جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 25 خرداد 1385 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف مات و مبهوت مانده بود، نمي توانست چيزي بگويد، آن مرد پوشيده كه بود، آيا بايد به پاتيل درزدار مي رفت؟ چاره چه بود؟ به طور عميقي در فكر فرو رفت،سكوتي مرگبار مغازه اليواندر را فرا گرفته بود، ماركوس و سامانتا با چشمان گرد شده به صورت مات دالاهوف نگاه مي كردند، جرج با وحشت اطراف مغازه را نگاه مي كرد، گويا به شدت از مرد سياه پوش ترسيده بود، احساس مي كرد هر لحظه امكان بازگشت مرد سياه پوش وجود دارد.

ماركوس با صداي سرفه اش سكوت را در هم شكست، دالاهوف نگاهش با ماركوس معطوف شد، سپس با دهان نيمه باز نامه نوشته در دستش را به ماركوس داد، ماركوس خيلي سريع خواند، او هم خشكش زد، اما فوري به خودش آمد، و قضيه را آرام به سامانتا گفت. دالاهوف از جايش بلند شد......


دقايقي بعد:
جلوي درب مغازه اليواندر دالاهوف و ماركوس با هم كل كل مي كردند.....:::::
دالاهوف با خشم گفت:
نه...نوشته تنها بيا...من نامردي تو كارم نيست....خيانت نمي كنم بهش....
ماركوس با لج بازي پاسخ گفت:
نه....اون خطرناكه...مدت هاست كه پنهان بوده....امكان خطرش وجود داره...
در بين اين كل كل ها سامانتا كه صبرش سر آمده بود فرياد زد:
ساكت..تمومش كنيد....
هر دوي آنها ساكت شدند.....
سپس سامانتا با آرامش ادامه داد:
باشه..دالاهوف شما تنها برو....پاتيل درزدار همين بقيله....اما ديدي اتفاقي داره ميفته..سوت بزن....
دالاهوف همچنان با نگاهي عصباني و پر از خشم، سري به نشانه توافق تكان داد و بدون اينكه چيزي
بگه به سمت پاتيل دزدار به راه افتاد...

اين داستان ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در اين لحظه ناگهان جغدي درست جلوي پاي چشمان آنها به ديوار اصابت كرد.ماركوس و سامانتا و آنتوني و جرج و دابي با آن چشمان درشت و گردش با تعجب به آن پرنده مزاحم نگاه كردند.
در اين لحظه بود كه آه از نهاد آنتوني برخاست چرا كه آن پرنده كسي چز هدويگ نبود.هدويگ همان طور كه چند گنجشك بالاي سرش مي چرخيدند و جيك جيك مي كردند حاكي از آن بودند كه ضربه مغزي شده است...لحظه ايي بعد خودش را جمع و جور كرد و از جا برخاست.درست در مقابل آنتوني كه رنگش به قرمزي گراييده بود ايستاد و سلام نظامي داد!
و بعد نامه ايي را كه در دستش بود و روي آن مهر بزرگ وزارتخونه به چشم مي خورد را به سمت آنتوني دراز كرد تا از برخورد زمين از نوع سوم جلوگيري كند.
آنتوني كه در ابتدا فوران آتشفشان خشمش مي رفت تا دهكده پامپي را به يك باره در زير خاكستر فرو نشاند با ديدن علامت وزارتخانه نامه را به سرعت از دست او كشيد و بي درنگ مشغول باز كردن آن شد.!
همه به چهره آنتوني زل زده بودند ...آنتوني همان طور كه جملات بيشتري را مي خواند شادي در وجناتش نمودار مي گشت ...لحظه ايي بعد آنتوني نامه را بست و به چهره تك تك آنها خيره شد. او پس از گذشتن دقايقي همه را متوجه پيام نامه كرد كه وزارتخانه از كار اخير او مبني بر پيوستنش به گروه مرگ خوارها شديدا تقدير به عمل آورده و شخص دراكو مالفوي وزير خود به او قول يك روز ناهار را با هم صرف كردن را به آنتوني داده است و همچنين به او خاطرنشان كرده است كه به زودي سمت بالايي در وزارتخانه با توپ و تشر و تشريفات به او خواهد داد.!
آنتوني كه چشمانش برق مي زد و نمي توانست آن را بي ارزش نشان دهد دوباره به ياد آورد كه چرا در آن مكان به غير از ژاندارمري با افرادش حلقه زده بنابراين به فكر فرو رفت.........قلعه فرانكشتاين.........اين جمله را به ياد آورد:
"هميشه ميگن بهترين كار درست ترين كار و درست ترين كار بهترين كار نيست اما به راستي بازي كردن آنها با زندگي خود بهترين كار و درست ترين كار در آن لحظات بود؟
آنها ميان مغازه گرد و خاك گرفته اليواندر ايستاده بودند تا چه چيزي را ثابت كنند؟
شايد مي خواستند بگويند هنوز هم براي آنها اليواندر پير مهم و ارزشمند است.!
بالاخره همه با هم تصميم گرفتند بروند به همين منظور بار ديگر به سمت شومينه رفتند اما در همين لحظه بود كه به ناگاه كسي وارد آن جا شد كه كاملا سياه پوشيده بود و صورتش ديده نمي شد!
همه با تعجب به غريبه نگريستند. آن شبح سياه پوش كاغذي كوچك دستش بود كه به محض آن كه آن را به ماركوس سپرد ناپديد شد ...ماركوس آن را به آنتوني داد و آنتوني با نگاهي آكنده از ترديد آن را باز كرد:
تنها بيا............
ساعت 8 شب!
پاتيل درزدار
امضا:اوليواندر

