پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

91
نفر همین الان آنلاین‌اند 54 نفر در «انجمن»
1 عضو 90 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مديران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 8 آبان 1386 02:06
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
1130
آلبوس بر فراز دهکده ی هاگزمید در حال پروازه...همه جا تاریکه و چشم ریشو نمیبینه!

دامبل: لوموس!...اهه اهه اهه...دخترم کجایی؟...کی میایی؟!

بعد از کیلومترها پرواز دامبل به کوههای اطراف دهکده میرسه...

دامبل: کدوم غار بود؟! ...فکر کنم این بود!

و بعد در حرکتی انتحاری با جاروش دستی ای میکشه و از جاروش پیاده میشه و وارد غار سمت چپی میشه!!


-داخل غار!-

دامبل: ققــــــــی!...ســــــــرژ!....فنـــــــگ!
-غررررررررر!.....خرررررررر!
دامبل: اوه فنگ!...تویی؟!...جلسه اینجا برگزار میشه!؟

در یک لحظه ی انتحاری به جای فنگ یک عدد گرگ به صورت انتحاری بر روی آلبوس میپره!!

دامبل: ای گرگ لعنتی!...ول کن ریشو پدرسوخته!...ایشاالله مامانت به عزات بشینه!(به علت مغایرت با قوانین سایت از آوردن هرگونه فحش بیناموسی معذوریم!)

در یک لحظه ی انتحاری-برقی دیگه دامبل بندری میزنه و گرگه شروع میکنه به لرزیدن و از ریش دامبل میفته پایین!

دامبل: تا تو باشی ریش منو نگیری!...حالا دو هفته که مریضی دامبولیولینیسیم لرزشیولینیسم گرفتی میفهمی دیگه به ریش مردم تجاوز نکنی!

و دامبل از غار بیرون میاد و میپره تویه غار بقلی!
در انتهای غار نوری سو سو میزنه!

دامبل ناگهان ارزشی بازیش گل میکنه و الکی داد میزنه!
دامبل: هـــــــی هـــــــی هــــــی(انعکاس صدا!)!...کسی اونجا هست؟...اونجا هست؟...هست؟...ست؟!

کسی جواب نمیده و دامبل جلوتر و جلوتر میره!
دامبل همین شکلی جلوتر و جلوتر میره ولی هر چی میره به نور نمیرسه!
دامبل انقدر جلوتر میره تا اینکه بالاخره خسته میشه و یه گوشه ای میفته!

دامبل: هـــــــــــن!...هر کی جلسات رو در این غار قرار داده سن و سال منو در نظر نگرفته بوده!

دامبل بلند میشه و آخرین تلاش هاش رو میکنه اما به جایی نمیرسه!...تا اینکه از هوش میره!


-فردا صبح-

دامبل از خواب بلند میشه و میبینه که با طناب به تختی بسته شده!

دامبل: نـــــــــــــــه!...من دیوونه نیستم!...من زن دارم بچه دارم ریش دارم!...به خدا من دنبال دخترم میگشتم!

در این لحظه از در اتاق مذکور پرنده ای وارد میشه!

ققی: دامبل شلوغ نکن!...ما در حال مذاکره با مدیران هستیم!
دامبل: من خودم مدیرم!..چی فکر کردی؟!
ققی: نه...ما در حال مذاکره با مدیران هستیم!...هر وقت آنیتا رو به حذب برگردوندن ما تورو بهشون برمیگردونیم!

---------------------------------------------------------------------------
برای یک مدت طولانی ننوشتن همین مشکلاتو داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
آخرین ورود
سه‌شنبه 8 آبان 1386 02:06
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
1130
گرچه از این ارزشی بازی ها خوشم نمیاد، ولی به هر حال رزرو میکنم اینجارو!

