جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن تئاتر هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 فروردین 1387 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست در راستای ماموریت اوباش زده شده و با پست قبلی هیچ ارتباطی ندارد ... <><><><><><><><><><><><><><><><><> در فضای سبز اطراف سالن سکوت مطلق حاکم بود و با تاریکی وهم انگیز به ترسی دیوانه کننده دامن میزد. تا اینکه چند صدای بلند مانند شلیک گلوله شنیده شد و بوقیده شد تو سکوت ! مردان و زنان قوی هیکلی با ردای دو رنگ بنفش تیره و سیاه ظاهر شدند و همه مثل گوسفند ریختن رو سر هم در نهایت روحی که گویا ردای سیاهی پوشیده بود ظاهر شد و افتاد روی بقیه به صورتی که معلوم نشد بقیه از وسط روح گذشتند یا روح از وسط بقیه اوباش هاگزمید به آرامی به سمت سالن تئاتر رفتند. تئاتر تازه تمام شده بود و جادوگران داشتند با لباس های مبدل ماگلی از آن خارج می شدند. چند دقیقه بعد از بسته شدن در سالن اوباش به آرامی وارد شدند : بوووووووووووومم ! نگهبان سالن به شدت در حال انجام وظیفه بود : «خرررررررررر.... پفف ..... خررررررررررر .... پفف ... » همچنان که نگهبان در حال انجام وظیفه () بود اوباش داخل سالن ریختند و در لحظه ای که باعث وحشت و توجه همه کارکنان سالن شد فواره ای از ورد رنگارنگ سالن نمایش را منور کرد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه داستان در تاپیکمغازه الیوندر می باشد و در این تاپیک دیگر ادامه نخواهد داشت!