اين داستان ادامه دارد............................!!!

=============================================
متاسفم....خيلي دوست داشتم كه پست رو به سمت قلعه فرانكشتاين بكشونم اما در چارچوب اين تاپيك قرار نمي گيره و من فكر كردم فقط بايد به همه چيز اينجا در مغازه اوليوندر اتفاق بيفته تا پست ها مزخرف نشه!

____________________________________________________________

با تشكر:

سامانتا ولدمورت........................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
مغازه چوبدستی فروشی الیواندر
ارسال شده در: شنبه 6 خرداد 1385 10:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت مرگبار همچنان بر فضای مغازه خاک خورده الیواندر حاکم بود، سامانتا به قیافه ی ترسیده به آنتونین نگاه می کرد، مارکوس چنان جا خورده بود که دیگه هیچی نمی تونست، بگوید، اصلا باورش نمی شد که کارشان ار روی یک تحقیق و بررسی ساده زیر نظر وزارت، به قلعه فوق متروک و مرگبار فرانکشتاین کشیده شود. جرج هم منتظر بود تا آنتونی دستوری بده، گویا خیلی علاقه داشت خود را به آنتونین نشان بدهد اما به عاقبت شوم در فرانکشتاین نیدیشیده بود.

آنتونین همچنان به نامه خیره بود، نامه را تا کرد و در جیبش قرار داد. سپس به بقیه نگاه کرد، گویا دنبال کلمه ای می گشت که باهاش شروع کند، در واقع نمی دانست چه بگوید، چند سرفه کرد و بعدش با آرامش طوری که اصلا اتفاقی نیقتاده است، لب به سخن گشود: خب..خب ما همگی فهمیدیم که جستجوی الیواندر به فرانکشتاین در نزدیکی در نزدیکی خانه..خانه ریدل هاست...و رفتن به اونجا با اون شرایط یک..یک کار احمقانه اس..مگر اینکه از جونمون سیر شده باشیم....من پیشنهاد می کنم با آرامش به وزارت بریم، قضیه..قضیه و گزارش رو به دفتر کارآگاهان بدیم...
سامانتا گفت: قربان..من میگم اگه به وزارت بریم مطمئنا مجوز رفتن رو نمی دن..باید به بچه های ژاندارمری اطلاع بدیم تا با اونا بریم...می دانم..کار خطرناکیه اما دیگه...

