جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

دادگاه خانواده‌ی شماره 10

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1386 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت مرگخواران :

-----------------------

روز دهم ماه می ، وزارت سحر و جادو ، دادگاه شماره 10

در فضای تاریک ، سرد ، رعب انگیز و رسمی دادگاه تفاوت چندانی رویت نمیشد ، سطح دیوار ها ، کدرتر از گذشته شده بودند و این حس را در بیننده القا میکردند که لایه های ذخیمی از دوده دیوار های سنگی را احاطه کرده ، قاضی دادگاه بر این عقیده است که هر چه دادگاه از نظر مجرم تاریک تر و مخوف تر به نظر برسد تاثیر بیشتری در وی گذارده و فرد را مجبور به بازگویی حقیقت میکند ! دادگاه هزاران متر پایین تر از سطح زمین بنا شده بود ، با این حال از ایجاد پنجره های مصنوعی نیز امتناع شده است .
دادگاه شماره ده مختص زندانیان سیاه و فراری است و چهره کلی دادگاه نیز بر همین منظور طراحی شده ، دیوارهای یکنواخت دوده گرفته که ابعادی طویل و عریض را شامل میشوند ، سقفی منحنی با آرم محوی از وزارت سحر و جادو ، به همراه ده ها صندلی فکسنی زنجیر دار در وسط سالن دادگاه ، که دور تا دور آنها توسط سکویی ممتدی از هر چهار سو در بر گرفته شده .

گویا این بخش ها نظر افراد هراسانی را که در حال ورود به دادگاه بودند را نیز جلب کرده بود ، چرا که با حیرت به اطراف خود نگاه میکردند .

بعد از مدت کوتاهی که به چند دقیقه می انجامید هر چهار سکو مملو از جادوگران و ساحره هایی که به مشاهده محاکمه آن روز دعوت بودند شده بود ، صندلی دسته دار و بلندی از اولین سکو هنوز بدون سکنه مانده بود ، رفتار اعضای حاضر در دادگاه حاکی از آن بود که منتظر کسی هستند ؛ بله در عظیم دادگاه بار دیگر باز شد و جادوگر مسنی با ردای ساده و رسمی پا به دادگاه گذاشت ، بلافاصله صحبت های نا تمام و خسته کننده متوقف شدند و نگاه ها به فرد تازه وارد خیره شد ، رفتار حضار نشان میداد که جادوگر مسن فرد مهمی است ، بله یقینا اینطور بود ، چرا که حاضرین دقیقه ای به احترام وی از جای برخواستند ؛ او به سمت صندلی پایه بلند و با نشستن بروی آن به تمام شبهات پایان داد ، بله او قاضی دادگاه بود .

نگاهی به سکوهای مملو از جمعیت انداخت ، سرش را به سوی فردی که سمت چپش نشسته بود متمایل کرد و به او دستور برای انجام کاری داد ، چرا که او از جا برخواست ادای احترامی کرد و به سمت در دوم دادگاه رفت ؛ بعد از مدت کوتاهی از لای در نیمه باز به درون دادگاه خزید و سر جایش نشست .

چهره حضار در هم کشیده شد ، همگی با بی میلی به درب دوم خیره شده بودند ، صحنه رقت انگیزی بود ، دو دیوانه ساز دستانشان را دور مچ دستان مرد مسنی حلقه کرده بودند ، البته اگر میتوان اسم آن ها را دست گذاشت ! استخوان هایی که با لایه لزج و کریهی پوشانده شده اند ، ولی مرد مسن بر خلاف دیگر زندانیان تغییر چشمگیری در حالت و رفتارش دیده نمیشد ، گویا فراموش کرده بود که آنها مکنده روح و شادی اند !

دیوانه ساز ها فرد را به سمت صندلی زنجیر دار هدایت کردند ، بعد از اینکه او را در صندلی قرار دادند ، زنجیره ها جیرینگی کردند و دور دستان مرد پیچیدند ، دیوانه ساز ها در دو طرف صندلی ایستادند ؛ قاضی که از حضور آنها راضی به نظر نمیرسید ، در حالی که تمایلی به مشاهده بدن شنل پوش آنها نداشت با حرکات دستش اشاره کرد که از دادگاه بیرون بروند ، دیوانه ساز ها که ترجیح میدادند در آنجا حضور داشته باشند ، به آرامی به سمت در دوم رهسپار شدند و از دید ها ناپدید گشتند .

بار دیگر فضای گرم و قابل تحمل تری فضای دادگاه را در آغوش گرفت ، قاضی بعد از مدتی سرش را از روی انبوه برگه های مقابلش بلند کرد و چشمان نافذش را به چشمان سرد و بیروح مرد دوخت ، با صدایی واضح و شمره گفت : نام شما ، جرم شما ؟
چهره زندانی تغییری ناگهانی پذیرفت ، گویا مقدار زیادی گند شیره به صورتش پاشیده بودند ، با صدای کشداری گفت : آبراهام یاکسلی ! لحظه ای مکث کرد و ادامه داد : در خدمت بودن ارباب لرد سیاه !
قاضی با متانت پرسید : فقط همین ؟
زندانی که یاکسلی نام داشت لبخند تلخی زد و گفت : و کشتن 50 ماگل و 10 جادوگر ، و اختراع چند ورد سیاه !
به گونه ای حرف میزد که انگار از او اظهار نظر درباره محیط دادگاه را سوال کرده بودند ، نه تعداد زیادی قتل و اختراعات سیاه .