آخه مگه بلیت سینمائه رزرو میکنید؟!(اینو نمیگفتم عقده ای میشدم بندری میزدم!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
صدای فریاد های گوش خراشی از منزل دامبل به گوش میرسد! بعد صدای شکستن چند عدد وسیله ی عتیقه از شدت ذوق مرگی و دقایقی بعد، یگانه فرزند دامبلدور، یعنی آنیتا، به حالت گوپسی از خانه بیرون میپرد و از شدت خوشحالی سر به کوه و بیابان میگذراد! البته شاید هم سرش را به کوه و بیابان میگذارند!

صبح روز بعد...
_ زاخی، خاک به سرم شد! زاخی ریشام سفید شد! زاخی، آنیتاهه گم شد.... هییییییی !
فیــــــــن!!
_ آقای دامبلدور، آرامش خودتون رو در هر شرایطی حفظ کنید، لطفا!
دامبلدور از بالای عینک نیم دایره ای شکلش، معصومانه به هدی نگاه میکنه و میگه:
_ آخه توی پرنده که چیزی از احساسات ما آدما نمیفهمی، چرا اومدی کاراگاه شدی؟!
هدی به مبل تکیه میزنه، یه ذره فکر میکنه و بعد با نگاهی گیجنگولی به دامبلدور میگه:
_ خب گم شدن گربه ی شما، چه ربطی به احساسات آدمی داره؟!!
دامبل چشماش هشتا میشه و میگه:
_ گربه عمته!
هدی: از کجا فهمیدی ناقلا؟
دامبلدور: من که این ریشا رو توی معدن زغال سیاه نکردم که!
هدی یک صحنه جو گیزر میشه و میره لپ دامبلو میکشه! و میگه:
_ خب شیطون! حالا به بنده یعنی کاراگاه حیوانات بگو، چی گم کردی!!
دامبلدور باز بغض میکنه و میگه:
_ د...د...
هدی: دلفینت؟!
دامبل: نه!... د .. د...
هدی: دارکوبت؟!
_ دامبل: نه! د.. د.....دخ...
هدی: دخترت؟!!
_ دامبل: آخیش! آره دخترتم!
هدی پرشو میکنه توی چشم دامبل و داد میکشه:
_ پیرمرد خرفت! آخه دخترت چه ربطی به من داره؟! مگه من دزدیدمش؟!!
دامبل اخم میکنه و یکی میزنه توی گوش هدی و فریاد میزنه:
_ پنبه دزد دست به ریشش میکشه! پس بگو! تو دخترمو دزدیدی!!!

چند دقیقه بعد...
دذامبل، هدی رو در حالی که پشت میله های زندانه و داره داد میزنه:
_ کار من نیست.... به مرلین قسم کار من نیست!
تنها میذاره و میره خونه! زنگ میزنه به دفتر کاراگاهی ملت:
_ دفتر کاراگاهان حذب، بفرمایید؟!
_ الو... الو؟؟
_ بفرمایید دخترم! از خونه فرار کردی؟! شوهرت تو رو زده؟! بابات با کمربند سیاهت میکنه؟
_ نه!!!
_ پس چی شده؟!... ای بابا! حرف بزن!... وگرنه دلم میگیره! تو که میدونی دل من چقدر...
_ ققی؟!! تو مگه زن نداشتی بیناموس؟!
_ اهم! چیزه! چرا! نه داشتم چیز میکردم... چیز... چیز دیگه!.... چی میگی فنگ؟ آهان! دلداریش میدادم!... اصلا پیرمرد، تو چرا صداتو نازک میکنی؟! فکر نمیکنی جوون مردم فکر کنه 14 ساله ای؟!!
_ اوا راس میگی اقدس جوون... نه!اهم! پس من خیلی صدام قشنگه! باید روی صدام کار کنم! البته شایدم خواننده شدم، خدا رو چه دیدی؟! حالا یه سی دیش رو هم به تو میدم!..
_ اصلا چرا زنگ زدی؟!
_ چرا؟... نمیدونم! شاید زنگ زدم احوال... نه!!!... اوهو! دخترم گم شده!
_ دخترت؟ ... کودومشون؟!
_ کودومشون نداره دیگه! با اینکه خیلی خاله بازم، اما یه دونه دختر گوگولی گولی که بیشتر ندارم!
_ آهان! آنیت رو میگی!... خب چی کارا میکنه؟؟
_ پرنده ی جغد صفت! میگم گم شده!
_ خب مهم نیست! قبلا پولشو ریخته به حساب حذب، دیگه... صبر کن ببینم! گفتی گم شده؟!!
_ ها کاکو!
_ آنیتا؟... اون که پولی نداشته که بخواد فرار کنه!... اتفاقا خیلی هم این چند وقته داره کیف میکنه!... پس چه دلیلی داره... جز.... جز....
_ جز چی؟ بگو من طاقت شنیدن دارم!... بگو پسرم!
ققی توی گوشی داد میکشه:
_ آنیتا رو دزدیدن!... مدیرا آنیتا رو دزدیدن! اونا نمیخوان اون برای حذب کار کنه! اونا بردنش تا روش عملیات شستشوی مغزی انجام بدن! مثل خودت و بقیه ی مدیرا... آنیتا رو دزدیدن!!
_ خیله خب پرنده! چرا حالا جیغ میکشی؟!! هر کی ندونه، فکر میکنه زنت با دمپایی زدتت! ...
_ دامبل! همین الان بیا حذب! باید بریم خوابگاه مدیران! زودباش!
_ حالا چه عجله ای؟! تازه صحبتمون گل انداخته بود! از سرژیا چه خبر؟!!
_ پیرمرد جلف! میگم دخترتو دزدیدن پاشو بیا اینجا اگه برات مهمه! باید یواشکی بریم خوابگاه مدیرا رو دید بزنیم!
بوق بوق بوق....
دامبلدور هم گوشی رو میذاری و شروع میکنه به فکر کردن:
_ من؟ آنیتا؟ مدیرا؟ من که نفهمیدم چی شد! برم بخوابم!

