بلاخره صدای پاقی به گوش رسید.دالاهوف وارد شد و در حالی که پولک های مارها را از روی بدن خود میتکاند همراه 2 مرگخوار دیگر به سمت کتابخانه رفت.
پس از گذشت چند لحظه کتابخانه باز شد و 3 مرگخوار غافلگیرانه وارد شدند.
ایگور و آش ویندر به صورت ناگهانی از جایشان برخاستند
طلسم های گوناگون از طرف مرگخواران بر آنها روانه شد اما آنها میدانستند که چه باید بکنند
ایگور همان کار را کرد. علامت شوم را فشرد. سوزشی دست تمام مرگخواران را فرا گرفت اما زمان خوبی را برای آش ویندر فراهم ساخت. آش ویندر 3 طلسم به سمت 3 مرگخوار روانه ساخت و در آن هنگام ایگور موفق به بیرون آوردن چوبدستی شد و بلافاصله به علامت شوم ضربه زد مبادا مرگخواران دیگر ظاهر شوند
بلاخره جنگی بزرگ به راه افتاد
انواع طلسم ها در اتاق روانه میشدند. اتاق تاریک اکنون نورانی ترین اتاق آن خانه بود. هاله های درخشان و نورانی در جای جای اتاق پراکنده بودند.
ناگهان یه زن پدیدار شد. لبخندی بر لبان ایگور نقش بست اما سریعا آن را پنهان کرد و مشغول جنگ شد.
تونیاس با پاهایی لرزان به سمت کتابخانه می آمد.
میدانست اگر اشتباهی ازش سر بزند تنها شانس دو دوست دیگرش از بین میرود. اثر شکنجه اسنیپ هنوز از بین نرفته بود اما او تلاش میکرد. بلاخره پس از گذشت چند لحظه به مکان مورد نظر خویش رسید. به زور چوبدستیش را نشانه گرفت و با صدایی لرزان و آهسته ورد را بر زبان آورد:
تارباتانیارگ
هاله های گوناگون از نوک چوبدستی تونیاس خارج شدند و در جلوی او شناور ماندند.رنگ نداشتند. تونیاس لبخندی زد آنگاه وردی دیگر را زمزمه کرد و هاله ها همانند آب در حال چرخش شدند. اما هنوز بی رنگ. بلاخره تونیاس تا آخر ورد را بر زبان آورد. و چوبش را بسیار سریع به سمت 3 مرگخوار گرفت. هاله ها پرواز کردند و مانند یه زندان دور 3 مرگخوار را گرفتند. مرگخواران سعی کردند با جادو کاری بکنند که ناگهان....
دیگر خبری از چوب نبود.
ایگور طلسم جمع آوری را اجرا کرده بود و چوبدستی 3 مرگخوار را ربوده بود.
3 دوست فکر میکردند که اکنون در امانند غافل از اینکه تونیاس، قلابی بود و تنها داشت نقش بازی میکرد.......
-----------------------------------------------------------------------------------
ببخشید اگه بد شد
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] کوچه ناکترن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

سوروس طلسم بدن بند را روی تونیاس اجرا کرد وبعد از ان طلسم فرمان را خنثی کرد...
تونیاس که گوئی از خوابی عمیق بیدار شده بود با تعجب اطرافش نگریست و ناگهان نگاهش روی سوروس ثابت ماند:تو با من چه کار داری؟از من چی میخوای؟
سوروس:هیچی خانم خوشگله فقط اینکه مثل یه بچه خوب ساکت و بی سر و صدا لالا کنی البته خودم برات لالائیشو میخونم ولی قبلش باید یه چیزی ازت بپرسم:ایگور غیر از تو دوستان صمیمی دیگری داره؟
_برای چی میخوای بدونی؟
_برای اینکه اگر بر فرض محال تونست از دست من جون سالم به در ببره من بدونم کجا میره...
_مطمئن باش که من هیچی بهت نمیگم...
_جدی...اوکی مشکلی نیست فقط باید دید تا 1 دقیقه دیگه هم روی نظرت خواهی بود یا نه؟
کروشیو................
تونیاس مانند ماری به خود میپیچید...صحنه ای رقت بار/غیر قابل تماشا و در یک کلام بی رحمانه بود ولی سوروس خیلی عادی تونیاس را مینگرست.....
_فکر میکنم فعلا کافیه!...
هیچ اثری از شادابی جوانی و نشاط دخترانه در سیمای تونیاس باقی نمانده بود گوئی در عرض این یک دقیقه 10 سال پیرتر شده بود...به سختی نفس میکشید و حتی توان روی پا ایستادن هم نداشت...
_خوب منتظرم!
تونیاس بریده بریده سخن میگفت:بی...خود...منتظ...ری...از...من...چیزی...نخواهی شنی..د!
_پس معلومه بدنت به حد کافی ماساژ داده نشده/بگیر که دومیش اومد:
_کروش....
_سوروس!
_بلا توئی؟اینجا چکار میکنی؟
_میخواستم ببینم کار به کجا کشیده....عقلتو به کار بنداز به جای کروشیو میتونی از ذهن خوانی استفاده کنی!
_اره راست میگی/اصلا یادم نبود یعنی در واقع من از این فاحشه خاطره خوبی ندارم میخواستم کمی گوشمالیش بد....اصلا بگذریم...
..........چند دقیقه بعد.............
_نتیجه داد؟
_اره تا اونجائی که من تو ذهنش دیدم ایگر هنوز 4-5 تائی دوست وفادار داره....اسم همشونو فهمیدم و چهرشونم دیدم
_خوبه...اگر کسای دیگری غیر از ایگور و اش بودند با اطمینان میگفتم که به این کارا احتیاجی نیست و همین امشب همین جا دخلشون اومده ولی اینا مثل خودمون اموزش دیدن سخت و سنگین و برای مواجهه با بدترین شرایط!...از طرفی دستمون پیششون بازه بیشتر ترفندهای هجومیمونو میدونن ولی خوب چاره ای نیست بالاخره باید باهاشون درگیر شد...فکر میکنم توی کتابخونه زندانی شدن درسته؟
_اره
_پس صبر کن تا انتونین هم بیاد تا با هم بهشون حمله کنید فقط حواستون باشه رو دست نخورید یا خد اقل یکیشونو بگیرید دیگه حوصله لرد داره سر میره!
تونیاس که گوئی از خوابی عمیق بیدار شده بود با تعجب اطرافش نگریست و ناگهان نگاهش روی سوروس ثابت ماند:تو با من چه کار داری؟از من چی میخوای؟
سوروس:هیچی خانم خوشگله فقط اینکه مثل یه بچه خوب ساکت و بی سر و صدا لالا کنی البته خودم برات لالائیشو میخونم ولی قبلش باید یه چیزی ازت بپرسم:ایگور غیر از تو دوستان صمیمی دیگری داره؟
_برای چی میخوای بدونی؟
_برای اینکه اگر بر فرض محال تونست از دست من جون سالم به در ببره من بدونم کجا میره...
_مطمئن باش که من هیچی بهت نمیگم...
