جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1386 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت سازمان شورای امنیت ( سازمان ملل متحد)

نزد ولدمورت
- سرورم ، ما از اول هم نباید به این ویزلی اعتماد می کردیم. بعضی افراد می گن همش آویزون محفلی ها است!
- نات! من روی این مسئله فکر می کنم. در ضمن اینو بدون اگه بیلیوس ویزلی اخراج بشه هیچی به تو نمی رسه. حالا اون روزنامه ای رو که سبزی ها لاش بود رو برام بیار . عنوانش برام جالب بود.
- روزنامه سازمان ملل؟ چشم ارباب الان میارم.
بیلیوس ویزلی که از سوراخ کلید در توی اتاق را نگاه می کرد ، گوش هایش تیز شد.
بیلیوس ویزلی سفید یا سیاه؟
طبق گزارش برخی افراد، بیلیوس ویزلی یکی از افراد اخراج شده ی وزارت، چند روزی است که بین افراد آلبوس دامبلدور پرسه می زند.این خبر زمانی به ما رسید که هنوز شایعات مرگخوار بودن بیلیوس ویزلی فروکش نکرده است. این مسئله که ویزلی جاسوس کدام طرف است یا اصلا جاسوس است هنوز مشخص نشده. ادامه در صفحه ی 6...
- نات ، ویزلی رو صدا کن.
در همین حین ذهن ولدی به سرعت شروع به فعالیت می کند. در فکر ولدمورت: طبق روزنامه حالا که این موی دماغ محفلی ها شده چرا من ازش به عنوان جاسوس استفاده نکنم؟!مگه از آلبوس چی کم دارم؟ تازه می شه مسئولیت های مهم رو بهش ندم تا چیزی برای خبرچینی نداشته باشه. اینه!! روزنامه ی خوبیه ها!! ایده می ده!
بیلیوس داخل می شود. در حالی که تعظیم کرده می گوید: ارباب با من کاری داشتین.
- ویزلی ... ویزلی... دیدی روزنامه ها چی نوشتن؟ نظرت چیه؟
- ارباب ، همش الکیه !! می خوان فروششون رو ببرن بالا! به خدا ... شما باور نکنید.
- اما بیلیوس من می خوام باور کنم!بهم میگی راسته یا همین الان بکشمت ؟ تو با محفلی ها ارتباط داری؟
- ب.. بله ارباب.
ولدمورت در حالی که نجینی را نوازش می کند می گوید: خوبه. بیلیوس بذار برات یه مثال رمانتیک بزنم. مثل این که رفتی با محفلی ها روحیه ات پروانه ای شده! گل فروش گل میفروشه نه؟ منم ازت میخوام گل بفروشی با این تفاوت که بلانسبت اونا گلن!! خب نظرت چیه؟ نمی پذیری و میمیری؟ یا می پذیری ، زنده می مونی و ترفیع می گیری؟
بیلیوس که رنگ صورتش سفید شده بود گفت: یعنی جاسوسیه اونا رو بکنم؟
- ویزلی تو از اول قدرت درکت بالا بوده!خب ؟
- چ..چشم قربان من گل..یعنی اونا رو می فروشم.
- عالیه! حالا بیا یه پیمان ناگسستنی هم ببندیم!! بیا!! ضرر نداره که...
بعد بیلیوس به ولدی نزدیک می شود...
------------------
نکته : این خاطره ی بیلیوس قبل از مرگ به بابام( آرتور ویزلی) سپرده شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1386 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظات سختی بود...ایگور میخواست عضو گروه مرگخواران شود ولی لرد به او ماموریت داده بود که نامزدش که عضو محفل بود را بکشد!نمیدانست میتواند این کار را بکند یا خیر ولی باید عضو مرگخواران میشد...محفلی ها پدر و مادر او را به اشتباه کشته بودند او باید انتقام آنها را میگرفت.از طرفی هم دختر زیبا و خوش رو و مهربان قرار داشت که باید او را میکشت آیا بعد او تحمل مرگ او را داشت؟حتما تبدیل به یک جنایتکار وحشی میشد ولی وقتی به پدر و مادرش فکر میکرد جز انتقام چیز دیگری را نمیتوانست ببینید!

