جواتان نمی میرند 2 : تلاش نافرجام
با شرکت :
آرشی جفنگ، ادی دست قیچی، نیکی پلنگ، هدی نوک طلا، اش ویندر
با حضور افتخاری جمعی از جواتان کوچه بالایی
= = =
قطره های روغن، به آرامی روی زمین می چکیدند. مگسی وارد تصویر شد و به روی حوضچه کوچک روغن نشست. حرکت های سریع دستهایش روی روغن و به دور دهانش را می شد تشخیص داد.
نوای بلبل یه نوای خاص بود. گویی او نیز به محیط آشنا بود و می دانست درختی که روی شاخه اش نشسته در حیاط کجا ریشه دوانده است. خواندن آن بلبل ابهت آنجا را تشدید می کرد.
صدای قیژی شنیده شد. نوای بلبل قطع شد و لحظاتی بعد صدای پرپر زدن پرنده ای به گوش می رسید. اکنون زجه های برگها که زیر قدمهای کفشی پاره له می شدند جای صدای بلبل را پر کرده بودند.
مگس دست از فعالیت برداشت. قطره ای روغن چکید و مگس از ترس آن به هوا پرید. گویی می دانست که در آن قطرات روغن هیبتی خاص وجود دارد. دوربین مگس را دنبال کرد. پس از لحظاتی پرواز بیهوده به روی تار عنکبوتی در آن نزدیکی نشست. چیزی به سویش خیز برداشت و در یک به هم زدن جای هیکل نحیف مگس را یک عنکبوت بزرگ در حالی که خود را مچاله کرده بود و به دور شکارش می لولید، گرفته بود.
صدای قدمها نزدیکتر شدند. اکنون صدای شلپ شلپ جای نغمه ی غم انگیز برگها را گرفته بود. صدای قدمها قطع شد. لحظه ای بعد پارچه ای قرمز از تصویر رد شد و دیگر نه اثری از عنکبوت بود نه از ماوایش.
- دهکی. بالاخره یکی گنده تر از منم پیدا می شه که اینجوری منو شکار کنه.
تصویر عوض شد و صورت مردی را نمایش داد که مشغول پوزخند زدن بود.
گویی آن مرد راستگوترین راستگویان بود. چرا که لحظه ای از سخنش نگذشته بود که با فریادی نقش زمین شد و چند لحظه بعد در حال چنگ زدن به قلبش، در روغنهای کف گاراژ می غلطید.
مرد چشمانش را به آرامی باز کرد. با تنگ کردن چشمانش به سختی توانست در حضور نور ِ کم شمع، اش ویندر را در کنارش روی تخت تشخیص دهد .با دیدن ِ دوست ِ قدیمی نیرویی در قلبش جان گرفت و حس کردی مقداری از سنگینی بدنش کم شده است.
با نیروی بازیافته سرش را چرخاند. با دیدن یک جفت چشم، خاطرات به سرعت از ذهنش گذشتند. برق ِ چشمان ِ هدویگ هنگام ِ ورود به گاراژ ِ جدید را هرگز فراموش نمی کرد. می خواست دوستانش را در آغوش بکشد. اما نیروی او برای بلند شدن کافی نبود.
اش ویندر تکانی خورد. مرد به سوی او بازگشت. تشخیص ِ یک جن ِ خاکی در کنار ِ اش ویندر کار ِ سختی نبود. مرد با دیدن ِ ادوارد لبخند ِ کوچکی زد. لحظه به لحظه نیرویش بیشتر می شد. آنقدر سبک شده بود که آمادگی پرواز در بلندترین نقاط را هم داشت.
خوشحال بود و دلش می خواست این خوشحالی را با دیگران شریک شود. اما چیزی مانع ِ این کار می شد. در چشمان ِ دوستانش اثری از خوشحال نمی دید. غم را در عمق وجود آنها حس می کرد.
التماس را می شد در چشمهایش خواند. پس از سکوتی طولانی ادوارد به حرف آمد.
- رفیق. ما خیلی سعی کردیم نجاتت بدیم. ولی ... ولی ... ولی متاسفانه تو به بیماری ِ مالدبر مبتلا شدی... هر لحظه ممکنه ...
بغض گلویش را فشرد و راه ِ ادامه ی سخن را بر او بست.
اما مرد حاضر نبود حتی عمرش را با شادی ِ دوستانش عوض کند.دهانش را با تلاش بسیار گشود و با صدای آرام گفت:
-بی خیال رفقا. یه شعر جدید گفتم بذارید اونو براتون بخونم.
"به خدا رفته بودم قبر ِ دامبل دعا کنم ... نذری که کرده بودم برای بلر ادا کنم"
و شروع به خندیدن کرد.
لبخندی بر لب ِ سه دوست ِ دیگر نشست.
شدت ِ خنده ی مرد لحظه به لحظه کمتر می شد و دیری نگذشت که آن خنده به یک سکوت تبدیل شد. به یک سکوت ِ همیشگی...
سخنی با بینندگان : بنده هدویگ کارگردان این فیلم همینجا اعلام می دارم که آوردن ِ نام ِ نیکی پلنگ برای فروش ِ گیشه و دادن ِ ته مایه ی حیاط ِ وحشی به فیلم بود و هیچگونه هدف ِ دیگری نداشت.
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] هالیویزارد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
Re: هالی ویزارد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

).اشویندر و....








