جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی
اعضا تک تک وارد شدند. پشت دیوار دالانی روشن و گسترده بود. وقتی دامبلدور وارد شد ناگهان در محو شد و همزمان با آن تاریکی
هیچ نبود! تنها نورهایی از گوشه های اتاق سوسو میزد. از نور خورشید که از درز های دیوار عبور میکرد میشد فهمید این اتاق در فضای آزاد قرار گرفته است. دامبلدور جلو رفت آن قدر جلو رفت تا در تاریکی وسط اتاق محو شد. آنجا آنقدر تاریک بود که انگار نور نمیتوانست از آنجا عبور کند. پس از مدتی صدای دامبلدور به گوش رسید که میگفت: هری! تنهایی جلو بیا
هری با شنیدن صدای دامبلدور لحظه ای درنگ کرد و بعد وارد آن تاریکی شد و ناگهان دهانش از تعجب بازماند. آنجا روشن روشن بود. انگار که آن فضای تاریک تنها نمای آن است.
- هری!
ناگهان نگاه هری به دامبلدور افتاد که در گوشه ای از اتاق برزمین نشسته بود.
او ادامه داد: هری! میشه ببینی میتونی طلسمی اجرا کنی یا نه؟
هری بدون هیچ درنگ زمزمه کرد: رمزتانیوس.
ناگهان برقی از نوک چوبدستی برخاست و مه غلیظی در آنجا به وجود آمد. دامبلدور لبخندی زد و سپس زمزمه وار گفت: آفرین جیمز! واقعا ایمن عمل کردی!
سپس بار دیگر به هری گفت: هری میشه روی اون شاخه همین طلسم رو اجرا کنی؟؟؟
هری برگشت و به دامبلدور خیره شد
- اما قربان چرا خودتون اینکار رو نمیکنید؟؟
دامبلدور آهسته پاسخ داد: تنها پاترها اجازه ی اجرای طلسم دارند هری! حالا کاری رو که گفتم بکن
هری چوبدستیش را به طرف شاخه ی کوچکی که از زمین بیرون زده بود گرفت و بار دیگر زمزمه کرد: رمزتانیوس
ناگهان مه از بین رفت و فضای اتاق بار دیگر روشن شد. اما ناگهان نگاه هری به گوشه ای افتاد. محلی که دیوارش به داخل فرو میرفت و سپس.....
ناگهان هری و دامبلدور متوجه شدند که آن تاریکی دیگر وجود ندارد و اتاق روشن شده است. اما ناگهان هری چشمش به قسمتی از اتاق که دیوارش فرو رفته بود افتاد. اکنون دیوار چرخیده بود و یک دفتر در آنجا بود. هری به سوی دفتر رفت. جلد دفتر خاک گرفته بود. هری آن را با آستینش پاک کرد و نوشته ی روی آن را خواند:
دفتر خاطرات جیمز و لیلی پاتر
هفته بعد
- خب همه چی رو برداشتید؟؟؟
صدای دامبلدور بود. خانه تمیز شده بود و اکنون اعضای محفل منتظر هری بودند که مشغول چیدن گنجینه ها در چمدانش بود
هری پاسخ داد: بله پرفسور بریم
و سپس دست دامبلدور را گرفت و همراه او غیب شد.

ریموس عزیز موضوع کلی پستت خوب بود.از لحاظ پیچیدگی مراحل توانسته بودی به خوبی عمل کنی فقط تنها مشکلت ,اشکالات نگارشی بود.مخصوصا در این قسمت:

نقل قول:
ریموس لوپین نوشته:
اما ناگهان نگاه هری به گوشه ای افتاد. محلی که دیوارش به داخل فرو میرفت و سپس.....
ناگهان هری و دامبلدور متوجه شدند که آن تاریکی دیگر وجود ندارد و اتاق روشن شده است. اما ناگهان هری چشمش به قسمتی از اتاق که دیوارش فرو رفته بود افتاد.


