جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیان در محاصره صد ها گرگ بودند و لارتن بود که تلاش می کرد خود را از زیر هیکل بزرگ گرگ بیرون بکشد! همه به سرعت طلسم هایی را به سمت گرگ ها می فرستادند. و البته آنقدر حمله ها سریع بود که هر کس فقط برای نجات خود از یورش های ناگهانی تلاش می کرد و لارتن همچنان با گرگی که حالا دیگر شانه اش را به دندان گرفته بود، مبارزه می کرد.

فریاد ریموس و وردی که به زبان آورد، به طور ناگهانی شعله آتشی به وجود آورد که باعث شد تعدادی از گرگ ها آتش بگیرند و از همه مهمتر اینکه برای لحظاتی از شدت حملات کاسته شد.

گرگ های گرسنه و خشمگین، اینبار با احتیاط بیشتری به غذاهای خود نگاه می کردند!

استرجس به سرعت اوضاع را بررسی کرد.

ویولت و ریموس به سرعت برای نجات لارتن از شر گرگ سمج شتافتند. روی بازوی لیلی جای پنجه گرگ دیده می شد و از آن خون می چکید که البته زیاد مهم به نظر نمی رسید.

به اطراف نگاه کرد. باید راه فراری پیدا می کرد. صدای سینیسترا را شنید که به همراه اشاره دست گفت:

- اون درخت! باید ازش بریم بالا! الان حمله می کنن!

فکر بدی نبود. یک راه حل موقت. پس با تایید استرجس، دخترها به سرعت از درخت بالا رفتند. ریموس تازه کار بستن زخم لارتن را تمام کرده بود. ولی از لارتن خون زیادی رفته بود و وضعیت خوبی نداشت.

- ببین لارتن! من و ریموس می فرستیمت بالا. فقط خودتم باید سعی کنی! وقتی رسیدی بالا باید بری روی یکی از شاخه ها. فکر می کنی بتونی!؟

لارتن سری به علامت موافقت تکان داد و استرجس و ریموس هم زمان ورد وینگاردیوم لویوسا را به زبان آوردند.

اما دیگر صبر گرگ ها که غذایشان را از دست رفته می دیدند، به سر آمده بود و بلاخره یکی از آن ها حمله کرد! آن هم در حالی که لارتن به وسیله طلسم، در هوا معلق بود!

3 امتیاز به همراه B در کل 7 امتیاز
نقد شده در نقدستان محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/22 18:41:39
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 20:36:15
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/23 14:33:38
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
_:آره داشتم میگفتم،بعدش جوزف برگشت گفت من احساس بدی دارم انگار یکی داره تعقیبم میکنه.یه چیز نارنجی دیدم و منم پریدم جلوش و گفتم پخ!داشت از ترس میمرد...
این حدودا بیستمین خاطره لارتن بود که داشت تعریف میکرد و حوصله همه را سر برده بود الا الیور که با اشتیاق داشت گوش میداد و میخندید.
ویولت زیر لبی به لیلی گفت:لیلی محض رضای مرلین این رو خفه کن!
هنوز حرف ویولت به طور کامل تمام نشده بود که لیلی با یک حرکت دستش را بالا آورد و محکم به دماغ ویولت خورد و صدایش را درآورد:گفتم این رو خفه کن نگفتم دماغ من رو بشکون!
لیلی باز هم با حرکتی عصبی دستش را تکان داد و گفت:ساکت!صدایی نمیشنوید؟
لارتن با اعتماد به نفس کامل سرش را یکوری کج کرد و به همه گفت:خانوما آقایون لطفا همه خف!من بچه جنگلم همه صداها رو میشناسم!
ویولت با خنده گفت:کاملا معلومه که جنگلی هستی نیازی به گفتن...
ناگهان رنگش پرید و با صدای بلند به همه گفت:چوبدستیا رو بکشید و آماده باشید.این صدای پای انسان نیست.فقط گرگها صدای نفس کشیدنشون و صدای پاشون اینطوریه.
همه بلافاصله چوبدستیشان را کشیدند به جز لارتن که با تمسخر گفت:میبخشید شما از حیات وحش اومدیـ...
قبل از این که حرفش تمام شود فریادش بلند شد.گرگی خاکستری به روی او پرید.
لیلی فریاد زد:نه!اونا صد تایی هستن!
محفلیان در محاصره صد ها گرگ بودند و لارتن...



نقد پست:

ویولت عزیز این هم از نقد شما:

پاراگراف بندی---

خب به نظر من بهتر بود در پایان این جمله:

دماغ من رو بشکون!

داستان را به دو پاراگراف تقسیم می کردی البته زیاد تفاوتی نداشت چون با توجه به دیالوگ بودن پست نمی توان زیاد مشخص کرده که موضوعات کجا از هم تفکیک پذیرند.

لحن و زبان داستان---

استفاده از لحن ساده روزنامهای در ادامه پست لارتن طرح خوبی ود که به خوبی از آن استفاده کرده ودی و جای هیچ پیشنهادی باقی نمی گذارد.

بررسی نگارشی و املایی---

ویولت با خنده گفت:کاملا معلومه که جنگلی هستم نیازی به گفتن...