-آقا ببخشید،این چوب دستی مال شماست؟

ایگور سرش را بالا آورد...یک ساحره به همراه جادوگری به او خیره شده بودند و چوب دستی قدیمیش را به طرفش گرفته بودند.به این فکر میکرد که اگر آن مرد جوان میبایست نامزدش را بکشد این کار را انجام میدهد یا خیر!

-ببخشید حالتون خوب است؟میخواهید کمکتون کنیم برید سنت مانگو؟
-نه مرسی،حالم خوب است!شما بفرمایید!

ساحره و جادوگر دوباره دست بر گردن هم انداختند و به طرف نیمکتی شکسته به رنگ آبی روشن رفتند تا بر روی آن بنشینند...درختی زیبا بالای سرشان با شاخه هایش مثل چتری بر روی آن نیمکت سایه درست کرده بود!ایگور ایستاد.شال آبیش را که به رنگ آبی و سفید بود از گردنش باز کرد...نامزدش این را برایش خریده بود.با عصبانیت شالگردن را پرت کرد و به سرعت به طرف خروجی پارک حرکت کرد...ماه ها پیش را به یاد آورد که همراه نامزدش در پارک قدم میزدند و در مورد آن در خروجی صحبت میکرد.آخر آنجا اصلا دری نبود.دیواری بود برای اینکه ماگل ها از وجود پارک با خبر نباشند آنها باید از دیوار عبور میکردند.آنطرف به نظر می آمد که خانه ای متروک است ولی اگر از دیوار رد میشدند پارک را میدیدند.ایگور از پارک خارج شد.خود را آماده کرد و لحظه ای بعد در دم خانه نامزدش پدیدار شد.

زییینگ!زییینگ!

بعد از چند دقیقه دختری با صدای لطیفی گفت:
-بله!؟
-ایگور هستم!در را باز کن!
-چه عجب یادت اومد نامزدی داری که چشم به راهت است.

اشک در گونه ایگور جمع شد.چطور میتوانست این کار رو بکند.تمام جذبه را در قلبش جمع کرد و به داخل خانه آمد.
-سلااام ایگور جان!ایگور چوب دستی برای چی دستت داری؟!
-خیلی دوستت دارم!منو ببخش،آواداکداورا.

نور سبزی از چوب دستی خارج شد و سینه او را شکافت.چشمانش از حدقه در آمده بود...ایگور همچنان گریه میکرد و اندوه میخورد...او دیگر نمیتوانست کاری بکند...روحیه انسانی اش را از دست داده بود و فقط به فکر شکنجه کردن و کشتن بود ولی یک چیز این درد او را تسکین میداد. او از این به بعد مرگخوار شده بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1386 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سایه سیاه و شومش را در همه جا گسترده بود.ماه نیز در اعتراض به ناپاکی زمین چهره خود را پشت ابرها پنهان کرده بود.در آسمان آرامش حکم فرما بود ولیکن در زمین...
دختری با شنل سیاه در میان کوچه پس کوچه های شهر به سرعت در حال عبور بود.برگها در زیر پایش با صدای هشدار دهنده ای خش خش میکردند گویی میخواهند به او اخطار دهند که چند مرد به دنبال او روانند.اما دخترک به شدت در فکر بود.به این میاندیشید که چگونه پیش گویی را برای لرد سیاه ببرد؟گوی از بین رفته بود و بر طبق حدسیات تنها کسانی که ممکن بود آن را بدانند پاتر و لانگ باتم بودن که هردو تحت مراقبت شدید بودند.در همین افکار بود که ناگهان صدای هشدار دهنده شکستن چوبی را از پشت سرش شنید.به سرعت برگشت ولی دیگر دیر شده بود.3 فریاد همزمان:
_:اکسپلیارموس.
او را در هوا به پرواز در آوردند.محکم به دیوار سنگی کوچه برخورد کرد و بر زمین غلطید.گرچه درد تمام بدنش را فرا گرفته بود ولی بیهوش نشده بود.وانمود کرد از هوش رفته و از زیر چشم نگاهی به آن افراد انداخت و به گفتگوی آنان گوش فرا داد.
_:هری کشتیش!
_:دست بردار رون!نهایتش بیهوش شده!اون خیر سرش مرگخواره.
نفر سوم که کمی چاقتر به نظر میرسید روی دختر خم شد تا وضعیتش را بررسی کند:بذار ببینم بیهوشه یا نه.
هری اخطار داد:حواست باشه نویل.اون خیلی خطرناکه ها!
فرصت طلایی!سلستینا از جا جست و چوبدستی را قاپید.سپس با لبخندی موذیانه به آن چند نفر گفت:درسته.من خیلی خطرناکم!
بعد به سرعت هرسه را خلع سلاح کرد.عجیب نبود.آنها به شدت جا خورده بودند.
سلسی لبخند شومش وسیعتر شد:و حالا با من میاید پیش لرد سیاه...
====
لرد سیاه با لحنی سرد گفت:خوب بود سلی.ارباب کار تو رو فراموش نمیکنه.
دخترک که جلوی لرد سیاه زانو زده بود با تردید پرسید:یعنی...من...مرگخوار میشم؟میتونم به شما خدمت کنم؟
لرد لبخند عجیبی زد و در یک حرکت مچ سلسیتنا را گرفت و آستینش را بال زد.صدای حبس کردن نفس سلی به گوش رسید.لرد با چوبدستی به بازوی او اشاره ای کرد و وردی را زیر لب خواند.جیغ های سلسیتنا که مخلوطی از درد و فریاد شادی بود سکوت شب را در هم شکست.ماه هنوز هم پنهان پشت ابر بود...

