جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  68 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  183 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  293 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1386 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا جان ... سوژه هنوز به طور کامل تموم نشده که فقط از اون قالب اولیش خارج شده


خدا بگم چيكارت كنه سوروس!حالا من با اين داستان چيكار كنم؟
ببخشيد.مي دونم يه مقدار آبكي شده و لحنش هم زيادي جدي و يخه.اگه ديديد خوب نيست يه سوژه ي جديد مطرح كنيد.
---------------------------------------------------------------------------
كريچر قلابي در حال تغيير شكل:آخيش!ممنون بچه ها!اين آلبوس راستي راستي داشت خفم مي كرد!صد بار بهش گفتم قرصاشو به موقع بخوره!...اوووخ اين تغيير شكل چقدر درد داره!
ملت:
سارا:منظورت چيه؟اميدوارم نخواي سعي كني سر ما رو كلاه بذاري!دست كم گرفتن اعضاي محفل براي تو و اربابت گرون تموم مي شه!
كريچر قلابي:دست بردار سارا!من هميشه تو رو باهوش ترين عضو محفل مي دونستم!نگو كه تو هم منو نشناختي!
سارا در حاليكه از تعريف مرگخوار خوشش آمده بود با احتياط كمي نزديكتر شد.
ريموس چوب دستي اش را بالا گرفت:«سارا!مواظب باش!»
كريچر قلابي:اُه شما ديگه شورشو در آورديد...به جاي اين كارا كمك كنيد از جام بلند شم...يعني نمي شه با شما يه شوخي كوچيك كرد؟
سارا با ترديد گفت:اسنيپ؟!
كريچر قلابي به سختي از جايش بلند شد:چه عجب بالاخره منو شناختيد!
ريموس با حالتي تهديد آميز چوب دستي اش را به سمت اسنيپ گرفت:«اين توي اصل ماجرا تغييري ايجاد نمي كنه سوروس!مدتها بود كه نسبت به ملحق شدن تو به مرگخوارها شك داشتم...خوشحالم كه بالاخره خودتو لو دادي!»
اسنيپ بي توجه به حرفهاي ريموس روي صندلي نشست:«اگه فقط يه خورده عقل توي سرت بود ريموس،متوجه مي شدي كه من براي خيانت به محفل مي تونستم كارهايي خيلي وحشتناك تر از تغيير شكل به يه جن خونگي انجام بدم!...آخه گرفتن جاي كريچر چه فايده اي براي من داره»
سينيسترا:اين دقيقاً همون چيزيه كه ما مي خوايم بدونيم!
هرميون:و ضمناً مي خوايم بدونيم كريچر كجاست و حالش چطوره؟
ملت:
ريموس:البته جواب سؤال اول در اولويته!
اسنيپ:من به همه ي سؤالهاتون جواب مي دم به شرطي كه اون چوبدستي رو يه خورده پايين تر نگه داري!
ريموس چوب دستي اش را با احتياط عقب كشيد و سوروس شروع به صحبت كرد:
«ببينيد فقط يه سوء تفاهم پيش اومده...من امروز از مسافرت برگشتم...همه ي شما توي اتاق دامبلدور جمع شده بوديد...كريچر رو ديدم كه يه گوشه كز كرده و حسابي غصه داره...اون به من گفت چند وقته آشپزيش بد شده و به همين خاطر رقتار همه ي شما باهاش تغيير كرده...متوجه شدم مشكلي داره!بعد از چند تا سؤالو جواب كارآگاهانه از زير زبونش كشيدم كه معتاد شده و دليل پسرفت آشپزيش هم همينه!»
ملت: معتاد؟
اسنيپ:بله معتاد! من اونو به طبقه ي بالا بردم و توي اتاق بوك بيك بستمش به تخت تا ترك كنه!...
هرميون:بستيش به تخت؟چطور تونستي؟
سينيسترا:اي بابا!هرميون انقدر احساسي نباش!ساكت باش ببينيم چي مي گه!
اسنيپ:...موقع برگشتن به آشپزخونه يه مقدار موي جن خونگي ديدم كه روي زمين ريخته...احتمالاً جنسش درجه 2 بوده و كريچ بيچاره ريزش مو پيدا كرده! ...به هرحال...تصميم گرفتم يه خورده تفريح كنم!من هميشه يه مقدار معجون مركب آماده ي استفاده سر ِ بار دارم!...مي دونيد يكي از آرزوهاي دوران جوونيه من اين بود كه تغيير شكل به جن هاي خونگي رو امتحان كنم...مو ها رو برداشتم و سراغ معجونم رفتم...بقيه ي داستان رو هم خودتون بهتر مي دونيد...
هرميون:آخي! پس دليل كم كاريهاي كريچر اعتيادش بوده؟جن بيچاره!
ملت:
هرميون:فراموش نكنيد كه فرد معتاد مجرم نيست،بيماره! ما بايد بهش كمك كنيم تا از اين وضع نجات پيدا كنه!
ملت:
ماندانگاس:هرميون مي شه يه دقيقه دست از سخنراني برداري؟...اسنيپ تو هم بهتره ما رو سياه نكني!من خودم قورباغه رو رنگ مي كنم جاي قناري مي فروشم...زودباش بگو حقيقت چيه قبل از اينكه به ريموس بگم كارتو يه سره كنه!
اسنيپ با حالتي حق به چانب جواب داد:حقيقت همين بود كه گفتم...كريچر الآن طبقه ي بالاست و مي تونه در اين مورد شهادت بده...منم حرف ديگه اي براي گفتن ندارم!
ريموس: اگه واقعاً حقيقت رو مي گي پس دليل اون حرفهايي كه موقع حمله ي دامبلدور زدي چي بود؟!
اسنيپ:من فقط مي خواستم يه كم تفريح كنيم!...آلبوس وقتي قرصاشو نمي خوره خيلي با مزه مي شه...نمي دونستم كار به اينجا مي كشه...
ملت:
ويولت:بابا من ديگه از اين كارآگاه بازيا خسته شدم!از كجا معلوم كه اسنيپ راستشو نگه؟ما مدرك خاصي عليه اون نداريم.تازه اگه كريچر هم به نفعش شهادت بده ديگه قضيه حله!درسته اسنيپ دماغش عقابيه!،اخلاقش بده،موهاش چربه! و رفتارش هميشه مرموزه ولي به هر حال دامبلدور هميشه بهش اطمينان داشته...ما هم تا وقتي دامبلدور حالش خوب نشده نمي تونيم عليه اسنيپ تصميمي بگيريم.
ملت: …..
هرميون:خب پس خدا رو شكر مشكل حل شد!حالا ديگه بهتره بريم سراغ كريچر!
ملت كماكان
اسنيپ:راستي سارا زنجير طلات رو توي گردنت نبينم...ازش خسته شدي؟
سارا دستي به گردنش كشيد و با حيرت گفت: اُه...آره حق با توئه...زنجيرم!زنجيرم نيست!
ملت با تعجب به سارا نگاه كردند و بعد به ماندي خيره شدند
ماندي: اي بابا!چرا هر چي تو اين خونه گم مي شه شما به من نگاه مي كنيد؟!...من اين وسط چيكاره ام؟شما با اين رفتارتون به من توهين مي كنيد...
..........
......
...
..
.
در گيري ها بر سر گردنبند سارا در آشپزخانه ادامه دارد.هرميون به طبقه ي بالا رفته تا كريچر را از تخت آزاد كند.در اين بين اسنيپ سعي دارد تا از طريق آكلومنسي با ذهن ولدمورت ارتباط برقرار كند:
سلام ارباب
من لو رفتم ولي اوضاع تحت كنترله!نگه داشتن كريچر توي خونه و تغيير دادن حافظه ش براي مواقع ضروري ايده ي واقعاً خوبي بود.فكر نمي كنم ديگه به تغيير شكل نياز داشته باشيم،من سعي مي كنم اعتماد اونا رو جلب كنم و بدون دردسر اخبار محفل رو براي شما مخابره كنم....

