جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1385 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
دژ مرگ همیشه مملو از فریاد ها و ناله هایی بود که توسط طلسمی باستانی از قدرت شنوایی مشنگ ها فراتر می رفت.اما ناله هایی که از شب قبل تا به حال به گوش می رسیدند با تمامی فریادها فرق داشتند.این ناله ها که لحظه ای قطع نمی شدند صدبرابر دردآلود تر از گذشته بودند.
سیاه پوشی چاق و عظیم الجثه از پله های سیقلی و چوبی پایین آمد و به منبع فریادها نزدیک شد تا شاید بتواند صاحب صدا را شناسایی کند.
وقتی متوجه شد همه ی ناله های پراز زجر متلق به جغد نحیف وسفیدی است که چشمانش به تدریج بی سو می شوند تا از حال برود با صدایی دورگه گفت:این نیمچه جغد این قدر صدا میکنه؟؟؟
سیاه پوش دیگری از آن طرف اتاق ,درست جایی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد بیرون آمد .نقابی بر صورت نداشت و چهره اش کاملا مشخص بود ,لبخندی را که بر لب داشت گشوده تر کرد وگفت:این جغد پاتره.نمی دونم چرا لرد گفته این جونور رو شکنجه کنیم.فکر نکنم لیاقت شکنجه شدن داشته باشه
این را گفت و طلسمی بنفش رنگ به سوی جغد عاجز فرستاد .به محض اصابت طلمس با جغد,ناله ها خاموش شد و حیوان فلک زده در هوا معلق ماند.صورتش داد می زد که اگر زبان داشت به حرف می آمد و التماس کنان می خواست او را پایین بیاورند.
سیاه پوشی که مدتی پیش از پله ها پایین آمده و به تازگی متوجه ماجرا شده بود با خود اندیشید که چگونه ممکن است جغدی وارد محفظه ی وحشت شود و تنها شکنجه شده و سالم از محفظه بیرون آید و یا اصلا ایگور چه طور می توانست حیوانی کوچک را وارد محفظه ی وحشت کند.
سیاه پوشی که در ذهنش ایگور خطاب شده بود .و به نظر می رسید ذهنش را خوانده با خنده گفت:آرشام یه مرگخوار نباید دلرحم باشه
هنگامی کگه سخنش را به پایان رساند چوب دستی اش را حرکتی داد و جغد را از دری که تازه گشوده شده بود عبور داد و پشت سرآن از در عبور کرد.
مرگخوار دیگر هم که اصلا نمی خواست در کارها از سایرین عقب باشد عزم خود را جمع کرد و وارد اتاق به اصطلاح محفظه ی ترس شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1385 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاریکی بیکران روزگار، همچون لاک پشتی که از روی غریزه، دریا را میجوید؛به دنبالشان میرفتم.در جهت شرق راهم را رو به بالا و در زمین های شیب دار تاریک ادامه دادم.شب چنان ظلمانی بود که به زحمت از ساقه های درختان پیش رو،قبل از برخورد به آنها آگاه میشدم.
زمین هر لحظه هموارتر میشد و راه رفتن نیز به تبع آن دشوارتر.
هر گاه در سرازیری می افتادم،شیب بعدی همیشه بلندتر و تندر تر میشد.در نخستین توقف به پشت سر نگاهی انداختم و بام جنگل را به طرزی مبهم دیدم.جنگلی که در پس پشت نهاده بودم،به سان نوعی سایه ی پهناور و متراکم بود.
انگار نوعی سیاهی عظیم، آهسته آهسته از شرق ،به طرز مهیب بالا می آمد و ستارگان کم نور و بی رمق را میبلعید.



به دنبالشان میرفتم....
آن ها قصد داشتند که کوه را در دامنه اش دور بزنند و به سرزمین های لم یزرع پشت آن بروند.
اگر میتوانستم با بدخلقی صخره ها بسازم؛به آنها میرسیدم.



به دنبالشان میرفتم......
زمان کوتاهی از فرودم به بیابان میگذشت اما اثری از آن ها نبود.....صدای تک شیهه های دو اسب از فاصله دور به گوش میرسید و نوای گام های گریزندشان ،سراسر بیابان را فرا گرفته بود....به آن ها نرسیدم....
اما دنبالشان میروم......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1385 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .

مرگخوارا به درختی که دومبول زیر ان نشسته بود رسیدند.