نصفه های شب...
_ اورکا...اورکا!
دامبل یهو از تختش میپره و داد میکشه:
_ مدیرا آنیت رو دزدیدن!! باید برم حذب که بریم خوابگاه!

و بدو بدو لباس پوشیده یا نپوشیده، میره سوار جاروش میشه و اوشاع گویان، میره حذب! تا شاید به وسطای جلسه برسه!!!

----------
به یاری مرلین ادامه خواهید داد!
آی اونایی که میگین ما رول رو دوست داریم، اگه این رو بخونین و ادامه ندین، یعنی همه ی حرفاتون باد هواست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
سه‌شنبه 14 مهر 1388 13:13
عضویت
1348/10/11
پست‌ها
198
آقا من هي ايده تراوش مي كنم و تزريق مي كنم تو اين تاپيك " خوابگاه مديران " شما هيچ حركتي انجام نميدين !!
با فشار بيشتري تزريق مي كنم يه آخ نمي گين .. چه وضعشه !!
اما اشكالي نداره چون من تا مويي در بدن دارم اينجام و از رو ام نمي رم !!!


---------------

دم در تالار مركزي ساختمان اصلي هالي ويزارد در طبقه ي هفتاد و دوم !!
فراز پاتر : تورو خدا آقاي كرام، فقط يه امضا، شش روزه تو صفم !
دَراز پاتر!! : آقاي كرام، من از خارج اومدم، جون بچه ات !!
كرام :‌آقا من بچه ندارم بذار برو ..
" بابايي ... بابايي !!!! "
منشي كرام : ويكي جووون خالي مي بنده به اين بچه ات قسم من ديشب ديدمش، ساعت دوازده شب، پشت درختاي پارك ملت نه چيز سنتر پارك ورسستر لندن !!!

طبقه سي و سوم !!
آقا شماره شما چنده !
- 4553325467
هووي پس بره چي اينجا وايستادي !
تق توق بووم ديش دنگ !!