گووووف بوووووم
نگران نباشيد ارباب.اين صداي شكستن قوري چاي توي سر ماندانگاس بود! فعلاً با اجازه!

پست خوبی بود! ولی خیلی طولانی بود!
اما داستان چون جذاب بود اشکالی نداره!
خب داستان رو خوب پیش بردی اما توی داستانت سوروس اسنیپ خیلی راحت خودشو تبرئه کرد با این حال که باید محفلی ها بیش تر بهش شک می کردن و نمی زاشتن اینقدر راحت ول بچرخه!
باید می بستنش و تا مطمئن نمی شدن نمی زاشتن کاری بکنه!

اگه درست یادم باشه توی پستت نگفته بودی که چرا اسنیپ خودشو تبدیل به کریچر کرده بود!
سعی کن از این به بعد دیگه پست طولانی ننویسی!
آخر پستت هم قشنگ بود!
به دلیل بعضی از مشکلات نمی تونم توی پستت خورد شم!

امتیاز پست 4 از 5 به همراه یه A! در مجموع 9....


مرسي سارا جون.راستش منم بدم نمي يومد يه خورده بيشتر به جزئياتي كه گفته بودي اشاره كنم(مثل شك به اسنيپ،بستنش به صندلي و...) ولي در اين صورت پستم 3_4 صفحه مي شد!چيكار كنم من از بچگي خلاصه نويسيم ضعيف بوده!
راستي منظورت از اين جمله چي بود؟"به دلیل بعضی از مشکلات نمی تونم توی پستت خورد شم!"

