جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
تالار هافلپاف
در گوشه‌اي در تالار آمبريج و آلبوس دارن توي سرو كله‌ي هم مي‌زنند...
البوس در حاليكه پاش توي چشم آمبريجه فرياد زد:
- بــــــــوقـــــــــي به باباي من تهمت مي‌زني؟! مي‌دم همين مرلين اعدامت كنه!
آمبريج كه دستش در دماغ آلبوسه در جواب او فرياد زد:
- برو بـــــوقــــي پرونده‌ي بابات زير بغل منه! از اون مرلين بـــــوقـــــي‌تر از خودت هيچ كاري برنمياد.
در گوشه‌اي ديگر آراگوگ و دابي در حمام مختلط تالار قرار دارند و صداي رازو نيازشون تا فلك مي‌رسه!
در طرف ديگر تالار ماندي رو مبل به خاطر بلاك شدن خشكش زده! دنيس بغل ماندي نشسته و سعي مي‌كنه تا با جست‌وجوي كتاب‌هايش بتواند وردي پيدا كنه كه ماندي رو از بلاك بودن نجات بده!
در تالار باز شد و مرلين كه چندين كتاب در دست داشت وارد تالار شد...
آلبوس به سرعت به سمتش دويد و با بغض و گفت:
- مرلين بيا اين آمبريج رو اعدام كن! هي به بابام فحش مي‌ده!
مرلين با خونسردي به البوس نگاه كرد و سپس با سرش اشاره‌اي به ماندي كرد و گفت:
- فعلآ هر چي بدبختي مي‌كشيم از باباي جناب عاليه! وقت ندارم آلبوس چند ساعت ديگه با كراوچ كلاس دارم هنوز تكليفشو ننوشتم!
مرلين به سمت خوابگاه رفت و كتاب‌ها را روي تختش ريخت و وسايلش رو براي نوشتن تكاليف پروفسور كراوچ آماده كرد...
البوس با دلخوري وارد خوابگاه شد و گفت:
- چه جوري با اين وقت كم مي خواي تكليفتو بنويسي؟!
مرلين چشمانش برقي زد و گفت:
- كاري نداره عزيزم! با كپي رايت! به من مي‌گن داني كپي رايت! نه ببخشيد مرلين كپي رايت!
و كتاب اول كه به اسم پيوند گرگينه با انسان نوشته‌ي جكي جيسترز بود رو باز كرد و در كتاب به جست‌وجوي مطلبي پرداخت كه بدرد تكليفش بخورد...
بعد از مدتي به نظرش چيزي كه مد نظرش بود رو پيدا كرد و شروع به نوشتن كرد:
بسم المرلين
انسان پيچيده‌ترينِ موجودات است. انسان داراي روحي پاك در بدو تولد است، انسان داراي عقل، انديشه، وجدان و خيلي ويژگي‌هاي ديگه است.
در حاليكه گرگينه در بدو تولد داراي روحي ناخالص است. گرگينه انساني است كه داراي ژن لیکونتراپ است و كم كم خُلق و خويي مانند گرگ پيدا مي‌كنند سپس تبديل به گرگ خواهند شد، اين افراد نمي‌توانند مانند افراد معمولي در جامعه زندگي كنند و داراي زندگي سخت و دشواري هستند.
مرلين كتاب رو گوشه اي گذاشت و سراغ كتابي با عنوان تجربيات من در بين غولان نوشته‌ي پروفسور گراوپ () رفت و دوباره به جست‌و‌جو ‌پرداخت و پس از مدتي باز هم شروع به نوشتن كرد...
غول واژه‌اي يوناني و به معناي بزرگ و بد قواره است ! غولان موجوداتي وحشي و درنده‌خويند! به ندرت پيش مي‌ايد كه حتي با يكديگر هم دعوا نكنند. غولان بالغ قدي به اندازه‌ي 7 الي 8 دارند. غولان تفاوت عمده‌اي با انسان‌ها دارند. يكي از عمده‌ترين تفاوت‌هاي آنها عقل و شعورشان است كه خيلي خيلي كوچك و كم است.
غولان به خاطر بزرگي و كريه منظر و وحشي بودنشان بيرون از جامعه‌ي جادوگري زندگي مي‌كنند. جنگ طلب هستند و كم كم به دليل جنگ‌هاي داخلي نسلشان در حال انقراض است.
مرلين زير لب غري اين چنين زد:
- واسه تكليف اوليه بسه ديگه! اي بابا دومي رو چي كار كنم؟! كتاب كه ديگه ندارم!
به اطرافش نگاه كرد و ياد دنيس افتاد! دنيس هميشه تكاليفش كامل بود...
با فرياد دنيس رو صدا زد:
- دنـــــــــــيــــــــس! دنيس!‌دنيس ! دنـــــــــيــــــــــــس!
دنيس با عجله به خوابگاه اومد و نگاهي به مرلين كرد و گفت:
- بـــــــــــوقــــــــــــي چه مرگته؟! ترسيدم! گفتم اين يكي خرمـ.... نه چيزه ناظرم نابود شد! سوزنت گير كرده بچه!
مرلين با لبخندي ژوكوند به دنيس نگاه كرد و با مظلوميت تمام به دنيس گفت:
- ببخشيد خب... دنيس تكليف مراقبتت رو ميدي؟!
دنيس نگاهي مشكوك به كاغذ پوستي و قلم مرلين كرد و گفت:
- مي‌خواي چي كار؟! مي‌خواي كپي كني؟ من خودم از كتاب ... (به خاطر تبليغ اين اسم كتاب حذف شد!) كپ زدم!
مرلين: اشكالي نداره من يه قسمت‌هايش رو مي‌خوام!
دنيس تكليفش رو از وسايل خوابگاهش پيدا كرد و به مرلين داد و گفت:
- زود باش الان كلاس شروع ميشه!
مرلين: مرسي الان تموم ميشه!
و نگاهي به نوشته كرد و تصميم گرفت تيكه از تكليف را با تغيير بنويسد كه تابلو نشه و شروع به نوشتن كرد:
«تكليف 2»
از مردمان دريايي خواسته شد كه در گروه آدميزادگان قرار گيرند ولي خود مردم دريايي طبق خواست خودشان به گروه جانوران رفتند.
آكرومانيتولا و مانتيكور داراي قدرت تكلم قوي‌اي اند اما اگر انسان يا حيواني به انها نزديك شود بي درنگ او را مي درند و مي بلعند، پس به دليل درنده خويي نمي‌توانند در گروه آدميزادگان قرار گيرند.
ارواح نيز با اصرار در اين مورد كه آنها مرده‌اند و جزء زندگان قرار نمي‌گيرند وجود خود را در گروه آدميزادگان بي‌معنا دانستند پس خود به خود ارواح نيز در اين گروه قرار نگرفتند.
گرگينه‌ها نيز به دليل اينكه داراي نيمه‌اي انساني و نيمه‌اي غير انساني بودند در بين گروه آدميزادگان و جانوران سرگردان بودند تا بالاخره در گروه جانوران جاي گرفتند.
سانتور‌ها به دليل اينكه قرار گرفتن در گروه آدميزادگان را توهين مي‌دانستند درخواست كردند تا از اين گروه به جانوران منتقل شوند.
دنيس از تالار فرياد زد:
- مرلين دير شد بيا بريم ول كن اون تكليفو هر چي نوشتي بسه. آلبوس بيا ديگه! چقدر ردا پوشيدنت طول كشيد!
مرلين در جواب دنيس با فرياد گفت:
- تموم شد دارم ميام.
تكليفش را جلوي چشمانش گرفت و زير لبي به خودش گفت:
- دستت درست! عمرآ نمي‌فهمه همش كپيه! به اين مي‌گن يه كپي رايت بي‌نقص!
نگاهي به اطراف كرد و با ناباوري ديد آلبوس كنار او ايستاده و از روي نوشته‌هاي دنيس مي‌نويسد!
مرلين: البوس داري چي كار مي‌كني؟!
آلبوس بدون اينكه سرش را به طرف مرلين بگيرد در حاليكه به كپي كردن ادامه مي‌داد گفت:
- دارم تكليف كراوچ مي‌نويسم! آهان تموم شد! خب ببين خوبه يا نه!
مرلين با عجله تكليف او را گرفت و متوجه شد كه آلبوس همه‌ي نوشته‌هاي دنيس رو بدون كم و زياد زدن يك واو نوشته! اصلآ توي كپي كردن استعداد نداشت!
مرلين به آلبوس با تعجب نگاه كرد و گفت:
- آلبوس بـــوقــــي اين كه كامل مثل نوشته‌هاي دنيسه! كراوچ مي‌فهمه خفتت مي‌كنه!
آلبوس در حاليكه در آستانه‌ي گريه كردن بود گفت:
- حالا چي كار كنم؟!
دنيس از تالار دوباره فرياد زد:
- ديــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر شـــــــــــــــــــــــــــد!
مرلين با عجله گفت:
- حالا بيا بريم شايد گير نداد؛دير شد!
مرلين وسايلش مورد نيازش را همراه با تكليف خودش و دنيس برداشت و همراه با آلبوس به سمت تالار دويد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/11/9 0:26:03
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/11/9 0:45:31
ویرایش شده توسط مرلين مك كينن در 1386/11/9 2:14:03
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 8 بهمن 1386 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور بارتی
منم 3 تا تکلیف رو با هم ترکیب کردم و یک عنصر به اسم بی ناموسی رو هم بهش اضافه کردم. البته مقدارش کمه
----------------------------------------------------------------------------
ساعت 2 شب, کتابخانه ی هاگوارتز