فکر می کنم برای بار صدم بود که به برگه برنامه کارهایش نگاه می کرد اما باز هم در یکی دو قسمت آن چند علامت سوال در ذهنش داشت!
دومبل یکی می زنه به شونش و میگه:
_بیا بیرون! چرا هی به این برگه نگاه میکنی؟ مگه چی چی داره؟
و کلشو می کنه تو برگه ولدی تا ببینه چیه که توجه اونو جلب می کنه!
_ااه ه ه! چقدر قشنگه اینو کی کشیده؟ چقدر شبیه توئه ولدی!
و به چند تا خط و یه سر که شبیه آدم بوده توی ورق اشاره می کنه! ولدی هم توجهش به اون جلب می شه و بعد رو می کنه به مرگ خواراش تا ببینه این کار کیه!
بادراد:
ولدی:
ولدی بالاخره کاغذ رو تا می کنه می زاره توی جیب رداش! رو به بقیه می کنه و میگه:
_خب! سالن تئاتر هاگزمید! مقصد مورد نظر اونجاست ولی من هنوز متوجه نشدم بازرسی اونجا به چه درد می خوره!
دومبل یه نگاه زیرکانه و مرموزانه به اطراف خودش میندازه و بعد رو می کنه به ولدی و میگه:
_ولدی جون! تو که این بروبچس سازمان منکرات رو میشناسی! تا برنامه خودشونو نکنن توی برنامه وزارت نمی زارن کسی از جاش جم بخوره!
ولدی یه چیزی شبیه جرقه زدن میان سیم های تشکیل شده از سلول های خاکستری مغزش به وجود می آد و با خوش حالی میگه:
_فهمیدم! همون مسئله کاراهای اخلاقی و داستانهای.....گرفتم!گرفتم!
و دیگه ماجرا رو کش نمی ده. خب قصد رفتن اونها به تئار چیزی جز مطمئن شدن از اینکه تمامی نمایشنامه ها بر اساس قوانینه و اجرا کننده ها از زیر قوانین در نمی رن و بعضی گزینه های توی دستور کار وزرات رو فاکتور نمی گیرن و سانسور نمی کنن نبود!
اما خارج از ابهامات موجود در ذهن ولدی اون خیلی خوشحال بود و دیدن یه تئاتر رو بهترین تفریح می دونست! پس به همین دلیل وقتی به اونجا می رسن می فرسته بلیز رو تا چند تا بسته تنقلات و تخمه که از همه مهمتر بوده بخره! دومبلی هم کم نمی آره و یه چند تا از اون چیز جدیدا که تازه وارد شده بوده می خره . خلاصه خریدن خوراکی هم از روی رو کم کنی انجام میشه و تا سر حد دعوا میره که با واسطه چند نفر بر میگرده!
یه جای توپ توی سالن رو نشون می کنن و به سرعت کارا رو ردیف می کنن و میرن میشنن! جایی از سالن که می شد بر همه تسلط داشت!
بعد از چند دقیقه ای برنامه شروع می شه! اولین صحنه ورود یه نفر که بروی یه نفر دیگه سوار شده بوده چشم ها رو خیره میکنه! اونکه مثلا اسب شده بوده یه شیهه ای می کشه و با سرعت شروع می کنه چهار نعل رفتن!
_جل الخالق! این اسب آدم شده یا آدمه که اسب شده هان؟؟؟
_استر جان نگاه کن تا بفهمی!
آدم اسب سوار که بی شباهت به مرلین نبوده البته بدون ریش و یه 50 سالی جوون تر از اسبش می پره پایین و دورو اطراف رو نگاه می کنه! بعد تا می بینه هیچ کس نیست یه صدای شبیه تارزان از خودش در می آره:
_هووو هو هو اااا!
بعد یه آدم که لباس تارزانی پوشیده بوده با یه چیزی مثلا اون بندایی که تارزان باهاش این طرف اون طرف میره روی صحنه پدیدار میشه! قیافش بد جوری به قیافه بادراد می زده ولی خب بهر حال بادراد کنار دست ولدی بوده!
بادراد خیلی ذوق زده میشه که خودش در داستان حضور داره و نقش تارزان رو بازی می کنه! به وجد می آد و شروع میکنه به دست زدن!
ملت:
بادراد:
خلاصه تارزان بادراد با مرلین یه ذره گپ می زنن و بحث می کنن و اون تارزانه قصد رفتن می کنه یه دفعه یه دختر وسط داستان می پره و با یه لباس خیلی زیبا پیداش می شه!
تارزان و مرلین:
دختر یه ایشی می کنه و بدون محل دادن به اونها از کنارشون رد میشه! تارزان بادراد بدون معطلی عاشق اون دختر که به نظر می اومد فاطی پاتر باشه میشه و دنبالش راه می افته!
بعد از اون هم نشون می دن که بادراد تارزان داره به فاطی پاتر التماس می کنه و بعد هم یه دفعه پرده ها بسته میشن و بقیه داستان میره برای هفته بعد!
سوت و کف بود که از هر سو شنیده می شد و ولدی که اصلا به شلوغی عادت نداشت گوشاشو گرفته بود و مرلین مرلین می کرد که زودتر تموم شه!
بعد از اجرای مراسم و خالی شدن سالن مرگ خوارا و محفلی ها میرن طرف پشت صحنه تا ببین وضعه اونجا چطوره!
دومبل و ولدی میرن طرف دفتر خانه و مدیریت اونجا! استرجس ، هدویگ ، بلیز و بادراد میرن طرف فسمت مخصوصا آقایون و سارا و آرامینتا هم میرن قسمت بانوان!
از همون اول از این تقسیم بندی مشخص میشه که به ظاهر که کار درستن! تا باطن چی باشه!
ولدی جلوتر راه می افته و سرشو زیر میندازه که وارد دفتر بشه که یه دفعه می بینه به طرف عقب کشیده شد!
_چی میگی؟ چرا اینطوری میکنی؟ ول کن بلوزم پاره شد!
_جناب ولدی معمولا وقتی یه نفر می خواد وارد دفتر یه فرد محترم بشه اول در می زنه! زبونم لال...زبونم لال مثل......که یه دفعه وارد نمی شه!
ولدی قبلا هم یه همچین چیزایی شنیده بود ولی از کی دقیقا یادش نبود! دامبلدور در می زنه و سپس هر دو وارد دفتر میشن! یه مرد تقریبا مسن پشت میز بود. تا سرشو بالا می آره و ولدی رو می بینه از ترس همین طور عقب عقب میره تا اینکه می خوره به دیوارو صندلی هم چپه میشه روش! ولدی و دامبل میان بالا سرشو با دیدن قیافه اون مرده می زنن زیر خنده!
یارو بلند میشه و خودشو می تکونه ....چون فکر می کنه سیا کاریه!
_این قیافه ها چیه هان؟ فکر می کنید منو ترسوندید هنر کردید؟ شما ها کی هستید؟ اگه از کارکنان اینجا باشید می دونم باهاتون چی کار کنم! حالا اون نقابای مسخره رو بردارید...زود باشید!
دوباره دومبل و ولدی می میرن ازخنده! ولدی چوب دستی شو می گیره طرف سقف و می آد طلسم آواداکدورا رو استفاده کنه که.....
وقتی طلسم رو به زبون می آره هیچی نوری از چوب دستیش خارج نمی شه! دو سه بار دیگه هم تکرار می کنه اما از شانسه بدش وزارت طلسم رو خنثی کرده بوده!
رئیسه به این حالت عصبانی می شه و میره طرف اون دو تا!
مدیریت:
دومبل و ولدی:
از اونجا به سرعت پا به فرار می زارن! می دونستن که اگه می موندن نه تنها نمی تونستن چیزی از اون یارو در بیارن بلکه یه کتک حسابی هم می خوردن!
وقتی می آن بیرون از دور می بینن که بقیه منتظرشون وایستادن! نزدیک اونها می شن! دومبل:
_چی شد؟ چرا اینقدر زود اومدید؟ تونستند چیزی تحقیق کنید؟
اول از همه دویگ جواب می ده:
_پروفسور متأسفانه....
بلیز می پره تو حرفشو می گه:
_ارباب من واقعا شرمندم ولی.....
بادراد که بغض گلوشو گرفته بود میگه:
_من ندیدم اون بادراده کی بود!
ولدی و دومبل رو می کنن به سارا و آرامینتا شاید اونا چیزی بگن! اما....
سارا و آرامینتا:
استرجس خودشو می کشونه جلو می گه:
_اصلا برید کنار خودم بگم! پروفسور ما بهشون نرسیدیم! وقتی رفتیم اونجا همه رفته بودن...همه جا خالی شده بود!
ولدی و دومبل:
_بی عرضه ها!
و خلاصه اینکه اونها مجبور می شن یه چرت و پرتی و یه تعریفی از تئاتر بنویسن تو گزارش تا قضیه لو نره و ملت پشت سرشون حرف در نیارن!