دومبول لباس هایی تمام چرمو شبیه ماترکیس پوشیده بود. با رسیدن مرگخواران هیچ حرکتی از خودش نشان نداد و هویجوری روزنامه میخوند!

ناگهان پیتر از روی جارو با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ! با تته پته گفت:
- ت .. ت .... تله !
او با ترس به دروازه های دژ خیره شده بود!
ناگهان تمام مرگخواران با تعجب به پشت برگشتند !
بلیز با تعجب: موها ... قوها
کسانی داشتند با طلسم از بیرون دروازه های دژ را می بستند!
ایگور دوربینی را از رداش در اورد و مشغول دیدن شد؛ ناگهان او هم بصورت کاملا ارزشی روی زمین افتاد!
بارتی اون دوربین خراب شده رو بده من ببینم چه خاکی تو سرمون شده شما که هیچی نمیگید! . این صدای وحشت زده ی آرمینتا بود که برسر بارتی کوفته (از نوع تبریزی ) می شد.
آرمینتا اولین مرگخواری بود که موضوع را تقریبا روشن کرد :
حم ... حم... حمله شده ! تله بود ! دارن دروزاه های دژ رو می بندن!
دومبول روزنامه را کنار گذاشت؛ نیشخندی زد و گفت :
- دروازه های دژ بستس تا سه ساعت هم هیچ کس در دژ نمیتونه آپارات کنه ! فکر میکنین سه ساعته همتونو میگیرم؟
قبل از اینکه بادراد بتواند به او حمله کند دومبول ناپدید شده بود.
سدریک:
لارا : هممون شپلخ میشیم ! فاتهتونو بخونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 2 دی 1385 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای متناوب سم های اسب به گوش می رسید انگار که اسبی مصدوم به زور شکنجه وادار به حرکت میشود در تاریکی هیچ چیز قابل تشخیص نبود حتی اجسام غول پیکری که أز مرگ قرار داشتند و حالا در میان تاریکی رویت نمی شدند
شعله ی آتشی از آنسوی اتاق به فرستاده شد.شعله که تنها عامل روشن کننده ی اتاق بود چرخی زد و مشعلهای سرتاسر اتاق را روشن کرد هر مشعل که افروخته میشد صدای مهیبی به گوش میرسید تا اینکه تمامی مشعل ها از خود روشنایی داشتند
حل میشد چهره ی براق ایگور را که فقط هنگام شکنجه کردن به این صورت در می آمد دید.ایگور چرخی دور اتاق زد خنده ای سرداد.
ایگور با صدایی خوف برانگیز گفت:راه بیفت سنتور.مگه اسب نیستی؟؟؟پس چرا من باید شکنجت کنم تا راه بیای
پیکره ی نسبتا بزرگی از چهارچوب سیاه رنگ وارد اتاق شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد و گرد و خاک کفپوش اتاق را به هوا بلند کرد
ایگور با صدای متعجبی گفت:عجیبه!چند هفته پیش بود که هدویگ رو شکنجه می دادم ولی انگار چند سال گذشته که این همه خاک اومده اینجا.
سپس چوبدستی اش را به طرف پیکره ی بزرگ گرفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد نور سبزی از چوبدستی اش بیرون جهید و هنگام برخورد با جسم ناشناس چرخشی به پیکره داد به طوری که میشد تشخیص داد که یک سنتور است سنتوری که جای نعل اسبی روی سینه اش به چشم می خورد.او فاینرز بود ولی با گذشته اش بسیار تفاوت داشت.حالا جز جای نعل اسب زخم های کوچک و بزرگ دیگری نیز روی بدن نیمه جانش به چشم می خورد و رنگ نیمتنه ی اسبش با گل و لای فروانی روی تنش غیر قابل تشخیص بود
ایگور لبخندی از روی نفرت زد و طلسم قدیمی و آب دیده ی کروشیو را به فاینرز فرستاد.فاینرز از درد به خود می پیچید اما ایگور نه می خندید و نه آثار ناراحتی در چهره اش دیده میشد.استفاده از طلسم های تکراری و دیدن درد کشیدن های مکرر و یک شکل شکنجه شوندگان دیگر برای ایگور جذاب نبود اگر چه همیشه با اشتیاق شکنجه می کرد تا حدی که به این کار اعتیاد پیدا کرده بود.
ناگهان در صورت بیروح ایگور لبخندی به وجود آمد ایگور روی پاشنه ی پایش چرخید و فریادی از سر شادی زد.کلمات نامفهومی بر زبان آورد و نور سرخ رنگی از چوب دستی اش بیرون آمد که پس از اصابت با سانتور،صدای فریادهایش را دو چندان کرد طوری که عمق درد و رنج در چهره ی فایرنز دیده میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1385 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب با قیافه ای ترسناک به معاونانش نگاه میکند.کشتی در تلاطم موج های دریا به بالا و پایین میرفت و هنوز هیچکس حرفی به زبان نیاورده است.
ارباب بلند شد.ردایش را تکان داد و با وردی تمام مورچه ها را از تنش دور کرد و به اعماق آبهای نیلگونی که کشتی در آن بود انداخت.