لیلی عزیز!
شما می تونستی از قسمت های زاید پستت کم کنی و یه قسمت های مهم تر اضافه کنی!
اما در مورد مشکلات...خوب من خیلی دوست دارم که یک پست رو جمله به جمله نقد کنم! ولی این پست شما هم طولانیه و هم اینکه من فرصت کافی برای نقد درست و حسابیش ندارم!
شرمنده بهر حال!

موفق باشید
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد
مکان: آشپزخونه ، کابینت سوم از سمت راست

کریچر قلابی در حالی که داره فکر میکنه چقدر یه آدم میتونه بدبخت باشه که برای تهیه معجون مرکب پیچیده باید از موهای کریچر استفاده کنه و از اونجایی که سر کریچر مو نداره بالاخره باید از یه جایی مو پیدا کنه .... چند تار مو از تو جیبش بیرون میاره و در معجونی که از قبل آماده کرده میریزه تا یکراست سر بکشه.

- ایست ... شما به وسیله گروه تجسس زمین هوایی محفل شناسایی شدید معجون رو بندازید و سریع تسلیم شوید!
مرگخوار

بلافاصله در کابینت به شدت باز میشه و از چند جهت در چشمهای کریچ قلابی نورافکن میندازند.
آلبوس که در راس گروه قرار داشت و خودشو مجهز به ماهیتابه و ملاقه کرده بود تا در صورت لزوم از خودش دفاع کنه فریاد میزنه:
- این خیانتکار رو بیاریدش بیرون!

آلبوس در یک حرکت انتحاری کریچ قلابی رو از کابینت در میاره و میندازدش رو زمین سپس یه لنگه دمپایی از تو جیبش در میاره و می افته به جونش.

آلبوس: ای شیاد گیرت آوردم ... به من میگن دومبول! (شق شق شق (صدای زدن) )
استر: آلبوس ولش کن ما زندشو میخوایم!
آلبوس: نه ... بگو با کریچر من چی کار کردی هان؟ چطور دلت اومد این جن پاک رو سر به نیستش کنی! ما تو محفل به کریچ پایین تر از گل نمیگیم!
ملت: مااااااااااااا

در همین لحظه آلبوس با ملاقه میزنه تو سر مرگخواره
مرگخواره : غلط کردم تقصیر ارباب بود. بخدا زن و بچه گرسنن باید خرج خونه رو درارم ... آی نزن
ویولت: آلبوس ما زندشو میخوایم باید بتونیم ازش حرف بکشیم اینجوری که میکشیش ...
آلبوس در حالی که داره موهای سرشو میکنه و در همون حال مرگخواره رو داره از دو طرف میکشه تا کش بیاد فریاد میزنه:
- تا کریچ رو پیدا نکنیم من از اینجا تکون نمیخورم!
استر: بابا آلبوس حالش خوب نیست یکی اینو بگیره!

ویولت: سارا کوشی پس؟
سارا با قرص های آلبوس با عجله میاد و یه قرص میندازه تو دهن آلبوس .. آلبوس یه ذره چشمش چپ میشه اما دوباره به همون حالت قبل برمیگرده!
استر: فایده نداره .. همه قرص ها رو تو دهنش خالی کن!

بلافاصله سینسترا با کمک ویولت دهن آلبوس رو کامل باز میکنند و سارا تمام قرص های آلبوس رو میریزه تو دهنش! کمی سکوت بر قرار میشه. سپس آلبوس در حالی که منگ شده آروم از روی بقایای کریچ قلابی که هنوز قابل شناساییه بلند میشه.
آلبوس: هه هه هه من کجام؟
استر: ویولت این دامبل رو ببر استراحت کنه .. ما هم همین جا صبر میکنیم تا این شیاد تغییر شکل بده ببینیم کیه!


ها؟ بلیز! تویی؟؟
من که باورم نمیشه!
اما خب بعد از مدت ها یه سیاه توی محفل پست زده نمیشه از نقدش گذشت!
پستت خوب بود و خیلی قشنگ ولی جناب اسنیپ دست شما درد نکنه من این سوژه را تا یکی دو ماه دیگه کارش داشتم!
خیلی ممنون که تمومش کردید!
اما داخل پستت یه جایی ویولت می گه " آلبوس! " خب اگه ویولت بگه " پرفسور دامبلدور " بهتره!
همین دیگه...سوژه ام از دست رفت!


