جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لرد و تمامی مرگخواران همیشه پیروز

بلیز با عصبانیت وارد شد ...
باب : چی شده بلیز !
بلیز : هیچی نگفت ... و با لبخندی رضایت بخش حرفش را ادامه داد ! خیلی لذت بخش بود ! اول درد بعد هم مرگ ! ولی خب چیزی نگفت و دوباره اخم هایش در هم گره خوردند !
در همین حال بودند که صدای خنده های جنون آمیز و نعره های مستانه ای به گوششان رسید !
بلیز : جولیاس !
باب : یعنی ...
در همین هنگام در باز شد و فردی زوار در رفته در حالی که از درد به خود می پیچید به داخل اتاق پرتاب شد ! صدای خنده ای دیوانه وار و وهم آلود نزدیکتر شد ...
بلیز : جولیا ..اون کیه ؟
جولی : نمی شناسیش بلیز ! .... اوه ...بدو خودتو معرفی کن ...زود !
_ " من ..نیک...نیک
جولی : کرشیو .... خودم میگم ! اون ، نیکلاسه ! خب درسته که اون یه آشغال سفیده ولی چیزیای خوب و به درد بخوری برامون داره ؛دستش رو داخل شنلش سیاهش کرد و برگه لوله شده رو در آورد ! و بعد روشو به طرف بلیز و باب کرد و حرفشو ادامه داد :
اینو اون بهم داد ! نقشه اقامت گاه اون گندزاده ها یا فرقی نمی کنه اون سفیدای بی مصرف !
نقشه رو باز کرد و دستش رو روی نقطه مورد نظر گذاشت !
: اینجان توی این آشغال دونی مشنگ ها ! خب به نظرم دیگه باید لرد سیاه رو در جریان بذاریم !
بلیز و باب هر دو خنده های شیطانی سر دادند و اینگونه موافقت خودشان را اعلام کردند !
شنلش رو بالا زد ... نشانش پر افتخارش و ..

-------------

پیش به سوی شکست اعضای بوقی الف دال !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست ماموریت ارتش دامبلدور ( الف – دال)


بلیز چوب دستی اش را به سمت هوگو گرفت و زیر لب گفت :
-حرف می زنی یا نه؟ لعنتی، کروشیو !

هوگو فریاد بلندی کشید و مانند مار دور خودش پیچید ! صدای فریادش در اتاق تاریک و خلوت خانه ی ریدل ها پیچید . بلیز در حالی که به دست و پا زدن هوگو خیره بود به سمت آتش گوشه ی اتاق رفت ، با دست بازویش را فشار داد ، سوزش علامت شوم چهره اش را در هم کشید ، هوگو پاهایش را روی زمین می کشید . بلیز تکان کوچکی به چوب دستی اش داد ، حرکات هوگو متوقف شد ، حالا فقط صدای هق هق خفیف او به گوش می رسید ، بلیز با لحن آرامی گفت :
- می تونی همه چیز رو بگی و خلاص شی ! پیدا کردن اعضای الف دار برای ما کاری نداره ! من فقط می خوام از زبون تو بشنوم . مطمئن باش به ارباب می گم که چه کمکی به ما کردی ! حالا بگو ببینم کوچولو ! چه نقشه ای کشیدین ؟

هوگو با نفرت به پوزخند بلیز خیره شد ، می دانست که بلیز می تواند فکر او را کنترل کند ، با تمام وجود سعی می کرد راه ذهن خود را ببند ، بلیز نزدیک تر آمد ، مستقیم به چشم های هوگو خیره شده بود . دوباره بازویش را فشار داد . سوزش بیشتر شده بود . نور آتش زخم های صورتش را روشن کرده بود ، هوگو سرش را بالا آورد . بلیز با رضایت لبخندی زد و گفت :
- بگو هوگو ، مطمئن باش دوستات به زودی می میرن ، تو با حرف زدنت می تونی مرگشون رو از یه مرگ دردناک به یه مرگ لذت بخش تبدیل کنی !

هوگو به زحمت دهانش را باز کرد و گفت :
- خفه شو لعنتی ، داری دروغ می گی ! من هیچی نمی گم !

