هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵
#56

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
ارباب با قیافه ای ترسناک به معاونانش نگاه میکند.کشتی در تلاطم موج های دریا به بالا و پایین میرفت و هنوز هیچکس حرفی به زبان نیاورده است.
ارباب بلند شد.ردایش را تکان داد و با وردی تمام مورچه ها را از تنش دور کرد و به اعماق آبهای نیلگونی که کشتی در آن بود انداخت.

خورشید با شدت به صورت مرگخواران برخورد میکرد به همین دلیل مرگخوران به اجبار جلوی صورت خود را گرفته بودند.پرتوهای خورشید به شیشه ی اتاق فرماندهی کشتی برخورد میکرد و انعکاس ان بر چشمان ولدومورت خشمی عجیب را رقم زده بود.

تا به آن روز هیچکس چنین رفتار عجیبی از ارباب تاریکی ها ندیده بود و هیچوقت ارباب به مدت طولانی سکوت نکرده و به چشمان مرگخوارانش نگاه نکرده بود.
در چشمان بلیز اشکی جمع شد.قطره های اشک به آرامی از صورتش به پایین سرازیر میشد و بر روی ردایش میریخت.
آرمینتا ناراحت و پشیمان نگاهی به بلیز انداخت و دوباره به لرد خیره شد.هیچکس نمیدانست در سر او،بلیز و ارباب چه میگذرد.

بلیز صورتش را برگرداند و به طرف صندلی سفیدی که کمی آنطرف تر بود رفت و بر روی آن نشست و صورتش را در دستانش پنهان کرد.
آرمینتا دیگر به ارباب نگاه نمیکرد.او هم به شیشه ای در میز جلسات مرگخوران نگاه کرد که آب درونش به صورت موجی کوچک حرکت میکرد.

بعد از 30 دقیقه بالاخره ارباب شروع به صحبت کردن کرد و آن سکوتی که از مرگ بدتر بود را شکست.
-امروز،میخواهم تصمیم جدی بگیرم ولی در ابتدا به شما مرگخورارن میگویم به دنبال انچه بین من و معاونانم گذشت نگردید.معاونانم مساله ای یادشان امد که 30 سال قبل اتفاق افتاده بود.ولی موضوع اصلی بحث من این ماجرا نیست.همانطور که حتما خودتون متوجه شدید من به اجبار مجبورم امروز این موضوع را مطرح کنم.

-سالها پیش،من در دهکده ای در حال خراب کردن وسایل ماگلها بودم.آن زمان هنوز مرگخواران اینقدر به من وفادار نبودند و برای تخریب اماکن خودم دست به کار میشدم.در آن دهکده اتفاق عجیب برای من افتاد.چشم من به زنی افتاد که احساس دوست داشتن او را از ته قلبم احساس کردم.از بدو تولدم تا به آن روز،آن شب اولین بار بود که صدای قلبم را میشندیم.
لرد چند لحظه سکوت کرد و دوباره شروع به صحبت کردن کرد.

من از این خانم که بعد ها فهمیدم ساحره هم هست درخواست ازدواج کردم و او هم قبول کرد.بعد از 2 ماه که قرار بود عروسی کنیم آلبوس برای نابود کردن من به خانه ام آمد.آن روز من و آن دختر هنوز ازدواج نکرده بودیم آلبوس با تلاوت وردی آواداکورا در خواب میخواست مرا بکشد ولی نامزدم به دلیل علاقه ای که به من داشت بر روی من پرید و طلسم به او برخورد کرد.آلبوس همان لحظه غیب شد و از آن روز بود که کینه و نفرت من بر آلبوس و سفیدی دو چندان شد.

همه غرق در صحبت های لرد بودند.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۵۹ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵
#55

