جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نویسنده:خودم
کارگردان:خودم
با تشکر از خودم به دلیل بازی در نقش هر دو پسر
با تشکر از راوی که خودم بودم
حمایت کننده:شرکت مار(خودم).....در غم دوری روح و جن(با تشکر از مدیران که موجب گشتند برای خودم کمپانی داشته باشم(تشکر ویژه از کریچر(همیشه کاربرا از نسل روشنفکرمون جلوتر حرکت کرده اند(این حرکات فقط برای فروش فیلمه(این حرکات هیچ ربطی به فیلم نداره))))))

خار سبز

راوی:«آکنده از غم و سرشار از سکوت،بر بلندای برهوت پست! که تک بوته های خارش تا پرهوده گشتن،چند قدم فاصله دارند...
بر بزمگاه ارخش...آنجا که انوار طلایی خود را بزک میکنند...حرارت با قدرتش بساط افگنده...
در پشت بستی معلق...آبش شعله،دریاچه اش برکه ی آتش..»

(دوربین با سرعت اندک،از شمال به سمت غرب،جنوب و سپس سوی شرق میچرخه،صدای راوی هم در حال پخش شدنه و به همراه آن چهره ی زمین های لم یزرع که جز خار، وزن هیچ گیاهی را بر خود حمل نکرده اند،بر تصویر نمایان میشه.)
همچنان نمای باز بیابان بر پرده ی سینما نمایان است و خارها...
در انتهای افق نقطه ای سیاه دیده میشود....غریبه ای که ذرات بیابان را در عمق خاطراتشان به سیاهچالی غریب افکنده.

تصویر دو قسمت میشه:
در سمت چپ: نقطه ی سیاهی در بیابان ،همچون کشتی در انتهای اقیانوس،نمایان است
در سمت راست:پسری بی حرکت بر روی صندلی و در پشت میزش نشسته و به قلم و کاغذ روبرویش نگاه میکند.


چپ:تصویر با سرعت زیاد به نقطه ی سیاه رنگ نزدیک میشه وسپس میتوان موجودیت نقطه را تشخیص داد.پسری با آرامشی مبهم و غیر قابل درک ،کف دستانش را بر زانو و سر را روی دستانش قرار داده است.بی حرکت،بر زمین نشسته و گرمای بیابان برایش بی معنی مینماید....


چپ:دست پسر به قلم نزدیک میشود....
راست:پسر سرش را بالا آورده و به اطرافش خیره میشود


چپ:قلم بر کاغذ عمود شده و کلمات در کالبد سفیدی حک میشوند.
راست:پسر دستانش را تکیه گاه قرار داده،برمیخیزد و ایستاده به اطراف نگاه میکند.


تصویر سمت چپ(پسر در حال نوشتن) کم رنگ و تار شده و قامت پسر ایستاده در بیابان،بر سراسر پرده دیده میشود.

دقایقی بعد
نوای فریادی بیابان را میلرزاند.آوایش در هوا و خاک نفوذ کرده و سرهایی را که بر اثر کم تحرکی بر گردن صاحبانشان خشک شده اند،به چرخیدن مجبور و متوجه خود میکند.بوته های خار نیز در رقابت برای تماشای منبع صوت،سرها را به سوی آسمان میبرند.

تصویر کم کم تار شده و هم زمان صدای شرشر آب و چه چه پرندگان ،تاج سلطنت را از آوای خشمناک میرباید.


تصویر روشن میشه
راوی:«آکنده از سکوت و سرشار از سرور....بر دامن سبز جنگلی که درختانش نرمی شبنم را بر بالهای خود حس میکنند.....
بر بزمگاه قناری....آنجا که طوطیان خود را بزک میکنند،طاووس با زیباییئش بساط افکنده...
در پشت بستی معلق...آبش سبزینه،دریاچه اش برکه ی آواز....»

(دوربین از سمت شرق به جنوب،غرب و سپس به سوی شمال میچرخه .صدای راوی هم در حال پخش شدنه و چهره ی زمین های پر درخت ،که گویی سالیان دراز وزن حجم سبزی را بر خود احساس میکنند ،بر پرده ی سینما دیده میشه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 31 فروردین 1386 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاکی ها
کارگردان:اشویندر نمکی
بازیگران:
مرلین در نقش مرلین
فاطی پاتر در نقش مرلینه
هدی در نقش هدی
کالین در نقش کالین
با حضور فرگوس فینگان و مالدبر


زندان آزکابان-ساعت هشت صبح
سخنگوی مدیران:فرگوس کیه؟
فرگوس:ارادتمند شما فرگوس فینگان
سخنگوی مدیران:خبر خوش داری...از بلاکی در اومدی

ملت زندانی:ای ول...ای ول....داش فری رو ای ول

مالدبر:حاجی برای ما خبر خوش نداری؟
سخنگوی مدیران:باید جواب آزمایشت بیاد
فرگوس:مالدبر!اگر بفهمم دوباره مادولین میزنی،....بوووووق....
ملت زندانی:ای ول...ای ول....داش فری رو ایول

دهکده ی هاگزمید-ساعت ده صبح
-آقا ناهار هم میدن؟
-باید بدن.هرچی باشه،داش فرگوس داره از دره ی گودریک میاد

جاروی پرنده ای در آسمان شرق ظاهر میشه.دقایقی بعد،فرگوس بر روی زمین ایستاده.و سپس مستقیم به سمت مرلین حرکت میکنه.
فرگوس:حاجی.....جات خالی رفتیم دره ی گودریگ....زدیم....بوققققققق.....
مرلین:قبول باشه.
ملت:ایول...ایول...داش فری رو ایول

یه دفعه از دور،مالدبر دوان دوان ،میاد سمت فری
مالدبر:وقتی از آزکابان آزاد شدی،جواب آزمایش منم اومد....پاک پاکم

کوچه ی فرگوس اینا-ساعت 3 بعد از ظهر
مرلینه:آبروی من جلوی پدرم بردی.
فرگوس:من برای تو رفتم زندان

مرلینه:اوه مای فیوریت...آی لاو یو:bigkiss:
کارگردان:خانوم این حرکات چیه؟..کات کات....خواهر من حرمت نگهدار.....نور بره....صدا بره...مجددا برداشت میشه....تصویر بره.
مرلینه:باید بری رول پلینگ و نشون بدی که ارزشی نیستی.

کافه ی سه دسته ی جاروساعت پنج بعد از ظهر.
مالدبر:منو تنها نذار...رو قلبم پا نذار.....حالا ایول...ایول....داش فری رو ایول.

مرلینگاه مرکزی- ساعت هفت بعد از ظهر
فرگوس:من میخوام رول بزنم...ارادتمند شما،فرگوس فینگان.
کالین:"این شکلی نمیشه برادر...باید گزینش بشی.
مالدبر:من خودم گوزینه میدم.....بگو

کالین:کاربرد ها آفتابه چیه؟
مالدبر:آفتابه؟...کنار ساحل؟دختر بندری؟.....حالا از آبادان اومدم،بندر عباس
فرگوس هم به شکلی کاملا خز،بندری میزنه

کالین:بسه آقا...آفتابه چند تیکه داره؟
مالدبر:آفتابه؟...حالا دستا همگی بالا ...بچرخون چکش رو یاللا
فرگوس:

هدویگ:حاجی یه لحظه بیا این طرف.
کالین:بفرما؟
هدویگ:برادر من،مگه اینا میخوان برن به آفتابه سازی؟....چه سوالیه که میپرسی؟
کالین:اینا برن رول،فضای اونجا ارزشی میشه
هدویگ:من ضمانت میکنم.


سه روز بعد-رول پلینگ
رول اول(نوشته شده توسط مالدبر):مالدبره مالدبره....مالدبر..بیا مواد بکش....مالدبر......من نمیکشم...مالدبر......
رول دوم(نوشته شده توسط فرگوس):رول چیه؟......ارادتمند شما فرگوس فینگان
رول سوم(نوشته شده توسط مالدبر):ای ول....ایول...داش فری رو ایول

چهار روز بعد-ستاد هماهنگی
ناظر اول:آقا بلاکش کنید
مدیران:نصمیم گیری میشه.

ناظر دومی:بلاکش کنید
مدیران:نصمیم گیری میشه.

ناظر سومی:بلاکش کنید
مدیران تصمیم گیری میشه.

ناظر چهارمی:من با بلاک شدنش مخالفم.
مدیران:بلاکش کردیم

یک سال بعد
من به فری رای میدم.به خاطر پست های قشنگش
من به مالدبر رای میدم،چون اصلا ارزشی نمینویسه.
رای من فری!
قطعا فری خوب مینویسه!
......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 27 فروردین 1386 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
كمپاني «كمپاني برادران حذب» تقديم ميكند:

شونصد!

كارگردان:رضا عطاران
نويسنده:جي كي رولينگ!
بازيگران:همه در جاي خود!
نورپرداز:لوموووووس!
صدابردار: فيلم صامت هست! اگر در طي فيلم صدايي شنيديد مشكل از خودتان هست!
تصوير بردار:خواست كه اسمش فاش نشود!
موسيقي: پينك فلويد!
راوي: مرحوم آلبوس دامبلدور
تقديم به تنها مشوق من، همسر وفادارم...سرژيا!

_______
يك روز آفتابي و بي ابر در دهكده هاگزميد
(سانسور شد)
آسمان سياه بود
(سانسور شد)
و
-چه ريش قشنگي داري!
(اوه اينجا كه حتما بايد سانسور بشه)
وينكي نشسته كناب دريا و كريچر و دابي كنارش هستند!
(سانسور شد)
كريچر: تصویر تغییر اندازه داده شده
(سانسور شد)

شونصد سال بعد از ميلاد اهورا حذبا!جامعه جادوگري-سرزمين حذبيان-چند سال قبل!

صداي راوي(دامبلدور): براي هرچه قدرتمندتر ش...اهه اهو اهه...اهه اوهو...آب...آب...اهوو...خخخخخخخ!
كارگردان:پير مرد بدبخت!! آب دهن چسبيد تو گلوش، مُرد!! آقا فيلم راوي نداره...يك دو سه..اشكن!

شب با هواي ابري و تاريك!لب يك پرتگاه مخوف كه زيرش يك عالمه اسكلت جمجمه ريخته شده!صداي گريه نوزاد!
يك مرد، نوزادي در دستش بود
مرد:ما نوزاداني را كه ريش نداشته باشند ، دور ميريزيم! باشد كه نسل ما پاك و اصيل گردد.
بچه رو ميندازه پايين و به علت برخورد شديد با زمين، مغز نوزاد از دماغش ميزنه بيرون و بدنش از وسط به دو نيم ميشه!
مرد: تصویر تغییر اندازه داده شده

.....

يك نوجوان ريش دار(نوجواني سرژ رو در نظر بگيرين) ميخواد از يك تنگه عبور كنه كه يهو بيل ويزلي جلوش ظاهر ميشه
بيل ويزلي رو به سرژ: ميخورمت...
و براي هرچه هيجان انگيزتر شدن فيلم تبديل به گرگ ميشه و شيرجه ميزنه! سرژ چوبدستيش رو در مياره و فرو ميكنه تو دماغ گرگ و بيشتر فشار ميده تا از گوشش بزنه بيرون!
سرژ:يادم باشه به فلور بگم شوهر شجاعي داشت!!

....چندين سال بعد! وقتي سرژ با سرژيا ازدوج كرد
سرژ داره با بچه اش تمرين دوئل ميكنه تا اين فرزند ريش دار همچون سرژ تبديل به جنگجويي دلير شود...سرژيا هم كنارشون ايستاده!
سرژ: آها پسر خوب..حالا نگاه كن..چوبدستي رو بگير بالا بگو لوموس!!
بچه:لومووووس!
سرژ: اي بي تربيت! لومووووس نه، بگو لوموس!
بچه: لومووووووس...
سرژ رو به سرژيا:چقدر اين بچه بي تربيت شده...
سرژيا: به خودت رفته! تصویر تغییر اندازه داده شده

ناگهان ادي ماكاي به طرف سرژ ميدوئه
ادي: قربان! سفير از طرف مديران آمده و با شما كار داره!
بچه:لومووووس!
سرژ رو به سرش:هوووووي! مگه نميگم نگو لوموووووس! اه خستم كردي تصویر تغییر اندازه داده شده آوداكداورا!!!.....مُرد؟! من بچمووو كشتم...اي خدا...من يك پدرم! تصویر تغییر اندازه داده شده
سرژيا يك نگاه به جنازه پسرش روش زمين ميندازه و رو به سرژ: بابا فداي سرت...غصه نخور!چيزي كه زياده بچه! تازه اين خيلي خنگ و بي تربيت هم بود!
سرژ:آخه اين تنها فرزند ما بود
سرژيا: نگران نباش..يكي ديگه در راهه

ادي: ايول...سرژ عجب زني داري..آخر عواطف مادرانه هست!
سرژ: آره..ديشب وقتي فيلم«ميم مثل مادر» رو ميديد، ميخنديد! خب كي اومد؟ سفير؟يا صفير؟
ادي: نميدونم خودش كه ميگه ثفير مديرانه! پيغام مهمي داره...

....چند دقيقه بعد!
سفير(راجر ديويس): (اين قسمت چون در جهت منافع حذب گفته نشد، سانسور ميشود)
سرژ: من همين چند دقيقه پيش زدم بچم رو كشتم....بيام با مديران دوستي كنم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده بيشين بينيم باووو...آواداكداورا!!

.....همان روز-شب-اتاق خواب سرژ و سرژيا!
(سانسور شد)
سرژ: سرژيا! من فردا ميرم جنگ...من نيستم تا چند مدت! بهم خيانت نكني..جون مادرت!
سرژيا:چشم تصویر تغییر اندازه داده شده

(سانسور شد)

....فرداي آن روز
سرژ در ميان جنگجويان خيلي شجاع حذبي داره فرياد ميزنه
سرژ:ما خيلي قوي هستيم! ما خيلي خفنيم و آخر قدرت هستيم! امروز روزي هست كه مديران و همه زور گويان خونشان ريخته خواهد شد..توسط ما شونصد نفر! براي آزادي...براي اهورا حذبا! براي آيندگان!
سپاه شونصد نفري حذب يك صدا: ايول!
سرژ: خب راه بيافتيم بريم...اول صف ببندين! از جلو نظام!

....سرزمين مديران-كاخ مديريت
هري پاتر روي تخت مشهور سلطنتي خود لم داده و يك عالمه در و داف اطرافش دارن راز و نياز ميكنن! كريچر جلوي ارباب پاتر زانو زده
هري پاتر:و تو اي كريچ! وظيفه ات اين است كه به ميان سپاه دشمن روي و جاسوسي كني!اگر كارت را خوب انجام دهي ، «هديه پاتر» براي تو ميشود!
كريچر: كريچ، جيني ويزلي خواست!
هري: تصویر تغییر اندازه داده شده

.....سپاه حذبي-در راه!
حذبي ها به تندي قدم بر ميداشتند و يك صدا سرود«پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم زيارت!» رو ميخوندند!
چهار بنيانگذار حذب جلو تر از همه در يك خط حركت ميكردند! سرژ، ققنوس،برادر بود و فنگ!
ققنوس كه مثل لاشخور اون بالا پرواز ميكرد روي شونه سرژ پايين اومد.
آرام آرام هيكل نحيف و آشغال كريچر نمايان ميشه كه به طرف حذبي ها ميدوئه و وقتي ميرسه، جلوي سرژ تعظيم ميكنه!
كريچر:ارباب تانكيان، سرور جديد كريچر! هري پاتر كريچر را اذيت ميكرد و كريچر هم هري پاتر را اذيت ميكرد! هري پاتر كريچر را آزاد كرد! كريچر از دست

مديريت عصباني هست! كريچر ميخواد در اين سپاه و در ميان حذبيان به جنگ به مديران برود و با تبر كله هري پاتر را شقه شقه كند!
سرژ: اوه چه انگيزه زيبايي! باعث افتخار ماست..بيا در سپاه ما اي يگانه جن آزاده!!
ققنوس(دم گوش سرژ): فكر نميكني الان خر شدي؟
سرژ:نه..چطور مگه؟!

كريچر موبايلشو در مياره و يك اس ام اس به هري پاتر ميزنه كه«همه چيز اوكي شده و مشكلي نيست و ميتونيد تشريف بياريد»

.....سرزمين حذبيان-كاخ سرژ-اتاق سرژيا
سرژيا داره از پنجره به غروب خورشيد نگاه ميكنه كه يكي در ميزنه
سرژيا: كيه؟ بيا تو در بازه...
در باز ميشه و يك جن خانگي در آستانه در ايستاده و يك عينك آفتابي زده و تمام عضلاتش حجيم شده! ناگهان يك فيگور هيكلي مياد!
سرژيا: اي...دابي؟!چه خوش هيكل شدي...
دابي: تصویر تغییر اندازه داده شده
(سانسور شد)


.....پيام بازرگاني
يك عضو ارزشي در يكي از كوچه هاي بن بست دياگون نشسته و داره گريه ميكنه...يك عضو ارزشي ديگه مياد جلوش
عضو ارزشي2: چيه چرا گريه ميكني؟
عضو ارزشي1:هر كاري ميكنم مشهور نميشم تصویر تغییر اندازه داده شده
عضو ارزشي2: كاري نداره! بيا «كانون ارزشي آموزش، مدادچي» تا در اونجا بهت آموزش بديم كه وقتي سعي كني با افراد مشهور و محبوب جامعه كل كل كني، تو هم مشهور ميشي!

تيغ موكت بري مرلين نشان شمارا به ديدن ادامه برنامه دعوت ميكند!

.....سپاه حذبي-در راه

همچنان در حال پيمودن راه بودند كه زمين زير پايشان آرام آرام شروع به لرزيدن ميكنه!
ادي: زمين لرزه..زلزله..زلزله بم! تصویر تغییر اندازه داده شده
سرژ:هوووي آرام بگير! زلزله نيست!
آرام آرام از دور يك سپاه شونصد ميليارد نفري از انسان و حيوان و جك و جونور نمايان ميشه و جلوي همه هري پاتر كه روي تخت مشهورخودش لم داده به سمت سپاه حذب مياد!
ققنوس: بچه ها اونو ببينيد...چقدر مخوفه! يك روح كه سرش هر لحظه در حال افتادنه...
فنگ:اون يكي چي پس...تنش اسبه كلش عقاب!
برادر بود:اون چيه؟ يك تابلو همراه خودشو آوردن!هر هر هر

هري پاتر نزديك ميشه
سرژ رو به هري پاتر: فكر كنم تو هري پاتر باشي!
هري پاتر: بلي! مگه زخم رو پيشوني رو نميبيني؟
سرژ: نه! خيلي دور هستي!(هري پاتر مياد جلوتر) آهان حالا ديدم! خب؟
هري:من هري پاتر، پادشاه زوپس و خداي خدايان رول پلينگ هستيم! و به شما چون جادوگرهاي خوبي هستيد فرصت ميدم كه دست از جنگ بكشيد و در قلمرو ما به آرامي زندگي كنيد! فقط كافيست كه قوانين مارا زير پا نگذاريد و آنچه ما ميخواهيم انجام دهيد...
سرژ:ننگ است تن دادن به قوانين ارزشي شما!
هري پاتر رو به لشكريان خودش: بزنيد همه شان را بكشيـــــــــــــد...
صداي گيتار الكتريك! تصویر تغییر اندازه داده شده
هري پاتر كه در حال دويدن و دور شدن بود ، پاش به سنگ گير ميكنه و با مغز ميخوره زمين و ضربه مغزي ميشه خلاصه ميميره!
جنگي سخت و خونين! پر از افسون هاي مخوف من درآوردي!
سرژ سه نفر رو با افسون قرمز مخوفي ميكشه و با لگد ميره تو دهن يكي ديگه! و بعد جفت پا ميزنه تو سينه يك غول و افسون ميفرسته تو چشمش! و ميپره رو هوا و سه بار دور خودش ميچرخه و همونجور رو هوا با آرنجش گردن غول رو ميشكونه و با لگد كله غول رو شوت ميكنه! كله غول چنان بزرگ و سنگين بود كه وقتي شوت شد 580 نفر از سپاه دشمن رو له كرد!

اين صحنه چون خيلي قشنگ بود و خيلي براش زحمت كشيده شده و كلي خرج كرديم حيفه كه يك بار پخش بشه:
سرژ سه نفر رو با افسون قرمز مخوفي ميكشه و با لگد ميره تو دهن يكي ديگه! و بعد جفت پا ميزنه تو سينه يك غول و افسون ميفرسته تو چشمش! و ميپره رو هوا و سه بار دور خودش ميچرخه و همونجور رو هوا با آرنجش گردن غول رو ميشكونه و با لگد كله غول رو شوت ميكنه! كله غول چنان بزرگ و سنگين بود كه وقتي شوت شد 580 نفر از سپاه دشمن رو له كرد!

.....ساعت ها بعد!
زمين از جسد هاي غلطيده در خون سياه و قرمز شده و همه جا نشان از برخورد افسون هاي مخوف و كشنده هست! هيچ كس زنده نماند به غير از دو نفر!

كريچر و جيني ويزلي!


تيتراز پاياني:
خواننده:استاد شجريان!

ياهاهاها يهههه هاهاهاي هايها
ياهاهاهاهاوووههيهههيههاااااااا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 24 فروردین 1386 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل نیز می جنگد!!!

کمپانی:گیربکس
کارگردان:مورگان الکتو
بازیگران:لردولدمورت کبیر،برخی مرگخواران،اعضای ارتش وایت تورنادو تیپ
n ام. آلبوس دامبلدور ،سارا اوانز، عده ای از اعضای محفل

همه جا دودآلوده ،صدای خنده ی افرادی مجهول االحال به گوش میرسه(دوربین از بین دود ها رد میشه و تصویر آلبوس و سایر اعضای محفل دیده میشه که در حال تماشای بازی شطرنج سارا و یک کودک مجهول الحال هستند.)
سارا با چهره ای در هم کشیده زیر لب رو به کودک مجهول الحال میگه:بوقی... اگه وزیر منو بزنی میدونم چی کارت کنم.
کودک مجهول الحال: آلبوس ... این سارا تهدید می کنه!!!!
- ها هاهاهاهاها(صدای جمعیت)
سارا در حالی که بعصبانیت فریاد میزنه بال و پایین می پره و میگه:بوقی ها... بووووق ...بوووووق..ب...
در همین لحظه دوربین در اتاق رو نشون میده که ناگهان باز میشه و یک جوان کوتاه قد با ردای سرخرنگ وارد میشه.
- مرگخوارا...مرگخوارا ... به هاگوارتز حمله کردند...
- ههههههههههههههه ...این دیگه تکراری شده یه چیز جدید بگو... ما اگه از پسشون بر می اومدیم ... که دفعه ی اول می گرفتیمشون
در همین لحظه یک پسر آبی پوش در کنار پسر قرمز پوش ظاهر میشه و میگه:مرگخوارا... به خونه ی دومبل حمله کردن... منم به زور...فرار کردم..
دوربین صورت دومبل رو نشون میده که ناگهان رنگ از چهره اش می پره.
دومبل:مساله جدی شد...کی می خواد در این ماموریت خطیر شرکت کنه.
(دوربین از بالا اتاق رو نشون میده)هیچ کس دستش رو بالا نمیکنه.
و در همین لحظه پسر مجهول الحالی که سارا در حال شطرنج بازی کردن با او بود دستش رو بالا میکنه و میگه: من و ارتش وایت تورنادو حاضر به شرکت در این ماموریت هستیم.
جمعیت:ماااااااااااااااااااا...
دومبل با خوشحالی به پسرک دستور میده تا با ارتش وایت تورنادو به محل اعزام بشن ولی در یک عملیات انتحاری خودش هیچ کاری نمیکنه.
صدای 10 آپارات ضعیف به گوش میرسه.
دوربین آلبوس رو نشون میده که خطاب به پسرک آبی پوش میگه:ببینم... تو توی خونه ی من چی کار می کردی... بزنیدش پسر بیناموس رو....
(صفحه سیاه میشه)

صدای گوینده به گوش میرسه:
خانه ی دامبلدور ساعت 7:20

آنیتا دامبلدور،منیروا و تعدادی افراد مجهول الحال به دیوار بسته شده اند و مشغول گریه کردن هستند.
دو مرگخوار نیز روی صندلی های کوچکی که با توجه دکوراسیون عتیقه ی خانه ی دامبلدور ،به نظر میرسد احضار شده اند نشسته اند.صدای 10 آپارات به گوش میرسه.
مینروا:آخیش بالاخره شوهرم اومد.
مرگخوارها به آرامی بلند میشن و اطراف رو نگاه میکنند. هیچ چیزی دیده نمیشه.
- چوبدستی هاتون رو بندازید...
- شما کجایید؟؟
-پایین...نه پایین تر...آهان حال درست شد ...ما ارتش وایت تورنادو هستیم و اومدیم شما رو دستگیر کنیم.
صدای یکی از مرگخوار ها به گوش میرسه:هاهاهاها...بوق... برو بچه به بزرگترت بگو بیاد...آواداکداورا
دوربین یکی از اعضای ارتش رو نشون میده که توسط نور سبزی، چند متر اونطرف تر روی زمین می افته.
در همین لحظه تمامی نه نفر باقی مانده چوبدستی هاشون رو می اندازند و میزنن زیر گریه
-آقای مرگخوار ما رو ببخشید ... ما رو اغفال کرد این دومبل نامرد ،خودش می ترسید ما رو فرستاد.
(صفحه سیاه میشه)

صدای گوینده به گوش میرسه:مقر لرد سیاه

یک مرگخوار روی زیمن زانو زده و در حال صحبته:ارباب ما تمام اعضای خونواده ی دامبل رو گرفتیم به همراه نه نفر هم از اعضای ارتش بچه ها.ولی..
دوربین لرد ولدمورت رو نشون میده که روی صندلی چریمینی نشسته چهره اش ترسناک تر از همیشه و و قدرتش چندین برابر به نظر میرسه.
- فکر نمی کردم ،آلبوس این قدر ترسو باشه .
- ارباب اسیر ها رو چه کار کنیم...
-بندازشون تو اتاق بردار حمید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1386 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان فیلم: "شوخی"
کارگردان: سوسک العظما
شعار تبلیغاتی فیلم: دمپایی ها به بهشت نمی روند!
زمان روی دادن فیلم: دوران دفاع مقدس محفل در برابر لرد سیاه
گروه سنی: PG-116 به خاطر برخی صحنه های خشن
---=-=-=---=-=-=---
سکانس اول
- مقداد مقداد یاسر! مقداد مقداد یاسر!
- یاسر به گوشم!
- حاجی دستم به دامنت!
- دستت به دامن هفت جدت! من که دامن ندارم!
زیرنویس فیلم: چه شوخی بی مزه ای!
- حاجی حالا که وقت شوخی نیست! غذا! غذا!
- غذا چی سید!؟ غذا چی!؟
- حاجی غذ...
- سید حرف بزن! سید چی شد!؟ سید... سید... حالا زود بود شهید شی سید... سید...
- هه هه هه! شوخی کردم حاجی! من زنده ام!
زیرنویس فیلم: محصولات غذایی سانی متضمن خودکشی شما!
- کارد بخوره به شیکمت! شوخی ات آخر بی مزه بود "سانسور" نکبت!
زیرنویس فیلم: ببخشید! قرار بود کلمه ی نکبت "سانسور" بشه! نمی دونم چرا کلمه ی قبلش سانسور شد!

سکانس دوم
- حاجی! لرد! لرد خودش اومده حاجی! حاجی! حاجی لرد! لرد!
کارگردان: کات! خیلی تصنعی بود! دوباره!
- حاجی! حاجی دستم به جی ج... ات ! لرد حمله کرده حاجی! لرد...
زیرنویس: ها! دیدی این دفعه درست سانسور کردیم!
- چی!؟ لرد!؟ لرد!؟ شوخی ات گرفته!؟
- آره حاجی شوخی بود! هه هه هه!

سکانس سوم
- حاجی! لرد! لرد! لرد!
- خیلی بی مزه بود!
- حاجی به جون مادرم لرد!
- عمراً گول بخورم!
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
توضیحات اخلاقی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ صدای پرت شدن توی دره است!
درس اخلاقی: سرکار گذاشتن دیگران کار زشتیه!
زیرنویس: کارگردان این مجموعه هر گونه رابطه با نویسنده ی داستان درپیتی"چوپان دروغگو" را تکذیب می کند.
ادامه ی زیرنویس: هرگونه تلخیص از داستان چوچان دروغگو تکذیب میشود!
نکته ی پایانی: ولله!
تیتراژ پایانی: محصولات سانی را بخورید و اگر زنده ماندید به دیگران هم توصیه کنید!
با تشکر از
مدیریت سانی
معاونت سانی
سهامداران سانی
خود سانی (بچه ی مدیر شرکت سانی) به خاطر در آوردن صدای گوسفند (که در فیلم سانسور شد)
کارمندان شرکت سانی
منشی دفتری شرکت سانی
آبدارچی شرکت سانی
و باقی عوامل حاضر در شرکت سانی
محصولی از کارخانجات غذایی سانی
به سفارش وزارت فخمیه ارشاد جهت ارشاد و دادن درس های زندگی
بهار 2007

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشته‌ام...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1386 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
روح جنمار دانگ سال پرس تقدیم میکند
ادوارد جک
نویسنده:اشویندر
کارگردان:آرشام

بهار ..حجم وسیعی از برگ را بر درختان پیر تحمیل کرده و ایشان را به مراقبت از لانه پرندگان مهاجر گماشته است.در زیر تمامی درختان،کودکان با لباس های جدید خود،به دنبال پروانه ها میدوند و بدون هیچ دلیلی با صدای بلند میخندند.

دوربین مانند سایر فیلم های آرشام ،در میان شاخه های درختی قرار گرفته و جیک جیک پرندگان به همراه صدای تکان خوردن شاخه ها، حکم موسیقی فیلم را دارد.
درخت های پرشکوفه تا انتهای افق رسته اند و تنها محدوده ی کوچکی،از این رویش، رسته.برای لحظاتی تصویر بر روی ساختمان با خشت های ساده ،ثابت میشه.در میان درز های کوچک پای دیوار،علفهای سبز و گل های وحشی روییده اند و درست بر بالای بام آن ساختمان بوته ی خاری نمایان است.
دوربین حرکت کرده و از روی ساختمان عبور میکنه.برای لحظاتی نمای یک کولر آبی فرسوده و چند دیش ماهواره به همراه مقداری سرسیلندر،اگزوز و ....دیده میشوند.در پشت بنای خشتی،عده ای با چهره های زیبا ه،برای خود میگویند و برای خود میخندند و بر در و دیوار ساختمان،پوستر های زیبایی از خود معلق کرده اند

دوربین از درون پنجره ای در بالای دیوار پشتی ،وارد ساختمان میشه.چند سی جی و پیکان جوانان دیده میشوند.لاستیک های کهنه و پاره به زیبایی چشم را آزار میدهند و بندی پر از لنگ های متفاوت در انتهای گاراژ شکوه خاصی به محیط بخشیده.ادوارد جک سبد خود را برای چیدن قارچ آماده کرده و سپس به سمت در پشتی ساختمان حرکت میکند.

دوربین بر روی ریلی نصب شده و همراه ادوارد جلو میرود....در خارج از ساختمان عده ای در حال جک گفتن برای یکدیگرند.ادوارد سعی میکنه تا به یکی از جک ها بخنده اما تلاشش بیهوده است و حتی لبخندی خشک نیز برروی لب هایش جاری نمیشود.
تصویر بر چهره ی او ثابت میشه و سپس صدای ادوارد شنیده میشه.

ادوارد در حال تفکر:
من اگر بتونم به جک های اینا بخندم،اگر بتونم بهشون بگم که خیلی بامزه اید،اگر بتونم ازشون تعریف کنم و در هر پستی از پروپاچشون بالا برم،میتونم زود معروف بشم.من مجبورم که سبک مورد علاقه ی خودم رو فراموش کنم....تنها راهش همینه.....

همه ی افراد خارج از ساختمنان منتظرند تا ادوارد نیشخندی کوچک بزند.
ادوارد به تک تک چهره ها نگاه میکنه و با چهره ای مبهم به دنبال چیدن قارچ میرود.

تصویر سیاه میشه سپس نوشته ای بر آن نقش میبندد
یک سال بعد
دوربین نمایی از پشت ساختمان را نشان میدهد.اثری از خنده ها و جک های بامزه!نیست.پوستر ها کنده شده اند و چهره ی ادوارد جک بر دیوار ها نمایان است.جمله ای در زیر تصاویر او نمایان است:
ادوارد جک،بهترین نویسنده ی سال هزار و سیصد هشتاد و شش.فردی که آرام آرام برترین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1386/1/13 14:52:57
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه واردتازه واردتازه واردتازه وارد
هالی ویزارد ساختمان بلند و زیبایی بود و در میانه باغ سرسبزی قرار داشت. سردار باغ تندیس های گری سیریوس الد بلک من و لرد رالف ولدمورت فاینس، مانند نگهبانی در دو طرف راه ورودی قرار داشتند. کمی جلوتر تندیس ریچارد آلبوس هریس دامبلدور که با حالت پدرانه ای دستش را روی شانه تندیس دنیل هری راد پاتر کلیف گذاشته بود، وسط حوض قشنگی قرار داشت.
صدای حرکت اتوبوس شوالیه الیاس را که به منظره خیره شده بود، به خود آورد. ساکش را برداشت و به راه افتاد. نگاهش در نبرد برای دیدن تمام چیزهایی که اطرافش قرار داشت، به سختی شکست خورده بود. اما واتسون و جمعی از دوستانش در کنار دریاچه باغ مشغول ورزش صبحگاهی بودند درست مقابل آنها در طرف دیگر گیلیدی (همین گیلیدی سایت خودمون) و عده ای از مریدان لبخند به لب به نظاره نشسته بودند.
حواسش حسابی پرت شده بود و به همین خاطر هم نزدیک بود به درون حوض وسط باغ بیفتد که دستی شانه اش را گرفت. برگشت و از پسر جوانی که او را گرفته بود، تشکر کرد. پسر جوان و تقریبا بلند قدی بود. موهای سفید و چشمان ماتش حالت اکتورانه ای به او داده بود. شاید می توانست در یکی از فیلم هایش نقشی به او داد.
الیاس: "خیلی ممنون که منو گرفتید. ببخشید اسمتون چیه؟"
پسر جوان: "کاری نکردم که بخواید تشکر کنید و اسمم درکه."
الیاس: "آها. ببین درک من اینجا تازه واردم. می تونی اینجا رو به من معرفی کنی؟"
درک: "ممم ... خب شاید بتونم. لااقل فعلا می تونم."
الیاس: "آها. خوبه. عالیه."
هر دو به راه افتادند و به طرف ساختمان به راه افتادند درک خودش راجع به همه چیز می گفت ولی کوتاه و دوپهلو حرف می زد. الیاس نمی دانست که او خودش هم درست نمی داند یا نمی خواهد آنچه می داند را بگوید.
ساختمان سه در ورودی داشت ولی تمام کسانی که الیاس می دید و حتی خودشان، از در وسط وارد شدند. سالن ورودی بزرگ بود و با سقف بلند. تقریبا به پله ها رسیده بودند که آن اتفاق افتاد.
یکی از درهای بی استفاده باز شد. مردی با موهای انبوه و کُردَکی که روی شانه انداخته بود و یک روح در حالی که توسط دو زن جوان همراهی می شدند و هر کدام پرنده ای بر دوش داشتند، وارد شدند.
الیاس: "درک شنیدم جدیدا یه سری چوپانان این جا تو هالی ویزارد فیلم می سازن. اینا همونان؟"
درک: "نه. چرا همچین حدسی زدی؟"
الیاس: "نمی دونم. ظاهرشون منو یاد چوپان ها انداخت. همین جوری پروندم."
درک لبخندی زد و گفت: "نه. اینا تهیه کننده های فیلم برق برق زندگی هستند."
الیاس این بار به وضوح زد زیر خنده سپس با دستش به عده ای اشاره کرد و گفت: "من فک می کردم اونا این فیلمو ساختن!"
درک مسیر اشاره الیاس را دنبال کرد. مردی با قامت و چهره بسیار مغرور و اشرافی، که ماری به دور بازویش پیچیده بود. یک روح که قیافه ی غمگینی داشت و ظاهرا گردنش درد می کرد و مرد دیگری که پسری هیکلی و شبیه به خوک را همراهی می کرد. به ظاهر هر کدام از جایگاه اجتماعی کاملا جداگانه ای بودند ولی یک وجه مشترک داشتند. یک یونیفرم با مارک انرژی هسته ای حق مسلم ماست
درک از خنده به سرفه افتاد : "تو چرا این قدر برعکسی الیاس؟ اینا دقیقا همون چوپانایین که دنبالشون می گشتی! میگن هر گوسفندی که تو زمین های اینا پرورش پیدا می کنه، ده برابر بقیه گوسفنداست."
الیاس کمی سر تکان داد و گفت: "یه بحظه همین جا وایسا." سپس به سرعت به طرف سالن شلوغی رفت که هر دو دسته به طرف آن حرکت می کردند و درست به موقع بین آنها قرار گرفت.
الیاس: "آقایون. خانم ها. میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم؟ راستش من می خواستم یه فیلم بسازم. می خواستم خواهش کنم تو این فیلم من بازی کنین."
هر دو گروه با هم پرسیدند: "چه فیلمی؟"
الیاس: "نحوه! اسمم فیلممه. نه ... نحوه دوستی!"
هر دو گروه به این حالت از او دور شدند. الیاس لحظه ای مثل شکست خورده ها ایستاد و دور شدن آنها را تماشا کرد. سپس چیزی به ذهنش رسید. پیش درک برگشت و آدرس دفتر ثبت فیلم را پرسید.
درک: "می خوای چه فیلمی بسازی؟"
الیاس: "مرثیه همگانی!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/1/12 20:59:34
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
چوپان قاتل

بي ناموسي يا انتقاد . هجو يا طنز مسئله اين است .پس نبايد نشست

با حضور :روح جنمار و حذب و حور افتخاري بيل ويزلي
روح جنمار دانگ سال تقديم ميكند
________________________________________________________

كردي سوالي حالا جوابي شنو |||||||ما فرار نميكنيم!هرگز!مثل ورشو

هوا سرد بود به صورتي كه همه ي اهالي روستاي كوچك را در خانه هايشان محبوس كرده بود .فضا ساكن بود و فقط خزه ها بودند كه به اسرار نسيم در فضا به رقص وا داشته ميشدند.در اين سكوت از دور سايه ي مبهم چند سوار بالاي تپه كه منتهي به ورودي شهر ميشد پديدار بود .دوربين شروع به جلو رفتن كرد تا جايي كه صورت سوار ها قابل تشخيص شد.ماري خسته با صدايي سر شار از ذوق به دو همراه وفادارش گفت:بلاخره رسيديم..اينجا ما حريفاي قدري داريم نبايد جا بزنيم!
و با گفتن اين حرف هر سه سوار راهي شدند.
در روستا دختر بچه اي كنجكاو با چشمهاي منتظر شاهد امدن سه هيپوگراف سوار بود .با ذوق سقلمه اي به برادر ك.چكش زد و او را نيز كه در كنار پنجره نشسته بود و حسرت بازي با دوستانش را ميخورد متوجه انها كرد.پسر بچه با چشمهاي بزرگش مشتاق به انها نگاه ميكرد.لبهاي كوچك دخترك به حركت در امد:تو فكر ميكني خود شونن؟!همون روزنامه نگارا؟!يعني ميتونن.....
پسر بچه با اميدواردي گفت:اميدوارم.....بهتره به بابا خبر بديم
هر دو كودك با سرعت خود را به در اتاق پدرشان رسيدند و بدون رعايت ادب وارد شدند.
با ذوق به پدر مو قرمزشان كه پشت ميزش نشسته بود و مشغول خط خطي كردن كپه اي نامه رو به رويش بود نگاه كردند.پدر لبخنري تحويل انها داد و كودكان بي درنگ گفتند:بابا اومدن روزنامه نگارها اومدن.
پدر با شنيدن نام روزنامه نگارها همچون برق گرفته ها از پشت ميز كارش بلند شد پالتو اش را برداشت از پنجره نگاهي به بيرون كرد و بدون نگراني از هواي سرد به بيرون دويد. سه سوار در پيچ يكي از خانه ها ناپديد شدند.روستا كوچك بود و انها جايي را براي ماندن نداشتند جز هتل پس با سرعت به مقصد هتل به راه افتاد وقتي به انجا رسيد ان سه را يافت لبخندي زد و برق چشمانش رو ازاد كرد متصدي هتل داشت كليد اتاقي را به مار ميداد مرد با صداي بلند هنجرش را صاف كرد طوري كه ان سه متوجه او شدند سپس دستش را جلو برد و با احترام گفت:بيل ويزلي ..شهردار منطقه از ديدنتون خيلي خوشحالم جناب اقاي اش ويندر.
اش ويندر در نهايت ادب با دمش پاسخ دست منتظر او را داد و بيل بي درنگ اضافه كرد:ببخشيد خيلي حرف هست كه بايد به شما بزنم بهتره بياين منزل من
_اما ما اينجا اتاق رزرو كرديم
بيل ويزلي كليد را به متصدي داد و پول روح جنمار را پس گرفت صفحه سياه شد و ميز ناهار خوري بزرگي نمايان شد كه 7 صندلي ان را احاطه كرد بود 4 صندلي را خانواده ويزلي و سه صندلي ديگر را روح جنمار .سرو غذا رو به پايان بود چون كه بشقابها خالي و ظروف غذا به ته رسيده بود بيل ويزلي با اشاره شم به فلور همسرش و به بچه هايش فهماند كه انها را ترك كنند.
بعد از اينكه در اتاق تنها شدند بيل بلند شد و از روي شومنه چند روزنامه برداشت و جلو اش ويندر انداخت.
اش نگاهي به تيتر درشت روزنامه كرد:روزنامه سياسي اجتماعي ليبرات دموكرات جادوگر ياليستي-بخش اجتماعي صفحات 1و 2-بخش سياسي صفحات 3 و 4-اش ويندر با متانت روزنامه ره به سمت صفحه 3 راهنمايي كرد بلاي ان با رنگ ابي نوشته بود انتقاد از بيل ويزلي شهردار منطقه-اش ويندر با كنجكاوي نگاهي به متن انداخت:
يه دفعه بيل ويزلي داشت تو خيابون راه ميرفت بوقش رفت تو چشمش

این قسمت توسط ناظر حذف گردید

اش ويندر روزنامه را به سويي پرت كرد تا همينجايش از تعجب نزديك بود چشمانش به بيرون بجهد نگاهي به بقيه شماره ها كرد همه مطالبشان همين بود.اداب دستشويي رفتن بيل ويزلي.بيل ويزلي عاشق كوييرل ميشود.بيل ويزلي بيل يا باغجه.و پايين همه انها نوشته بود انتقادات سازنده.اش با خودش گفت:واقعا سازنده.گستره ديدش به يك باره زياد شده بود.
_اقاي ويزلي ما كار روزنامه روح جنمار رو همين امروز شروع ميكنيم.
صفحه سياه ميشه شب شده بود فقط چراغ اتاق مار روشن بود .
مار تازه از كار نوشتن اخرين مقاله اش رها شده بود اما به نظرش چيزي درونش كم مي امد به ياد شعري رپ افتا د كه اين وقايع را به درستي توضيح ميداد.با كمي تغيير ان را ضميمه كرد.
صفحه سياه شد چند ثانيه مكث كرد و دكه روزنامه فروشي را نشان داد كه در كنار روز نامه حذب نام روزنامه روح جنمار نيز به چشم ميخورد .
هوا گرم و خوب بود اش به بيرون رفت تا قدمي بزند اما....
جوانها مشغول كارهاي ناشايست بودند .هيچ كس شخصيت جدي نداشت .همه مسخره شده بودند و در مورد قزوين و بيناموسي حرف ميزدند همه واقعا وحشتناك بود بعضي ها خودشان را همه كاره ميدانستند ديگر رتبه ها فرماليته شد بود مدير و كار بر وجود نداشت فقط حذب بودو حذب هياهويي در وسط ميدان اش را به خود اورد مردم انجا دور هم جمع شده بودند و روحي چاق براي انها سخنراني ميكرد اش نزديك تر رفت تا صداي او را بشنود:ببينيد چه متقلبايين اين كه از مجله بوق و ضعيفشون به اين ميگن مجله ضعيف تزه برداشتن يه شعرم تقليد كردن خلاصه خيلي كارشون ضعيفه من اگه يه روزي مقاله بنويسم نهايت قدرت نويسندگيه.
اش سرش را تكان داد دو نفر ديگر هم به اون پيوستند:ببين چه وضعيه
تش سرش را به سوي اسمان گرفت:وضع بديه..
و بعد هر سه ب هم گفتند:ميشه درستش كرد..حتما ميشه درستش كرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/12 16:03:50
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1386/1/12 22:38:58
در دنيا تنها يك چيز از دست خز شدن رهايي يافت و ان نيز خوردن و اشاميدن است .
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 12 فروردین 1386 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
برادران حذب تقدیم میکنند:

" حقیقت تلخ"

با شرکت: تمام ملت غیور و قهرمان پرور حذبی!

و با حضور ملت تن پرور: روح جنمار دانگ سال

با تشکر از ملت کاربر!

کارگردان و بقیه چیزها: اهالی حذب

---

تصویر یک دهکده ی زیبا رو داره نشون میده که سر سبزه و صدای جویبارها که شرشر خودشونو از بالای کوه ها ول میدن پایین، مثل زنبور توی گوش آدم وز وز میکنه!
کلبه های چوبی، بوی خوش خاک نم خورده، ژاله هایی که روی برگای سبز درختا خونه کردن، همه و همه نشان از یه دهکده زیبا هستن!

دوربین میره جلوتر، اما نشان از شور و حال زندگی نیست. مردم الکی برای خودشون راه میرن، یه عده توی افتاب خوابیدن، یه عده با بی میلی تمام دارن چوبا رو برای زمستون ذخیره میکنن، نه نوای شادی، نه حرفی و سخنی! انگار اون شهر زیبا، مرده بود!

دوربین جلوتر میره و ملت میتونن سایه یه نفر رو که داره پشت پنجره، به اطراف نگاه میکنه رو ببینن! دوربین میره داخل. فضا تاریکه و نمور، انگار صدها ساله که کسی پنجره هاشو وا نکرده، خونه وسایل قشنگی داشت انگار، ولی مثل شهر مرده ها بود!
صدای اون یه نفر، ملت تماشاچی رو به خودشون می یاره:
_ آه! ... بابایی، چرا شهر اینجوری شده؟! چرا دیگه پر جنب و جوش نیست؟! من خسته شدم!
دختر کوچولو از جلو پنجره میره کنار، و اینجا هست که کارگردان اسپشال ول میده! یعنی ملت فقط سایه میبینن و نمیتونن تشخیص بدن دختره یا باباش کی هستن!
دختره میره طرف صندلی ای که باباش روش نشسته و سرشو می ذاره روی پای باباش و میگه:
_ بابا جون؟! شهر همیشه اینجوری بوده؟!
باباهه با دستش دخترشو نوازش میکنه و میگه:
_ نه دخترم! هیـــع! قبلنا اینجوری نبود! یادمه، یه زمانی اینجا پر از شور و شوق بود؛ هر کسی می یومد اینجا، دیگه موندگار میشد. هر روز بوی خوش نون داغ آدمو از خواب بیدار میکرد، صدای بلبلا آدم رو هوشیار میکرد. پروانه ها می یومدن توی خونه ها، توی خونه ها و باغچه ها پر گل بود، صفایی بود! همه به هم سلام میکردن، به هم کمک میکردن! بازی های گروهی میکردن و خلاصه کلی کیف میکردن.
دخترک سرشو اورد بالا و گفت:
_ پس چرا الان اینجوری شده؟!
تا بابا می یاد حرف بزنه، در باز میشه و 2 نفر با یه سگ وارد میشن. دختر سرشو برمیگردونه و تا اونا رو میبینه، سریعا میدوه طرفشون و میپره بغلشون و با خوشحالی میگه:
_ سلام عموهای خوبم!
اما با اینکه عموهای دخترک سعی میکردن خودشون و لحن صداشون رو شاد بکنن، اما مشخص بود که دل و دماغ شادی رو ندارن. دختر رو مردی که درشت هیکل تر بود، گذاشت زمین و مردی که بارونی داشت، لپ دختر رو کشید! دخترک به طرف سگ رفت و بعد از اینکه پشت گوشهاشو نوازش کرد، رو به عموهاش گفت:
_ امروزم مثل همیشه بود؟! هیچ خبری خوشی ندارین؟!
دو مرد نشستن و منتظر شدند تا دخترک براشون فنجونی چای بیاره. دخترک قوری رو اورد و برای همگی چای ریخت و فریاد زد:
_ عمه؟! عمه؟!... نمیخواید بیدار بشید؟!
صدای پله ها که زیر پای کسی قیژ قیژ میکردن، همه رو منتظر می ذاره تا عمه ی دختر هم وارد بشه.
در باز میشه و زنی که از نوع راه رفتنش معلوم بود جوونه، اما از صداش خستگی می بارید، وارد میشه:
_ چه روز خسته کننده ای! برای منم چایی بریز، عزیزم!
دخترک برای عمه ی خودش هم چای میریزه و دوباره شروع میکنه به پرسیدن:
_ بگید دیگه بابا! از کی شهرمون اینجوری شد؟! چرا اینقدر ساکته؟!
پدر دخترک، سرفه ای کرد و برادر درشت اندام ترش، به جای اون جواب داد:
_ البته زیادم ساکت نیست! میبینی که، سیاها و سفیدا، گاهی وقتا به جون هم می یفتن! همینشم غنیمته!
دخترک به طرف عموی دیگرش رفت و روی زانوهای اون نشست، دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و گفت:
_ چرا جوابمو نمیدین؟! من میخوام بدونم چه بلایی سر شهرم اومده! این حق منه... این حق منه که بدونم چرا دیگه عمه ساز نمیزنه، چرا عمو نمیخونه؟! ها؟ عمو بهم نمیگی؟!
عموی دخترک کلاهش رو برداشت و اون رو روی سر دخترک گذاشت، آهی کشید و گفت:
_ هووم! یادمه همه چیز داشت خوب پیش میرفت. یه سری مشکلاتی بود که کم کم رفع می شدند. مثلا یه عده همش به کار من گیر میدادن و خب من دیگه اونجوری کار نمیکردم. یعنی کلا به همه ی ما گیر میدادن.
عمه ی دختر سریعا گفت:
_ البته از قبل هم این زمینه ها بودن! ببین مثلا خیلی از اهالی خوب دهکده، رفته بودن جاهای دیگه. خیلی فضا گرفته بود، ولی بازم خوب بود، می شد یه کاریش کرد!
عمو ادامه داد:
_ این شد که تصمیم گرفتن بعد از کدخدای قبلی که خوب کارشو انجام داد، پدرت کدخدا بشه. بماند که حالا چیا شد و اصلا اینش مهم نیست، و شایدم تقصیر پدرت بوده یا کس دیگه ای که پدرت نخواست کدخدا بشه، اما مهم اینه که بعد از اون، اون شوق باقی مونده هم رفت. من، عموت، عمه و پدرت، دیگه شوق نداشتیم تا مرکز رو فعال نگه داریم. و شایدم دلیلش...
اما دخترک ناگهان پرسید:
_ مرکز؟! مرکز چی؟!
پدر دختر که بلند شده بود و داشت سلانه سلانه به سمت فنجانش میرفت، گفت:
_ مرکز تولید برق! ما چند تا، برق تولید می کردیم و مردم اینجوری می تونستن شبای خوبی داشته باشن، میتونستن تلوزیون ببینن! خیلی خوب بود، اما...
عموی درشت هیکلتر، ادامه داد:
_ نمیخوام بگم همه چیز سر برق بود، اما خب، خیلی ربط داشت! نظرایی هم داشتیم، اما نشد! حالا مهم نیست! بعد از این اتفاقات، یه عده اومدن گیر دادن که این مردگی، تقصیر ماست! ما نباید کار بکنیم و اینجور حرفا! میخواستن خودشون یه نیروگاه بزنن، اما نمیتونستن. ما از قدیم اینجا بودیم و میدونستیم چی کار باید بکنیم، اما اونا، فکر میکردند دارن درست کار میکنن.
دخترک مشاقانه پرسید:
_ بعدش... بعدش چی شد؟!
عموی پالتو پوش دخترک با خنده گفت:
_ بعدش! بعدش اونا فکر کردن اینجوری میتونن شهر رو اباد کنن! اما نمیدونستن که نه تنها آباد نمیشه، بلکه بدتر هم شاید بشه! برقی که اونا تولید میکنن، مرغوب نیست! قدرت کافی نداره! ما بهشون گوشزد کردیم، اما اونا در عوض به ریشمون خندیدن و ما رو عقده ای خطاب کردن گفتن کم آوردیم! این رفتار درستی نبود!
دخترک پرسید:
_ نمیخواید جوابشونو بدین؟!
عمه ی دختر خندید و گفت:
_ جواب عده ای رو نباید داد! ولی فقط بدون که اونا وسایل نیروگاه رو هم خراب کردن!
دخترک از بغل عمویش پایین پرید و دوباره به سمت پنجره رفت و گفت:
_ پس یعنی، همه چیز تمومه؟! یعنی وسیله های تولید برقمون رو که خراب کردن، دیگه نمیتونیم درست کنیم؟! عمه؟ نمیخوای سازتو کوک کنی؟!
پدر خندید و گفت:
_ همه ی اینها، اگر و اماست! شاید بتونیم دوباره برق درست کنیم، شاید دوباره بشه ساز عمه رو کوک کنیم!
دخترک نگاهی به اعضای خانواده انداخت، لحظه ای درنگ کرد و ناگهان از کلبه بیرون دوید و فریاد زد:
_ حتمـــــــــا میشـــــــــــــــه! حتمــــــــــــا میشــــــــــــــــــه!
با صدای فریاد دخترک، پرنده هایی که گوشه و کنار نشسته بودن، از جا پریدن و تماشاچیا نتونستن چهره ی دخترک رو ببینن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 11 فروردین 1386 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
چوپانان بي مو ,گوسفندان بي پشم

اثر ديگري از كمپاني روح جنمار دانگ سال!