آنتونین با دستپاچگی بیشتر گفت: باشه..چاره ای نیست..من نمی خواهم عملیات بزرگی مثل فرانکشتاین رو از دست بدم....پس بریم...با پودر پرواز از همین شومینه مغازه "( و به شومینه مقابلش که همه جایش را خاک پوشانده بود اشاره ای کرد)"*

همگی به سمت شومینه رفتند....
ادامه دارد...


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1385/3/6 10:27:15
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه مارکوس محکم با سربه سمت پایین پرت می شه .مایک به سرعت به طرف اون می ره . مارکوس که کمی گیج می زده هی تکرار می کنه: من کجام ..من کیم ...تو کی؟
مایک با نگرانی به مارکوس نگاه می کنه و در حالی که در عمق چشاش عرق حس دوست با تلالو خاصی جریان داره می گه:
- نه ..مارکوس ...تو حالت خوب می شه من اینو بت قول میدم ..ما به سنت مانگو می ریم اونا حتما می تونن برات یه کاری بکنن...بعد تو دوباره بر می گردی به ژآندارمری و با هم می ریم به شهربازیه ویزارلند...!
آنتونی تو همین حس و حال بوده و همین جور داشته با خودش می گفته و جرج هم هاج و واج به ادا اطوار های اون دو تا نگاه می کرده که ناگهان آنتونی از پشت سر یه صدایی می شنوه!
-هی به خاطر خدا بس کن آنتونی ...اون حالش خوبه!
آنتونی که سر مارکوس رو تو بغلش گرفته بوده با صدای پشت سرش به خودش می یاد و می بینه که مارکوس با شیطنت داره نگاش می کنه . به سرعت و با عصبانیت مارکوس رو یه گوشه پرت می کنه!
آخ.....مارکوس در حالی که سرش رو به می مالونه می گه:
-متاسفم آنتونی ! فقط می خواستم بدونم چقدر به من علاقه داری.!
آنتونی میاد جوابش رو بده که هر چهار تا بر می گردن به پشت سرشون!
-تو اینجا چه کار می کنی ..اوه مارکوس همش تقصیر توئه...اومدی و اون رو هم...این دیگه غیر قابل تحمله...مارکوس!
اما در این لحظه سامانتا حرف آنتونی رو قطع می کنه و می گه:
-هی ...زود بیاید اینجا ....من یه چیز جالب کشف کردم که می تونه به این غیب شدن مشکوک الیواندر ربط داشته باشه ..زود باشید!
آنتونی در حالی که برای خودش شروع می کنه به تجزیه و تحلیل کردن که سامانتا که الان پیداش شد چطوری به غیب شدن الیواندر پی برده همراه با جرج و دابی و مارکوس که هنوز هم به شدت دردی رو پشت سرش احساس می کرد به طرف سامانتا می ره!
در دست سامانتا یه نامه بود که روش هیچی ننوشته بود اما وضع ظاهرش عجیب به نظر می رسید!
آنتونی نامه رو از سامانتا گرفت و بازش کرد!
اما هیچی....هیچی.....
سفید سفید ....هیچی اونجا ننوشته بود همه با تاسف به هم نگاه کردند آنتونی نامه رو یه گوشه انداخت و خواست تا بقیه داد وبیداد هاشو نصیب اون دو تا بکنه که جرج فریاد زد:
-اون جا رو!
همه به طرف صقحه سفید نامه برگشتند که به تدریچ داشت روی آن حروفی پدیدار می شد ....
مارکوس با سرعت نامه را از روی زمین برداشت و همگی روی آن تنها یک کلمه که با حروف بزرگ نوشته شده بود را دیدند:
***قلعه فرانکشتاین***
هر 5 نفر با سرعت به یکدیگر خیره شدند چرا که حالا می توانستند به درستی حدس بزنند که بر سر الیواندر چه آمده است!
سکوت دهشتناکی فضا را پر کرد.


________________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت.......................................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به ماركوس عزيز و مايك عزيز دوستان منم به شما كمك مي كنم تا اين تاپيك رو راه بندازيم كه البته شما كلي راه انداختينش پس بسم الله
--------------------------------------------------------------------------
اسمیگل: یام..یام..به به..چه قدر خوشمزه است....
در همين لحظه لوري با چوب دستي اش به اسميگل ميزنه م اسميگل را به شدت به زمين ميزنه
اسميگل با زجه:ارباب من شما رو دوست داش خيلي به شما علاقه داشت
ماركوس تو فكر بود كه اسميگل چه قدر مثل دابي حرف ميزد
ماركوس:تو از كجا اومدي و با مايك چي كار داري
گالوم:به تو ارتباطی نداره من با ارباب كار دارم
ماركوس مثل گوجه فرنگي قرمز شد و ديگه حرفي نزد
مايك با حركتي چوب دستي اش را دراورد و رو به اسميگل كرد و وردي را .....10 سكوند! بعد اسميگل تبديل به دابي شده بود
دابي:ممنون ارباب ديگه حالم بهم خورده بود .
مايك :خوب چي كار كردي چه خبري برام داري ،اوليواندر چي شده كجا رفته دست مرگخوارها افتاده يا نه زود بگو كجارو نگاه ميكني
دابي با تعجب و ترس به پشت سر مايك اشاره ميكنه و ميگه :ارباب اونجارو
مايك بر ميگرده كه ببينه چه خبر متوجه نبود ماركوس ميشه
مايك:چيرو ميگي ماركوس كجا رفته
دابي:بالا رو نگاه كنيد ارباب
مايك به بالا نگاه ميكنه و متوجه آويزان بودن ماركوس در هوا ميشه ،ماركوس بي حركت ولي به سورت بر در هوا معلق مانده بود مايك براي پايين آوردن ماركوس شروع به كار مي كنه ولي بعد از تلاش هيچ كاري را از پيش نميبره،چشمان ماركوس بسته بود و هر لحظه خون بيشتري به سمت صورتش حركت ميكرد و قرمز تر ميشد در حدي كه به رنگ لبو در آمده بود؟!! در همين لحظه در باز ميشه و جرج ويزلي وارد مغازه ميشه و به سمت چوبهاي جادويي داخل انبار ميره تا چوب دستي رو برداره،جرج كه انگار از چيزي خبر نداشت رو به ماركوس ميكنه و ميگه
جرج:سلام مايك اوليواندر كجاست ؟ اااااااااااااا اين ديگه چيه ماركوس اون بالا چي ميكنه
و ماركوس شروع به توضيح دادن ميكنه
ادامه دارد
------------------------------------------------------------------------
حالا ادامه بديد فكر كنم بد نوشتم شما به بزرگواري خودتون ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/4 20:55:56
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1385/2/5 10:29:35
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. مایک لوری دوست خودم، من هم هستم، رو من حساب باز کن، شما که خودت استاد مایی، من هم زیر دست جهت فعال کردن این تاپیک هستم.
+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

انفجار نوری سبز رنگ در مغازه صورت گرفت....

مایک لوری از شدت انفجار دستانش را جلوی چشمانش گرفت و چون دید نداشت تلو تلو خورد و عقب عقب رفت و به دیوار خورد، و روی زمین افتاد.
آقای الیواندر در حالی که به نظر می رسید که شیطانی به روحش تجاوز کرده با چشمان قرمز خونینش بی حرکت و مات و مبهوت ایستاده بود و مایک لوری را نظاره میکرد.
نور سبز حاکم با صدای "پاف" و باز شدن درب مغازه قطع شد.
آقای الیواندر سرش را به طرف در مغازه چرخاند و مارکوس فلینت را که چوبدستی بدست جلویش نفس نفس می زد نگاه می کرد....
بوم..
یک انفجاری دیگر از نور سبز منتشر شد اما این نور به مدت کمتر از 10 ثانیه قطع شد و با این تفاوت که وقتی مایک لوری و مارکوس فلینت دستشان راکه بر اثر شدت انفجار نور روی چشمانشان گرفته بودند، بر می داشتند،
دیگر هیچ اثری از الیواندر نبود...
لوری که از دیدن فلینت تعجب کرده بود گفت:
تو اینجا چیکار می کنی؟
فلینت: من..راستش من می خواستم باهاتون تو تحقیق بیام اما وزارت مجوز نداد پس یواشکی از پشت پنجره همه چی رو دیدم...عجیب بود..
لوری: مثل اینکه تن و روح الیواندر تحت نظر نیرویی قرار داره..کارهایی که میکنه کاملا برنامه ریزی شده توسط یک فرد خاصی است..

ادامه بدید.

ایول از قبل خوب هماهنگ کرده بودین . داستانتم ( داستانتونم ) باحاله . ولی هنوز خیلی جای پیشرفت داری .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/4 20:43:04
عضو اتحاد اسلایترین
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
*********************************************************************

به نام او

روز ها گذشت، اما هیچ خبری نبود، گویا که اصلا مغازه چوبدستی فروشی الیواندر تبدیل به یک مغازه متروکه شده، از پشت پنجره های مغازه، درون مغازه چیزی جز تارهای عنکبوت دیده نمی شد، از وقتی که آقای الیواندر ناپدید شد، ملت دیاگون از ترس وجود علائمی شاید از اسمشونبر، حتی نزدیک آن مغازه هم نمی شدند.
اما روزی ، مایک لوری کارآگاه ویژه وزارت جهت تحقیق در مورد ناپدید شدن الیواندر پا به کوچه دیاگون گذاشت، و یک راست رفت به طرف مغاه الیواندر، مردم که از تعجب داشتند شاخ درمیاوردند، تجمع کردند و با چشمان گرد شده لوری را نگاه می کردند، مایک لوری داشت چوبدستی اش را د میآورد، قفل طلایی درب را که رویش خاک نشسته بود هدف گرفت و افسونی زیر لب گفت، قفل درب شکست و مایک لوری درب را باز کرد و آهی بدین شکل=> ( ) کشید، و داخل شد و درب را بست. جو آنجا اینقدر بد بود که هیچ چیز دیده نمی شد.
ناگهان دربی از پشت با صدای جرینگگگ باز شد، آقای الیواندر با سر و صورت کثیف جلوی مایک لوری ایستاده بود،
لوری: آقای الیواندر شما اینجا چه می کنید؟
الیواندر: در خدمت شما هستم با انواع چوبدستی جادویی..
لوری: گوش کنید..مگه شما ناپدید نشده بودی...
الیواندر: هوم.. چرا اما برگشتم...و تمام مدت در اتاق پشتی بودم. تا کسی نتونه منو پیدا کنه که شما درب رو باز کردی...
لوری: مگه میشه یعنی یک ساله که اینجایین، بدون غذا و آب؟؟!!!
نور آفتابی صورت کثیف الیواندر را روشن کرد و سیمایی زیبا به او داد...
الیواندر: نه..من تازه دیروز برگشتم...و دیدم که چیزی جز چوبدستی اطرافم نیست...نیست..نیست... :no:
بوم........ویژژژژژ
انفجار نوری سبز رنگ در مغازه صورت گرفت....

ادامه دارد.......

مایک عزیز با تشکر از کوششتون در جهت فعال سازی تاپیک پیشنهاد میکنم کمی بیشتر در جمله بندیتون دقت به خرج بدید .
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/4 20:38:54
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1383 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام من یه چوب دستی می خوام که توش از موی هری استفاده شده باشه
ضمنا به یه دوربین عکاسی جادویی غیر قابل رؤیت مجهز باشه که هر بار میگم عکسپاترونوس از تمام دوربرم عکس بگیره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1383 19:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دراكو جان بهتر از اين برات پيدا نميشد..
فوق العادست.. نمونش در دست ملكه مپ بوده... 13 اينچ و نيم.. از بهترين چوبها
مخصوص توئه پسر.. با اين مخالف ها رو بيل ميزني خيلي راحت.


تصویر تغییر اندازه داده شده

اين هم وسائل تميز كردن چوبدستي ساخت مغازه.
فقط 7 گاليون..

آرتور جان براي شما با مشخصاتي كه ميخواي گير نياوردم .بايد بعدا بياي با هم در موردش صحبت كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1383 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من یه چوبدستی جدید میخوام
مواد تشکیل دهنده:موی گرگینه-خون ابولهول...
میدونم تهیه ش یکم مشکله ولی میگن آخر چوبدستیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I come back