داخل تالار مركزي ساختمان اصلي هالي ويزارد در طبقه هفتاد و دوم !!
تق !
- صداي چي بود ويكي !
- صداي چي بود خانم منشي !
- چيزي نبود ويكي جوون. اين سومين جغديه كه تو اين هفته بره امضا خودكشي كرده !! .. نه ... چيزه .. يه چي بسته شده به پاش .. ويكي جوون ميتوني يه دقيقه صبر كني عزيزم !!
كرام : باشه عزيزم !!!
" بابايي .. بابايي .. !!! "

متن امضا :
از طرف عله بزرگ !
نظر به استقبال از بازگشت شما دوست عزيز و قديمي از شما دعوت مي شود تا در روز ........ مورخ ....... براي بازديد از محل خوابگاه مديران پس از تايپ پانزده فصل از كتاب هري پاتر و سيفون جادويي به محل خوابگاه تشريف بياوريد .. جن خانگي ما كريچر شما را راهنمايي خواهد كرد .. امضا .. بيگ عله !
( دوستان نكته نشناس : فيلم " چارلي و كارخونه شكلات سازي " رو ديدن ، تو همون مايه ها !! ) !


روز ....... تاريخ .......
كرام : هوووي بيگي خنگ بازي در نياريا، بلاكمون مي كنن !
بيگانه : ميتونم اينم بيارم !
كرام : اين چيه ؟!
بيگانه : اين " نيم جاگه " !
كرام : همون سگه ؟!
بيگانه : نه بابا نيم جاگ به اين خودكارا مي گن كه در داره !!
كرام : آخيش .. خيالم راحت شد .. باشه بيارش !
بيگانه : ولي بعضي موقع ها گاز ميگيره ها !!
كرام :
بيگانه : باشه نميارمش ! .. ولي اگه گاز گرفت چي ؟!
كرام :




شب .. محل خوابگاه مديران !
بيگانه چشم از موناليزا ور نميداره !!
بيگانه رو به كرام : كرام جان اين كيه ؟!
كرام : نمي شناسيش اين موناليزاس ديگه .. همون تابلوئه !!
بيگانه : آره خيلي تابلوئه .. نيگا چجوري سيبو گاز مي زنه !
بيگانه هم شروع مي كنه به همونجوري گاز زدن سيب !!
عله : خب بيگي جوون ، از خودت بگو .
بيگانه : كار روسه ؟!
عله : چي ؟!
بيگانه : اين تابلوئه !
عله مياد شروع به حرف زدن كنه كه موناليزا مي پره وسط !!
موناليزا : نه عزيزم، روسي نيستم ولي مال همون طرفام، خارجيم !!

بيگانه احساس ميكنه كه تو زندگيش بره چهارمين بار عاشق شده .../



_*_*_*_*_*_*_*_*_
نامردين اگه ادامه ندين و بيگي رو نرسونين به موناليزا !!

پ. ن : معذرت ميخام رولم ضعيف شده، چند وقتيه نروليدم ، ولي اين پسته پر سوژه اس خرابش نكنين !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
آخرین ورود
سه‌شنبه 14 مهر 1388 13:13
عضویت
1348/10/11
پست‌ها
198
ارباب ولدي تنها توي خوابگاه مديران نشسته و لبخند رذيلانه اي ! روي لبهاش نقش بسته !!!

فلاش بك ... در افكار ولدي !
ادي داره جوراباي كوئيرل رو از پاش درمياره تا بشوره ! ..
ادي : كوئيرل جان مادرت، غلط كردم! من بي جادوگران ميميرم ! .. جون من ... فقط جادوگرانه كه ميتونه منو ارضا كنه ! .. جون فاطي پاتر !
آوي :‌ اوهوو .. اوهوو .. اوهووو.. هر هر هر كر كر كر ( آوي شديدا قاط زده ! )
فنگ داره هري رو ليس مي زنه و ققي هم داره يه كاري مي كنه كه تا دوربين بهش نزديك ميشه كه ما بفهميم داره چيكار مي كنه ....
تق ... ( صداي شكستن افكار ولدي )‌ !
پايان فلاش بك ...
(‌ صداي ققي : توهمه همش، شما جدي نگيرين !! )‌ ..