خب با توجه به اینکه ویولت ، این جمله را در جواب لارتن که اداعای جنگلی بودن کرده بود ، گفت ، به نظر من استفاده از ضمیر شخصی اشتباه بود و بهتر بود از ((هستی)) استفاده می کردی.

با توجه به قواعد نگارشی بهتر بود بین ((می)) و فعل ها یت فاصله می انداختی تا از همدیگر جدا باشند.

ارائه سوژه برای نفر بعد و بررسی سوژه خود پست---

خب همان طور که در نقد پست قبل اشاره کردم ، توانستی با بالا بردن تعداد گرگ ها به آنها توانایی ببخشی بطوری که حتی برای جادوگرها مقابله با آنها راحت نباشد.استفاده زا صفت خودپسندی لارتن برای پیش بردن داستان هم طرح خوبی بود.در موقعیت حساسی پستت را تمام کرده بودی و مبارزه را به نفر بعد سپرده بودی.موفق باشی.

3.5 امتیاز به همراه B در کل 7.5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/21 21:07:30
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 15:17:25
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/4/22 18:14:04
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1386 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، این که نمی تونه از جنگل ممنوعه هاگوارتز بدتر باشه، یادش بخیر! یه بار با بچه ها رفتیم......

- ببینم لارتن! تو اصلا تا حالا شده هیچ وقت جدی باشی!؟ الان چه وقت خاطره تعریف کردنه!؟

این تذکری بود که ویولت به لارتن داد و بی تفاوتی لارتن نسبت به این حرف نشان می داد که تاثیری بر روی او نگذاشته!

در واقع آن ها در آستانه جنگلی انبوه ایستاده بودند که با شیب زیادی به پایین می رفت و در واقع دره ای پوشیده از درخت و گیاه بود. شاید سارا جایی در اعماق این دره، در اسارت به سر می برد. این چیزی بود که آنها را زجر می داد! اینکه هنوز مطمئن نبودند که احساس لیلی درست عمل کرده یا نه! اینکه شاید ورودشان به این جنگل، خودکشی برای هیچ باشد!

اما مسئله این بود که با حرکت کردن لیلی به سمت داخل جنگل، همه می دانستند که در عوض کردن نظر او، عاجزند. پس به دنبال او حرکت کردند.


.......................


گرگی به سرعت و درحالی که نفس نفس می زد وارد یک غار تاریک شد. یک گرگ خاکستری و بزرگ! داخل غار شبیه یک عمارت با شکوه و سرد بود!

- پس بلاخره اومدی! من همیشه از شما گرگ ها راضیم! می دونی، باید به همه گله بگی که یه شام خوشمزه در انتظارشونه! تمام گله رو جمع کن و برو سراغ تازه واردا....... موها ها ها ها ها! ....... می خوام بدونم چقدر می تونن جلوی گرگ های گرسنه وحشی من دووم بیارن!



--------------------------------------------
کلا یه محفله و یه ویولت!


نقد پست:

لارتن کرپسلی عزیز این هم از نقد شما:

پاراگراف بندی---

خب پست کوتاهی بود و نمی توانست پاراگراف بندی و موضوع بندی یادی داشته باشد ، با این حال دو پاراگراف را به درستی از هم جدا کرده بودی و موضوع گگ و توصیف جنگل را به خوبی از هم جدا کرده بودی.

لحن و زبان داستان---

لحنت تقریبا حالتی بین معیار و روزنامه ای بود یعنی لحن را سبک استفاده کرده بودی که چنادن بد جواب نداده بود ، در ورد دیالوگها هم که خودت بهتر از من می دانی...

بررسی نگارشی و املایی---

در واقع آن ها در آستانه جنگلی انبوه ایستاده بودند که با شیب زیادی به پایین می رفت و در واقع دره ای پوشیده از درخت و گیاه بود.

((در واقع )) اول به نظر من اضافی بود و به نظر من بهتر بود از حرف ((که)) به جای ((و)) برای ارتباط دو جمله استفاده می کردی.

این چیزی بود که آنها را زجر می داد! اینکه هنوز مطمئن نبودند که احساس لیلی درست عمل کرده یا نه! اینکه شاید ورودشان به این جنگل، خودکشی برای هیچ باشد!

کلا بهتر است در جمله متوالی که به دو نوعی بهم ربط دارند و یا به وسیله کلمات ربط بهم متصل شده اند ، از یک کلمه دو بار استفاده نکنیم ، بنابراین ساختار پیشنهادی من برای جمله شما:

اینکه هنوز مطمئن نبودند احساس لیلی درست عمل کرده یا نه ، آنها را زجر می داد ؛ شاید ورودشان به این جنگل ، خود کشی محض بود.

اما مسئله این بود که با حرکت کردن لیلی به سمت داخل جنگل، همه می دانستند که در عوض کردن نظر او، عاجزند. پس به دنبال او حرکت کردند.

در انتهای جمله به همان دلیل بالا ، بهتر بود از ((پس به دنبال او راه افتادند)) استفاده می کردی.
کمی در استفاده از علایم نگارشی اشتباه کرده بودی و در برخی جاها به جای استفاده از کاما از نقطه استفاده کرده بودی.