سارا جان ... سوژه هنوز به طور کامل تموم نشده که فقط از اون قالب اولیش خارج شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1386/1/5 17:19:27
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/5 17:24:37
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1386/1/5 18:17:42
[b][size=large][color=00CC00]�
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی محفلی ها به این حالت به دامبل و سارا و استر خیره مانده بودند...اگر کریچر جن خانگی آنها نبود ، پس چه کسی می تواند باشد...و این همه اسرار محفل ؟.. . اگر یکی از مرگخوار ها ... وای خدا من... چند مدت است که به عنوان کریچر خودش را جا زده؟.. و کریچر کجاست ؟
اینها همه سئوالاتی بود که مثل برق و باد از ذهن محفلی ها می گذشت...( البته به سئوال اخر فقط هرمیون فکر می کرد@)

سینیسترا : اما اینها همه حدس وگمانه ؟می تونیم امتحانش کنیم؟
تازه اگر یکی از مرگخوار ها باشه باید مچشو بگیریم و بفهمیم کیه؟

همه با این حرف موافقت کردند در حالی که به حرکات مشکوک کریچر طی این چند روز اخیر فکر می کردند

------------------------

آن طرف در اتاق طبقه ی دوم کریچر ( همون یارو مرگخواره) نقشه ای شیطانی در ذهن داشت و آخرین کلمات لرد سیاه اربابش را هنگام فرستادنش به این ماموریت به خاطر می آورد.

نقل قول:
تو باید بین اونها اختلاف بندازی! یکی از رمزهای موفقیت اونها وحدتشونه..اما اگه تو زنجیر بینشون رو پاره کنی محفل هم از هم می پاشه ..موهاهاهاهاهاها.....

با این افکار خنده ی مرموزانه ای روی لبان کریچر نقش بست.کریچر سریعا" دست به کار شد و زنجیر طلای سارا را در کیف ماندانگاس فلچر گذاشت...

پست کوتاهی بود! اما خب اشکالی نداره!
خب داستان رو به جای خوبی کشوندی! البته اولش یه مقداری بیگانه می زد!
خب چجوری میشه که اونها به کریچر مضمون بشن بعد بخوان به همدیگه شک کنن! اگه اول پست رو یه ذره به پایانش مربوط می کردی بهتر بود!
از آخر پستت هم خوشم اومد!
امتیاز پست 4 از 5... به اضافه یک B!
در مجموع 8!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/1/5 14:16:07
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/5 17:16:24
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچ:ها؟آها.برای اینکه...من...من یادم رفت.آره یادم رفت.
سارا با لبخند به کریچ نگاه میکنه:یادت رفت؟آخی.خب طفلی چیکار کنه یادش رفت.
و بعد صدای دلنوازی از حنجره اش خارج میشه که مقادیر زیادی شیشه میشکنه:یادت رفت؟تو به چه حقی یادت رفت؟تو داشتی هممون رو میکشتی.با اون دستای..دستای...
آبر که اصولا بچه شکلاتیه تیریپ وحی غیبی میاد:دستای کثیف.
سارا تایید میکنه:دقیقا.با اون دستای کثیف.اگه بیهوش میموندیم و مرگخوارا حمله میکردند چی؟اگه من میمردم چی؟اونوقت که این بار شنگین نظارت رو از روی دوش استر بر میداشت؟
ویولت از اونجایی که خیلی نابغه است و آخرشه و اندشه و (خواننده:بابا فهمیدیم آخرشی بقیه شو بگو قبل از اینکه شهید شی!)بله خلاصه ویولت میره تو مایه های پرتوس...نه پارتوس..نه پاتروس...ها!پطروس(!)فداکار(یا دهقان فداکار چه فرقی داره؟!)جلوی کریچ وایمیسه:
_:خب بابا اشتباه کرد دیگه.ما بعدا در موردش تصمیم میگیریم ولی تا اطلاع ثانوی به شعاع دو متری آشپزخونه نزدیک نمیشی.
کریچ هم با دمش(جن ها دم دارن؟!)گردو میشکنه و میره.
لارتن که شباهت خاصی به کسی پیدا کرده که تو املت شنا کرده میگه:دیوونه شدی؟(تو دلش:دیوونه بود!)واسه چی میانجی شدی؟
ویولت اولش در رو خوددار میکنه بعد برمیگرده میگه:یه چیزی رو دقت کردید؟کریچ این اواخر عوض نشده؟
لارتن میپرسه:موهاشو کوتاه کرده؟
_:نه نابغه.یه جوری شده.اون موقع که دید من اومدم خیلی دست پاچه شد.خیلی وقته زیر لبی نفرینمون نمیکنه.خیلی عجیب شده.
لوپین ییهو یادش میاد:ایول وسط خال.من چند روز پیش هم دیدم که وسایل صبحونه و اینا رو هم داشت ولی واسمون غذا درست نکرد.
سینیسترا که کلا کاراگاه زاییده شده ذره بینش رو بالا گرفت:بریم به تعقیب رد پاها تا دلیل این اتفاقات رو کشف کنیم.
استر که از این همه خنگی حوصله اش سر رفته بود میگه:بابا این چیزا یه معنی بیشتر نداره و اونم اینه که...
همزمان دامبل و سارا هم میفهمن و نمیذارن افتخارش فقط مال استر بشه:کریچر کریچر نیست...
همه کپ کردند و لارتن اون وسط پرسید:
_:ها؟
ملت محفلی:
=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:=:
امیدوارم خوب بوده باشه.ولی میگم نظرتون چیه که یه ذره که محفلیا به هم مشکوک بشن؟یعنی کریچ یه کاری بکنه که ملت به جون هم بیفتن؟بعد اون وسط نقش رهبر معلوم میشه.