چهره ی بلیز به سرعت تغییر کرد و در حالی که دندانهایش را به هم می فشرد دوباره چوب دستی اش را به سمت هوگو گرفت و همان طلسم آشنا را زیر لب زمزمه کرد . هوگو دوباره از درد به خود پیچید ، بلیز با عصبانیت به سمت هوگو رفت و با لگد به شکم او کوبید ، صدای فریاد خفیفی از هوگو بلند شد . چشم هایش را بسته و فقط به خود پیچید ، بدون هیچ فریادی ! بلیز دوباره با حرکت چوب دستی طلسم را متوقف کرد، چهره اش دوباره در هم رفت و دستش بی اختیار به سمت بازویش رفت و با صدای بلندی گفت :
- لعنتی حرف بزن ! کشتن تو برام مثل له کردن مورچس ! حرف بزن !

هوگو در حالی که رد خونی از دهانش بیرون می ریخت تف خون آلودی روی پاهای بلیز انداخت، بلیز فریاد بلندی کشید و چوب دستی اش را به سمت هوگو گرفت ، نور سبز رنگی اتاق را روشن کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1386 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی که دهانش رو برای ادا کردن کلمه "بوق زاده" در جواب کفاثتی که سارا گفت باز کرده ، لحظه ای متوقف میشه و بدون بستن مجدد دهانش خطاب به ویولت میگه : هووم ... صبر کنید ببینم ! و به ایگور که توسط سارا به حالت تصویر تغییر اندازه داده شده در اومده اشاره میکنه و با لحن بدی میگه : لطفا خفه شو ! داریم صحبت میکنیما بوقیه خنگه آره ! باب بزار یه بار محترمانه با هم حرف بزنیم ایگور ... بفهم !

و مجددا روش رو به سمت ویولت میکنه و میگه : ببینم ! مگه چند مین پیش ما در حال کتک کاری نبودیم ؟ یهو یه نوره عجیبی اومد و ما یه جای دیگه منتقل شدیم !

ویولت : کجا ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

پرسی : نمیدونم والا ، یه اتاقه تاریک بود .

ایگور : من میدونم ، من میدونم ! اتاقه دامبلدور بود ، پرسی تا صدای دامبلو شنید جرات نکرد سرشو از پشت دیوار بیاره بیرون موقعیتو پیدا کنیم .

پرسی چشم غره ای به ایگور میره و خیلی آروم بطوری که فقط ویولت صداش رو میشنوه میگه : ولی دمتون گرما ، همون موقع که دوباره برگشتیم اینجا ، نمیدونم چی شد ، دامبلدور میخواست بره مرلینگاهی جایی ، این بود که داشت به ما نزدیک میشد ، خوب شد ما دوباره برگشتیم اینجا و گرنه الان باید جسد بی جون و خون ما رو دمه زندان گریندل والد پیدا میکردید تصویر تغییر اندازه داده شده

جنبش مخوفی در تاریکی اتاق احساس میشه ، صدای تق ضعیفی که از برخورد ویولت به تختخواب سیریوس هست در پی اون به گوش میرسه و جرقه های سرخ رنگی از چوبدستی نزدیک ترین ساحره به پرسی شلیک میشه و یکراست به سمت تختخواب سیریوس هجوم میبره ؛ از فاصله ای که بین پتو و خوشخواب هست استفاده میکنه و وارد میشه !

- آخ !

سیریوس در حالی که دستش رو روی نقطه سرخی از نشیمن گاهش که گویا اثر سوختگی جرقه های چوبدستی بوده میذاره ، با مشت روی چراغ خواب میکوبه و با سرعت از محل دور میشه

ویولت : اوا ، خاک عالم ! مرتیکه خجالت نمیکشه بدون شلوار توی تختش میخوابه

سارا : اونو ول کن ، این دو تا کوشن ؟

و با انگشت اشاره به جایی که قبل از روشن شدن چراغ خواب ، هاله ای از پرسی و ایگور دیده میشد اشاره میکنه ! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 1 بهمن 1386 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بکس خاکستری رو عشق است!

سیاه ... سیاهتر ... باز هم سیاهتر ... خیلی سیاهتر ... بیشتر ... بیشتر ... هووووو! نه در این حد سیاه ... سیااااااااه...

جیلینگ ... دیش ! ... آآآآآآآآآآآآآآآآ ...

من خشک شدم!! ...
یکی بیاد اینو از اینجا ببریم بیرون ... بدجوری زخمیه ...
من اینجا به کمک نیاز دارم ... تعدادشون خیلی زیاده ...
کــــــــمـــــــــــــک ... ــــــــمـــــــــک ... مــــــــــک ... ــــــک ... ــک ... ک ...


---

چیک!