_*_*_*_*_*_*_*_*_

تق ... (‌اين تق كاملا با تق بالايي فرق داره ولي در راستاي همن ) !
در باز ميشه و يه كاربر ارزشي وارد خوابگاه ميشه و ميره سي پنل رو از گوشه خوابگاه ور ميداره و از پنجره پرت مي كنه پايين !!
ارباب ولدي :‌
كاربر ارزشيه يه لبخند رذيلانه ! به ولدي مي كنه و ميره از در بيرون !!
ارباب ولدي : ميدونم كار كيه ؟!!!
همه با هم : اون كيه كيه كيه ؟!!!

_*_*_*_*_*_*_*_*_

كيلومترها دورتر از خوابگاه مديران ...

چهار تا بچه ي معصوم كوچولو موچولو دارن با هم توپ بازي مي كنن !
دردونه !! : ادي بنداز ديگه توپو .. !
گل پاتر !! : ادي بندا اينجا !
ادي دور خيز مي كنه و مياد توپو بزنه كه ....
گل پاتر و دردونه : اسمشو نبر .. واي واي .. فرار كنيم !!!!
گل پاتر و دردونه فرار رو بر قرار ترجيح ميدن و پنج تا پا از نويسنده رول قرض مي گيرن و پا به فرار ميذارن !!
ارباب ولدي : بگو كجان .. هان .. بگو .. من همون خشنه اما !!
ادي يدونه ميزنه زير گوش ارباب ولدي : هوووي ... چته .. من از كجا بدونم .. من از ديشب تا حالا فقط هفت هشت بار آوي رو ديدم !!
اوهووووو .. اوهوووو ...
باباي ادي كه چهره ي خيلي خشني داره!! : هووووي .. مرتيكه ( معذرت ) .. به بچه من چيكار داري .. مگه خودت ناموس نداري !!؟!! .. ادي جوون بيا بغل بابايي !!
ادي و باباش :‌ :bigkiss:
_*_*_*_*_*_*_*_*_

در اين فاصله خوابگاه مديران پر از اعضاي ارزشي شده بود !!



ادامه دارد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
آخرین ورود
پنجشنبه 28 شهریور 1392 09:48
عضویت
1385/02/20
پست‌ها
233
به عنوان یک مدیر

واقعا چندشم میشه که یک سری ادم که خودشون رو خدای رول میدونن.....همچین چرت و پرتایی رو مینویسن که مثلا با یک مدیر مخالفن

اگه این راهشه منم راهش رو بهتر بلدم!

ققی فنگ آوریل ادی
به مدت سه روز با مسئولیت خود من از ایفای نقش اخراجین!
بعد از این سه روز تا رسما از هری پاتر و کوییرل عذرخواهی نکنید....ایفای نقش شما برگرداننده نمیشود
امیدوارم باز نگید بنده پاچه خواری میکنم...چون واقعا پستاتون وقیحانه بود

برای اینکارم هم دلیل دارم
مگر اینجا ایفای نقش نیست؟مگر کوییرل یک مرد نیست؟یک مرد چجور عاشق یک مرد دیگه میشه؟
شورشو دراوردید!!!

واقعا متاسفم که مجبور شدم دوتا از دوستان صمیمیم رو از ایفای نقش اخراج کنم
واقعا حرمتو نگه نداشتین
به زودی تکلیف بقیه هم روشن میکنم