پستت اوایلش خیلی جالب بود.خیلی قشنگ فضا سازی کرده بودی.
اما در موقع جنگ بین تو و هری و رون و نویل باید بیشتر کار میکردی و خیلی زود کارشون رو ساختی و اصلا هیچ اشاره ای به این که لرد بهت چی گفت نکردی وهیچ گونه مقاومیتی از س.ی اون سه نفر انجام نشد. .اما در کل پستت قابل قبول بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1386/3/14 1:25:13
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1386/3/14 1:50:43
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 15:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
يادم مي آيد روزي در دخمه‌ي بازجويي دكتر پروفسور استاد كبير آقاي اَلستور باباقورجان نشسته بودم. با وي گپ ميزديم و چاي را نيز هم.

نشسته بودن را ادامه داديم تا اينكه در دخمه باز شد و يك نفر زنداني (واحد شمارش زنداني؟) را با آردنگي مصلحت‌آميز به درون شوت كردند.
ابتدا كمي جا را خورديم و فكر كرديم بر ضد ما توطئه فرموده اند و ميخواهند با نارنجكي كه در واقع همان زنداني بدبخت حال بود ما را ترور نمايند. اما بعد ديديم آن زنداني نارنجك مانند كسي نيست جز جغد بي ناموس و بدتركيب رون ويزلي، پيگوجين.

چشمان مودي از تعجب از ورژن 2 به 4 ارتقا پيدا كرد و كف دهانش را بنده شخصا با چوب جادويم جمع كردم (كف كردن ميدانيد كه چيست؟)
مودي با فريادي بر سر نگهبان گفت: اين چيست كه آوردي بوقي مسلك؟ نكند خواسته اي ما را دست بيندازي! تا ديروز كه هر چه بود ترول و غول هاي غارنشين بود، چه شده به يك باره خلال دندان فرستاده ايد؟؟

نگهبان اصلا كم نمي‌آورد (چون ماه اول سربازي اش است و هنوز كله اش داغ ميباشد) و فرياد ميزند: به من چه ربطي داره! شما لفظ قلم صحبت ميكني من بايد جواب پس بدم؟؟ برو به اون وزير بي همه چيزتون بگو كه حكومت رو كرده آشغال دوني! اصلا يعني چه! شما حقوق ما سربازا رو لگدمال ميكنين! شما حقوق بشر نميدونين چيه، آزادي رو از ما سلب كردين! من مامانمو ميخوام!!

من (مرلين! راوي!) كه ديدم اينطور نميشود كار را ادامه داد و مي بايست يك جور از طولاني شدن نمايشنامه جلوگيري كرد يك تار از ريشم كندم و از مابين سوراخهاي بيني سرباز گذراندم.
او عطسه اي مرحمت نمود و از فشار عطسه به عقب پرت شد و با ملاج به زير تاق خورد و مُرد.


ما رفتيم سراغ زنداني.

مودي: خُب حالا حرف بزن ببينم چه كار كردي جغدك؟
جغد: به من نگو جغدك! مگه خودت غرور نداري؟ غرور جوون مردمو ميشكوني!