خورشید با شدت به صورت مرگخواران برخورد میکرد به همین دلیل مرگخوران به اجبار جلوی صورت خود را گرفته بودند.پرتوهای خورشید به شیشه ی اتاق فرماندهی کشتی برخورد میکرد و انعکاس ان بر چشمان ولدومورت خشمی عجیب را رقم زده بود.

تا به آن روز هیچکس چنین رفتار عجیبی از ارباب تاریکی ها ندیده بود و هیچوقت ارباب به مدت طولانی سکوت نکرده و به چشمان مرگخوارانش نگاه نکرده بود.
در چشمان بلیز اشکی جمع شد.قطره های اشک به آرامی از صورتش به پایین سرازیر میشد و بر روی ردایش میریخت.
آرمینتا ناراحت و پشیمان نگاهی به بلیز انداخت و دوباره به لرد خیره شد.هیچکس نمیدانست در سر او،بلیز و ارباب چه میگذرد.

بلیز صورتش را برگرداند و به طرف صندلی سفیدی که کمی آنطرف تر بود رفت و بر روی آن نشست و صورتش را در دستانش پنهان کرد.
آرمینتا دیگر به ارباب نگاه نمیکرد.او هم به شیشه ای در میز جلسات مرگخوران نگاه کرد که آب درونش به صورت موجی کوچک حرکت میکرد.

بعد از 30 دقیقه بالاخره ارباب شروع به صحبت کردن کرد و آن سکوتی که از مرگ بدتر بود را شکست.
-امروز،میخواهم تصمیم جدی بگیرم ولی در ابتدا به شما مرگخورارن میگویم به دنبال انچه بین من و معاونانم گذشت نگردید.معاونانم مساله ای یادشان امد که 30 سال قبل اتفاق افتاده بود.ولی موضوع اصلی بحث من این ماجرا نیست.همانطور که حتما خودتون متوجه شدید من به اجبار مجبورم امروز این موضوع را مطرح کنم.

-سالها پیش،من در دهکده ای در حال خراب کردن وسایل ماگلها بودم.آن زمان هنوز مرگخواران اینقدر به من وفادار نبودند و برای تخریب اماکن خودم دست به کار میشدم.در آن دهکده اتفاق عجیب برای من افتاد.چشم من به زنی افتاد که احساس دوست داشتن او را از ته قلبم احساس کردم.از بدو تولدم تا به آن روز،آن شب اولین بار بود که صدای قلبم را میشندیم.
لرد چند لحظه سکوت کرد و دوباره شروع به صحبت کردن کرد.

من از این خانم که بعد ها فهمیدم ساحره هم هست درخواست ازدواج کردم و او هم قبول کرد.بعد از 2 ماه که قرار بود عروسی کنیم آلبوس برای نابود کردن من به خانه ام آمد.آن روز من و آن دختر هنوز ازدواج نکرده بودیم آلبوس با تلاوت وردی آواداکورا در خواب میخواست مرا بکشد ولی نامزدم به دلیل علاقه ای که به من داشت بر روی من پرید و طلسم به او برخورد کرد.آلبوس همان لحظه غیب شد و از آن روز بود که کینه و نفرت من بر آلبوس و سفیدی دو چندان شد.