ارائه سوژه برای نفر بعد و بررسی سوژه خود پست---

خب استفاده از سوژه امکان اشتباه لیلی دقیقا چیزی بود که من در نقد پست قبل به آن اشاره کرده بودم و شما به خوبی از آن استافده کردی.گرچه به نظر من استفاده از سوژه گله گرگ ها زیاد مناسب نبود چون بهرصورت جادوگرها به راحتی می توانند از پس آنها برآیند مگر اینکه گرگها دارای توانایی خاصی باشند که ای بستگی به ادامه دهنده سوژه دارد.در کل زمینه یک مبارزه را برای نفرات بعد فراهم کردی.موفق باشی.

3امتیاز به همراه C در کل 6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/20 19:04:35
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/20 19:06:21
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/20 22:45:44
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 15:13:24
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1386 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با رداهای پوشیده و چوبدستی های کشیده آماده برای هر گونه خطر غیر منتظره از خانه بیرون رفتند.همه به آسمان نگاه کردند گویی منتظر ظهور یک وحی الهی یا حداقل یک موتور سوار پرنده از سوی جادوگر بودند ولی هیچ نبود...
چو بی توجه به پچ پچ های بقیه متوجه شد که شانه های لیلی میلرزد.به سمت او رفت و از آنچه دیده بود یکه خورد.چشمان سبز لیلی پر از اشک بود.
چو با همدردی دستش را دور شانه های لیلی حلقه کرد:لیلی.لیلی.آروم باش.ما خواهر تو رو پیدا میکنیم.چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟
لیلی هق هق کنان گفت:ولی چو...اگه ما اون رو پیدا نکنیم چی؟اگه هیچ وقت نبینمش چی؟تو گفتی جادوگره داره اون رو شکنجه میده.اگه با یه وضع پیداش کنیم چی؟اگه اصلا پیدا ...
از حرفی که میخواست به زباد بیاورد وحشتزده شد و لبانش را گاز گرفت.هنوز خیلی برای جدایی زود بود.لیلی خیلی چیزها را به خواهرش نگفته بود.لبخند آرامش بخش سارا هنوز خوب در ذهن لیلی جا نیفتاده بود.هنوز زود بود...خیلی زود...چشمان سبز لیلی دوباره پر از اشک شد.
ناگهان لارتن که داشت سومین آبنبات نارنجی رنگش را میگشود صدایش در آمد:خب الان یعنی چی مثل ساقه کرفس ایستادیم اینجا؟منتظرید سارا از آسمون فرود بیاد بخوره تو فرق سرمون؟خب توی یکی از این کوه ها آپارات کنیم ظاهر شیم.
قبل از آن که ادوارد با عصبانیت بگوید الان چه وقت شوخی است لیلی با صدایی آرام گفت:نه.
لارتن معترضانه پرسید:ببخشید چی فرمودین؟
لیلی با صدایی که لحظه به لحظه بلندتر میشد گفت:گفتم نه.من دارم صدای سارا رو میشنوم.داره از یه جای دیگه صدامون میکنه.میخواد بریم به جنگل نهایی.
چو نگاهی هراسان به لیلی انداخت:ولی لیلی.تو میدونی که از اون جنگل تا حالا هیچ موجودی زنده بیرون نیومده؟
لیلی نگاهی ملامت بارانه به چو انداخت و با لحنی سرزنش کننده گفت:متاسفم چو!
و با صدای پاقی ناپدید شد.
سینیسترا با خشم گفت:پس چرا معطلین؟نمیخواید بهش کمک کنید؟نکنه میترسید؟!
این جمله که با ریشخندی همراه بود عزم محفلیان را جزم کرد تا به دنبال لیلی بروند.یا شاید هم به دنبال مرگ...
حالا دیگر کسی در دره گودریک نبود...

نقد پست:
ویولت عزیز این هم از نقد شما:

پاراگراف بندی---

خب همان طور که خودت مشخص کردی ، پاراگراف دوم از این قسمت آغاز می شود:
ناگهان لارتن که داشت سومین آبنبات نارنجی رنگش را میگشود
پیشنهاد می کنم یک خط فاصله بین پاراگراف ها بگذاری تا بهتر مشخص شود.

لحن و زبان داستان---

استفاده از لحن معیار برای مواقع پیش از یک موقعیت خطرناک و یا در موقع خطر بسیار مناسب است ، طبق معمول دیالوگها را به درستی به زبان گفتاری برگردانده بودی.

بررسی نگارشی ، املایی و معنایی---

خب این قسمت از لحاظ نگارشی کم مشکل داشت به خصوص در دو خط ابتدایی پستت:

همه با رداهای پوشیده و چوبدستی های کشیده آماده برای هر گونه خطر غیر منتظره از خانه بیرون رفتند.همه به آسمان نگاه کردند گویی منتظر ظهور یک وحی الهی یا حداقل یک موتور سوار پرنده از سوی جادوگر بودند ولی هیچ نبود...

خب استفاده از ترکیب ((رداهای پوشیده)) زیاد مناسب نیست و چنین ترکیبی به نظر من اصلا درست نیست مگر اینکه منظورت ردای پوشیده آسلامی باشد.بهتر بود کلا این قسمت حذف شود و جمله ((همه با چوبدستی های کشیده و آماده برای هرگونه...)) ادامه می یافت.
خب موتور سوار پرنده بجز آن مورد سیریوس و هاگرید جایی دیگری به چشم نمی خورد ، چون موتور یک وسیله ماگلی است بهتر بود از چیزی دیگر استفاده می کردی.