به نظر من از ناگهان و اما زیاد استفاده کردی.به هر صورت امیدوارم شاهد پستهای بهترت در محفل باشیم.
3 امتیاز به همراه B در مجموع 7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/23 22:00:07
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1386 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین در حالی که مشتاقانه به پوسته ی جدید نگاه می کرد و گفت:
- اما چه جوری؟
-------------------------------
دامبلدور گفت:
- احتمالا جواب توی همین نقشه باید باشه!
بعد دامبلدور روی نقشه متمرکز شد. لارتن که کنار ریموس ایستاده بود به آرامی گفت:
- خوبیش اینه که توی این ماجرا دامبلدور باهامونه! اگه اون باهامون نمیومد معلوم نبود الان کجا بودیم.
ریموس هم با حرکت سر تایید کرد و گفت:
- واقعا دوست دارم بدونم این آخریه چیه که جیمز انقدر براش محکم کاری کرده!
در این هنگام دامبلدور نقشه را به دست سارا داد و به طرف همان در قلابی که دقیقا روبروی دیوار مورد نظر بود رفت. سپس به آرامی و طوری که انگار جیمز کنارش ایستاده گفت:
- درسته جیمز! چقدر هوشمندانه!
بعد با صدایی کاملا رسا گفت:
- همه از جلوی این در برن کنار! دو نفر هم به من کمک کنن!
که سینیسترا و لارتن که نزدیک تر بودند با حرکت سر آمادگی خودشان را اعلام کردند.
دامبلدور گفت:
- فقط کافیه وقتی من طلسم مورد نظرمو اجرا کردم، شما دو تا روی هاله ایجاد شده طلسم تقویت کننده رو اجرا کنین.
لارتن با دستپاچگی گفت:
- ولی شما چه طلسمی رو میخواین...
دامبلدور با لبخند خاص خودش گفت:
- فقط کاری رو که گفتم انجام بده آقای کرپسلی!
بعد دامبلدور طلسمی را روی در اجرا کرد که بعد از آن هاله ای آبی رنگ از در بصورت آینه وار روی دیوار مقابل تابید و مستطیلی آبی رنگ به اندازه در را روی دیوار روبرو روشن کرد. سپس دامبلدور با سر به لارتن و سینیسترا اشاره کرد. آن ها هم بلافاصله طلسم تقویت کننده که برای تقویت تمام طلسم های دیگر کاربرد دارد را روی هاله نور اجرا کردند و نور قرمز خارج شده از چوبدستیشان با هاله آبی ادقام شد و شکل منعکس شده روی دیوار سبز رنگ شد.
سپس دامبلدور گفت:
- این ورودی اصلی است!

دالانی درون دیوار به وجود آمده بود که حتی در هم نداشت!

-------------------------------------------------
1- می تونه بعد از این دالان تالاری باشه که گنجینه توشه.(البته هر جور مایلین!)
2-آلبوس عزیز! یک سوال برام پیش اومده! شما که از پست سینیسترا حتی یک اشکال هم نگرفتید، چرا امتیاز را کامل ندادید؟

خب لارتن عزيز سلام.من اول جواب سوال شما را بدم .درست است كه من اشكالي نگرفتم ولي من پست ايشون را در حد خيلي خوب قرار دادم نه عالي و در ضمن يه پست بايد از تمام لحاظها كامل باشه تا بتونه نمره كامل بگيره كه البته اين كار كمي مشكل است ولي اصلا سخت نيست.اميدوارم قانع شده باشي اگر همچنان مشكلي هست لطفا پيام شخصي بزن.
خب حالا نقد, براي باز كردن در از گزينه صحيح كمك گرفتي و توانستي موضوع را خوب پيش ببري ولي به نظر من اگر كمي به توصيفاتت مي افزودي پست خوبي ميشد.مشكل ديگر پست هم باز بر مي گشت به عدم توصيف كامل صحنه ها چون بيشتر پستت را به مكالمه پرداخته بودي.در كل پست متوسطي بود.موفق باشي.
3 امتياز به همراه C در مجموع شش امتياز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/22 23:30:04
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لارتن که به متن نگاه می کرد گفت:
- حق با هرمیون بود! گنجینه پشت این در نیست...

اعضای محفل به اطرف نگاه می کردند تا چیزی شبیه یک گنجینه را پیدا کنند اما دقیقه ای نگذشت که ناامیدانه به طرف لوپین برگشتند تا دوباره به پوسته نگاه بیاندازند.
اما تلاشی بیهوده بود ، چرا که چیز دیگری روی نقشه دیده نمی شد.

دامبلدور با همان حالت خونسردانه ی همیشگیش به طرف ریموس رفت و نقشه را از او گرفت . اعضای محفل کنجکاوانه حرکات دامبلدور را دنبال می کردند. او جادوگر بزرگی بود و حتما" راهی را پیدامی کرد. اما چگونه؟!

دامبلدور چوب دستیش را بالا برد و چند لحظه ی بعد نقشه شروع به آتش گرفتن کرد.لوپین که از همه محفلی به نقشه نزدیکتر بود با حالتی ناباورانه به طرف نقشه ی در حال سوختن رفت ، اما دیگر دیر شده بود. تنها خاکسترروی زمین سرد غار دیده می شد.

