جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] داستان‌های دو پستی (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 27 فروردین 1386 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع:

بلیز خسته و کوفته از یک روز مزخرف به تخت رفته بود تا حداقل اندکی بخوابد.اما روز بد تبدیل به شب بد شده بود و سر درد فرصتی برای خواب به او نمیداد.همان طور که به پشت دراز کشیده بود و لکه های ناشی از سوختگی سقف پارچه ای تختش را میشمرد ناگهان صدایی او را از جا پراند.
با عجله از روی تخت بلند شد و به اطراف نگاه کرد.سایرین نیز بیدار شده بودند و گیج و خواب آلود در تخت هایشان نشسته بودند.ایوان در حالی که خمیازه میکشید گفت:چی شده بچه ها؟پارتی گرفتیم؟
تئودور که در تاریکی جایی را نمیدید میخواست از روی تخت بلند شود ولی به دلیل عجله زیاد به ستون تخت خورد با با سر روی زمین افتاد!همان طور ک سرش را میمالید از روی زمین بلند شد و گفت:ببینم من درست میشنوم،یه نفر داره نصفه مرلین منسون گوش میده؟!
بلیز که خستگی اش با سردرد مخلوط شده بود گفت:به جای این حرفا بریم بیرون ببینیم چه خبره.
همه به دنبال بلیز از اتاق خارج شدند.در راهرو با لشکری از اسلیترینی های خواب آلود برخورد کردند که تلو تلو خوران به طرف تالار میرفتند.بلاتریکس که به شدت عصبانی بود گفت:هر کی این شوخی مسخره رو راه انداخته باشه تیکه تیکه میکنم!
وقتی همه به تالار رسیدند ایگور را دیدند که بر روی گرامافون جادویی تالار یک صفحه از آثار مرلین منسون را گذاشته و با علاقه مشغول هد زدن است!!!!
بلیز چشمانش را مالید و گفت: این چرا اینجوری شده؟
ایوان جلو رفت و چند بار به سر و صورت ایگور کوبید!ولی ایگور متوجه هیچ چیز نمیشد و همچنان به هد زدن ادامه میداد!
بلاتریکس دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت:فهمیدم چش شده.داره تو خواب راه میره.
تئودور با تعجب گفت:مطمئنی داره توی خواب راه میره؟فعلاً که داره میرقصه!
ایوان خمیازه ای کشید و گفت:حالا کسی بلده از خواب بیدارش کنه؟من که علاقه ندارم تا صبح مرلین منسون گوش بدم!
رودولف گفت:خوب اگه نمیخوای گوش کنی گرامافون رو خاموش کن آی کیو جان!
بلیز سرش را تکان داد و گفت:نه،نباید گرامافون رو خاموش کنیم.ممکنه خطر ناک باشه.یا باید بیدارش کنیم یا بذاریم اهنگ تموم بشه.البته تا صبح که خودش بیدار بشه هم میتونیم صبر کنیم!
ایوان نگاهی به صفحه گرامافون انداخت و گفت:خوب بهتره یکی از اون دوتا راه رو انتخاب کنیم.چون این صفحه ام پی تریه،از اولین عطسه تا آخرین آهنگ این یارو خواننده هه رو داره!جمعاً هزار ساعت آهنگه!
بلیز: کسی بلده چطوری بیدارش کنه؟؟!!
رودولف در حالی که آستین هاش رو بالا میزد گفت:همه برن کنار.الان خودم بیدارش میکنم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان

پس از آماده کردن غذای اصلی برای چهارشنبه سوری یعنی مشنگ های منفجره ، اسلی ها به سراغ چاشنی ها رفتند و در پی خرید مواد منفجره مشنگی برآمدند .
ایگور ، رابستن و رودولف ( علافان جامعه ) وظیفه ی تهیه ی این مواد را بر عهده گرفتند .
روزی که هر سه در حال قدم زند در خیابان مشنگی هستند .
ــ هوی آقایون! عاشقید این طوری راه می رید وسط خیابون ؟
ــ مرتیکه های الاغ بیاین کنار ، خیابونه ها ناسلامتی .
