هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
#67

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۱:۴۵
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
يادم مي آيد روزي در دخمه‌ي بازجويي دكتر پروفسور استاد كبير آقاي اَلستور باباقورجان نشسته بودم. با وي گپ ميزديم و چاي را نيز هم.

نشسته بودن را ادامه داديم تا اينكه در دخمه باز شد و يك نفر زنداني (واحد شمارش زنداني؟) را با آردنگي مصلحت‌آميز به درون شوت كردند.
ابتدا كمي جا را خورديم و فكر كرديم بر ضد ما توطئه فرموده اند و ميخواهند با نارنجكي كه در واقع همان زنداني بدبخت حال بود ما را ترور نمايند. اما بعد ديديم آن زنداني نارنجك مانند كسي نيست جز جغد بي ناموس و بدتركيب رون ويزلي، پيگوجين.

چشمان مودي از تعجب از ورژن 2 به 4 ارتقا پيدا كرد و كف دهانش را بنده شخصا با چوب جادويم جمع كردم (كف كردن ميدانيد كه چيست؟)
مودي با فريادي بر سر نگهبان گفت: اين چيست كه آوردي بوقي مسلك؟ نكند خواسته اي ما را دست بيندازي! تا ديروز كه هر چه بود ترول و غول هاي غارنشين بود، چه شده به يك باره خلال دندان فرستاده ايد؟؟

نگهبان اصلا كم نمي‌آورد (چون ماه اول سربازي اش است و هنوز كله اش داغ ميباشد) و فرياد ميزند: به من چه ربطي داره! شما لفظ قلم صحبت ميكني من بايد جواب پس بدم؟؟ برو به اون وزير بي همه چيزتون بگو كه حكومت رو كرده آشغال دوني! اصلا يعني چه! شما حقوق ما سربازا رو لگدمال ميكنين! شما حقوق بشر نميدونين چيه، آزادي رو از ما سلب كردين! من مامانمو ميخوام!!

من (مرلين! راوي!) كه ديدم اينطور نميشود كار را ادامه داد و مي بايست يك جور از طولاني شدن نمايشنامه جلوگيري كرد يك تار از ريشم كندم و از مابين سوراخهاي بيني سرباز گذراندم.
او عطسه اي مرحمت نمود و از فشار عطسه به عقب پرت شد و با ملاج به زير تاق خورد و مُرد.


ما رفتيم سراغ زنداني.

مودي: خُب حالا حرف بزن ببينم چه كار كردي جغدك؟
جغد: به من نگو جغدك! مگه خودت غرور نداري؟ غرور جوون مردمو ميشكوني!

ما دوباره ديديم اينگونه نميشود كار كرد! از چشم باباقوري‌مان اجازه گرفتيم و خود دست به كار شديم. روح جغد را تسخير نموديم و به گذشته، به خاطرات مرگخواري‌اش نفوذ كرديم.


====
رون ويزلي در تصوير ظاهر شد: بيا پيگوجين جون، اين نامه محرمانه‌س بايد ببري بدي دست دامبل، آفرين كوچولو، اينم يه شوكولات خارجي ساخت كشور چين! برو حال كن.

تصوير ميچرخد و ميچرخد و راست از دماغ ولدمورت بيرون مي آيد.

- پرنده احمق! صد بار بهت گفتم موقع فرود تو دماغم نرو! ديگه خسته شدم از بس هر روز سوراخاي دماغمو با مسواك سابيدم تا كودهاي بهداشتي تو رو از توش پاك كنم! (نكته: پيگوجين جاسوس ولدمورت است و هر روز در دو شيفت كار ميكند و حقوقش برابر حقوق يك معلم است!) امروز ببينم چي داري

نامه محرمانه را از پاي پرنده ميگشايد:

«سلام عمو آلبوس
هري امروز خيلي هواتو كرده بود، ميگفت اين پيرمرد خرفت چرا يه سر به سوگليش نميزنه؟ آخه ميدوني چي شده! فكر نكني دارم زيراب ميزنما! اما هري زده اين پي اس پي (پلي استيشن دستي) كه براش خريده بودينو تركونده، خودشو لوس ميكنه كه واسش يه دونه جديدترشو بخريد! عمو آلبوسي جون.. اگه لطف كني يه دونه واسه منم بخري خيلي ماهي! وقتي خواستي بياي يه ندا بده كه به كوري چشم ولدي كچل(!) برات اسفند دود كنيم.