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
باد سرد ماه مارس، گرداگرد شب آرام و خاموش شهر لندن رقص‌كنان مي‌وزيد. پزشك سنت مانگو وارد اتاق كوچك جیانا کارکاروف شد. ایگور دست همسرش جیانا را كه هنوز بر اثر جادو سست و بي‌رمق بود، گرفته بود و همراه او خود را براي شنيدن جديدترين خبرها از زبان پزشك آماده مي‌كرد.
عصر همان روز، درد و ناراحتي شديد بر اثر وردی که در دوئل به او برخورد کرده بود، جیانا را واداشته بود تا فقط پس از گذشت بيست و چهار هفته از بارداري زير تيغ جراحي برود و دخترش دني را به دنيا بياورد. دني با سي سانت قد و هفت‌صد و پنجاه گرم وزن، به نحو خطرناكي نارس بود.
پزشك به مهربان‌ترين شكل ممكن گفت: فكر نمي‌كنم زنده بماند. فقط ده درصد احتمال دارد تا صبح زنده بماند و حتي در اين صورت هم آينده‌ي بسيار ناگواري در پيش خواهد داشت.
ایگورو جیانا ،ناباورانه به حرف‌هاي پزشك كه مشكلات حاد دني را در صورت زنده ماندن شرح مي‌داد، گوش مي‌كردند؛ دخترشان نمي‌توانست راه برود، حرف بزند، احتمال داشت كور باشد و مطمئنا در معرض خطرات مهلك ديگري هم بود؛ فلج مغزي، كم هوشي مطلق و غيره و غيره.
جیانا فقط توانست بگويد: نه! نه!
او، ایگور و پسر پنج ساله‌شان، داستين مدت‌هاي درازي بود كه آرزوي روزي را داشتند كه با تولد يك دختر كوچولو، تبديل به خانواده‌ي چهارنفره‌اي بشوند. و اكنون، همان طور كه ساعت‌ها از پي هم مي‌گذشتند، اين آرزو، بيش‌تر و بيش‌تر رنگ مي‌باخت.

در تاريكي سحرگاه -- كه دني هنوز به رشته‌ي نازكي از زندگي متصل بود -- جیانا مرتبا بيدار مي‌شد و به خواب مي‌رفت و لحظه به لحظه مطمئن‌تر مي‌شد كه دختر نحيفش زنده خواهد ماند و به دختر جوان و شاد و سالمي تبديل خواهد شد.
اما ایگور كه تمام شب بيدار بود و جزئيات بيش‌تري شنيده بود مي‌دانست كه شانس زنده ماندن نوزاد كم‌تر شده. و مي‌دانست كه بايد همسرش را براي پذيرفتن واقعيت آماده كند.
وارد اتاق شد و گفت بايد خودشان را براي مراسم تدفين نوزاد آماده كنند.
ایگور همه‌ي تلاشش را مي‌كرد تا جیانا را براي چيزي كه در حال وقوع بود آماده كند. اما او اصلا گوشش بدهكار نبود. نمي‌توانست حرفش را قبول كند. مي‌گفت: نه! امكان ندارد! مهم نيست دكترها چه مي‌گويند. دني من نمي‌ميرد. بالاخره حالش خوب مي‌شود. با ما به خانه ميآيد.
انگار دني هم بنا به خواست جیانا تصميم گرفته بود زنده بماند. ساعت‌ها يكي پس از ديگري مي‌گذشتند و او همچنان به كمك انواع تجهيزات پزشكي جادویی زنده مانده بود شگفت اين كه جسم ضعيفش فشار همه‌ي آن‌ها را تاب ميآورد.
اما با گذشت روزها، غصه‌ي جديدي گريبان ایگور و جیانا را گرفت.
از آن‌جا كه سيستم عصبي رشد نيافته‌ي دني، به كلي نارس بود، كوچك‌ترين بوسه يا نوازشي ناراحتي‌اش را تشديد مي‌كرد. آن‌ها حتي نمي‌توانستند دخترك كوچكشان را در بغل بگيرند و عشقشان را از نزديك به او هديه كنند. تنها مي‌توانستند دعا كنند خداوند كنار دختر محبوبشان، كه به تنهايي زير اشعه‌ي ماوراي بنفش و در ميان رشته سيم‌ها و لوله‌هاي پيچيده درهم در حال مبارزه بود باقي بماند.
دني يك دفعه قوي نشد. روزها و هفته‌ها گذشت تا به تدريج به وزن و قوتش اضافه شد. سرانجام وقتي دوماهه شد، پدر و مادرش توانستند او را براي نخستين بار در بغل بگيرند. دو ماه ديگر هم گذشت. پزشكان، با ملايمت ولي با چهره‌هايي عبوس، همچنان هشدار مي‌دادند كه حتي احتمال زنده ماندن كودك هم قريب به صفر است؛ چه برسد به ادامه‌ي زندگي طبيعي وي.