پست خوبی بود! قشنگ بود...خوشم اومد!
داری پیشرفت می کنی!چیزی توی پستت نمی بینم ...
فقط بعضی جاها بعضی تیکه ها یه مقداری پستت رو بی مزه می کرد! اما خب اون هم با تلاش درست میشه!
با پیشنهادت هم موافقم با این حال که خودت سیر داستانت رو بر اساس اون پیش نبردی و برای نفر بعدی یه ذره سخته که بخواد از اول این کار رو شروع کنه!
ولی با این حال اگه کسی می تونه اشکالی نداره و داستان رو به اون سمت ببره!

امتیاز پست 5/4 از 5 به همراه یه A!
در مجموع 5/9!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/4 11:18:29
But Life has a happy end. :)
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 04:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور مثل بقیه رفت تو اتاقش که بخوابه. به این فکر میکرد که :
_ ای بابا ! من که خودم میدونم چیز دیگه ای نخوردم. من چرا دل پیچه گرفتم.
----
صبح ، همه اینجوری از املت دیشب سر میز نشسته بودن و منتظر برای صبحانه.
بعد از تحمل قار و قور های شکم ، بالاخره ویولت اومد.
ویولت که بدون دستگیره ماهیتابه رو برداشته بود ، بدو بدو اومد طرف میز که پاش گیر کرد به لبه فرش و ماهیتابه از دستش پرتاب شد روی میز و لیز خورد تا جلوی دامبلدور.
ویولت سریع پاشد و واسه اینکه ضایع نشه ، گفت :
روش 2010 صبحانه آوردنه.
دامبلدور در ماهیتابه رو برداشت و ...
_ ویولت ! باز که املت درست کردی. آشپزیه تو ام بد شده.؟
ویولت با خنده گفت :
نمیشه که ! باید یه خاطره خوب از املت های من تو ذهنتون بمونه.
ملت که دیگه تحمل نداشتن ، مثل قحطی زده ها حمله کردن.
دامبلدور فقط تونست لقمه آخر رو از آن خودش کنه.
استر : ببین دامبلدور ! همشو تو خوردی.
سارا : راست میگه . از قدیم گفتن : کار را که کرد ، آنکه تمام کرد.
دامبلدور که حسابی جا خورده بود ، هیچی نگفت.
ولی تو دلش : یه حالی از شما دوتا بگیرم من.
ملت رو به ویولت : این یکی خوب بود. دستت درد نکنه.
سینیسترا که با ذره بین غذاشو خورده بود ( به دلیل ماجرای دیشب ) گفت : راستی ویولت ! این چرکای سیاه چی بود تو املت. مثل چرک کف دست بود.
ویولت با پوزخند : تو تازه واردی نمیدونی. فلفل سیاه بود.
یک دفعه یه چیزی تو کله ویولت جرقه زد.
_ صبر کن ببینم. گفتی چرک کف دست.
یه بشکن ! فهمیدم چرا دل همه دیشب میپیچید.
کریچ دیشب دستشو زد تو املت. اون دستای کثیف و چرکین.
وای ی ی. ( چندش شدگی )
دامبلدور : کریچ ... کریچ...
کریچ ییهو ظاهر شد. بله ارباب !
_ چرا دستای کثیفتو دیشب زدی تو املت ؟
کریچ که دستپاچه شده بود ، با من و من و هن و هن جواب داد :
_ م م م... آهان ! یادم اومد. دیشب ... میخواستم غذای ارباب ویولت نسوزه ،رفتم از املت خبر بگیرم که نرسیده ، سرم گیج رفت و داشتم میفتادم که دستم صاف رفت وسط املت .
ملت با خشانت : خب چرا نگفتی ؟
کریچ : .....