قربون روي ماهت، چشمون سياهت،
رون ويزلي، دوستِ سوگلي دامبلدور»


براي لحظه اي چهره‌ي خشمگين ولدمورت را ميبينيم اما لحظه ديگر نيروهاي نوشابه اي هستند كه به داخل خانه ريدل ميريزند و پيگوجين جاسوس را دستگير ميكنند.



اين بود خاطره مرگخواري به نام پيگوجين!!!
===========
و البته يه پست ارزشي ايفاي نقشي براي حفظ شخصيت


زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#66

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 646
آفلاین
داخل تالار سنگي طويلي كه قطران باران بر شيشه هايش برخورد مي كند ، دو نفر در حال صحبت با يكديگرند ، يكي روي صندلي باشكوهي نشسته و ديگري در برابر آن مرد روي زمين زانو زده و منتظر شنيدن حرف هاي اوست .
لرد : لسترنج مي خوام به يه ماموريت بري .
رابستن : امر بفرمائيد ارباب .
لرد : بايد بين محفلي ها بري و بينشون تفرقه بندازي ... براي شروع كار سختيه ولي من ازت انتظار دارم .
رابستن : جانم فداي لرد تاريكي .
سپس از جايش بلند شد ، تعظيمي كرد و از تالار خارج شد .
هنوز مردد بود ، نمي دانست كه مي تواند اين ماموريت را انجام دهد يا نه . حتي لحظه اي به فكرش رسيد كه دوباره پيش لرد بازگردد و براي انجام اين ماموريت اعلام ناتواني كند .
ندايي دروني به او گفت : اگه پيش لرد بري و از انجام ماموريت سر باز بزني مطمئن باش مي كشتت . اگه هم به ماموريت بري احتمال كشته شدنت بالاست . حواست باشه كه هنوز علامت شوم روي دستت داغ نخورده ، مي توي فرار كني تو هنوز كاملا به عنوان مرگخوار شناخته نشدي .
و اين گونه شد كه رابستن در نيمه ي شب از آن جا فرار و خود را از لرد دور ساخت و مدتي را مدام در ترس از خشم لرد زندگي كرد .