_جدی...اوکی مشکلی نیست فقط باید دید تا 1 دقیقه دیگه هم روی نظرت خواهی بود یا نه؟
کروشیو................
تونیاس مانند ماری به خود میپیچید...صحنه ای رقت بار/غیر قابل تماشا و در یک کلام بی رحمانه بود ولی سوروس خیلی عادی تونیاس را مینگرست.....
_فکر میکنم فعلا کافیه!...
هیچ اثری از شادابی جوانی و نشاط دخترانه در سیمای تونیاس باقی نمانده بود گوئی در عرض این یک دقیقه 10 سال پیرتر شده بود...به سختی نفس میکشید و حتی توان روی پا ایستادن هم نداشت...
_خوب منتظرم!
تونیاس بریده بریده سخن میگفت:بی...خود...منتظ...ری...از...من...چیزی...نخواهی شنی..د!
_پس معلومه بدنت به حد کافی ماساژ داده نشده/بگیر که دومیش اومد:
_کروش....
_سوروس!
_بلا توئی؟اینجا چکار میکنی؟
_میخواستم ببینم کار به کجا کشیده....عقلتو به کار بنداز به جای کروشیو میتونی از ذهن خوانی استفاده کنی!
_اره راست میگی/اصلا یادم نبود یعنی در واقع من از این فاحشه خاطره خوبی ندارم میخواستم کمی گوشمالیش بد....اصلا بگذریم...
..........چند دقیقه بعد.............
_نتیجه داد؟
_اره تا اونجائی که من تو ذهنش دیدم ایگر هنوز 4-5 تائی دوست وفادار داره....اسم همشونو فهمیدم و چهرشونم دیدم
_خوبه...اگر کسای دیگری غیر از ایگور و اش بودند با اطمینان میگفتم که به این کارا احتیاجی نیست و همین امشب همین جا دخلشون اومده ولی اینا مثل خودمون اموزش دیدن سخت و سنگین و برای مواجهه با بدترین شرایط!...از طرفی دستمون پیششون بازه بیشتر ترفندهای هجومیمونو میدونن ولی خوب چاره ای نیست بالاخره باید باهاشون درگیر شد...فکر میکنم توی کتابخونه زندانی شدن درسته؟
_اره
_پس صبر کن تا انتونین هم بیاد تا با هم بهشون حمله کنید فقط حواستون باشه رو دست نخورید یا خد اقل یکیشونو بگیرید دیگه حوصله لرد داره سر میره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

مه تمام جا را فرا گرفته بود،در ان شب همه چیر عادی به نظر میرسید.
سکوت که مانند پادشاهی کوچه را تسخیر خود کرده بود با صدای جرقی شکسته شد.
مردی بلند قامت و نچندان جوان وارد کوچه شد و با ترس وهراس راهش را ادامه داد.چند قدمی نرفته بود که چیزی یادش آمد و ایستاد.
در همان هنگام جرق دیگر شنیده شد و مردی کمی کوتاه تر از مرد اولی ظاهر شد.
دو مرد سریع از بین کوچه های تاریک رد شدند و وارد کوچه ای با نور بسیار کم و خانه هایی فرسوده شدند. مرد اول که اکنون کمی آرام تر از قبل راه میرفت به سومین خانه نزدیک شد و آرام در زد.
در با صدای زییق مانند باز و زنی جوان را در پشت خود پدیدار کرد.
زن که انگار از آمدن آن دو خبر داشت با صدای نه چندان گرم به آنها خوشامد گفت ولی قبل از اینکه حرفش تمام شود مرد اول خود را در بقل زن رها کرد و با صدای لرزان گفت:
تونیاس،از دیدنت خیلی خوشحالم،تو نمیدونی این روز ها چه به سر من اومده.
تونیاس دستی به سر ایگور کشید و با مهربانی گفت:
بیاین تو،بیاین تو و همه چیز رو برام تعریف کن.
بعد هم اش و ایگور هر دو وارد خانه شدند.
خانه،خانه ای کوچک با مبل های سیاه و چرمی بود که در بین مبل ها میز چوبی وقدیمی به چشم میخورد.
ایگور خود را روی اولین مبل انداخت و بعد از اینکه تونیاس شربتی برایشان آورد شروع به صحبت کرد و تمام ماجرا را برای تونیاس گفت.
تونیاس بعد از شنیدن داستان،کمی ترسید و بعد رو به اش کرد و گفت:
پس تو اش ویندر هستی ،ایگور خیلی از تو به من گفته.
ــ ایگور به من لطف زیادی داره.
تونیاس خنده ای کرد و بعد با مهربانی به ایگور گفت:
من تو خونم پشت کتابخونه یک اتاق مخفی دارم،تو و دوستت امشب رو اونجا باشید تا فردا ببینیم چی میشه.
و بعد به سمت کتابخانه رفت و چوبش را سه بار به آن زد.
کتابخانه همچون دری باز شد و ایگور و اش داخل آن شدند.
قبل از اینکه تونیاس در را ببندد ایگور با زبان بیزبانی از وی تشکر کرد و بعد روی زمین دراز کشید.
تونیاس در کتابخانه را بست و میزی را جلوی در کتابخانه گزاشت.
بعد از این که آن دو نفر را در کتابخانه زندانی کرد،به طرف زیرزمین رفت،جایی که مردی در تاریکی انتظارش را میکشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مرد یکی از مرگخوار هاست که شاید داره تونیاس رو کنترل میکنه.
سکوت که مانند پادشاهی کوچه را تسخیر خود کرده بود با صدای جرقی شکسته شد.
مردی بلند قامت و نچندان جوان وارد کوچه شد و با ترس وهراس راهش را ادامه داد.چند قدمی نرفته بود که چیزی یادش آمد و ایستاد.
در همان هنگام جرق دیگر شنیده شد و مردی کمی کوتاه تر از مرد اولی ظاهر شد.
دو مرد سریع از بین کوچه های تاریک رد شدند و وارد کوچه ای با نور بسیار کم و خانه هایی فرسوده شدند. مرد اول که اکنون کمی آرام تر از قبل راه میرفت به سومین خانه نزدیک شد و آرام در زد.
در با صدای زییق مانند باز و زنی جوان را در پشت خود پدیدار کرد.
زن که انگار از آمدن آن دو خبر داشت با صدای نه چندان گرم به آنها خوشامد گفت ولی قبل از اینکه حرفش تمام شود مرد اول خود را در بقل زن رها کرد و با صدای لرزان گفت:
تونیاس،از دیدنت خیلی خوشحالم،تو نمیدونی این روز ها چه به سر من اومده.
تونیاس دستی به سر ایگور کشید و با مهربانی گفت:
بیاین تو،بیاین تو و همه چیز رو برام تعریف کن.
بعد هم اش و ایگور هر دو وارد خانه شدند.
خانه،خانه ای کوچک با مبل های سیاه و چرمی بود که در بین مبل ها میز چوبی وقدیمی به چشم میخورد.
ایگور خود را روی اولین مبل انداخت و بعد از اینکه تونیاس شربتی برایشان آورد شروع به صحبت کرد و تمام ماجرا را برای تونیاس گفت.
