تالار هافلپاف
در گوشهاي در تالار آمبريج و آلبوس دارن توي سرو كلهي هم ميزنند...
البوس در حاليكه پاش توي چشم آمبريجه فرياد زد:
- بــــــــوقـــــــــي به باباي من تهمت ميزني؟! ميدم همين مرلين اعدامت كنه!
آمبريج كه دستش در دماغ آلبوسه در جواب او فرياد زد:
- برو بـــــوقــــي پروندهي بابات زير بغل منه! از اون مرلين بـــــوقـــــيتر از خودت هيچ كاري برنمياد.
در گوشهاي ديگر آراگوگ و دابي در حمام مختلط تالار قرار دارند و صداي رازو نيازشون تا فلك ميرسه!

در طرف ديگر تالار ماندي رو مبل به خاطر بلاك شدن خشكش زده! دنيس بغل ماندي نشسته و سعي ميكنه تا با جستوجوي كتابهايش بتواند وردي پيدا كنه كه ماندي رو از بلاك بودن نجات بده!
در تالار باز شد و مرلين كه چندين كتاب در دست داشت وارد تالار شد...
آلبوس به سرعت به سمتش دويد و با بغض و گفت:
- مرلين بيا اين آمبريج رو اعدام كن! هي به بابام فحش ميده!

مرلين با خونسردي به البوس نگاه كرد و سپس با سرش اشارهاي به ماندي كرد و گفت:
- فعلآ هر چي بدبختي ميكشيم از باباي جناب عاليه! وقت ندارم آلبوس چند ساعت ديگه با كراوچ كلاس دارم هنوز تكليفشو ننوشتم!
مرلين به سمت خوابگاه رفت و كتابها را روي تختش ريخت و وسايلش رو براي نوشتن تكاليف پروفسور كراوچ آماده كرد...
البوس با دلخوري وارد خوابگاه شد و گفت:
- چه جوري با اين وقت كم مي خواي تكليفتو بنويسي؟!
مرلين چشمانش برقي زد و گفت:
- كاري نداره عزيزم! با كپي رايت! به من ميگن داني كپي رايت! نه ببخشيد مرلين كپي رايت!
و كتاب اول كه به اسم پيوند گرگينه با انسان نوشتهي جكي جيسترز بود رو باز كرد و در كتاب به جستوجوي مطلبي پرداخت كه بدرد تكليفش بخورد...
بعد از مدتي به نظرش چيزي كه مد نظرش بود رو پيدا كرد و شروع به نوشتن كرد:
بسم المرلين
انسان پيچيدهترينِ موجودات است. انسان داراي روحي پاك در بدو تولد است، انسان داراي عقل، انديشه، وجدان و خيلي ويژگيهاي ديگه است.
در حاليكه گرگينه در بدو تولد داراي روحي ناخالص است. گرگينه انساني است كه داراي ژن لیکونتراپ است و كم كم خُلق و خويي مانند گرگ پيدا ميكنند سپس تبديل به گرگ خواهند شد، اين افراد نميتوانند مانند افراد معمولي در جامعه زندگي كنند و داراي زندگي سخت و دشواري هستند.
مرلين كتاب رو گوشه اي گذاشت و سراغ كتابي با عنوان تجربيات من در بين غولان نوشتهي پروفسور گراوپ (

) رفت و دوباره به جستوجو پرداخت و پس از مدتي باز هم شروع به نوشتن كرد...
غول واژهاي يوناني و به معناي بزرگ و بد قواره است ! غولان موجوداتي وحشي و درندهخويند! به ندرت پيش ميايد كه حتي با يكديگر هم دعوا نكنند. غولان بالغ قدي به اندازهي 7 الي 8 دارند. غولان تفاوت عمدهاي با انسانها دارند. يكي از عمدهترين تفاوتهاي آنها عقل و شعورشان است كه خيلي خيلي كوچك و كم است.
غولان به خاطر بزرگي و كريه منظر و وحشي بودنشان بيرون از جامعهي جادوگري زندگي ميكنند. جنگ طلب هستند و كم كم به دليل جنگهاي داخلي نسلشان در حال انقراض است.
مرلين زير لب غري اين چنين زد:
- واسه تكليف اوليه بسه ديگه! اي بابا دومي رو چي كار كنم؟! كتاب كه ديگه ندارم!
به اطرافش نگاه كرد و ياد دنيس افتاد! دنيس هميشه تكاليفش كامل بود...
با فرياد دنيس رو صدا زد:
- دنـــــــــــيــــــــس! دنيس!دنيس ! دنـــــــــيــــــــــــس!