ما دوباره ديديم اينگونه نميشود كار كرد! از چشم باباقوري‌مان اجازه گرفتيم و خود دست به كار شديم. روح جغد را تسخير نموديم و به گذشته، به خاطرات مرگخواري‌اش نفوذ كرديم.


====
رون ويزلي در تصوير ظاهر شد: بيا پيگوجين جون، اين نامه محرمانه‌س بايد ببري بدي دست دامبل، آفرين كوچولو، اينم يه شوكولات خارجي ساخت كشور چين! برو حال كن.

تصوير ميچرخد و ميچرخد و راست از دماغ ولدمورت بيرون مي آيد.

- پرنده احمق! صد بار بهت گفتم موقع فرود تو دماغم نرو! ديگه خسته شدم از بس هر روز سوراخاي دماغمو با مسواك سابيدم تا كودهاي بهداشتي تو رو از توش پاك كنم! (نكته: پيگوجين جاسوس ولدمورت است و هر روز در دو شيفت كار ميكند و حقوقش برابر حقوق يك معلم است!) امروز ببينم چي داري

نامه محرمانه را از پاي پرنده ميگشايد:

«سلام عمو آلبوس
هري امروز خيلي هواتو كرده بود، ميگفت اين پيرمرد خرفت چرا يه سر به سوگليش نميزنه؟ آخه ميدوني چي شده! فكر نكني دارم زيراب ميزنما! اما هري زده اين پي اس پي (پلي استيشن دستي) كه براش خريده بودينو تركونده، خودشو لوس ميكنه كه واسش يه دونه جديدترشو بخريد! عمو آلبوسي جون.. اگه لطف كني يه دونه واسه منم بخري خيلي ماهي! وقتي خواستي بياي يه ندا بده كه به كوري چشم ولدي كچل(!) برات اسفند دود كنيم.

قربون روي ماهت، چشمون سياهت،
رون ويزلي، دوستِ سوگلي دامبلدور»


براي لحظه اي چهره‌ي خشمگين ولدمورت را ميبينيم اما لحظه ديگر نيروهاي نوشابه اي هستند كه به داخل خانه ريدل ميريزند و پيگوجين جاسوس را دستگير ميكنند.



اين بود خاطره مرگخواري به نام پيگوجين!!!
===========
و البته يه پست ارزشي ايفاي نقشي براي حفظ شخصيت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل تالار سنگي طويلي كه قطران باران بر شيشه هايش برخورد مي كند ، دو نفر در حال صحبت با يكديگرند ، يكي روي صندلي باشكوهي نشسته و ديگري در برابر آن مرد روي زمين زانو زده و منتظر شنيدن حرف هاي اوست .
لرد : لسترنج مي خوام به يه ماموريت بري .
رابستن : امر بفرمائيد ارباب .
لرد : بايد بين محفلي ها بري و بينشون تفرقه بندازي ... براي شروع كار سختيه ولي من ازت انتظار دارم .
رابستن : جانم فداي لرد تاريكي .
سپس از جايش بلند شد ، تعظيمي كرد و از تالار خارج شد .
هنوز مردد بود ، نمي دانست كه مي تواند اين ماموريت را انجام دهد يا نه . حتي لحظه اي به فكرش رسيد كه دوباره پيش لرد بازگردد و براي انجام اين ماموريت اعلام ناتواني كند .
ندايي دروني به او گفت : اگه پيش لرد بري و از انجام ماموريت سر باز بزني مطمئن باش مي كشتت . اگه هم به ماموريت بري احتمال كشته شدنت بالاست . حواست باشه كه هنوز علامت شوم روي دستت داغ نخورده ، مي توي فرار كني تو هنوز كاملا به عنوان مرگخوار شناخته نشدي .
و اين گونه شد كه رابستن در نيمه ي شب از آن جا فرار و خود را از لرد دور ساخت و مدتي را مدام در ترس از خشم لرد زندگي كرد .