سیریوس دکمه‌ی چراغ مطالعشو می‌زنه و ... همه جا روشن می شه!


آی کور شدم ... ی کور شدم ... کور شدم ... ر شدم ... شدم ... دم ... م ....


سیریوس: اینجا چه خبره؟!؟!؟!؟! باز معرکه گرفتید؟!
ویولت: اوا سیریوس معرکه چیه ما داریم جنگ می‌کنیم!!!
سیرویس: جنگ تو اتاق خواب من؟ دور تخت من قشون کشی کردید دارید جنگ! می کنید؟
سارا شنلشو می‌تکونه، دماغشو بالا می‌کشه و می‌گه:
- تا قبل از اینکه جنابعالی چراغ مطالعه رو روشن کنی اینجا اتاق خوابت نبود بلکه تاریکی بود. و تو درست! بین ما و مرگخوارا بودی.

سیریویس:چی؟ مرگخوارا؟ کو کوشن؟!
ویولت پرسی و ایگور رو با انگشتش نشون می‌ده که در حال ریلود(Reload) کردن چوب‌دستیهاشونن!

سیریوس: خب؟
ویولت آب دهنشو پاک می‌کنه و با آب و تاب ادامه می‌ده:
- و ما در به به، بیه بوه، باها باها، بووه‌بوه!؟... نه ... یه لحظه بذار فکر کنم... آها! بحبوحه‌ای در تاریکی به سر می‌بردیم تا اینکه ...
سارا ادامه می ده:
- تا اینکه تو چراغو روشن کردی.
سیریوس‌: آها یعنی من مزاحم بازیتون شدم؟
سارا: جیـــــــــــغ! بازی؟ سیریوس تو به مقدسات من و ویولت و (اخماش می‌ره تو هم و با اکراه می‌گه) پرسی و ایگور توهین کردی! ما داریم می‌جنگیم!.

سیریوس چند لحظه جلوی خندشو می‌گیره و بعد :
- خیلی خب، شما که در بحبوحه به سر می‌برید و می‌خواید اینجا تاریک شه و منم که بین شمائم، شما بازی یعنی همون جنگتونو ادامه بدید منم در بحبوحه ای در تاریکی کپه مرگمو می‌ذارم، فقط چیزه سارا، زیاد سروصدا نکنید باشه؟
- باشه!
چیک!
-ZzZzZz...
- سیریوس سیریوس سیریوس!
- اااااااه ... بذار بخوابم دیگه!!!‌... چیه؟
- می‌تونیم فحش هم بدیم؟
- آره اشکال نداره فقط سعی کنید آروم باشه تا من بیدار نشم.
- خیلی خب بخواب!
-ZzZzZz...

(بلندی صدا در حد پچ پچ):

خر اخمخ!...
خودتی بی‌شعور ...
کفاثت! ...
...
..
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1386/11/1 21:51:31
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1386/11/1 21:56:34
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
با احترام تقدیم به تمام بر و بچس سفید.

_:حماقت نکن پرسی.با بد آدمی داری در میفتی!

_:بس کن ایگور!من که نمیخوام برم باهاش مبارزه کنم.هیچ فکر کردی همین شاخ و شونه کشیدنم چقدر منو بزرگ جلوه میده؟

_:این حماقته!اگه اون تصمیم بگیره ازت انتقام بگیره،بیچاره ای!

_:بس کن بابا!اون همچین تصمیمی نمیگیره.

این بگومگو بین دوتن از مرگخواران،ایگور کارکاروف و پرسی ویزلی بود.ایگور داشت به پرسی اخطار میداد که حرکت آشکار بر ضد سارا اوانز تبعات خطرناکی در پی دارد و پرسی با ذکر این نکته که سارا اوانز وقت سر و کله زدن با او را ندارد خود را تبرئه میکرد.هردو خوب میدانستند که اگر خشم او را بر انگیزند اتفاقات چندان خوشایندی نخواهد افتاد.

پرسی با بی تفاوتی دستش را تکان داد و گفت:تو واقعا فکر میکنی اون حاضره پاشه بیاد اینجا تا حساب منو برسه؟تازه،اگرم بیاد،من اونو روی یه انگشتم میچرخونم!