این پست عینا در نحوه برخورد زده میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/6/14 18:02:13
[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت
تولد نقش
1383/08/04
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
عضویت
1384/06/25
پست‌ها
1709
مونالیزا : خوب دیگه باید سرعت عملتو ببری بالا این صحنه ها لحظه هستن . تو همیشه باید گوش به زنگ باشی !
کریچر بعد از شنیدن این حرف میزنه زیر گریه و شروع میکنه به مدیرا لگد زدن و بی تابی کردن و ....
مدیرا : آخ اووخ ایییخ !
کریچر : برام تعریف میکنید توی اتاق چی شد یا نه ؟
مدیرا : تسلیم ، تسلیم تسلیم !
ارباب ولدی در حالی که سعی میکرد طعمه مشت های پی در پی کریچ نشه میگه :
- ببین کریچ اون سوراخه رو میبینی اونجا ؟ ( کریچ کلشو بر میگردونه ببینه ارباب ولدی کجا رو میگه ) ... بهتره بری اونجا خودتو مخفی کنی اونوقت اگر بازم از این صحنه ها اتفاق افتاد اولین نفری هستی که میبینی !
کریچ : ایول
و میپره توی سوراخ قایم میشه . در هون لحظه در باز میشه و بیل با دو جین کیسه زباله وارد میشه ! ملت مدیر با حیرت به بیل نظر میکنند .
کوییرل : ووووااااااوووووو بیل این همه منوی مدیریت از کجا آوردی ؟
بیل : آوووو من دیدوم یه دونه موشنیو شوهرداری دوره از اینجا رد وشه ! بعد پشتش پر از این منوی هوووی مدیریتی ! بعد رفتم گوفتم من از این منو ها وخوام ! اونم با کمال میل منو هاشو داد به من مونومو دادم به او !
ملت مدیر : مااااااهاااااا !
در همون لحظه چند ماگما از اتاق روبه رو به طرف ارازل پرتاب شده و جمعیت رو متفرق کرده .
( توجه کریچ از تو سوراخ با اشتیاق در پی به وقوع پیوستن صحنه های بی ناموسیه )
عله با خشم از اتاق میاد بیرون !
عله که در اثر خشانت لهجه انگلیسی گرفته بود :
- با مونوی مدریت چی کور کردی ؟
عله میره در کیسه زباله رو باز میکنه و توشو نگاه میکنه ( دوربین روی کیسه زباله زوم کرده )
انواع خورده غذا و کیسه پلاستیک و بوق و .... در کیسه موجود بود !
ناگهان عله دستشو میبره سمت دست بیل و بیل بیل رو که با دستش گرفته بود رو از پشتش برداشته و با همون بیله یکی محکم میزنه تو کله بیل به صورتی که بیل به صورت آکاردوعون درومده و بیل در دست عله هم به شکل چنگال درومده !
( کریچر با دقت تمام به این صحنه خیره شده و منتظره .... )
عله چند ماگمای دیگر به اطراف پرتاب میکنه سپس فریاد میزنه :
- تو هنوز نفهمیدی محتویات درون کیسه زباله ای که من به تو دادم با اینا فرق میکنه ! کاتاکله ؟
بیل : ها ؟
عله : باید برین تا منوی مدیریتی به دست کسی نیفتاده اون رو پیدا کنید وگرنه همتون دچار عذاب آتشفشانی من میشید !
ارازل : اطاعت ارباب !
کریچ : ای بابا پس چرا صحنه مشکوکی رخ نداد ؟
بیل : اینا چی میگن ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
دوشنبه 21 تیر 1389 19:02
عضویت
1384/09/06
پست‌ها
536
كوييرل: اين شرطات منو كشته ... هری
عله: خب حالا گوشتو بيار جلو ...
يه دفعه همه به سمت عله هجوم ميبرن و همه جا تاريك ميشه! عله حس ميكنه گوش همه مديرا تو دهنشه! خودشو براي فوران آماده ميكنه كه متوجه ميشه يكي از اين گوشا خيلي خوشمزست ...
بعد چند دقيقه همه ارازل(مديرا) خودشونو عقب ميكشن و به عله خيره ميشن!
باك بيك: فكر كنم كوييرل علاقه اي به گوش كردن نداره ...
كوييرل: معلومه كه گوش نميكنم، من فقط گوش ميدم!
عله: اِ كوييرل ... اين چيه اوردي جلو؟ گفتم گوشتو بيار!
كوييرل ولو ميشه رو تخت و بقيه گوششونو ميكنن تو دهن عله! عله بعد يه مدت كه همه گوشارو تست ميزنه متوجه چيز خاصي نميشه و خيلي تو ذوقش ميخوره! با يه گدازه همه ارازل رو از خوابگاه بيرون ميكنه و ميره كنار كوييرل و ميگه:
تو هيچوقت روي منو زمين ننداختي! گرچه خيلي از شرطام برات سخت و غيرقابل تحمل بودن، ولي با جون و دل پذيرفتي! اينيكي شرط رو من روم نميشه بگم ...
كوييرل كه نفس نفس ميزد ميگه: نه راحت باش ... بگو !
عله: من دو تا دوست دارم! امشب سه نفري ميـــ...
كوييرل: چي شد؟ گفتم كه ... راحت باش
عله: بيل؟ بدو برو عمو ولدي برات يه شكلات افغوني گرفته! آفرين پسر گلم ... بدو
بيل:
عله كه ميبينه بيل خيلي ذوق كرده و حالاحالاها رفتني نيست؛ يه اردنگي ميزنه بهش ...
...