قاضی به آرامی پرسید : انگیزت از در خدمت بودن اربابت چی بود ؟ چه نفعی بردی ؟
یاکسلی قهقه ای کرد و طوری قاضی را نگاه کرد گویا عقل از سرش پریده بود و با نشاط خاصی گفت : شما بارها این سوالات رو از مرگخواران پرسیدید و جواب معلومی گرفتید ، هدفم منم همون بوده ، بهترین شمرده شدن توسط اربابم و پاداشی که حتی در ذهن ها گنجونده نمیشه ! چیزی زیاد تر از زیاد در انتظار منه ، وقتی که آزاد بشم !
این بار نوبت قاضی بود که قهقه را سر دهد ؛ و پرسید : به نظرت تو از اینجا آزاد میشی ؟
یاکسلی فریاد زد : معلومه ، من به خاطر اربابم الان اینجام ، به خاطر اینکه اون رو لو ندم و مثل تنه لش هایی که اونو ول کردن و همینجا شهادت دادن که هیچ وقت سمت اون نبودن و تبرئه شدن اینجام !

قاضی که نتیجه گیری هایش را روی برگه ای در مقابلش یادداشت میکرد ، فریاد زد ببریدش ، بلافاصله حضور دیوانه ساز ها باری دیگر احساس شد ؛ در حالی که او را کشان کشان به سمت زندان میبردند ، فریاد زد : فقط برای اربابم ، پس باشد تا برای همگان عبرت شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/1/19 22:54:20
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1386 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اول بگم كه اين دادگاه سه پستي كه ديديد، مال ماموريتي خفز هست...
ابتدا سرقت اتوبوس شواليه (پستهاي 49 تا 53)... بعد به كمك اون بانك گرينگوتز (پستهاي 49 تا 57) و حالا هم كه دستگير شديم!!! البت اون وسط يه شكايت هم شد ازمون... كه منجر به همين دستگيري شد...دفتر كاراگاهان! (پست هاي 155 و 157)
--------------------------------------------------------------------------

- بابا به خدا اون مال تالار خودمونه... من اونو خيلي دوست دارم... ادي مگه دستم بهت نرسه... حيف كه تغيير شناسه دادي فرار كردي... مگه نگفتم اون مجسمه خيلي مهمه... ...
و صداي لودو همانطور كه دورش ميكردند سخت تر شنيده ميشد تا اين كه از دادگاه خارجش كردند...!

قاضي باري ديگر لبخندي شيطاني بر لب آورد و صدا زد: نفر بعد!

اينگو پسركي جوان رو شوت كرد روي صندلي...!

قاضي از روي برگه اي كه جلوش بود شروع به خووندن كرد: شما متهم به همدستي در دزدي اتوبوس شواليه و همچنين دزدي بانك گرينگوتز هستيد... و همچنين شكايت شده از شما به اين دليل كه خسارات زيادي به اتوبوس وارد كرديد... آيا دفاعي داريد؟!
درك: من تا وكيلم نياد هيچ حرفي نميزنم!
قاضي: آقاي درك شما به دليل اتهامات وارده و همچنين ضايع كردن قاضي و همچنين سوسول بازي در محضر دادگاه(!) به سي سال زندان محكوم ميشيد!
درك: سوسول بازي؟!!! مگه اينجا قانون نداره! آقا من وكيلمو ميخوام...
قاضي: ببريدش... سوسول!


قاضي لبخند شيطاني خود را تكرار كرد و صدا زد: بعدي...!

اينبار الستور لنگ لنگان به سمت جايگاه احضار رفت و محتويات كيسه اي رو روي جايگاه خالي كرد!

قاضي همونطور كه سرش پايين بود شروع به خووندن كرد: شما متهم به سرقت اتوبوس شواليه و همچنين دزدي از بانك مركزي گربنگوتز هستيد... آيا دفاعي داريد؟
و قاضي سرش رو بالا آورد و به اين شكل دراومد: ادي تويي؟!
ادوارد: آره... آني جون كجايي؟! چند وقته تو رول نيستي! باب دلمون تنگ شده بود برات! چقدر چاق شدي پسر! كي شدي قاضي؟...
قاضي (آني موني): صداش رو در نيار ادي... كلي زور زدم تا خودمو تونستم برسونم اينجا...
ادي: راستي... ارباب دلش برات خيلي تنگ شده! جامعه ي سياه بدون حضور تو ميزان ارزشي بازيش اومده پايين!
اني موني: آره ميدونم... يه فكر خوب دارم!
ناگهان آني موني متوجه ميشه كه همه ي دادگاه دارن بهش نگاه ميكنن...
آني موني(قاضي): اهوووم...! (صداي صاف كردن گلو!) بله... ادوارد جك، شما محكوم به بيست و هفت سال زنداني شدن در آزكابان هستيد... ببريدش!
ادي: اِ... آني... خيلي نامردي...!
و مامورين ادوارد رو هم بردند...

قاضي: خوب... من با بيان بيانيه ي هيات منصفه، ختم دادگاه رو اعلام ميكنم...
و ادامه داد:
" ابتدا حكم محكومين رو قرائت ميكنم. ادوارد جك، بيست و هفت سال... بورگين، بيست و هفت سال... اما دابز، بيست و هفت سال... ماندانگاس، بيست و هفت سال... درك، سي سال... لودو بگمن، حبس ابد!
و لازمه ذكر كنم تمامي اين فراد در آزكابان به همراه اعمال شاقه حبس خواهند شد...
اما هيات منصفه تصميم گرفت كه مبالغ دزديده شده توسط اين سارقين از بانك، به بنياد امور كمك به لرد و جبهه ي سياه تحويل داده بشه! و همچنين اون گوركن طلايي هم به بلند ترين نقطه ي برج وحشت منتقل ميشه تا دست هيچكي بهش نرسه! بجر ارباب!
ختم دادگاه! " (نه اشتباه نكنيد... اين چكش قاضيه!!!)

آني موني در دل: خدا كنه با اين كار بتونم دوباره دل ارباب رو دست بيارم!!!