چو با همدردی دستش را دور شانه های لیلی حلقه کرد.

بهتر بود به جای ((با همدردی)) از (( با دلسوزی )) استفاده می کردی چون معمولا ترکیب با همدردی صحیح نیست.

ارائه سوژه برای نفر بعد و بررسی سوژه خود پست---

خب در ابتدای پست ، توصیف حالت لیلی خوب بود و واقعا به چنین چیزی نیاز بود.در بقیه پست ، گرچه تغییر مکان از کوه ه جنگ نهایی کمی نامعقولانه بود ولی بهرصورت انجام شد.بهتر بود بین ناراحتی لیلی و وحی سارا به وی کمی داستان را بیشتر توصیف می کردی تا بهتر مجسم شود.تلنگر سینیسترا هم در پایان پستت خوب بود.توصیف جنگل را به نفر بعدی سپرده بودی که بستگی به قوه تخیل او دارد.موفق باشی.

3.5 امتیاز به همراه B در کل 7.5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/20 22:43:00
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 15:03:57
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 15:07:44
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
با نظر موافق اعضا همه یواش یواش تکونی به خودشون دادند تا استراحتی بکنند برای همین دیگه حرفی از کسی در نیامد بلکه شروع به رفتن به رختخوابشان کردند ...

در بیرون از خانه هوا به آرامی میوزید و تکونی به برگهای درختان تنومندی که در دره وجود داشتند میداد ابری نبودن هوا نیز مزید بر علت بود که این شبی خوب برای همه خواهد بود تا با آرامش استراحت کنند اما نبود سارا و حالا او چه میکرد چند لحظه هم از فکر اعضا بیرون نمیرفت ...
چراغها یکی پس از دیگری خاموس میشدند اما چراغ هال روشن بود، انگار کسی در آنجا بود و به رختخواب خود نرفته بود ...
خوده استر بود که داشت یه بار دیگه کتاب رو ورنداز میکرد تا شاید اطلاعات بهتری رو بدست بیاره ، اما غافل از این چیزی در حال نزیک شدن بود، ناگهان موجود سیاه رنگی پدیدار شد که داشت به خانه نزدیک میشد ... رفته رفته اون موجود یا بهتر بگم پرنده سیاه رنگ نزدیکو نزدیکتر شد تا اینکه بر روی پنجره ای که مشرف به هال بود نشست
بیشتر به یه کلاغ سیاه شبیه بود. وقتی نشست تکانی به خود داد و سپس به داخل اتاق نگاه کرد در همان حال استر داشت آخرین نگاه خود رو به کتاب می انداخت، چند لحظ بعد نیز او هم مثله بقیه به رختخواب خود رفت اما آن پرنده سیاه با چشمانی که هماننده الماس میدرخشید در همانجا ایستاد و به کتاب نگاه کرد... چند لحظه بعد بال ها خود رو باز کرد و با صدایی که از خود دراورد شروع به پرواز کرد و کم کم از در تاریکی ناپدید شد... شب هم با صدای پرنده هایی ماننده جغد و دیگر حیوانات سپری شد.

صبح همه با فریاد چو بیدار شدند . با فریاد چو همه به سرعت به طرف او سرازیر شدند وقتی در توسط ریموس بازشد همه دیدند که چو با قیافه پریشان و چشمان گود رافته و عرقی که از صورتش جاری شده بود بر روی رختخوابش نشسته هست برخلاف بقیه لیلی جلو رفت و کنار چو نشست و گفت :

لیلی : چو؟!! ...
- : چو عزیزم حالت خوبه ؟!!
اما در همین لحظه چو با صدا دورگه ای گفت :
چو : اون داره شکنجش میکنه ...
لیلی : چی ؟!!

استر که با موهای ژولیده خودش کنار تخت ایستاده بود گفت
- : چو کی کی رو داره شکنجه میکنه

با حرف استر ناگهان چو نگاهش رو به طرف استر کردو با ترس گفت :
- : جادوگر سارا رو...

با این حرف بعضی ها تکانی به خودشون دادند و در فکر فرو رفتند ...

چند ساعت بعد همه داشتند آماده حرکت میشدند ...

کم کم همه آماده شدند بر حرکت ...



-----------------
ها سلام بر منتقد ...

با توجه به اینکه مدت مدیدی هست رول نزدم به همین خاطر افت بسیاری کرده ایم اما سعی میشه رفته رفته خوبتر بشویم .
البته من زیاد جلو نرفتم چون برای اولین بار بود که در مورده این سوژه پست میزدم اما بعد جبران میشه

ها تشکر...

نقد پست:
سدریک عزیز این هم از نقد پست شما:
پاراگراف بندی---
خب سدریک عزیز به نظر من بهتر بود متن به سه پاراگراف تقسیم می شد ، پاراگراف دوم از اینجا آغاز می شد:
نقل قول:

چراغها یکی پس از دیگری خاموش میشدند

چون در این قسمت به سراغ قسمت دوم پست خود یعنی ورود پرنده سیاه به داستان می روی. پاراگراف سوم را نیز از همان جا که خود پاراگراف بندی کرده ای ، بهترین قسمت برای شروع این پاراگراف است یعنی این قسمت:
نقل قول:

صبح همه با فریاد چو بیدار شدند...


لحن و زبان داستان---
سدریک عزیز سعی کرده بودی راحت بنویسی ولی با توجه به اینکه تاپیک جدی است ، به نظر من بهتر بود در پستت البته بغیر از گفت و گوها ، از معیار استفاده می نمودی.بخصوص در پنج شش خط ابتدایی پستت چون بعد از آن مقداری پست به زبان معیار نزدیک شده بود.
در مورد گفت و گوها هم که بحثی در آنها نیست و بدرستی از لحن گفتاری و شکسته استفاده نمودی.

بررسی نگارشی و املایی---
خب همان طور که خود در پایان پستت به این موضوع اشاره کرده بودی ، بدلیل اینکه مدت مدیدی است که پست نزدی ، در این قسمت افت بسیاری داشت.و نقد این قسمت:
نقل قول:

با نظر موافق اعضا همه یواش یواش تکونی به خودشون دادند تا استراحتی بکنند برای همین دیگه حرفی از کسی در نیامد بلکه شروع به رفتن به رختخوابشان کردند ...


این جمله به نظر من اگر اینگونه نوشته می شد خیلی بهتر بود:
پس از موافقت همه اعضا ، همه آنها تکانی به خود دادند تا هر چه زودتر به سوی اتاقشان بروند ، در حالی که از هیچ کس صدایی در نمی آمد و همه در افکا خود غوطه ور بودند.
در این جمله:
نقل قول:

در بیرون از خانه هوا به آرامی میوزید

بهتر بود به جای استفاده از ((هوا)) ، کلمه ((باد )) را جایگزین می نمودی چون معمولا باد می وزد و نه هوا.
نقل قول:

چراغها یکی پس از دیگری خاموس میشدند اما چراغ هال روشن بود، انگار کسی در آنجا بود و به رختخواب خود نرفته بود ...

در جمله فوق ضمن اشتباه تایپی ((خاموس)) ، می توانستی جمله بندی آن را به سبکی جدی تر و زیباتر بنویسی ، برای مثال:
در حالی که چراغها یکی پس از دیگری خاموش می شدند ، چراغ هال همچنان روشن بود ، گویی کسی تاکنون ه رختخواب خود نرفته بود.
نقل قول:

خوده استر بود...

معمولا در نوشته ، کسره داده شده در انتاهای کلمه به صورت نوشتاری و یا ((ه)) نمی آید.در چند جای دیگر نیز این مشکل به چشم می خورد.
نقل قول:

اما غافل از این چیزی در حال نزیک شدن بود، ناگهان موجود سیاه رنگی پدیدار شد که داشت به خانه نزدیک میشد ... رفته رفته اون موجود یا بهتر بگم پرنده سیاه رنگ نزدیکو نزدیکتر شد تا اینکه بر روی پنجره ای که مشرف به هال بود نشست

در این جمله ضمن مشاهده اشتباه تایپی دیگر یعنی ((نزیک)) که ((نزدیک)) بوده ، بهتر بود از ((ناگهان)) استفاده نمی کردی چون در جمله قبل به نزدیک شدن چیزی اشاره کرده بودی .ضمن اینکه بهتر بود از همان اول ((پرنده بودن)) آن را ذکر می کردی و استفاده از کلمه ((ایوان)) برای پنجره بهتر بود ، چون پرنده بر روی پنجره نمی شیند.در کل این جمله به نظر من بهتر بود اینگونه نوشته شود:
اما غافل از این بود که پرنده ای سیاه رنگ در حال نزدیک شدن به خانه است و سرانجام بر ایوان پنجره مشرف به هال نشست.

نقل قول:

کم کم از در تاریکی ناپدید شد

استفاده از کلمه ((از)) در جمله فوق نادرست بود

نقل قول:

صبح همه با فریاد چو بیدار شدند . با فریاد چو همه به سرعت به طرف او سرازیر شدند

جمله فوق بهتر بود از دوتا ((فریاد چو)) به صورت پشت سر هم استفاده نمی کردی و جمله را اینگونه می نوشتی:
صبح همه با فریاد چو بیدار شدند و شتابان به سمت اتاقش رفتند.

نقل قول:

گود رافته


سدریک عزیز باز هم اشتباه تایپی داشتی ، پیشنهاد می کنم قبل از زدن پست یک بار پست خود را به دقت بخوان چون مسلما می دانی که ((گود رفته)) درست است.

ارائه سوژه برای نفر بعد و بررسی سوژه خود پست---
خوب سدریک عزیز به نظر من ارائه سوژه پرنده سیاه خوب بود ولی سوژه دوم پستت یعنی خواب چو با توجه به اینکه چو دارای توانایی خاصی در این زمینه نیست و امکان دارد که کابوس ببیند ، زیاد مناسب نبود و بهتر بود به روشی دیگر آنرا بیان می کردی.
در مورد ارائه سوژه به نفر بعد نیز همانطور که خود گفته بودی زیاد پست را جلو نبرده بودی و سوژه ارائه شده توسط سارای عزیز را در انتهای پست قبل با یک تغییر کوچک یعنی ورود پرنده سیاه به داستان به نفر بعد سپرده بودی.
موفق باشی.
3 امتیاز به همراه C در کل 6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/17 12:19:44
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/17 14:35:42

اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
_119

شب از نیمه گذشته بود! همه در هال نشسته بودند. هیچ کس سخنی نمی گفت. کتاب قطوری رو به رویشان بروی میز قرار داشت . کتاب در صفحه 119 باز شده بود و همراه با چند عکس مطالبی را نیز نشان می داد. لیلی هر بار که آن عکس ها را می دید اشک در چشمان حلقه می زد . به نظرش آن ها یاد آور خاطرات همان غروب غم انگیز می نمود!
استرجس کمی خود را بروی مبل به جلو کشید تا به کتاب نزدیک شد! آن را رو به روی خود بروی میز جا به جا کرد و گفت :
_خب...ما باید از یه جا شروع کنیم! اینجا نوشته ، این جادوگر یک جا ساکن نیست اما بیش تر در میان کوهها زندگی می کنه! تعداد زیادی هم حیوون رو دور خودش جمع کرده...حیوان های خطرناک!
لارتن سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت :
_درسته، ما می تونیم از کوههای همین اطراف راه رو در پیش بگیریم! اینجا نوشته کسی که به دنبال این جادوگر باشه ، خود جادوگر کمکش می کنه تا بهش برسه... اینجوری کار ما برای رسیدن به جادوگرراحت تره! البته ممکنه راه سختی رو برای ما انتخاب کنه!
و سینیسترا در ادامه گفت :
_البته جادوگر سعی می کنه که کسانی که به دنبالشن رو در این راه بکشه ، اما وقتی بهش برسیم و موفق بشیم اون وقت می تونیم هم سارا رو آزاد کنیم و هم اونو نابود کنیم! اینجا نوشته اون از بین رفتنیه ولی ننوشته چجوری...پس اینو دیگه خودمون باید کشف کنیم!
ویولت کتاب را از روی میز برداشت و آن را بست و گفت :
_ پس معطل چی هستید؟
چو نیز برخواست و گفت :
_ بهتره تا صبح صبر کنیم! تا اون موقع می تونیم وسایل رو آماده کنیم و کمی هم استراحت کنیم...مطمئنا راه سختی رو در پیش داریم!
و پس از موافقت همه، هال خالی شد!
فردا صبح مأموریت دیگری آغاز می شد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خب این پست رو زدم چون فکر میکنم داستان داشت کش پیدا می کرد... بهر حال باید در راه به جلو برید و اتفاقات مختلف و گوناگونی باید داشته باشید...یعنی چیزای که تا حالا در هیچ داستانی رخ نداده! ببینم چی کار میکنید!

خوب سارای عزیز بهترین کار ممکن را کردی و آن هم مشخص کردن خط مشی داستان توسط زننده سوژه بود که این کر را با ظرافت انجام دادی.ضمن اینکه اشکالات ویرایشی نیز نداشت.موفق باشید.در ضمن سارا راست میگه ببینیم چه کار می کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/6 18:29:40
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سر انجام اختراع ویولت کاغذ را طلب کرد. ویولت، خیلی آرام کاغذ را به پشت کتاب چسباند و فشار داد. بلافاصله با گذشت تنها چند ثانیه اختراع گفت: حرف ش!
ویولت دستور داد: حروف را رمزگشایی کن
دستگاه هیچ صدایی از خود بیرون نداد. اینبار ویولت بلند تر گفت: حروف را رمزگشایی کن
دستگاه تنها یک صدای بیب از خود خارج کرد. ویولت با ناراحتی نگاهی به بچه ها انداخت و به دقت کتاب را وارسی کرد. شناسنامه ی بزرگ حروف ابجد. اه نه!در زیر کتاب با حروف ریز این کلمات نقش بسته بود: تنها آموزش تبدیل اعداد به حروف. بله در این کتاب تنها منبع تبدیل عدد به حروف بود نه حروف به عدد. پس رمز یک عدد بود. اما آن عدد هر عددی ممکن بود باشد. چگونه باید آن را میچید؟؟؟ بی شک تنها اختراعش بود که میتوانست اینکار را بکند اما....
ناگهان چیزی به ذهنش رسید. کتاب را به همان حالت اولیه در آورد و بعد آن را بیرون کشید. خودش بود. پشت کتاب یک فرو رفتگی درست به اندازه همان کاغذ وجود داشت و بر روی آن برجستگی هایی خود نمایی میکرد. ویولت کاغذ را طوری روی دیوار قرار داد که متنش رو به دیوار باشد. با قرار گرفتن کاغذ قفسه ی حرف ش پایین رفت و از بالای اتاق قفسه ی دیگری جایگزین آن شد.
آن قفسه پر بود از کلی کتاب حروف ابجد. ویولت تک تک آنها را از نظر گذراند تا بلاخره بعد از چند دقیقه دربرابر یک کتاب متوقف شد
شناسنامه ی بزرگ حروف ابجد. و در پایین این جمله بود: آموزش حروف به اعداد.
ویولت لبخندی زد. دستانش را در جیبش کرد و کاغذ را بیرون آورد. آن را بر روی کتاب قرار داد. اختراع او بدون هیچ مکثی رمز حروف را افشا کرد
-......

خب ریموس عزیز با توجه به پری سوژه بهتر بود دیگر مشکلی برای ادامه یافتن رمز درست نمی شد در واقع اگر در پایان پستت به نوعی این مشکل حل نمی شد ، از داستان اصلی به نعی دور می شدیم ، بنابراین با اینکه پستت را قشنگ نوشته بودی ولی تاثیری در روند داستان نداشت .ضمن اینکه سوژه ای که از پست قبل گرفته بودی بدون هیچ تغییری به نفر بعد سپردی.موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/6 18:18:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سینیسترا بی صبرانه ضربه ای به روی شانه ویولت زد که با آشفتگی سعی در کشف دلیل عدم کارکرد اختراعش داشت:زود باش دختر خوب!تو مثلا مخترعی!
ویولت چهره اش از خشم سرخ شد:من مخترعم خانوم کوچولو نه آچار فرانسه همه کاره بنابراین قبل از این که عصبانی تر بشم خودت هم اون مغزت رو به کار بنداز!
چشمان سینیسترا تقریبا به اندازه یک نعلبکی شد:اون چشه؟من فقط یه تذکر ساده دادم!
کسی جوابی به او نداد چون هرکسی مشغول تفکر به شیوه خودش بود.
لارتن امیدوارانه آب نباتش را در آورد تا بتواند بهتر حرف بزند:من یه کشفی کردم!
همه با خوشحالی به سمت او برگشتند.
ادوارد با شادی گفت:نه بابا!لارتن تو هم ترشی نخوری یه چیزی میشی.
لارتن لبخندی مغرورانه ای زد و پیشنهادش را مطرح کرد:ممکنه یه کاغذی،آشغالی چیزی بین کتاب و قفسه باشه.واسه همین اتصال بر قرار نمیشه.
این حرف ویولت را به فکر فرو برد.او بی توجه به صدای داد و فریاد ادوارد و لارتن که مشغول کتک کاری بودند با خود گفت:چرا که نه؟
به سرعت به سمت کتاب رفت . آن را بررسی کرد.چرا قبل متوجه نشده بود؟پست کتاب جلدی پلاستیکی وجود داشت و همین باعث میشد در واقع خود کتاب با اختراع ویولت تماس نمیافت.ویولت بدون حتی نیم نگاهی به کل محفل در حال جدا کردن ادوارد و لارتن بودند پلاستیک را پاره کرد و آن محکم به قفسه چسباند.
_:درسته!
ویولت از میان دندان های قفل شده اش این را گفت و نظاره گر لرزش و به کار افتادن اختراعش شد...


خب ویولت عزیز راه خوبی را برای به لرزه در آوردن انتخاب کرده بودی ، و سوژه را به دست نفر بعد سپرده بودی.اشکالات املایی و نگرشی نیز نداشت.موفق باشی.
4 امتیاز به همراه B در کل 8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/6 18:12:49
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت نفس عمیقی کشید و کتاب را کمی به دیواره راست قفسه نزدیکتر کرد. هیچ تغییری حاصل نمیشد. ویولت در حالی که کم کم عصبانی میشد کتاب را نزدیکتر و نزدیک تر کرد ولی کوچکترین تغییری انجام نمیشد!

- هیچ معلومه چیکار داری میکنی ویولت!؟

ریموس در حالی که یک ابرویش را بالا برده بود این جمله را بر زبان آورد. ویولت بدون کوچکترین توجهی به کارش ادامه داد. معلوم بود که نمی خواهد توضیحی بدهد. اما ریموس مصرانه تکرار کرد:
- اگه توضیح بدی که قضیه چیه شاید ما هم بتونیم کمکی بکنیم!

ویولت لحظه ای از کار باز ایستاد، نفس عمیقی کشید و رو به اعضا کرد:
-خیلی خوب توضیح میدم! این اختراع من بود، یاد آور حروف ابجد! سارا از من خواسته بود که اونو درست کنم و من...خب من هم سعی کردم درستش کنم ولی اون اختراع به چیزی نیاز داشت که بهش نیرو بده و تقویتش کنه...من چیزی جز کتابهای دارای حروف ابجد برای این کار پیدا نکردم...

لیلی پرسید:
- یعنی اختراع تو باید به این نوع کتابها وصل می شد!؟

ویولت پاسخ داد:
- دقیقا لیلی! من از سارا خواستم که یه کتاب قدرتمند برای این کار انتخاب کنه...اون باید روی کتاب رو به سمت راست قفسه مربوط به اون قرار میداد...با این کار یاد آور من نیرو میگرفت و میتونست هر رمز مربوط به حروف ابجد رو کشف کنه...

سپس کتاب را بالا گرفت تا همه اعضا آن را ببینند. روی جلد نام کتاب نوشته شده بود: شناسنامه بزرگ حروف ابجد

با توضیحات ویولت، همه فهمیده بودند که موضوع چیست. سارا این کتاب را برای نیرودهی یادآورش انتخاب کرده بود و حالا همین کتاب باید به آنها کمک میکرد تا رمز کاغذ را کشف کنند. اینطور که معلوم بود، کاغذ باقیمانده از سارا هم باید رمزی از حروف ابجد می داشت.