خب به عنوان اولین پست رول در محفل پست بدی نبود!
اما باید خیلی بیش تر روی پستات کار کنی! خب توی پستت نکته زیاد داشتی! اول پستت خوب بود!
البته اگه اون قسمتی که پای ویولت لیز می خوره! شاید اگر جور دیگه ایی توصیفش می کردی بهتر بود! به نظر من زیاد به بقیه داستان نمی خورد و یه نموره غریب می زد!
ولی از اون تیکه که گفتی همه املت رو دامبلدور خورد خوشم اومد! سوژه " چرک کف دست " هم خوب نبود!
یعنی می تونستی موضوع جالب تری رو دلیل کنی!
خب به نظرت " چرک کف دست " چه غرضی رو می تونه برای کریچ ایجاد کنه که بخواد محفلی ها رو مریض کنه!
اون رو میشه یه اتفاق دانست!
آخر پستت هم جالب نبود!

امتیاز پست 5/2 از 5 به همراه یه C!
در مجموع 5/5...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/1/3 7:36:47
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/4 11:13:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچ با دستپاچگی: کی من! املت دوست داشتم! من همیشه از املت بدم میومده ..اما خب جن ها نباید ناشکری کنند و هر چی اربالبشون میده باید با جون و دل قبول کنند.

سارا: اهان که اینطور.

ملت محفل یکی یکی با دستی به شکم و در حالی که از درد به خودشان می پیچند. پدیدار می شوند.

سارا نگاهی مشکوکانه به ویولت کرد وگفت: چی توی این غذا ریختی؟خیال می کنی با مزه ای؟

ویولت که از درد ناله می کرد پرخاشکنان به طرف سارا امد و روی صندلی رو به روی او نشست و گفت:

- باهوش خانووم، من اگه توی غذا محض خنده چیزی بریزم خودم که ازش نمی خورم.تازه همه ی مواد توی آشپزخونه هست. می تونی بری و بگردی.

ویولت این را گفت و با بی اعتنای بلند شد و به طبقه ی بالا رفت در حالی که زیر لب با خودش دستور پخت املت را تکرار می کرد.

سینیسترا، عضو تازه وارد محفل، دستی در جیبش می کند و ذره بین شرلوک هلمزی اش را بیرون می کشد.رو به محفلی ها می کند و می گوید:
- من قبلا" دستی در پخت و پز داشتم. بریم ببینیم شاید مواد غذایی فاسد بوده.

همه به طرف آشپرخانه روانه می شوند. سینیسترا همه ی مواد را ریزبینانه بررسی می کند. تخم مرغ ها و گوجه ها را نگاه می کند اما هیچ نشانی از فاسد بودن غذا به چشم نمی خورد.دامبلدور در حالی که اخم کرده و به فکر فرو رفته بود می گوید:
- خب ، بهتره بریم بخوابیم. احتمالا" چیز دیگه ای خوردین و حالتون بد شده.

همه غرغرکنان به طرف اتاقهایشان روانه می شوند.

خب این پست خوبی بود! جالب بود!
از جمله اول پستت خوشم اومد! بعدش هم خوب بود!
اما آخر پستت رو اگه با یک اتفاق تموم می کردی خیلی بهتر بود!

پستت هم کوتاه بود ولی اشکالی نداره...پست های کوتاه هم خوندنشون راحت تره و هم نقد کردنشون!
این جمله هم " خب ، بهتره بریم بخوابیم. احتمالا" چیز دیگه ای خوردین و حالتون بد شده. " اگه اینجوری می نوشتی بهتر بود " احتمالا دیگه چیزی برای خوردن وجود نداره ...بهتره بریم بخوابیم!"

و سپس بقیه داستان!

امتیاز پست 5/3 از 5 و به همراه یک C در مجموع 5/6

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 21:32:46
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1385 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
البته وقتي دامبلدور روشو اونوري كرد يه شكلك ناجور درآورد (مثلا ) كه يعني مگه من كلفتتم . مگه من كريچتم.
كريچ هم با ديدن اين صحنه پيش خودش كلي عشق كرد.(البته كريچ قلابيه!)
وقت شام بود و ويولت يه املت ! كار درست درست كرده بود. ولي وقتي رفت آشپزخونه ديد كريچ بالا سر املت داره يه كارايي مي كنه.
با خشانت بهش گفن: ببين كريچ الان آشپزخونه جزء حوزه استحفاظي منه. نبينم ديگه ناخنك بزني به غذا. اصلا ببينم تو خودت وقتي غذا مي پختي دستتو تو غذا مي كردي؟ وايسا به بقيه بگم تا حالت جا بياد.
كريچ هم با ظاهري اندوهگين از آشپزخونه مي ره بيرون. البته خوشحال بود چون ويولت پودري رو كه تو غذا ريخته بود نديده بود.
ايندفعه سر شام لارتن به عنوان اولين نفر به سرعت بسوي مرلينگاه رفت.
ملت رو به ويولت:
ويولت:
بعد دونه دونه همه بسوي صف طويل مرلينگاه روانه شدند. جز كريچ.
سارا: كريچ جان تو غذا نمي خوري.
كريچ: نه. مگه نمي دونين معده جن ها به املت حساسه.
سارا: ولي تو كه هميشه املت دوست داشتي
.....