تونیاس بعد از شنیدن داستان،کمی ترسید و بعد رو به اش کرد و گفت:
پس تو اش ویندر هستی ،ایگور خیلی از تو به من گفته.
ــ ایگور به من لطف زیادی داره.
تونیاس خنده ای کرد و بعد با مهربانی به ایگور گفت:
من تو خونم پشت کتابخونه یک اتاق مخفی دارم،تو و دوستت امشب رو اونجا باشید تا فردا ببینیم چی میشه.
و بعد به سمت کتابخانه رفت و چوبش را سه بار به آن زد.
کتابخانه همچون دری باز شد و ایگور و اش داخل آن شدند.
قبل از اینکه تونیاس در را ببندد ایگور با زبان بیزبانی از وی تشکر کرد و بعد روی زمین دراز کشید.
تونیاس در کتابخانه را بست و میزی را جلوی در کتابخانه گزاشت.
بعد از این که آن دو نفر را در کتابخانه زندانی کرد،به طرف زیرزمین رفت،جایی که مردی در تاریکی انتظارش را میکشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مرد یکی از مرگخوار هاست که شاید داره تونیاس رو کنترل میکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/2/4 13:38:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

ایگور و اش بی خبر از همه جا وارد درگاه شدند...حالت سفر با رمزتاز را داشت احساس نسبتا خوبی داشتند...پس از چند دقیقه کوتاه خود را داخل یکی از سلولهای دژ مرگ یافتند!
********************************
انتونی اصلا دوست نداشت که از اون اتاق خارج بشه چون اون از لرد طرز معاشرت با مارها را فرا گرفته بود و الان تقریبا مانند یک حیوان دست اموز خانگی داشت با انها برخورد میکرد...ولی فکر ایگور اجازه نمیداد که بیشتر از این انجا بماند...او خود را غیب کرد و در چند متری دژ ظاهر شد زیرا غیب و ظاهر شدن در خود دژ غیر ممکن بود...سر و روئی از خاک تکاند و به سرعت به سمت سلولی که فکر میکرد ایگور و اش پس از فریب خوردن از طریق درگاه وارد ان شدند حرکت کرد..
غافل از اینکه اش خود را بصورت مار دراورده و از مهلکه گریخته و ایگور هم برگ برنده ای داشته که الان رو کرده!
بله او هم یک جانورنما بوده است و این قابلیت مخفی که برای هیچکس فاش نکرده بود در این موقعیت بحرانی بکمکش امد.
******************************************
ایگور و اش پس از خلاصی از مهلکه بدنبال دوستی قابل اطمینان بودند تا بتونند در خانه اش برای چند روزی سکنی گزینند و رفع خطری کنند...
انها دیر یا زود ان شخص را میافتند ولی خوب کسی چه میدونه شاید او هم مانند بسیاری دیگر تحت طلسم فرمان باشد!
********************************
انتونی اصلا دوست نداشت که از اون اتاق خارج بشه چون اون از لرد طرز معاشرت با مارها را فرا گرفته بود و الان تقریبا مانند یک حیوان دست اموز خانگی داشت با انها برخورد میکرد...ولی فکر ایگور اجازه نمیداد که بیشتر از این انجا بماند...او خود را غیب کرد و در چند متری دژ ظاهر شد زیرا غیب و ظاهر شدن در خود دژ غیر ممکن بود...سر و روئی از خاک تکاند و به سرعت به سمت سلولی که فکر میکرد ایگور و اش پس از فریب خوردن از طریق درگاه وارد ان شدند حرکت کرد..
غافل از اینکه اش خود را بصورت مار دراورده و از مهلکه گریخته و ایگور هم برگ برنده ای داشته که الان رو کرده!
بله او هم یک جانورنما بوده است و این قابلیت مخفی که برای هیچکس فاش نکرده بود در این موقعیت بحرانی بکمکش امد.
******************************************
ایگور و اش پس از خلاصی از مهلکه بدنبال دوستی قابل اطمینان بودند تا بتونند در خانه اش برای چند روزی سکنی گزینند و رفع خطری کنند...
انها دیر یا زود ان شخص را میافتند ولی خوب کسی چه میدونه شاید او هم مانند بسیاری دیگر تحت طلسم فرمان باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تورانتونات به سوی یکی از سنگ های گوشه دیوار رفت و کمی با چوبدستیش به آنها ضربه زد. ناگهان دیوار از هم شکافته شد و غاری عظیم به وجود آمد. غاری با 100 در برای ورود و خروج
ایگور و دالاهوف اول وارد شدند اما تورانتونات وارد نشد او به سمت دیگر سنگ ها رفت و با ضربه زدن به سنگ های آنطرف باعث بسته شدن دیوار شد و ناگهان....
تورانتونات دیگر آنجا نبود بلکه در کنار 2 مرگخوار قدم میزد. پس از مدتی به یک 3 راهی رسیدند
تورانتونات بدون هیچ صحبتی به سمت دیوار وسط رفت و ناگهان انگار دیواری در آنجا نباشد در آن فرو رفت.
ایگور لبخندی به دالاهوف زد و به همراه او وارد یک مخفیگاه کاملا مرموز شد. مخفیگاهی که دالاهوف آن را محل اختفای گوی میدانست
ایگور جلو رفت. آن قدر جلو تا به وسط اتاق رسید آنگاه وردی را زیر لب زمزمه کرد:
لارکست تانکوس
طناب هایی نورانی از کف موزییک میانی اتاق بیرون جستند و به سوی چوبدستی ایگور پرواز کردند. آنگاه ایگور آنها را همانند طور ماهیگیری به سمت گوشه ای از اتاق پرواز داد و آنگاه....
موزاییک آن قسمت بیرون آمد و در عوض آن یک جعبه از جنس ابر ظاهر شد. یک جعبه کروی شکل. دالاهوف به سمت گوی گام برداشت و با یک پرش آن را در دستان خود جای داد آنگاه به سمت ایگور برگشت و گفت: ممنون رفیق. حالا کار من با تو تمامه
ایگور پوزخندی زد و گفت: اما کار من هنوز تموم نشده
هنوز جمله ی ایگور به پایان نرسیده بود که لشکر عظیمی از مارها وارد اتاق شدند. ایگور خنده ای شیطانی سر داد و به همراه آش ویندر از اتاق خارج شد و ایگور را با آن همه مار تنها گذاشت.
ایگور به همراه آش ویندر به سمت درها میرفت که ناگهان درگاه قوس مانندی به رنگ سرخ در برابرشان پدید آمد. آش ویندر لبخند زد و به آرامی از آن گذشت غافل از اینکه آن درگاه برای رد شدن از دیوار نبوده و تنها برای رفتن به دژ مرگ است که توسط دالاهوف جادو شده بود.
ایگور بی خبر از همه چی پا به درون درگاه قوسی شکل گذاشت و با اینکار دوباره اسیر لرد ولدمورت شد اما او با خود عهد بسته بود هرگز محل آن گوی سحر آمیز را به کسی نگوید. اما نمیدانست در آینده چه اتفاقاتی برایش میفتد
-----------------------------------------------------------------------------------
خوب شد؟
ایگور و دالاهوف اول وارد شدند اما تورانتونات وارد نشد او به سمت دیگر سنگ ها رفت و با ضربه زدن به سنگ های آنطرف باعث بسته شدن دیوار شد و ناگهان....