ــ آقا بیا کنار دیگه ! چقدر شما بی فرهنگ و چیز هستید ای بووووق!
رابستن : این مشنگ ها چقدر کلنگن .
ایگور : هی بچه ها اون جارو .
رودولف : کجا رو ؟
ایگور : همون دو تا پسره رو دیگه ...سوار این دوچرخه مشنگی ها هستن .
رودولف : رویت شد .
هر سه نفر به سمت دو دوچرخه سوار نزدیک شدند . رابستن توانست سه ترقه ی سوتی را که از فرمان دوچرخه آویزان بود ببیند .
رابستن : هی بچه ها وایستین یه لحظه . بچه ها هم که اندکی هالیدی بدن خیلی راحت حرف گوش کردن و وایستادن .
بچه مشنگ ها :
رابستن ترقه جلوی فرمان را برداشت و در حالی که بهش خیره شده بود شروع کرده به ارزشی بازی : چه قشنگه این ترقه ...از کجا خریدی ، چند خریدی ...
بچه ها هم تمام و کمال به سوالات رابستن جواب دادند . رابستن رویش را از بچه ها برگرداند و ترقه ها رو چپوند تو جیبش .
یکی از بچه مشنگ ها : آقا ترقه مونو بده
ایگور : ترقه ؟ تو ترقه به بچه های مردم می فروشی ؟
شپلخ!
ایگور زد توی گوش بچه و انداختش پایین از دوچرخه . بچه ی دومی : کمک ! کمک ! دزد ! چاقو کشی ! بی ناموسی ! کمک !
در همین لحظه رودولف پلاستیکی پر از ترقه را از از بچه مشنگه کف رفت .
شپلخ !
این بار بقال محله بود که به کوچه آمده وزده بود تو گوش رودولف ، مرد بقال که دارای سبیل های کلفت وارزشی بود با عصبانیت گفت : خجالت نمی کشید به خاطر چار تومن ترقه بچه ی مردم رو کتک می زنید ؟ چقدر فرهنگتون پایینه آخه .سپس پلاستیک ترقه ها رو گرفت و به بچه ها پس داد .
دو کودک در حالی که اشک خود را پا ک می کردند از بقال تشکر کردند وبه آرامی به راه افتادند ، بقاله هم عین دسته کلنگ واستاده بود و اسلی ها رو می پایید و به علت سرما خوردگی مرتب عطسه می کرد .
ملت اسلی جرات تکون خوردن نداشتند :
سرانجام که کودکان دوچرخه سوار به نقطه ی کوچکی تبدیل شدند بقال اونا رو تنها گذاشت ، به محض رفتن بقال رابستن چوبدستیش رو به سمت دوچرخه ها گرفت و گفت : شپلخیوس !
دو دوچرخه روی زمین افتاد ، هر سه نفر با سرعت به آن مکان آپارات نمودند و دوباره پلاستیک ارقه هارو کف رفته وبه تالار عمومی هجرت فرمودند .

زمان : شب قبل از چهار شنبه سوری .
مکان : تالار عمومی اسلایترین .
موسیقی متن : صدای بلند تلویزیون و فیلم ماگلی اره 3 !
بلا در حال مشاهده های صحنه های هیجان انگیز این فیلم به رابستن می فرماید : برو یه سر به اون مشنگ ها بزن .
رابستن : من نمی رم به اون شوهرت بگو خواهرم .
بلا با لحن تهدید آمیز : اولا من خواهرت نیستم ، زن داداشتم ، دوما رودولف جونم کلی ظرف شسته و خسته س .
رابستن : به ایگور بگو .
ــ داره ریشاشو با تیغ ژیلت می زنه .
ــ بلیز چی ؟
ــ رفته لالا .
ــ سیبل چطور ؟
ــ داره به بلاتروف غذا می ده .
ــ ایوان چ...
بلاتریکس با صدای بلند در حالی که از جرو بحث با رابستن خسته شده : اگه می ترسی بگو می ترسم دیگه چرا جفنگ می گی ؟
رابستن پا می شه تا بره به مشنگ های منفجره سر بزنه و از اون جایی که سرماخورده بود نمی تونست نام ورد لوموس رو مثل بچه آدم بگه و در نتیجه مجبور شد با کبریت بره به زیر زمین تالار و به مواد منفجره سر بزنه .