-آلاهومورا
در کتابخانه باز شد و دو نفر زیر شنل نامرئی وارد کتابخانه شدند. یک دختر و یک پسر
آلبوس در حالی که سعی می کرد خودش را به رز بچسباند گفت:
-خب الان کجا باید بریم؟
-دیگه بیا منو بخور آل. یکم برو اونورتر. چرا چسبیدی به من؟
آلبوس دستش را دور گردن رز انداخت.
-خب به کی بچسبم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
-دستتو بکش بوقی. هی هیچی نمیگم پر رو میشه.
آلبوس دستش را از روی گردن رز با این حالت برداشت و زیر لب شروع کرد به بدوبیراه گفتن.
-هوگو جونت هر غلطی که خواست با خواهر من می کنه اونوقت نوبت من که میشه...
-چیزی داری میگی؟
-من؟! نه, هیچی یک ساعته اینجاییم. کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها کجاست؟
-آهان, اومده بودیم دنبال کتاب. حواسمو پرت کردی. دنبالم بیا.
آلبوس پشت سر رز شروع به حرکت کرد. هر لحظه ممکن بود آلبوس از خوشحالی بال در آورد. او پشت سر رز بود و می توانست بدون اینکه رز بفهمد بدن او را دید بزند.کار مورد علاقه آل
ذهن آلبوس:
عجب موهایی. مثل پری میمونه. کاش یکمشو میچید میداد به من ...کمی پایین تر...ایول رز. عجب گردن باریک و خوشکلی داری. یادم باشه هر وقت خواستیم کنیم از گردنت شروع کنم...قربون خودت و کمرت برم. سری بعد که رفتی حموم خواستی کیسه بکشی بگو بیام کمکت ...پایین تر..جوووووون...

-رسیدیم...آل با توام. اوهووووی
آلبوس که تازه از آن حالت رویایی بیرون آمده بود با چهره ای خمار سرش را بلند کرد و به چشمای رز نگاه کرد.
ذهن آلبوس دوباره فعال شد:
چه چشایی...ووووی عجب مژه هایی...

-آلبـــــــــــــــوس
-ها؟ها؟ چی شده؟
رز که چیزی نمانده بود منفجر شود با بدترین حالت ممکن به آلبوس نگاه کرد در حالی که شدیدا می کوشید از فریاد کشیدن اجتناب کند گفت:
-حواست کجاست؟ چشات یهو زوم میشه ها.بیا اینم کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها.
آلبوس کتاب را از دست رز گرفت ( هنگام گرفتن کتاب سعی کرد دستش بیشترین تماس را با دست رز داشته باشد)
-ممنون رز, بریم روی میز اونجا تکلیف پروفسور بارتی رو بنویسیم.جدا اين مرتيکه عقده اي هست ها ، با اين تکليف دادنش. هفت خوان مرلین رو باید رد کنیم.

یک ساعت بعد

آلبوس دستی به پیشانیش کشید و با صدایی که خستگی و فلاکت از آن می بارید رو به رز کرد.
- تموم شد. یک چِکش کن اشکالی داره بهم بگو.
رز که پنچ دقیقه ای تکلیفش را انجام داده بود و پنجاه و پنج دقیقه ی باقیمانده با این حالت به آلبوس نگاه می کرد با بدخلقی گفت:
-حوصله ندارم. بخون ببینم چی نوشتی.
-طبق صحبت های گروگن استامب وزیر اسبق سحر و جادو "آدميزاد موجودي است كه هوشمندي لازم براي درك قوانين را دارا باشد." از نمايندگان غول هاي غارنشين بدون حضور اجنه مصاحبه به عمل آوردند و به اين نتيجه رسيدند كه آنها توانايي درك هيچ سخني را ندارند. بنابرلين غول هاي غارنشين به رغم نحوه ي راه رفتن خود بر روي دو پا در گروه "جانوران" قرار گرفتند. براي اولين بار از طريق مترجمين از مردم درياي دعوت شد كه در گروه "آدميزادگان" قرار بگيرند. اما بعد از مدتي آنها بنا به درخواستشان به گروه "جانوران" منتقل شدند. پريان، اجنه ي كوتوله و جن هاي خاكي را به رغم ظاهر انسان نمايشان با قاطعيت در گروه "جانوران" قرار دادن. زيرا دركي نداشتند.
اشباح اصرار داشتند كه جاي گرفتن آن ها در گروه "آدميزادگان" بي معناست چون آنها ديگر زنده به شمار نمي رفتند و آنها در "بخش ارواح" قرار گرفتند.
سانتور ها حاضر نشدند در گروه "آدميزادگان" قرار بگيرند و درخواست كردند در گروه "جانوزان" باقي بمانند. يك سال بعد مردم درياي هم خواستار همين امر شدند. در اين ميان گرگينه ها سال ها بين اين دو گروه سرگردان بودند و بالاخره در "جانوارن" قرار گرفتند. آكرومانيتولا و مانتيكور داراي قدرت تكلم هوشمندانه اند اما اگر انساني به انها نزديك شود بي درنگ او را مي درند و مي بلعند. ابوالهول تنها با طرح معما سخن ميگويد و اگر جواب نادرست بگويي وحشي ميشود.

خب چطور بود؟ رز...رز...این که خوابش برد. مگه تکلیفم چش بود؟ به این جذابی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/8 23:52:40
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/9 0:02:43
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/9 0:22:24
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/9 0:23:21
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/9 0:38:43
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم كلاس مراقبت از موجودات جادويي



- ... توليد مثل ... توليد مثل موضوع اين جلسه ي درس مراقبت از موجودات جاوييه !

پرسي و ماندي كه از خوشحالي تعجب كرده بودند نگاهي به هم كردند و با هماهنگي فراوان رو به پروفسور كراوچ كردند و پرسيدند :
- توليد مثل ؟تصویر تغییر اندازه داده شده
- آره ... فكر كنم موضوع جالبي باشه . اين جلسه توليد مثل رو در باب ; ايرامپنت , باسيليسك , گرگينه و ماهگوساله به صورت خلاصه بيان مي كنيم ...
- اوهُـــــــــــــــــو ... ما رو بگو فكر كرديم كه در مورد جادوگرا هم توضيح مي ده ...
- بله آقاي ويزلي ... داشتم مي گفتم . و در باب جادوگران و ساحران (انسانها) به صورت تقريبا كامل توضيح مي دم .

پرسي و ماندي كه ته كلا نشسته بودند هر دو خوشحال تر از قبل شدند و مشغول شادي شدند كه پروفسور كراوچ فرياد زد :
- ساكِـــــــــــــــــــــــــت !

آن دو ساكت شدند و به درس گوش سپاردند , تا متوجه حرفهاي جالب پروفسور بشوند .

خب بچه ها ...ايرامپينت موجود جالبيه , بزرگ و خاكستري و در آفريقا زندگي مي كنه و قدرت زيادي داره و حالا توضيحش رو تو كتاب بخونين ... تعداد ايپرامپينت ها به خاطر جفت گيريشون بسيار كم شده زياد اين جانوران از جنس نر در فصل جفت گيري يكديگر را منفجر مي كنند , آنها براي اينكه هر كدام جفت بهتري براي خود پيدا كنند با هم مبارزه مي كنند و با شاخهايشان به هم مي زنند و در نتيجه مايع مرگباري خارج شده و آن دو را منفجر مي كند ...

در همين حين صداي گريه ي چند دختر از گوشه و كنار كلاس به گوش رسيد كه پروفسور هيچ اهميتي به آنها نداد و به درس ادامه داد .