این داستان ادامه دارد اما در کجا.........

((این پست عضویت نمی باشد!))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1385 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه توجه.
گروه تئاتر هاگزمید ویزاردیشن براي راه اندازي مجدد و شروع به كاري دوباره از علاقهمندان به بازيگري دعوت به عمل مي‌آورد.

از همه شما علاقهمندان به عرصه بازيگري دعوت ميشود تا در اين فراخوان شركت نماييد.


شرايط عضويت در گروه تئاتر :

1= نام

2=نام خانوادگي

3=سوابق بازيگري

4=بازيگر مورد علاقه

5=يك نمايشنامه تئاتر براي نمونه

هر چه سريعتر براي عضويت اقدام كنيد.
بعد از اتمام عضو گيري نماشيشنامه و رول نويسي شروع ميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1385/7/7 10:52:15
[b][size=large][color=000099][font=Arial]كسي ميدونه شناسه قبلي من چي بود؟
1=[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=12601]اينه؟[/
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نام ونام خانوادگی:مری الیزابت پادیفوت
نام پدر:الکس جانی پادیفوت
آیا پدرتان در قید حیات است یا در قید ممات:نمی دونم ... فکر کنم ممات
سابقه ی بازیگری:بازی در چند تاتر در زمان نوجوانی
داوطلب کدام نقش هستید:کافه دار

_________________

مادام پادیفوت در کافه اش مشغول تمیز کردن لیوان های نوشیدنی کره ای بود نیمه شب بود و صدای جغدی از دور دست سکوت شبانه را می شکست ... ناگهان در با صدای مهیبی از جا کنده شد و باد شبانه به داخل وزید ... باد سرد زمستانی باعث لرزیدن مادام شد ... مادام که همچنان به کار خودش مشغول بود زیر لب گفت : نصفه شبه ... کافه تعطیل شده ... لطفا برید بیرون ...
هیکل لاغر و بلند به داخل خزید و جلوی مادام ایستاد و زیر لب زمزمه کرد : حتی برای من مادام؟
مادام سرش را بلند کرد با دیدن شخص رنگش سفید شد لیوان از دستش افتاد مادام چوب دستی اش را بیرون اورد و رو به شخص گرفت:
از اینجا برو بیرون دزد کثیف ... ولی صدای وردی او را از ادامه صحبتش باز گذاشت ....

مادام بر روی زمین افتاد و دزدان کافه را غارت کردند ...