رابستن داشت از پله ها پایین می رفت که آتش کبریت خاموش شد و در همان حال توی تاریکی کبریت دیگری روشن نمود و به راه خویش ادامه داد تا به دیگی رسید که گوی های نورانی داخلش بودند در همین لحظه کبریت از دستش میفته و صحنه اسلوموشن میشه :
رابستن به ترتیب این شکلک ها رو تجربه می کنه: :no:
کبریت هم به آرامی به داخل دیگ میفته و....فوقع ما وقع !

روز بعد در گوشه ای از روزنامه :
جوان ناکام و متدین وخوش برخوردی از ولایت اسلی به جهان باقی پیوست . وی طبق گزارشی که لحظاتی قلب از مرگش با ما انجام داد ، بلاتریکس را عامل مرگ خویش خواند !
روحش شاد ویادش گرامی باد .
بلیز : اه اه...یه ماه تدارکات ما برای چهار شنبه سوری رو به باد داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/25 16:38:46
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع:چهارشنبه سوري اسلايتريني
قسمت اول!!!
---------------------------------------------
ازيك ماه مانده به روز چهارشنبه سوري ملت ارزشي هاگوارتز مشغول فراهم كردن مقدمات اين جشن سنتي بودند...مردمان درحال تدارك هيزم جهت آتش براي پريدن بودند ومردم خسته گروههاي ديگرمدرسه بطور مستمر درحال تدارك فشفشه براي سوزاندن...البته مردم اسلي خيلي شديدتر در تدارك فشفشه براي مراسم بودند ولي خوب اصولا فشفشه هاهيچ دوست ندارند درشب چهارشنبه سوري سوزانده شوند ولي ازآنجايي كه مادرنزائيده جانداري راكه در برابر گل گوشتخوار ومانتي مقاومت كنند بنابراين فشفشه ها به تالار آورده شده وتوسط برادران ايگور وتوماس بسته بندي ميشدند تااينكه پشمك اعلام كرد بسته بندي كردن فشفشه زنده ممنوع است ودستور داد همه فشفشه هاي زنده از بسته بندي خارج وبه خانه هايشان فرستاده شوند ولي ازآنجايي كه حرف اسلي جماعت يكي است تعداد زيادي از فشفشه ها به طرز غريبي گم شدند!!!
------حياط مدرسه/ساعت 4صبح:
يك عده موجود مشكوك درحال حمل جعبه اي هستند كه رويش ازاين علامتهاي بامزه دارد كه مانتي خيلي دوست دارد وبه نشانه مواد راديواكتيواست!!!
اين سه نفر رداهاي مشكي خيلي مشكوكي بتن كرده اند وبا احتياط جعبه رابه سمت زيرزمين هاگوارتز حمل ميكنند...بعدازچندثانيه آنها از نظرها پنهان ميشوند...اين افراد كه بودند؟براي چه به زيرزمين هاگوارتز رفته بودند؟
***پيامهاي بازرگاني ميان برنامه***
بلاتريكس در اتاق پذيرايي خانه شان مشغول خواندن مجله اي درمورد چگونگي ايراد خشانت درمورد همسر است وخيلي سرش شلوغ است،رودولف در آشپزخانه مشغول شستن ظرفهااست...ناگهان رودولف دستكش ظرفشويي راميكوبد روي سينك ظرفشويي وبايك حالتي!!!! به بلاميگويد:
-ديگه جام اينجانيست!!!
-
-بجان خودم جام اينجانيست!!!
-
رودولف درحالي كه سعي ميكند از زيرنگاه پرخشانت بلاتريكس فرار كند مورد اصابت يك عدد گلوله بازوكا قرار ميگيرد!!!
صحنه بعدي رودولف رانشان ميدهد بايك عدد چشم كبود كه درحال شستن ظرفهاست:
-حالا جات اينجاست!!!
(بازوكاي طلايي...محصولي جديد براي ايجاد جمعي گرم وصميمي درخانواده...بازوكا طلايي رااز نمايندگي هاي مطمئن بخواهيد!!!)