... گرگينه ها هم روش توليد نثلشون مثل انسانهاست و بيشتر اين توليد مثل ها هنگامي انجام مي شود كه آنها به صورت انسان هستند و در هنگامي كه به شكل گرگ در مي آيند آنقدر به فكر خون ريزي هستند كه وقتي براي اينكار نمي يابند ... ماهگوساله موجودي خجالتي ست و در بيشتر مواقع در لانه اش به سر مي برد و فقط در هنگام قرص كامل ماه لانه را ترك مي گويد . بدنش صاف و به رنگ خاكستري روشن است و چشمهاي گرد و برجسته وپاهاي درازي دارد با پنجه هاي پهن .
اين موجود در مناطق دور افتاده در زير نور مهتاب رقصي بر روي دو پاي عقبي خود اجرا مي كند كه بسيار پيچيده است و اين رقص براي جذب جنس مخالف و آغاز جفت گيري انجام مي شود .


پروفسور رو به كلاس كرد و متوجه شد كه آنها خيلي خسته شده اند , پس با شادماني گفت :
- حالا نوبت ... چيه ؟

يكسري از دانش آموزان كه از حركت او تعجب كرده بودند به هم نگاه مي كردند و همه در تعجب بودند كه صدايي از ته كلاس شنيده شد :
- بي ناموسي ...
- چي ؟
- آها ... ببخشيد ... منظورم توليد مثل جادوگر و ساحره بود .
- بلـــــــــه , درسته . ممنون دانگ عزيز . راستي يادت باشه امشب بياي پيشم كه بايد در مورد امروز يكمي صحبت كنيم . فكر كنم شما در اين مبحث استاد باشيد و شايد لازم شد كه از اطلاعات شما بهره جوييم .
- ممنون پروفسورتصویر تغییر اندازه داده شده

پروفسور كراوچ شروع كرد به قدم زدن در كلاس و نگاه كردن به دانش آموزان , گويا دنبال چيزي مي گشت يا در جستجوي چيزي بود كه ناگهان ايستاد و گفت :
- آقاي ويزلي و دوشيزه گابريل لطفا برين دم تخته .

آن دو از جايشان بلند شدند و با ترس به سمت تخته رفتند , لحظاتي گذشت و پورفسور كراوچ هم پيش آنها رفت و گفت :
- خب حالا مي خوام به صورت عملي اين مبحث يعني توليد مثل جادوگر و ساحره (انسانها) رو آموزش بدم ...

كه در كلاس باز و ايگور از پشت اون نمايان و به او اشاره كرد ...
- بببخشيد بچه ها , الان ميام .
- عجب خروس بي محليه ...
- اِوا پرسي اين چه حرفيه . جدا تو مي خواستي من رو ... ؟
- بچه ها ساكت ...

- چي شده ؟ كاري داشتين جناب مدير ؟
- مي خواستم بگم كه همين الان يه نامه از طرف وزارتخونه اومده برات بايد سريع الان بري او ...
- نِـــــــــــــــــــــــــــه , نمي شه . من الان وسط تدريس مبحث مهميم .
- اين دستور وزارتخونه اس . اگه نري ممكنه بيان اينجا و اخراجت كنن .
- خب باشه . شما برين منم الان تكليف رو مي گم و ميام .

ايگور رويش را برگرداند و از كلاس دور شد , بارتي هم سريعا در رو بست و به سمت تخته رفت و گفت :
- بچه ها ... از همتون معذرت مي خوام . يه كاري پيش اومده بايد سريعا برم ... (اشاره اي به تخته كرد و ...) تكاليف رو براي هفته ي بعد كامل انجام بدين و هفته بعد سعي مي كنم اين مبحث رو به پايان برسونم اگه وقت اضافه آوردم .

موجهاي نارضايتي دانش آموزان از وضع پيشامد شده در كلاس طنين انداخت وپروفسور كراوچ وسايل خود را جمع كرد و براي بار ديگر به تخته كه تكاليف را با جادو روي آن نوشته بود نگاهي كرد و از كلاس خارج شد ...


تكاليف :

اصلي :
1- خاطره ي يك روز خود را با يك موجود جادويي بنويسيد كه منجر به جفت گيري شد و اقدام براي توليد مثل كرد(قسمت آخر الزامي نيست)
30 امتياز !

كمكي :
1- موجودي را از ذهن خود بسازيد و بر اساس طبقه بندي وزارت سحر و جادو آن را طبقه بندي كنيد و در مورد آن حداقل 5 خط توضيح دهيد و البته حداقل هم 3 خط در مورد نحوه ي جفت گيري و توليد مثل آن توضيح دهيد (هر چه بيشتر بهتر)
25 امتياز !


توضيحات :

1- دو تكليف بايد جدا از هم باشند و ادغام آنها موجب امتياز گرفتم يك قسمت مي شود .
2- اگر تكليف كمكي را در رول توضيح دهيد تا سقف 35 امتياز , امتياز مي دهيم .
3- انجام هر كدام از تكاليف موردي ندارد و شما مي توانيد فقط تكليف كمكي را انجام دهيد (كه اگر در رول انجام دهيد تا سقف 35 امتياز , امتياز مي گيريد .
4- اگر هر دو تكليف را جدا زا هم انجام داديد تا سقف 55 امتياز , امتياز مي گيريد و اگر قسمت اول را با رول و قسمت دوم را هم در رول انجام داديد تا سقف 65 امتياز , امتياز مي گيريد .
5- و ...


*دوستان و دانش آموزاني كه مايلند دوباره پست بزنند مي توانند تا دوشنبه ي همين هفته ساعت 24 پست بزنند , نفدها سه شنبه زده مي شود*



ويرايش :
تمامي نقدها آماده است ... ولي بدليل حرفي كه بالا زدم فعلا نمي زنم ... دانش آموزان سعي كنند تا فردا بفرستند كه من سه شنبه نقدهاي همه رو بفرستم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 07:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دستانش به لرزش افتاده بود؛ کمرش خميده شده بود، پاهایش ديگر قدرت حرکت کردن را نداشت. از روزهای زندگی اش سیر شده بود، قدرت اندیشیدن را ديگر نداشت. پریشان و غمگین به نظر مي‌رسيد. تنهایی در قلبش خانه کرده بود. دریاچه ی امیدش بی آب شده بود. هیچ انگیزه ای برای زنده ماندن در خود نمی دید. گل سرخ آرزو هایش پرپر شده بود...
با قدم‌هاي سست به سمت تخت خود رفت. به تکالیف روی هم انباشته شده اش نگاهي کرد، هیچ کدام را انجام نداده بود. با بی‌حوصلگی نگاهي به عنوان تکالیف مراقبت از موجودات جادویی را نگاه کرد:

براي هفته ي بعد يك رول بنويسين و در اون يك تعريف براي گروه آدميزادگان بياوريد و گروههاي ديگر را از آن جدا كرده و مشكلاتي كه دارد را نيز بگوييد (تعريفي كه برداك مالدون كرد مورد قبول نيست)