همه غرق در صحبت های لرد بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 19 آذر 1385 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
باد سرد ماه مارس، گرداگرد شب آرام و خاموش شهر لندن رقص‌كنان مي‌وزيد. پزشك سنت مانگو وارد اتاق كوچك جیانا کارکاروف شد. ایگور دست همسرش جیانا را كه هنوز بر اثر جادو سست و بي‌رمق بود، گرفته بود و همراه او خود را براي شنيدن جديدترين خبرها از زبان پزشك آماده مي‌كرد.
عصر همان روز، درد و ناراحتي شديد بر اثر وردی که در دوئل به او برخورد کرده بود، جیانا را واداشته بود تا فقط پس از گذشت بيست و چهار هفته از بارداري زير تيغ جراحي برود و دخترش دني را به دنيا بياورد. دني با سي سانت قد و هفت‌صد و پنجاه گرم وزن، به نحو خطرناكي نارس بود.
پزشك به مهربان‌ترين شكل ممكن گفت: فكر نمي‌كنم زنده بماند. فقط ده درصد احتمال دارد تا صبح زنده بماند و حتي در اين صورت هم آينده‌ي بسيار ناگواري در پيش خواهد داشت.
ایگورو جیانا ،ناباورانه به حرف‌هاي پزشك كه مشكلات حاد دني را در صورت زنده ماندن شرح مي‌داد، گوش مي‌كردند؛ دخترشان نمي‌توانست راه برود، حرف بزند، احتمال داشت كور باشد و مطمئنا در معرض خطرات مهلك ديگري هم بود؛ فلج مغزي، كم هوشي مطلق و غيره و غيره.
جیانا فقط توانست بگويد: نه! نه!
او، ایگور و پسر پنج ساله‌شان، داستين مدت‌هاي درازي بود كه آرزوي روزي را داشتند كه با تولد يك دختر كوچولو، تبديل به خانواده‌ي چهارنفره‌اي بشوند. و اكنون، همان طور كه ساعت‌ها از پي هم مي‌گذشتند، اين آرزو، بيش‌تر و بيش‌تر رنگ مي‌باخت.

در تاريكي سحرگاه -- كه دني هنوز به رشته‌ي نازكي از زندگي متصل بود -- جیانا مرتبا بيدار مي‌شد و به خواب مي‌رفت و لحظه به لحظه مطمئن‌تر مي‌شد كه دختر نحيفش زنده خواهد ماند و به دختر جوان و شاد و سالمي تبديل خواهد شد.
اما ایگور كه تمام شب بيدار بود و جزئيات بيش‌تري شنيده بود مي‌دانست كه شانس زنده ماندن نوزاد كم‌تر شده. و مي‌دانست كه بايد همسرش را براي پذيرفتن واقعيت آماده كند.
وارد اتاق شد و گفت بايد خودشان را براي مراسم تدفين نوزاد آماده كنند.
ایگور همه‌ي تلاشش را مي‌كرد تا جیانا را براي چيزي كه در حال وقوع بود آماده كند. اما او اصلا گوشش بدهكار نبود. نمي‌توانست حرفش را قبول كند. مي‌گفت: نه! امكان ندارد! مهم نيست دكترها چه مي‌گويند. دني من نمي‌ميرد. بالاخره حالش خوب مي‌شود. با ما به خانه ميآيد.
انگار دني هم بنا به خواست جیانا تصميم گرفته بود زنده بماند. ساعت‌ها يكي پس از ديگري مي‌گذشتند و او همچنان به كمك انواع تجهيزات پزشكي جادویی زنده مانده بود شگفت اين كه جسم ضعيفش فشار همه‌ي آن‌ها را تاب ميآورد.
اما با گذشت روزها، غصه‌ي جديدي گريبان ایگور و جیانا را گرفت.
از آن‌جا كه سيستم عصبي رشد نيافته‌ي دني، به كلي نارس بود، كوچك‌ترين بوسه يا نوازشي ناراحتي‌اش را تشديد مي‌كرد. آن‌ها حتي نمي‌توانستند دخترك كوچكشان را در بغل بگيرند و عشقشان را از نزديك به او هديه كنند. تنها مي‌توانستند دعا كنند خداوند كنار دختر محبوبشان، كه به تنهايي زير اشعه‌ي ماوراي بنفش و در ميان رشته سيم‌ها و لوله‌هاي پيچيده درهم در حال مبارزه بود باقي بماند.
دني يك دفعه قوي نشد. روزها و هفته‌ها گذشت تا به تدريج به وزن و قوتش اضافه شد. سرانجام وقتي دوماهه شد، پدر و مادرش توانستند او را براي نخستين بار در بغل بگيرند. دو ماه ديگر هم گذشت. پزشكان، با ملايمت ولي با چهره‌هايي عبوس، همچنان هشدار مي‌دادند كه حتي احتمال زنده ماندن كودك هم قريب به صفر است؛ چه برسد به ادامه‌ي زندگي طبيعي وي.