لوپین با ناراحتی رو به دامبلدور کرد و گفت:
-قربان، فکر کنم راههای بهتری برای گرم کردن وجود داره؟! ما الان راه برگشت رو نمی دونیم ...

هنوز جمله ی ریموس پایان نیافته بود که لارتن در حالی به محل سوختن پوسته اشاره می کرد ، فریاد ی از شادی سر داد و گفت:

- اونجا رو...یک کاغد دیگه جای نقشه ی سوخته ظاهر شده ؟!

محفلی ها به طرف نقشه رفتند . دامبلدور آن را بلند کرد و زیر پرتو نوری که سینیسترا با چوب دستیش آن را درست کرده بود ، آن را برانداز کرد.

ریموس:قربان، برای یه لحظه قدرت جادوگری شما رو فراموش کردم.

آلبوس لبخندی به لوپین زد و گفت :
- خب ، طبق این نقشه باید به پشت این دیوار راه پیدا کنیم.این نشان قرمز به ما میگه که گنجینه بدون شک پشت همین دیواره!

لوپین در حالی که مشتاقانه به پوسته ی جدید نگاه می کرد و گفت:
- اما چه جوری؟

خب سینیسترا فکر کنم در این تاپیک گل کاشتی.داستان را به خوبی پیش بردی و بدون هیچ نقصی بوسیله دامبلدور همه را از معرکه نجات دادی.به نظر من پست خیلی خوب و قابل قبولی بود و جایی برای اشکال گیری نداشت.
4/5امتیاز به همراه B در کل 5/8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 22:40:57
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/22 23:18:12
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1386 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اما هری گفت: در اون نامه نوشته شده بود سه تا گنجینه هست. من میخوام آخرین گنجینه رو هم پیدا کنم. پرفسور دامبلدور شما راهی ندارید؟؟؟
و سپس به دامبلدور خیره شد.
-------------
دامبلدور در حالی که دستی به ریش خود می کشید گفت:
- عجیبه! اگه جیمز این نقشه رو برای راهنمایی هری کشیده، باید راه ورود به این اتاق توی نقشه نوشته شده باشه. خوب به نقشه نگاه کن. ببین نکته ای رو جا ننداختی.
لوپین روی نقشه متمرکز شد. لارتن و سینیسترا هم از پشت سر او به نقشه نگاه کردند.
لارتن سری تکان داد و گفت:
- هیچی! فقط نوشته 3 متر به جلو و 2 متر به راست یه در وجود داره.
هرمیون مشکوکانه گفت:
- اما...اما ننوشته که گنجینه پشت این دره!
سینی هم به سرعت گفت:
- درسته! شاید این کنده کاری های روی در یه رمز باشه!
دوباره همه جلوی در جمع شدند و به کنده کاری های نامفهوم خیره شدند.
سارا با شگفت زدگی گفت:
- انگار واقعا مثل یه زبان می مونه! خیلی از این کنده کاری ها تکرار شدن! مثل حروف الفبا!
با این حرف سارا ناگهان در ذهن دامبلدور جرقه ای زده شد...الفبا...الفبا....
- بله الفبا!
دامبلدور این را گفت و لبخند محسوسی زد. سپس وقتی با چهره هایی که به طرفش برگشته بودند روبرو شد بیشتر توضیح داد:
- بله! سال آخر تحصیل جیمز توی هاگوارتز بود. مدتی بود که جیمز سوال های عجیبی می پرسید. از سوال هایی که می پرسید می شد گفت که می خواد یه طلسم اختراع کنه. یک طلسم برای رمز گزاری نوشته ها. تو باید از این قضیه یه چیزایی بدونی لوپین. یادم میاد شماها همیشه باهم بودین.
اما لوپین سرش را به علامت منفی تکان داد. دامبلدور ادامه داد:
- حالا مشکل ما اینه، ما باید اون طلسم رو برای رمزگشایی این متن داشته باشیم.
دوباره به همه حالت وارفتگی دست داد.
اما هری روبروی در ایستاد. چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت:
- شاید....رمزتانیوس!
ناگهان کنده کاری ها حرکت کردند و یک متن واضح رو بوجود آوردند.
دامبلدور با ناباوری پرسید:
- اما...چطوری!
هری که خودش هم باورش نمی شد گفت:
- پشت یکی از عکس هایی که هاگرید از پدر و مادرم بهم داده بود این طلسم نوشته شده بود! من هم هیچ وقت کارشو نفهمیدم.
لارتن که به متن نگاه می کرد گفت:
- حق با هرمیون بود! گنجینه پشت این در نیست...
----------------------------------------------------------------
چقدر ویرایش کردم!