چشمانش برقی زد، در ذهنش نور كمي روشن شد و اميد‌وار به انجام تكليف شد؛ بار دیگر عنوان تکلیف را خواند. انرژي‌اي گرفت و اندک تفاوتش را با موجودات دیگر به یاد آورد. نــــــه! این تفاوت اندک نبود بلكه بسیار بود. قلم پرش را در دست گرفت و عنواني بدين صورت را بالاي صحفه نوشت:
«انسان»
و شروع به نوشتن كرد:
در کتاب ها نوشته اند که تفاوت عمده ی انسان با سایر موجودات در برخوداری از قدرت اندیشه و تدبیر است. انسان با نیروی اندیشه مشكلات را پشت سر مي‌گذارد. پرده‌هاي ناشناخته را از پس هم کنار می زند!
ولي به نظر من مهم‌ترین فرق انسان با سایر موجودات در برخوداری از نیروهایی چون شجاعت، تفکر و اندیشه، خلاقیت، تلاش، اراده و برخوداری از نیروی عظیمی چون دوست داشتن است.
كمي مكث كرد تا به ادامه‌ي نوشته‌ي خود فكر كند. بعد دقيقه‌اي دوباره شروع به نوشت كرد:
در بعضی نوشته‌ها آمده است که کمک به هم نوع در موارد اضطراری از ویژگی های مهم انسان است. انسان ها برای رفاه هم نوعان خود دست به کار های خارق‌العاده می زنند! آنها با اختراع ابزارها و وسایل گوناگون آسایش و آرامش را برای دیگران به ارمغان می آورند! با استفاده از تکنولوژی برتر به فکر این هستند که بتوانند امکان زندگی کردن در کرات دیگر را برای هم نوعانشان فراهم آوردند! انسان ها چه بزرگ و چه کوچک در هر حال به فکر بهبود زندگی خود و دیگرانند!
سانتورها با آسمان شب و ماه وستارگان در ارتباطند اما هرگز به این فکر نیفتادند که می توان در آنجا به جستجوی حیات مشغول شد. گرگینه ها هرگز نمی توانند در گروه ادمیزادگان بمانند زیرا هیچ انسانی این چنین صفات بد را به دیگران منتقل نمی کند، مگر اینکه قسی القلب باشد. غول های غارنشین بیشتر عمر خود را در جنگ و ستیز بی رحمانه سپری می کنند. این گونه رفتارها با رفتار های انسان های سال های آغازين بشری هم خوانی دارد زیرا آنها نیز بر سر غذا و مسکن با یکدیگر می جنگیدند ولي آنها با عقل و انديشه و غول ها بی‌عقل وانديشه! به راحتي قابل اثبات است كه غول ها يكي از کندذهن‌ترین موجودات هستند، هر چند اثبات شده است!
ناگهان به یادآورد که باید تکلیفش را بر اساس نظرات گروگن استامپ می نوشت. با اضطراب کتابش را باز کرد و صفحات را ورق زد، نظرات استامپ را يافت و با تعجب فراوان ديد كه نظرات استامپ با نظرات او کاملا هم خوانی داشت!
دوباره نگاهي به عنوان تكليف كرد و متوجه‌ي نوشته‌ي زير شد:
گروههاي ديگر را از آن جدا كرده و مشكلاتي كه دارد را نيز بگوييد.
اينجاي تكليف را فراموش كرده بود! به محیط اطرافش نگاهی انداخت تا بلکه بتواند با استفاده از آن چیزی را الهام گیرد و بنویسد. ولی آسمان تاریک و بی نور بود و در محيط اطرافش چیزی برای الهام گرفتن وجود نداشت. مجبور شد به ذهن نيمه هشيار خودش رجوع كند و چيز‌هايي را بنويسد:
باید اعتراف کرد که انسان با همه‌ی اين توانمندی‌ها و معجزاتی که روز به روز گسترده‌تر می شود معایبی را هم دارد. با کمی دقت در محیط پیرامون متوجه می شویم که این طبیعتی نیست که در آغاز به ما هدیه شده است! انسانی که این همه حسن دارد ولي در قبال طبیعت با كارهايي مانند قطع کردن درختان كه باعث نابودي آشیان سارها و کلاغ‌ها مي‌شود يا با آلوده کردن آب ، كه باعث مي‌شود شیره‌ی حیات به رگ های گیاهان نرسد و ... بی‌توجهی می‌کند.
انسانی که کمر به قتل جانوران می بندد و فراموش مي‌كند حتی حقیر ترین موجودات هم قلبی بزرگ دارند. انسانی که لذت دیدن آسمان آبی و تفرج در دل ستاره‌ها را با لذت دیدن آسمانی سیاه و کدر و ظلمانی عوض کرده است. انسانی که احساس بوییدن گل یاس و سوسن و شبنم و بنفشه و سرخ را با احساس بوییدن بوی دودهای کارخانه‌ها و ماشین‌های مشنگی عوض کرده است. انسانی که به مدح بلبل و آواز چکاوک بی تفاوت است. انسانی که لذت بوییدن گل و لذت دیدن ستاره و لذت نوازش گلبرگ را با زندگی کردن در قصرهای مجلل و عیش و نوش عوض کرده است. انسای که سوار شدن بر بهترین مرکب‌ها یعنی اسب و شتر را با لذت سوار شدن وسايل بي‌جاني از كارخانه‌هايي مانند بنز و نيسان و فِراري عوض کرده ا انسانی که خود را قدرت برتر می‌داند برای جواب دادن به این سوال ها در سردرگمی فرو می رود.
نفس عميقي كشيد و به سراغ تكليف اصلي دو رفت:
همون طور که گفتم سانتورها با اینکه از قدرت هوش و قدرت و فکر برخودارند ولی صرفآ ما انسان رو به خاطر داشتن این ها نمی شناسیم. آنچه که انسان رو از سایرین متفاوت نشان مي‌دهد تلاش، خلاقیت، نوع دوستی و ... اوست. انسان‌ها هر اندازه که بد هم باشند به فکر سایر موجودات و گیاهان و جانوران نیز هستند. در حالی که ما دیدیم که سانتورها اصلا حاضر نبودند به یک انسان کمک کنند. مردم دریایی هم با اینکه قدرت تکلم دارند همانند سانتورها آنچنان که باید و شاید نمی تونند در روند زندگی خودشون و دیگران تغییری ایجاد کنند.
قلمش را روي پاهايش گذاشت و نگاهي به تكاليف نوشته شده‌اش كرد. باورش نمي‌شد كه توانسته تكاليفش را انجام دهد! قوت قلب قوي‌اي گرفت و به سراغ تكليف فرعي رفت:
غول‌های غارنشین و موجودات ديگر مهم‌ترین ویژگی انسانها يعني قدرت تجزيه و تحليل را ندارند. به همين دليل در گروه جانوران هستند!
در مورد دوم درسته كه قدرت تكلم قوي جزء ويژگي‌هاي خاص انسان‌ها است ولي برجسته‌ترين ويژگي انسان نيست. انسان همان طور كه در تكاليف خودم توضيح دادم توانايي‌هاي بسيار زيادي دارد و فقط قدرت تكلم يكي از توانايي‌هاي او است آكرومانتيلا و مانتيكور داراي فقط يه ويژگي انسانند پس نمي‌توان آن را جزء گروه ديگري محسوب كرد!
خميازه‌اي كشيد و به تكاليف خود نگاهي كرد و با خوشحالي وسايلش را جمع كرد و روي تخت خود با تعجب كه چگونه تكاليف خود را انجام داده است به خواب رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1386 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
1- براي هفته ي بعد يك رول بنويسين و در اون يك تعريف براي گروه آدميزادگان بياوريد و گروههاي ديگر را از آن جدا كرده و مشكلاتي كه دارد را نيز بگوييد (تعريفي كه برداك مالدون كرد مورد قبول نيست)
25 امتياز !
2- آيا سانتورها در گروه آدميزادگان ماندند ؟ چرا ؟ مردم درياي چه ؟ اشباح چه ؟
5 امتياز !
1- چرا غول هاي غارنشين در گروه جانوران قرار گرفتند ؟ آكرومانتيلا و مانتيكور چرا در اين گروه قرار گرفتند با اينكه قدرت تكلم بسيار قوي اي داشتند ؟
15 امتياز !


اين سه تا با هم!
---------------

- اريكا! ميشه بري كتابخونه و كتاب "جانور چيست؟" رو برا من امانت بگيري؟
اريكا در حالي كه دست اِما رو گرفته بود و داشت از حفره ي تالار خارج ميشد، براي لحظه اي برگشت و گفت:
- چرا خودت اينكارو نميكني؟ من امروز خيلي سرم شلوغه. به بچه ها قول دادم بريم...
اما باقي حرفش با بسته شدن حفره، هرگز به گوش دنيس نرسيد!
دنيس لگدي به ميز روبروش زد و رو به آلبوس سوروس پاتر كه كنار او نشسته بود و همانند يك انسان تسترال خون (ورژن جديد خرخون!) سرش در كتاب تغيير شكل گم شده بود، با لحن بدي گفت:
- آي كلاس اولي! هووو مگه كري؟ بچه عله! عله ي كوچك!
ولي آلبوس چنان در كتاب فرو رفته بود كه كر شده بود! دنيس خمي به ابرو آورد و بي خبر يكي خوابوند زير گوش آلبوس، و آلبوس نگون بخت كه با حالت شل و وِلي روي مبل راحتي نشسته بود؛ به آنسوي تالار پرتاب شد و بعد از اصابت به شومينه، بي هوش به زمين افتاد!
دنيس وحشتزده به آلبوس ِ شپلخ شده نگريست و بعد وحشتزده فرياد زد:
- واااااااااي بچه عله رو كشتم! واااااااي عله ميتونه تمام تالارهاي خصوصي رو ببينه! واااااااي الان بلاكم ميكنه!
دنيس فرياد كشان از تالار گريخت و در مرلين گاه زير زمين ِ هاگوارتز، به مرلين پناه برد!

در مرلين گاه

لودو روبروي آينه ايستاده و به طرز وحشتناك و بي ادبانه اي در حال فين كردن دماغ مبارك بود و دنيس هم درمانده كنار او ايستاده بود و نگاهش ميكرد!
- لودو من بچه عله رو كشتم!
- فييييييييييييييييخ آخخخخخخخخخ تــــــــُـــــــف! عله كيه ديگه؟
- بابا هري پاتر اعظمو ميگم! همون كه كابل سرور دستشه!
- آهاااا...فيييييييييييييييييييييين! اوووووووووووووق! خب پسر ِعله كيه ديگه؟
- بابا آلبوس كوچولوي خودمونو ميگم ديگه! پسره لوسه عله!
- خب آلبوس چي؟ فرررررررررررت!
- آه... الهي بي دماغ و پوز و فك و انگشت شي! بسه ديگه هيچي نميگم بهش اينم ول كن نيس! چقد هم سبز و لزجه!

سرسراي بزرگ

ماندانگاس روي نيمكت چمبره زده و به وحشيانه ترين شكل ممكن در حال خوردن است! دنيس هم كنار او نشسته و نگاش ميكنه!
- دانگاس من آلبوسو كشتم!
- ايول! خوشم اومد ازت! خوشم مياد اين عله رو كوچيك كني!
- باب بلاكم ميكنه!
- مهم نيس! بدترشو سرش ميارم!
- دانگولي! تو دزد شرافتمندي هستي! لطف كن برو كتابخونه و كتاب "جانور چيست؟" رو برام بگير.
- برا چي؟
- بابا تكليف پروفسور كراچه!
- من ديروز سه تا كتاب ممنوعه دزديدم از اونجا، عمرا ديگه پامو نميزارم اون تو! خودت چرا نميري؟
- بابا من از اين زنه.... آخه خيلي گير ميده... ميدوني يه جوريه!
- چجوري؟ آره خيلي بوق اخلاقه!
- نه... خيلي به من گير ميده! از اون گير ها نه! از اون گير هاي ديگه!
- انقد فك نزن بزا غذامو بخورم!
- از اون موقع داشتي چه بوقي ميخوردي؟

كتابخانه هاگوارتز

دنيس در حاليكه خيس عرق است چهار دست و پا روي زمين، به سمت قسمت جانور شناسي كتابخانه ميره! نبضش تند تند ميزنه و تعداد تنفس هاش زياد شده. همانند كودكي هراسان كه دسشويي داره، تند تند رو زمين جلو ميره كه...
- وااااي... ببين كي اينجاس! سلام عزيــــــــــــــــزم!
دنيس يه لحظه خشكش ميزنه و بعد به آهستگي سرشو ميگيره بالا و پروفسور مادام پينس، مسئول كتابخانه رو ميبينه كه به اين حالت داره نگاش ميكنه!
- سلام مادام...
- او نه! منو "ايرما" صدا كن!
دنيس در حالي كه به سرعت از رو زمين بلند ميشه و اطرافشو نگا ميكنه تا كسي اون اطراف نباشه، لبخند خشكي به مادام پينس ميزنه و سعي ميكنه از كنارش رد بشه!
- حالا كجا با اين عجله؟ مگه قول ندادي زود زود بياي پيشم شيطون؟
- هاااا؟ چيزه! الان من يه تكليف بايد انجام بدم. اومدم اينجا كتاب قرض بگيرم!
- اوووو... چقد درس! بسه ديگه. يكم هم فكر خودمون باش!
-تصویر تغییر اندازه داده شده
دنيس در حاليكه هراسان دور و اطرافشو نگا ميكنه، دوباره سعي ميكنه از كنار مادام پينس رد بشه!
- اي بابا! مگه من ميزارم بري؟ مگه قرار نبود ديشب با هم بريم هاگزميد؟ گفتي برام انگشتر خريدي!
دنيس وحشتزده ميگه:
- من اين حرفو نزدم!
مادام پينس، با اون اخلاق گند ِ مشهورش، نخودي ميخنده و ميگه:
- خيله خب بابا! من گفتم! حالا چي ميخوري برات بيارم؟
دنيس مياد دو دستي بزنه تو سرش، كه يه فكري به ذهنش ميرسه و چابلوسانه ميگه:
- اييييم! ايرما جون من الان بدجور هوس گوشت تازه هيپوگريف، اونم با دست پخت عزيز دلم كردم! ميتوني برام درس كني؟
مادام پينس يهو وا ميره، بعد خيلي سريع خودش جمع و جور ميكنه و ميگه:
- بسيار خب! پس همينجا باش تا ببينم چيكار ميتونم بكنم!
بعد از كنار دنيس رد ميشه و گونه او را ميبوسه!
دنيس در حالي كه با تنفر لپشو پاك ميكنه، به سرعت بين كتابا دنبال كتاب مورد نظرش ميگرده! خيلي زود پيداش ميكنه و در حالي كه كاغذ پوستيشو از تو جيبش در مياره، شروع به نوشتن ميكند.
گروگن استامب، در بدو انتصاب خود در مقام وزير سحر وجادو اعلام كرد "آدميزاد موجودي است كه هوشمندي لازم براي درك قوانين را دارا باشد." از نمايندگان غول هاي غارنشين بدون حضور اجنه مصاحبه به عمل آوردند و به اين نتيجه رسيدند كه آنها توانايي درك هيچ سخني را ندارند. بنابرلين غول هاي غارنشين به رغم نحوه ي راه رفتن خود بر روي دو پا در گروه "جانوران" قرار گرفتند. براي اولين بار از طريق مترجمين از مردم درياي دعوت شد كه در گروه "آدميزادگان" قرار بگيرند. اما بعد از مدتي آنها بنا به درخواستشان به گروه "جانوران" منتقل شدند. اشباح اصرار داشتند كه جاي گرفتن آن ها در گروه "آدميزادگان" بي معناست چون آنها ديگر زنده به شمار نمي رفتند و آنها در "بخش ارواح" قرار گرفتند. پريان، اجنه ي كوتوله و جن هاي خاكي را به رغم ظاهر انسان نمايشان با قاطعيت در گروه "جانوران" قرار دادن. زيرا دركي نداشتند.
سانتور ها حاضر نشدند در گروه "آدميزادگان" قرار بگيرند و درخواست كردند در گروه "جانوزان" باقي بمانند. يك سال بعد مردم درياي هم خواستار همين امر شدند. در اين ميان گرگينه ها سال ها بين اين دو گروه سرگردان بودند و بالاخره در "جانوارن" قرار گرفتند. آكرومانيتولا و مانتيكور داراي قدرت تكلم هوشمنداه اند اما اگر انساني به انها نزديك شود بي درنگ اورا مي درند و مي بلعند. ابواهل تنها با طرح معما سخن ميگويد و اگر جواب نادرست بگويي وحشي ميشود.


به محض اينكه نوشتن دنيس تموم شد! مادام پينس جلوش ظاهر شد و فرياد زد:
- تـــــــــــــــو... تو آلبوس منو كشتي! من عاشق آلبوس بووووودم!
دنيس در حالي كه خودشو خيس كرده بود، با خود فكر كرد كه مادام پينس با اون قيافه جدي، چقدر عاشق است! آخه چند نفر باهم؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
1 . يك تعريف براي گروه آدميزادگان بياوريد و گروههاي ديگر را از آن جدا كرده و مشكلاتي كه دارد را نيز بگوييد (تعريفي كه برداك مالدون كرد مورد قبول نيست)
سر کلاس جانور شناسی بودیم که بغل دستیم که ریتا باشه زد به پهلوم و گفت:
_به نظرت مقاله من رو قبول میکنه؟
م یکم فک کردم و گفتم:
_واسه چی نباید بکنه؟مقاله به اون خوبی!!!!
یهو پروفسور بلند گفت:
_استیونز؟
من آب دهنمو قورت دادم و با ترس گفتم:
_بله پروفسور؟
اون با نگاهی مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:
_من تاحالا مقاله به این جالبی نداشتم بیا این جا وبلند بخونش.
من رفتم روی سکوی میز پروفسور ایستادم و برگه ام رو گرفتم و شروع کردم:
"تفاوت انسان با غیر انسان"
از نظر زیست شناسی جادویی انسان به موجوداتی گویند که قلب داشته باشد و اعضای بدنش کارهای حیاتی انجام دهند.از نظر فلسفی انسان به موجودی گویند که قدرت تفکر و انتخاب داشته باشد و در صورت اشتباه چیزی به اسم "وحدان آدمی" اورا آزار دهد.پس انسان با موجودات دیگر فرق دارد زیرا:
1_قدرت بیان موضوعات وتفکر و اندیشیدن دارد.
2_اعضی درنیو بروی بدنش امال حیاتیا انجام میدهند.
3_وجدان دارد.
4_فرق بی خوب و بدرا تشخیص دهد

هین ک اینو خوندم یکیز اسلترینی ها با صدای بلد توام ب مسخره کردن گفت:
_همونچیز که همه ی هافلی ها ا داشنش عاجزند..هاهاها...
چند تا از اطرافیانش هم بهحرش خندیدن و د همون زمان پرفسور بدن این که به اون و دوستاشنگاه کنه با صدای آرام و بدونعصبانیت گفت:
_آقای جیسون به خاطر این بیمزه بازیت 5 امتیاز از اسلیترین کم میشه...ادامه بدید دوشیزه استیونز....
من یه نیمچه لبخند زدم و دوباره ادامه دادم:

حال با این تعاریف میتوانیم انسان را از غیر آن جدا نماییم.غیر انسان موجودیست که قدرت تفکر و اتخاب ندارد و از همه مهمتر این که تفکری محدود و پایان پذیر دارد.
_عالی بود دوشیزه استیونز....10 امتیاز برای هافلپاف...
بعد از کلاس کل برو بچ دورم جمع شدن و ازم خواستن تا منبع این مقاله رو بهشون بگم.........
---------------------------------------------------------------------------
2- آيا سانتورها در گروه آدميزادگان ماندند ؟ چرا ؟ مردم درياي چه ؟ اشباح چه ؟

توی تالار بودیم که نیمفا بلند شد و گفت:
_دوستان من دارم یه تحقیق مینویسم که بدونم چیا توی دسته ی انسان ها قرار میگیرن؟سانتور ها اشباح یا موجودات دریایی هستن توشون؟
اریکا رفت پیشش نشست و بعد از مدتی دوباره تالار شلوغ شد.
_ببین سانتور ها تویدسته ی جانورانند...درسته که حرف میزنن و فکر میکنن و قدرت انتخاب دارند ولی اگر قت کنی از ما وحشی ترند زود تراز ما عصبی و ناراحت میشن و خیلی زود حمله ورمیشن.توطئه چینی نمیکنن و بدون نقشه حمله ور و وارد عمل میشن....پس از جانورانن.
نیمفا:
_آهان.....اشباح ومردم دریا چی؟
_مردم دریا رو که مطمئنم نیستن چون که اصلا" به زبون آدمیزادی حرف نمیزنند و اصلا" مثل ما فکر نمیکنن و در واقع کاملا" از دنیای نسانی بدورند....اما اشباح..اممممم
اریکا یکم فکر کرد و گفت:
_ببین اشباح نیمی انسان و نیمی وحندیعنی نمیشه گفتنسان نیستند.چون زمانی انسان بودند....به حر حال درسته بعد از مرگشونه ولی مانند آدمی زاد فکر میکنند...آره اشباح جزو آدمیزادند.
نیمفا:
_ممنونم اریکا جا کمک بزرگی کردی!!!!!
----------------------------------------------------------------------------برای تکلیف فرعی وقت نداشتم!!!!اجباری که نبود ،نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف یک و دو اصلی ادغام شد


- برو نبینمتا ، یعنی جلوی من اصلا نپلک که میزنم شپلخت میکنما !



- باب من که چیزی نگفتم ، من گفتم هر آدمی که به جای من باشه ، با این حرف تو از کوره در میره ! یعنی چی آخه ، تو میگی من همه مسئولیتامو بدم به تو ، بعد بگم مریضم و بزارم برم ؟



فضای گرم و صمیمانه ای که ا لحظاتی پیش آن جا را احاطه کرده بود ، به یک باره با پیشنهاد یکی از آنان محو و محو تر گشت و جای خودش را به فضای سرد و ناراحت کننده و تاریک و بس مخوفی داد .



- آدم ؟ ... آره یکی تو آدمی یکیم اون آبجیت



رعد و برقی آسمون رو در آغوش میکشه و در پی اون صدایی آسمانی شنیده میشه : همانا بدانید که آدمیزادگان آفرادی هستند که علاوه بر رو آوردن بر آسلام ، از آخلاق و منش خوب و همینطور درک و فهم و شعور برخوردارند و همینطور موجوداتی دو پا هستند که از قدرت تکلم نیز برخوردارند . البته فراموش نکنید که خز و خیل ترین موجودات همان آنسان ها میباشند ، از طرف ما بوق بفرستید بر تمام آدمیزادگان که آنچه را برای آنان در نظر داشتیم نقش بر آّب کردند !



- دیدی ؟ ... نه دیدی ؟ ... اینم از تعریف آدم ، تو کدوم یکی از این ها رو تو خودت جا دادی ؟ اخلاق و منش که نداری ، درک و فهم و شعورم که بگذریم ، آسلام ؟ نه تو فرق آسلامو با این بارتی کراوچ تشخیص میدی ؟ دو پا هم که هیچی ، والا همیشه وقتی با بچت بازی میکنی بصورت چهار پا هم که هستی پس دیگه چی میگی ؟


- هه ! باشه آقا جون من آدم نیستم اصلا ! یه سوال ازت میپرسم اگه جواب بدی میفهمم که تو دیگه آخره آدمی !



- بپرس



- سانتورها تو گروه آدمیزادگان موندن ؟ چرا ؟ مردم دریایی و اشباح چی ؟



- هوووم ... ، سانتورها نموندن ، چون که فکر میکنم گفته بودن که ما عقل و هوشمون برتر از انسان ها هست و نباید تو گروهشون بمونیم و برای ما ننگه و این حرفا . مردم دریایی هم چون که باید توی دریا زندگی میکردن و آب شش داشتن و قیافشون خیلی شبیه آدما نبود و از هوا برای تنفس استفاده نمیکردن رفتن تو گروه جونورا ! اشباحم که دیگه معلومه ، شبحن و مثل آدمیزاد نیستن که نفس بکشن و غذا بخورن و این حرفا ! حال کردی چه باشعورم ؟ البته ، اون موقع گروهبندی این موجودا تو وزارت ، گلاب به هیکلت یه سر رفتم دستشویی و دیگه این موارد از نظرم دور موند و دقیق یادم نموندن



- البته این گروهبندی حدود 200 سال پیش انجام گرفته



-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/10/29 17:51:10
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1386 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
1 . يك تعريف براي گروه آدميزادگان بياوريد و گروههاي ديگر را از آن جدا كرده و مشكلاتي كه دارد را نيز بگوييد (تعريفي كه برداك مالدون كرد مورد قبول نيست)


هوا تاريك بود، اما چل چراغ شيشه اي همه ي اتاق مهمان را روشن نگه داشته بود . هوا سرد بود ، چون پنجره برف سنگيني را نشان مي داد ، اما آتش شومينه اتاق را گرم نگه داشته بود . مرد جواني روي مبل راحتي نشسته بود و به زن مرد جواني كه رو به رويش روي مبل راحتي دونفره اي نشسته بودند ، نوشيدني كره اي تعارف مي كرد .

زن جوان كه موهاي قهوه اي روشن لختي و چشمان بزرگ و مهربان داشت . به مردي كه شوهرش به نظر مي رسيد و كنارش نشسته بود گفت :

_ تد ، نمي خواهي يه چيزي بهش بگي ؟ اينكاري كه مي خواهد انجام بده براش خطر داره .

قبل از اينكه مرد مو بور كنارش كه ظاهرا تد نام داشت حرفي بزند . مرد ديگر شروع به حرف زدن كرد :

_ آندرومدا ، من كه بچه نيستم . خودم ميدونم دارم چي كار مي كنم . تازه هنوز كه تصميم نه گرفتم كه فردا چي بگم . پس شما از روي چه مدركي مي گيد كه كار من خطرناكه .
_خب آخه من تو رو مي شناسم . مي دونم كه مشنگ ها رو هم توي گروه آدميزادگان قرار مي دي . اين كار كه اسمشونبر رو با مشنگ ها تو يك گروه بگذاري حتما خشم اون برمي انگيزونه .
_ دقيقا ، هر كاري خطر داره . بالاخره اينم خطر كار منه .

اين بار براي اولين بار تد لب به سخن باز كرد :

_ آندرومدا ، بس كن . نميشه بخاطر وجود اون نظرهامون رو سركوب كنيم . حالا تو پيشنهاد خاصي داري آلفرد ؟
_يه چيزهايي تو ذهنم هست . همونطور كه ميدونيد كه در دسته بندي گروگن استامپ سانتور ها ، مردم دريايي و اشباح خودشون طبق خواسته ي خودشون از دستته ي آدميزادگان خارج شدند . و من مي خواهم نظري بدهم كه دسته بندي به گونه اي باشند كه آن ها اصلا وارد گروه آدميزادگان نشوند .
_ پس بهتره الان به جاي بحث فكرهامون رو روي هم بگذاريم و يك متن خوب آماده كنيم .

پنج دقيقه بعد

آندرومدا كه با نارضايتي روي مبل نشسته بود و كاغذ پوستي در دست داشت گفت :

_ كارش تموم شد همه ي گفته ها و نظرهامون رو منظم به صورت يك نظر نوشتم . ببين خوب شده آلفرد .
سپس دستش را دراز كرد و كاغذ پوستي را به آلفرد داد .

آلفرد در حالي كه كاغذ را جلوي چشم هايش مي گرفت شروع به خواندن كرد :

من آلفرد رييس بخش موجودات جادويي وزارت خانه از امروز براي طبقه بندي آدميزادگان دسته بندي جديدي
1
را اعلام ميكنم كه شامل « آدميزاده جانداري است كه هوشمندي لازم را براي درك قوانين ، توانايي آپارات و انجام فعاليت ها با اراده ي خود را داشته باشد . »

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

1.توانايي آپارات يعني امكان آپارات براي او .



2- آيا سانتورها در گروه آدميزادگان ماندند ؟ چرا ؟ مردم درياي چه ؟ اشباح چه ؟


همه جا ساكت بود . خورشيد تازه ماه را شكست داده بود . كره سانتوري دور از غصه هاي روزگار در حاشيه ي جنگل ، متواضع نشسته بود . مرواريدهايي از چشمان قهوه اي او مي ريخت چون او دوست داشت به هاگوارتز برود .

صداي چهار نعل رفتن چهارپايي بدن او را به لرزه واداشت . به سرعت رويش را برگرداند و مادرش را ديد و دوباره آسوده شد .

_ مادر، ما نميتونيم به اين مدرسه ها بريم ؟ مادر، اون از ما بهترن ؟!

سانتور مادر با آرامي به كره اش نزديك شد و دستش را با نهايت مهر مادري روي سر او كشيد و گفت :

_ببين پسرم ، اول اين حرف ها رو جلوي پدرت و عمو هات نگي چون عصباني مي شن . تازه نه اونا از مابهتر نيستن . حتي خود اونا هم در قديم مارو جزو دسته ي آدميزادگان قرار دادند .
_ مادر آدميزاد چيه ؟
_ آدميزاد موجوديه كه هوشمندي لازم رو براي درك قوانين داشته باشه .
_خب مامان ، اگر اين طور باشه مردم دريايي و اشباح هم آدميزادن .
_نه . اونا هم قضيه اي مثل ما دارن . حالا گوش كن :

سال ها پيش اجداد ما به دليل اينكه بعضي موجودات پست در گروه آدميزادگان قرار گرفتند ؛ مثل عفريته ها و خون آشام ها . اعتراض كردند و گفتند كه خودشون از پس كارهاي خودشون بر ميان و ترجيح مي دن در گروه جانوران قرار بگيرند . يك سال بعد مردم دريايي هم همين درخواست را كردند . اشباح هم اعلام كردند كه جاي گرفتن آن ها در گروه آدميزادگان بي معناست چون آن ها ديگر زنده نيستند . و وزارت هم اين درخواست ها را با بي ميلي قبول كرد .

كره سانتور كه ديگر اشك نميريخت . با افتخار سرش را بالا گرفت و خرامان به جنگل برگشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1386 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
1) تكليف اصلي :

بر و بچ گریف همه توی تالا عمومی نشسته بودن و هر کدوم سرشون توی کار خودشون بود. یک گروه هم از بچه هایی که روز بعد مراقبت از موجودات جادویی داشتن جلوی شومینه نشسته بودن و مشغول نوشتن تکلیفشون بودن.
«شتلق»
- هوی تدی چه خبرته!؟ اون کتاب بدبختو یه کم محکم تر می بستی! هنوز توی تکلیفت گیری؟
تدی کتاب " جانوارن شگفت انگیز " رو یه طرف پرت کرد و سرشو گرفت بین دستاش. غرغر کنان گفت:
- آره بابا! دریغ از یه خط! چه می دونم دسته سانتورها و اشباح و مردم دریایی الان کدومه!
- از کتاب چی فهمیدی؟
تدی آهی کشید و نگاهی به کتابش انداخت و گفت:
- من فک می کنم سانتورها که ترجیح می دن یابو باشن تا آدم! یعنی همیشه با آدما مشکل داشتن و خودشونو بالاتر از ما می دونن، نه؟
- خب آره. مردم دریایی هم با اینکه می تونستن توی دسته آدمیزاد باشن اما ترجیح دادن جونور بمونن و اشباح...
- اشباحم که آدم نیستن...
همون موقع نیک بدون سر اومد کنارشون ایستاد و با افسوس گفت:
- این بدترین توهینی بود که توی زندگیم و بعد از اون به من شده.
جیمز خودشو انداخت وسط و گفت:
- نه سر نیکلاس! صحبت تدی اصلا" چیز دیگه ایه. موضوع اینه که بالاخره اشباح توی کدوم دسته قرار میگیرن!توی دسته آدمیزاد ها یا...؟
جیمز جرئت نکرد کلمه "جانوارن" رو استفاده کنه، بنابراین با احتیاط لبخند زد و به نیک نگاه کرد.
- اوه که اینطور! باید بگم اشباح در دسته مخصوص خودشون قرار دارن. یعنی دسته ای به نام ارواح وجود داره و مربوط به امورات ما میشه.
تدی که حسابی کیفور شده بود خواست سوال دیگه ای هم بپرسه اما نیک در یک لحظه غیبش زد.
تدی شروع به گاز زدن نوک قلم پرش کرد.
- اه حالم بهم خورد تدی. اون قلمو ول کن! مشکلت مگه حل نشد؟
- بوق به این استاد بوقی! مگه من جانورشناسم که بیام یه طبقه بندی جدید واسه آدم و غیر آدم سر هم کنم؟
- خودت بی استعدادی میندازی گردن اون بیچاره. یه کم مغزتو به کار بنداز. فک کن پسر!
-
- عجبا! اصلا" چرندیات کتاب رو بی خیال شو. مرلین به دور خودتم آدم تشریف داری. حالا بگو آدم چه موجودیه!
دقایق می گذشت و تدی مشغول فکر کردن بود. جیمزم بی خیال شد و سرشو کرد توی کتابای خودش.
«یک ساعت بعد»
- گوش کن جیمی!
- تو می دونی متنفرم منو جیمی صدا کنن!
اما تدی بی توجه به تذکر جیمز ادامه داد:
- ببین به نظر من هر موجودی که قدرت وصلت! با آدمها داره و ضمنا" مثل آدمها زاد و ولد میکنه رو باید توی این گروه بذارن.
- چی میگی تو؟
- مگه چه اشکالی داره؟ با این دو شرط انتخاب خیلی محدود میشه و این همه جار و جنجال هم نداره.
- کدوم موجودات با آدما می تونن وصلت کنن؟
تدی بادی به غبغب انداخت و گفت:
- پدر بنده یک گرگینه بود و با مادرم که ساحره بود عروسی کرد. میبینی که نتیجه اش هم شده یک پسر جادوگر کاملا" سالم.
جیمز زیر لب گفت"آره معلومه!" و بعد ادامه داد:
- خب غولهای غار نشنینم اینطوری آدم حساب میشن.
- خب که چی؟
- بابا اونا زبون آدم حالیشون نیست. از اینا بیشعورتر و خنگ تر من ندیدم.از اول اینطوری بودن، همیشه هم اینطوری می مونن. تازه خطرناک هم هستن. فکر کن بخوان بیان بین ما زندگی کنن یا بچه هاشون بیان مدرسه .
- بهرحال من نظریه ام اینه. همینم می نویسم. چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.
تدی جمله اش رو تموم کرد و با قلم پری که دیگه چیزی ازش نمونده بود خرت خرت نوشت.