رابستن كه توانسته نشاني لرد سياه را بيابد با پشيماني به نزد او باز مي گردد وسعي مي كند به اين نينديشد كه لرد سياه به خاطر فرارش در شش ماه پيش و نافرماني از او چگونه با او رفتار خواهد كرد .شايد اگر موفق نمي شد كه از ماموريت محفلي ها اطلاع پيدا كند هرگز بازنمي گشت و خطر مرگ وشكنجه ي لرد سياه را به جان نمي خريد ولي رابستن اميد داشت ...اميد به بخشش لرد .
رابستن در حالی که ترس تمام وجودش رو پشونده بود ، استوار ولی با درونی لرزان در برابر ولدمورت ایستاده بود و جرات بلند کردن سرش را نداشت .
لرد سياه پشت به رابستن روي مبلي نشسته واز آينه ي قدي رو به رويش كه ماري در پايين آن چمباتمه زده و فيس فيس مي كند به رابستن خيره شده .
لرد سياه : لسترنج... شجاعت خوبي دراي ولي در عين حال يه ترسوي تمام عياري . هيچ كدوم از مرگ خوارهاي من در خواب هم نمي تونن نتيجه ي خيانت به لرد رو تصور كنن ولي تو به راحتي فرار كردي ...ولي مي تونم بگم كه اگه علامت شوم روي دستت حك مي شد امكان نداشت جرعتشو پيدا كني كه از من نافرماني كني درست نمي گم لسترنج ؟
رابستن مكث مي كند ، ابتدا سرش رابالا آورده و به چهره ي لرد نگاه مي كند . پنجره ي كثيف و مات اجازه ي ورود انوار طلايي رنگ خورشيد را تا حد زيادي مي گيرد و به همين دليل تالار كم نور و تاريك است ، همان گونه كه لرد سياه مي پسندد .
رابستن در حالي كه صدايش مي لرزد : حق با شماست ارباب .... اما من براي بازگشت پيش شما يه هديه آوردم ...چيزي كه شايد بتونه كار احمقانه ي منو در چند ماه گذشته جبران كنه .
لحن صداي لرد سياه تغيير مي كند : چه نوع هديه اي ؟
ماري كه در پايين آينه ي قدي چمباتمه زده به طرز تهديد آميزي فيس فيس مي كند .
رابستن : اطلاعاتي در باره ي محفل .
لرد سياه : منتظر شنيدنش هستم ...شايد بتونه كمي از مجازاتت كم كنه .
رابستن كه حالا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده بود گفت : محفلي ها نشوني چند تا از مرگخوار ها رو گير آوردن و قرار شده كه به اون جا حمله كنن و نشوني شما رو از زير زبونشون بيرون بكشن .
لرد كه جاخورده بود دربارهي چند و چون كار محفلي ها از رابستن و پرس و جو كرد و در نهايت با اقداماتي كه عليه ماموريت محفلي ها انجام داد از مجازات رابستن چشم پوشي كرد واو را بخشيد .


رابستن در حالي كه آستين دست چپش را بالا مي زند : جانم فداي لرد سياه .
لرد سياه : اميدوارم ديگه اشتباهات گذشته رو تكرار نكني .
رابستن : مطمئين باشيد ارباب .
لرد سياه چوبدستيش را بالا برد و در حالي كه در نوكش نور سرخ رنگي مي درخشيد آن را پايين آورد .
رابستن از درد فرياد كشيد و در همان لحظه علامت شوم در ساعد دست چپش حك و رابستن در میان فریاد هایش لبخند رضایتمندانه ای زد .




Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
#65

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
پیام امروز : مرگخواران ِ اسمشو نبر پس از حفاری های عمیق در جای جای خانه ریدل ، نوار ویدئویی را پیدا کردند که طبق اظهارات یکی از یابندگان محتوی خاطرات یکی از محفلی ها بود .بنا بر گفته های فرد فوق الذکر ، این فیلم ویدئویی هنگامی که محفلی ها به دلیل نداشتن وسع مالی در خانه ریدل ها به صورت مسالمت آمیز با مرگخواران زندگی می کردند ، اینجا دفن شده است ...


- بسه ... فیلمو بذار .
- چشم ارباب .

===

(برفک ... خش خش ... چهره زیبای هدویگ !)
- یک دو سه یک دو سه ... تق تق ... ممد صدا رو می گیره ؟ ... خب خوبه ... اهم اهم ... سلام ... وقتی شما این نوارو می بینید احتمالا من یا مردم یا زنده ام ... در هر صورت دلم می خواست یکی از بهترین خاطراتی که اینجا با مرگخوارا برام رقم خورد رو به ثبت برسونم تا شمام حالشو ببرید ... برید تخمه ها رو ردیف کنید تا ادامشو بگم ...(هدی جزوه های دیفرانسیلشو درمیاره و مشغول مرور می شه )

- برو تخمه بیار .
- چشم ارباب .

بلیز از اتاق خارج می شه و دقایقی بعد با یه کاسه گنده که روش علامت شوم حک شده برمیگرده .

