سکوت مرگبار همچنان بر فضای مغازه خاک خورده الیواندر حاکم بود، سامانتا به قیافه ی ترسیده به آنتونین نگاه می کرد، مارکوس چنان جا خورده بود که دیگه هیچی نمی تونست، بگوید، اصلا باورش نمی شد که کارشان ار روی یک تحقیق و بررسی ساده زیر نظر وزارت، به قلعه فوق متروک و مرگبار فرانکشتاین کشیده شود. جرج هم منتظر بود تا آنتونی دستوری بده، گویا خیلی علاقه داشت خود را به آنتونین نشان بدهد اما به عاقبت شوم در فرانکشتاین نیدیشیده بود.
آنتونین همچنان به نامه خیره بود، نامه را تا کرد و در جیبش قرار داد. سپس به بقیه نگاه کرد، گویا دنبال کلمه ای می گشت که باهاش شروع کند، در واقع نمی دانست چه بگوید، چند سرفه کرد و بعدش با آرامش طوری که اصلا اتفاقی نیقتاده است، لب به سخن گشود: خب..خب ما همگی فهمیدیم که جستجوی الیواندر به فرانکشتاین در نزدیکی در نزدیکی خانه..خانه ریدل هاست...و رفتن به اونجا با اون شرایط یک..یک کار احمقانه اس..مگر اینکه از جونمون سیر شده باشیم....من پیشنهاد می کنم با آرامش به وزارت بریم، قضیه..قضیه و گزارش رو به دفتر کارآگاهان بدیم...
سامانتا گفت: قربان..من میگم اگه به وزارت بریم مطمئنا مجوز رفتن رو نمی دن..باید به بچه های ژاندارمری اطلاع بدیم تا با اونا بریم...می دانم..کار خطرناکیه اما دیگه...
آنتونین با دستپاچگی بیشتر گفت: باشه..چاره ای نیست..من نمی خواهم عملیات بزرگی مثل فرانکشتاین رو از دست بدم....پس بریم...با پودر پرواز از همین شومینه مغازه "( و به شومینه مقابلش که همه جایش را خاک پوشانده بود اشاره ای کرد)"*
همگی به سمت شومینه رفتند....
ادامه دارد...
آنتونین همچنان به نامه خیره بود، نامه را تا کرد و در جیبش قرار داد. سپس به بقیه نگاه کرد، گویا دنبال کلمه ای می گشت که باهاش شروع کند، در واقع نمی دانست چه بگوید، چند سرفه کرد و بعدش با آرامش طوری که اصلا اتفاقی نیقتاده است، لب به سخن گشود: خب..خب ما همگی فهمیدیم که جستجوی الیواندر به فرانکشتاین در نزدیکی در نزدیکی خانه..خانه ریدل هاست...و رفتن به اونجا با اون شرایط یک..یک کار احمقانه اس..مگر اینکه از جونمون سیر شده باشیم....من پیشنهاد می کنم با آرامش به وزارت بریم، قضیه..قضیه و گزارش رو به دفتر کارآگاهان بدیم...
سامانتا گفت: قربان..من میگم اگه به وزارت بریم مطمئنا مجوز رفتن رو نمی دن..باید به بچه های ژاندارمری اطلاع بدیم تا با اونا بریم...می دانم..کار خطرناکیه اما دیگه...
آنتونین با دستپاچگی بیشتر گفت: باشه..چاره ای نیست..من نمی خواهم عملیات بزرگی مثل فرانکشتاین رو از دست بدم....پس بریم...با پودر پرواز از همین شومینه مغازه "( و به شومینه مقابلش که همه جایش را خاک پوشانده بود اشاره ای کرد)"*
همگی به سمت شومینه رفتند....
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1385/3/6 10:27:15


) کشید، و داخل شد و درب را بست. جو آنجا اینقدر بد بود که هیچ چیز دیده نمی شد.
آقای الیواندر شما اینجا چه می کنید؟