پنج سال از آن زمان مي‌گذرد، دني حالا دخترك ريزنقش ولي پر جنب وجوشي است با چشم‌هاي خاكستري و اشتهاي سيري‌ناپذيري براي زندگي، در او هيچ نشاني از هيچ گونه آسيب فكري يا جسمي وجود ندارد؛ يك دختر سالم كوچك است، و حتي بيش‌تر از آن. اما اين پايان خوش، با پايان قصه‌ي ما هنوز فاصله‌ي زيادي دارد.
يك عصر ابري تابستان، دني در نزديكي خانه‌شان در ايروينگ تگینس، روي پاي مادرش نشسته بود. آن‌ها روي سكوي تماشاگران زمين کوییدیچ محلي نشسته بودند و در مقابلشان، تيم کوییدیچ داستين، مشغول تمرين بود.
دني كه مثل هميشه يك بند با مادرش و آدم‌هاي ديگري كه آن‌جا بودند حرف مي‌زد، ناگهان ساكت شد. بازوهايش را دور سينه‌اش حلقه كرد و پرسيد: مامان، بو را مي‌شنوي؟
جیانا بويي كشيد و متوجه نزديك شدن طوفان و رعد و برق شد. گفت: بله، بوي باران ميآيد.
دني چشم‌هايش را بست و دوباره پرسيد: اين بو را مي‌شنوي؟
بار ديگر مادرش پاسخ داد: بله. فكر مي‌كنم تا چند لحظه‌ي ديگر خيس مي‌شويم. بوي باران ميآيد.
دني سرش را تكان داد، با دست‌هاي كوچكش روي شانه‌هاي باريك خودش زد و گفت: نه، بوي خدا است. بوي وقتي كه آدم، سرش را روي سينه‌ي او مي‌گذارد.
دني لي‌لي‌كنان به طرف بقيه‌ي كودكان رفت تا با آن‌ها بازي كند. اشك، چشم‌هاي جیانا را پر كرد. پيش از اين كه باران ببارد، حرف‌هاي دني، چيزي را كه جیانا و همه‌ي خانواده و بستگان کارکاروف در تمام آن مدت - دست كم در قلبشان - باور داشتند، تاييد مي‌كرد.
در طول آن روزها و شب‌هاي دو ماه نخست زندگي دني، زماني كه اعصابش آن قدر حساس بود كه حتي نمي‌توانستند به بدن او دست بزنند، خدا او را در آغوش خودش گرفته بود و اين، بوي مهر او بود كه دني آن‌قدر به وضوح به ياد ميآورد.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۸:۳۶ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵
#54

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
نیمه شب بود و از سقف بیروزن زمین، برف همچون پرافشان پری های هزاران افسانه ی خفته،مثقال مثقال میبارید و زمین را فرسنگ ها فرسنگ جامه ی سپید میپوشاند.انوار چراغ های الکلی که از میان پنجره ی کلبه های تو سری خورده به بیرون میتابید،تنها روشنای مسیر بود و البته دیری نمیپایید که این پرتو ها نیز در میان تاریکی و مه راه خود را گم کنند.
در یکی از همان کلبه های تو سری خورده،علی بابا در حال پذیرایی از مهمان هایی بود که مسیر طولانی را در سرزمین تاریکی پیموده و برای استراحت ،به مهمان خانه ی چراغ جادو پناه آورده بودند.دور تا دورمهمان خانه صندلی های کنده کاری شده با روکش های رنگ رفته چیده شده بود و مسافران میزها را در مقابل شومینه دیواری بزرگ،به هم نزدیک میکردند تا شبی را به بازگویی خاطرات سفر و زندگی خود بپردازند.
هیچ یک،از حادثه ای که راس ساعت دوازده و نیم قرار بود اتفاق بیفتد،خبر نداشت.
جام های قرمز رنگ با صدای دنگ بر روی میز های چوبی می افتاد و افزایش تعداد بد مستان را حکایت میکرد. بیخیال بر روی میز میپریدند و در حال پایکوبی،با صدای بلند، ترانه های محلی خود را میخواندند.
نوشیدن کمی از آن شراب باعث میشد تا من هم بر روی میز بپرم و ترانه بخوانم اما دستم به جام نمیرفت.چپقم را چسبیدم و سعی کردم با فرستادن حلقه های دود،ذهن خود را مشغول کنم.جویبار لحظه جاری بود و هر لحظه بر حجمش افزوده میگشت.ساعت شنی را برگردادنم و به تک تک شن های آن خیره شدم.این شن ها بودند که در تمام دنیا ،زمان را به جلو میبردند.
به کنار پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم.
در آن دورها ،قطاری در میان مه میخزید تو گویی به جای ریل،بر توهم و خیال حرک میکرد و آوای سوتش آه های بسیاری را از درون سینه ی بدمستان بیرون کشید.
من قطاری دیدم که خاطرات میبرد و چه سبک میرفت.
پنجره را باز کردم و فریاد زدم اما هیچ کدام از مسافران خسته ی قطار برای پاسخ داد به فریادم سر بر نیاورد.شاید هم ...