- خرچ خرچ ... خرچ خرچ ... شروع کن نفله !
-(هدی جزوشو می کنه تو پراش!) خب ... یادمه که یه روز ...O0o

بالا سر هدی یه حباب بزرگ درست می شه ... توی حباب :

یه جغد ماده با لباس سفید کنار یه جغد نر با کت و شلوار نشسته ... بقیه جغدها با لباسای رنگ و وارنگ وسط مجلس در حال پر پر زدن(همون رقصیدن) هستن و عده هم براشون پر(همون دست) می زنن ...

هدی یه نگاه به بالا سرش می اندازه ... قرمز می شه و کلشو سریع تکون می ده ... حباب محو می شه .
هدی : عروسی دختر خالم بود !

هدی یه خورده حالت تفکر به خودش می گیره و بعد دوباره بی حرکت می شینه و حبابی بالا سرش تشکیل می شه :

تعداد زیادی جغد با پرهای سیاه روی درختای اطراف بهشت مرلین!(قبرستون) نشستن ... روی یکی از قبرها یه جغد که پرهاش سیاهه و گوشه ای پرهاشم مش کرده! نشسته ...

هدی دوباره قیافش پکر می شه و سرشو تکون می ده و حباب محو می شه .
هدی : فوت آقا جونم بود ... اونی که رو قبرش نشسته بود من بودم ... پرهامو تازه رنگ کرده بودم ... هی آقا جون

هدی لحظاتی گریه می کنه .

- خفه شو جغد ... خاطرتو بگو .
- ارباب راست می گه خاطرتو بگو !

- اه ممد اون دوربینو قطع کن بابا اعصابم خورد شد ... کل زندگیم که واسه مردم رو شد هیچی ... هر چی هم می خواستم بگم از ذهنم پرید ... برم با بدبختیام سر کنم ...

خششششششش ... برفک !!!

- ارباب تقصیر من نبود

چند ثانیه بعد بلیز در حین جاخالی دادن از طلسمهایی سبز رنگی دیده می شه!!!


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۸ ۱۲:۳۲:۳۵



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
#64

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1511
آفلاین
سه سال پیش بود که شنیدم که لرد بزرگ دوباره به مسند قدرت رسیده !
اول برایم خیلی مهم نبود اما از همان لحظه نخست حسی عجیب درونم پدیدار گشت :
دلم می خواست به پیشوازش بروم و بگویم که حاضرم مانند قدیم که جاسوس شما در هاگوارتس بودم برای شما کار کنم اما می ترسیدم . می ترسیدم که مورد مجازات قرار گیرم. گاهی با خودم می گفتم چه مجازاتی ؟ من یک روحم و روح هم که شکنجه نمی شود. اما می دانستم که لرد سیاه آنقدر قدرت دارد که حتی یک روح را به شیوه خودش مجازات کند.
کم کم احساس مسئولیت می کردم. تا اینکه سر انجام دیروز فرا رسید.
نزد لرد سیاه رفتم و پیش او زانو زدم گفتم که به او وفادارم. او در ابتدا حرفم را باور نکرد اما وقتی به من گفت که این مدت چه کردی و من گفتم که با هیچ جبهه سفیدی همکاری نکردم به من آفرین گفت و گفت : تو از کل گردان من وفادار تری.
و آن روز خودم نیز به وفاداریم به لرد ولدمورت پی بردم و از این مساله بسیار خوشحال هستم !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۲۲ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#63