پست کوتاهی بود. اما خب اشکالی نداره! با این حال که مشخصه اینگونه پست ها بدون هیچ تفکری می خوره!
پستت در کل خوب بود و چیزی توش نمی بینم ...فقط اینکه امیدوارم منظورم از مرلینگاه برای شستن دست ها باشه!
امتیاز پست 3 از 5 و به همراه C ..در مجموع 6!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1385/12/26 16:35:01
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 19:49:13
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
یا هدی چون نمیتونه پرنده بخوره اینجوری حس کرده؟؟؟
سارا برگشت و گفت: هدی! تو یه پرنده رو خوردی که همجنست بوده برای همین از نظرت بد مزه است
هدی گفت: نه بابا. من همیشه 1 پرس مرغ بریان میخورم
دامبلدور که مچ گرفته بود گفت: کجا اونوقت؟؟:come
هدی که داشت قضیه رو ماسمالی میکرد گفت: هیچ جا
لوپین گفت: هیچ جا یعنی چی؟؟؟
هدی که دید نمیتونه در بره گفت: خب باشه بهتون میگم. من با استفاده از جادو مرغ بریان درست میکردم
سپس چوبدستیش را در آورد و 3 پرس مرغ بریان ظاهر کرد
همه اعضای محفل یهو ریختند سر مرغ و تا خرخره خوردن
پس از اینکه مرغ تموم شد همه اعضا جلو اتاق هدی صف کشیدن تا این ورد رو یاد بگیرن
---------------------------
صبح روز بعد همه آماده صبحانه مخصوص که توسط کریچر طبخ میشد بودند. پس از چند لحظه کریچر همراه یک دیس وارد شد و آن را بر روی میز گذاشت و در آن را باز کرد.
دامبلدور درون دیس را نگاه کرد و گفت: صبحانه مخصوص چی شد؟؟؟
کریچر گفت: چی صبحانه مخصوص؟؟ آهان امروز نمیتونم بپزم!!
استر گفت: چرا؟؟؟؟
کریچ گفت: نمیتونم دیگه چون.... چون موادشو نداریم
لوپین گفت: آهان. خب به هدی میگفتی. حالا عیبی نداره. خودم بهش میگم فردا برامون بیار
و سپس مشغول خوردن صبحانه شد.بقیه اعضا نیز مشغول شدند
در ظهر ان روز کریچر قرار بود برای آنها کباب بریان بپزد اما به جای آن مقداری مرغ عادی تحویل اعضا داد و باز هم نداشتن مواد را بهانه کرد. در صورتی که وقتی لوپین در آشپزخانه نگاه کرد دید تمام مواد کباب بریان را داشتند. و پس از مدتی فهمید مواد صبحانه مخصوص که شامل مارمالاد و نان تست مخصوص میشد را هم داشتن.
شب همه در اتاق دامبلدور جمع شدن.
دامبلدور گفت: کریچر دیگه غذا ها رو طبق برنامه نمیپزه. دست پختش خوشمزه نیست و به نظرم مشکلی پیدا کرده شما چه فکری به ذهنتون میرسه
پس ازچند دقیقه سارا گفت: فکر میکنم خسته شده و باید چند روزی بهش استراحت داد
لوپین برگشت و گفت: اونوقت کی آشپزی بکنه؟
دامبلدور جواب داد:معلومه دیگه ویولت. شنیدم دست پختش حرف نداره. ویولت حاضری؟؟
ویولت لبخند زنان گفت: البته
--------------------------------------------------------------------------
داستان تنها درباره خرابکاری های کریچر بود. درضمن نفر بعدی هم مقدمه چینی کنه و استراحت کریچر رو شرح بده. نفرات بعد هم چند خرابکاری دیگه رو بگن تا به درخواست سارا پس از چند پست کریچر لو بره.


خب سعی کرده بودی که طنز قشنگی بنویسی اما خیلی خوب نتونسته بودی!اول پستت خوب بود!
اما تا اونجایی که گفته بودی " لوپین گفت: هیچ جا یعنی چی؟؟؟ " بعد از این دیگه اصلا جالب نبود...یعنی تیکه ایی که گفته بودی رو بی مزه کردی!
بعضی از تیکه و جملات خنده دار رو نباید ادامه داد و یا در موردشون توضیح داد!
مثل همین که خودت گفته بودی در مورد مرغ خوردن هدی! بقیه پست هم یه جورایی فقط توضیح بود که خب اشکالی نداره!
پایان پستت هم گفته بودی " ویولت لبخند زنان گفت: البته " بهتر بود ویولت قبول نمی کرد!
اینجوری هیجانش هم بیش تر بود!
بیش تر از این دیگه چیزی نمی گم تا ببینم بعدی ها رو چه می کنی!