ارباب لرد ولدمورت:شکنجه.....
ارشام در حالیکه بر روی زمین میپیچید،پای خودش را به مرکب زد تا بر روی دفتر بریزد.دوست نداشت که لرد ولدمورت خاطراتش را بخواند.
آرشام:ار...با...ب... عف..و کن..ید
ولدمورت:قرار بود خاطرات مرگ خوار بودنت رو بنویسی
آرشام:اربا...ب دددرر اووو.ون قطا...رررر ممم..رگ خ.خخخوارا ..ننن بسسس..یییاری....بوددند
-------------------------------------------------------
حق کپی رایت:بعضی از جملات رو از شعر های اخوان ثالث آوردم
مهمانخانه ی چراغ جادو:تاپیکی در مطالب اشتراکی
قطار:و چه خالی میرفت


ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۲ ۸:۳۹:۲۹
ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۲ ۹:۰۲:۰۵

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#53

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 324
آفلاین
کوههای آلپ___هزار سال بعد
یک پسر و دختر در حال کوهنوردی هستند.
دختر از پسر جلو میزند و سر دنبال دختر میدود.
ناگهان نگاه دختر به یک چاله می افتد و جیغی میکشد.پسر نیز حجلو میرود و سفید میشود.
درون چاله، یک اسکلت افتاده.
پسر نزدیک میرود ناگهان نوری کوه را فرا میگیرد.
دختر نیز به پسر میچسبد و ناگهان هردو غیب میشوند.
هزار سال پیش از آنان___طبیعت بکر سلطان آباد
ولدمورت و مرگخواران به پیک نیک آمده اند.
ولدی زیر سایه ی یک درخت کنار رود نشسته و بعضی از مرگخواران یک توپ والیبال برداشته و درحال بازی والی بالند.
بلیز، بلا و اسنیپ بغل دست ولدی نشسته و در حال گوش کردن به قصه ی او هستند.
بلیز: بعد چی شد ارباب؟
ولدی: بلا یه چایی دیگه بریز...هوووم... شاهزاده خانوم سیندرلا یک گاو نرو به کمر شاهزاده بست و اونو توی میدون ول داد...
اسنیپ: بعد چی شد؟
ولدی: بله... شاهزاده برنده شد و سیندرلا با اون ازدواج کرد و هردو به خوبی و خوشی رفتن ماه عسل...
بلیز: دیگه چی شد؟
ولدمورت: مرگ شد! کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد میلرزد. سپس بلند مشود و مینشیند.
ولدی: اهان! بیز راستی مگه قرار نبود تو دوتا آدم خفن بیاری ما بکشیم؟ کرو...
بلیز: نه ارباب! ایناهاش دوتا آدم!
بلیز دست میکند پشت درخت و پسر و دختر قصه ی ما را ازانجا بیرون می آورد.
پسر و دخت کف کرده اند.
ولدی: اه بلیز بازم مثل همیشه کف کردن که! تو اأم ازین بهتر نداری؟کروشیو!
بلیز روی زمین می افتد و میلرزد. بعد از دو دقیقه بلند میشود و پشت بلا قایم میشود.
ولدی: خوب چاره ی دیگه ای هم نداریم... اول کدومشونو بکشم؟ ده بیس سی چل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد... خوبه دخترجان بیا جلو!
پسر دادمیزند:
_ اینجا کجاست؟ چرا ما رو آوردین اینجا؟
ولدی: ها! بلیز یه پاداش پیش من داری! ایول حالا دخترو رو میکشم اول بعد پسره... آواداکداورا!
یک نور سبز از چوبدستی ولدی بیرون می آید به دختر میخورد. پسر کنار جناهزه اش مینشیند و گریه میکند.
مالدبر رو به همه ی مرگخواران میکند و میگوید:
_ بله به این میگن فوران احساسی...
ولدی مالدبر را در رودخانه می اندازد و خودش در مورد روانشناختی انسان صحبت میکند.
سپس پس را شکنجه و بعد میکشد.
در راه بازگشت_____
بلا: بلیز تو این آدما رو از کجا میاری؟
بلیز: ها بلا! هزار بده!
بلا یک کیسه گالیون به بلیز میدهد و بلیز شروع میکند.:
_ من وقتی پیر میشم میرم توی کوه آلپ میمیرم... اونوقت یک پورتی هم کنار خودم قرار میدم که هرکی بهم دست بزنه در هر ازمنه ی تاریخ، بیاد پیش من!
بلا : اُاُاُ!
و بدین ترتیب ترتیب میشود!