خوب بید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=xx-large][color=CC0000]مادام پادیفوت حال ... مادام رزم?
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 دی 1384 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه هایه شب بود.تمام بازیگران تئاتر به همراه بقیه عوامل به خانه هایشان رفته بودند تا خود را برای نمایش فردا آماده کنن.بعد از چندین ماه تلاشهایه تمامی آنها فردا روزی بود که بالاخره باید نتیجه کارشان را به همگان نشان میدادند.کوییرل بر روی صندلی در کنار میز کارش نشسته بود و تمام فکرش را برای آخرین تغییرات بر روی نمایشنامه متمرکز کرده بود.هنوز خبری از کارگردان اصلی نماینامه گراپی در میخونه نشده بود.کوییرل هر چند دقیقه یکبار به تلفن بر روی میز نگاهی میکرد تا شاید زنگ بزند.اما فایده ای نداشت.خودش باید تنها و بدون کمک هیچ کس فردا نمایشنامه را بازی و کارگردانی کند.فردا باید ثابت میکرد که میتواند از عهده یه تئاتر هرچند کوتاه بر آید.
مدتی گزشت خسته تر از آن بود که بتواند برای یکبار دیگر نمایشنامه را مرور کند پس آن را مرتب کرده و در کشویه میزش قرار داد.ساعت حدود چهار صبج بود.باید استراحت میکرد.باید کمی میخوابید .باید خود را برای فردا آماده میکرد و بایدهایی دیگری که باعث شده بود با وجود خستگی خواب از چشمانش برود.
از رویه صندلیش بلند شد لباسهایش را عوض کرد و بر رویه تخت خوابش به آرامی دراز کشید.سعی کرد به چیزی فکر نکند.اما فکر نمایش فردا مانند تصاویری وهم انگیر در مقابل چشمانش قرار میگرفت با خود گفت"ما خیلی تمرین کردیم حتما موفق میشم"
کوییرل سعی میکرد خود را آرام نگه دارد و به خود امیدواری دهد.صدایه تیک تیک سایت بسیار بلند بود انگار ثانیه شمار با عقربه هایه دیگر تصمیم داشتند که زمان را به تندی سپری کنند.فردا نزدیک بود.نزدیک تر از هر زمان دیگری.کوییرل در تختش غلطی زد دیالوگهایه شاعر مفلس را با خود زمزمه میکرد تا مطمن شود همه را از حفظ است.
هوا کم کم رو به روشنی بود و کوییرل از این میترسید که خوابش نبرد میترسید برای فردا .اگر چه الان دیگه با فردا فقط چند ساعت فاصله داشتند.یکبار دیگه سعی کرد تا بخوابد.به چیزی فکر نمیکرد شاید بتواند بخوابد.تصاویر نمایش در برابر چشمانش کم رنگ شد.و جز سیاهی چیز دیگری نمیدید.کاملا آرام بود.چشمانش گرم شده بودند و با لبخندی که به لب داشت بخواب رفت.
صدایی به گوشش رسیده .از خواب بیدار شد فقط چند دقیقه بود که خوابیده بود.به سمت محل صدا برگشت.تلفن بر روی میز دیوان وار زنگ میزد انگار میخواست هر چه زود تر پیغام صاحب پشت خطش را برساند.کوییرل از تخت بلند شد و به سمت میزش حرکت کرد.دستش را به سمت تلفن برد و گوشی را برداشت"کوییرل هستم بفرمایید"
صدایی از آن سمت بگوشش نرسید "الو بفرماین"نه انگار کسی نبود دوباره پرسید اینبار محمکتر از دفعه قبل اما باز هم صدایی به گوش نرسید.با عصبانیت گوشی را محکم گزاشت.خواب کاملا از سرش پریده بود.با خودش گفت"آیا برتی بود پس چرا حرفی نزد شاید یکی از بازیگران تئاتر بود.نه حتما اونا تا بحال خوابده اند"سرش بشدت درد میگرد.صدایه زنگ تلفن بکلی افکارش را بهم ریخته بود.احساس میکرد تمام اتاق بدور سرش میچرخد.خیلی خواب آلود بود اما وقتی خواست دوباره به تختش برود تا بخوابد دید دیگر فرصتی برای خوابیدن ندارد ساعت حدود شش صبج بود باید به سالن میرفت تا آخرین تمرینات را با بچه ها انجام دهد.آیا میتوانست.چاره ای دیگری نداشت امروز ساعت ده صبج اجرا داشتند پس لباسهایش را بتن کرد و با بدنی خسته و چشمانی خوآب آلود اتاقش را به سمت سالن تئاتر هاگزمید ویزاردیشن ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آذر 1384 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز بعد از بازگشت سدریک از سنت مانگو:
آلی و سدریک دارن با هم حرف میزنن.پنه لوپه در حال سبزی پاک کردنه!ونارسیسا داره چمدونشو مرتب میکنه.
آلی:..اون بطری رو بده من
سدریک:جون مادرت یه دقه گوش کن
آلی:بنال
سدریک:ببین عزیزم،من دارم میگم_
آلی میپره وسط :بگو دیگه
سدریک:دارم میگم_
آلی:یه ساعته وقت منو گرفتی حرف نمیزنی!ولم کن بابا!
بطری رو از دست سدریک میگیره و میره
____________
نارسیسا جوراب دراکو رو گرفته جلو دماغش:...به به!دلم تازه شد!کجایی پسرم که یادت بخیر..!
پنه لوپه:آخی...!یاد پسرتون افتادین مادر؟!
نارسیسا:مادرو زهر مار!کی گفته من مادر توام!
___________
کوییرل:خب!همونطور که میدونید...
آلی:چی رو میدونیم؟
کوییرل:همونطور که نمیدونید...
پنه لوپه:آلی تو چرا هی میپری وسط حرف کارگردان؟!
آلیشا نمیفهمه.داره لبخند میزنه.
بعد از یه ساعت
سخنرانی کوییرل تموم میشه
آلی:هی پنی...تو حرفی زدی؟!
پنه لوپه:من؟نه!
آلیشا:وایسا ببینم...یه چیز گفتی!
پنه لوپه:...
آلی:این که گفتی هی پابرهنه میپری وسط حرف کارگردان با من بودی؟
پنه لوپه:خب آره!باتوبودم
آلی:پس شانس آوردی با تو بودی!اگه با من بودی میدونستم چیکارت کنم!
سدریک دستشو دراز میکنه طرف آلی:به چه تفاهمی !شما هم مثل من ترک هستید؟
آلی:دستتو بنداز بابا!من کجام ترکه!
سدریک:پس حتما دورگه اید!از آشناییتون خوشبختم!منم ترک دورگه م.بابام ترکه مامانم آمریکایی!!

پنه لوپه خوب بود اما من دلم میخواد بجایه نمایشنامه در مورد اتفاقات داخل سالن در مورد خود نمایش گراپی در میخونه هم بنویسی.سعی کن همونطور که قبلانم به همه گفتم بچایه این همه دیالوگ از فضاسازی بیشتر استفاده کنی.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/12 15:57:59
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 آذر 1384 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دوستان
توجه کنید ... از بنده دعوت شده تو این تاپیک نمایشنامه بنویسم ! ( در واقع عضو تئاتر هاگزمید بشم ) و من نیز با اجازه ی بزرگترا، از همین پست خودم رو وارد نمایشنامه هاتون میکنم، امیدوارم منو در جمع دلپذیر و فارنهایتی تون بپذیرید !