***پايان پيامهاي بازرگاني***
دوربين بصورت ارزشي وارد زيرزمين ميشود،همان عده مشكوك حالا رداهاي مشكي خود رادرآورده اند ومشغول انجام كارهاي خطرناك هستند،انها رودولف و بليز و رابستن هستند!!!
رودولف درحال خالي كردن محموله پلوتونيمي است كه از هاگزميد خريده است و بليز مشغول آماده ديگ آماده سازي است...رابستن هم مشغول چك كردن موادي است كه براي ساختن مواد منفجره براي روز چهارشنبه سوري لازم است:
-فيتيله،ملاقه براي هم زدن مواد،مشنگ براي امتحان كردن مواد،
آب معدني براي وقتي تشنه شديم،پلوتونيوم،اكليل وسرنج،كبريت براي خنده،مواد هسته اي خيلي خطرناك،شارژر موبايل براي موبايل رودولف كه بلاتريكس نياد تيكه تيكه بفرمايد مارا ونمك وفلفل به ميزان لازم...همه چيز آماده است؟
رودولف:
بليز ديگ راروي زمين ميگذارد وبعد مشنگهاي مربوطه راوادار ميكند پلوتونيومهارادرون ديگ بريزند وبعد رودولف با بيل اكليل سرنج هارا داخل ديگ ميريزد و رابستن مشغول هم زدن موارد لازم ميشود...دراين بين بليز هرازگاهي مقداري نمك وفلفل به ميزان لازم به مواد اضافه ميكند:
-بچه ها فكركنم يك مشكلي وحود دارد...مشنگها عين لامپ 2000 روشن شده اند!!!
مشنگها:
مردمان مهربان اسلي:
مردمان مهربان اسلي زيرنور مشنگها مشغول بهم زدن مواد ميشوند وبالاخره بعدازساعتها تلاش هرسه به هم لبخند ميزنند...يك سيني پراز گوي هاي درخشان وخطرناك براي روز چهارشنبه سوري آماده شده است...


خداوند رسما به ملت رحم كند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1385 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان

در همین لحظه بلیز زابینی که پشت تخت قایم شده بود, در کمال انزجار دندون مصنوعی آلبوس رو از کنار تخت ورمیداره و برای اینکه آلبوس حرفش رو ادامه نده پرتش میکنه طرف مینروا
مینروا:این دیگه چی بود؟کی اینکارو کرد؟اوووو....تو دندون مصنوعی استفاده میکنی آلبوس؟نمیدونستم!!!
آلبوس:
آلبوس به در ودیوار نگاه میندازه و تو دلش میگه : ای تف به این شانس .
بعد شروع میکنه به صحبت : عزیزم می دونی ...من یه مدت بود که می خواستم این نکته رو بهت بگم .
مینروا تو دلش : ای جونت بالا بیاد بگو دیگه مرگ مادرت . یه عمره بی شوهر موندم بالاخره باید یکی باشه تا کتکش بزنم .
دامبل لحظه ای مکث میکنه و به مینروا نگاه می کنه و بعد شمع و برگ های گل رز که روی میز ریخته چشم می دوزه اما تا دامبل میاد حرف از ازدواج بزنه بلاترکیس از توی کمدی که توش قایم شده بوده یه جادو میفرسته توی موهای دامبل و کلاه گیسش پرواز میکنه واز پنجره میفته بیرون .
مینروا : ایووووو ! تو کلاه گیس هم سرت میذاری ؟
آلبوس با دست پاچگی یه کپه از ریشش میکنه و میذاره روی سرش و در حالی که به بخت خودش لعنت میفرسته با من و من میگه : ببین عزیزم ...اصلا در یک زندگی این چیزا مهم نیستش ...مهم صفا و صمیمیت وعشقه که باقی می مونه نه این کلاه گیس فانی .
مینروا :
آلبوس با شهامت صداشو بلند میکنه : اجازه هست حرفمو بزنم ؟
مینروا : البته .
آلبوس : حقیقتش من می خواستم از شما درخواست ...
گرمپ !
توضبح : مانتی به دستور مادرش جلو و از صندلی آلبوس بالا رفته و داشت با ناخن به طرز ارزشیوسی روی صورت دامبل می کشید.