دنيس با عجله به خوابگاه اومد و نگاهي به مرلين كرد و گفت:
- بـــــــــــوقــــــــــــي چه مرگته؟! ترسيدم! گفتم اين يكي خرمـ.... نه چيزه ناظرم نابود شد! سوزنت گير كرده بچه!

مرلين با لبخندي ژوكوند به دنيس نگاه كرد و با مظلوميت تمام به دنيس گفت:
- ببخشيد خب... دنيس تكليف مراقبتت رو ميدي؟!

دنيس نگاهي مشكوك به كاغذ پوستي و قلم مرلين كرد و گفت:
- ميخواي چي كار؟! ميخواي كپي كني؟ من خودم از كتاب ... (به خاطر تبليغ اين اسم كتاب حذف شد!) كپ زدم!

مرلين: اشكالي نداره من يه قسمتهايش رو ميخوام!
دنيس تكليفش رو از وسايل خوابگاهش پيدا كرد و به مرلين داد و گفت:
- زود باش الان كلاس شروع ميشه!
مرلين: مرسي الان تموم ميشه!
و نگاهي به نوشته كرد و تصميم گرفت تيكه از تكليف را با تغيير بنويسد كه تابلو نشه و شروع به نوشتن كرد:
«تكليف 2»
از مردمان دريايي خواسته شد كه در گروه آدميزادگان قرار گيرند ولي خود مردم دريايي طبق خواست خودشان به گروه جانوران رفتند.
آكرومانيتولا و مانتيكور داراي قدرت تكلم قوياي اند اما اگر انسان يا حيواني به انها نزديك شود بي درنگ او را مي درند و مي بلعند، پس به دليل درنده خويي نميتوانند در گروه آدميزادگان قرار گيرند.
ارواح نيز با اصرار در اين مورد كه آنها مردهاند و جزء زندگان قرار نميگيرند وجود خود را در گروه آدميزادگان بيمعنا دانستند پس خود به خود ارواح نيز در اين گروه قرار نگرفتند.
گرگينهها نيز به دليل اينكه داراي نيمهاي انساني و نيمهاي غير انساني بودند در بين گروه آدميزادگان و جانوران سرگردان بودند تا بالاخره در گروه جانوران جاي گرفتند.
سانتورها به دليل اينكه قرار گرفتن در گروه آدميزادگان را توهين ميدانستند درخواست كردند تا از اين گروه به جانوران منتقل شوند.
دنيس از تالار فرياد زد:
- مرلين دير شد بيا بريم ول كن اون تكليفو هر چي نوشتي بسه. آلبوس بيا ديگه! چقدر ردا پوشيدنت طول كشيد!

مرلين در جواب دنيس با فرياد گفت:
- تموم شد دارم ميام.
تكليفش را جلوي چشمانش گرفت و زير لبي به خودش گفت:
- دستت درست! عمرآ نميفهمه همش كپيه! به اين ميگن يه كپي رايت بينقص!

نگاهي به اطراف كرد و با ناباوري ديد آلبوس كنار او ايستاده و از روي نوشتههاي دنيس مينويسد!
مرلين: البوس داري چي كار ميكني؟!

آلبوس بدون اينكه سرش را به طرف مرلين بگيرد در حاليكه به كپي كردن ادامه ميداد گفت:
- دارم تكليف كراوچ مينويسم! آهان تموم شد! خب ببين خوبه يا نه!

مرلين با عجله تكليف او را گرفت و متوجه شد كه آلبوس همهي نوشتههاي دنيس رو بدون كم و زياد زدن يك واو نوشته! اصلآ توي كپي كردن استعداد نداشت!
مرلين به آلبوس با تعجب نگاه كرد و گفت:
- آلبوس بـــوقــــي اين كه كامل مثل نوشتههاي دنيسه! كراوچ ميفهمه خفتت ميكنه!

آلبوس در حاليكه در آستانهي گريه كردن بود گفت:
- حالا چي كار كنم؟!

دنيس از تالار دوباره فرياد زد:
- ديــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر شـــــــــــــــــــــــــــد!

مرلين با عجله گفت:
- حالا بيا بريم شايد گير نداد؛دير شد!
مرلين وسايلش مورد نيازش را همراه با تكليف خودش و دنيس برداشت و همراه با آلبوس به سمت تالار دويد.