نام و نام خانوادگی: نارسیسا بلک
نام پدر: رولینگ هیچ اشاره ای نکرده
آیا پدرتان در قید حیات است یا در قید ممات: ممات
سابقه ی بازیگری: عباس کیارستمی یه بار ازم تست بازیگری گرفت ... ولی گفت برو فیلم رو که ساختیم بیا !
داوطلب کدام نقش هستید: همون جدیده ! ماتیلدا !!!

...............................................................................

سدریک رو که در گوشه ای از سالن افتاده بود و به سختی نفس میکشید رو تنها میذاره ...
سدریک همچنان وسط سن دراز به دراز افتاده بود که در سالن تئاتر با صدای قیژ بلندی باز میشه و متعاقبش زن جوانی خوش قد و قامت ! با موهای طلایی که به کمرش می رسید ( بابا همون قیافه ی توصیف شده ی نارسیسا بلک ) خلاصه با وقار خاصی وارد سالن میشه و به طرف سن میره، روی سن وقتی چشمش به سدریک میافته با عجله از اون چند تا پله بالا میره و کنار سدریک زانو میزنه.
نارسیسا: آقا ... آقای محترم
سدریک: هاااااااااااو ( یعنی : ها ؟ )
نارسیسا: حالتون خوبه ؟
سدریک: نااااااااااااا و ( یعنی : نه ! )
نارسیسا بلافاصله سدریک رو برمیگردونه و بعد در حالی که سرش رو نگه داشته بود میگه
- وا شما چتون شده ... کسی اینجا نیست ...
هیچ صدایی نمیاد - چن لحظه بعد نارسیسا چوب دستی اش رو در میاره به طرف سدریک می گیره و میگه : لوکوموتورترانک
سدریک رو هوا به پرواز در میاد و نارسیسا پشت سرش از سالن خارج میشه ...
.............................................
صبح روز بعد

کوییرل وسط سن دست به کمر ایستاده و به تازه واردین که در حال خمیازه کشیدن هستن چشم غرّه میره ... کش دهن همه در رفته، اون به این نیگا میکنه دهنش یه متر باز میشه این به اون ...
کوییرل: ببینم کسی از سدریک نفله شده خبر نداره
همه با دهن باز میگن
- ناااااااااا هاااااااام ( نه، آمیخته به خمیازه )
کوییرل با شنیدن این صدا با خشم چرخی میزنه و پشت به اونها می ایسته، ولی لحظه ای نمیگذره که با صدای قیژ در امیدوارانه بر می گرده، اما به جای سدریک تو تاریکی سالن موهای طلایی بلندی رو می بینه که رو هوا موج می خورد ... زن جوان از وسط صندلی ها میگذره و در حالی که همه با چشم دنبالش میکردن یه راست به طرف سن میره و جلوی کوییرل می ایسته
زن جوان: سلام
کوییرل: سلام جانم شما ؟
زن جوان: من نارسیسا بلک ( مالفوی ) هستم، ناظر این فروم منو فرستاد تا به عنوان بازیگر با شما همکاری کنم
صدای قه قهه از پشت سر به گوش می رسه
کوییرل: عجب که شما رو فرستادن اینجا با ما همکاری کنی
نارسیسا: بله
کوییرل: خب بگو ببینم نارسیسا بلک ماااااالفوی جان ... از تئاتر و بازیگری چیزی سرت میشه ؟
نارسیسا: پیتر جکسون که بهم گفته خیلی بهتر از نیکول کیدمن بازی میکنم ... دیگه نمی دونم به خاطر لوسیوس بود یا ...
کوییرل که با شنیدن اسم پیتر جکسون چشاش گرد شده بود، تته پته کنان گفت: پیت - پیتر جکسون ... تو باهاش کار کردی
نارسیسا: نه اوه - راستش برای فیلم ارباب حلقه ها آگهی داده بود، با لوسیوس رفتیم تست دادیم ... ولی بعد از اینکه بازی ام رو دید، با اینکه تعریف کرد، اما بهم گفت برا نقش فرمانده ی ارکس ها خیلی خوشگلم
کوییرل که تازه دوزاری اش افتاده بود با خودش فکر کرد " اصیل زاده ی مغرور ... ولی هر چی که باشه برای نقش ماتیلدا بهش احتیاج دارم - آره خیلی خوبه، مخصوصا عقل و موهاش جون میده واسه این شخصیت "
کوییرل : خب باشه ... ما برای شخصیت ماتیلدا به یه بازیگر مثل تو احتیاج داشتیم
نارسیسا ( ذوق زده ): وای جون من راس میگی
کوییرل: به جون پیتر جکسون راس میگم ... فقط - فقط یه مشکلی هست
نارسیسا ( با قیافه غم زده ): اوه چه مشکلی ؟!
کوییرل: مشکل این شخصیته که ... راستش ماتیلدا یه دختر دیوونه اس که - که البته بعد در اثر یه شک عاقل می شه
نارسیسا: اوه این که چیزی نیست - اتفاقا خیلی هم جالبه، من قبول میکنم
کوییرل: خوبه خیلی خوبه هیچ کس حاضر نشد این نقش رو قبول کنه، ولی الان ...
نارسیسا: ولی چی باز مشکلی هست
کوییرل: نه نه فقط خبری از این سدریک نیست نمی دونم کدوم گوریه ؟!
نارسیسا: منظورتون همون جوون خوشگله بود، که دیروز وسط سن افتاده بود
( صدای جمع ) : پغ - پیف - واه - اوه - ایش
نارسیسا با تعجب به پشت سرش نگاه میکنه و میگه: تمرین میکنید - کنسرت هم داریم ؟!
کوییرل به بقیه چشم غره میره: نه نارسیس جان اونا معمولا اینجوری با هم ارتباط برقرار میکنن - چخه ساکت ...
کوییرل: خب حالا بگو ببینم از این سدریک خبری داری یا نه ؟
نارسیسا: اوه آره بردمش سنت مانگو
نفس ها تو سینه حبس می شه کوییرل عاجزانه می گه: چی ؟!