امتیاز پست 3 از 5 به همراه D که کلا می شود 5!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/12/26 19:40:12
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

بوی کباب مرغ تمام خانه را پر کرده بود! معلوم بود که این از همون غذاهای معرکه ایی که کریچر پخته بود! برخلاف اون ظاهر کفاره پرداز دست پخت خوبی داشت که نمی شد از خوردن آن صرف نظر کرد!
پس در عرض سه سوت همه پشت میز چنگال به دست آماده خوردن مرغ بریان شدند!
_د بیار دیگه...مردیم از گرسنگی!
_آره...تو باید هم گرسنت باشه ماندانگاس! از بس امروز نشستی کارتون نگاه کردی!
ماندانگاس یه نگاهی کرد که اگه یه کلمه دیگه بگی جای مرغ کبابت می کنم و هیچی نگفت!
بعد از چند دقیقه کریچر از زیر میز با یک سینی درپوش دار پدیدار شد! در همان وهله ی اول دامبلدور پیش دستی کرد و گفت :
_کریــــــــچ بدو بیا اینجا!
کریچر هم یه نگاهی به دور و اطراف کرد و بعد تصمیم گرفت که به حرف دامبلدور گوش بده...اما ناگهان یه دفعه استر که سرش کلاه نمی رفت گفت :
_نخیر...فعلا من همه کاره ی محفلم ...باید غذا رو بیاری پیش من! زود باش!
سارا یه نگاهی به غذایی که داشت از دستش می رفت کرد و گفت :
_ ببین کریچ یا الان غذا رو می زاری جلوی من یا اینکه همین الان همین وسط نفلت می کنم!
تا سارا این رو گفت و چوب دستیشو کشید از اون ور هم دامبل و استر هم چوب دستیشونو کشیدن! کریچ که دید الان که چیزی بهش نمی رسه یه دو سه تا آواداکدورا هم می خوره همون وسط غذا رو گذاشت رو زمین و غیب شد!
در همان لحظه صحنه حمله ی محفلی ها دیدن داشت که رفتن پدر مرغ رو در بیارن! ریموس که نزدیک تر از همه به غذا بود اونو با سرعت برداشت و د فرار!
از اون ور ویولت غذا رو از دستش کشید اما توی دستش دووم نیاورد و مرغ فلک زده به دست جوزف افتاد! حالا لارتن از اون ور رو سر جوزف پرید! نه مثل اینکه حالا غذا دست آلیشیا ست! اما پس از چند لحظه توی دستای چو و حالا هدی از بالای سر همه پرواز می کنه و غذا رو می بره به بالای یکی از کمد ها که دست هیچ کس به اونجا نمی رسید!
_به به...حالا غذا واسه خودمه!
و سپس درش رو برداشت و پس از کندن یه ران اونو به نیش کشید!( از کی تا حالا پرنده پرنده می خوره؟)
اما پس از چند لحظه سینی غذا رو پرت کرد و به طرف دستشویی دوید!

پس از چند لحظه!

هدی برگشت و روی یکی از صندلی ها نشست و گفت :
_این چه غذایی بود! خیلی بدمزه بود! باید این کریچ رو حسابی تنبیه کنیم...
غذای کریچر بدمزه بود؟ نه امکان نداشت...هیچ کس باور نمی کرد! یعنی برای کریچ اتفاقی افتاده یا...
_______________________________________

این سوژه جدید هست! در این سوژه یکی از مرگ خوارا به شکل کریچر در اومده تا بیاد توی محفل و جاسوسی کنه! باید بعد از چندین پست بفهمن که اون یه جاسوسه! و وقتی هم که فهمیدن کاری نمی کنن که اون از محفل بره! بلکه سعی می کنن اذیتش و کنن و بفهمن اون کدوم از مرگ خواراست! هر کسی رو هم که خواستین می تونین بزارین! مرگ خوار داریم از همه رغم! تکرار می کنم بعد از چندین پست نه 2 یا 3 تا پست! شروع کنید......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

پایان ماموریت ها!!!

دوستانی که از این لحظه بعد در این تاپیک پست بزنن پستشون جزو ماموریت حساب نشده و امتیاز مخصوص ماموریت را به همراه نخواهد داشت !!!

جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید !!!(سر گروه ها حتما مراجعه کنن)

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده