شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
به تیتر پیام امروز نگاه میکردم. نمایی از اتاقدادلی و خود این مشنگ مسخره در حالی که میخندید شکلات جدید خود را که به شکل علامت شوم مرگخواران ولدمورت بود مستقیم به سمت دوربین گرفته بود. با دیدن این عکس از خنده اشک در چشمانم حلقه زد.
هری مانند هر صبح دیگر بر روی تختش نشسته بود و به صفحه اول روزنامه پیام امروز نگاه میکرد. خبر جدیدی از حمله مرخگوارها یا ظهور علامت شوم ذکر نشده بود. روزنامه را به کناری انداخت و شروع به خوردن آخرین شکلات قورباغه ایش کرد. سپس تصمیم گرفت به تماشای اخبار تلویزیون برود شاید در اخبار دنیای مشنگ ها خبرهایی را بطور غیر مستقیم از دنیای خودش بشنود. اما هنوز چند قدمی را برنداشته بود که صدای خنده دادلی از اتاق مجاور شنیده شد. و این به آن معنا بود که با رفتن به بیرون اتاقش باید تمام حرف هایه مسخره دادلی را نادیدده بگیرد. اما او تحملش را نداشت بنابراین به سمت تختش بازگشت تا بار دیگر در افکارش غرق شود.
اسمشونبر با بی رحمی به نگهبانپناهگاه چشم دوخت..... - نه ... نه منو ببخش! لرد سیاه دستش را به طرف رداینقره ایش برد و تا چند ثانیه بعد صدای نگهبان که از طلسم شکنجه گر زجر می کشید در آشپز خانه ی پناهگاه پیچید......
جالب بود ... تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/13 17:32:15
زخم هری دوباره شروع به سوزش کرد اسمشو نبر دوباره به ذهن او نفوذ کرده بود هری خود را در پناهگاه می دید که مشغول مطالعه ی کتاب جادوی سیاه است. صدای اسنیپ از سمت اشپزخانه شنیده می شد که به نگهبان می گفت می خواهد لرد تاریکی را ببیند. اسنیپ با رداینقره ایخود وارد اتاق شد و با ترس گفت:سرورم من را ببخش نتوانستم گنجینه ی شما را پیدا کنم انگار کسی قبل از من ان زنجیر را برداشته است. صدای فریاد غضب لرد تاریکی همه را در پناهگاه به ترس انداخت.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/13 17:30:12
اسمشو نبرردايي نقره اي رنگ به تن داشت و در آشپزخانه ي پناهگاه قدم بر مي داشت ! ... به سمت نگهبان در آشپزخانه رفت و با زنجيري سر او را نابود كرد ! با خود گفت " اوه ببخش منو " و خنده اي بلند سر داد !
دامبلدور در حالي که رداي سفري مشکيش را به تن داشت با گام هاي بلند در طبقه هفتم هاگوارتز به طرف دفترش مي رفت.به ناودان کله اژدري سنگي که درواقع نگاهبان دفترش بود گفت: ((آبنبات ليمويي))! از پلکان گردان بالا رفت و وارد دفترش شد. قطعه کاغذ پوستيي برداشت و با قلم پر سرخ زيبايي شروع به نوشتن ياد داشتي کرد! سپس رو به فوکس, ققنوس با شکوهش کرد و گفت: منو ببخش که مزاحمت شدم ولي بايد اينو به پناهگاه برسوني! در آشپزخانه ي پناهگاه شعله ي آتشي پديدار شد و ياددشت روي ميز افتاد. خانوم ويزلي آن را برداشت و بلا فاصله دست خط مايل آن را شناخت. به سرعت از آشپزخانه خارج شد و به سمت در رفت و زنجير آن را انداخت و براي بيدار کردن هري به سمت اتاق رون از پله ها بالا رفت تا خبر را به او بدهد. خانوم ويزلي: به هر حال هري دامبلدور نوشته بود که بايد آماده باشي! درضمن اينم نوشته بود که اين قضيه ي مطالعه ي گذشته ي اسمشونبر خيلي مهمه و حکم يک گنجينه رو داره. هري: ممنونم خانوم ويزلي. خانوم ويزلي از اتاق بييرون رفت. هري نگاهي به چهره ي آرام رون کرد که درخواب چيزي مي گفت . بايد او را بيدار مي كرد, اما نگاهش را به ماه نقره اي دوخت.. آن شب بدر کامل بود! به هر حال او آماده بود............
تایید نشد بیشتر از 10 خط هستش!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/10 7:43:42
آخرين باري که مي دونستم و گفتم کسي جدي نگرفت پس از اين به بعد
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2168]مودونوم او نوموگوم[/u
فریاد "اکسپکتو پاترونام" در آشپزخانه طنین انداخت و گوزن نقره ای از نوک چوبدستی بیرون جهید. دیوانه ساز ها به سرعت آنجا را ترک کردند و پاتروناسش بار دیگر نگهبان او شده بود. به چیزی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. باور نداشت توانسته بود آن گنجینه را از دست این موجودات حفظ کند. ردایش را در آورد به دور آن پیچید. دیگر زمان اتلاف وقت نبود. هر چه زودتر باید به پناهگاه باز می گشت. بالاخره حلقه گمشده زنجیر، جواب این معمای گنگ قدیمی را یافته بود.
* ما که قبلاً تائید شدیم و اینا، اشکالی نداره که با کلمات بازی کردیم و اینا دیگه؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
سال 2007 - کتابخانه ی ملی جادوگران پسر کاغذ توی دستش را به سمت نگهبان گرفت و گفت : - ببخشید ، من می خوام به این قسمت برم ، این هم مجوز ورود ! نگهبان با تعجب نگاهی به برگه و سپس به پسر انداخت . پوزخندی زد و کلید نقره ای رنگی را از جیب ردایش بیرون آورد و با آن در پست سرش را باز کرد ، بعد به سمت پسر برگشت و گفت : نمی دونم برای چی می خوای به اونجا بری ، ولی خوب ، چون مجوز داری نمی تونم چیزی بهت بگم ! سالن گنجینه ها رو مستقیم ادامه می دی ، قبل از رسیدن به اون زنجیرها ، همون هائی که روی دیوار آویزون شده ، می پیچی سمت چپ ، اونجا یه تابلو بزرگ هست که روش نوشته : مرکز مطالعه اسمشونبر . همونجاست . پسر با هیجان از در رد شد و به سمت جائی که نگهبان گفته بود حرکت کرد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد...
نیمه شب بود. مطمئن بود در آن ساعت کسی در گریمولد بیدار نیست و بیشتر اعضای محفل آن شب را در پناهگاه به سر میبرند. بنابراین فرصت خوبی برای اجرای نقشه اش بود. ردایش را پوشید.چشمانش را بست و بر روی مقصد متمرکز کرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در آشپزخانه ظاهر شد. فرصت چندانی نداشت. میترسید برای مراقبت از خانه، نگهبان گذاشته باشند. بنابراین سریع شروع به جستجو در اطراف کرد. یکی پس از دیگری قفسه ها را باز کرد. اما بعد از مدتی به جز زنجیر زنگ زده ای که چندان قیمتی بنظر نمیرسید، چیزی عایدش نشد. ماندانگاس فلچر هنوز امید داشت تا بالاخره بتواند گنجینه خاندان بلک تصاحب کند چیزی به مراتب با ارزش تر از جام های نقره ای.
تاييد نشد!...همي باشد که از ايفاي نقش اخراج شوي...همه اين جملات افعال معکوس بود...با تشکر کالين