ارازل توي راهرو نشستن و دارن در مورد اتفاقات توي اتاق روياپردازي ميكنن كه يه دفعه در ميشكنه و بيل پرت ميشه تو راهرو!
بيل: سلام
صداي فرياد عله بلند ميشه و دسته بيل ميخوره تو سر بيل!!
ولدي: چي شد؟ چه خبر بود؟
بيل:
كريچر: اه ... بگو ديگه مردم از فضولي
بيل:
ارازل كه ميبينن از اين بيل نبايد به اندازه يه بيلچه هم توقع داشته باشن بيخيالش ميشن و توي راهرو منتظر ميمونن!


***دقايقي بعد***
ارازل از سروكله هم رفتن بالا و دارن از در شكسته، توي اتاق رو نگاه ميكنن! عله از اتاق ميياد بيرون و يه كيسه زباله ميده به بيل و ميگه: اين منو مديريتته! تو از الان يه مديري و ميتوني روي تخت كريچر بخوابي! توضيحات اضافي رو هم كوييرل برات ميگه ...
در حالي كه همه محو ماتيك روي گونه عله شدن، عله از اونجا دور ميشه ...
-اووووف ... عجب صحنه اي بود
-من كه ديگه انرژي برام نمونده
-بريم يكم ترشي بخوريم
ولدي: بيل ... تو اينجارو طي بكش، آب همه جارو گرفته
كريچر: نه نرين ... من كه از اون پايين چيزي رو نديدم! يكيتون بايد بمونه براي من تعريف كنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
عضویت
1384/05/16
پست‌ها
791
عله : یعنی چی ؟! ... تو هر کی رو ببینی که زبانش خوبه باید برداری بیاریش اینجا تازه اونم زیر تخت من ؟! ... می دونی اگه خشم یه خدا تو رو بگیره چی می شه ؟!
کوییرل : آخه عله این هم زبانش خوبه هم تیپش خوبه هم با وقاره هم کلا به درد مدیریت می خوره !
عله : چشمم روشن ! ... یعنی چی ؟ ... مدیریت که الکی نیست ... باید کار با منو رو بلد باشه ... باید آستاکبار باشه ... باید مخالف حزب باشه .
بیل مثل بیل نشسته می پره وسط حرف عله و می گه :
_اصلا من از همون بچگی مخالف بی ناموسی بودم ! ... هفت سالم که بود دختر همسایمون میومد می گفت من خونه تنها هستم بیا با هم بازی کنیم من قبول نمی کردم که ! ... می دونید من چقدر از دست حزب کشیدم ؟! ... بزارید واستون تعریف کنم که اینا چقدر به من ظلم کردن .
--قلش بک---