خب لارتن عزیز نکته ای که بهش توجه کرده بودی واقعا خوب بود که شاید اصلا گنجینه پشت در نباشد.اما قسمت عکس به نظر من کمی اغراق بود بهتر بود راه دیگری برای این کار پیدا میکردی .در ضمن آلبوس هم این قدر ضغیف نشون نده والا از محفل شوتینگا میشی(چکش)
3 امتیاز به همراه C در کل 6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/15 19:53:36
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/15 22:35:17
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/15 22:37:50
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/15 22:39:22
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/16 2:23:01
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 22:30:10
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1386 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دست هری هر لحظه به آب رودخانه نزدیکتر میشد. اما در همان لحظه سارا اخطار داد
- هری خطرناکه دستتو بیار عقب
هری با شنیدن این حرف دست خود را عقب کشید
دامبلدور به آرامی جلو آمد. چوبدستیش را در آورد و 3 بار به آب ضربه زد. آب کم کم صافی خود را از دست داد. کم کم بالا آمد و شکل هلال مانندی به خود گرفت و پس از چند لحظه یک پل در مقابل آنان بود. دامبلدور خواست از پل رد بشود که لوپین فریاد زد: نه
او جلو آمد و مشغول بررسی پل شد و با خودش زمزمه کرد: ای جیمز کلک
سپس با چوبدستی خود ضربه ای بر اول پل و آب زیر آن زد. 2 تار کشنده از وسط پل و آپ خارج شد و به نوک چوبدستی لوپین متصل شد. دامبلدور لبخند زد و گفت: واقعا که جیمز رو خوب میشناسی.
لوپین با خنده زمزمه کرد: ارباسترن
ناگهان تار کشنده برقی زد و تبدیل به یخ شد. محلی که از آن بیرون آمده بود نیز یخ زد. کم کم تمام آب یخ زد و پل فرو ریخت. لوپین با یک ورد تار کشنده را رها کرد. آن تار محکم به قسمتی از یخ برخورد کرده و آن قسمت ترک خورد
دامبلدور گفت: حالا میتونیم از روی یخ رد بشیم فقط مواظب باشید سر نخورید.
همه به سرعت باد شروع به دویدن کردند زیرا هر لحظه امکان داشت یخ فرو بریزد و آنها در آب یخ بزنند. وقتی آخرین نفر نیز از یخ گذشت لوپین وردی را زمزمه کرد و به جای رودخانه گودالی عمیق هویدا شد.
اعضای محفل به دنبال دامبلدور به راه افتادند. بورگین پرسید: لوپین! کجا باید بریم؟؟؟
لوپین به نقشه نگاهی کرد. سپس گفت: طبق چیزی که در نقشه هست باید 3 متر جلو بریم و بعد 2 متر به طرف راست بریم. در اونجا یه در هست.
اعضا با شنیدن این حرف ها همینکار را کردند. پس از تمام شدن راه دری خاک گرفته در آنجا بود اما بر روی در آن هزاران سوراخ و قسمت های کنده شده بود.
لوپین با دیدن آنها گفت: اینها زندانی کننده هستند. اختراع خود جیمزه. وقتی دست رو واردش میکنیم بسته میشه و دست نمیتونه خارج بشه. اما....
و سپس سکوت کرد آخر در دستگیره نداشت و در اینصورت ورود به آن اتاق غیر ممکن بود
اما هری گفت: در اون نامه نوشته شده بود سه تا گنجینه هست. من میخوام آخرین گنجینه رو هم پیدا کنم. پرفسور دامبلدور شما راهی ندارید؟؟؟
و سپس به دامبلدور خیره شد.
-------------------------------------------------------------------------------
این آخرین گنجینه است.


ریموس عزیز پستت دارای گنگی بود.اولی چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که اصلا توضیحی در مورد اینکه تارهای کشنده چی بودن و یا چرا دریاچه یخ بست نداده بودی.داستان را پیش برده بودی ولی بسیار سریع و بدون هیچ توضیحی.سعی کن بیشتر به پست بپردازی و آنرا کاملا پرورش بدی.موفق باشی.
3 امتیاز به همراه D در مجموع 5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 22:20:35
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 23:32:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1386 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره همه راه افتادند و آنقدر رفتند تا به جایی رسیدند که گودال بزرگی کف غار وجود داشت و باید از روی آن رد می شدند. دامبلدور مدتی تمرکز کرد و گفت:
- این غار طلسم شده. همین الان من سعی کردم با آپارات کردن از روی این گودال رد بشم ، ولی نشد. باید یه راهی برای رد شدن پیدا کنیم....