تورانتونات دیگر آنجا نبود بلکه در کنار 2 مرگخوار قدم میزد. پس از مدتی به یک 3 راهی رسیدند
تورانتونات بدون هیچ صحبتی به سمت دیوار وسط رفت و ناگهان انگار دیواری در آنجا نباشد در آن فرو رفت.
ایگور لبخندی به دالاهوف زد و به همراه او وارد یک مخفیگاه کاملا مرموز شد. مخفیگاهی که دالاهوف آن را محل اختفای گوی میدانست
ایگور جلو رفت. آن قدر جلو تا به وسط اتاق رسید آنگاه وردی را زیر لب زمزمه کرد:
لارکست تانکوس
طناب هایی نورانی از کف موزییک میانی اتاق بیرون جستند و به سوی چوبدستی ایگور پرواز کردند. آنگاه ایگور آنها را همانند طور ماهیگیری به سمت گوشه ای از اتاق پرواز داد و آنگاه....
موزاییک آن قسمت بیرون آمد و در عوض آن یک جعبه از جنس ابر ظاهر شد. یک جعبه کروی شکل. دالاهوف به سمت گوی گام برداشت و با یک پرش آن را در دستان خود جای داد آنگاه به سمت ایگور برگشت و گفت: ممنون رفیق. حالا کار من با تو تمامه
ایگور پوزخندی زد و گفت: اما کار من هنوز تموم نشده
هنوز جمله ی ایگور به پایان نرسیده بود که لشکر عظیمی از مارها وارد اتاق شدند. ایگور خنده ای شیطانی سر داد و به همراه آش ویندر از اتاق خارج شد و ایگور را با آن همه مار تنها گذاشت.
ایگور به همراه آش ویندر به سمت درها میرفت که ناگهان درگاه قوس مانندی به رنگ سرخ در برابرشان پدید آمد. آش ویندر لبخند زد و به آرامی از آن گذشت غافل از اینکه آن درگاه برای رد شدن از دیوار نبوده و تنها برای رفتن به دژ مرگ است که توسط دالاهوف جادو شده بود.
ایگور بی خبر از همه چی پا به درون درگاه قوسی شکل گذاشت و با اینکار دوباره اسیر لرد ولدمورت شد اما او با خود عهد بسته بود هرگز محل آن گوی سحر آمیز را به کسی نگوید. اما نمیدانست در آینده چه اتفاقاتی برایش میفتد
-----------------------------------------------------------------------------------
خوب شد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

ایگور به طرف مغازه بورگین حرکت کرد و در جلوی در مغازه ایستاد و در زد.بعد از چندین ثانیه ملال آور بالاخره شخصی با کمر خمیده و نسبتا پیر در را باز کرد.به نظر دالاهوف او پتی گرو بود ولی بعد از مدتی متوجه اشتباهش شد و به آهستگی به ایگور گفت:
-این یارو کیه؟خیلی به نظرم آشنا میاد.
-ایگور پوزخندی زد و گفت:این تورانتونات است.بورگین از وقتی لرد برگشته کمتر میاد مغازه.مغازه رو به او سپرده تا ادارش بکنه.
ایگور چشمکی به دالاهوف زد و هر دو وارد مغازه شدند.ایگور بر روی صندلی نشست و با جادو برای خودش شربت آلبالویی در لیوانی زیبا ظاهر کرد.
بعد از نیم ساعت دالاهوف بالاخره به حرف آمد و با لحن خاصی گفت:کی میریم که مجسمه رو برداریم؟داره دیر میشه ها.اینجا قابل اطمینان نیست.ولدومورت حتما اینجا سر میزنه.
با آوردن اسم لرد تورانتونات به خود لرزید و همین امر باعث خنده دالاهوف و کارکاروف شد و بحث عوض شد.
ایگور بالاخره داشت به خیانت دالاهوف به ایگور اطمینان پیدا میکرد چون اگر او به لرد خیانت کرده بود با خیال راحت اینجا نمی شنست و حتما جایی پنهان میشد.
بعد از ساعتها خورن نوشیدنیهای مختلف و خندیدن بالاخره ایگور ایستاد و به آرامی گفت:الان وقتش هست دالاهوف.تورانتونات تو هم با ما بیا!!!
-چییی؟چرا اون بیاد؟بهتره اون اینجا بماند.
-نه دالاهوف عزیز.من گوی رو تو یکی از مخفیگاه های همین مغازه پنهان کردم و باید بریم او تو.اونجا رو هم هیچکی مثل تورانتونات نمیشناسه.دالاهوف به اجبار قبول کرد و به دنبال ایگور رفت.ولی اگر دالاهوف میدانست اش ویندر یکی از صمیمی ترین دوستان ایگور همراه آنهاست هرگز قبول نمیکرد که تورانتونات با آنها همراه شود.بله درست متوجه شدید تورانتونات همان اش ویندر هست که خود را با تغییر شکل تبدیل به آن آدم زشت کرده بود.
-این یارو کیه؟خیلی به نظرم آشنا میاد.
-ایگور پوزخندی زد و گفت:این تورانتونات است.بورگین از وقتی لرد برگشته کمتر میاد مغازه.مغازه رو به او سپرده تا ادارش بکنه.
ایگور چشمکی به دالاهوف زد و هر دو وارد مغازه شدند.ایگور بر روی صندلی نشست و با جادو برای خودش شربت آلبالویی در لیوانی زیبا ظاهر کرد.
بعد از نیم ساعت دالاهوف بالاخره به حرف آمد و با لحن خاصی گفت:کی میریم که مجسمه رو برداریم؟داره دیر میشه ها.اینجا قابل اطمینان نیست.ولدومورت حتما اینجا سر میزنه.
با آوردن اسم لرد تورانتونات به خود لرزید و همین امر باعث خنده دالاهوف و کارکاروف شد و بحث عوض شد.
ایگور بالاخره داشت به خیانت دالاهوف به ایگور اطمینان پیدا میکرد چون اگر او به لرد خیانت کرده بود با خیال راحت اینجا نمی شنست و حتما جایی پنهان میشد.
بعد از ساعتها خورن نوشیدنیهای مختلف و خندیدن بالاخره ایگور ایستاد و به آرامی گفت:الان وقتش هست دالاهوف.تورانتونات تو هم با ما بیا!!!
-چییی؟چرا اون بیاد؟بهتره اون اینجا بماند.
-نه دالاهوف عزیز.من گوی رو تو یکی از مخفیگاه های همین مغازه پنهان کردم و باید بریم او تو.اونجا رو هم هیچکی مثل تورانتونات نمیشناسه.دالاهوف به اجبار قبول کرد و به دنبال ایگور رفت.ولی اگر دالاهوف میدانست اش ویندر یکی از صمیمی ترین دوستان ایگور همراه آنهاست هرگز قبول نمیکرد که تورانتونات با آنها همراه شود.بله درست متوجه شدید تورانتونات همان اش ویندر هست که خود را با تغییر شکل تبدیل به آن آدم زشت کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

دو مرد در حالی که خم شده بودند و در سایه دیوار های بلند دژ مستحکم به سختی دیده می شدند.