I Was Runinig lose


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
#52

بلاتریکس  لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۱۴ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 195
آفلاین
زمان:نامعلوم
مکان:طبقه بیست و چهارم برج ریدلها

صبح یک روز زیبای بهاری بلیز زابینی و بلاتریکس در اتاقی که روبروی دفتر لرد سیاه قرار گرفته نشسته اند و مشغول نوشیدن خون تازه خفاش آفریقایی میباشند.
بلیز:من واقعا از برگشتن لرد خوشحالم و میخوام به همین مناسبت خودم رو معاون لرد اعلام کنم..
بلاتریکس در حالیکه نصف خون خفاش روی ردایش ریخته شده بود:از کی تا حالا تو برای لرد معاون تعیین میکنی؟مگه زبونم لال خودش عرضه نداره؟
بلیز لیوان دیگری را که پر از خون اژدهای هفت سر کرده بود به طرف بلاتریکس میگیرد:خوب حالا اینو بگیر.لازم نیست عصبانی بشی. یه کاریش میکنیم.
بلاتریکس درحالیکه با شک و تردید به بلیز خیره شده لیوان حاوی خون اژدها را سر میکشد.

یک ساعت بعد دفتر مخصوص لرد سیاه:
سیزده نفر از مرگخواران مخصوص لرد در دفتر لرد سیاه دور میز بزرگی نشسته اند.دفتر لرد مثل همیشه تاریک و سرد است وبرای بلاتریکس یاد آور دوران سختی است که در آزکابان گذارانده بود.
لرد پس از بررسی کاغذهایی که در مقابلش گذاشته شده در حالیکه کاملا مشخص است که از کاغذها سر در نیاورده باعصبانیت رو به بلیز میکند:تو فکر میکنی وقت من اونقدر بی ارزشه که باید برای خوندن این اراجیف تلف بشه؟
صدای بلاتریکس با برخورد به دیوارهای اتاق منعکس میشود ولی حتی با وجود این انعکاس هم مرگخواران نمیتوانند چیزی را که شنیده اند باور کنند.
-بگو سواد ندرم...بگو چشمام ضعیف شده.اصلا نمیدونم با اون چشمای آلبالویی خوشرنگت چطوری اطرافتو میبینی.دورگه هم که هستی..شاید علت زیر صفر بودن آیکیوت همین باشه.
سکوت وحشتناکی اتاق را در بر میگیرد.حتی لرد هم نمیتواند چنین جسارتی را باور کند.
-آره داشتم میگفتم...پیر هم که شدی..شصت سالته بابا..اونم ضرب در هفت تا هورکراکس کنیم میشه چند؟...
با صدای فریاد لرد رنگ همه مرگخواران-بجز بلاتریکس-همرنگ گچهای رنگ و رو رفته دیوار میشود.
-تو..تو..به چه جراتی؟؟؟
رودولف با ناامیدی به بلا خیره شده.لوسیوس با تاسف سر تکان میدهد.پیتر با وحشت زیر چشمی به لرد سیاه نگاه میکند..بلیز...بلیز لبخند نامحسوسی میزند و کسی صدایش را در همهمه اتاق نمیشنود:حالا میتونی معاونت لرد رو فراموش کنی بلا...
سه روز بعد...
آرامینتا از ماموریت سخت و خطرناکی که لرد به عهده اش گذاشته بود با موفقیت بازگشته.ولی وقتی به مقابل خانه ریدلها میرسد با منظره عجیبی مواجه میشود..
-لوسیوس..اون موجودی که اون بالا تاب میخوره چیه؟
-هان؟اونو میگی؟اون بلاس دیگه..بلاتریکس..
-اون بالا رفته برای چی؟داره پرواز یاد میگیره؟
-نه..راستش تا جاییکه من میدونم بلیز یک لیوان خون اژدها به خوردش داده که البته به کمک اسنیپ توش معجون برعکس ریخته بود.کاش بودی و میدیدی چه حرفایی به لرد زد.ارباب میخواست همونجا کارشو تموم کنه ولی رودولف خواهش کرد اول تحقیق کنن ببینن چرا بلا اینجوری شده.الان سه روزه بلا رو از موهاش آویزون کردن اونجا که درس عبرتی بشه برای بقیه مرگخوارا که هر چی بهشون دادن فوری نوش جان نکنن.تازه قراره امروز بیارنش پایین بره تو زیر زمین پیش جنها پوست ماگلها رو بکنه و برای زمستون لرد پالتو پوست بدوزه..



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۸۵
#51

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
ارباب وارد کافه مرگخواران شد همه بلافاصله سیخ شدند ارباب گفت بتمرگین بابا!...
همه گرخیدن...ارباب دهان مبارک را تا بناگوش باز کرد و گفت شوخی کردم بابا نترسین...حالا بتمرگین دوباره ...
ارباب به سوی اناکین که پشت دخل بود و گفت کی میخواست تو اتاق خصوصی منو ببینه؟
اناکین:انتونی
ارباب: یه دونه از اون نوشیدنیهای غیر اسلامی برای من بریز تا من برگردم....اوهویییییی...پیشته...کجائی عمو؟گوشی دستته؟...چشماتو درویش کن پدر سوخته تا یه کرشیو حرومت نکردم...اناکین رفته بود تو نخ یکی از ساحره های مرگخوار و بعد از گیلاسی که زده بود چشاش شونصد تا شده بود...
***************
.....ارباب خودشو غیب کرده بود و وارد اتاق شده بود او با منظره عجیب و هولناکی برخورد کرد....دالاهوف بزرگ شکنجه گر برگزیده و دارای عناوین:دکترای افتخاری شکنجه های روحی جسمی/دکترای افتخاری ناخن کشی پوست کنی پوست کله کنی/چشم سیرابی شش پاچه کنی و...
با شونصد تا دستمال کاغذی مچاله شده خودشو ول داده گوشه اتاق داره میگه:ایییییییییی.....ننه...من ننمو(با کلاسا بخونن:مامی)میخوام.........فینننننننننننن و دماغشو پاک میکنه...ارباب پیش خودش گفت این دماغ نیست که دودکش کشتیه...
ارباب یواشکی یه کرشیو به سمت دالاهوف در کرد و دالاهوف یه دفه مثل ماهی توی مایتابه جز و ولزش بلند شد...ایییییییی...سوختم...کی بود؟....بر پدر و مادر کسی لعنت که...ولی دالاهوف جملشو نیمه کاره گذاشت و بلند گفت..بینم اینجا بوی گند سبزی پلو ماهی شب عید میاد غلط نکنم اربابه....سپس تا زاویه 90 درجه خم شد و گفت:ای جونمممممممم...باقلوا زولبیا بامیه هندونه گل پونه ای کچل زشت مامانی خودم کجائی که دل انتونی برات اندازه یک گنجشک یا مرغ مگس خوار شده...اخه دیگه هفته ای یه بار بیشتر نمیتونم بیام و افتخار دست بوسیت را داشته باشم...یه دفه ارباب ظاهر شد و با خنده ای تا بناگوش گفت:ای پدرسوخته از کجا فهمیدی..وببین در پاچه خواری به چه مقام رفیعی رسیدی که بوی منم تشخیص میدی...ولی خدائی بوی من از تو که بوی ابگوشت ننه مش قلی جعفر چوپون را میدی که بهتره...
...ارباب من فعلا برم دیگه تا هفته بعد کار نداری برم بمیرم؟غرض دیدار روی ارباب بود که حاصل شد...
ارباب:چرا یه کار دارم یه لحظه روتو اونور کن..
انتونی:من همیشه میگم چشم ولی میشه بگم چرا؟
ارباب:نه
انتونی:بازم چشم....و روشو پشت به ارباب میکنه و میگه:ببخحشید پشتم به شماست ها...
خواهش میکنم:ماهی دودی که پشت و رو نداره
انتونی:چی چی؟
...در همین حین ارباب یه کرشیو به پشت انتونی در میکنه و میگه حالا میخوای بری برو کار ندارم بری بمیری
انتونی با ماتحتی سوخته چشمانی اشکبار و قلبی مالامال از عشق ارباب غیب میشه....
برگی از خاطرات یک مرگخوار



Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۸۵
#50

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
از برزخ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 380
آفلاین
ویرایش: ناظر جون من تازه همین الان فهمیدم اسم این تاپیک عوض شده ! این پستو ندید بگیر... شرمنده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگی از خاطرت یک ساحره؛ در باب بی اف جی (جی=جادوگر!)