هری کمی فکر کرد و گفت:
-حتما" پدرم طلسمی گذاشته که نشه با آپارات ازش رد شد!

لوپین در حالی که متفکرانه به گودال نگاه می کرد ،رو به دامبدور کرد و گفت:
-خب،جیمز همیشه عاشق روش های ماگلی بود چون هیچوقت به عقل جادوگران قد نمی ده که ازش استفاده کنند.

لوپین این را گفت و سپس وردی را ادا کرد.لحظه ای بعد تخته ی محکمی روی گودال ظاهر شد.در حالی که دامبلدور به لوپین لبخند می زد ،استر ناباورانه به لوپین نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- خب ، تو که منظورت نیست ما می خوایم از روی این تخته رد شیم بریم اونور.اونم گودالی که نمی شه با آپارات از روش رد شد.منطقی به نظر نمی رسه.

لپین برگشت و گفت:
-خب ، به نظرت کلمه ی منطق با جیمز سازگاره ؟اون همیشه عاشق این کارا بود.

استر به دامبلدور نگاه کرد و منتظر حمایت او شد اما وقتی دید او نیز مثل بقیه از روی تخته رد می شود با دلخوری پشت سر آنها به راه افتاد.

چند دقیقه بعد...

خوشبختانه همه ی اعضای محفل از روی گودال گذشتند.اخرین نفر استر بود که حالا کمی سرخ شده بود و پوزش طلبانه به لوپین نگاه می کرد. همگی به راه افتادند.هوا سر د و سرد تر می شد. هری که کلاهش را تا روی پیشانیش پایین کشیده بود،رو به لوپین انداخت و گفت:
-ریموس ، بعدش به کجا میرسیم؟

لوپین نگاهی دلسوزانه به هری انداخت و گفت:
-خب ، بذار ببینم. طبق نقشه اینجا باید یک رودخونه باشه...آره...

هنوز جمله ی لوپین به پایان نرسیده بود که لارتن فریاد زد:
- هی اینجا رو یک رودخونه هست.

رودخانه ی طویلی درست در مقابل انها بود. آبش صاف و زلال به نظر می رسید. دو قایق کوچک و قدیمی و سالم در آن طرف تر به چشم می خورد.هری دستش رابه طرف رودخانه برد ، که صدای هشدار دهنده ی سارا او را به خود آورد.

سارا: نباید این قدر بی ملاحظه باشی هری....ممکنه خطرناک باشه...


-----------------------------------------------------------------
خب سینیسترا این پستت نسبت به قبلی کمی افت داشت . تقریبا به جز مورد گودال بقیه موارد بمانند کتاب بود بخصوص قایق! ولی روال داستان را حفظ کرده بودی و به خوبی پیش بردی.
5/3 امتیاز به همراه B در کل 5/7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 22:07:42
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1386 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور لبخندی به هری زد و گفت:
-البته...امروز بعد از ظهر راه می افتیم.
.........
بعد از ظهر جلوی غار...
رون آخرین نفری بود که به بالای تپه رسید. غار ورودی تنگی داشت و داخل آن فقط سیاهی به چشم می خورد. لارتن با تردید نگاهی به درون غار انداخت و به لوپین گفت:
- مطمئنی این همون غاره؟

لوپین در حالی که دوباره نگاهی به نقشه می کرد گفت:
- آره. باید خودش باشه. نوشته 100 فوت بالای تپه سرخ کنار آبشار. من که تپه سرخ دیگه ای نمی بینم.

با اشاره دامبلدور همه به نوبت وارد غار شدند و متوجه شدند برخلاف ورودی تنگ آن، وارد راهروی طبیعی بزرگی شده اند. بطور خودکار همه چوبدستی ها را روشن کردند. راهرویی که سقف آن پر از استالاکتیت بود و از زمین آن استالاگمیت ها بیرون زده بودند. دیواره غار هم مرطوب بود و کلا بوی بدی در فضا پیچیده بود که خیلی آزار دهنده بود.


توضیح
استالاکتیت: قندیل های آهکی مخروط شکل که از سقف بعضی غارها رو به پایین تشکیل می شوند.
استالاگمیت: ستون های آهکی مخروط شکل در کف بعضی غارها


دامبلدور با صدایی که مثل پچ پچ کردن بود گفت:
- همه مواظب باشن! این مخروط هایی که می بینید خیلی خطرناک و حساسن. اگه صدای بلندی ایجاد کنین ممکنه بیفتن پایین و بهتون آسیب برسونن.