آنتونی با توجه به اینکه انواع راه های میانبر دژ را می شناخت در جلوی ایگور راه می رفت و ایگور هراسان ، با هر صدایی به شدت از جایش کنده می شد.
کمی بعد آنتونی در مقابل یک سنگ سیاه و بزرگ ایستاد که همانند شب تاریک بود و خاک های کشیده شده در کناره های سنگ نشان می داد که سنگ تکان میخورد.
آنتونی چوبش را از ردایش بیرون آورد و به سنگ فشار داد و وردی را بسیار آرام تلفظ کرد.
اروئومه واتاتارو
سنگ تکانی خورد و خیلی آرام کنار رفت.
ایگور که از کنار دیواره سرک می کشید تازه متوجه هیبت چیزی که پشت سنگ بود ، شد.
غاری بس عظیم ، تاریک و وهنماک در پشت سنگ ها قرار داشت.
دالاهوف با تکان سر به ایگور فهماند که باید به دنبالش برود.
ایگور که از این تصمیم شوکه شده بود ، این پا و آن پا کرد و خواست جواب منفی بدهد که صدای پایی که حدس می زد نگهبان باشد و به سوی آنها می آید او را بر آن داشت تا خیلی سریع به همراه دالاهوف وارد غار شود.
بلافاصله بعد از اینکه ایگور داخل غار شد آنتونی بار دیگر چوبش را بر روی سنگ کنار رفته زد و دوباره قلوه سنگ به جای خود بازگشت و همان مقدار مهتابی را که از آسمان می گرفت نیز دیگر به داخل غار وارد نشد و دو مرد در تاریکی فرو رفتند.
گویی که غار آنها را بلعیده بود.
دالاهوف خیلی سریع ورد روشنایی را تلفظ کرد و ایگور نیز به پیروی از او همین کار را کرد.
_ لوموس!
ناگهان روشنایی تمام غار را در بر گرفت و همین امر باعث شد تا چشمان دو مرد که به سیاهی عادت کرده بودند اذیت شود.
کمی که گذشت و چشمان ایگور به روشنایی ناگهان عادت کرد تازه متوجه شد غار از آنچه که فکرش را می کرد وحشت ناک تر است.
غار در حدود یک متر و نیم طول داشت ولی عرضش در بلند ترین قسمت باعث می شد تا ایگور و آنتونی کمر های خود را خم کنند.
انواع حیوانات خاکی و وحشی کوچک نطیر مارهای سه سر و عقرب های زهر آگین با چشمانی قرمز از لا به لای خاک ها بیرون می آمدند و نگاهی از سر خشم و غرور به دو تازه وارد می کردند و دوباره به لا به لای خاک بر می گشتند.
بعد از مدتی کارکاروف و دالاهوف به قسمتی از غار رسیدند که اسکلت های مختلفی در آن جا قرار داشت و همین اتفاق باعث شد تا تک تک موهای ایگور بر تنش سیخ شود.
بعد از نیم ساعت پیاده روی با کمر های دولا شده بلاخره غار تمام شد و دو مرگ خوار به اصطلاح فراری در هوای گرگ و میش نزدیک سحر و در زیر نور ماه که هم اکنون بی رمق شده بود ایستادند.
آنها در بیابانی با کاکتوس های دراز و کوتاه بودند و هیچ زمینه ای جز کوه های شنی مرتفع در دیدرس چشمانشان نبود.
سرانجام آنتونی به حرف آمد و خطاب به ایگور گفت : حالا می تونیم آپارات کنیم. تو دژ نمی شد ولی حالا میشه.حالا باید با هم بریم به جایی که تو می خوای منو ببری.
ایگور بر خلاف حسی که نسبت به آنتونی در چند ساعت پیش داشت متوجه شد که تهدید و شک در جملات آنتونی به شدت آشکار است.
_ باشه... پس بیا دنبالم.
و همراه با آنتونی چرخی زدند و ناپدید شدند.
کمی بعد دو هیکل سیاه پوش و خاک گرفته در کوچه ناکترن ، در مقابل مغازه ی بورگین و بارکز بودند.
آنتونی با توجه به اینکه انواع راه های میانبر دژ را می شناخت در جلوی ایگور راه می رفت و ایگور هراسان ، با هر صدایی به شدت از جایش کنده می شد.
کمی بعد آنتونی در مقابل یک سنگ سیاه و بزرگ ایستاد که همانند شب تاریک بود و خاک های کشیده شده در کناره های سنگ نشان می داد که سنگ تکان میخورد.
آنتونی چوبش را از ردایش بیرون آورد و به سنگ فشار داد و وردی را بسیار آرام تلفظ کرد.
اروئومه واتاتارو
سنگ تکانی خورد و خیلی آرام کنار رفت.
ایگور که از کنار دیواره سرک می کشید تازه متوجه هیبت چیزی که پشت سنگ بود ، شد.
غاری بس عظیم ، تاریک و وهنماک در پشت سنگ ها قرار داشت.
دالاهوف با تکان سر به ایگور فهماند که باید به دنبالش برود.
ایگور که از این تصمیم شوکه شده بود ، این پا و آن پا کرد و خواست جواب منفی بدهد که صدای پایی که حدس می زد نگهبان باشد و به سوی آنها می آید او را بر آن داشت تا خیلی سریع به همراه دالاهوف وارد غار شود.
بلافاصله بعد از اینکه ایگور داخل غار شد آنتونی بار دیگر چوبش را بر روی سنگ کنار رفته زد و دوباره قلوه سنگ به جای خود بازگشت و همان مقدار مهتابی را که از آسمان می گرفت نیز دیگر به داخل غار وارد نشد و دو مرد در تاریکی فرو رفتند.
گویی که غار آنها را بلعیده بود.
دالاهوف خیلی سریع ورد روشنایی را تلفظ کرد و ایگور نیز به پیروی از او همین کار را کرد.
_ لوموس!
ناگهان روشنایی تمام غار را در بر گرفت و همین امر باعث شد تا چشمان دو مرد که به سیاهی عادت کرده بودند اذیت شود.
کمی که گذشت و چشمان ایگور به روشنایی ناگهان عادت کرد تازه متوجه شد غار از آنچه که فکرش را می کرد وحشت ناک تر است.
غار در حدود یک متر و نیم طول داشت ولی عرضش در بلند ترین قسمت باعث می شد تا ایگور و آنتونی کمر های خود را خم کنند.
انواع حیوانات خاکی و وحشی کوچک نطیر مارهای سه سر و عقرب های زهر آگین با چشمانی قرمز از لا به لای خاک ها بیرون می آمدند و نگاهی از سر خشم و غرور به دو تازه وارد می کردند و دوباره به لا به لای خاک بر می گشتند.
بعد از مدتی کارکاروف و دالاهوف به قسمتی از غار رسیدند که اسکلت های مختلفی در آن جا قرار داشت و همین اتفاق باعث شد تا تک تک موهای ایگور بر تنش سیخ شود.