پايان!
..........................................................
ادامه ي ماموريت هافلپافيهاي اصيل... در آزكابان!
بعد از اون مطمئنآ هافلياي اصيل بيخيال گوركن نميشن و براي يافتن اون عمل خواهند كرد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/1/8 0:36:32
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اول یه آنتی سوتی بدم:
تو پست بورگین اشتباهی تعداد دزدها 4 تا ذکر شده که 6 تا هستن.
-------------------
قاضی نگاهی به چهار دزد باقی مونده کرد و لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست: "نفر بعد"
اینیگو در حالی که دست دختر جوانی را در دست دارد وارد میشود و دختر را به آرامی روی صندلی می نشاند!
قاضی: "اما دابز. شما متهم به همکاری در سرقت از گرینگوتز هستید. آیا دفاعی دارید؟"
اما: "دروغه. دروغه. برید همه پست ها رو بخونید. اسم من تو هیچ کدوم نیست. من تو دزدی نبودم."
قاضی: "شما در هنگام فرار دزدها به کمک آنها پستیده اید و این نشان از همکاری شما با آنها دارد. تازه شما اتهام دیگری نیز دارید مبنی بر این که با پوشش بسیار نامناسبی در این دزدی شرکت کرده اید و مشکلاتی برای کارآگاهان ایجاد کرده اید. تا حدی که همسر کارآگاه ایماگو از ایشان تقاضای طلاق کرده اند! چه دفاعی دارید؟"
اما با دست به بورگین اشاره می کنه و میگه: "این بود. این منو اغفال کرد. آقای قاضی باور کنید تقصیر بورگین بود وگرنه من همیشه دامن کوتاه و پیرهن آسین کوتاه می پوشم!" (این دفعه چی پوشیده بوده رو به عهده ذهن خلاق خودتون می ذارم.)
قاضی: "که این طور. اما دابز شما هم مثل ماندانگاس به بیست و هفت سال زندان در آزکابان محکوم میشید و بورگین هم به دلیل اغفال شما به همین مجازات محکوم میشه."
بورگین شروع به بشکن زدن می کنه و تکرار می کنه: "دیگه نمیرم قم. دیگه نمیرم قم!"
قاضی ادامه میده: "و دوره اصلاح و تربیت بورگین در شهر قم، بعد از این بیست و هفت سال شروع خواهد شد"
بورگین دوباره خفه خون میگیره میشینه سر جاش.
قاضی: "نفر بعد"
مد آی لودو بگمن رو کشون کشون میبره کنار صندلی و با پای چوبیش یه اردنگی نثار لودو می کنه و لودو رو میندازه روی صندلی.
قاضی: "لودویگ بگمن.شما به اتهام سرکردگی دزدها و دزدیدن اتوبوس شوالیه، مقداری از طلاهای گرینگوتز، یکی از متصدیان آن بانک و یک مجسمه طلایی به شکل گورکن محکوم به حبس ابد در آزکابان هستید!"
لودو: "اعتراض دارم. اعتراض دارم. اون مجسمه مال خودم بود. اون مجسمه نشانه تالار هافله و من به عنوان ناظر هافل وظیفه خودم می دونم که از اون حفاظت کنم."
قاضی: "یعنی با دزدیدنش ازش حفاظت می کردی؟"
لودو: "من اونو ندزدیم. فقط برداشتمش تا ندزدیمش! "
قاضی: "بیاید اینو از اینجا ببرید."
کارآگاهان میان و لودو رو کشون کشون میبرن. و لودو همین طور تکرار می کنه: "من ندزدیمش. برداشتمش تا ندزدیمش!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول:
آقا این پست ادامه داره و مربوط به یک سری ماموریت هافلی هست.خواهشاً هافلی ها ادامه بدن...
با تشکر
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0
دادگاه
شتررررق!
در دادگاه با شدت باز میشه و چهار کارآگاه خسته با رداهایی خاک آلود و چرکین در حالی که در دست هر کدام یک دزد بدبخت و خونین بود در آستانه در ظاهر شدند.
اینیگو به طرف قاضی رفت و تعظیمی کرد.
_ عالیجناب.همون طور که از پرونده های این چهار دزد و جانی مطالعه کردید اطلاع پیدا کردید که این چهار نفر قصد حمله به گرینگوتز رو داشتن و این قصد شیطانی اشان را عملی کرده و از این بانک مشهور یک گونی طلا و جواهر و یک گورکن طلا ربودند.همچنین یک متصدی رو بیهوش کرده که وضع ایشان وخیم اعلام شده و هماکنون در بیمارستان سنت مانگو بستری شده اند.از شما کمال تقاضا رو دارم که به وضع این مفسدان جامعه رسیدگی کرده و آنها را به سزای اعمالشان برسانید.با تشکر.
قاضی که فرد فربه ای بود و یک عینک دسته شاخی داشت کمی چونه اش رو خاروند و خطاب به اینیگو که همچنان در حالت تعظیم بود گفت : با تشکر از زحمات بی پایان شما دوست عزیز و همکاری سه کارآگاه دیگر حتماً به وضع این جانی ها رسیدگی کرده و از شما تشکر به عمل خواهد آمد.حالا لطفاً به ایستید و اولین جانی رو به صندلی احضار بیاورید.
اینیگو بدون معطلی به طرف چهار دزد رفت و اولین دزد رو که به نظر وضع بهتری داشت با اردنگی روی صندلی مقابل قتضی نشوند و با صدایی واضح و رسا گفت : عالیجناب ، ایشان یکی از چهار جانی هستند که نقش به سزایی در بیهوش کردن متصدی داشتند.معرفی می کنم ، بورگین.
بوریگن که جو گیر شده بود چهارزانو رو صندلی نشست و با چشای وق زده اش به قاضی زل زد.
قاضی خیره به بورگین نگاه کرد و گفت : خوب دوست جوان من.اون طور که از پرونده سیاهتون معلومه بی ناموس ترین فرد در قرن اخیر شدید که جای خود جالب و به سزاهست.ولی چون شما فقط متصدی را بیهوش کردید و در عمل سرقت نقش کمتری رو بر عهده داشتید به شما رحم نموده و شما رو برای ادب به شهر قم مقدس واقع در کشور مشنگی ایران می کنم.اونجا برای شما ترتیب یک سری آموزش در مدرسه علمیه داده شده که کمال استفاده رو بکنید.
بورگین که با شنیدن مجازاتش برافروخته شده بود هق هق کنان گفت : جون مادرتون نه.... منو بفرستین آزکابان... خواهش می کنم .... شنیدم تو ایران مردمش حجاب دارن... من میخوام تو یک کشور خارجی باشم....
قاضی چکشش رو که بالا برده بود با صدا به پایین کوبوند و صدای واضحش تمام دادگاه رو در بر گرفت.(نمونه با شکل )
و ادامه داد : نفر بعدی...
اینبار توبیاس اسنیپ به طرف نفر دوم رفت و او را تقلا کنان به طرف صندلی برد.
فرد در حال تقلا بسی شدید زور می زد که خود را از دست توبیاس رها کنه ولی متاسفانه دست توبیاس اسنیپ همچون چنگک آهنی به دستش متصل بود.
توبیاس با زور فرد مذکور رو روی صندلی نشوند و خطاب به قاضی گفت:معرفی می کنم.ماندانگاس فلیچر.شاگرد بورگین اعظم و بعد از سرگروهشون دومین نفر بود که در سرقت نقشی به سزا داشت.
قاضی اینبار بدون معطلی گفت : خوب ماندانگاس فلیچر شاگرد بورگین اعظم!پرونده تو هم بسی شدید سیاهه!بیست و سه مورد چاقو کشی!چهل مورد سرقت از خانه ! و چهار بار هم داشتی ترقه به بچه مردم میفروختی و این یکی هم خیلی برام جالبه ... شاید اشتباه شده باشه...
تبسمی کرد و ادامه داد.
_ دو مورد هم تن فروشی کردی
ناگهان چشمان دانگ زد بیرون .
_ امکان نداره.من مورد آخر رو انکار می کنم...همش دروغه ... جنس من مذکره... ای کارآگاهای نامرد...خیلی نامردین... فقط اگه دستم بهتون برسه!
قاضی بدون توجه ادامه داد:برای تو آزکابان رو در نظر گرفتیم!بیست و هفت سال زندان همراه با اعمال شاقه همچنین دیوانه ساز ه هر شب یک بو شب به خیر بهت میدن! حالا ببرینش!
الستور مودی و توبیاس اسنیپ ، ماندانگاس فلیچر سرافکنده رو با خود بردند.
قاضی نگاهی به دو دزد باقی مونده کرد و لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست.
ادامه دارد...
-0-0-0-0-0-0-0
ملت غیور هافلی!
ادامه توضیحات رو تو باشگاه هافل دادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/1/7 0:34:33
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1385 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه رسیدگی به پرونده عضو تازه وارد – فیلچ
قاضی: یک مدیر
====================