همه به آرامی پیشروی را شروع کردند. دامبلدور وهری جلو و استرجس و سینیسترا پشت سر همه حرکت می کردند که ناگهان صدای بلدی شنیده شد. همه دستشان را روی سرشان گرفتند و با وحشت به بالا نگاه کردند. استالاکتیت ها لرزیدند و برای چند لحظه نفس ها توی سینه حبس شد. بعد همه به جایی نگاه کردند که سینیسترا نقش زمین شده بود.

سینیسترا با در حالی که لبش را گاز گرفته بود گفت:
- لبه ردام به یه مخروط گیر کرد. معذرت می خوام.

لارتن کمک کرد تا سینیسترا بلند شود و استر به آرامی گفت:
- بیشتر مواظب باشین. ما هنوز نمی دونیم اینجا چه خطرایی ممکنه وجود داشته باشه.

هرمیون متفکرانه گفت:
- باید چیز با ارزشی باشه که پدر هری توی همچین جایی اونو مخفی کرده.

دوباره همه راه افتادند و آنقدر رفتند تا به جایی رسیدند که گودال بزرگی کف غار وجود داشت و باید از روی آن رد می شدند. دامبلدور مدتی تمرکز کرد و گفت:
- این غار طلسم شده. همین الان من سعی کردم با آپارات کردن از روی این گودال رد بشم ، ولی نشد. باید یه راهی برای رد شدن پیدا کنیم....
---------------------------------------------------
می گم چطوره با پیدا کردن این گنجینه سوژه رو دیگه تموم کنیم!


لارتن عزیز پستت در سطح متوسط رو به بالا بود.نکته ای که باید بهت بگم اینه که معمولا توضیحی که ربطی به داستان نداره در انتهای آن و بعنوان پاورقی و یا بقول خودت همون توضیح میارن .سعی کرده بودی فضایی بمانند کتاب خلق کنی که تا حدی نیز موفق بودی.نکته خاص دیگری پستت نداشت.موفق باشی.
4 امتیاز به همراه C در کل 7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/14 0:02:51
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 21:58:03
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1386 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیچ طلایی در دستهای هری حرکت می کرد و تلاش می کرد خود را از دستهایش برهاند.لبخند ملایمی رو لبان دامبلدور نقش بست.یکی از دیگر گنجینه ها یک اسنیچ بود که پدرش در مسابقات کوییدیچ به دست آورده بود. با این فکر قلب هری آرامش یافته بود. از اینکه پدرش هم مثل او این قدر به کوییدیچ علاقمند است ، احساس ارامش می کرد.

----فردا صبح ---

همه در حال خوردن صبحانه دور میز بزرگی نشسته بودند و هری که از همیشه خوشحال تر به نظر می رسید، با اسنیچش بازی می کرد.در همین حال لوپین در حالی که گرد و خاک روی پالتوی کهنه اش را می تکاند با یک پوسته ی قدیمی که به ظاهر نقشه یک غار در حوالی دره ی گودریگ می آمد، وارد شد.

سینی در حالی که سرفه ی می کرد رو به لوپین کرد و گفت:
این نقشه ی کجاست؟از کجا گیرش آوردی؟

لوپین بشقاب و چنگال های روی میز را کنار زد و پوسته را روی میز باز کرد. همه ی محفلی ها با حالتی کنجکاوانه به پوسته نگاه می کردند.

لوپین در حالی که بسیار مشتاق به نظر می رسید ،رو به سینی کرد و گفت:
-این پوسته توی یکی از کمد های طبقه ی بالا پیدا کردم . همیشه دوست داشتم بدونم جیمز اون تو چی می ذاشت.
وبعد با شور و شوق بیشتر ادامه داد:
و بالاخره کشف کردم.نقشه ی یه غار...

دامبلدور در حالیکه موشکافانه به پوسته نگاه می کرد ،گفت:
-آره یادمه... جیمز از یه غار صحبت می کرد...نزدیک همین جاها...

هری با خوشحالی نگاهش را از دامبلدور ه پوسته انداخت و گفت:

-پس ممکنه یکی دیگه از گنجینه ها اونجا باشه؟پروفسور می شه به اونجا بریم خیلی دوست دارم ببینم.
دامبلدور لبخندی به هری زد و گفت:
-البته...امروز بعد از ظهر راه می افتیم.

....