پنج سال از آن زمان مي‌گذرد، دني حالا دخترك ريزنقش ولي پر جنب وجوشي است با چشم‌هاي خاكستري و اشتهاي سيري‌ناپذيري براي زندگي، در او هيچ نشاني از هيچ گونه آسيب فكري يا جسمي وجود ندارد؛ يك دختر سالم كوچك است، و حتي بيش‌تر از آن. اما اين پايان خوش، با پايان قصه‌ي ما هنوز فاصله‌ي زيادي دارد.
يك عصر ابري تابستان، دني در نزديكي خانه‌شان در ايروينگ تگینس، روي پاي مادرش نشسته بود. آن‌ها روي سكوي تماشاگران زمين کوییدیچ محلي نشسته بودند و در مقابلشان، تيم کوییدیچ داستين، مشغول تمرين بود.
دني كه مثل هميشه يك بند با مادرش و آدم‌هاي ديگري كه آن‌جا بودند حرف مي‌زد، ناگهان ساكت شد. بازوهايش را دور سينه‌اش حلقه كرد و پرسيد: مامان، بو را مي‌شنوي؟
جیانا بويي كشيد و متوجه نزديك شدن طوفان و رعد و برق شد. گفت: بله، بوي باران ميآيد.
دني چشم‌هايش را بست و دوباره پرسيد: اين بو را مي‌شنوي؟
بار ديگر مادرش پاسخ داد: بله. فكر مي‌كنم تا چند لحظه‌ي ديگر خيس مي‌شويم. بوي باران ميآيد.
دني سرش را تكان داد، با دست‌هاي كوچكش روي شانه‌هاي باريك خودش زد و گفت: نه، بوي خدا است. بوي وقتي كه آدم، سرش را روي سينه‌ي او مي‌گذارد.
دني لي‌لي‌كنان به طرف بقيه‌ي كودكان رفت تا با آن‌ها بازي كند. اشك، چشم‌هاي جیانا را پر كرد. پيش از اين كه باران ببارد، حرف‌هاي دني، چيزي را كه جیانا و همه‌ي خانواده و بستگان کارکاروف در تمام آن مدت - دست كم در قلبشان - باور داشتند، تاييد مي‌كرد.
در طول آن روزها و شب‌هاي دو ماه نخست زندگي دني، زماني كه اعصابش آن قدر حساس بود كه حتي نمي‌توانستند به بدن او دست بزنند، خدا او را در آغوش خودش گرفته بود و اين، بوي مهر او بود كه دني آن‌قدر به وضوح به ياد ميآورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1385 08:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود و از سقف بیروزن زمین، برف همچون پرافشان پری های هزاران افسانه ی خفته،مثقال مثقال میبارید و زمین را فرسنگ ها فرسنگ جامه ی سپید میپوشاند.انوار چراغ های الکلی که از میان پنجره ی کلبه های تو سری خورده به بیرون میتابید،تنها روشنای مسیر بود و البته دیری نمیپایید که این پرتو ها نیز در میان تاریکی و مه راه خود را گم کنند.
در یکی از همان کلبه های تو سری خورده،علی بابا در حال پذیرایی از مهمان هایی بود که مسیر طولانی را در سرزمین تاریکی پیموده و برای استراحت ،به مهمان خانه ی چراغ جادو پناه آورده بودند.دور تا دورمهمان خانه صندلی های کنده کاری شده با روکش های رنگ رفته چیده شده بود و مسافران میزها را در مقابل شومینه دیواری بزرگ،به هم نزدیک میکردند تا شبی را به بازگویی خاطرات سفر و زندگی خود بپردازند.
هیچ یک،از حادثه ای که راس ساعت دوازده و نیم قرار بود اتفاق بیفتد،خبر نداشت.
جام های قرمز رنگ با صدای دنگ بر روی میز های چوبی می افتاد و افزایش تعداد بد مستان را حکایت میکرد. بیخیال بر روی میز میپریدند و در حال پایکوبی،با صدای بلند، ترانه های محلی خود را میخواندند.
نوشیدن کمی از آن شراب باعث میشد تا من هم بر روی میز بپرم و ترانه بخوانم اما دستم به جام نمیرفت.چپقم را چسبیدم و سعی کردم با فرستادن حلقه های دود،ذهن خود را مشغول کنم.جویبار لحظه جاری بود و هر لحظه بر حجمش افزوده میگشت.ساعت شنی را برگردادنم و به تک تک شن های آن خیره شدم.این شن ها بودند که در تمام دنیا ،زمان را به جلو میبردند.
به کنار پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم.
در آن دورها ،قطاری در میان مه میخزید تو گویی به جای ریل،بر توهم و خیال حرک میکرد و آوای سوتش آه های بسیاری را از درون سینه ی بدمستان بیرون کشید.
من قطاری دیدم که خاطرات میبرد و چه سبک میرفت.
پنجره را باز کردم و فریاد زدم اما هیچ کدام از مسافران خسته ی قطار برای پاسخ داد به فریادم سر بر نیاورد.شاید هم ...