........................................

می دونم که چنگی به دل نمی زنه ... ولی خب به بزرگی بزرگان ببخشید، من بیشتر از این قادر به طنز نویسی نیستم و شخصیتم هم که درست مثل شخصیت لونی لاوگود شد ... عجب اعتراف تکان دهنده ای

میبینم که خودتو به سبک لوری(مایک لوری) پرت کردی وسط نمایشنامه اونم بدون اینکه قوانین رو بخونی.ما شخصیت گرفته نشده تو این سالن زیاد داریم بنظرم بهتره یکی از اونا رو برداری مثل کافه دار یا ویلیام ادوارد ولی اگه فکر میکنی نمیتونی خب این ماتیلدا رو میتونیم به سبک ام پی تری بزاریم تو تئاتر در ضمن تا وسطایه نمایشنامت فکر میکردم قراره نقش ماتیلدا اون گاوه تو نمایشنامه کک و نخود سحر آمیز رو بازی کنی که چند وقت پیش تو هالی ویزارد اجرا شد باخودم گفتم بالاخره یکی اون خونده.ای بابا بیخیال در مورد نمایشنامت بنظرم خب بود البته من نمایشنامه هایی رو که تو قصر میزنی رو خیلی دوست دارم چون فضاسازیش عالیه اگه اینجام اونطوری بنویسی که خیلی خوب میشه.سعی بتونی از طنز هم استفاده کنی.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در 1384/9/1 20:08:53
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/2 1:22:10
این نیز بگذرد !
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 29 آبان 1384 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک با نا امیدی داشت از اونها دور میشد که ناگهان صدای شکستن چیزی رو از پشت سرش شنید.برگشت و و کوییریل رو دید که روی زمین دراز کشیده و آلیشیا که بطری شکسته ای در دستش بود با بدجنسی به او نگاه میکرد.
سدریک:ب..ببینم تو که اینکارررو نکردی؟
آلی:چرا!دیدم حوصله ندارم به حرفاش گوش بدم. خب حالا ما دو تا تنهاییم!
سدریک:ی ی یعنی مرده؟
آلی:شاید. نمیدونم!مگه فرقیم میکنه؟
سدریک در حالی که عرق از سر و روش میریخت جیغ گوشخراشی کشید و پا به فرار گذاشت.
آلی:پروفسور.میتونی پاشی.یارو رفت.دیگه عمرا دور و بر من آفتابی بشه.خودمونیم این نقش میت رو لااقل خوب بازی میکنیا!
کوییریل که جوابی نداشت که بده ترجیح داد خودش رو به نشنیدن بزنه و گفت:خب میخواستم یه چیزی رو بهت بگم...
آلی:کویی جون شرمندتم.من باید برم دیگه.بعدا میبنمت.
و به سمت در خروجی سالن میره.
درست وقتی که آلیشیا میخواست از اونجا خارج بشه بارون شدیدی شروع به باریدن میکنه.(فیلم هندی.چرا اصلا راه دور بریم همین فیلم های خودمون)در همون لحظه که آلی در این فکر بود که چیکار کنه ناگهان سدریک معلوم نیست از کجا در مقابل آلی فرود میاد.
سدریک:من همراهم چتر آوردم.واسه هردومون جا داره.
آلی:عجب زیگیلیه!تو هنوز اینجایی!؟
آلی نگاه تردید آمیزش رو از قیافه ی سدریک به سمت بیرون میگیره و با مشاهده ی شدت باران بالاخره تصمیم میگیره و میگه:من که فکر نکنم هردومون زیر این چتره جا شیم.اشکال نداره که یکم خیس بشی؟دو قطره آبه دیگه چیزی نیس.
و چتر رو از دست سدریک میگیره و با پوزخندی از اونجا دور میشه....
...................................................
(صبح روز بعد در سالن تئاتر):
همه به جز سدریک جمع شده بودند و کوییریل نکاتی رو به آنها تذکر میداد.بعد از اینکه مثل همیشه مدتی رو صرف حس گرفتن کردند همه آماده بودند که بازی رو شروع کنن که سدریک در حالی که تمام صورتش قرمز و متورم شده بود وارد سالن میشه و با زحمت زیادی خودش رو به بقیه میرسونه.
کوییریل:به موقع اومدی .برو جای خودت وایسا که زودتر شروع کنیم.
سدریک با صدای ضعیفی گفت:مگه نمیبینین قیافم چجوری شده?
همه لحظه ای به سدریک نگاه میکنن بالاخره آلی میگه:من که تغییری نمیبینم.ولی... به نظرم امروز قیافت مثل همیشه نمیره رو اعصاب.انگار همچین بهتر شده.نه؟
بعد از مدتی بحث همه حرف آلی رو تایید کردند.
کوییریل :خب بچه ها کافیه همه آماده باشن.صحنه ورود گراپی رو تمرین میکنیم.سدریک فقط حواست باشه تا میتونی قیافت ناله باشه...عباس! نور صحنه رو کمتر کن...موسیقی رو برو...