بیل داره تو خیابون راه می ره و بیلشو هم انداخته رو شونش و آواز سرزمین من خسته خسته از جفای رو سر داده ... همینطور که می ره یهو یه دختر افغانیه رو می بینه که داره فال می فروشه ... یه دل نه صد دل عاشقش می شه ... دختره میاد دستشو جلو بیل دراز می کنه :
_ بیا فالت بگیرُم(به زبان افغانی!) .
بیل بیل از دستش ول می شه میفته رو زمین ... بیل چشماشو می بنده و می پره دختره رو بغل کنه و یه تنفس مصنوعی ازش بگیره که در بین راه سوپرقق از راه می رسه و دست دختره رو می گیره و می بردش و بیل همونطوری که دستاشو به حالت بغل کردن گرفته بوده مستقیم با کله می ره تو درخت .
بیل چشماشو آروم آروم باز می کنه و وقتی می بینه داره از درخت تنفس مصنوعی می گیره اول گریش می گیره بعد می گه من بیلمو می خوام بعدشم می شینه رو زمین و هی به حالت قهر مشت می کوبه رو زمین .
دوستای بیل از راه می رسن ... یکیشون می گه :
_ بیبیلی بوبول ؟! ... چی شده باز داری گریه می کنی بچه سوسول ؟!
بیل با چشمای پر از اشکش به پسره نگاه می کنه و یهو بهش هجوم می بره ...

---پایان فلش بک---

بیل اشک تو چشماش جمع شده و داره با مظلومیت به عله نگاه می کنه ... عله هم داره فکر می کنه ... ناگهان یه لامپ از اون کم مصرفا بالا سر عله روشن می شه و بلند می گه :
_یافتم ! ... کوییرل این می تونه مدیر بشه ... ولی شرط داره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
یکشنبه 24 دی 1396 00:09
عضویت
1384/02/16
پست‌ها
526
عله سرشو ميكنه زير تخت و يك عدد بيل ويزلي بيهوش رو ميبينه!با عصبانيت بيل رو ميخواد از زير تخت بكشه بيرون ولي چون فنر بيرون زده تخت در بدن بيل فرو رفته بود در لحظه آخر با يك حركت سرعتي-قدرتي بيل رو از آن جسم نامرد فرو رفته جدا ميكنه ، درد ناشي از جدا شدگي باعث هوش امدن بيل ميشه! (اينجوري: )

بيل: مه كيوم؟ آخ...اينجا كجايه؟ اووخ...
عله رو ميبينه و همه چيز يادش مياد! كوييرل هنوز به شكل آواژور هست!
ناگهان چند عدد اراذل و اوباش كه نامشان را مدير گذاشته بودن بعد از گير دادن به چند كاربر و بلاك كردن چند حذبي شورشي وارد خوابگاه ميشن!
باك بيك: ايول آواژور جديد ، چقدر آشناست...ولدي بزنش به برق ببينيم روشن ميشه؟!
ولدمورت دو شاخه* آواژور را در پريز برق تا آخر فرو ميكنه!!

چند لحظه بعد
كوييرل كه انتهاي دستارش سيخ و صورتش سياه شده بود ، با اين حالت نبست به ولدي روي تختش نشسته بود!
عله: كوييرل اين كي بود زير تختم؟ خيانت در امانت؟ خنجر كردن ازپشت ....
عله دچار جو گرفتگي ميشه با كف دست به صورت كوييرل يك سيلي محكم ميزنه! (صحنه آهسته با رعد برق) دستار كوييرل بخاطر اين سيلي محكم از سرش ميافته!(اتمام صحنه آهسته)
از دماغ كوييرل خون مياد و انگشت شصت پاي چپش ميشكنه و در انتها شيميايي ميشه!رعد برق ميزنه و صداي گريه نوزاد فضارو پر ميكنه!بقيه مديرا تحت تاثير جو قرار ميگيرن و زار زار گريه ميكنن...صحنه به اندازه اي متاثر كننده بود كه حتي حذبي هاي آسمان هم به حال كوييرل گريه كردند!
كوييرل با بغض: من اين بشر رو در حال بيل زدن زمين گير آوردم چون ديدم زبان انگليسيش خيلي خوب بوده ، ميگن دو ترم كلاس زبان رفته!اوردمش تا مديرش كني!


*علت بكار بردن اشياء ماگلي از جمله دو شاخه و پريز برق در اين پست اين بود كه بنده مجبور بودم در اين پست تبليغ شركت دوشاخه سازي «آرتور ويزلي» را بكنم تا بتوانم شكم دوتا زن و ده بيستا بچه را در بياورم! ماشلا خدا بيشتر بده ايشالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/6/14 0:12:41

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.