نام و نام خانوادگی؟
کمال تعجب
تاریخ تولد؟
9 ماه پس از تولید
شماره شناسنامه؟
روند
شما وقتی با جادوگران آشنا شدی چیکار میکردی؟
تخمین میزدم
مدرک هم داری؟
مدرک نداریم ، میخوای گوجه نذارم
پولایی که تولد سایت از بچه ها گرفتین رو چیکار کردی؟
تو همون بانک یه حساب وا کردم ریختم توش
اهل کجایی؟
اهل کاشانم ، *** هایم عسلی ، لبریز از عشق و صفا
آخرین بار کجا مخفی شدی؟
تو درایو C
چجوری؟
رایت کلیک کردم رو خودم ، Properties و بعدش Hidden
با کیا همدستی؟
آره
آره چیه، میگم با کیا همدستی؟
آره، با کیا همدستم
کجا باهاش آشنا شدی؟
دم فندق فدقات، تو یکی از کنفرانس های مسنجری
چی شد بهم زدین؟
حاجت داشتیم، یهو هر دومون دی سی شدیم
چرا افتادی تو این خط؟
جیبم سوراخ بود ، منم کوچیک بودم ، افتادم
چرا برنگشتی پیدا کنی خودتو؟
برگشتم نبود، نگرد نیست... فکر کنم حذف شناسه شدم
ادب از که آموختی؟
از خودآموز
باباتو بیشتر دوست داری یا ننتو؟
نا مادریمو
تو دستت با ققی تو یه کاسس؟
ما فقط آبمون تو یه جوب میره
شبا قبل خواب جوراباتو میشوری؟
قبلش میخوابم.
رابطت با زن گیلدی در چه حده؟
رابطه جبری در حوزه استحفاظی
پارسال چقد عیدی گرفتی؟
من تازه امسال اومدم!
دقیقا از چه روزی؟
دقیقا از همون روز که رسید ققی پاش به تهران
چرا زودتر عضو نشدی؟
من فقط راننده بود جناب سروان...!
باید زود تر عضو میشدی... ما این چیزا حالیمون نیست!
تو رو به پشم مرلین رحم کن...
اعتراض وارد نیست! شما به علت تازه وارد بودن چهار روز بلاک خواهی شد!... ختم جلسه رسیدگی به پرونده را اعلام میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گوشت ذن... استخوان ذن؟
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
متهم :اش ویندر-مسعود

شاکی:شناسه ارشام

وکیل مدافع:ادوارد جک

دادستان:شناسه اوریک عجیب و غریب

قاضی:کریچر

(اعضای فرعی:اسکی در نقش دربون عله پاتر در نقش نگهبانی که اش ویندورو میاره بارون در نقش کسی که کمک میکنه عله پاتر اش ویندرو بیاره و کوییرل در نقش هیئت منصفه و برا اینکه جای بیل هم خالی نباشه کارگری که در بیرون ساختمون داره زمینو میکنه)
______________________________________

اسکاور:قیام کنید قاضی محترمه وارد میشود

جماعت بلافاصله قیام میکنند
کریچر جن دانا میره و در جایگاه مخوصش میشینه در حالی که یدونه از اون کلاه گیسای قاضیا رو گذاشته به سرش

کریچر جن دانا:بنشینید.....دربون متهم کجاست...؟
اسکاور:یه لحظه قربان.......بیاریدش

درب دادگاه باز میشه و در همین لحظه لنز دوربین خبر نگارها روی در متمرکز میشه و عله پاتر و بارون در حالی که یه شیلنگ در دست دارن وارد میشن و شیلنگو به طرف ردیف اول دادگاه در جایگاه مخصوص متهمین قرار میدن.