صدای هایده خدا بیامرز از ضبط قراضه ای در پشت صحنه به گوش میرسه:مستتیییییییم درد منو دیگه دوا نمیکنهههههههه غم با من زاده شدهههه منو رها نمیکنهههههههه منو رها نمییییییک...."تلق"(صدای موسیقی قطع میشه)
کوییریل: چی شد؟
پنه:بقیه آهنگ اونور نواره.الان میرم درستش میکنم)
بار دیگه صدای آهنگ به گوش میرسه.بر روی صحنه آلی و چند نفر مست دیگه حضور داشتند که هر کدام در گوشه ای کز کرده بودند یا اینکه با صدای بلندی میخندیدند.در همون لحظه سدریک که رنگ پریده به نظر میرسید وارد صحنه میشه و در حالی که دستش را بر پیشانی میکوبید فریاد میزنه:آآآآآآه اشی من!کجااایی شیییییییی!اشییییییی....اشی...اشی...
و سدریک با صدای گرومپی بر زمین میفته.
کوییریل:خب کافیه.خیلی عالی بود.سدریک این صحنه افتادنت رو خوب اومدی.بچه ها الان یه کاری واسم پیش اومده مجبوریم کار رو تعطیل کنیم.میتونین برین .

همه از سالن خارج شده بودن و کوییریل هم میخواست اونجا رو ترک کنه که چشمش به سدیک میفته:دددد.تو هنوز خوابیدی اینجا!!عجب بچه ولوییه.پاشو برو خونتون.هییییییی با تو ام!نمیری ?من رفتم خود دانی...
و از اونجا خارج میشه و سدریک رو که در گوشه ای از سالن افتاده بود و به سختی نفس میکشید رو تنها میذاره..

اولا که کوییریل خودتی من کوییرلم.دوما که اممم دوما نداریم.خب از نمایشنامه قبلیت خیلی بهتر بود مخصوصا اینکه از طنز هم استفاده کرده بودی.فضاسازیت کم بود ولی از جمله بندیات خوشم اومد .خیلی بهتر ازینا میتونی بنویسی.دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/30 3:39:56
Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1384 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تئاتر هاگزمید ساعت 12:10 دقیقه نیمه شب