بعد از نیم ساعت پیاده روی با کمر های دولا شده بلاخره غار تمام شد و دو مرگ خوار به اصطلاح فراری در هوای گرگ و میش نزدیک سحر و در زیر نور ماه که هم اکنون بی رمق شده بود ایستادند.
آنها در بیابانی با کاکتوس های دراز و کوتاه بودند و هیچ زمینه ای جز کوه های شنی مرتفع در دیدرس چشمانشان نبود.
سرانجام آنتونی به حرف آمد و خطاب به ایگور گفت : حالا می تونیم آپارات کنیم. تو دژ نمی شد ولی حالا میشه.حالا باید با هم بریم به جایی که تو می خوای منو ببری.
ایگور بر خلاف حسی که نسبت به آنتونی در چند ساعت پیش داشت متوجه شد که تهدید و شک در جملات آنتونی به شدت آشکار است.
_ باشه... پس بیا دنبالم.
و همراه با آنتونی چرخی زدند و ناپدید شدند.
کمی بعد دو هیکل سیاه پوش و خاک گرفته در کوچه ناکترن ، در مقابل مغازه ی بورگین و بارکز بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

ایگور ناگهان از خواب پرید...چشمانش خوب نمیدیدند...با دقت اطرافش را نگریست...اتاق یا به تعبیر بهتر سلولی تاریک/سرد و نمناک و البته با مقدار متنابهی موش!که خواب را بر هر انسانی حرام میکردند...خواست از زمین بلند شود که زانوانش به شدت درد گرفتند قدرت ایستادن روی دو پا را نداشت بنابراین روی زمین چمباتمه زد و به فکر فرو رفت...یواش یواش داشت یادش میومد:اون روی هوا اویزون بود که ناگهان لرد و دار و دستش پیداشون شد بعدا درد شدیدی در بدنش احساس کرد و...تنها چیز دیگری که یادش میومد این بود که لرد به یکی از مرگخواران دستور داد که اونو به دژ مرگ ببره مابقی هم که دیگه یادش نمیامد....اهان یه چیز دیگه اسم اون یارو دالاهوف بود....
بعد از یاداوری نام دالاهوف بدن ایگور به شدت عرق کرد و لرزشی محسوس در ان نمایان بود...اون میدونست که دالاهوف یکی از قصی القلب ترین ادم کشها و شکنجه گرهائی است که در بین مرگخواران یافت میشود...بارها به چشم خود شاهد بود که اون برای به حرف دراوردن جادوگر ها و یا حتی ساحره هائی که لرد شخصا اونا رو در اختیارش گذاشته بود از هیچ عملی روگردان نیست!....هیچ عملی!...
..در این اثنی ناگهان در سلول باز شد و شخصی روبروی ایگور ایستاد....شخصی که کج و معوجی صورتش کاملا هویدا بود...بله اون خود دالاهوف بود!.....نه! نه! یا ریش مرلین من دوست ندارم اینجوری بمیرم این حق من نیست...
انتونی مستقیما به سمت ایگور امد و بی هیچ مکثی وردی را زمزمه کرد...ایگور چشمهایش را بسته بود و منتظر ادای طلسم اواداکداورا از جانب انتونی بود ولی در کمال تعجب متوجه شد که نه تنها هنوز زندس بلکه طنابهای دور دستشم باز شده!
...پاشو وایسو ایگور ما زیاد وقت نداریم...
_منظورت چیه انتونی؟میخوای با من چکار کنی؟یادته با چند تن دیگر از مرگخواران قسم یاد کردیم که همیشه مثل موجهای دریا پشت به پشت هم بدیم و پشت همو خالی نکنیم؟
_اره یادمه و دقیقا به همون دلیلم الان اینجام و میخوام به خاطر تو خودمو تو درد سر بندازم و کاری را بکنم که تا قبل از این حتی فکرش هم به ذهنم خطور نکرده بود!
_میخوای چیکار کنی؟
_میخوام از فرمان لرد سرپیچی کنم اون گفته بود که میتونم تا سر حد مرگ برای حرف کشیدن ازت شکنجت بدم ولی من میخوام فراریت بدم و چون صد در صد لرد از طریق ذهن خوانی دست منو رو میکنه خودم هم باید باهات بیام و مثل تو فراری شم...
_انتونی هیچ وقت نمیدونستم که تو تا این حد در دوستی ثابت قدمی!یکی طلبت! و اما الان به نظرت بعد از بیرون رفتن از اینجا کجا بریم؟
_به نظر من اول بریم گوی رو برداریم چون ممکنه هر ان لرد از محلش با خبر بشه بعد میتونیم بریم جائی برای مخفی شدن پیدا کنیم...
_باشه موافقم من از الان تا اخر عمر با تو خواهم بود دوست عزیز...ایگور انتونی را در اغوش کشید و از شما چه پنهان از معدود دفعاتی بود که شبنم اشک گونه هایش را نوازش داد...
*****************************************
ایگور انتونی را مظهر مجسم و عینی رفاقت میدید ولی نمیدونست حتی اگه خود مرلین هم از او بخواهد سرپیچی از فرمان لرد برای حتی یک لحظه در مخیله او نمیگنجد!این نقشه لرد بود که داشت توسط انتونی اجرا میشد...
بله ایگور گول خورده بود و داشت با پای خودش میرفت تا اول محل گوی را به انتونی نشان بدهد بعد هم همانجا ناخوداگاه غافلگیر شود و به دست او رخت از این جهان بر بندد...سرنوشتی پیچیده/عجیب/غیر قابل پیش بینی و حتی شاید وحشتناک درانتظار ایگور بود...
بعد از یاداوری نام دالاهوف بدن ایگور به شدت عرق کرد و لرزشی محسوس در ان نمایان بود...اون میدونست که دالاهوف یکی از قصی القلب ترین ادم کشها و شکنجه گرهائی است که در بین مرگخواران یافت میشود...بارها به چشم خود شاهد بود که اون برای به حرف دراوردن جادوگر ها و یا حتی ساحره هائی که لرد شخصا اونا رو در اختیارش گذاشته بود از هیچ عملی روگردان نیست!....هیچ عملی!...
..در این اثنی ناگهان در سلول باز شد و شخصی روبروی ایگور ایستاد....شخصی که کج و معوجی صورتش کاملا هویدا بود...بله اون خود دالاهوف بود!.....نه! نه! یا ریش مرلین من دوست ندارم اینجوری بمیرم این حق من نیست...
انتونی مستقیما به سمت ایگور امد و بی هیچ مکثی وردی را زمزمه کرد...ایگور چشمهایش را بسته بود و منتظر ادای طلسم اواداکداورا از جانب انتونی بود ولی در کمال تعجب متوجه شد که نه تنها هنوز زندس بلکه طنابهای دور دستشم باز شده!
...پاشو وایسو ایگور ما زیاد وقت نداریم...