کریچر با دقت یه نگاهی به شیلنگ میکنه و میگه اسم؟!
_اش ویندر
_شغل؟!
_جوات

کریچر و کوییرل به سرعت یه چیزایی یادداشت میکنن
کریچر:لطفا شاکی به جایگاه مخصوص بیاد و دادگاه رو در مورد قضیه شکایت روشن کنه....

یه شناسه بلاک شده رو چند نفر زیر پر بالشو میگیرن و به طرف جایگاه شهادت میبرنش

اسکی در همین لحظه به حرف میاد:خب..قسم بخور به آسلامیون که جز حقیقت چیزی نمیگی

شناسه:به اسلامیون قسم میخورم که به جز حقیقت چیزی نگم
کریچ:بفرمایید

_قضیه از حدود چند هفته پیش شروع شد که متوجه شدم پای یه شناسه دیگه دراه به زندگیم باز میشه...اولش باورم نمیشد اقای قاضی چه بگم..تا اینکه دیدم تو معرفی شخصیت یه نفر با نام اش ویندر پست زده و درخواست برای تایید شدنداده و پایینشم گفته شناسه ارشامو ببندین...(در این هنگام بغض شناسه میشکنه)...اقای قاضی من از این مسعود واین هووم شکایت دارم جوونیمو به پای این مسعود نامرد ریختم اما اخرش توف کرد تو صورتم.

ادوارد جک:اعتراض دارم
قاضی:چی میگی؟!
ادواردجک:موکل من هیچ وقت تو صورت کسی توف نکردن.
قاضی:
شناسه:اقای قاضی میذارین حرفمو تموم کنم یا نه
کرچر:ببخشید اقا بفرمایید.
شناسه:عرض دیگه ای نداشتم.
کریچ:

کریچر:متهم به جایگاه خوانده میشود...

اش ویندرو میان میندازن رو سکو

دادستان شناسه اوریک:ایا این درسته که شما رد تاریخ ؟/؟/؟؟؟؟ با یه شناسه جدید معرفی شخصیت کردین
اش ویندر:بله درسته
دادستان:اخه چرا مگه این شناسه بی گناه برا شما چی کم گذاشته بود...
اش ویندر:همش تقصیر کرچره این کریچ منو اغفال کرد....

شناسه ارشام:من میدونستم مسعود تو هیچ وقت به من خیانت نمیکنه...مرتیکه خجالت نمیکشی زندگی دو نفرو به هم میزنی(خطاب به کریچر)
ادوارد جک:خوده بیناموسش بود ما دیدیم.. ما دیدیم....
کریچر:

دادستان:چی شد..؟!

چند دقیقه بعد کوییرل پشت میز قاضی نشسته و کریچ رو انداختن رو صندلی متهم

کوییرل: و اما حکم نهایی دادگاه ..کریچر به 1 ماه بلاک شدن و تایید شدن به دست اش ویندر محکوم میشود...بریندش

کریچر:...من بیگناهم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/11/19 16:09:59
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
متهم : آرشام
شاکی : کریچر
قاضی : عله پاتر
وکیل کریچر : اسکاور
دادستان : هدویگ

هری وارد دادگاه می شه ... ملت کیسه های تخمه رو در میارن و شروع می کنن تخمه شیکوندن .

هری : شروع می کنیم .

هدویگ : اعتراض دارم !
هری : وارد نیست !
اسکاور : اعتراض دارم !
هری : به چی ؟
اسکاور : نمی دونم اینجا رو این کاغذی که به من دادن نوشته اعتراض کن !

از پشت صحنه دمپایی ای به پس کله اسکی می خوره که توش نامه ای جاسازی شده ... اسکی نامه رو بلند می خونه :
- زنیکه(!) احمق اون صفحه مال سکانس بعدیه این سکانس باید خفه خون بگیری !

اسکی دپرس می شه و یه دستمال مخصوص گریه در میاره و شروع می کنه هورت هورت توش گریه کردن !

هری : شروع می کنیم .

ناگهان در دادگاه باز می شه و سرژ میاد تو .
سرژ : سلام !
هری : حیف جواب سلام واجبه وگرنه می دونستم چی کارت کنم !
سرژ :
هری : به من سلام می دی ؟ .. برو به رول سلام بده ... به گل و بلبل سلام بده ... من آلبوس تعیین می کنم ولدمورت نفله !!!
(برداشتی آزاد از سخنان هری در چتر باکس)

صدای تخمه شکوندن اوج می گیره ... دادگاه حساس می شه .

هدویگ : من مدرکی دارم که نشون می ده کریچر به فکر سایت نیست و فقط به فکر منافع خودشه ... طی اسنادی که تو چت باکس هست ، ایشون گفته که می خواد بره دنبال گنجی که در حقیقت متهم این دادگاه یعنی آرشام جاشونو کشف کرده ... این یه دزدیه آقا !

هری : خیلی خب جای متهم و شاکی عوض می شه ... کریچر متهم به دزدیه و آرشام هم شاکی ... تق تق تق ... یه ربع تنفس .