2) تکلیف فرعی

- ببین پسر خوشگلم، ما قانون داریم.
- گراپ زن خواست. گراپ هرمی دوست داشت.
مسئول رسیدگی به جانوران جادویی وسط اتاق ریخت و پاشی که اکثر وسایلش توسط مراجعین محترمش داغون شده بودن با درموندگی برای بار هزارم سعی کرد به گراپ بفهمونه:
- گراپ غول است. غول از جانوران است. جانور آدم نیست.
گراپ که انگار برای اولین بار متوجه شده بود تکرار کرد:
- گراپ غول است. هرمی آدم است. هرمی گراپ دوست داشت.
- بابا به خاطر همین نفهمیتونه که هنوزم آدم حسابتون نمی کنن!
- گراپ آدم خواست. هاگر!
هاگرید که دم در نشسته بود با شنیدن صدای فریاد برادر دلبندش پرید توی اتاق و دید یه چیزی داره بین انگشتای گراپ له میشه.
- گراپ آقا رو بذاره زمین. بذارش زمین.
- گراپ آدم بود.
- آره گراپ آدم بود. آقا تو هم همینو بگو تا نفله ات نکرده!
-... گر...ا...پ ...ای آی...آد...م بود...آخ.
گراپ دندوناش رو نشون می داد.جیغ یارو بلند شد. اما هاگرید غش غش می خندید.
- نترس بابا! گراپ خوشحال شده و داره می خنده.
- گراپ خوش بود.
و طرف رو ول کرد و اونم از شانسش افتاد روی کاناپه وسط اتاق!
- مسئله اینه که داداشه ما زن می خواد. عاشق هرمیون گرانجر شده.
جناب آقای مسئول با وحشت به گراپ نگاه کرد و هن هن کنان گفت:
- اگه برادر... محترموتون چن دقیقه... بره بیرون من... می تونم یه کم... صحبت کنم، بدون ایما و... اشاره.
- هر چی میخوای بگو ولی سریع بگو این متوجه نمیشه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- ببینین اون به سختی زبون ما رو می فهمه و شعورش واقعا" پایینه. نمیتونم به عنوان آدم ثبتش کنم. حتی اگه بهترین لباسها تنش باشه!
جمله اش که تموم شد زیر چشمی نگاهی به گراپ انداخت اما اون مشغول توپ بازی با صندلی گرد محبوب آقای رئیس بود.
- ولی از خیلی غولها بیشتر می فهمه و بهتر صحبت می کنه!
- اگه به اینا بود که الان آكرومانتيلا و مانتيكور هم باید آدم حساب میشدن. هم خوب حرف می زنن هم بهتر از اینا می فهمن ولی کافیه آدمیزاد نزدیکشون ببینن، اونوقته که از هر جونور درنده ای خطرناک تر هستن.
- گراوپ آدم بود.
- بله شما آدم بود، یعنی آدم هستین. به هر حال کمک بیشتری ازم ساخته نیست.
هاگرید در حالی که دست می داد گفت:
- بازم مرسی که ما رو راه دادین. بریم گراپ.
- گراوپ بای بای کرد.
درو که پشت سرشون بستن، سریع یه نامه نوشت و با جغد واسه مافوقش فرستاد. دیگه نمی تونست یه روزم توی این دیوونه خونه بمونه. تمیز کردن مرلینگاه سنت مانگو از این کار بهتر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 دی 1386 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
به گفته ی « حسین مجتبی» دبیر کل فدراسیون بین المللی جادوگران، برادر « حسن مصطفی – داور بین المللی کوییدیچ» :
از این پس تمامی موجوداتی که لباس ندارند جزو آدمیزاد حساب نمی شوند، تنها کسانی که لباس داشته باشند را آدم حساب می کنیم .
به موجب تبصره ی شماره ی یک این قانون هر نوع پوششی لباس محسوب می گردد به غیر از مواردی که ذکر می شود: لباس های اجنه، لباس غول های غارنشین ، لباس های شبحی اشباح، حوله ی حما....

جیمز هری پاتر با بی حوصلگی رادیو را خاموش کرد، علاقه ای به بحث های سیاسی نداشت ، نگاهی به اطراف انداخت :
در دفتر دامبل همه چیز بود :
کاغذ های پوستی ، قدح اندیشه ، پرونده های کارکنان مدرسه ، چند گوی پیشگویی،کتاب های جادوگری پیشرفته که همه ی آن ها در زیر عروسک های موش و خرگوش صورتی دامبل مدفون شده بودند.
تا آنجا که جیمز آن روز حوصله ی فضولی داشت در کشو های میز کار دامبل نیز همه نوع خرت و پرتی پیدا می شد : قلم پر ، مرکب ، تسبیح ، هدفون ، کارت سوخت ، دفترچه ی ریدل ، دو تا تخم ققنوس که معلوم نبود از کدوم گور بابای ولدمی آورده بود، و....

- مک گوووووووووووووووووووووووووووووون! آب سرده! بازم داری ظرف می شوری؟

صدای نخراشیده ی دامبل که 24 ساعت پیش به حمام رفته بود و در ساعت چهارم مک گون او را به جیمز سپرده و خود راهی لندن شده بود، او را به خود آورد:

- مک گون رفته لندن !
- چییی مک گون؟ صدات نمیاد!!؟
- می گم رفته لندن! رفته وزارتخونه!
- چییییییییییییییییی؟ مک گون! مک گووووووووون! یخیدم!
- لندن!!
- کندن؟ چی رو کندن؟

جیمز با حواس پرتی در حمام را باز کرد و رفت تو که بگه مک گون رفته لندن، که ناگهان:

- غیییییییییییییییییییییییژژژژژ!
- بب....ببخشید خب... می رم بیرون الان...
- برو بیرون! برووووووو! برو! غیییییژژ! وای!

دامبل شروع به خود زنی و شیون کرده بود که جیمز بیرون پرید و در را محکم بست ، در این میان صدای فریاد های دامبل بلندتر شد ،
- چته دیگه؟ من که اومدم بیرون!
- درو نبند!! من بدون خرس عروسکیم می ترسم !!!
جیمز در را باز کرد:
- غییییییییییییییییییییییییییژژ!!
دوباره در را بست،
جیمز با عجله نگاهی به اطراف انداخت، اولین خرس عروسکی را که دم دستش بود برداشت، دوباره در را باز کرد:
- غییییییییییییییییژژ!!
جیمز عروسک را به درون حمام انداخت و دوباره در را بست . در حالیکه نفس نفس می زد به در تکیه داد.
دیگر صدای دامبل نمی آمد دو گزینه داشت :

1. یا در اثر گوش نکردن به حرف های بابا گازی آبگرمکن را در حمام نصب کرده و دچار گاز گرفتگی شده بود.
2. یا با دیدن خرس عروسکی صورتیش آرام گرفته بود...

جیمز که خدا خدا می کرد مورد اول درست باشد ، با غیژ دوباره ی دامبل فهمید که اشتباه کرده...
- چته باز؟
- در رو باز کن!
جیمزکه دیگر داشت گریه اش می گرفت گفت:

- چرا ؟
- می خوام بیام بیرون بوقی!

جیمز گریه کنان در را باز کرد:

- غیییییییییژ! لباسامو بده!
جیمز با گریه حوله ی حمامی به دست دامبل داد و بعد همانطور با گریه به طرف یویو ی صورتیش رفت و بعد با همان گریه در حال بازی با یویویش از دفتر دامبل بیرون رفت. ...

دامبل که برای دیده نشدن ریشش را به خود پیچیده بود، از روی ریش حوله را هم پیچید و با این حالت به جیمز که داشت بیرون می رفت خیره شد ، سپس به خود آمد و به دنبال لباس هایش گشت...
- ای بابا، لباس ها کجان؟؟ اَه ... !

سخن نویسنده:
چون فضا سازی ندارم پس:
در این میان ، اگر از پنجره ی دفتر دامبل به بیرون نگاه می کردید ، درختان بلند و سربه فلک کشیده ی جنگل ممنوعه را می دیدید که یکی یکی از ریشه در می آمدند، گویی گراپ و هاگرید هوس تمرین ورزش پرتاب درخت ( معادل پرتاب نیزه ی مشنگات ) به یکدیگر کرده بودند...
و شما در حالتی رویایی و هری پاتری فرو می رفتید ، و با رویایی شیرین سرسرای بزرگ را در ذهنتان می آوردید و شیرینی های خامه ای و شاگردان و استادان و سقف اسرار آمیز و در این میان آوای آرامش بخش ققنوس همچون نسیمی جادویی روحتان را نوازش می داد....


- پس این مانتوی من کجاس !!؟!...

دامبل در حال داد زدن ، لحظه ای دهانش را بست ،... :
با خشم به گوشه ی نامعلومی از دفترش چشم دوخت...
هر لحظه امکان داشت آتشفشان خشم وی فوران کند...
....
....
....
- ولش کن اصلا... با همین حوله می رم.. مگه دارم به جایی غیر از بین مردم می رم؟؟؟

سخن نویسنده:
و اما پس از خروج دامبل از هاگوارتز اتفاقات زیر رخ داد:

- جشن بزرگی بدین مناسبت بر پا گشت...
- جامعه ی مشنگی و جادوگری در هم آمیخت...
- مردم دریایی خیاطی یاد گرفتند...
- مک گون معتاد شد....
- هرمی به واسطه ی فروش تکه پارچه هایش به جن های خانگی از جی کی رولینگ نیز پولدارتر شد...
- جن ها که بیکار مانده بودند شوریدند ...
- سانتور ها کت دامن پوشیدند ولی از آنجا که نمی خواستند انسان باشند زود درش آوردند ...
- اشباح به نشانه ی اعتراض به حکم فدراسیون خودکشی کردند...

و در انتها...
دامبل آدم نشد و در شلوغی جمعیت ، در میان مه گم شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!