_منظورت چیه انتونی؟میخوای با من چکار کنی؟یادته با چند تن دیگر از مرگخواران قسم یاد کردیم که همیشه مثل موجهای دریا پشت به پشت هم بدیم و پشت همو خالی نکنیم؟
_اره یادمه و دقیقا به همون دلیلم الان اینجام و میخوام به خاطر تو خودمو تو درد سر بندازم و کاری را بکنم که تا قبل از این حتی فکرش هم به ذهنم خطور نکرده بود!
_میخوای چیکار کنی؟
_میخوام از فرمان لرد سرپیچی کنم اون گفته بود که میتونم تا سر حد مرگ برای حرف کشیدن ازت شکنجت بدم ولی من میخوام فراریت بدم و چون صد در صد لرد از طریق ذهن خوانی دست منو رو میکنه خودم هم باید باهات بیام و مثل تو فراری شم...
_انتونی هیچ وقت نمیدونستم که تو تا این حد در دوستی ثابت قدمی!یکی طلبت! و اما الان به نظرت بعد از بیرون رفتن از اینجا کجا بریم؟
_به نظر من اول بریم گوی رو برداریم چون ممکنه هر ان لرد از محلش با خبر بشه بعد میتونیم بریم جائی برای مخفی شدن پیدا کنیم...
_باشه موافقم من از الان تا اخر عمر با تو خواهم بود دوست عزیز...ایگور انتونی را در اغوش کشید و از شما چه پنهان از معدود دفعاتی بود که شبنم اشک گونه هایش را نوازش داد...
*****************************************
ایگور انتونی را مظهر مجسم و عینی رفاقت میدید ولی نمیدونست حتی اگه خود مرلین هم از او بخواهد سرپیچی از فرمان لرد برای حتی یک لحظه در مخیله او نمیگنجد!این نقشه لرد بود که داشت توسط انتونی اجرا میشد...
بله ایگور گول خورده بود و داشت با پای خودش میرفت تا اول محل گوی را به انتونی نشان بدهد بعد هم همانجا ناخوداگاه غافلگیر شود و به دست او رخت از این جهان بر بندد...سرنوشتی پیچیده/عجیب/غیر قابل پیش بینی و حتی شاید وحشتناک درانتظار ایگور بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ایگور خالی شدن نیمتنه اش از خون را حس میکرد و با وحشت به اطراف خیره مانده بود بلکه خود را از این مخمصه نجات دهد اما هیچ راهی نبود! هیچ
اما ناگهان سکوت کافه شکسته شد. صدای خون ایگور بود که کم کم از گوش هایش بیرون می آمد. احساس ضعف میکرد. میدانست لحظات آخر زندگیش را میگذراند. اما.....
درست در لحظات آخر یکی دیگر از مرگخواران وارد شد. بارقه ی امیدی در دل ایگور پیدا شد. ملتمسانه به او خیره ماند اما مرگخوار تنها چوبدستیش را به صورت عجیبی بالای سر ایگور تکان داد. زنجیرهایی طلایی رنگ از نوک چوبدستی ایگور بیرون جستند و دست و پای او را بستند.اما او هنوز معلق بود. پس از مدتی مرگخوار وردی را زمزمه کرد که هیچ کس نتوانست آن را بشنود. ایگور آرام بر روی یک پارچه فرود آمد
پــــــــاق
ایگور و آن مرگخوار که مگنفای نام داشت دیگر آنجا نبودند بلکه آن 2 در حضور یک روح مردم آزار به نام پیوز و ارباب مرگخواران لرد ولدمورت بودند.
- ایگور! خبر خیانت به گوشم رسید. گویی رو که من این همه مدت به دنبالش بودم در دستان یکی از مرگخوارانم بوده؟؟؟
ایگور سکوت کرد و ولدمورت ادامه داد: زمانی که من با رنج بسیار محل آن گوی را پیدا کردم تنها یک چیز دیدم. برگه ای که بر روی آن کلمه ای حک شده بود. میدونی الان باید با تو چی کار کنم
ایگور به خود لرزید و سپس در حالی که دندان هایش به هم ساییده میشد گفت: بله ..... ارباب!
لرد ولدمورت لبخندی زد که حتی شیطانی ترین انسان ها را در خود میبلعید و ادامه داد: اما من با تو آن کار رو نمیکنم. من اون گوی رو میخوام
ایگور با صدایی لرزان گفت: اما.... اما من که گفتم.... گفتم که به پیوز جای اون گوی رو گفتم
لرد ولدمورت از قهقهه ای زد و گفت: فکر میکنی من انقدر احمقم؟؟؟ کروشیو
بار دیگر، احساس درد، دردی تا مغز استخوان و بعد آرامش!
لرد ولدمورت بار دیگر خندید و گفت: حالا به من میگی اون کجاست؟؟؟
ایگور سکوت کرد. سکوت و باز هم سکوت.
ولدمورت لبخندی زد سپس رو به ایگور گفت: واقعا رازنگهدار سرسختی هستی!!! پس مجبورم به زور ازت حرف بکشم
و ایگور توسط مگنفای به درون زندانی تاریک منتقل شد تا تاوان خیانت به اربابش را پس بدهد
اما ناگهان سکوت کافه شکسته شد. صدای خون ایگور بود که کم کم از گوش هایش بیرون می آمد. احساس ضعف میکرد. میدانست لحظات آخر زندگیش را میگذراند. اما.....
درست در لحظات آخر یکی دیگر از مرگخواران وارد شد. بارقه ی امیدی در دل ایگور پیدا شد. ملتمسانه به او خیره ماند اما مرگخوار تنها چوبدستیش را به صورت عجیبی بالای سر ایگور تکان داد. زنجیرهایی طلایی رنگ از نوک چوبدستی ایگور بیرون جستند و دست و پای او را بستند.اما او هنوز معلق بود. پس از مدتی مرگخوار وردی را زمزمه کرد که هیچ کس نتوانست آن را بشنود. ایگور آرام بر روی یک پارچه فرود آمد
پــــــــاق
ایگور و آن مرگخوار که مگنفای نام داشت دیگر آنجا نبودند بلکه آن 2 در حضور یک روح مردم آزار به نام پیوز و ارباب مرگخواران لرد ولدمورت بودند.
- ایگور! خبر خیانت به گوشم رسید. گویی رو که من این همه مدت به دنبالش بودم در دستان یکی از مرگخوارانم بوده؟؟؟
ایگور سکوت کرد و ولدمورت ادامه داد: زمانی که من با رنج بسیار محل آن گوی را پیدا کردم تنها یک چیز دیدم. برگه ای که بر روی آن کلمه ای حک شده بود. میدونی الان باید با تو چی کار کنم
ایگور به خود لرزید و سپس در حالی که دندان هایش به هم ساییده میشد گفت: بله ..... ارباب!
لرد ولدمورت لبخندی زد که حتی شیطانی ترین انسان ها را در خود میبلعید و ادامه داد: اما من با تو آن کار رو نمیکنم. من اون گوی رو میخوام
ایگور با صدایی لرزان گفت: اما.... اما من که گفتم.... گفتم که به پیوز جای اون گوی رو گفتم
لرد ولدمورت از قهقهه ای زد و گفت: فکر میکنی من انقدر احمقم؟؟؟ کروشیو
بار دیگر، احساس درد، دردی تا مغز استخوان و بعد آرامش!