==== سکانس دوم ، بعد از یک ربع تنفس ====

هری : شروع می کنیم ... سرژ چرا واستادی جلو در بیا تو !
سرژ : نه باید برم درس بخونم اومدم ببینم این چی می شه آخرش بعد برم .
ناگهان گیلدی از میون جمعیت بلند می شه :
- قبل از شروع دادگاه من یه پیام بهداشتی بدم ! ... "کرست" دندونا و باقی اعضای بدن شما رو سالم و تمیز و خوش فرم نگه می داره ! ... شما هم خمیر دندون دارچینی کرست مصرف کنید !

هری : اسکاور از موکلت دفاع کن .
اسکی : ...
اسکی : ...
اسکی : ...
دمپایی ای از پشت صحنه تو سر اسکی می خوره که توش نامه ای هست .
اسکی بلند اونو می خونه :
- احمق الان نوبت دیالوگ توئه !
اسکی : آهان !

و بعد از جاش بلند می شه :
- نه من دفاعی ندارم تازه این کریچ خیلی هم بوقیه پارتی بازه نامرده اصلا نمی زاره من تو ریون خاله بازی کنم !

هری : تق تق تق ... کریچ به یک سال دوری از بروبچ ریون به همراه مخلفات و ده سال حبث در سیاه چال مخصوص خوابگاه مدیران محکوم می شه ... ختم جلسه رو اعلام می کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1385 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دادگاه محاکمه – ساعت 11:30 شب

» قاضی: مرلین
» متهم ردیف اول: آرگوس فیلچ
» علت: تنبیه بدنی دانش آموز "رون ویزلی" و استفاده غیر اخلاقی از چوبدستی!
=========
مرلین: خب شما چرا این کارو کردید؟
آرگوس: تقصیر خودش بود جناب قاضی...
مرلین: چطور؟
آرگوس: داشت خلاف قوانین مدرسه عمل میکرد... باید تنبیه میشد!
مرلین: داشت چیکار میکرد؟ بیشتر توضیح بدین.
آرگوس: والا داشت تو یکی از راهرو های مدرسه شلوارشو عوض می‌کرد. و میدونین که این کار خلاف قوانینه... هنوز گیلدی به مدرسه رفت و آمد داره!
مرلین: خب شما چرا از چوبدستی تون استفاده غیر اخلاقی کردین؟
آرگوس: جناب قاضی همش تقصیر این گیلدیه... این پوستر های رولینگ و شوهرش رو چسبونده به در و دیوار مدرسه... ما هم وسوسه شدیم دیگه!
مرلین: پس قبول دارین که عمل نا جوانمردانه ای انجام دادین و باید مجازات بشین؟
آرگوس: ولی من فقط راننده بودم!!
مرلین: اعتراض وارد نیست. ختم جلسه رو اعلام میکنم و آرگوس فیلچ را به سه سال هم‌بستری با کینگ کونگ و سه سال زندگی مشترک با گرواپ محکوم اعلام میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گوشت ذن... استخوان ذن؟
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1385 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه داستان در تاپیکچکش سازی می باشد و در هیچ کجا دیگر ادامه ندارد!