مینروا : ههههههه...صبر کن ببینم ...آلبوس تو پنکک می زنی ؟
آلبوس :
مانتی که داره از سرو کول آلبوس بالا میره می گه : سلام بابا .
مینروا : بچه هم داری !
آلبوس در حالی کمه سعی میکنه گوشش رو از معرض دیدد دندان های زیبای مانتی دور نگه داره با لرز میگه : والا این بچه ی خودم نیستش ...از پرورشگاه آوردمش...دیدم بی سرپرسته , بی خانمانه , بی پدر و مادره , گفتم بیارمش بزرگش کنم ....می بینی من چه قلب رئوفی دارم ؟
مینروا از روی صندلی بلند میشه و در حالی که انگار نه انگار چیزی از حرف های آلبوس شنیده آستیناشو بالا میده و نگاه مرگببارانه ای نثار آلبوس میکنه به این معنا : تو ای دامبل حقیر چگونه بر خود جرات دادی مرا مچل خویشتن بفرمایی ؟
اما آلبوس با نگاه ملتمسانه ای بدین معنا به مینروا نگریست : ای مینروا ی عظیم الشان . من غلط کردم , بوق خوردم شما از ما درگذر .
در همین لحظه رابستن با یه طلسم پایه های صندلی رو میشکنه ودامبل میخوره زمین . مینروا نگاه نفرت باری به دامبل میندازه : یا دامبل ! شهادتین را بخوان که عجلت فرارسیده .
و همچنان بحث های نگاهی ادامه دارد . دامبل با نگاه : آیا تو عزرائیلی و خودت را به جای مینروا جا زدی و می خواستی بر من قالب شوی ؟
مینروا با نگاه شیطانی : من خواهر اویم ابله !
آلبوس که میبینه چاره نداره میگه : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ...خداوندا گناهان مرا ببخشای و مرا در بهشت محشور بفرما.
بوم گرمپ درووووپس کلنگ !
مانتی : چه خوشمزه س ! غذا به این باحالی تو عمرم نخورده بودم .
بدین ترتیب بروبچز اسلی شاد وخندان به تالار بازگشتند و تا ابد به زندگی خوش خویش ادامه دادند .

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/18 22:05:56
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/18 22:17:04
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1385 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع:
ساعت دو بعد از نیمه شب بود.بلاتریکس لسترنج در تالار عمومی روی یکی از مبل های کنار شومینه نشسته بود و داشت کتاب جادوهای سال 2007 رو میخوند تا ببینه جادوی سیاه به درد بخوری توش پیدا میشه یا نه.سیبل تریلانی هم علارغم نگاه های عصبانی بلاتریکس لسترنج تو تالار پشت میز نشسته بود و به شارا زل زده بود و هر از گاهی صداهای عجیب و غریبی مثل "اوووو" "آوووو" "ماااااا" ازش بلند میشد و هر دفعه که از این صداها در میاورد بلاتریکس سرشو از رو کتاب بلند میکرد و با خشانت تمام بهش زل میزد
سیبل:آآآآووووووو
بلاتریکس:
سیبل:مااااااااااااااااااااااااااااا
بلاتریکس:چه مرگته آخه....پاشو زود برو اتاقت بخواب....زود....سریع....چشمم نمیخواد بیشتر از این تحملت کنه
سیبل تریلانی در کمال ناراحتی در حالیکه سرشو پایین انداخته و لب و لوچه اش آویزون شده بلند میشه و به طرف خوابگاه میره...جلوی در خوابگاه توقف میکنه و برمیگرده
سیبل:من فقط میخواستم ببینم آخر بحثشون به کجا میرسه
بلا:آخر کدوم بحث؟
سیبل تریلانی برمیگرده و روی یکی از مبل های روبروی بلا ولو میشه:
- راستش الان که داشتم از گوی بلورینم اطراف رو نگاه میکردم یهو چشمم افتاد به دامبلدور و هگرید که توی حیاط هاگوارتز داشتن حرف میزدن
بلا:خب؟
سیبل:دامبلدور به هگرید میگفت که امشب قراره به مینروا مک گونگال پیشنهاد ازدواج بده تا در آینده صاحب آلبوس ها و مینرواهای کوچولو بشن!!!