رابستن كه توانسته نشاني لرد سياه را بيابد با پشيماني به نزد او باز مي گردد وسعي مي كند به اين نينديشد كه لرد سياه به خاطر فرارش در شش ماه پيش و نافرماني از او چگونه با او رفتار خواهد كرد .شايد اگر موفق نمي شد كه از ماموريت محفلي ها اطلاع پيدا كند هرگز بازنمي گشت و خطر مرگ وشكنجه ي لرد سياه را به جان نمي خريد ولي رابستن اميد داشت ...اميد به بخشش لرد .
رابستن در حالی که ترس تمام وجودش رو پشونده بود ، استوار ولی با درونی لرزان در برابر ولدمورت ایستاده بود و جرات بلند کردن سرش را نداشت .
لرد سياه پشت به رابستن روي مبلي نشسته واز آينه ي قدي رو به رويش كه ماري در پايين آن چمباتمه زده و فيس فيس مي كند به رابستن خيره شده .
لرد سياه : لسترنج... شجاعت خوبي دراي ولي در عين حال يه ترسوي تمام عياري . هيچ كدوم از مرگ خوارهاي من در خواب هم نمي تونن نتيجه ي خيانت به لرد رو تصور كنن ولي تو به راحتي فرار كردي ...ولي مي تونم بگم كه اگه علامت شوم روي دستت حك مي شد امكان نداشت جرعتشو پيدا كني كه از من نافرماني كني درست نمي گم لسترنج ؟
رابستن مكث مي كند ، ابتدا سرش رابالا آورده و به چهره ي لرد نگاه مي كند . پنجره ي كثيف و مات اجازه ي ورود انوار طلايي رنگ خورشيد را تا حد زيادي مي گيرد و به همين دليل تالار كم نور و تاريك است ، همان گونه كه لرد سياه مي پسندد .
رابستن در حالي كه صدايش مي لرزد : حق با شماست ارباب .... اما من براي بازگشت پيش شما يه هديه آوردم ...چيزي كه شايد بتونه كار احمقانه ي منو در چند ماه گذشته جبران كنه .
لحن صداي لرد سياه تغيير مي كند : چه نوع هديه اي ؟
ماري كه در پايين آينه ي قدي چمباتمه زده به طرز تهديد آميزي فيس فيس مي كند .
رابستن : اطلاعاتي در باره ي محفل .
لرد سياه : منتظر شنيدنش هستم ...شايد بتونه كمي از مجازاتت كم كنه .
رابستن كه حالا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده بود گفت : محفلي ها نشوني چند تا از مرگخوار ها رو گير آوردن و قرار شده كه به اون جا حمله كنن و نشوني شما رو از زير زبونشون بيرون بكشن .
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن چشم پوشي كرد واو را بخشيد .


رابستن در حالي كه آستين دست چپش را بالا مي زند : جانم فداي لرد سياه .
لرد سياه : اميدوارم ديگه اشتباهات گذشته رو تكرار نكني .
رابستن : مطمئين باشيد ارباب .
لرد سياه چوبدستيش را بالا برد و در حالي كه در نوكش نور سرخ رنگي مي درخشيد آن را پايين آورد .
رابستن از درد فرياد كشيد و در همان لحظه علامت شوم در ساعد دست چپش حك و رابستن در میان فریاد هایش لبخند رضایتمندانه ای زد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام امروز : مرگخواران ِ اسمشو نبر پس از حفاری های عمیق در جای جای خانه ریدل ، نوار ویدئویی را پیدا کردند که طبق اظهارات یکی از یابندگان محتوی خاطرات یکی از محفلی ها بود .بنا بر گفته های فرد فوق الذکر ، این فیلم ویدئویی هنگامی که محفلی ها به دلیل نداشتن وسع مالی در خانه ریدل ها به صورت مسالمت آمیز با مرگخواران زندگی می کردند ، اینجا دفن شده است ...


- بسه ... فیلمو بذار .
- چشم ارباب .

===

(برفک ... خش خش ... چهره زیبای هدویگ !)
- یک دو سه یک دو سه ... تق تق ... ممد صدا رو می گیره ؟ ... خب خوبه ... اهم اهم ... سلام ... وقتی شما این نوارو می بینید احتمالا من یا مردم یا زنده ام ... در هر صورت دلم می خواست یکی از بهترین خاطراتی که اینجا با مرگخوارا برام رقم خورد رو به ثبت برسونم تا شمام حالشو ببرید ... برید تخمه ها رو ردیف کنید تا ادامشو بگم ...(هدی جزوه های دیفرانسیلشو درمیاره و مشغول مرور می شه )

- برو تخمه بیار .
- چشم ارباب .

بلیز از اتاق خارج می شه و دقایقی بعد با یه کاسه گنده که روش علامت شوم حک شده برمیگرده .

- خرچ خرچ ... خرچ خرچ ... شروع کن نفله !
-(هدی جزوشو می کنه تو پراش!) خب ... یادمه که یه روز ...O0o

بالا سر هدی یه حباب بزرگ درست می شه ... توی حباب :

یه جغد ماده با لباس سفید کنار یه جغد نر با کت و شلوار نشسته ... بقیه جغدها با لباسای رنگ و وارنگ وسط مجلس در حال پر پر زدن(همون رقصیدن) هستن و عده هم براشون پر(همون دست) می زنن ...

هدی یه نگاه به بالا سرش می اندازه ... قرمز می شه و کلشو سریع تکون می ده ... حباب محو می شه .
هدی : عروسی دختر خالم بود !

هدی یه خورده حالت تفکر به خودش می گیره و بعد دوباره بی حرکت می شینه و حبابی بالا سرش تشکیل می شه :

تعداد زیادی جغد با پرهای سیاه روی درختای اطراف بهشت مرلین!(قبرستون) نشستن ... روی یکی از قبرها یه جغد که پرهاش سیاهه و گوشه ای پرهاشم مش کرده! نشسته ...

هدی دوباره قیافش پکر می شه و سرشو تکون می ده و حباب محو می شه .
هدی : فوت آقا جونم بود ... اونی که رو قبرش نشسته بود من بودم ... پرهامو تازه رنگ کرده بودم ... هی آقا جون

هدی لحظاتی گریه می کنه .

- خفه شو جغد ... خاطرتو بگو .
- ارباب راست می گه خاطرتو بگو !

- اه ممد اون دوربینو قطع کن بابا اعصابم خورد شد ... کل زندگیم که واسه مردم رو شد هیچی ... هر چی هم می خواستم بگم از ذهنم پرید ... برم با بدبختیام سر کنم ...

خششششششش ... برفک !!!

- ارباب تقصیر من نبود

چند ثانیه بعد بلیز در حین جاخالی دادن از طلسمهایی سبز رنگی دیده می شه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1386/2/28 12:32:35
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سه سال پیش بود که شنیدم که لرد بزرگ دوباره به مسند قدرت رسیده !
اول برایم خیلی مهم نبود اما از همان لحظه نخست حسی عجیب درونم پدیدار گشت :
دلم می خواست به پیشوازش بروم و بگویم که حاضرم مانند قدیم که جاسوس شما در هاگوارتس بودم برای شما کار کنم اما می ترسیدم . می ترسیدم که مورد مجازات قرار گیرم. گاهی با خودم می گفتم چه مجازاتی ؟ من یک روحم و روح هم که شکنجه نمی شود. اما می دانستم که لرد سیاه آنقدر قدرت دارد که حتی یک روح را به شیوه خودش مجازات کند.
کم کم احساس مسئولیت می کردم. تا اینکه سر انجام دیروز فرا رسید.
نزد لرد سیاه رفتم و پیش او زانو زدم گفتم که به او وفادارم. او در ابتدا حرفم را باور نکرد اما وقتی به من گفت که این مدت چه کردی و من گفتم که با هیچ جبهه سفیدی همکاری نکردم به من آفرین گفت و گفت : تو از کل گردان من وفادار تری.
و آن روز خودم نیز به وفاداریم به لرد ولدمورت پی بردم و از این مساله بسیار خوشحال هستم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گرگ خاکستری به ارامی در جنگلی وسیع در حرکت بود.هوا تاریک شده بود و او در میان تاریکی شب در میان انبوه درختان بلند قامت قرار داشت.او بسوی قلب جنگل پیش میرفت،و هر از گاهی می ایستاد و با دقت به صدا های اطراف خود گوش میکرد.ساعتها بود که در این جنگل حرکت میکرد،روزگاری این جنگل خانه او بود ،اما اینک باید ان را ترک میگفت.در حال حرکت بود که ناگهان صدایی از دور دست به گوش رسید .صدای ناله یک مرد.او ایستاد و دوباره صدا به گوش رسید.او با سرعت خیز برداشت و بسوی صدا حرکت کرد.
........................
مرگخوار دیگر راهی نداشت.چوب جادویش شکسته بود و دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. و درست در مقابلش مردی با چوب دستی ایستاده بود.و تا چند لحظه دیگر دوستانش هم به کمک او می امدند .
او نتوانسته بود ماموریت لرد را به پایان برساند.در حال یافتن راه فراری بود .اما آنقدر ضعیف شده بود که دیگر قدرت حرکت کردن نداشت.
مرد چوبش را بطرف مرگخوار گرفت و گفت:"خب دیگه باید بگی که واسه چی به اون مکان اومدی؟چی رو برداشتی ؟دیگه راهی نداری؟"
و زیر لب طلسمی را خواند .مرگخوار جیغ وحشتناکی کشید و بروی زمین افتاد.از درد به خود میپیچید.تا اینکه مرد چوب خود را پایین آورد.
مرگخوار به طرف مرد نگاهی کرد و پشت سر او حرکتی در میان بوته ها حس کرد.و از پشت آن چهره گرگی خاکستری رنگ پدیدار گشت. زخمی عجیب بر روی چشم گرگ دیده میشد.
چشم از گرگ برداشت و بسوی مرد خیره شد که با لبخندی عجیب بر روی صورتش به سمت او می آمد.اگر نقابش را بر میداشت .اگر شئی که درون جیبش بود را میگرفت. و هزاران سوال دیگر در ذهنش ساخته شد.
دیگر چیزی نمانده بود که مرد بسوی او بیاید که صدای از پشت مرد بگوش رسید و بعد از آن شخصی به سرعت گفت:"آواداکداورا"
مرد بی حرکت ایستاد چشمانش سردو بی حرکت شده بود .او با صورت درست جلوی پای مرگخوار به زمین افتاد و چوب دستیش هم در زیر بدنش شکست.او مرده بود.
مرگخوار چشم از مرد برداشت و به جلو خیره شد.درست در جای گرگ جوانی ایستاده بود.
مرگخوار با تعجب گفت:"تئودور تو هستی؟تو یه جانور نمایی؟
تئودور با عجله شروع به صحبت کرد:"گوش کن انتونین وقت واسه توضیح دادن نیست.فعلا باید فکر فرار باشی.الانه که محفلی ها و اراور ها برسند .فکر نکنم بشه با چند تاشون مبارزه کرد .بهتر زود تر حرکت کنی.لرد منتظرت هست.زود باش بجنب."
انتونین بلند شد و با حالت تشکر امیزی گفت:خیلی ممنون .اما راستش من زیاد این جنگل رو نمیشناسم و نمی دونم باید از کجا حرکت کنم."
تئودور دستش را به سمت شمال گرفت و گفت:"این نزدیکترین راه هستش."
و بسوی انتونین حرکت کرد و چوب خود را به او داد و گفت:"اینو بگیر و برو.به یه جاده میرسی اونجا میتونی آپارت کنی."
انتونین گفت:"اما خودت بهش نیاز داری "
تئودور با عجله گفت:"تو برو ،من مهم نیستم، چیزی که فعلا مهمه ماموریت لرد هستش که باید انجام بشه !حالا زود باش برو!الانه که اونا برسن من فعلا میتونم چند دقیقه ای اون هارو دور کنم.برو تا دیر نشده"
انتونین چوب را از دست تئودور گرفت و به سوی شمال حرکت کرد.
تئودور او را نگاه کرد و تا که دیگر از دیدش پنهان شد.او دوباره به گرگ تبدیل شد و مستقیم به سوی محفلی ها حرکت کرد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
.......
زمانی که میخوابید،در کنارش چمبره میزدم و به هیچ جانوری اجازه نمیدادم ؛ از خطوط قرمز نامرئی عبور کند.
من شآه مار مست.....
من بودم که در دوران اقامت ارباب در جنگل های پرو ،برایش از قهوه خانه ها و مهمان سرا ها خبر می آوردم.

بار ها بر فراز برج وحشت،زمین را در پی جاسوسان محفل و وزارتخانه گشتم و چه بسیار ماگل دوستانی که نتوانستند از چشمان تیز گوایهیر جان سالم به در برند.هنوز هم زجه ی آن ها در دژ مرگ منعکس میشود و لرزه بر بدن افرادی می اندازد که عاقبت زندانی شدن را جویا میشوند.آن ها نیز به انعکاس مجدد این زجه کمک خواهند کرد و این بازی تا کشته شدن ارو، به دست ارباب ادامه خواهد داشت.

