جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 06:25
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی که هنوز موهای بلندشو ول نکرده بود،شروع کرد دور زدن آشپزخونه و جواب جسی رو داد:
-من فکر کنم بهتره دخترا آشپزی کنن.(نویسنده:)
استر و سیریوس: این که معلومه!(دوباره نویسنده:)
جبهه ی دخترای(!)گریفی،به هم نزدیک تر میشه. استر،لارتن،چارلی و سیریوس و ریموس و بقیه ی پسرای تالار؛همگی روبه دخترا با حالت ایستاده ان.
جسیکا:به نظرم بهتره اونا آشپزی کنن!ما بالاخره میریم خونه بخت اونجا تا دلتون بخواد اشپزی باید بکنیم!دیگه از الان اگه اشپزی کنیم واسه امون اون موقع بیمزه میشه،نه؟
سارا که سرشو از بین جبهه بالاتر برده بود تا به پسرا نگاه کنه با حالت منطقی گفت:اره.به نظرم این طوری بهتره.چرا همه کاررو ما باید انجام بدیم؟
سینیسترا: اصلا غذایی که خود آدم میپزه بهش نمیچسبه.:no:
لیلی با پچ پچ ارومی گفت:چطوره که ما امشب غذا رو درست کنیم،ولی با دست پخت افتضاح و اینا!اونوقت آدم میشن!
جسیکا:باب نمیشه!ما کلا دست پختمون بده!هرکاری کنیم خوشمزه نمیشه...من میگم بهشون بگیم ما بلد نیستیم!
در همون لحظه استر به این سمت میاد و میگه:
-خب،تصویب شد؟دخترا اشپزی میکنن؟
چارلی که یه چیزی تو مغزش میترکه میگه:
-گرفتم!ببینید..امشبو دخترا آشپزی کنن..فرداشبو ما!هرکدوم بهتر غذا درست کردند؛ اونا همیشه درست کنن..یا اینکه اگه هردو خوب بودن،یه شب درمیون..
سیریوس:و اگه هردو بدبودن؟
چارلی:اونوقت همگی با هم باید دست به کار شیم!( این است اتحاد گریفندوری..)
پس از تصویب شدن اینکه امشبو دختراغذا رو درست میکنن، بروبچز پسر،به تالار میرن و دخترا رو توی آشپزخونه تنها میذارن.جسی دست به کمر ایستاده و به این و اون دستور میده.سارا که داره با یه قابلامه ی گنده پز آب از کنار اون رد میشه میگه:
-یه وقت خسته نشی!؟
جسی سرشو به نشونه ی منفی تکون میده و میشینه رو صندلی تا نظارت کامل داشته باشه.آهنگ یانگ گم هم داره پخش میشه..!جسی کم کم خواب آلود میشه.ولی چشم از ملت برنمیداره..وقتی جسی خوابش میبره، سارا با حالتی پلید میگه:
-بچه ها..خوابید!بدوئید در ریم!
لیلی که به جسیکا خیره شده دلش میسوزه و میگه:نه! بیاید این جا حال کنیم...بیاید خوش بگذرونیم!
خلاصه که همین طور از این طرف آشپزخونه به اون طرف اشپزخونه گپشکوبو تخم مرغ و آرد و کیک خلاصه همه چی پرت میشده این طرف و اونطرف، که بالاخره یه تیکه استیک محکم میخوره تو صورت جسیکا و اون با عصبانیت از خواب نازش میپره.
-کدوم بیجنبه ای بود..؟
سینیسترا:
جسیکا:به کارتون برسید!
ملت اعتصاب میکنن و دست از کار میکشن.
-یعنی چی که ما کار کنیم تو بخوابی و واسه ...؟
-من خسته شدم میخوام بر..!
- دستم از اینجا تا اینجا جر خورد...!
- ما چی کاره ایم باید با دبه دوغ..!
جسیکا: باشه!(چه جذبه ای..سوکوت!همه جارو فرا میگیره.)من هم کمکتون میکنم..فقط، دهنتونو ببندید!
جسیکا هم با استین ها بالازده، به سمت میز میره.

=============================
من واقعا دپرست شده ام..پستام خیلی افتضاحه!ولی نمیتونم پست نزنم..ایشالا از مهربه بعد،کمتر پستای من اعصابتونو خورد میکنه!
داستان رو هم زاید پیش نبردم،ترسیدم باز خراب کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اين كه شعار هاي" ما شيريني مي خوايم يالا!"ي گريفي ها تمام شد پرسي از جسيكا پرسيد:يعني اين همه مدت تو مي دونستي استر وبمستر شده؟
جسيكا سرش را به علامت منفي تكان داد و گفت: نه من فقط مي دونستم ناظر شدم!
لارتن پيشنهاد داد: آقا يه فكري!ماموريت كه به هم خورد! مياين بريم استخر؟
همه موافقت كردند و به طرف خوابگاهشان راه افتادند كه اليور دوان دوان به سوي آن ها آمد و گفت :يه خبر بد!چند تا نجار اومدن تو تالار...
جسيكا با اين حالت گفت: من صداشون كردم! گفتم حالا كه من ناظر شدم كمد هاي توي تالار رو چند طبقه كنم!
اليور حرفش را ادامه داد:نه بابا!اومدن در استخر رو تخته كردند!
پرسي: يعني چي؟ من كلي براش پول دادم!نگفتن چرا؟
اليورگفت : نه! وقتي پرسيدم گفتن دستور از مقام بالا رسيده!
سيريوس سرش را خاراند و پرسيد: يعني الان ما هيچ كار جز اين كه بشينيم تو تالار نداريم؟
جسيكا گفت : مثل اين كه نه!
بعد از گفتن اين حرف اعضاي ي گريف به سمت تالارشان حركت كردند.
سوژه جديد:
يك روز سرد و خنك پاييزي بود. باد تند مي وزيد و برگ ها را جا به جامي كرد.اعضاي گريف روي مبل هاي راحتي تالار لم داده بودند.لارتن و سيوروس پاهاشان را كنار شعله هاي آتش دراز كرده تا گرم شوند.در آن طرف ريموس كه خوابيده بود سرش كج شده و آب دهانش روي صورتش ميريخت! ديگر افراد هم يك گوشه لم داده يا خوابيده بودند.
در تالار باز شد و استر و جسيكا تو آمد.استركه برگه اي در دست داشت فرياد زد:هي!ايهاالناس!پاشين بابا!
استر كه ديد هيچ تيجه اي حاصل نشد و اعضا هيچ تكاني نخوردند ادامه داد:يه دستور از پروفسور كوييرل رسيده ها!
بعد ازاين حرف اعضا بيدار شدند. وقتي خميازه كشيدن و كش و قوس دادن به بدنشان تمام شد لارتن پرسيد: قضيه چيه؟
جسيكا خودش را روي مبل پرتاب كرد و جواب داد: هيچي پروفسور كوييرل قصد داره جن خونگي جديد استخدام كنه!
ملت:
استر روي يك صندلي ايستاد و شروع به سخنراني كرد:
جسيكا شوخي مي كنه .هوي ! ملت گوش كنيد متن اعلاميه اينه:
با سلام خدمت گريفندوري هاي شجاع
در پي اعتصاب جن هاي خانگي موجود در هاگوارتز بعد از جلسه اي با اعضاي هيئت مديره برگزار گرديد قرار بر اين شد كه از اين تاريخ به بعد هر گروه مسئوليت پختن غذا را براي اعضاي خودش بر عهده گيرد .بنابراين آشپزخانه اي براي هر گروه در خوابگاه گروه تدارك ديده شد.اميدواريم دست پخت اعضاي گروهتان به مزاج شما خوش بيايد!
با تشكر پروفسور كوييرل

اعضاي گريف:
جسيكا و استر:
اعضاي گريف:
چارلي دستي به مو هاي بلندش كشيد ( من كتاب هفت رو افشا نمي كنم!) و پرسيد: ببخشيد‘ كجاي خوابگاه آشپزخونه است؟ من كه چيزي نديدم اضافه شده باشه!
استر جواب داد: يعني شما اون در جديد رو نديديد كه روي زمين نصب شده؟
سارا بعد از كمي فكر كردن گفت:چرا!من ديدم ولي من فكر كردم هواكشه!
استر از روي مبل پايين آمد و گفت: اصلا همه دنبال من و جسيكا بياين تا بريم تو آشپزخونه.
چند دقيقه بعد
همه ي اعضاي گريف دور دريچه ي كوچكي كه 50 سانت در 50 سانت و در كف خوابگاه بود جمع شده بودند.استر در آن را باز كرد و از نردباني پايين رفت. ديگر اعضا هم دنبال استر رفتند.
آشپزخانه فضايي بسيار بزرگ بود با تعداد زيادي گاز‘ يخچال و كاينت هايي پر از قابلمه و ملاقه!
جسيكا بعد از گفتن wow! پرسيد: حالا كيا غذا مي پزند؟
اعضاي گريفندور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/18 22:55:52
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب يه سوژه ديگه راه افتاد كه اينو تكميل مي كنه... خودم ميگم كه منظورم رو بفهميد!!!
~~~~~~~~~~~~
ديدا: البته دو راه براي پيدا كردن قدح داريم. (شايد هم بيشتر) يكي اينكه از اتاق پروفسور دامبلدور اون قدح رو برداريم و بعد از انجام كار اون رو سر جاش بزاريم و يا ... .
ملت:
- خوب يكي ديگه اينه كه بريم اتاق نيازمندي ها
- ديدا جون هري پاتر زياد مي خوني؟
- تابلوئه؟!
در همين حال كه بر و بچه ها در حال تصميم گيري بودن كه چجوري به سمت اتاق نيازمندي ها برن و از دست گروهك هايي كه بر خلاف اونا عمل مي كردن راحت باشن پروفسور مك گونگال به طرف اونها مياد و ميگه: جسيكا پاتر... با من بيا
جسي:
ملت:
بعد از اينكه جسي با پروفسور ميره به سمت اتاق مديريت، اونجا افراد زيادي رو مي بينه و همچنين مي بينه كه استر هم اونجاست. با خودش فكر مي كنه كه لابد استر فهميده جسي بيهوشش كرده و رفته شكايت و مديريت الان مي خواد اخراجش كنه ولي ...
پس از چند دقيقه جسي با حالتي كه نمي شد تشخيص داد چه حالتي هست به سمت بقيه بچه ها رفت.
ملت: چي شد جسي؟
- ها؟! ... هيچي... خب كجا بوديم؟!
بچه ها با اينكه متوجه حالت غير عادي جسي شده بودند به روي خودشون نياوردن و از اون بين ديدا مي گه: خوب ما تصميممون رو گرفتيم...
سينيترا تكميل مي كنه: مي خوايم بريم...
لارتن: به اتاق نيازمندي ها.
جسي : ها؟! آخه چرا؟!
- مثل اينكه مأموريت مخوفمون از يادت رفته
- آها... چيزه ... چرا... ولي خوب چرا بايد از كار استر سر در بياريم؟ خب اگه خودش مي خواست كه بهمون مي گفت ديگه
- اين حرف ها ازت بعيده جسي... به هر حال ما بايد سر در بياريم و هيچ كس هم نمي تونه مانع كارمون بشه
- خوبه ... باشه
همگي به راه افتادن و از تالار گريفندور خارج شدن. در دو گروه سه يا چهار نفره به سمت اتاق نيازمندي ها مي رفتند كه يك دفعه سيريوس و پرسي از راه رسيدن.
پرسي بسيار خوشحال به نظر مي رسيد و با شوق و ذوق بسيار زياد گفت: كجا داريد مي ريد؟
- چيه؟ چي كار داريد؟ همون بلايي كه توي خوابگاه سرمون در آورديد بس نبود؟
- بابا بي جنبه ها... حالا كار ديگه اي داريم
- چي كار؟
- خوب من به قولي كه داده بودم عمل كردم و يه استخر سر باز مختلط راه انداختم فقط براي گريفي ها!
ملت پسر: كاملا مختلطه؟!
ملت دختر: و بعد
- ولي ما فعلا كار داريم نمي تونيم بيايم... باشه براي بعد
جسي كه قيافه اش داد ميزد مي خواد يه جوري مانع اين مأموريت مخوف بشه با قيافه اي خندان ميگه: چرا كه نه؟! بچه ها شما دوست نداريد بيايد؟ مختلطه ها اصلا بليطش هم با من
ملت: نچ :no:
با حالتي اندوهگين جسي هم پشت سر باقي راه افتاد به سمت اتاق نيازمندي ها و وقتي رسيدن ديدا تونست يه اتاق خوب رو ظاهر كنه كه توش قدح انديشه هم داشت.
با آرامي ديدا موادي كه توي ظرف بود رو به قدح انتقال داد و بعد هم با هم به قدح نگاه كردند و حس كردند كه در هوا معلق هستند. بعد از چند لحظه كه پاهاشون به زمين رسيد ديدن كه استر توي اتاقش نشسته و داره يه نامه رو باز مي كنه، همه حمله كردن تا محتويات يادداشت رو بخونن و بعد در مقابل چشمان باز شده () ملت اين يادداشت نمايان شد:
" استرجس پادمور براي ايجاد نظم و بهتر شدن روز افزون جادوگران شما به سمت وبمستر منصوب شديد. البته در اين راستا افراد ديگري هم به كمك شما خواهند آمد از قبيل جسيكا پاتر كه به درجه نظارت (ناظر) منصوب شده است.
*** با تشكر مديريت "
همه بعد از خوندن يادداشت به سمت جسي برگشتند.
ملت: شيريني ...
جسي:
~~~~~~~~
باقيش ديگه با شما!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا هری هست زندگی باید کرد
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 08:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب... ميدوني؟... يه ذره زود تموم نشد؟!
هيجان زيادي هم براي تموم شدن نداشت... خوب ميشد جالبتر هم نوشت... حالا يه چيزي ... من هم يه جور ديگه مي نويسم خودتون بين پست من و سارا اونز يكي رو انتخاب كنيد. (البته ماله من رو بايد يكي ادامه بده!)
خوب اين هم ماله بنده:
=-=-=-
همونطور كه ديدا گفته بود، با جسي به سمت خوابگاه پسران راه افتادند ولي از آن سو، سيريوس و پرسي هم دنبالشون راه افتادن و تعقيبشون كردن. 10 دقيقه بعد از اينكه ديدا و جسي توي كمد اتاق استر پنهان شدن، استر با حالتي بين غم زده و خوشحال اومد و يكراست خودش رو انداخت رو تخت.
ديدا در اين لحظه از درز لاي در كمد نگاه مي كرد ببينه كه كي استر به خواب ميره و 20 دقيقه بعدش استر به خوابي رفت كه ديدا تو كل عمرش نديده بود!
ديدا و جسي آروم آروم از كمد بيرون اومدن... جسي تونست يك ظرف از اطراف كش بره (با طلسم معروف اكسيو ظرف!) و بعد كار سخت ديدا شروع شد. ديدا غبار هاي سفيد رنگي رو از سر استر بيرون مي كشيد و جسي كه نمي دونست اينها چي هستن و از اينكار چندشش ميشد هواي در رو داشت كه مثل دفعه ي پيش تابلو نشه. بعد از اينكه كار ديدا تموم شد و خواست به همراه جسي بيرون بره، با باز كردن در صداي وحشتناك طرقه و نور هايي خيره كننده اتاق رو پر كرد. استر بلافاصله بيدار شد ولي توي اون نور ها درست نمي تونست چيزي رو ببينه. جسي و ديدا هم براي اينكه لو نرن مكررا به سمت طلسم بيهوشي مي فرستادند كه در آخر طلسم جسي به استر برخود كرد و اون رو تختش ولو شد.
همينكه از اتاق بيرون رفتن، بيرون در اتاق سيريوس و پرسي رو ديدن كه به طرز وحشتناكي مي خنديدند. جسي خواست طلسم خفه كننده ( ) براي اونا بفرسته ولي ديدا نذاشت و به سرعت به پيش ديگر دوستانشون رفتند.
در بين راه ديدن كه همه افرادي كه از اومدن با او طفره رفتن اونجا هستند و حتي سيني هم از ديدن بارش شهاب سنگش برگشته بود!
لارتن با حالتي خوشحال: خوب چي شد؟!
و جسي تمام چيزها رو توضيح داد.
سيني هم بعد از تمام شدن حرف هاي جسي نگاهي به محتويات ظرف انداخت و گفت: خوب... حالا با اينا چيكار كنيم؟!
- خوب فكر كنم بهتره كه يه توضيحي بدم اين چيه.
ديگران با سر تصديق كردند.
- در اين ظرف خاطرات اخير استر جمع اوري شده و براي ديدنشون بايد يه قدح انديشه داشته باشيم.
ملت:
ديدا: البته دو راه براي پيدا كردن قدح داريم. (شايد هم بيشتر) يكي اينكه از اتاق پروفسور دامبلدور اون قدح رو برداريم و بعد از انجام كار اون رو سر جاش بزاريم و يا ... .
ملت:
=-=-=-
خوب اين بود پست من... البته راه حل دوم چيزيه كه توي كتاب 5 به بعد پيدا شد و خيلي هم ازش استفاده شد... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا هری هست زندگی باید کرد
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت گریفی یواش و بی صدا از تالار خارج می شن و جوری که استر اونها رو نبینه وارد حیاط مدرسه می شن .
خلاصه استر پس از مدتی نگاه کردن به دریاچه و قدم زدن یه دفعه یادش می افته که صد تا کار مدیریت رو دستشه و اون داره همین جور واسه خودش قدم می زنه!
بعد بر می گرده بره که با قیافه مدیر مدرسه پشت پنجره اتاقش مواجه می شه که داره به این گونه اون نگاه می کنه!
استر به سرعت سرشو میندازه پایین و به سمت خوابگاه به راه می افته!

ملت گریفی سعی کردند زمانی که استر می خواد وارد قلعه شه خودشونو یه جوری تو چشم استر کنن تا استر مطمئن بشه که توی تالار کسی نیست.

استر آروم و بی سر و صدا وارد تالار گریف شد. نفس راحتی کشید و به سمت خوابگاه پسران به راه افتاد.

بیرون از تالار

_حالا وقتشه جسی! بدو ... زود باش ... باید بریم داخل!

خوابگاه پسران

استر با عجله مشغول جمع کردنه یک سری ورق و کاغذ و دفتر و کتاب از روی تخت خواب و داخل کشوی میزشه! هر وقت هم که قیافه عصبانی کوییرل در ذهنش نقش می بنده سرعتشو 5 برابر می کنه!
جسی و دیدا با دیدن استر :
در همون بین که استر بدون توجه به آن دو مشغول کار خودش است که ناگهان یک ورق سفید به سمت جسی و دیدا پرت شد!
جسی خم شد و کاغذ را از روی زمین برداشت!
هر دو در مواجه با تیتر نوشته شده در بالای کاغذ :

از آن سو ملت مشتاق دنبال کردن ماجرا همگی با هم حمله ور می شوند به سمت خوابگاه!
در این بین دیگه پرفسور اسنیپ کنترل سرعت هم نمی تونه جلوی این ملت کنجکاور رو بگیره و از دور مسابقات حذف می شه(!).

تیتر روی کاغذ :

" استرجس پادمور در یک ارتقا درجه به سمت وبمستر منصوب شد "

______________

پ.ن : جسی جون نه اینکه شما خیلی کوتاه نوشتی آبجی جوون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/15 20:11:22
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



هي ديدالوس ديگل ايول ايول ! خيلي باحال بود، از بقيه ي پستا پر معناتر بود!! ايول ايول !!! ... الان كلي حال كردي نه ؟! ميدونم !!
و اما بقيه ، لاوندر گلم ، عسلم ، ْآجي جونم ، سعي كن سوژه بدي حداقل، پست هات رو سعي كن كوتاه تر كني !! اضافاتش رو حذف كن !! اينجوري هم بهتر ميشه و هم سريعتر ميشه جلو بره داستان ! چون خوندن پستهاي طولاني كسل كننده اس !! دقت كن عزيزم !!

*@*@*@*@*@*@*@*

.:. شوراي حل مشكلات .:.
سيني كه دستاش رو زير چونش زده بود و به ديدالوس نگاه ميكرد، لحظه اي به خود آمد و سوتي اون بارش رو كه توي خوابگاه پسرا گير آورده بود به ياد آورد و بلافاصله تلسكوپش رو از روي ميز برداشت و گفت:
- من ميخوام برم بارش شهاب سنگ ها رو ببينم !!
ديدالوس :
اليور كه داشت جاروش رو تميز ميكرد گفت:
- خب ديدا ! چه نقشه اي داري ؟!
ديدا كه همچنان محو موهاي زاليه سيني شده بود و افسرده حال گشته بود و هيچ سخني بر زبان نياورده بود و چند دقيقه اي را هم به سكوت كردن گذرانده بود و لافاصله از جا بلند شد و گفت:
- من پيشنهادم اينه كه من به همراه يكي ديگه از شماها (ترجيحا ساحره) همراه من زماني كه استرجس تنهاست اونو غافلگير كنيم ! بعدش من كارم رو شروع ميكنم ديگه !!
لاوندر به طرز خيلي خفني به ديدالوس نگاه ميكنه و ميگه :
- بد حرف ميزني !! صاف واستا ببينم !
ديدا : اِاِاِاِ ! خب ببخشيد ! كسي اينجا هست كه خيلي با استر راحت باشه و اينا ( ساحره ) هم باشه ترجيحا !!
سارا پاش رو پشت پاش گذاشت و گفت:
- من كه اعصاب اين سوسول بازيا رو ندارم !!
- شما چي ؟!
گراپ كه داشت به عكس هرميون نگاه ميكرد، سرش رو بالا ميكنه تا جواب ديدالوس رو بده :
- من هرمي اون رو خواست ! ... گراپ به هرمي اون خيانت نكرد .
- هي جسي تو برو !! ... به نظر مياد شما بيشتر دوستين !!
ليلي كه داشت براي لارتن در مورد فوايد رنگ نارنجي در زندگي روزمره توضيح ميداد اين پيشنهاد را داده بود.
جسي موهاش رو كه جلوي موهاش رو گرفته بود كنار زد و گفت:
- wOW! نميدونم! مطمئنين با من خيلي بيشتر از شما دوسته!:ywor:
ملت : !!


در همين حال پرسي و سيريوس وارد تالار اصلي گريف شدند.
سريوس نگاهي چپ اندر قيچي (!) به بقيه كرد و به طوري كه كسي نشنود به پرسي گفت:
- پچ پچ ... اينا چشونه ؟! ... پچ ... نقشه دارن ميكشن انگار ... پچ پچ ... بيا بگيم استر چيز چشده ... پچ پچ !!!
پرسي : نچ ... پچ پچ ... اونا الان فكر ميكنن استر مشكل داره ... پچ پچ افسردگي و اين بساطا ... پچ ... در ضمن ما مطمئن نشديم هنوز ... پچ پچ !... حالا تابلو نكن بريم پيشه اينا ... پچ پچ !!!
سيريوس : آآآوو ! گرفتم ! حـــلــــــــــــــه !
آن دو روي مبل راحتي كه نزديك شومينه بود نشستند.
- هي بچه ها استر اونجاست !!

.:. تو حياط .:.
استرجس بعد از آنكه مراقاتش با مدير مدرسه به اتمام رسيد وارد حيات شد و ترجيح داد مدتي را كنار درياچه بنشينه !! ... از وقتي كه مقام و پستي بيشتر از ديگران پيدا كرده بود، رفتارش كمي عوض شده بود و تعداد دوستان صميمي اش نيز به نظر كمتر از قبل شده بودند. او ديگر مثل قبل از اينكه چرا اينقدر دوستانش جيغ و ويغ ميكنند حساسيتي نشان نميداد. اما چرا از حضور در جمع آنها فرار ميكرد ؟!؟


- هيسس !! الان تابلو بازي در ميارين ميفهمه خــب !!
- اليور پاهام رو لگد كردي !! اه !!
- خب همگي بلدين چيكار كنين !؟ استر ديگه تو جمع شلوغ نمياد ! بهتره همگي تو حيات باشيم تا اون وقتي رفت تو تالار غافلگير بشه ! اونوقت من و جسي ميريم !!!
ملت : !!

~~~~~~~~~
جسي رو كفن كنن ! درست ادامه بدين !! :! زياد وارد حاشيه نشين !!prayer:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/6/15 16:27:36
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مجبور شدم به پرسی گفتم،اون و سیریوسم مدتیه دارن دنبال یه دلیل قانع کننده واسه این مطلب میگردن که چرا رفتار استر این طوری شده...اونا قول دادن به کسی چیزی نگن ولی...فقط یه مشکلی این وسط هست...اونم اینکه ما باید چطوری یه راهی پیدا کنیم که بتونیم سر از این موضوع در بیاریم؟!
لارتن در همین موقع میگه:حالا خیلی لازمه بفهمیم!شما بذارید به حساب اینکه ...
ولی با توجه به نگاه های این طوری ملت لارتن دیگه حرفی نمیزنه و همه در افکارشون غرق میشن.
پس از چند دقیقه فکر کردن لارتن یه دفعه با یه همچین قیافه ای : می گه: یافتم! یافتم!
جسی : چی رو یافتی؟ یعنی فهمیدی چجوری از ماجرا سر در بیاریم.
لارتن: خوب ... اِ ... آره ... چند وقت پیش بود که ...
فلش بک 3 روز پیش (لارتن در حال تعریف خاطره برای دیگران):
لارتن در حالیکه در سرسرا به سرعت راه میرفت چشمش به رون ویزلی افتاد.
لارتن : هِی ... رون ... می دونی هرمیون گرنجر کجاست؟
رون (با ای هوا رگ غیرت): چیکارش داری؟
-خوب ازش یه سوال در مورد امتحان معجون سازی فردا دارم.
-آها... خوب فکر کنم کتابخونه باشه، و گرنه باید کلاس داشته باشه ... اصلا به من چه؟! من از کجا بدونم؟!
همینطور که رون از لارتن دورتر می شد لارتن زیر لبش ناسزایی گفت ( ) و به سمت کتابخونه راه افتاد. به کتابخونه رسیده بود و دنبال هرمیون بود که چشمش به میزی افتاد که روش پره کتاب بود! حدس زد که همین میز، میزیه که هرمیون پشتش نشسته. یه کم اون ورتر رفت تا ببینه کی پشت میز نشسته که در کمال تعجب دید پسری پشت اون میز نشسته و کتابی با نام "چگونه مخ دوستمان را هک کنیم؟" در دستش بود.
لارتن:
پایان فلش بک:
سینیسترا: خوب؟ بعدش؟ اصلا این چه ربطی داشت به موضوع؟!
لارتن: خوب همونطور که گفتم اون پسره داشت کتاب "چگونه مخ دوستمان را هک کنیم؟" رو می خوند...
جسی می پره وسط حرفش و میگه: آها... فکر کنم فهمیدم! منظورت اینه که بریم اون کتاب رو بخونیم تا بتونیم از ماجرایی که توی ذهن استر می گذره با خبر شیم؟
لیلی: نه بابا... کی حال داره بره کتاب بخونه؟! به نظرم بهتره که از همون پسره کمک بگیریم!
لارتن در حالی که با سر حرف های لیلی رو تصدیق می کنه، می گه: درسته... من هم همین رو می خواستم بگم!
الیور: ای بابا... چی حالا برای خودتون می برین و می دوزین؟ ما که اون پسره رو نمیشناسیم!! حالا از کجا بیاریمش؟
دوباره همه به فکر فرو رفتن تا یه راه حلی برای مشکل جدیدشون پیدا کنن.
ملت:
سینیترا با حالتی بسیار شاداب (بیشتر شبیه به ارشمیدس بود وقتی توی حموم فکر می کرد و راه حل رو پیدا کرد) از جمع خارج میشه و به سمت کتابخونه می دوئه. در بین راه که همینجوری داره می دوئه ، پروفسور اسنیپ به مانند کنترل نامحسوس جلوش رو ثبت می کنه و می گه: اوهو ... یه گریفندوری با این سرعت کجا می دوئه؟
سینیترا که از کرده خود بس پشیمان شده بود می گه: ببخشید پروفسور - اِ ... دیگه تکرار نمیشه
- خوب باشه حالا این دفعه می بخشمت و فقط 15 امتیاز از گریفندور کم می کنم!
بد از اینکه اسنیپ میره دوباره سینیترا با سرعتی بالا به سمت کتابخونه میره و به اولین میزی که پر از کتابه یورش می بره!
پشت میز رو که نگاه می کنه همون طور که لارتن شرح داده بود پسری بلند قد رو می بینه که کتاب های عجیب قریب می خونه. با کمال ادب و نزاکت به اون پسره می گه: ببخشید آقا... اِ... میشه اسمتون رو بدونم؟
پسره: و بعد از کمی فکر کردن: بِ...بِ ... بله... مَ...مَ ... من اسمم دیدالوسه ... دیدالوس دیگل
- خوب ... میشه من شما رو دیدا صدا بزنم؟!
- شما هر چی می خواید من رو صدا بزنید
کمبود محبت از چشم های دیدا نمایان بود، سینی در همون نگاه اول فهمید که دیدا هیچ دوستی نداره و بعد از کمی بازی بهش می گه: خوب دیدا ... ما به کمکت نیاز داریم؟
- ما؟!
- خوب من و دوستام دیگه!
- آها... باشه من در خدمتم
سینیترا بعد از شنیدن این حرف دست دیدا رو گرفت به سرعت دنبال خودش کشید به پیش دوستانش...
ملت هنوز :
سینیترا سکوتشون رو میشکنه و میگه: پیداش کردم...
بعد از چند لحظه داستان رو برای دیدالوس شرح میدن و اون که دیگه تقریبا از همه چیز خبر دار شده می گه: آها... که موضوع از این قراره... من می تونم کمکتون کنم ولی ...
ملت: ولی؟
- ولی باید وقتی که استر توی اتاقش ما هم اونجا باشیم.
(روز از نو روزی از نو )
دیدا: کدوم یکی از شما حاضر با من بیاد اونجا؟
ملت:
-=-=-=-=-=
خوب دوستان می بخشید می خواستم خودم رو هم قاطی کنم اگر خراب نکردم که به نظرم بهتره بعد چند تا مراقب برای پرسی و سیریوس هم بزارید ولی اگر خراب کردم که این پست رو ندادیده بگیرید و ...
البته فکر کنم یکم جادو جنبل بازی جدید داشته باشیم جالب میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیدالوس دیگل در 1386/6/15 13:34:22
تا هری هست زندگی باید کرد
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 06:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مطمئنا اگر جسی و سینیسترا را در آنجا میدید هیچ خوشش نمی آمد ...آن دو گیر افتاده بودن!در همون لحظه،سیریوس میگه:
-هی،پرسی،اینو نگاه کن...این کارنامه اته!چه خوب امتیاز گرفتی..
پرسی:به اون دست نزن!
-بذار نمره ی خوب ببینم عقده ای نشم!
صدای زد و خوردی به گوش میرسه و سینیسترا و جسی داخل کمد نگاه هایی به صورت به همدیگه میکنن.
-چطوره به یکی بگیم بیاد حواسشونو پرت کنه؟
-اخه به کی..؟
سینیسترا لای در کمد رو مقداری باز میکنه و بعد دست پرسی رو میبینه که داره واسه ی پرداشتن لباسش به سمت کمد میاد..کاری از دستشون برنمیاومد جز اینکه با حالت وایستن و تماشا کنن. روی پرسی به سمت سیریوس بود،برای همین چیزی ندید!و عجب شانسی...وقتی پرسی با نهایت ارامش در را بست و به سمت تختش رفت،سینیسترا رو به جسی گفت:
-دیگه غلط بکنم یه همچین کاری بکنم...
جسی:بریم دیگه؟!
هردو اماده ی رفتن شدند که ناگهان در کمد با شدت باز شد و پرسی با اخم به آندو خیره ماند.
جسی و سینی در حال رفتن:
پرسی:شما ها اینجا چی کار میکنید؟
جسی:اومدیم...اومده بودیم شماها رو بترسونیم..دیگه هم باید بریم!
جسی از زیر دست پرسی در میره ولی سینیسترا نمیتونه این کارو بکنه...جسی یا مهارت از دست سیریوس هم در میره و بعد از خوابگاه خارج میشه...
-چی شد؟
لاوندر به جسی میرسه. جسی نفس نفس زنان در خوابگاه رو نشون میده: سینیسترا رو گرفتن!
لاوندر :
دم شومینه،سارا و لارتن

لارتن رو به سارا میکنه و میگه: تو جشن کریسمسو با کی رفته بودی؟
-لارتن ده دفعه ینو پرسیدی!گفتم که با گراپ
لارتن نگاهی به ساعتش میندازه و میگه: پس اینا کجان؟
-کیا؟
در همون لحظه فرشته ی نجات لارتن سر میرسه. لیلی که از بس گریفی ها تنبل بودن و بیرون نمی اومدم از شدت بیکاری بید کتک زن (درراستای هری پاتری شدن!) زیر پاش سبز شده بوده،به سمت اونا اومد:

-چقدر حرف میزنید!سارا جون،کلا لارتن امشب به خاطر این بهت گیر داده که لباست نارنجیه!

سارا:اره؟
لارتن با دندونای رو هم فشرده به لیلی میگه:تو میمیری نیای گند بزنی!از فردا همه نارنجی میپوشن که من عاشقشون بشم!
ولی سارا به سمت خوابگاه دخترا میدوئه تا لباس نارنجی اشو در بیاره و تا عمر داره دست به چیز میز ِ نارنجی مارنجی نزه!(مزنه هم باید میگفتم؟)
بیرون قلعه،الیور و گراپ

گراپ :اره..بعد من بهش گفتم که دیگه نمیخوام شوهرش باشم،اونم ترکم کرد و من با دوتا بچه ی قد و نیم قد و مادر پیرم (تو توهم فانتزی ان ایشون! ) تنها گذاشت...فیـــــــن!اره الیور جون...خلاصه که ... من موندم و بدبختی ام...از اون به بعد کارتون خوابی میکردم() و هر شب واسه در اوردن نون بچه هام کیف پول مردمو میدزدیم!بدهی هامو صاف میکردم،بعد هم که یکی از بچه هام سقط شد از شدت گرسنگی و من موندم و اون یکی که بعد اون هم سرطان خون داشت و...!(نویسنده : )
الیور: گراپ..تو منو تحت تاثیر قرار دادی..چه گذشته ی پرباری...خاک بر سر من که هیچ کاری نکرده ام...!
گراپ و الیور در سرسرای خالی روی یک میز نشسته بودند.الیور یک مرغ را در دهان گراپ گذاشت و گراپ دیس مرغ ها را برداشت و بعد از ثانیه ای تمام انها را بلعید.
دوباره دم در خوابگاه
بعد از رفتن سارا،لارتن و لیلی هم به جسی و لاوندر پیوستند.وقتی اونا داشتن در مورد سینی بحث میکردن،صدایی از پشت سرشون اومد:
-عجب الاغایی!
همه سرشونو به طرف صدا برگردوندند...
-سینیسترا!توخوبی؟
همه به طرف سینیسترا یورش بردند و اونو تک به تک بغل کردند.سینی که در میان اون همه (جو سازیه اقا!) داشت له میشد به سختی گفت:
-ولم کنید...دردسر کم داشتیم...اون دوتا هم اضافه شدن!

همه به پای سخنان مامان بزرگ سینیسترا(!) نشستن و اون شروع کرد.

-مجبور شدم به پرسی گفتم،اون و سیریوسم مدتیه دارن دنبال یه دلیل قانع کننده واسه این مطلب میگردن که چرا رفتار استر این طوری شده...اونا قول دادن به کسی چیزی نگن ولی...فقط یه مشکلی این وسط هست...اونم اینکه ما باید چطوری یه راهی پیدا کنیم که بتونیم سر از این موضوع در بیاریم؟!
لارتن در همین موقع میگه:حالا خیلی لازمه بفهمیم!شما بذارید به حساب اینکه ...
ولی با توجه به نگاه های این طوری ملت لارتن دیگه حرفی نمیزنه و همه در افکارشون غرق میشن.
===========================
بالاخره اونا چه راهی پیدا میکنن؟ایا استر خودشو لو میده؟ ایا کار اونا روز به روز سخت تر میشه،چون استر روز به روز مقاومت خودشو زیاد میکنه؟چه کلکی میشه سوار کرد تا اون خودشو لو بده؟( علامت تعجب به تعداد لازم )
آیا کسی میتواند گند زدن من را جبران کند؟
اگه خیلی بده پستو نادیده بگیرید.لطفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین
*1 ساعت بعد *

استر همراه با مقداری غم و اندوه وارد تالار میشه و به اطرافش نگاهی میکنه .سینیسترا لیلی لاوندر در کنار هم نشستن و دارن بند انگشت میشکونن (مگه میخوای کتک کاری کنید ؟؟؟ لیلی:برای احتیاطه
جسی از جاش که کمی دورتر از این سه نفر بود بلند شد که به سمت استر بیاد ولی اون با دست اشاره کرد که خودش میاد !!!

جسی و استر گرم صحبت بودن که لاوندر گفت:
_وقت عمله !!!

لیلی:
من دکترا ندارم

دو نفر دیگه:

بعد از اینکه لیلی رو روشن کردن سریع از جاشون بلند شدن و به لارتن الیور هم علامت میدن... لارتن نزدیک میشه و میگه من میرم سراغ سارا که مراقبش باشم ... الیور هم از تالار خارج شد که کراپ رو پیدا کنه !!! لیلی هم دم پله های خوابگاه ایستاد و مشغول نگاه کردن به دیوارها شد !!!

*نیم ساعت بعد*

سینیسترا و جسی در داخل کمد لباسهای پسرا قایم شده بودن و گوش به زنگ بودن که استر و بقیه ی پسرا وارد خوابگاه بشن !!!

بعد از چند دقیقه استر به همراه سیروس و پرسی وارد خوابگاه میشن ... در همون موقع ورود پرسی و استر گرم صحبت در مورد مدرسه بودن و سیروس هم رفته بود جلوی آینه و داشت تیپ خودشو نگاه میکرد !!!

جسی و سینیسترا به همدیگر نگاه میکنن در تاریکی کمد و باز هم سعی میکنن از بین در کمد به بیرون نگاه کنن !!!

در بیرون از خوابگاه لیلی با یک چماق وایساده و مراقب حرکت بچه هاست ... لارتن داره به سارا میگه چطوری میشه عضو محفل شم ؟؟ سارا : تو که هستی !!!! لارتن :
الیور هم داشت با گراپ سنگ کاغذ قیچی بازی میکرد

استر که خسته شده بود خودشو به داخل تخت پرتاب کرد و گفت:
شب بخیر !!!

دو نفر دیگه:شب و روزت بخیر

استر به خواب عمیقی فرو رفته بود ... جسی و سینیسترا با نا امیدی به فکر فرو رفته بودن ... چون دیگه کاریش نمیشد کرد بهترین راه این بود که از خوابگاه پسران خارج شن !!!

پرسی:سیروس چیزی از توی کمد نمیخوای من میخوام لباسامو بردارم!!!
سیروس : نچ همه چی دمه دسته

پرسی آرام و بیصدا به سمت کمد می آمد ...

مطمئنا اگر جسی و سینیسترا را در آنجا میدید هیچ خوشش نمی آمد ...آن دو گیر افتاده بودن !!!

ادامه دارد .....
=========================

چه اتفاقی برای آن دو می افتد ؟؟؟

آیا آنها زنده از خوابگاه پسران بیرون می آیند ؟؟؟

آیا استر رازش رو بیان میکند یا نه؟؟؟

برای فهمیدن جواب این سوالات داستان زیبا و خنده داره ما را دنبال کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 06:01
نمایش جزئیات
آفلاین
و رداش رو گرفت و از تالار خارج شد. !!جسي : جان !؟ نه ، شايد !! ... ببخشيد بايد برم !!!و رداش رو گرفت و از تالار خارج شد !!
ملت:

خارج از تالار

جسی به این طرف و انطرف نگاه میکنه،کسی اون اطراف نیست.
-استر؟
درمانده اورا صدا میکنه.خش خشی از پشت یه زره و کلاهخود شنیده میشه،وبعد صدای اهسته ی استر میاد:
-پیست!من اینجام..
-وای...!
جسی به سمت استر میدوعه و بعد اونو از پشت زره ها میاره بیرون و نگاهی به صورت به اون میندازه.
-چرا اخلاقت چندروزیه عوض شده؟یعنی به من نمیخوای بگی؟!
-چیزه..نه،چیزی نشده.فقط گریف عقبه،خلقم تنگه!
جسی:
استر:باور کن.

داخل تالار

گراپ و سارا به ملت که دارن پشت سر استر صحبت میکنن نگاه میکنن.سارا تنها فردیه که از این موضوع خبر داره.
سینی:ببینم گراپ،شما وقتی باهاش هستید،ازش نمیپرسید چشه یا خودش چیزی نمیگه!؟
گراپ یه مقداری دست پاچه میشه.
سارا: دل پیچه گرفته،نه؟
گراپ:پس بگو..این بوهایی که چند وقته میاد...
سارا پاشو روی پای گراپ میکوبه که گراپ مبادا چیزی از اونایی استر مینویسه و دفتر خاطراتش و اینا خبر داشته باشه و بعد با حالت به سینی و لاوندر نگاه میکنه.در همون لحظه در تالار باز میشه و جسی با قیافه ی پکری وارد میشه.به بقیه نگاهی میندازه و بعد با اهی که میکشه میگه:
-نمیدونم استر چشه...!یعنی ممکنه مریضی سختی گرفته باشه؟
سارا:چرا که نه!شاید بیماری ابله اژدهااون(!) گرفته!؟
لارتن:اونوقت این بیماری چیه؟
گراپ:جدیده،خیلی خوبه خیلی هم کلاس داره!هرکی بگیره،...مث استر میشه..اینا رو سارا بهم گفت!
وقتی گراپ و سارا به بهانه ی رفتن به کتابخونه از تالار خارج میشن،سینی رو میکنه به بقیه و میگه:
-هوممم...چطوره امشب تو خوابگاه پسرا قایم بشیم،شاید استر یه چیزی لو بده؟
بقیه به هم نگاه هایی سرشار از ترس میندازن.
-اگه نگه چی؟
-برمیگردیم!فقط باید سارا رو یه کاریش کنیم...رفتار اونم عوض شده!
لارتن با ناراحتی میگه:
-اخه اگه نشه..سارا با من!من حواسشو پرت میکنم!
لیلی:اره...منم مراقب بقیه ی بچه هام...
الیور:گراپ هم بامن...فکر میکنم،اگه بگیم هرمیونو بهش میدیم که زنش بشه،قبول میکنه!
.جسی ناگهان چهره ی استر رو یادش میاد و میگه:
-همین کارو میکنیم!همین امشب!
و ملت هم روحیه ی جنگجویانه ی اورو تحسین میکنن:
=====================
من کلا گند میزنم به سوژه،نه؟ببخشید که خیلی افتضاح شد!گفتم یه مقداری بزنه تو مایه ی هیجان و اینا!سوژه خوبه،و سوژه های فرعی (که همون پیداکردن راه هایی برای کشف کردن رفتارهای اونه که خیلی توخودشه) همون طور که جسی عزیز گفت.)
و جشنی هم که بگیریم رو هم خیلی خوبه!خیلی حال میده!باتشکرات..به امید اینکه اعضا به خاطر هیجانی شدن سوژه همکاری بکنن.
من نمیدونستم از پسرا کی رو وارد داستان کنم!برای همین الیور و لارتن (که همیشه هست)رو وارد کردم!
یه چیزی،من یه جوری نوشته ام که کسی که بعدی رو مینویسه،بتونه کشش بده.
یعنی اول طریقه ی پرت کردن حواس سارا،بعدمراقبت از بچه های دیگه،بعد گراپو و مهم ترینشونم توی خوابگاه پسرا!(البته استر چیزی رو لو نده بهتر نیست؟)دیگه ببخشید من خیلی دخالت کردم!
مرسیو
بای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/12 12:53:57
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