بلا:کدوم آینده؟!!!!!!!!!
سیبل:امشب قراره تو اتاق آلبوس زیر نور شمع مینروا و آلبوس یه شام رومانتیک بخورن تا آلبوس پیشنهاد ازدواج بده به مینروا!!!
بلا:هوووم.....که اینطور.....اگه من گذاشتم آلبوس این پیشنهاد رو به مینروا بده بلاتریکس نیستم!!!یه آلبوس کمه حالا میخواد تولید نسل هم بکنه?!!!...زودباش سیبل....برو بر و بچز رو بیدار کن ماموریت داریم...بگو همه جمع بشن جلو حفره شرارت....
---------------------------------------------------------------------------
ده دقیقه بعد:
همه اعضای اتحاد اسلیترین و اسلیترینی ها جلوی حفره شرارت ایستادن...بلیز زابینی به شدت خمیازه میکشه و کلاه پشمی خوابش رو رو سرش درست میکنه...چشمای رودولف کاملا بسته اس و هی اسم بلاتریکس رو تکرار میکنه...انگار هنوز بیدار نشده...آرامینتا به یه دستش لباس خوای بلندش رو گرفته و با دست دیگش سعی میکنه موهاشو ببنده....ایوان هم شاد و شنگول انگار که یه خواب کامل کرده گوش به زنگ و لبخند بر لب ایستاده
بلاتریکس قضیه ی پیشنهاد ازدواج رو براشون توضیح میده و همه به اتفاق هم از طریق حفره وارد اتاق آلبوس دامبلدور میشن و هر کدوم یه گوشه قایم میشن....
چند لحظه بعد مینروا با یه لباس خواب بلند در حالیکه به شدت سورپرایز شده دست در دست آلبوس وارد اتاق میشه و با دیدن میز شام و شمع های قرمز چشماش پر از اشک میشه و لبخند میزنه.....پشت میز میشینن و شروع به شام خوردن میکنن
مینروا:خیلی رومانتیکی آلبوس....واقعا متشکرم!!
آلبوس:قابل تو رو نداره مینروا جان....راستش امشب دعوتت کردم اینجا تا یه چیزی رو بهت بگم....راستش من مدتیه که از تو خیلی...
در همین لحظه بلیز زابینی که پشت تخت قایم شده بود, در کمال انزجار دندون مصنوعی آلبوس رو از کنار تخت ورمیداره و برای اینکه آلبوس حرفش رو ادامه نده پرتش میکنه طرف مینروا
مینروا:این دیگه چی بود؟کی اینکارو کرد؟اوووو....تو دندون مصنوعی استفاده میکنی آلبوس؟نمیدونستم!!!
آلبوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
این هم یک تاپیک برای کسانیکه وقتشون محدوده.

داستانهای این تاپیک همونطور که از اسمش پیداست در دو پست به پایان میرسند.یک نفر داستان رو شروع میکنه و نفر بعد تمومش میکنه و به این ترتیب وقت کسی برای خوندن سیصد صفحه پست گرفته نمیشه.
طنز یا جدی نوشتن کاملا آزاده ولی بهتره وقتی یک پست طنز شروع شد نفر بعدی هم که قراره پست رو تموم کنه طنز بنویسه و برعکس.
طولانی نوشتن اشکالی نداره(ولی بیش از حد طولانی نشه)چون به هرحال باید موضوع توضیح داده بشه.لطفا از سوژه های ساده استفاده کنید که نفر بعدی برای تموم کردنش دچار مشکل نشه.توجه داشته باشید که تموم کردن لزوما به معنی به نتیجه رسیدن نیست.پایان ناتمام هم گاهی میتونه زیبا باشه.
برای جلوگیری از اشتباه کسی که موضوعی رو شروع میکنه اول پستش حتما بنویسه"شروع"یا "پست شماره یک" و نفر دوم حتما آخر پستش بنویسه"پایان" .

تاپیک فعلا موقتیه و درصورت عدم فعالیت پاک میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/2/24 22:45:45
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 23:53:28
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:09:14
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده