اعضا تک تک وارد شدند. پشت دیوار دالانی روشن و گسترده بود. وقتی دامبلدور وارد شد ناگهان در محو شد و همزمان با آن تاریکی
هیچ نبود! تنها نورهایی از گوشه های اتاق سوسو میزد. از نور خورشید که از درز های دیوار عبور میکرد میشد فهمید این اتاق در فضای آزاد قرار گرفته است. دامبلدور جلو رفت آن قدر جلو رفت تا در تاریکی وسط اتاق محو شد. آنجا آنقدر تاریک بود که انگار نور نمیتوانست از آنجا عبور کند. پس از مدتی صدای دامبلدور به گوش رسید که میگفت: هری! تنهایی جلو بیا
هری با شنیدن صدای دامبلدور لحظه ای درنگ کرد و بعد وارد آن تاریکی شد و ناگهان دهانش از تعجب بازماند. آنجا روشن روشن بود. انگار که آن فضای تاریک تنها نمای آن است.
- هری!
ناگهان نگاه هری به دامبلدور افتاد که در گوشه ای از اتاق برزمین نشسته بود.
او ادامه داد: هری! میشه ببینی میتونی طلسمی اجرا کنی یا نه؟
هری بدون هیچ درنگ زمزمه کرد: رمزتانیوس.
ناگهان برقی از نوک چوبدستی برخاست و مه غلیظی در آنجا به وجود آمد. دامبلدور لبخندی زد و سپس زمزمه وار گفت: آفرین جیمز! واقعا ایمن عمل کردی!
سپس بار دیگر به هری گفت: هری میشه روی اون شاخه همین طلسم رو اجرا کنی؟؟؟
هری برگشت و به دامبلدور خیره شد
- اما قربان چرا خودتون اینکار رو نمیکنید؟؟
دامبلدور آهسته پاسخ داد: تنها پاترها اجازه ی اجرای طلسم دارند هری! حالا کاری رو که گفتم بکن
هری چوبدستیش را به طرف شاخه ی کوچکی که از زمین بیرون زده بود گرفت و بار دیگر زمزمه کرد: رمزتانیوس
ناگهان مه از بین رفت و فضای اتاق بار دیگر روشن شد. اما ناگهان نگاه هری به گوشه ای افتاد. محلی که دیوارش به داخل فرو میرفت و سپس.....
ناگهان هری و دامبلدور متوجه شدند که آن تاریکی دیگر وجود ندارد و اتاق روشن شده است. اما ناگهان هری چشمش به قسمتی از اتاق که دیوارش فرو رفته بود افتاد. اکنون دیوار چرخیده بود و یک دفتر در آنجا بود. هری به سوی دفتر رفت. جلد دفتر خاک گرفته بود. هری آن را با آستینش پاک کرد و نوشته ی روی آن را خواند:
دفتر خاطرات جیمز و لیلی پاتر
هفته بعد
- خب همه چی رو برداشتید؟؟؟
صدای دامبلدور بود. خانه تمیز شده بود و اکنون اعضای محفل منتظر هری بودند که مشغول چیدن گنجینه ها در چمدانش بود
هری پاسخ داد: بله پرفسور بریم
و سپس دست دامبلدور را گرفت و همراه او غیب شد.
ریموس عزیز موضوع کلی پستت خوب بود.از لحاظ پیچیدگی مراحل توانسته بودی به خوبی عمل کنی فقط تنها مشکلت ,اشکالات نگارشی بود.مخصوصا در این قسمت:
نقل قول:
ریموس لوپین نوشته:
اما ناگهان نگاه هری به گوشه ای افتاد. محلی که دیوارش به داخل فرو میرفت و سپس.....
ناگهان هری و دامبلدور متوجه شدند که آن تاریکی دیگر وجود ندارد و اتاق روشن شده است. اما ناگهان هری چشمش به قسمتی از اتاق که دیوارش فرو رفته بود افتاد.
به نظر من از ناگهان و اما زیاد استفاده کردی.به هر صورت امیدوارم شاهد پستهای بهترت در محفل باشیم.
3 امتیاز به همراه B در مجموع 7 امتیاز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