و او موجوديست از اجناس ذكور كه بسي اهل دل باشد و او را تفريحات سالم ماگلی سيگار و چارليتري و ضعيفه باشد و ناسالمش نيز آن باشد كه ما را از بيان آن عرق شرم بر جبين آيد! و اوراست عشقي بي پايان به تـِـيك آف و 180و 360 و دستي و او را افه بسيار است بر دست فرمان. لكن روز در ميان از فرط شاسگولي تصادف كند و اتول خويش بر [سانسور] دهد و به خانه بازگردد و گويد كه: اصلا من بي تقصير بودم. يارو از پشت زد. و چون او را گويند كه چون است كه تو را جلوي اتول بر باد رفتست؟ گويد كه: اِاِاِاِ بابا من از اون لحاظ ميگم. چرا نميگيري؟ يعني فكر ميكني تقصير من بوده؟
و چون والن تاين در راه باشد از يك هفته قبل جي اف خود را ندا دهد كه مرا بايد كه به لندن شوم كه كنسرت سيستم آف اِ داون و قق بازی در راه باشد و مرا بايد كه از محضر ايشان تلمذ و كسب فيض كنم! و مدتي در خانه خويش نشيند و دو روز بعد از والن تاين بر جي اف خويش وارد شود و در اينحال همه چيز رله گشته و در اين امر چند حسن باشد كه مهمترين آن صرفه جويي مبلغي حدود 40 تا 50 هزار تومان باشد كه اين مبلغ خود مايه بسي از تفريحات ناسالم باشد كه بسيار مفرح تر از جي اف باشند.
و از ابزار كار اوست ابزاری ماگلی نظیر ژل و تيغ و فندك و تانك. كه ژل بر موي پريشان و ضايع زند تا صاف و ضايع تر شود و تيغ بر صورت كشد تا محاسن ( بلكن معايب ) خويش ژانگولر وار اصلاح نمايد و فندك از براي افه از جيب خويش خارج كند و بر همگان اعلان سازد كه بزرگ شده ام و سيگار ميكشم و كفشهايي بسان تانك بر پا كند و چون او را اعتراض كني كه اين چيست بر پايت؟ گويد كه: مگه نميبيني چقدر شيكه؟
و جي اف خويش اطمينان بخشد كه اين دل خانه ابدي توست لكن او را دل بسان كاروانسرا باشد و رفت و آمد جعفا در آن بسيار باشد كه البت(ــه) اين رفتار ايشان بدليل ضعف جعفا باشد كه در هيچ يك تمام خصايل نيك يكجا يافت نكني كه يكي از ايشان با محبت باشد، دگري را آي كيو زياد باشد، آن دگري با كلاس باشد، عده اي با نمك باشند و دسته اي مايه دار و بي اف نيز برآن است كه تك تك اين خصايل تجربه كند.
و اوراست تبحري خاص در خالي بندي و هماره اظهار دارد كه او را تني چند از بستگان نزديك در يكي از بلاد استكبار باشند و او را عزم بر آن است كه بزودي به ايشان ملحق شده و در بلاد استكبار به صفا مشغول شود.


ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۴ ۱۷:۰۶:۱۸
ویرایش شده توسط سوِروس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۵/۸/۴ ۲۰:۵۴:۳۹

شک نکن!


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵
#49

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
شگفت انگیز بود.فوق العاده بود.تقریبا فراتر از چیزی بود که بتوان باور کرد.
جای زخمم خوب شده بود.دیگری جایی از آن در روی پیشانیه من نبود.
روحیه مرگ خواران مثل حلقه های دودی که از جسد ارباب شعله ورشان بالا میرفت،از وجود آنها پر می کشید،و در همان لحظات،روحیه من به شدت تقویت می شد.احساس می کردم که از شدت شادی و شوق رهایی،چیزی نمانده نمانده قلبم از جایش کنده شود.در سیاه ترین لحظاتی که ما را در بر گرفته بود،با وجود اندک بودت نفراتمان نسبت به مرگ خواران،بر خلاف تمام انتظار ها،ما جنگ را برده بودیم.
نقشه های نابود کننده آنها را از دم تیغ گذرانده بودیم.حتی در پرشورترین رویاهایم،نمیتوانستم شیرین تر از این را تجربه کنم.جای
نگاهم به لوپین افتاد که به طرف لبه سکو می آمد!او لرد را شکست داده بود.جادوگر خشته بود و عرق میریخت.اما برقی در چشمانش می درخشید که همه غار را روشن کرده بود.میان مرگ خوار های مبهوت و حیرت زده،مرا دید،لبخند زد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید.
در همین لحظه دراکو مالفوی وحشیانه فریاد کشید و از پست سر لوپین خود را محکم بر روی او پرت کرد.
لوپین به طرف جلو شیرجه زد و دستهایش در هوا تکان خوردند و به نرده چسبیدند.انگار در یک لحظه،با وجوداینکه او می خواست نرده را محکم بگیرد و خود را بالا بکشد،وزنش با سرعتی وحشتناک،او را از روی نرده پایین کشید،از نقظه ی امن و بی خطر دور شد...پشت سر ارباب مرگخواران،به طرف گودال پایین رفت.
ریموس مرد!دوست عزیز من!رفیق من!او مرد!
ناگهان!
در خانه ای در پرایوت درایو!هری از خواب بیدار شد!صورتش عرق کرده بود و جای زخمش به شدت میسوخت.عینکش را به چشمش زد و با نگرانی به دور اطراف نگاه کرد.با ترس و لرز از تخت پایین آمد و به طرف پنجره شکسته ای که دادلی از بیرون قبلا یک بار شیشه آن را شکسته بود رفت.بیرون را نگاه کرد.هوا به شدت بارونی بود و او همچنان عرق میریخت.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴
#48

