سلام من دیدم گابریل دلاکور دلش سوژه می خواد گفتم مثل این یارو ایگوره بهتون سوژه بدم .
سوژه جدید
یکی از روزهای پاییز ی *** زیر رگبار تازیانه ی باد
مرگ خواری به خود لرزید *** خم شد و روی ولدی افتاد
گفت ای ارباب ببخش مرا ***ورزگارم بیخود است چند روزی مرا تحمل کن .
لرد همسایه گفت به تندی ***مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار ***من کجا...
------------------------
:مردک بوقی من به تو رحم می کنم و نمی کشمت که این خزعبلات مشنگی رو به جادو گری تغییر بدی؟؟ بیا می خوای تا آخر شعرت رو از حفظ بخونم ؟ خرفت بوقی ؟
:ارباب تو رو خدا من رو ببخشیدمن نمی تونستم شعر بگم هر چه فسفر می سوزوندم که شعری رو در ذهنم به تصویر دربیاورم نمی تونستم . تا این که پسر عمه مشنگم که چهارم ابتدایی بود اومد گفت که شعر حفظ . بعد گفتم بخون . آخرش هم من دیدم شعرش خوبه منم برگردوندمش .
ناگهان در خانه ی ریدل با شدت باز شد و ایگو کارکاروف با عصبانیت تمام وارد شد . دریک آن ولدرموت فکر کردکه بت من اومده چون این قدر نور زیاد بود فقط پیکره ی مشکی با شنلی خفاشی یده می شد. از این جهت به زیر میز پناه برد و وقتی که دید ایگور است خود را زد به کو چه ی هری چپ .
ایگور با عصبانیت تمام مانند این تام و جری دستانش را مشت کرده بود و کج کج به سمت ولدی می یومد.
:ارباب این چه مسخره بازی هستش ،تمام اولیای سال هفتمی های مدرسه بر ضد من شوروش کردند. راستی یه سوال . شما اون زیر چه می کنید .
ولیدی که دستپاچه شده بود و نمی دونست که باید چه بکند تصمیم گرفت از زیر میز بیرون بیاید اما همین که خواست به سمت بیرون عزیمت کند کله کچل روغن کل پاچه اش به میز اصابت کرد .
ولدرموت که سر کچلش را بر اثر شدت درد می مالید گفت :
-:همانا ما در پی یافتن چیزی تو مایه های جو زمین بوده ایم نه نه ببخشید داشتم دنبال نگین انگشتر دختر خاله ی عمه مادر خدابیامرز پدر نامادری عموی دختردایی پسر پدربزگم که لوموس به قبرش بباره می گشتم .
ایگور: ها؟
-:هیچی بایا خب بگو ببینم تو چرا این قدر عصبی هستی .
بعد ولدی رو به آن شاعر درپیت دزد گفت: تو چرا این جا وایستادی یاالله برو .
ایگور که دوباره خشم در چهره اش دیده می شد گفت : از دست این پرسی ویزلی ،آقا این بیناموسی بازیاش پدر همه رو در آورده .
هرچی بهش می گم که آقا از این کارا شده توی مدرسه هم دست بردار ،توی اون مغز بوقیش نمی ره که نمی ره .
-:خب دیگه چی ؟
-: دیگه چی دیگه چی ارباب . هی دم به ساعت با اون دامبلدور می ره مرلینگاه مدرسه . از بس اون توئه دانش آموزان بدبخت زمین چمن های اطراف مدرسه رو هی آبیاری می کنند . بیچاره آین پسر پاتر . چند وقت پیش اونا رو پشت گلخانه ی مدرسه دید . هرچی ام صداشون زد نشنیدن . آخر با دل خوشی رفت بیرون اونم به خاطر این که فکر کرد پسر دایی دار می شه .
-: خب بگید بگیرنش ببرن شکنجه گاه تا من بیام . ولی ایگور جدی دامبلدور حامله شده؟
-: نه قربان حامله کدومه ! روزی 30بار قرص ضد بارداری می خوره .
بعد از چند ساعت ولدی کچل با بارتی کراوچ و بیلز و ایگور و ایوان روزبه به سمت دژمرگ حرکت کردند .
در و دیوار دژ مرگ سیاه بود. سیاهی که آدم دوست داشت هر لحظه آز آن جا فرار کند . بالاخره ولدرموت با جمعی که پشتش بودند به زندان پرسی رسید ولی پرسی اون جا نبود . از نگهبان آن جا پرسید : پرسی کجاس .
نگهبان با دست پاچگی و قیافه ناراحت وترس گفت: قربان مرلین گاه .
-:اونجا چرا ؟
-:قربان در هین دستگیری دامبلدور رو هم با خودش اینجا آورد . از وقتی هم که اومده اینجا اّ و هوا بهش ساخته هر ده دقیقه می ره مرلین گاه .
-:بوقی برو بیارش .
======================
دوستان بوقی و مرگ خوار عزیز لطفاً این پست را ادامه داده و اگر هم با مواجه شدن با داملدور و رفتن به مرلین گاه همراه او می ترسید . بگویید اون رییس کچلتان ادامه اش بدهد.
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] دژ مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


به بلیز میگه:
این چقد شبیه این پسره پاتره!

)

بنده رييس موسسه كاشت مو هستم.
)