ارباب لرد ولدمورت:شکنجه.....
ارشام در حالیکه بر روی زمین میپیچید،پای خودش را به مرکب زد تا بر روی دفتر بریزد.دوست نداشت که لرد ولدمورت خاطراتش را بخواند.
آرشام:ار...با...ب... عف..و کن..ید
ولدمورت:قرار بود خاطرات مرگ خوار بودنت رو بنویسی
آرشام:اربا...ب دددرر اووو.ون قطا...رررر ممم..رگ خ.خخخوارا ..ننن بسسس..یییاری....بوددند
-------------------------------------------------------
حق کپی رایت:بعضی از جملات رو از شعر های اخوان ثالث آوردم
مهمانخانه ی چراغ جادو:تاپیکی در مطالب اشتراکی
قطار:و چه خالی میرفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/12 8:39:29
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/12 9:02:05
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کوههای آلپ___هزار سال بعد
یک پسر و دختر در حال کوهنوردی هستند.
دختر از پسر جلو میزند و سر دنبال دختر میدود.
ناگهان نگاه دختر به یک چاله می افتد و جیغی میکشد.پسر نیز حجلو میرود و سفید میشود.
درون چاله، یک اسکلت افتاده.
پسر نزدیک میرود ناگهان نوری کوه را فرا میگیرد.
دختر نیز به پسر میچسبد و ناگهان هردو غیب میشوند.
هزار سال پیش از آنان___طبیعت بکر سلطان آباد
ولدمورت و مرگخواران به پیک نیک آمده اند.
ولدی زیر سایه ی یک درخت کنار رود نشسته و بعضی از مرگخواران یک توپ والیبال برداشته و درحال بازی والی بالند.
بلیز، بلا و اسنیپ بغل دست ولدی نشسته و در حال گوش کردن به قصه ی او هستند.
بلیز: بعد چی شد ارباب؟
ولدی: بلا یه چایی دیگه بریز...هوووم... شاهزاده خانوم سیندرلا یک گاو نرو به کمر شاهزاده بست و اونو توی میدون ول داد...
اسنیپ: بعد چی شد؟
ولدی: بله... شاهزاده برنده شد و سیندرلا با اون ازدواج کرد و هردو به خوبی و خوشی رفتن ماه عسل...
بلیز: دیگه چی شد؟
ولدمورت: مرگ شد! کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد میلرزد. سپس بلند مشود و مینشیند.
ولدی: اهان! بیز راستی مگه قرار نبود تو دوتا آدم خفن بیاری ما بکشیم؟ کرو...
بلیز: نه ارباب! ایناهاش دوتا آدم!
بلیز دست میکند پشت درخت و پسر و دختر قصه ی ما را ازانجا بیرون می آورد.
پسر و دخت کف کرده اند.
ولدی: اه بلیز بازم مثل همیشه کف کردن که! تو اأم ازین بهتر نداری؟کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد و میلرزد. بعد از دو دقیقه بلند میشود و پشت بلا قایم میشود.
ولدی: خوب چاره ی دیگه ای هم نداریم... اول کدومشونو بکشم؟ ده بیس سی چل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد... خوبه دخترجان بیا جلو!
پسر دادمیزند:
_ اینجا کجاست؟ چرا ما رو آوردین اینجا؟
ولدی: ها! بلیز یه پاداش پیش من داری! ایول حالا دخترو رو میکشم اول بعد پسره... آواداکداورا!
یک نور سبز از چوبدستی ولدی بیرون می آید به دختر میخورد. پسر کنار جناهزه اش مینشیند و گریه میکند.
مالدبر رو به همه ی مرگخواران میکند و میگوید:
_ بله به این میگن فوران احساسی...
ولدی مالدبر را در رودخانه می اندازد و خودش در مورد روانشناختی انسان صحبت میکند.
سپس پس را شکنجه و بعد میکشد.
در راه بازگشت_____
بلا: بلیز تو این آدما رو از کجا میاری؟
بلیز: ها بلا! هزار بده!
بلا یک کیسه گالیون به بلیز میدهد و بلیز شروع میکند.:
_ من وقتی پیر میشم میرم توی کوه آلپ میمیرم... اونوقت یک پورتی هم کنار خودم قرار میدم که هرکی بهم دست بزنه در هر ازمنه ی تاریخ، بیاد پیش من!
بلا : اُاُاُ!
و بدین ترتیب ترتیب میشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:نامعلوم
مکان:طبقه بیست و چهارم برج ریدلها

صبح یک روز زیبای بهاری بلیز زابینی و بلاتریکس در اتاقی که روبروی دفتر لرد سیاه قرار گرفته نشسته اند و مشغول نوشیدن خون تازه خفاش آفریقایی میباشند.
بلیز:من واقعا از برگشتن لرد خوشحالم و میخوام به همین مناسبت خودم رو معاون لرد اعلام کنم..
بلاتریکس در حالیکه نصف خون خفاش روی ردایش ریخته شده بود:از کی تا حالا تو برای لرد معاون تعیین میکنی؟مگه زبونم لال خودش عرضه نداره؟
بلیز لیوان دیگری را که پر از خون اژدهای هفت سر کرده بود به طرف بلاتریکس میگیرد:خوب حالا اینو بگیر.لازم نیست عصبانی بشی. یه کاریش میکنیم.
بلاتریکس درحالیکه با شک و تردید به بلیز خیره شده لیوان حاوی خون اژدها را سر میکشد.

یک ساعت بعد دفتر مخصوص لرد سیاه:
سیزده نفر از مرگخواران مخصوص لرد در دفتر لرد سیاه دور میز بزرگی نشسته اند.دفتر لرد مثل همیشه تاریک و سرد است وبرای بلاتریکس یاد آور دوران سختی است که در آزکابان گذارانده بود.
لرد پس از بررسی کاغذهایی که در مقابلش گذاشته شده در حالیکه کاملا مشخص است که از کاغذها سر در نیاورده باعصبانیت رو به بلیز میکند:تو فکر میکنی وقت من اونقدر بی ارزشه که باید برای خوندن این اراجیف تلف بشه؟
صدای بلاتریکس با برخورد به دیوارهای اتاق منعکس میشود ولی حتی با وجود این انعکاس هم مرگخواران نمیتوانند چیزی را که شنیده اند باور کنند.
-بگو سواد ندرم...بگو چشمام ضعیف شده.اصلا نمیدونم با اون چشمای آلبالویی خوشرنگت چطوری اطرافتو میبینی.دورگه هم که هستی..شاید علت زیر صفر بودن آیکیوت همین باشه.
سکوت وحشتناکی اتاق را در بر میگیرد.حتی لرد هم نمیتواند چنین جسارتی را باور کند.
-آره داشتم میگفتم...پیر هم که شدی..شصت سالته بابا..اونم ضرب در هفت تا هورکراکس کنیم میشه چند؟...
با صدای فریاد لرد رنگ همه مرگخواران-بجز بلاتریکس-همرنگ گچهای رنگ و رو رفته دیوار میشود.
-تو..تو..به چه جراتی؟؟؟
رودولف با ناامیدی به بلا خیره شده.لوسیوس با تاسف سر تکان میدهد.پیتر با وحشت زیر چشمی به لرد سیاه نگاه میکند..بلیز...بلیز لبخند نامحسوسی میزند و کسی صدایش را در همهمه اتاق نمیشنود:حالا میتونی معاونت لرد رو فراموش کنی بلا...
سه روز بعد...
آرامینتا از ماموریت سخت و خطرناکی که لرد به عهده اش گذاشته بود با موفقیت بازگشته.ولی وقتی به مقابل خانه ریدلها میرسد با منظره عجیبی مواجه میشود..
-لوسیوس..اون موجودی که اون بالا تاب میخوره چیه؟
-هان؟اونو میگی؟اون بلاس دیگه..بلاتریکس..
-اون بالا رفته برای چی؟داره پرواز یاد میگیره؟
-نه..راستش تا جاییکه من میدونم بلیز یک لیوان خون اژدها به خوردش داده که البته به کمک اسنیپ توش معجون برعکس ریخته بود.کاش بودی و میدیدی چه حرفایی به لرد زد.ارباب میخواست همونجا کارشو تموم کنه ولی رودولف خواهش کرد اول تحقیق کنن ببینن چرا بلا اینجوری شده.الان سه روزه بلا رو از موهاش آویزون کردن اونجا که درس عبرتی بشه برای بقیه مرگخوارا که هر چی بهشون دادن فوری نوش جان نکنن.تازه قراره امروز بیارنش پایین بره تو زیر زمین پیش جنها پوست ماگلها رو بکنه و برای زمستون لرد پالتو پوست بدوزه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب وارد کافه مرگخواران شد همه بلافاصله سیخ شدند ارباب گفت بتمرگین بابا!...