چه پیشگویی ها به درستی سخن از کشتی گرفتن ارباب تاریکی با ارو گفته اند و در شعرهای فراموش شده ، وصف نبردی که در آینده رخ میدهد وجود داشته.

من تمام احساسات ارباب را درک میکنم و تنها من هستم که میتوانم ذهن او را بخوانم.روح ما به یکدیگر متصل است و هرگاه یکی تفکری را بر ذهن براند،دیگری میفهمد.ما برای برقراری ارتباط از شبکه های خیال و تصور خود وارد میشویم و نیازی به بیان جملات و کلمات نداریم.

در آن روز که مبارزه میان ارباب و ارو در گیرد،من نیز با شیتان ارو خواهم جنگید....با پلنگی وحشی که زمین زیر پاهایش میلرزد و جرقه های اتشین بر حک شدن رد گام هایش، کمک میکنند.زیرا ارباب فقط یک شیتان دارد.
باشد که پیروزی فرا رسد.....
-----------------------
شیتان واژه ایست که در کتب نیروی اهریمنی اش بسیار یافت میشود.هر فردی یک شیتان دارد.این شیتان به اشکال حیوانات مختلف در میاد و قدرت آن نشان از قدرت صاحبش دارد.برای سایر توضیحات همین متن رو یه بار دیگه بخونید.شیتان ارباب هم اش ویندر و گوایهیر(عقابی که منوه آن را به سرزمین میانه آورد) هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1385 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
روز قبل از مامورت

لرد : فهميدي ؟ فردا ساعت دو بايد سر تپه هاي ديويديه حاضر باشي !
رابستن : چشم !
و رابستن كه مصدوميت داشت ونمي تونست آپارات كنه براي رفتن به ماموريت مجبور بود تاكسي بگيره .

روز ماموريت ، داخل خانه ي رابستن :
رابستن مدام داره 118 رو مي گيره ولي از جواب خبري نيست . تا اين كه بعد از هزارمين بار يه فرد مونث گوشي رو برميداره و مي گه : بله ؟
رابستن : شماره ي آژانس مسافرتي رو مي خواستم .
تلفنچي : يه لحظه .
رابستن صداهايي ارزشي را از پشت گوشي شنيد :
ــ من نمره ي كمرم سي وچهاره . بابام گفته تا چاق تر نشي امكان نداره بذاره خواستگار بياد توي خونه مون .
ــ چقدر تو بدشانسي .
رابستن : خانم ! من شماره ي آژانس مسافرتي رو خواستم نه نمره ي كمر جنابعالي را!
دخترك تلفنچي خنديد و گفت : يه لحظه گوشي .
و بعد تلفنچي رفت كه رفت .
رابستن به ساعتش نگاه مي كنه و دوباره 118 رو گرفت واين بار مردي طلبكارانه گوشي رو برداشت وگفت : بفرماييد !
رابستن : آقا جون مادرت اين شماره ي آژانس مسافرتي رو به من بده .
تلفنچي : گوشي !
و بعد از ده دقيقه ندا آمد : 21562
رابستن هم از خدا خواسته سريع شماره رو گرفت .
ــ الو بفرماييد .
ــ آقا ماشين شما براي ديويديه كي حركت مي كنه ؟
ــ قربان ديويديه واسه خودش دستگاه عليحده داره .
ــ يعني مي فرماييد كه ماشين شما ديويديه نمي ره ؟
ــ نه آقا مگه مست هستيد ؟
ــ آقا حرف دهنتان را بفهميد !
ــ شما بفهميد چي مي گيد ؟
ــ پس شما براي كجا ماشين دارين ؟
ــ براي پشت هاگزميد ، خونه ي مرلين و دامبل ، قبرستان مالدبر .
ــ آقا چرا جفنگ مي گيد ؟
ــ مثل اين كه شما با اين كه عذادار هستيد خيلي سرحاليد نه ؟
ــ عمه ت سرحاله مرتيكه ! آقا من بايد زود برم ديويديه ! يه ماشين بديد جون مادرتون من برم .
ــ خب با آژانس مسافرتي برو برادر من !
ــ مگه اون جا كجاست ؟
ــ متوفيات .
ورابستن با شنيدن اين سخن از حال رفت و به جهان باقي پيوست ، ساعت چهار شده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!