چه ادعای پوچی!ایگور با عصبانیت گفت:لطف کن و بذار با هم رو راست باشیم،تو خوب میدونی که زورت به اون نمیرسه و ...
بوووووووووووم...در خانه با انفجار سهمناکی شکسته شد.موج انفحار،ایگور و پرسی را از جا کند و محکم به دیوار کوباند.هردو دردمند و ناتوان روی زمین غلطیدند.
نور آفتاب چنان شدید بود که هیچکدام از آندو نفهمیدند این فرد کیست.تنها چیزی که دیده میشد سایه یک نفر بود که جلوی در را گرفته بود.
پرسی متحیر و دست پاچه به دنبال چوبدستیش گشت اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد،صدایی قدرتمندانه طنین انداخت:آواداکداورا!

این آخرین صدایی بود که پرسی ویزلی شنید...
چند لحظه بعد،سارا اوانز در حالی که خانه را با دو جسد آراسته بود،از آنجا دور شد.
زیر لب زمزمه کرد:جوجه ها!
و خندید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ای لرد به امید این که از ما قبول کنی.
برای لرد و تمامی مرگخواران همیشه پیروز.
اشتباه من؟اشتباه من؟تو چطور میتونی اینو بگی؟ در تمام اون روزهایی که تو بخاطر اون اشتباه و خودخواهی کثیفت تو اون آزکابان نشسته بودی و آب خنک میخوردی این من بودم که داشتم زیر شکنجه و ناسزاهای لرد له میشدم. من. منی که تو این ماها یک خواب خوب هم نداشتم یک پلک روهم دیگه نزاشتم.اون وقت تو..تو...

اشک از چشمانش جاری شد.دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.اینهمه روزها بامیدش نشسته بود و حالا این جوری شد؟ دستانش میلرزیدند.با نامیدی به سمت صندلی چوبی رفت و به آرامی نشست.

لوسیوس رویش را به وی کرد و با پرخاش گفت:

تو زندان نشسته بودم و آبخنک میخوردم؟؟؟ آره.اتفاقا به چندتا از دیوانه سازها هم گفته بودم بیان تو سلولم پارتی راه بندازیم.تو دیگه چرا؟؟؟تو دیگه چرا اینو میگی؟منو باش فکر میکردم....

__ تو بیخود فکر میکردی.....

نارسیسا بلند شد.تمامی وجودش میلرزید.

__ تو بیخود فکر میکردی....تو و اون اربابت باعث تمام اینایین.شما پسرمو از من گرفتید....شما...

چوبش را گرفت.دستش را بالا برد و لوسیوس را هدف قرار داده و تصمیم گرفت برای آخرین بار اسم این ورد را بگویید :آواداکدابرا
نور سبزی خانه را روشن کرد و چندی بعد این جسد لوسیوس بود که بر پایش افتاده بود.

هق هق گریه نارسیسا تمام خونه را فرا گرفت. گونهایش از اشک خیس و دلش از غم پر بود.
ولی این تنها غم نبود.نفرت هم بود دلسوزی هم بود.

غم از دست دادن پسرش،نفرت از شوهرش که وی را تنها گذاشته و وی را مقصر مرگ دراکو میدانست و دلسوزی برای خودش. خودش که لوسیوس را قهرمان قصه هایش میدانست.خودش که تمامی این روزها،تمامی این روزهای خائن با یاد آوردن اسمی که حال برایش معنی نداشت آرامی داده بود.خودش که هنوز بعد از عمری شوهرش را نشناخته بود.افسوس که نشناخته بود.
افسوس که نشناخته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/10/29 22:49:32
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/10/29 22:56:05
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
با احترام تقديم به همه محفلي ها و ياران سفيد!

_ چي گفتي؟
_ ارباب مارو عفو كنيد!
_ يعني...يعني خانه ريدل از دست رفت؟
_ اونا ظرف يك ساعت خانه ريدل رو تصرف كردند...ارباب ما رو ببخشيد!

ولدمورت بروي صندلي كنار شومينه نشست... چهره اش از درماندگي زياد حكايت مي كرد... با خشم به بليز كه بروي زمين زانو زده بود و سرش پايين بود مي نگريست:
_فقط چند ساعت اونجا رو ترك كردم! ببينيد چي كار كرديد؟ از اول هم نبايد شما رو به عنوان مرگ خوار مي پذيرفتم...اين از تو كه معلوم نيست داستان زندگي خودتو از راديو محفل پخش كردي يا داستان اون دختره رو! اونم از آگدن خرفت كه هنوز سواد خوندن نداره!