خب پروفسور عزیز پستت دارای موضوع خوبی بود.در کل بخوبی توانسته بودی داستان را پیش ببری البته زیاد به آن پرداخته نشده بود و سیر سریعی داشت ولی با این وجود از ایده های جالبی استفاده کرده بودی.با اینکه با ظاهر ارزشی نوشته شده ولی اصلا پست ارزشی ای نیست.
پس 5/3 امتیاز به همراه C در مجموع 5/6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 21:46:39
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/1/21 23:23:25
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هری آرام آرام به سوی سکویی که بروی آن زنجیر با تلألو هر چه تمام تر خود نمایی می کرد حرکت کرد! ذهنش تنها پیرامون گنجینه ایی دور می زد که متعلق به پدر و مادرش بود!
مقابل آن شی طلایی رنگ اهریمنی ایستاد! حالا باید چه می کرد؟ اگر دستش را جلو می برد گرفتار طلسم می شد؟ شاید هم می توانست ....
ناگهان به سوی دامبلدور بازگشت و گفت :
_پرفسور به نظر شما استفاده از ورد آکسیو می تونه در این مورد مفید باشه!
دامبلدور سری به نشانه " نه " تکان داد و گفت :
_این طلسم خیلی پیچیده تر از اینهاست!
در یک لحظه هری از سوال خود پشیمان شد! ولدمورت همیشه عاشق پیچیده ترین ها بود! پس دوباره به زنجیر خیره شد! پدرش...مادرش... چهره هردویشان در مقابل چشمانش به او لبخند می زندند! او می توانست حس کند که آن دو در آن اتاقند! پیش او...
با زنده کردن یاد آن دو در ذهنش ناگهان به یاد مسابقات کوییدیچ افتاد! اما چه چیز آن زنجیر به کوییدیچ مرتبط می شد؟ نه... به نظرش نمی آمد که بتواند جواب آن معما را در مسابقه ایی جست و جو کند که ولدمورت علاقه چندانی به آن نداشت!
چوب دستی اش را بیرون کشید!
ورد مورد علاقه ی ولدمورت... برای بار نخست مناسب بود!
_آواداکدورا...
و طلسم سبز رنگی از نوک چوب دستی بیرون جهید و مستقیم به زنجیر برخورد کرد!
دامبلدور قدمی به جلو آمد... زنجیر دیگر آن درخشندگی اولیه را نداشت! هری لبخند کم رنگی زد! یعنی موفق شده بود؟؟
خواست که جلوتر برود که دامبلدور دستش را کشید!
_نه هری...شاید این هم یه حقه دیگه باشه! صبر کن...
و سپس چوب دستی اش را بیرون کشید!
_ریوسیزس دشاین!
و بعد به زنجیر نزدیک شد! تکه کاغذی از داخل جیبش در آورد و به طرف زنجیر انداخت! کاغذ بروی زنجیر قرار گرفت اما هیچ اتفاقی نیافتاد!
دامبلدور لبخندی زد و گفت :
_فکر می کنم حالا بتونی برش داری...
هری صندوقچه ایی کوچکی که پشت سکو قرار داشت را بیرون کشید! سپس آن را گشود!
" یک اسنیچ طلایی رنگ "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور اعضا را کنار میزد و به سوی استرجس میرفت. استرجس بار دیگر مانند تکه سنگی بر روی زمین افتاده بود. دامبلدور چوبدستیش را بر روی محلی گذاشت که چندی پیش آن نور سبز رنگ به آنجا برخورد کرده بود.
- بامبروبینگایب
استرجس ناگهان در هوا معلق نگه داشته شد.دامبلدور او را به سوی دیگر محفلی ها برد و سپس آرام بر زمین گذارد. در کنارش زانو زد و سپس خنثی کننده طلسم را زمزمه کرد. چشمان استرجس آرام آرام باز شد. اکسیژن بار دیگر به اتاق وارد شد و ناگهان نوری چشم اعضا را زد. در همین لحظه دیگر اعضای محفل همراه هری،رون و هرمیون وارد شدند.در این میان آن زنجیر طلایی بیشتر از همه خودنمایی میکرد. همه میخواستند بدانند آن چیست. هری که به آن زنجیر چشم دوخته بود آرام از دامبلدور پرسید: پرفسور! این چیه؟؟؟
دامبلدور چشمانش را از استرجس برداشت و به سوی هری برگشت. به چشمان هری خیره شد.لبخندی بر روی لبانش نقش بسته بود همان لبخندی که معمولا بر لب هایش پدیدار بود. اما پس از مدتی چشم از هری برداشت و به زنجیر نگاه کرد. اندک اندک آن لبخند در پشت اخم های دامبلدور پنهان میشد. خاطره ای بد برای دامبلدور بازگو شده بود. خاطره ای که هیچگاه دوست نداشت دوباره تکرار شود و یا برایش بازگو شود. اما این بار مجبور بود خودش آن خاطره را بازگو کند. خاطره ای که موجب شد جیمز در شب مرگش نیروی کافی برای مبارزه با لرد ولدمورت را نداشته باشد.
اما مجبور بود. هری باید این را میدانست پس از جایش برخاست و به سوی هری رفت. دستان مهربان خود را بر دوش او انداخت و گفت: واقعا میخوای بدونی؟؟؟
هری با تکان سر پاسخ مثبت داد و منتظر شد
دامبلدور اینگونه شروع کرد:
« روز قبل مرگ پدرت بود. داشتیم با هم در دره گودریک میگشتیم. یکی از مغازه های ماگلی را دیدیم که همین زنجیر را میفروخت. جیمز مجذوب آن شد. به سوی مغازه رفت. در زد و سپس وارد شد. از همان اول احساس خطر میکردم اما از این احساس زمانی مطمئن شدم که جیمز آن را لمس کرد. طلسمی شیطانی بر روی زنجیر به کار رفته بود. هدیه ای از سوی لردولدمورت به مناسبت تولد تو! من نمیتونستم کاری کنم. آن طلسم اهریمنی به سرعت پدرت را ضعیف میکرد. روز بعد، در روز تولد 1 سالگی تو زمانی که تو خواب بودی من به آنجا آمدم وضعیت جیمز خیلی بد بود. با تعدادی طلسم سعی کردم حالش را بهتر کنم ولی نتیجه ای نبردم. وقتی داشتم از خانه خارج میشدم خطر را احساس میکردم اما با خودم فکر کردم: جای اونها اینجا امنه! پس راه افتادم و پس از مدتی غیب شدم. وقتی خبر مرگ جیمز به گوشم رسید عذاب وجدان تمام وجودم را در برگرفت اول به خاطر اینکه نتوانسته بودم جلوی تضعیف جیمز رو بگیرم و دوم به خاطر اینکه به احساسم گوش نداده بودم و گذاشته بودم جیمز خیلی راحت کشته شود.»
دامبلدور خاطره را به پایان رساند و ادامه داد: اما هری باید بهت بگم دومین گنیجنه پدر و مادرت پشت این زنجیر است. تو باید بتونی این زنجیر رو طوری کنار ببری که تضعیف نشی. هری تو باید سعیتو بکنی.
هری سر تکان داد و آرام گفت: حتما پرفسور! حتما.
سپس گام برداشت و به سوی زنجیر رفت چگونه باید آن زنجیر را کنار میزد؟؟؟
-----------------------------------------------------------------------
دیگه سوژه اصلیه! خب هم میرسه به یک گنجینه هم یه سوژه دادم