پرمیس دورانین(شومیساین)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۴ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
از كوچه ناكترن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
سلام!بعد از مدت ها اومدم!!!! آخه امسال پیشم و خوب،یه کمی درسا زیاده!!! (یه کم!!!)ولی در هر حال مهم اینه که وقت شد یه پست بزنم!
حالا گذشته از اینا یه سوالی تو ذهنم هی بالا و پایین میره!اونم اینه که این پستای اخیر چه ربطی به قبلیا داشتن؟!نمیگم کاملا نامربوطنا!ولی آخه اگه دقت کرده باشین من تو اکثر پستام یه جوری طنز رو وارد کرده بودم،درسته؟(شاید به این موضوع که ریشه ی اسمم یعنی طناز،طنزه برمیگرده!!!! )در حالی که اینا یا خشنن یا غمناک!
نمیدونم وقت بشه ادامه اش بدم یا نه ولی اگه نشد خواهشن:
1.ساحره ها ادامه اش بدن!(چون عنوانش همینه!)
2.حتی المقدور سیاه باشن!(بازم به همون دلیل!)
3.طنز یادشون نره!
فکر میکنم با وضعیت امروز جامعه ی ما طنز میتونه خیلی کمک کنه.در پایان حرف دیگه ای ندارم فقط آقا!قربون دستت!بگو بی زحمت کوییدیچشو زیاد کنن!
(راستی دستتون درد نکنه!طلسماتون رسید!ولی خواهشن دفعه ی دیگه جدا جدا نفرستین!همه رو با هم بفرستین!اصلا چه معنی داره!درهمه!سوایی که نیست!)
نتیجه ی اخلاقی روز:لطفا بی بهداشت بازی در نیارین!فقط کتاب طلسم استاندارد!مهم نیست که چی باشه،فقط باید پاستوریزه باشه!
تا پست بعدی،


طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار


Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۸۴
#47

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۰۹ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
روز آفتابی و در عین حال با نسیم پاییزی زیبایی بود در کنار خانه ی متروکه هنوز هیچ کسی پیدا نیست از بعد از اون ماجرا احدی تویه اون خونه پا نگذاشته (فلو ربا دوربین چشمیش داره مدتی خونه ی متروک رو می پاد)

ناگهان مردی شنل پوش وارد خونه می شه سریع و در عین حال محکم
در رو باز می کنه و وارد می شه
دو نفر دیگه در جلوی در ظاهر می شن و وارد خونه می شن

ناگهان دسته ای شخصی ردا پوش که صورتش معلوم نیست رو در بر می گیرن و از حیاط پشتی خونه وارد خونه می شن ناگهان نور سبزی به بیرون بازتاب می کنه

حس کنجکاویم زیاد می شه و وارد حیاط پشتی می شم و خودمو به در خونه می رسونم اما نه نمی تونم وارد خونه بشم پس پنجره ای رو انتخاب می کنم و با استفاده از خرت و پرتایی که تو حیاط ریخته مکانی رو درست می کنم که بتونم از پنجره تو رو ببینم

مرد ردا پوش در وسط ایستاده و 10-12 نفر حلقه ی دایره ای بستن در دست مرد یک دفترچه خاطرات دیده می شه ازش خون می چکه و سطح زمین رو قرمز می کنه ناگهان مرد ردا پوش با صدایی دو رگه می گه: و این است آن کتاب تاریخ سیاهان این ساحره رو باید هرچه زودتر پیدا کرد حدس می زنم که یک خوناشام باشه فرد خوبیه و انتخابی دقیق بانویی خوناشام

پسری با حالت چاپلوسانه از بین جمع می گه: هرچه لرد سیاه بگه همونه و همان خواهد شد

مرد ردا پوش که حالا رد سیاه هست کتاب رو به طرف پسر پرتاب می کنه و می گه : دلم می خواد بدونم آخرین خاطره اش چیه

پسر با لحن کشداری شروع به خوندن می کنه:

و من می دانم که روزی با این دفتر خاطرات به خدمت لردسیاه در خواهم امد

و لرد قه قه ای می زنه و می گه: همونه همونه خودشه حرکت کنید و اونو پیدا کنید هرچه سریع تر
همه ناگهان غیق می شن

ولی نور سبز سو سو می زنه و خون ریخته در ته اتاق می ردخشه

منکه از ترس می لرزم سریع خودمو به خونه می رسونم و به محفلی ها خبر می دم که بانویی خون آشام به زودی به مرگ خواران می پیونده که ممکنه کارهایه مهمی بکنه!


دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.