بليز سكوت كرد... حق با لرد سياه بود... ولدمورت پرسيد :
_ حالا اون موقع كي نگهبان خانه ريدل بوده؟
_ بارتي كراوچ و ايگور كاركاروف!
_ كجان؟
_ ايگور كه رفته تو دفتر مديريتش توي هاگوارتز قايم شده هيچ كس رو هم اونجا راه نمي ده! بارتي هم معلوم نيست كجاست... ما حدس مي زنيم محفلي ها به عنوان اسير گرفته باشنش!

ولدمورت خشمگين از روي صندلي بلند شد و نعره كشيد :
_ مرگ خواراي بوقي ارزشي! همتون بريد بيرون! بريد تنهام بزاريد... خانه اجدادي من رو به دست اونا سپرديد...شما لياقت در كنار من بودن رو نداريد...همتون يه مشت ترسوي مفت خوريد!

بليز كه سر تا پايش مي لرزيد تنها به سرعت توانست اتاق را ترك كند. بايد چه ميكرد؟ تنهايي كه كاري از دستش ساخته نبود...سايرين نيز همه سوراخ سمبه اي پيدا كرده و خود را از نظر ها پنهان كرده بودند... آخر ولدمورت حقيقت را مي گفت... كدام يك از آنان حاضر شده بودند در زمان حمله محفل به خانه ريدل قدم جلو بگذارند و از ارباب خود دفاع كنند؟؟
هيچ كدام...آخر آن ها در حد همان توصيفات ولدمورت بودند...!!

خانه اربابي مالفوي ها هنوز از فرياد هاي ولدمورت مي لرزيد... ديگر كاري از دستش بر نمي آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 27 آبان 1386 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با احترام تقدیم به لرد سیاه

باران شروع به باریدن کرده بود . باد چنگ می انداخت و تنها خواسته اش این بود که زمین را از جا بکند ، درختان پوسیده و کهن به جان یکدیگر افتاده بودند . از جنگل صدای شیون زنی که با عجز و لابه خواستار جلوگیری از مرگ تنها فرزندش بود به گوش می رسید ؛ غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود و رشته های عریض باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت . برق کماکان در حال کشیدن نقشه مورد نظرش روی آسمان بود و مادامی که ایده اش درست از آب در نمی آمد با رعد ناراحتی خود را نمایان میکرد .

دو جادوگر ردا سیاه و چوبدستی به دست ، ماندانگاس فلچر را به اعماق جنگل می بردند . او شنل خاکستری رنگی به دور گردنش پیچیده و کیف دستی رنگ و رو رفته زنانه ای از پشتش آویزان بود . بی اعتنا به باد و بوران و جادوگر و جنگل و درختان تهدید کننده و چوبدستی و مرگ ، پاهای لختش را به آب می زد و قد و هیکل متناسب و کوتاهش را با قدم هایی آهسته و کوتاه به جلو می کشید و زیر چشمی جادوگر قد بلندی را که کنار او راه می رفت و چوبدستی ای که اندازه گردنش بود و از آن چکه چکه آب می آمد تماشا می کرد .

جادوگر همراهش ، پرسی ویزلی از او کینه ای عمیق و نفرت انگیز در دل داشت و در تمام مسیر با حرف های نیش دار و ناسزاهای مورد علاقه اش او را می آزرد .

« فقط به خاطر لرد سیاه ... شک نکن که فقط به خاطر لرد سیاه بود که حاضر نشدم چوبدستی رو به زحمت بندازم و یه باریکه پرتوی سبز رنگه مامانیش رو به خاطر تو حروم کنم ... حیف که میخوایم جای اون احمقه ابله رو پیدا کنیم و گرنه اصلا علاقه ای به این ندارم که کودنی مثل تو رو دنبال خودمون این ور و اون ور بکشیم ... حیف ! حیف که این آخرین باری هست که کسی رو لو میدی !! »

جادوگری که کمی جلوتر حرکت میکرد ، با صدای خش دار و کشداری ماندانگاس را مورد خطاب قرار داد و با بی میلی گفت : شرط می بندم که الان به تنها چیزی که فکر میکنی اینه که سریع تر ما رو به خواستمون برسونی و متواری بشی و روز از نو حقوق وزارت از نو ؛ حیف ... حیف که هیچ احساس گناهی توی وجودت راه نداره ... تو هم مثل اون سیریوس بلک بزدل ... یا سارا اوانزه خاله زنک باز ؛ میخوای که سریعتر اونو لو بدی و تق ! غیب شی دانگ !

ساعتی بعد

- همین جاست !