دور یک میز جمع شده بودند. همه با نگاه این چنینی یک دیگر را از زیر نظر می گذراندند. ناگهان ولدی کاغذی که در دست داشت را روی میز کوبید و گفت:
_چرا برنامه اینجوری شده؟ مگه قرار نبود این دفعه 12 13 قسمت باشه؟ چرا روی اسم همه جاهایی که می خواستیم بریم خط خورده هان؟
دومبل از روی صندلی بلند شد و گفت:
_خب حتما برای نویسنده مشکلی پیش اومده دیگه نمی خواد ادامه بده! بهتره پاشیم بریم دادگاه تا قبل از اینکه شروع شه اونجا باشیم!
بلیز همان طور که بلند میشد دستش را بروی میز کوبید و گفت:
_اه...چرااینجوریه این؟ تقصیر ماست که وقت می زاریم بعد این دختره هر کار که دوست داره می کنه!
سارا که از پشت وی می آمد، نزدیک شد و گفت:
_بلیز جان! مواظب خودت باش...ممکنه یه دفعه وسط راه نفله شی!
بلیز:
خلاصه اونها حرکت می کنن و می رسن به وزارت خونه! باید می رفتن به دادگاه شماره 10! جایی که باید بررسی ها و بازرسی های این چند وقته را تحویل می دادند و جواب می گرفتند!
از راهرو ها و سالن های شلوغ گذشتند تا درب دادگاه از دور نمایان شد.
_خب زود باشید! عجله کنید....5 دقیقه مونده تا شروع جلسه!
اونها به سرعت وارد شدن و بروی صندلی های از پیش تعیین شده نشستند و منتظر ماندند. رئیس جلسه مرلین بزرگ با چند بار کوبیدن با چکش خود بروی میز مقابلش سکوت را برپا ساخت.
_خب ما اینجا جمع شدیم تا دستاوردهای مأمورین محترم وزارت خانه را ارزش یابی و نتیجه گیری کنیم!
صدای از میان جمعیت:
_آقا مگه ملت وزیر نداره شما اومدی اونجا نشستی؟
مرلین صدایش را صاف کرد و راست نشست و گفت:
_جناب وزیر در مرخصی هستن من رو به عنوان نایب رئیس برای این جلسه انتخاب کردن!
صداهای نامشخصی از یک سوی سالن:
_همش دروغه! آره ما می دونیم که ملت وزیر نداره....نمی خواد این چیزا رو تحویل ما بدید!
مرلین چند بار دیگر بروی میز کوبید و گفت:
_آقایون...خانم های محترم هر کسی مشکل داره می تونه سریع تر جلسه رو ترک کنه!
سپس لحظه ایی تأمل کرد و چون هیچ کس از جای خود بلند نشد ادامه داد:
_خب از نماینده محفل یعنی جناب آلبوس دامبلدور خواهش می کنم که جلو بیان و وظایف خودشونو شرح بدن!
صدای تنی چند از مرگ خواران شنیده می شد که فریاد می زدند:
_چرا اول سفید ها؟ سیاهی همیشه اوله..اونه که همیشه برتره! دومبل بشین سرجات!
ولدی که جو گیر شده بود از جای خود برخاست و رو به مرگ خواران:
_من ارباب همتون هستم! شما متعلق به منید! وجود شما به من وابسته است!
از سوی مرگ خواران سوت و کف بود که نثار کاملت نامفهموم ولدی می شد!
_خب لطفا بشینید! جناب دامبلدور بفرمایید!
دامبلدور از سیر تا پیاز ماجرا را بدون کم و کاست تعریف می کنه. البته اون قسمتی که مربوط به دیر کردن ولدی بوده رو حذف می کنه! بعد هم می شینه سر جاش . حالا نوبته ولدی بوده!
ولدی که پا می شه بره دومبل یه نگاهی بهش می کنه و دستی به ریشاش می کشه. معنیش خیلی واضح بوده..دومبل می خواسته که ولدی موضوع اون سر موقع نرسیدن و خواب موندن رو تعریف نکنه!
اما ولدی به کمال غرور می ره و هیچی رو از قلم نمیندازه!
بعد هم با غرور می ره میشینه و یه نگاه هم به محفلی های در حال فوران نمیندازه!
پس از چند دقیقه از اتمام صحبت های آن دو مرلین رای رو این چنین صادر می کنه:
_مغازه دار پاتیل درزدار به مبلغ 1000 گالیون جریمه می شوند!
مغازه دار الیوندر به دلیل کیفیت کالا به وام 500 گالیونی می رسن!
گروه تئاتر هاگزمید و هم چنین رئیس اونجا به دلیل......ببخشید اینجا چی نوشته؟ آهان بله...فعلا بی خیال موضوع تئاتر میشیم!
و در آخر مغازه دار چکش سازی به جریمه پرداخت 1500 گالیون آن هم به صورت نقد وادار می گردد!
ملت می آن جلسه رو تعطیل کنن برن بیرون ولی یه دفعه صدای چکش مرلین دوباره همه رو به سرجاهاشون بر میگردونه!
_جناب دامبلدور به دلیل بی نظمی و هم چنین کمک به مغازه دار الیوندر به پرداخت غرامت 2000 گالیون محکوم می گردد!
خنده مرگ خواران بود که در فضا پیچیده شده بود که مرلین ادامه داد:
_و جناب لرد ولدمورت به پرداخت چریمه 1999 گالیون محکوم می گردد که دلیل آن چیزی جز نامردی نیست!
مرگ خوارا:
محفلی ها:
انگار که یه پارچ آب یخ روی سر دو گروه خالی کرده باشن وایستادن به مرلین نگاه کردن!
_تا ما باشیم دیگه از این مسئولیت ها قبول نکنیم!
_____________________________________________

و این چنین داستان ما به پایان رسید! باشد که مردم بدانند هیچ کس نمی تواند از زیر دست وزارت سالم در برود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1385 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پرونده شماره n+1:
قاضی : دراکو مالفوی
رئیس هیئت منصفه : تانکیان
وکیل مدافع : پروفسور اسپراوات
منشی دادگاه : مک بون پشمالو
شاکی : آنیتا دامبلدور

متهم : خیک اسپراوات


-آی یکی بیاد دراکو رو پیدا کنه!!!!
تانکیان و مک بون از دو سمت قاضی لبخندی بسیار ملیح بهم زدند.صدای خفه‌ای از میان ریش مک بون و تانکیان درآمد.ناگهان انیتا داد زد:
-کمکش کنین تو رو خدا!شوهرم مرد!!!
دراکو میان ریشهای مک بون و تانکیان گم شده بود.نگهبانان با عجله بدون متهم وارد دادگاه شدند و بسمت میز قاضی دویدند تا به کمک دراکو بشتابند.
نیم ساعت بعد...
نگهبانان داد زدند:
-آها بکش!!!بکش!!!
-آی!یواش شوهرم کش اومد.
-بکش!بکش!آهان دراومد...
دراکو بالاخره از میان ریش ریئس هیئت منصفه و منشی دادگاه بیرون آمد و بلافاصله از حال رفت.آنیتا رفت جلو و گفت:
-برین کنار...من درستش می‌کنم...حضار محترم لطفا روتون رو بکنین اونور...
ناگهان فریادی از میان دادگاه برآمد و همه حضار برگشتند تا ببینند که چه اتفاقی افتاده است که دیدند دراکو به هوش آمده است.
-مرسی آنیتا...یکی یه کم آب بهم بده لطفا...مرسی.بسیار خب ...من آماده‌ام...متهم رو بیارین...
-نمنه!!!!
-پس اسپراوات کو؟
نگهبانان گفتند:
-والا نمیدونیم...مااومدیم اینجا تا شما رو...
-برید دنبالش بگردین و بیارینش...
-نگران نباشین چوبدستیش دست ماست...
بعد از چند لحظه که دراین مدت دراکو در جای خود البته کمی جلوتر از تانکیان و مک بون مستقر شده بود.
یکی از نگهبانان وارد داگاه شد و با لبخند مضحکی گفت:
-قربان نتونسته بود زیاد دور بشه...
-بسیار خب بیارینش تو..
-چشم قربان
پس از مدتی یک شی سبز رنگ گرد وارد دادگاه شد ولی ادامه آن هنوز نیامده بود...یکی از آن سمت در زد:
-قربان ما نمی‌تونیم از در ردش کنیم....رد نمیشه
حضار:
-
دارکو:
-مااااااااااااااااااا! بیخود نیست آنیتا بعد از خوردن به این خیک غش کرده!!من موندم اصلا این چطوری زند مونده؟مرلین به دادمون برسه!!!
در این لحظه تانکیان گفت:
-قربان به نظر من دو راه بیشتر نداریم ,یا اینکه درگاه رو منفجر کنیم و بزرگش کنیم تا اسپراوات و متهم بتونن وارد شن..
-حتما همین کارو می‌کنیم...راه دومتو بگو
-یا اینکه جلسه را در بیرون از دادگاه بررسی کنیم...
همگی به هم نگاهی انداختند و رو به تانکیان کردند و گفتند:
-نه بابا تو هم بعضی مواقع مخت کار می‌کنه ها!
-چه کنیم دیگه..
-خب خب دیگه لوس نشو...بنا به رای هیئت منصفه و قاضی جلسه در بیرون دادگاه و در هوای آزاد برگزار میشه.
بیرون از دادگاه
همه حضار بر روی چمن نشسته بودند...نگهبانان میز قاضی را به دستور دراکو داشتند میاوردند..اسپروات هم آرام بر زمین نشسته بود و با خودش حرف میزد..
-نه من نمیام!!!
-آخه عزیزم تو شاکی هستی نباشی که نمیشه..:mad
: -نه من نمیام..
-ببین من قول میدم این دفعه به خیکش نخوری..نترس..خیک که ترس نداره بابا
-اخه...
-بیا دیگه.
آنیتا بیچاره میترسید تا نزدیک خیک اسپروات بشه ,نکنه یه دفعه دوباره با خیکش بهش ضربه بزنه.ولی دراکو بهر صورت که بود راضی‌اش کرد.
بالاخره همگی آنها بر جای خود مستقر شدند و دادگاه با چکش دراکو رسمی شد.
-بسیار خب , خیک اسپراوات متهم است که در جریان مسابقه هافلپاف با ریونکلاو با خیک خود به آنیتا ضربه زده است و باعث بیهوشی و مصدومیت شدید وی شده است.متهم آیا دفاعی از خود دارد؟
حضار:
-ماااااااااااااااااااااا!
دراکو از خجالت سرخ شد و گفت:
-آها!ببخشید...بدلیل اینکه متهم قادر به سخن گفتن نیست از وکیل مدافع وی تقاضا میکنیم که چنانچه دفاعی از متهم دارند بفرمایند..
اسپراوات ناگهان زد زیر گریه و گفت:
-به خدا دست خودم نبود...اومدم به طرف کوافل خیز بردارم و شیرجه بزنم که...
حضار همه با هم:
-نمنه.............!!!!
-خب راستش اومدم کوافل رو با دستم بگیرم که یهو کنترلش از دست من خارج شد و به سمت اون رفت..به خدا تقصیر نداشت..
دراکو گفت:
-سرکار خانم اسپراوات ...متهم زده زن من رو داغون کرده بعد شما میگی دست خودش نبوده یا کنترل اون از دستتون خارج شده...خوبه والا
-به خدا تقصیر من نبود آنیتا..منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم ,تو یه فرشته‌ای و من خیلی باشم یه آدمم..
- بله..بله..من نمیفهم موضوع چیه..ما مواظب جادوگران هستیم اما انگار اینجا داره یه اتفاقاتی میفته..آنیتا بزنم تو سرت..(بقیه مکالمات بدلیل بیناموسی بودن سانسور شد...شرمنده.)
نگهبانان بعد از مکالمات بس طولانی بین دراکو و آنیتا بوسیله ورد آگوامنتی دراکو رو خنک کردند.دارکو که چشمانش از خشانت برق میزد گفت:
-بعدا به حساب تو میرسم..بسیار خب بعد از صحبتهای انجام شده بین من و هیئت منصفه و شاکی رای متهم بر حب...
-نهههههههههههههههههههههههههههههه....
اسپراوات بلند شد و به سمت میز قاضی دیود...در حالی که زمین و زمان تکان میخورد اسپراوات داد زد:
-نهههههههههه...دراکو تو نمیتونی....
مک بون که تازه از خواب بلند شده بود گفت:
-به حق ریش مرلین...زلزله شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در هیمن حین میز قاضی بدلیل برخورد خیک اسپراوات با آن برگشت و آنیتا از ترس جیغی سبز(این از بنفش خفنتره)کشید.بلافاصله آنیتا و دراکو هر دو با همدیگر به هوا رفتند ...نگهبانان هم به سمت زیر میز شیرجه رفتند اما میز همراه آنها بلند شد و به هوا رفت...مک بون فریادی از درد کشید..
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی...مامان یکی کمک کنه...ریشم...کمککککککککککککککککککککک
ریش مک بون به میز گیر کرده بود و همراه با میز و نگهبانان به آسمان رفت..
اسپراوات بالاخره متوقف شد و سرش را به سمت تانکیان برگرداند و گفت:
-تانکیان جون تو که میدونی من تقصیری نداشتم...به خدا وسط مسابقه بود و کنترلش ار دست من در رفت....
تانکیان پشت ریشش سنگر گرفته بود و سرش را با ترس و لرز از مبان آنها درامد و گفت:
-از حضارمحترم کسی شکایتی از متهم داره؟؟؟؟؟؟
حضار با ترس و لرز از زیر سنگرهایشان بیرون آمدند و گفتند:
-ما!چی میگه؟نه بابا ما چاکریم! م!
-بسیار خب بدلیل حضور نداشتن شاکی محترم و همچنین قاضی حکم توسط بنده صادر میشه...متهم از اتهام تبرئه شد...
اسپراوات از خوشحالی فریادی کشید و بعد دوان دوان در حالی که چوبدستیش را از مرکز فاقد نگهبان تحویل میگرفت با شادی به سوی در خروجی حیاط دادگاه رفت و بار دیگر حضار سنگر گرفتن د تا خطر رفع شود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فریا