تئودور نات


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از كنار بر بچ مرگ خوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 789
آفلاین
گرگ خاکستری به ارامی در جنگلی وسیع در حرکت بود.هوا تاریک شده بود و او در میان تاریکی شب در میان انبوه درختان بلند قامت قرار داشت.او بسوی قلب جنگل پیش میرفت،و هر از گاهی می ایستاد و با دقت به صدا های اطراف خود گوش میکرد.ساعتها بود که در این جنگل حرکت میکرد،روزگاری این جنگل خانه او بود ،اما اینک باید ان را ترک میگفت.در حال حرکت بود که ناگهان صدایی از دور دست به گوش رسید .صدای ناله یک مرد.او ایستاد و دوباره صدا به گوش رسید.او با سرعت خیز برداشت و بسوی صدا حرکت کرد.
........................
مرگخوار دیگر راهی نداشت.چوب جادویش شکسته بود و دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. و درست در مقابلش مردی با چوب دستی ایستاده بود.و تا چند لحظه دیگر دوستانش هم به کمک او می امدند .
او نتوانسته بود ماموریت لرد را به پایان برساند.در حال یافتن راه فراری بود .اما آنقدر ضعیف شده بود که دیگر قدرت حرکت کردن نداشت.
مرد چوبش را بطرف مرگخوار گرفت و گفت:"خب دیگه باید بگی که واسه چی به اون مکان اومدی؟چی رو برداشتی ؟دیگه راهی نداری؟"
و زیر لب طلسمی را خواند .مرگخوار جیغ وحشتناکی کشید و بروی زمین افتاد.از درد به خود میپیچید.تا اینکه مرد چوب خود را پایین آورد.
مرگخوار به طرف مرد نگاهی کرد و پشت سر او حرکتی در میان بوته ها حس کرد.و از پشت آن چهره گرگی خاکستری رنگ پدیدار گشت. زخمی عجیب بر روی چشم گرگ دیده میشد.
چشم از گرگ برداشت و بسوی مرد خیره شد که با لبخندی عجیب بر روی صورتش به سمت او می آمد.اگر نقابش را بر میداشت .اگر شئی که درون جیبش بود را میگرفت. و هزاران سوال دیگر در ذهنش ساخته شد.
دیگر چیزی نمانده بود که مرد بسوی او بیاید که صدای از پشت مرد بگوش رسید و بعد از آن شخصی به سرعت گفت:"آواداکداورا"
مرد بی حرکت ایستاد چشمانش سردو بی حرکت شده بود .او با صورت درست جلوی پای مرگخوار به زمین افتاد و چوب دستیش هم در زیر بدنش شکست.او مرده بود.
مرگخوار چشم از مرد برداشت و به جلو خیره شد.درست در جای گرگ جوانی ایستاده بود.
مرگخوار با تعجب گفت:"تئودور تو هستی؟تو یه جانور نمایی؟
تئودور با عجله شروع به صحبت کرد:"گوش کن انتونین وقت واسه توضیح دادن نیست.فعلا باید فکر فرار باشی.الانه که محفلی ها و اراور ها برسند .فکر نکنم بشه با چند تاشون مبارزه کرد .بهتر زود تر حرکت کنی.لرد منتظرت هست.زود باش بجنب."
انتونین بلند شد و با حالت تشکر امیزی گفت:خیلی ممنون .اما راستش من زیاد این جنگل رو نمیشناسم و نمی دونم باید از کجا حرکت کنم."
تئودور دستش را به سمت شمال گرفت و گفت:"این نزدیکترین راه هستش."
و بسوی انتونین حرکت کرد و چوب خود را به او داد و گفت:"اینو بگیر و برو.به یه جاده میرسی اونجا میتونی آپارت کنی."
انتونین گفت:"اما خودت بهش نیاز داری "
تئودور با عجله گفت:"تو برو ،من مهم نیستم، چیزی که فعلا مهمه ماموریت لرد هستش که باید انجام بشه !حالا زود باش برو!الانه که اونا برسن من فعلا میتونم چند دقیقه ای اون هارو دور کنم.برو تا دیر نشده"
انتونین چوب را از دست تئودور گرفت و به سوی شمال حرکت کرد.
تئودور او را نگاه کرد و تا که دیگر از دیدش پنهان شد.او دوباره به گرگ تبدیل شد و مستقیم به سوی محفلی ها حرکت کرد........


گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و Ø


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۵
#62

اش‌ویندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۵۹ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 151
آفلاین
.......
زمانی که میخوابید،در کنارش چمبره میزدم و به هیچ جانوری اجازه نمیدادم ؛ از خطوط قرمز نامرئی عبور کند.
من شآه مار مست.....
من بودم که در دوران اقامت ارباب در جنگل های پرو ،برایش از قهوه خانه ها و مهمان سرا ها خبر می آوردم.

بار ها بر فراز برج وحشت،زمین را در پی جاسوسان محفل و وزارتخانه گشتم و چه بسیار ماگل دوستانی که نتوانستند از چشمان تیز گوایهیر جان سالم به در برند.هنوز هم زجه ی آن ها در دژ مرگ منعکس میشود و لرزه بر بدن افرادی می اندازد که عاقبت زندانی شدن را جویا میشوند.آن ها نیز به انعکاس مجدد این زجه کمک خواهند کرد و این بازی تا کشته شدن ارو، به دست ارباب ادامه خواهد داشت.

چه پیشگویی ها به درستی سخن از کشتی گرفتن ارباب تاریکی با ارو گفته اند و در شعرهای فراموش شده ، وصف نبردی که در آینده رخ میدهد وجود داشته.

من تمام احساسات ارباب را درک میکنم و تنها من هستم که میتوانم ذهن او را بخوانم.روح ما به یکدیگر متصل است و هرگاه یکی تفکری را بر ذهن براند،دیگری میفهمد.ما برای برقراری ارتباط از شبکه های خیال و تصور خود وارد میشویم و نیازی به بیان جملات و کلمات نداریم.

در آن روز که مبارزه میان ارباب و ارو در گیرد،من نیز با شیتان ارو خواهم جنگید....با پلنگی وحشی که زمین زیر پاهایش میلرزد و جرقه های اتشین بر حک شدن رد گام هایش، کمک میکنند.زیرا ارباب فقط یک شیتان دارد.
باشد که پیروزی فرا رسد.....
-----------------------
شیتان واژه ایست که در کتب نیروی اهریمنی اش بسیار یافت میشود.هر فردی یک شیتان دارد.این شیتان به اشکال حیوانات مختلف در میاد و قدرت آن نشان از قدرت صاحبش دارد.برای سایر توضیحات همین متن رو یه بار دیگه بخونید.شیتان ارباب هم اش ویندر و گوایهیر(عقابی که منوه آن را به سرزمین میانه آورد) هستند.


[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۹ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
#61

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 646
آفلاین
روز قبل از مامورت

لرد : فهميدي ؟ فردا ساعت دو بايد سر تپه هاي ديويديه حاضر باشي !
رابستن : چشم !
و رابستن كه مصدوميت داشت ونمي تونست آپارات كنه براي رفتن به ماموريت مجبور بود تاكسي بگيره .

روز ماموريت ، داخل خانه ي رابستن :
رابستن مدام داره 118 رو مي گيره ولي از جواب خبري نيست . تا اين كه بعد از هزارمين بار يه فرد مونث گوشي رو برميداره و مي گه : بله ؟
رابستن : شماره ي آژانس مسافرتي رو مي خواستم .
تلفنچي : يه لحظه .
رابستن صداهايي ارزشي را از پشت گوشي شنيد :
ــ من نمره ي كمرم سي وچهاره . بابام گفته تا چاق تر نشي امكان نداره بذاره خواستگار بياد توي خونه مون .
ــ چقدر تو بدشانسي .
رابستن : خانم ! من شماره ي آژانس مسافرتي رو خواستم نه نمره ي كمر جنابعالي را!
دخترك تلفنچي خنديد و گفت : يه لحظه گوشي .
و بعد تلفنچي رفت كه رفت .
رابستن به ساعتش نگاه مي كنه و دوباره 118 رو گرفت واين بار مردي طلبكارانه گوشي رو برداشت وگفت : بفرماييد !
رابستن : آقا جون مادرت اين شماره ي آژانس مسافرتي رو به من بده .
تلفنچي : گوشي !
و بعد از ده دقيقه ندا آمد : 21562
رابستن هم از خدا خواسته سريع شماره رو گرفت .
ــ الو بفرماييد .
ــ آقا ماشين شما براي ديويديه كي حركت مي كنه ؟
ــ قربان ديويديه واسه خودش دستگاه عليحده داره .
ــ يعني مي فرماييد كه ماشين شما ديويديه نمي ره ؟
ــ نه آقا مگه مست هستيد ؟
ــ آقا حرف دهنتان را بفهميد !
ــ شما بفهميد چي مي گيد ؟
ــ پس شما براي كجا ماشين دارين ؟
ــ براي پشت هاگزميد ، خونه ي مرلين و دامبل ، قبرستان مالدبر .
ــ آقا چرا جفنگ مي گيد ؟
ــ مثل اين كه شما با اين كه عذادار هستيد خيلي سرحاليد نه ؟
ــ عمه ت سرحاله مرتيكه ! آقا من بايد زود برم ديويديه ! يه ماشين بديد جون مادرتون من برم .
ــ خب با آژانس مسافرتي برو برادر من !
ــ مگه اون جا كجاست ؟
ــ متوفيات .
ورابستن با شنيدن اين سخن از حال رفت و به جهان باقي پيوست ، ساعت چهار شده بود .




Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵
#60

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
دژ مرگ همیشه مملو از فریاد ها و ناله هایی بود که توسط طلسمی باستانی از قدرت شنوایی مشنگ ها فراتر می رفت.اما ناله هایی که از شب قبل تا به حال به گوش می رسیدند با تمامی فریادها فرق داشتند.این ناله ها که لحظه ای قطع نمی شدند صدبرابر دردآلود تر از گذشته بودند.
سیاه پوشی چاق و عظیم الجثه از پله های سیقلی و چوبی پایین آمد و به منبع فریادها نزدیک شد تا شاید بتواند صاحب صدا را شناسایی کند.
وقتی متوجه شد همه ی ناله های پراز زجر متلق به جغد نحیف وسفیدی است که چشمانش به تدریج بی سو می شوند تا از حال برود با صدایی دورگه گفت:این نیمچه جغد این قدر صدا میکنه؟؟؟
سیاه پوش دیگری از آن طرف اتاق ,درست جایی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد بیرون آمد .نقابی بر صورت نداشت و چهره اش کاملا مشخص بود ,لبخندی را که بر لب داشت گشوده تر کرد وگفت:این جغد پاتره.نمی دونم چرا لرد گفته این جونور رو شکنجه کنیم.فکر نکنم لیاقت شکنجه شدن داشته باشه
این را گفت و طلسمی بنفش رنگ به سوی جغد عاجز فرستاد .به محض اصابت طلمس با جغد,ناله ها خاموش شد و حیوان فلک زده در هوا معلق ماند.صورتش داد می زد که اگر زبان داشت به حرف می آمد و التماس کنان می خواست او را پایین بیاورند.
سیاه پوشی که مدتی پیش از پله ها پایین آمده و به تازگی متوجه ماجرا شده بود با خود اندیشید که چگونه ممکن است جغدی وارد محفظه ی وحشت شود و تنها شکنجه شده و سالم از محفظه بیرون آید و یا اصلا ایگور چه طور می توانست حیوانی کوچک را وارد محفظه ی وحشت کند.
سیاه پوشی که در ذهنش ایگور خطاب شده بود .و به نظر می رسید ذهنش را خوانده با خنده گفت:آرشام یه مرگخوار نباید دلرحم باشه
هنگامی کگه سخنش را به پایان رساند چوب دستی اش را حرکتی داد و جغد را از دری که تازه گشوده شده بود عبور داد و پشت سرآن از در عبور کرد.
مرگخوار دیگر هم که اصلا نمی خواست در کارها از سایرین عقب باشد عزم خود را جمع کرد و وارد اتاق به اصطلاح محفظه ی ترس شد.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵
#59