پرسی که با شگفتی کلبه محقر و کوچکی را می نگریست با لحن دل نشینی گفت : امیدوارم که راست گفته باشی عزیزم ! و گرنه فکر نمیکنم که برای لرد خوشایند باشه و نیم نگاهی به جادوگر مقابلش کرد و ادامه داد : اینطور نیست بلیز ؟

جادوگری که نامش بلیز بود ، سری تکان داد و با حرکت ملایم چوبدستی اش درب اتاق را در هم کوبید و وارد کلبه شدند ... دقایقی که گویا به ساعت ها می انجامید از کلبه خارج شدند ... ماندان نه ! این بار کسی که در تیر رس چوبدستی پرسی بود ، آلبوس دامبلدور بود ... قدرتمند ترین جادوگر قرن !

باد با زوزه های دردناکش درب کوچک تک پنجره چوبی کلبه را در هم کوبید ، موهای موج دار ماندانگاس در رژه باد میرقصیدند و چشمان نیمه بازش گرد و غباری که از پنجره وارد کلبه میشد را رویت میکرد و دهان بازش نشان از اعتراض بود ، شاید اعتراض به آخرین تهدید های سرد و خشک پرسی ... جسم بی ارزشش روی کف پوش اتاق بی حرکت مانده بود و روحش در دنیایی دیگر سیر میکرد ... او مرده بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1386 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کمی جلو آمد و مستقیم روبروی سلستینا ایستاد. سلستینا نفس سرد لرد را بر روی صورتش احساس می کرد.
لرد: من از اولش هم می دونستم که تو رو نباید بفرستم.
قلب سلستینا در پشت میله های زندان سینه اش به شدت می تپید.
لرد: می دونی ما می تونستیم از اون هم استفاده کنیم؟
طپش قلب سلستینا تند تر شد.
لرد: می دونی الان همه رفتند که اونو نجات بدن.
اخم های سلستینا به خاطر تعجب کمی در هم رفت.
لرد: پرسی الان در خطره و به نظر من تو [داد می زند] مسئولش هستی.
سلستینا نفسش را خالی کرد: اما ارباب
لرد: خفه شو. من حتی می دونم که آمبریج رو کشتی.
سلستینا: اما ارباب اون می خواست جیغ بزنه و همه رو خبر کنه.
لرد: یعنی تو نمی تونستی دهنش رو ببندی؟ ما الان نیمفادورا رو می خوایم و پرسی که گرفتار شده.
سلستینا: یک لحظه اجازه بدید ارباب.
سلستینا برگشت و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[c
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 08:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جین دولورس آمبریج به قتل رسیده است.رنگ سلستینا به سفیدی گچ شد...
رابستن با چشمانی گرد شده از سلستینا پرسید:تو اون رو کشتی؟احمق میدونی اگه لرد بفهمه حسابت با کرام الکاتبینه؟آخه چرا همچین کار احمقانه ای کرد؟
سلستینا با عصبانیت گفت:چیکار میتونستم بکنم؟اون خپل همینطوری زل زده بود به من و ...
سوزش دستش اجازه ادامه حرف زدن به او نداد و رابستن هم دستش سوخته بود پوزخندی زد و به سلستینا گفت:تو مُردی خانوم کوچولو!لرد ازمون خواسته برگردیم.
رابستن که دید چیزی نمانده سلستینا پس بیفتد فوری ادامه داد:البته ممکن هم هست کار دیگه ای داشته باشه ها!شاید فقط خواسته ما رو ببینه.
رابستن خودش هم فهمید چه حرف نامربوطی زده و بدون حرف دیگری ناپدید شد و سلستینا هم بلافاصله ناپدید شد و به این اندیشید که چگونه میتواند برای لرد توضیح دهد که عامل دستگیری یکی از مرگخوارانش است؟
/./././././././././././.
لرد با صدای سرد و بیروحش دستورات جدیدی را به مرگخواران داد:خب.رابستن.رودولف و بلا میرن تا تانکس رو بیارن و در این میون از حمایت فورتسکیو برخوردارن.حسن مصطفی،رباستین لسترنج و سامانتا ولدمورت میرن تا پرسی رو نجات بدن.در ضمن ایگور و آنتونین و تئودور هم میرن به کلبه ایگور و منتظر کاراگاهان میشن.و تو سلستینا.همینجا میمونی تا من یه سری سوال ازت بپرسم.
همه با صدای پاقی ناپدید شدند و سلستینا لرزان و رنگ پریده به لرد نگاه کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