تمامی بازیگران تئاتر در سالن جمع شده بودند.پنه لوپه و آلیشیا مشغول صحبت بودند و سدریگ مشغول تمرین کردن در سن بود.گراپی بر روی کف سن بر روی شکمش خوابیده بود دستهاش رو زیر چونه اش زده بود و به پنه لوپه نگاه میکرد.
غییییییییژژژژژژژژژژژژژ
کوییرل:خیله خب همه آماده این ؟بدویین که خیلی عقبیم.اون چیه وسط سن ؟نورممد هویییییی با تو ام بیا این آتاآشغالارو از این وسط جمع کن.کجاییی؟
سدریک:نورممد نیستش بجاش گراپی اومده تا کاراشو انجام بده
کوییرل:اه شانس نداریم که حالا این تپه بی مصرف کجاهست؟
سدریک با سرش به چیزه گنده ای که در وسط سن افتاده اشاره میکنه و کوییرل مات و مبهوت به اون چیزی که روی زمین افتاده خیره میشه
کوییرل:مااااااااا حالا کی میخواد اینو از این وسط جمع کنه بابا دیر شده
سدریک:یه لجظه.پنه لوپه میشه زحمت گراپی رو بکشی
پنه لوپخ نیم نگاهی به سدریک میکنه و در حالی که انگار داره بالا میاره رو به گراپی میکنه و میگه:هی گراپ از اونجا پاشو الان تمرین داریم
گراپی:من اشی رو میخوام .گراپ اشی کوچانگ رو میخواد
کوییرل:همینو کم داشتیم
.هی داری چه غلطی میکنی هیکل گندتو از اونجا تکون بده دیگه ساعت از دوازده و نیمم گزشت
گراپی:من اشی کوچانگ رو خاست...
سدریک:پنه لوپه میشه لطفا
پنه لوپه که دیگه واقعا داره بالا میاره مجبور میشه با یه تنفس مصنوعی گراپی رو از اونجا بلند کنه
پنه لوپه:هوووووووق کوییرل من حالم هوووووووق میشه من برم حالم هووووووق
کوییرل:اه برو تا همه جارو بیش از این کثیف نکردی زود بر گردیا
.خیله خوب تا برگشتن پنه لوپه تمرین رو شروع مکنیم همه سره جاهاتون .پس مست شماره یک و دو کو کافه دارم که نیومده ویلیام ها کوشن .هیچ معلومه اینا کجان؟
سدریک:خب میان کم کم حالا ما تمرین و شروع کنیم تا اونام برسن
آلیشیا:من موافقم ....هیع.....از اینا دیگه ندارین...هیع...
کوییرل:سدریک تو هم با این بازیگر انتخاب کردنت اینا رو از کجا پیدا کردی.اه فکر کنم حال من داره بهم میخوووو هووووووووق من الان میا هوووووق
سدریک:ای بابا فقط منو تو موندیم
آلیشیا:آره ...هیع....هیشکی نیست....هیع
سدریک:تنها شدیم
آلیشیا تلو تلو خوران به سمت سدریک میره و...
کوییرل:اوهوم اوهم امشب دیگه تمرین نداریم میتونین برین خونه هاتون
سدریک:اء چه بد یعنی چه خوب خب باشه تو برو مام میایم
کوییرل:اختیار دارین اول شما بفرمایین
آلیشیا:...هیع...ای بابا...هیع
سدریک:باشه پس تا فردا فعلا آلیشیا بیا
کوییرل:نه من با آلیشیا کار دارم باید یکم بهش تمرکز کردن رو یاد بدم تو برو شب بخیر فردا میبینمت
سدریک با نگاهی حسرت آمیز به آلیشیا سالن تئاتر هاگزمید ویزاردیشن رو ترک میکنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آبان 1384 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ورود الیشا اسپینت رو به جمعمون تبریک میگم.
من ادامه ی پست سدریک رو زدم.
_____________________
یه نیم ساعتی همه تو کفن و دارن گراوپ رو نگا میکنن.
پنه لوپه:هیچ اشی کوچانگی وجود نداره.حالا برو بذار تمرینمونوبکنیم.
گراوپ:نه آخه به من گفتن اشی کوچانگ اینجا تئاتر کار میکنه.
پنه لوپه:یکی اینو بندازه بیرن تا نکشتمش!
کوییرل:جون مادرت بروبیرون وقتی ای نمایشنامه رفت رو سن بیا اشی کوچانگ ببین.
گراوپ میره بیرون.
___________________
کافه خلوته.مست1ومست2دارن شلنگ تخته میندازن.
گراوپ وارد میشه:اشی کوچانگ نیومده؟
کافه دار:نه!دیالوگاشو حفظ نیست.
صدای کارگردان:خفه شو.
کافه دار:...نه...چیزه...باهاش قرار داری؟
در همین لحظه اشی کوچانگ وارد میشه.
گراوپ یه دسته گل میگیره طرفش:ای آلبالو ای شفتالو ای زردآلو ای پامادر ای قشنگ
بعداز یه ربع
گراوپ و اشی هی به هم نگا میکنن و سرشونو میندازن پایین.
آخر گراوپ میگه:ای حلوا ارده شما چند سالتونه؟!
اشی کوچانگ:من...من67سالمه!
گراوپ:ای شصت و هفت سالگی...ای لحظه ی شگفت عزیمت...!
اشی کو چانگ:آخــــی شما شعرم میگید؟
گراوپ:شعر که نه ...یه چیز تو مایه های معر...البته با کمک شاعر مفلس...
اشی کوچانگ:من میتونم چند تا از کاراتونو بخونم؟
گراوپ:من یه شعر عاشقانه براتون سرودم که اگه اجازه بدید تقدیمتون کنم.
اشی کوچانگ:بفرمایید.
گراوپ:تواوناو بود هرکه داوناو بود...ز داونش دل پیر برناو بود...(با لحن معلمای ادبیات بخونید)
اشی کو چانگ:وااای...اینو واسه من گفتید؟!!...تا حالا همچی شعری به این قشنگی نشنیده بودم...میدونیدآق گراوپ؟!...من به شعر علاقه ی زیادی دارم...بعد عادت دارم شعرای شاعرای معروفو حفظ کنم...!
گراوپ:بله معلومه!

من تشکر میکنم ازتون بخاطر اینکه قوانین رو کاملا خوندین و حالا اومدین نمایشنامه از خودتون در میکنینن!بابا خواهر من عزیزمن جان من مگه من نگفتم نمایشنامه های ادامه دار ممنوع من گفتم به هر سبکی بنویسین ولی والا منظورم برره ای نبود.پنه لوپه جون مادرت یکم دقت کن.در کل هی بد نبود ولی قبلی بهتر بود تو میتونی پس سعی کن بهتر بنویسی.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/8/24 19:56:41