ولی کتاب یادآور را فعال نمی کرد. مشکلی وجود داشت که باید حل می شد!

-----------------------------------
اعضا باید کاری کنن که یادآور نیرو بگیره و فعال بشه، با فعال شدن اون رمز کاغذ هم کشف میشه و....!!

خب در مورد طرز کار کتاب توضیح جامعه و کاملی بود که باعث روشن شدن موضوع شده بود.سوژه خوبی داشت.اشکالات نگارشی و املایی نیز نداشت.
4 امتیاز به همراه A در کل 9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/4 12:50:36
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/4 23:12:59
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس، سینیسترا و لارتن با صدای پاقی غیب شدند و باقی اعضا نیز به پیدا کردن آن کتاب مشغول شدند. تنها کسی که در این کار با آنها همراه نشد و به دقت کاغذ را کاوید ویولت بودلر بود. خاطره ای از سارا رو به یاد آورد
ویولت در یک اتاق نشسته بود و به دیوارهای اتاقش خیره شده بود. مدت زیادی بود بیکار بود و هیچ فکری هم برای اختراع به ذهنش نمیرسید.
تق تق
صدای در ویولت را از جا پراند از روی تخت بلند شد و گفت: بیا تو
سارا اوانز در حالی که لبخندی بر روی لب داشت وارد شد و بر روی یکی از صندلی ها نشست.
- ویولت شنیدم از بیکاری خسته شدی نه؟؟؟
ویولت آهی کشید و با سر حرف سارا را تأیید کرد. لبخند سارا بزرگتر شد و ادامه داد: خب پس من اومدم تا بهت یه سفارش برای اختراع بدم
ویولت از خوشحالی سر از پا نمیشناخت در حالی که اشتیاقش بیشتر شده بود با دقت به حرفهای سارا گوش داد
- ویولت من از حروف ابجد خیلی خوشم میاد ولی نمیتونم حفظشون کنم میتونی یه اختراع بکنی که هر وقت بخوام اونها رو برام بگه؟؟

عجیب بود که در چنین موقیعتی این خاطره را به یاد می آورد اما هرچی بود اتفاقی نبود. چون هنگامی که حروف ابجد از ذهنش گذشت کاغذ با درخشش عجیبی نورانی شد. پس از مدتی بلاخره جواب را یافت. بلند شد و اعداد را با یکدیگر جمع زد سپس عدد حرف ص در جدول ابجد را به یاد آورد و 3 بار آن را با هم جمع زد و به مجموع اعداد اضافه کرد. الان معنی این علامت را میفهمید
- 5
او 5 عدد از مجموع اعداد کم کرد و عدد حاصل لبخندی بر روی لب او نشاند. حرف ش!
به سرعت به سمت کتابخانه دوید. به سرعت از کنار تمامی اعضا گذشت و به سمت قفسه کتاب های حرف ش رفت و به بررسی آن مشغول شد. اندکی بعد متوجه شد تمامی اعضا به او چشم دوخته اند. او سریع دست به کار شد تا قفسه سوم را خالی کند سرانجام تنها یک کتاب ماند
- آهان خودشه
با این حرف نگاه پرسشگر اعضا برروی او متمرکز شد اما الان وقت نبود مطمئنا بعدا هم میتوانست توضیح دهد. کتاب باقی مانده را طوری چرخاند که جلویش رو به دیوار سمت راست قفسه باشد. اما بر خلاف انتظارش هیچ تغییری مشاهده نشد. نمیدانست دلیل چیست اما چیزی به او میگفت که حدسش درست است
----------------------------------------------------------------------------------
در اتاق دامبلدور
اعضا تمام ماجرا را برای دامبلدور تعریف کردند. دامبلدور اندکی سکوت کرد و سپس گفت: متأسفم بچه ها. این مأموریت تکی شماست. من نمیتونم این بار با شما بیام. کارهای زیاد دیگه ای دارم که باید انجام بدم.مطمئنا شما میتونید تنهایی از پس این مأموریت بر بیاید
استرجس در حالی که سعی میکرد دامبلدور را راضی کند گفت: اما پرفسور، مطمئنا این جادوگر خیلی قدرتمنده ما برای مبارزه با اون به قدرت زیادی نیاز داریم
دامبلدور در حالی که مستقیم به چشم های او زل زده بود گفت: منظورتون اینه که شما اون قدرت رو ندارین؟؟
اعضا سکوت کردند در جواب این جمله هیچ نداشتند تا بگویند


لوپین عزیز در ابتدا باید بگم که در پایان پست قبل ، لارتن و استرجس قرار بود غیب شوند و اثری از سینیسترا برای غیب شدن نبود.سوژه حروف ابجدت جالب بود و میشد از آن به عنوان نقطه قوت پستت یاد کرد.در مورد پایان پستت به نظرم دامبلدور به نحو دیگری از این ماجرا کنار می کشید بهتر بود چون اینجوری کمی تصنعی شد ، فکر نمی کنم این جز اخلاق بچه ها باشه مثلا بهتر بود کلا به سفر دور و درازی رفته بود.بهر صورت موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/3 18:10:42
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/4 12:39:51