همه گرخیدن...ارباب دهان مبارک را تا بناگوش باز کرد و گفت شوخی کردم بابا نترسین...حالا بتمرگین دوباره ...
ارباب به سوی اناکین که پشت دخل بود و گفت کی میخواست تو اتاق خصوصی منو ببینه؟
اناکین:انتونی
ارباب: یه دونه از اون نوشیدنیهای غیر اسلامی برای من بریز تا من برگردم....اوهویییییی...پیشته...کجائی عمو؟گوشی دستته؟...چشماتو درویش کن پدر سوخته تا یه کرشیو حرومت نکردم...اناکین رفته بود تو نخ یکی از ساحره های مرگخوار و بعد از گیلاسی که زده بود چشاش شونصد تا شده بود...
***************
.....ارباب خودشو غیب کرده بود و وارد اتاق شده بود او با منظره عجیب و هولناکی برخورد کرد....دالاهوف بزرگ شکنجه گر برگزیده و دارای عناوین:دکترای افتخاری شکنجه های روحی جسمی/دکترای افتخاری ناخن کشی پوست کنی پوست کله کنی/چشم سیرابی شش پاچه کنی و...
با شونصد تا دستمال کاغذی مچاله شده خودشو ول داده گوشه اتاق داره میگه:ایییییییییی.....ننه...من ننمو(با کلاسا بخونن:مامی)میخوام.........فینننننننننننن و دماغشو پاک میکنه...ارباب پیش خودش گفت این دماغ نیست که دودکش کشتیه...
ارباب یواشکی یه کرشیو به سمت دالاهوف در کرد و دالاهوف یه دفه مثل ماهی توی مایتابه جز و ولزش بلند شد...ایییییییی...سوختم...کی بود؟....بر پدر و مادر کسی لعنت که...ولی دالاهوف جملشو نیمه کاره گذاشت و بلند گفت..بینم اینجا بوی گند سبزی پلو ماهی شب عید میاد غلط نکنم اربابه....سپس تا زاویه 90 درجه خم شد و گفت:ای جونمممممممم...باقلوا زولبیا بامیه هندونه گل پونه ای کچل زشت مامانی خودم کجائی که دل انتونی برات اندازه یک گنجشک یا مرغ مگس خوار شده...اخه دیگه هفته ای یه بار بیشتر نمیتونم بیام و افتخار دست بوسیت را داشته باشم...یه دفه ارباب ظاهر شد و با خنده ای تا بناگوش گفت:ای پدرسوخته از کجا فهمیدی..وببین در پاچه خواری به چه مقام رفیعی رسیدی که بوی منم تشخیص میدی...ولی خدائی بوی من از تو که بوی ابگوشت ننه مش قلی جعفر چوپون را میدی که بهتره...
...ارباب من فعلا برم دیگه تا هفته بعد کار نداری برم بمیرم؟غرض دیدار روی ارباب بود که حاصل شد...
ارباب:چرا یه کار دارم یه لحظه روتو اونور کن..
انتونی:من همیشه میگم چشم ولی میشه بگم چرا؟
ارباب:نه
انتونی:بازم چشم....و روشو پشت به ارباب میکنه و میگه:ببخحشید پشتم به شماست ها...
خواهش میکنم:ماهی دودی که پشت و رو نداره
انتونی:چی چی؟
...در همین حین ارباب یه کرشیو به پشت انتونی در میکنه و میگه حالا میخوای بری برو کار ندارم بری بمیری
انتونی با ماتحتی سوخته چشمانی اشکبار و قلبی مالامال از عشق ارباب غیب میشه....
برگی از خاطرات یک مرگخوار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!