لرد ولدمورت بار دیگر خندید و گفت: حالا به من میگی اون کجاست؟؟؟
ایگور سکوت کرد. سکوت و باز هم سکوت.
ولدمورت لبخندی زد سپس رو به ایگور گفت: واقعا رازنگهدار سرسختی هستی!!! پس مجبورم به زور ازت حرف بکشم
و ایگور توسط مگنفای به درون زندانی تاریک منتقل شد تا تاوان خیانت به اربابش را پس بدهد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

مردان سیاه پوش نزدیک و نزدیک تر شدند و درست در صندلی های کنار ایگور نشستند.
نقاب سیاه رنگی به صورت داشتند و صدای نفس هایشان به صورت خوفناکی شنیده می شد. ایگور احساس کرد روز تکراری اش هیجان انگیز می شود . از آن مردان می ترسید ، در نتیجه بی صدا بلند شد و به سمت در خروجی به راه افتاد . دستش را دراز کرد تا دستگیره را بگیرد که همان لحظه صدای خوفناکی بگوش رسید که زمزمه کرد : " لویکورپس "
ایگور احساس کرد زنجی نامرئی به مچ پایش بسته شد و ناگهان به بالا کشیده شد و از مچ در هوا آویزان ماند ، همان طور که از ترس خشکش زده بود باخ ود فکر کرد : چقدر می تواند جذاب باشد که آن مردان از یکی از ورد های قدیمی سوروس استفاده کرده بودند.
از پشت سر صدای قدم های سه نفر را می شنید . کم کم از گوشه های چشمش سه مرد سیاه پوش را دید که تا جلو او آمدند و سپس نقاب هایشان را کنار زدند : فنریر گری بک ، سوروس اسنیپ ، مالدا مگنفای
ایگور وحشت زده نگاه کرد ، مرگخواران بودند که به دنبال او آمده بودند ، اما برای چه ؟
مگنفای گفت : " ایگور تو بودی که گوی سحر آمیز را برداشتی درسته ؟ "
ایگور وحشت زده سکوت کرد ، نمی دانست چه بگوید ، بدنش یخ کرده بود و چشمانش از حجوم خون به سرش سیاهی می رفت.
مگنفای گفت : " احمق ، در حالی که پیوز ، بی عرضه ترین روح هاگوارتس برای مرگخواران جاسوسی می کنه ، تو به ارباب سیاه خیانت می کنی ؟ "
ایگور گفت : " به خدا کار من نبوده ! "
گری بک با صدای خوفناکش گفت : " خقه شو ، کراشیو ! "
ایگور درد شدید را در تمام اندام های بدنش احساس کرد . بدنش تیر می کشید و درد تا مغز اسنخوانش فرو می رفت.
درد آرام شد !!!! اسنیپ گفت : " اگر تا یک ساعت دیگه معلق بمونی خون از گوش ها و چشم هات بیرون میاد و اگر این ک ساعت دو ساعت بشه می میری ! پس بهتره حرف بزنی ! "
ایگور : " باشه ، باشه ! همه چیز رو میگم ! لطفا بیارینم پایین ."
اسنیپ گفت : " همون جا که هستی بگو ! "
ایگور گفت : " من فقط جای اون رو گفتم ، خودم کاری نکردم ! "
اسنیپ فریاد زد : " پس بنال ، به کی گفتی ؟ "
ایگور پوز خندی زد و گفت : " به همون روح بی عرضه : پیوز ! "
اسنیپ ، مگنفای و گری بک دوباره نقاب به صورت گذاشتند و از در کافه خارج شدند . ایگور فریاد زد : " پس من رو بیارید پایین ! " اما هیچ جوابی نشنید ...
همه افراد داخل اتاق به او خیره شده بودند ! ایگور پرسید : " کسی ورد ضد این رو بلد ؟ "
و با جواب منفی همه ی افراد رو برو شد !!!
نقاب سیاه رنگی به صورت داشتند و صدای نفس هایشان به صورت خوفناکی شنیده می شد. ایگور احساس کرد روز تکراری اش هیجان انگیز می شود . از آن مردان می ترسید ، در نتیجه بی صدا بلند شد و به سمت در خروجی به راه افتاد . دستش را دراز کرد تا دستگیره را بگیرد که همان لحظه صدای خوفناکی بگوش رسید که زمزمه کرد : " لویکورپس "
ایگور احساس کرد زنجی نامرئی به مچ پایش بسته شد و ناگهان به بالا کشیده شد و از مچ در هوا آویزان ماند ، همان طور که از ترس خشکش زده بود باخ ود فکر کرد : چقدر می تواند جذاب باشد که آن مردان از یکی از ورد های قدیمی سوروس استفاده کرده بودند.
از پشت سر صدای قدم های سه نفر را می شنید . کم کم از گوشه های چشمش سه مرد سیاه پوش را دید که تا جلو او آمدند و سپس نقاب هایشان را کنار زدند : فنریر گری بک ، سوروس اسنیپ ، مالدا مگنفای
ایگور وحشت زده نگاه کرد ، مرگخواران بودند که به دنبال او آمده بودند ، اما برای چه ؟
مگنفای گفت : " ایگور تو بودی که گوی سحر آمیز را برداشتی درسته ؟ "
ایگور وحشت زده سکوت کرد ، نمی دانست چه بگوید ، بدنش یخ کرده بود و چشمانش از حجوم خون به سرش سیاهی می رفت.
مگنفای گفت : " احمق ، در حالی که پیوز ، بی عرضه ترین روح هاگوارتس برای مرگخواران جاسوسی می کنه ، تو به ارباب سیاه خیانت می کنی ؟ "
ایگور گفت : " به خدا کار من نبوده ! "
گری بک با صدای خوفناکش گفت : " خقه شو ، کراشیو ! "
ایگور درد شدید را در تمام اندام های بدنش احساس کرد . بدنش تیر می کشید و درد تا مغز اسنخوانش فرو می رفت.
درد آرام شد !!!! اسنیپ گفت : " اگر تا یک ساعت دیگه معلق بمونی خون از گوش ها و چشم هات بیرون میاد و اگر این ک ساعت دو ساعت بشه می میری ! پس بهتره حرف بزنی ! "
ایگور : " باشه ، باشه ! همه چیز رو میگم ! لطفا بیارینم پایین ."
اسنیپ گفت : " همون جا که هستی بگو ! "
ایگور گفت : " من فقط جای اون رو گفتم ، خودم کاری نکردم ! "
اسنیپ فریاد زد : " پس بنال ، به کی گفتی ؟ "
ایگور پوز خندی زد و گفت : " به همون روح بی عرضه : پیوز ! "
اسنیپ ، مگنفای و گری بک دوباره نقاب به صورت گذاشتند و از در کافه خارج شدند . ایگور فریاد زد : " پس من رو بیارید پایین ! " اما هیچ جوابی نشنید ...
همه افراد داخل اتاق به او خیره شده بودند ! ایگور پرسید : " کسی ورد ضد این رو بلد ؟ "
و با جواب منفی همه ی افراد رو برو شد !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج