ادامه پست شماره 1 گروه چهارم (پست شماره 167 تاپیک مادام پادیفوت)
ملت: ااااه ه ه....
همه از اینکه حرفای عاشقانه هدی نیمه تموم موند اعصابشون خورد شد. ابر که هنوز تخمه میخواست و دنباله داستان هدی رو، گفت: بچه ها اگه حوصله ندارین ، به آلبوس بگم که بزاره واسه فردا. هدی و جسی که بیشتر از همه از این حرف آبرفورث خوششون اومده بود یه هورای بلند کشیدند. ابر موبایل ماگلیشو ورداشت که پیامک بزنه به آلبوس یه دفعه پاترونوس آلبوس وسط زمین و هوا ظاهر شد و با عصبانیت گفت : زود باشین همتون همین الان بیاین.

ابر که بدجوری تو پرش خورده بود دستی به ریشش کشید و گفت : جمع کنین... جمع کنین...
لارتن که دست از تخمه ها بر نمیداشت گفت : من که نمیام.باید به گروهم برسم. سینی که تازه از مرلین گاه اومده بود گفت : مثل اینکه حرفای هدی بدجوری روم تاثیر گزاشته. حالم بده باید دم به دم برم مرلین گاه.
لیلی که تا حالا ساکت بود رو به جسی کرد و گفت : بهتره فقط اعضای گروه چهارم برن. اینجوری بهتره. اما هدی لازم نیست بیاد. آلبوس تاکید کرده هدی نیاد. هدی که تازه میخواست لبخند شادی روی نوکش نقش ببنده با این جمله پراش ریخت و از اونجایی که رو حرف آلبوس کسی حرف نمیزد ولی جغدا که کسی نیستن حرف میزنن گفت : یعنی چی؟ منم عضو گروه چهارمم. لیلی خیلی آروم جواب داد : آلبوس گفته ماموریت هدی خصوصیه. یعنی بعدا خصوصی بهت میگه. هدی با این حرف یه بادی کرد که نزدیک بود پرای زیر نوکش بریزه.
ابر رو به لیلی کرد و آلبوس گونه گفت : خب اگه اینطوریه بهتره خودت که سرگروهی بقیه اعضای گروه چهارم رو خبر کنی. من که رفتم. بای.
بوم ... ( آپاراتینگ آبرفورث)
ابر پشت در خانه شماره 12 گریمالد ظاهر شد. یه نگاهی به اطراف انداخت و طلسم رو خوند. در باز شد و ابر دست به ریش وارد شد. صدا زد : آلبوس .. آلبوس ...
البوس از تو آشپزخونه گفت : بیا من اینجام. ابر رفت تو آشپز خونه پشت میز نشست.
_ خب . جریان چیه؟ چه ماموریتی پیش اومده که تا فردا نمیتونستی صبر کنی؟
آلبوس سرفه ای کرد و عینک هلالی خزشو یه تکونی داد و با نگاه مهربون و صدای خسته پرسید : پس بقیه کجا موندن ؟ ابر از اینکه آلبوس نسبت به سوالش بی تفاوت بود بیشتر عصبانی شد و زیر لب چنتا فحش برادرانه داد.
_ لیلی گفت بهتره اعضای گروه چهارم فقط بیان ، منم گفتم پس خودت برو به بقیه خبر بده . رفته بقیه رو خبر کنه. تو ...
آلبوس جواب داد: بهتره صبر کنی تا همه بیان بعد واسه همه توضیح میدم. فعلا یه نوشیدنی بخور.
...........
یک ساعت بعد
آخرین نفری که اومد لونا بود. اعضای گروه چهارم توی آشپزخونه خانه شماره 12 گریمالد جمع شده بودن. جوزف با لودو صحبت میکرد ، لیلی و آلبوس روی یه کاغذی که مثل نقشه بود تبادل نظر میکردن و ابر هم نوشیدنی میخورد. .آلبوس گفت : خب. همه اومدن. این کاغذی که جلوی منه نقشه ماموریته جدیده. هر کسی یه نقشه مثل این ، که کارهای مشترکیه که همه باید در جریانش باشن و یه کاغذ پوستی که وظایف محرمانه هرکس در اون نوشته شده رو داره که تو اتاقشه. ماموریت هرکس جداگانه و محرمانه است. فقط اینو بدونین که هدی مشکوک میزنه و ماموریت هم همینه. یعنی تعقیب هدی و گزارش لحظه به لحظه به لیلی. به ترتیبی که در نقشه مشخص شده باید هدی رو زیر نظر بگیریم ، اما هر کسی یه کارایی باید بکنه که تو نقشه محرمانه خودش نوشته شده. الان همه میرن نقشه هاشونو برمیدارن و تا فردا 9 صبح خودشونو آماده میکنن.
لونا گفت : الان ساعت 2 نیمه شبه بی انصاف. کی بخونیم کی بخوابیم که ساعت 9 هم آماده بشیم؟
آلبوس با تندی گفت : من خودم از همتون بیشتر خسته شدم ، ولی وقت نداریم. فردا ساعت 9 _ کافه محفل ققنوس . یادتون نره کسی به هدی هیچی نمیگه. خودم دست به سرش میکنم. فردا میبینمتون .همه به غیر از هدی.
پست شماره سوم یعنی ادامه ماموریت ، در کافه محفل ققنوس
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

: خدا رو شکر قبل از پایان ماموریت که فردا بود توانستیم... به این افتخار کبیر.. و این حماسه اعظیم رو خلق کنیم... 
شده بود... یادش به دورانی که داداش کایکو
بود افتاد.. و سعی کرد از خودش تشعشات خارج کنه
... ولی زابینی حالا درب پشتی را باز کرده بود... و بیرون از انباری اتوبوس جادویی بزرگ که حدود3 طبقه داشت ایستاده بود و روی اون نوشته بود سرویس کودکستان جادوگران!
بود را به زور وارد کردن... 
لردسیاه این را گفت و ناگهان اطراف او را هم تشعشات قرمزی فرا گرفت!
سوار اتوبوس شد... و شروع کرد به
و اتوبوس ناپدید شد!
چرا اینجا رو میکنید دژ مرگ.