پست قشنگی بود! از اون داستان هم خوشم اومد...
البته باید یه مقدار بیشتری روش کار میکردی ولی از اینکه این داستان رو به کشته شدن جیمز وصل کردی خوشم اومد! شاید واقعا هم همین طور باشه!
خب اول پستت خیلی سریع استرجس رو به هوش آوردی و راحت اون رو از مهلکه نجات دادی! با اون وصفیاتی که در پستهای قبلی داشتیم وضع استرجس باید از این وخیم تر باشه!
چیزی از داستانت هم نمی گم و توش دستی نمی برم! چون در داستانت چند جا غلط انشایی داشتی که خب من چیزی در موردشون نمی گم!
اما در مورد آخر پستت! اینکه گفتی یه چیزی پشت زنجیر هست زیاد جالب نبود! بهتر بود یا خود زنجیر رو گنجینه معرفی می کردی و یا اینکه مثلا می گفتی پشت زنجیر یه صندوقچه و یا یه چیزی هست که اون گنجینه توئه!
اینکه زنجیر رو کنار ببری هم خب تصورش یه ذره سخته! زنجیر به اون نازکی چجوری می تونه مانع این بشه که هری بهش نزدیک بشه و یا بتونه به پشتش دسترسی داشته باشه!
باید می گفتی که مثلا تلألویی داره که اون هم اهریمنیه و یا اینکه اون سدی ایجاد کرده که اجازه نمی ده کسی پشت رو ببینه و یا نزدیک شدن به اون مثل دست زدن به زنجیر هست!
خب همین ...

امتیاز پست 4 از 5 به همراه یه A!
در کل 9!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/2 22:08:10
تصویر تغییر اندازه داده شده