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۱۸:۵۰ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 418
آفلاین
در تاریکی بیکران روزگار، همچون لاک پشتی که از روی غریزه، دریا را میجوید؛به دنبالشان میرفتم.در جهت شرق راهم را رو به بالا و در زمین های شیب دار تاریک ادامه دادم.شب چنان ظلمانی بود که به زحمت از ساقه های درختان پیش رو،قبل از برخورد به آنها آگاه میشدم.
زمین هر لحظه هموارتر میشد و راه رفتن نیز به تبع آن دشوارتر.
هر گاه در سرازیری می افتادم،شیب بعدی همیشه بلندتر و تندر تر میشد.در نخستین توقف به پشت سر نگاهی انداختم و بام جنگل را به طرزی مبهم دیدم.جنگلی که در پس پشت نهاده بودم،به سان نوعی سایه ی پهناور و متراکم بود.
انگار نوعی سیاهی عظیم، آهسته آهسته از شرق ،به طرز مهیب بالا می آمد و ستارگان کم نور و بی رمق را میبلعید.



به دنبالشان میرفتم....
آن ها قصد داشتند که کوه را در دامنه اش دور بزنند و به سرزمین های لم یزرع پشت آن بروند.
اگر میتوانستم با بدخلقی صخره ها بسازم؛به آنها میرسیدم.



به دنبالشان میرفتم......
زمان کوتاهی از فرودم به بیابان میگذشت اما اثری از آن ها نبود.....صدای تک شیهه های دو اسب از فاصله دور به گوش میرسید و نوای گام های گریزندشان ،سراسر بیابان را فرا گرفته بود....به آن ها نرسیدم....
اما دنبالشان میروم......


[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵
#58

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
دروازه های دژ باز شدند و عده ای از مرگخواران سوار بر جارو و توپ و تانک و اسب و قالیچه و ... راهی مکانی شدند که آلبوس به صورت مشکوکیوسی در آنجا اقامت داشت .

مرگخوارا به درختی که دومبول زیر ان نشسته بود رسیدند.

دومبول لباس هایی تمام چرمو شبیه ماترکیس پوشیده بود. با رسیدن مرگخواران هیچ حرکتی از خودش نشان نداد و هویجوری روزنامه میخوند!

ناگهان پیتر از روی جارو با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ! با تته پته گفت:
- ت .. ت .... تله !
او با ترس به دروازه های دژ خیره شده بود!
ناگهان تمام مرگخواران با تعجب به پشت برگشتند !
بلیز با تعجب: موها ... قوها
کسانی داشتند با طلسم از بیرون دروازه های دژ را می بستند!
ایگور دوربینی را از رداش در اورد و مشغول دیدن شد؛ ناگهان او هم بصورت کاملا ارزشی روی زمین افتاد!
بارتی اون دوربین خراب شده رو بده من ببینم چه خاکی تو سرمون شده شما که هیچی نمیگید! . این صدای وحشت زده ی آرمینتا بود که برسر بارتی کوفته (از نوع تبریزی ) می شد.
آرمینتا اولین مرگخواری بود که موضوع را تقریبا روشن کرد :
حم ... حم... حمله شده ! تله بود ! دارن دروزاه های دژ رو می بندن!
دومبول روزنامه را کنار گذاشت؛ نیشخندی زد و گفت :
- دروازه های دژ بستس تا سه ساعت هم هیچ کس در دژ نمیتونه آپارات کنه ! فکر میکنین سه ساعته همتونو میگیرم؟
قبل از اینکه بادراد بتواند به او حمله کند دومبول ناپدید شده بود.
سدریک:
لارا : هممون شپلخ میشیم ! فاتهتونو بخونین.


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.