میدهد و جواب میدهد: هی...
من به غول غارنشینه گفتم:بیا هردوتا ازینجا بریم. هاگزمید برای ما بلند پروازا جای کافی نداره... باهم به سمت لندن حرکت کردیم. هنوز اولای راه بود که..
آنیتا عصبانی وارد میشود:
_ بابا شما این قصه ها رو برای بچه تعریف میکنین؟
آلبوس نیم خیز میشود و جواب میدهد:
_ خوب چرا؟ اونم باید بفهمه بابا بزرگ پیرش یه زمانی...
آنیتا سریع و محکم دست آبرفورث را میگیرد و از اتاق بیرون میرود.
آلبوس آهی میکشد و به خواب میرود.
روز بعد_______________
مینروا در حال تمیز کردن کنار تخت آلبوس است.
آلبوس که دراز کشیده و به سقف نگاه میکند میگوید:
_ بله... مجبور شدم از راه در شم و به اون خونه ها برم تا چوبمو پس بگیرم... وقتی خواستم به جاده برگردم...
مینروا از اتاق بیرون میرود.
آخر هفته ی بعد____________
انیتا و شوهرش(کسی حاضر نشد این نقشو بازی کنه!) در کنار آبرفورث و مینروا و آلبوس نشسته اند و تلوزیون را نگاه میکنند که در حال تبلیغ جارو است.
آلبوس:
_ اون قصه رو تعریف کردم که مگسای بارو...
آنیتا سریع میگوید:
_ بله... مگسای بارو به جاروتون چسبیدن وشما رو بردن به ماه! شما هم یک سنگ ز ماهو کندین و به موزه ی زمین شناسی هده دادیدن!
آلبوس:
_ البته.. ولی اون قضیه فرق میکرد...
ماه بعد________________
آبرفورث نشسته است و به قصه ی آلبوس گوش میکند. آنیتا از کنار در رد میشود و آهی میکشد. اما آلبوس ادامه میدهد:
_ اره... من دوباره به اون شهر کوچیک کنار راه هاگزمید برگشتم اما اونجا از بین رفته بود و متروکه بود...
آبرفورث : بابا بزرگ اینو تعرف کردین!
آلبوس بلند میگوید:
_ اینو دیگ نشنیدی... بچه که بودم کنار خونه ی ما یک جادوگر مصری زندگی میکرد که هرکس به چشماش نگاه میکرد، مرگخ ودشو میدید.
آبرفورث: بابا بزرگ شما هم دیدین؟
آلبوس: البته...
فلش بک________________
آلبوس و دو پسر دیگر در نیمه شب در باغی پرسه میزنند.
یکی از پسرها: میگم برگردیم. اون بچه هارو میخوره
آلبوس: من تا نفهمم چجوری میمیرم دست بردار نیستم!
بچه ها به کلبه نزدیک میشوند ناگهان زنی پیر از کلبه بیرون می اید و با صدایی وحشتناک میگوید:
_ باز شما بچه های مزاحم پیداتون شد؟
آلبوس جلو میرود و با شجاعت میگوید:
_ ما فقط اومدیم توی چشمای مشا نگاه کنیم!
زن میخندد و میگوید:
_ البته! ازتون خوشم اومد! تکی تکی!
پایان فلش بک______________
آبرفورث: دیدین چجوری میمیرین؟
آلبوس: البته! اما یک چیز خصوصیه...
آبرفورث: منم میتونم برم دنبال اون جادوگر؟
آنیتا اینبار سریع وارد اتاق میشود و دست آبرفورث را میگیرد و بیرون میبرد.
آبرفورث: مامان ولی...
آنیت: بسه دیگه!
فیلم تا قسمت بعد تمام میشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک شب بر بارگاه غم خواب?