با حضور افتخاري اش ويندر .نيك تقريبا بي سر.سالازار كبير.ادوارد جك.سرژ تانكيان.بينز و انيتا دامبلدور
________________________________________________________
دوربين در حال نمايان كردن پروانه خوش و خط و خاليست كه در هوا در حال جولان دادن است و گاه گاه بالهاي رنگينش را با ظرافت خاصي به هم ميزند صداي پرندگان مكمل خوبي براي اين فضاي استثناييست و تنها چيزي كه زيبايي اين صحنه را از بين ميبرد صداي افرادي است كه در دورستهامشغول صحبت كردن هستند:
_وضعيت خيلي بد شده تا حالا بي رغيب بوديم و ميتازونديم اما حالا ديگه انگار دوران ما به سر رسيده
_اره رغيبمون خيلي قدرتمندده اما نبايد كم بياريم مگه يادت نيست كه بهشون گفته بوديم ما خيلي قدرت منديم نبايد جلوشون كم بياريم اگه نه ابرومون ميره ..!
دوربين همچنان در حال نشان دادن پروانه است كه زيباي اش را به رخ زشت رويان ميكشد و شايد زشت روحان.همه محو زيبايي صحنه شده بودند حتي ديگر صداي ان دو مجهول نيز به گوش نميرسيد كه ناگهان فريادي گوش خراش همه را از ان لذت ها جدا كرد:
_اوهوي مرتيكه كجا رو داري فيلم ميگيري بازيگرا اينجا وايسادن معلومه داري چي كار ميكني؟!
و پس از شنيدن صداي ضرب و شتم از پشت صحنه دوربين پس از تحمل چند تكان شديد روي بازيگرها ثابت ماند.
مردي پشمالو ك با يك دستش پشم گوسفندان را لمس ميكرد و با دست ديگرش ريشش را نوازش ميداد با اندوه سري تكان داد:
_چمنها زرد شده و گوسفندا تغذيه درستي ندارن ببين چه لاغر شدن!از همه بدتر ببين پشماشون كم شده .ديگ از كجا نون در اريم بينز؟!
_اره .ديگه پول ندرايم زميناي خوب بخريم ديگه اسممون سر زبونا نيست .بايد اعتراف كنم كه كارمون فقط غورت مالي شده.
با گفتن اين جمله هر دو نفر سرشونو پايين ميندازن صفحه سياه ميشه و بعد دفتر كاري كاملا مجهز پديدار ميشه .پنج صندلي دور يك ميز كه دقيقا وسط اتاق قرار داره با ارايش خاصي گذاشته شدند.يك مار تر تميز در راس ميز قرار داره يك جن در كنارش و يك روح در طرف ديگرش در قسمت انتهايي هم سالازار اسليترين كبيرو موجوده و يه صندلي هم خاليه.مار بانگاه هاي پرسش گرانه نگاهي به جن ميكنه موجود كوچك و پوست خاكستري دست درون جيبش ميكنه و يك كاغذ مچاله شده در مياره باز ميكنه و ميده به سالازار .اون اول يه دور نوشته رو مرور ميكنه و بعد با لخندي به لب شروع به بلند خوندن نوشته ميكنه:
_خب گزارش كار سازمان اينجوري بوده.دارايي ها ما در حال زياد شدنه .مراتعمون سبزه و خوبه.گوسفندان سر حال قبراق چاق و پر پشم هستن تخمين زده شده از هر كدوم ميتونيم 100 گاليون دريافت كنيم چه از گوشتشون چه از پشمشون در ضمن اينجا ذكر شده كه بايد پشم گوسفندها رو بزنيم .درست فردا.!در كل همه چيز بر وفق مراده.راستي يه نفرم خواسته يك پتجم سهام و بخره و شريك شه اسمشم ماندگاسه.همين!
روح سرشو تكون داد و بحث رو جمع كرد:
_خب همه چي خوبه اسم كمپاني هم عوض شد روح جنمار دانگ سال.
هر چهار نفر سيگار برگي برداشتند و كناره لبشان رو تزيين كردند و لبخندي تحويل هم دادند و همگي خوشنود بودند صفحه سياه ميشه و روش حروفي درج ميشه(صبح روز بعد ميدان خريد و فروش پشم
سرژ و بينز در حال كل انداختن با فروشنده هستند:عزيز من چرا حرف غير منطقي ميزني ما 10 تا گوسفندو كچل كرديم .رو هم شده 99 گرم اونوفت شما ميگي كمتر از 1 كيليو خريدار نيستيم؟!
_عزيز من حرفو يه باز ميزنن گوسفنداي شما كم جونن .قدرت ندارن ما چي كار كنيم .بدبختا بيچاره ها.
_اقا درست صحبت كن يه لحظه شما اجازه بده
يه نگاهي به پشم و پيل سرژ ميكنه و فقط با جمله متاسفم حمله خودشو به سمت سرژ اغاز ميكنه صداي زجه هاي سرژ به گوش ميرسه و صداي ماشين پشم زني بلاخره بينز سرژ رو را ميكنه و موها و ريشاشو به پشمها اضفه ميكنه.
_بازم نميشه تازه شده 99.99 يك صدم گرم ديگه لازمه
بينز ميفته به بقيه جاهاي مودار سرژ كه طي اين عمليان سرژ اسيب ديده ميشه.بينز با ناراحتي از كشتن همكارش كه كچل و عريان اون وس طافتده پا ميشه و اون يه ذره ديگه رم اضافه ميكنه.
_خب حالا شد بيا اينم دو نات.
_چي فقط دو نات من به خاطرش همكارمو كشتم
_اقا پشمات غير مرغوله همينو بگيرو برو
بينز با سر افكندگي يه نات رو ميگيره و به بغلش نگاه ميكنه با چشماني پر ز اشك روح جن ماري ها هم كه براي همون كار اونجا اومده بودن با صداي بلند به سر تا پاي بينز ميخندن:
فروشنده:اقا اين دستگاه ما منفجر شد .چقدر ديگه پشم داريد اقاي مار ؟!
_تو قصه نخور بازم هست
سالازار با خووشحالي وارد ميدان خريد و فروش ميشه و داد ميزنه ملت من پولدار شدم پولدار شدم تو يه غرع كشي 100 گاليون بردم ميخوام باهاش چيز ميز بخرم
صفحه سياه ميشه و نوشته اي روش در ج ميشه 1 هفته بعد سالازار روي يه صندلي نشسته و داره به سيگارش پتك ميزنه و گوسفندها تو زميني كه تازه خريدن دارن ميچرن.ناگهان از دور بينز رو با لباسهاي ژنده ميبينه كه با يه خانوم نزديك ميشه سالي پا ميشه و به اونها نزديك ميشه:
_عمري بود؟!
خانومه نگاهي به سالازار ميكنه:من انيتا دامبلدور بازرس وزارت شما بايد اين زمينو بفروشيد و هر چه سريعتر نقل مكان كنيد
_چي اخه دليلش چيه همين طور الكي هم كه نميشه !
بينز با ذوق ميپره وسط حرفش:اهوي زمين شما در 8000000000 كيلو متري زمينهاي ماست شما به حريم ما تجاوز كرديد.
_بذار اول يه كم بي ريش نداشت هر دوتون بخندم بعداشم هر غلطي ميخوايد بكنيد اما بدونيد ما ساكت نمينيم
پس برگشت ساكشو برداشت و رفت صفحه دوباره سياه شد و برگشت به همون دفتر مجهز سالي با عصبانيت وارد شد و سر جاش نشست ايندفعه هر پنج صندلي پر بود:
_اين بوق يها اين زمين جديده رو ميخوان ازمون بگيرن
مار با خونسردي گفت اره خبر دار شدم خيلي خوبه اينا نشون ميده كه بد جور كم اوردن ما فقط بايد به ريششون بخنديم
ملت هم به ريش هر چي ادم بيجنبه و عقده اي و كم اور هست يه خنده فرستادند:
صفحه سياه ميشه و تيتراژ اغاز:

tما ها مثل مرد داريم ميجنگيم ماها مبارزيم|||||||||||||||از ذليلهايي كه كم ميارين فرار ميكنن ما آرزيم
ماها جواتاي ميدون و کوچه بازاريم|||||مرد جنگ و پيروزي تو ميدون کار زاريم
اومديم جلو تا رول رو ببريم زير سازندگي||||||مارو تهديد نکنين ميگيريم ازتون حق زندگي
ماها خيلي خفنيم اينو خودمون ميدونيم||||||||از کاراي شما مبهوت و حيرونيم

با تشكر از رپر بزرگ سالازار كبير

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دنيا تنها يك چيز از دست خز شدن رهايي يافت و ان نيز خوردن و اشاميدن است .