شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
قطع - خلاقیت - تکان - ذخیره - نفوذ - طعم - سماجت - درمانگاه - مضحک – آغوش بعد از ظهر لذت بخش آن روز ان قدر زیبا بود که ترجیح می دادم تا اخر عمر در کنار دریاچه ی نیلوفر ابی بنشینم و به برگ های گل نیلوفر که در سطح دریاچه ارام ارام حرکت می کردند نگاه کنم. افتاب با انوار زیبای اندامش بار دیگر سعی داشت به پشت کوها برورد و زمین کنار دریاچه را خاموش خاموش کند. تصویر زیبای صورتش در میان نیلوفر های ابی دریاچه محو بود ولی از عقب گویا زمین و اسمان بهم رسیده باشند صدای غورباقه های کوچک بر روی برگ های نیلوفر مرا یاد روزی انداخت که عزیز ترین جادوگری را که می شناختم برای همیشه از دست دادم روزی که سرمای سخت زمستان من را از گریستن نیز بازمیداشت زیرا قطرات اشک برروی گونه های لطیفم همچون گوهر هایی یخ می بست اسمان ابی ابی بود و کوها لباس عروس بر تن داشتند.من همرنگ کوها شده بودم .مادر سرما بر تن من هم دست بافته های خود را پوشانده بود درست یادم می اید که کنار همین دریاچه ی نیلوفر های ابی بودیم .روزی که دست بافته های مادر سرما در تن من خودنمایی می کرد .قلبم پوشیده از شوقی بود که همه ی مردم رویا به ان عشق می گفتند .سایه ی او را می دیدم از میان افتاب می امد ،وقتی اورا دیدم از ته دل خندیدم خنده ای که او را به شوق اورد ،با ان قیافه ی مضحک همیشگی اش ،موهای سرخی که در میان هوا تکان می خورد با سماجتی دوست داشتنی نزدیک من می امد درمیان دریاچه ی نیلوفر های ابی که تکه زمینی یخ زده بود در اغوش باز زمستان در کنارم بود چشمانش به چشم هایم گره خورد ،زیبایی لحظه های عشق در سرزمین رویا در حال نقاشی بود که...ناگهان یک فریاد ،بوی جدایی .با بدنی خونین روی زمین افتاد ،چشمان سیاه و ظالم و با نفوذ دشمن را می توانستم ببینم شنلی سیاه بر سر داشت و فریادمی کشید : دم باریک موفق شد ،سرورم خوشحال می شود.او روی زمین افتاده بود در کنارش نشستم خونی که از بدنش می رفت دست بافته های مادر طبیعت را سرخ کرد فرزندانش را خونین.به او گفتم : ان که تو را خونین بر زمین انداخت رفت و غم سنگین و لذت انتقام را بر دلم گذارد گفت : تو را دوست می داشتم ،ولی زندگی من همیشه یک نگاه بود یک طعم خوش باتو بودن .با هر سخن به انگشتان قطع شده اش نگاه می کرد و اه می کشید : نگزار طعم تلخ انتقام بر دهانت بنشیند و بعد چشمانش را برای همیشه بست فریاد زدم: من تورا به درمانگاه می رسانم درمانگاه مدرسه ، اما بعد با خود گفتم : چه می گویی تو ان قدر بزرگ شدی و در خود غوطه وری که نفهمیدی لحظات چگونه گذشت و اکنون که مادر طبیعت با خلاقیت غورباقه های کوچک را بر نیلوفر های ابی نشانده است من بار دیگر می گریم بیاد ان خاطره ی تلخ تا زمانی که اخرین قطرات اشک ذخیره شده از بدن بر روی نیلوفر های ابی بچکد می گریم برگی از دفترچه ی خاطرات :هرمیون گرنجر
ببخشید که یکمی از 10 خط بیشتر شد : می خواستم کمتر بنویسم ولی بازم وقتی نوشتم و پیشنمایشش رو دیدم 40 خط شده بود مجبور شدم خلاصه اش کنم
با تشکر
چون موضوع نداده بودی من هم عشق بین هرمیون و رونالد رو نوشتم!
هرمیون گرنجر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/11 13:13:27 ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/11 13:15:04
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .
آلبوس دامبلدور از در به سرعت وارد می شه و به طرف هری می ره . او را به آغوش گرم خود می کشه و دیگر رها نمی کنه . هری گاه گاهی تکان های مضحکی می خوره و به حرف هایی که دامبلدور می زنه توجه نمی کنه .
_ هری عزیزم ، نمی دونم فهمیدی یا نه ؟... اما همه می گن که ولدمورت به محفل هم نفوذ کرده بذار منم برای اولین و آخرین بار به تو نفوذ کنم(منظورش تنفس مصنوعیه . گفتم تا اعضای بوقی منظور بد نگیرن ) . خلاقیت های تو نباید توی راه جنگ با اون کچل از بین بره . باید صرف من بشه .
هری که گویی متوجه قصد دامبل شده ؛ سعی می کنه او رو از خود دور کنه . اما دامبلدور هر بار با سماجت بیشتری به او می چسبه و می گه : _ هری تو نباید انرژیت رو هدر بدی باید اونو ذخیره کنی برای جنگ با ولدی یا ....
دامبلدور که متوجه قطع شدن مقاومت هری می شه . سعی می کنه تا طعم هری رو بچشه ( بازم منظور تنفس مصنوعیه ) که می فهمه او از هوش رفته . او را محکم تر می گیره تا به همراه او به سمت درمانگاه سنت مانگو آپارات کنه .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/1/11 14:13:32 ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/1/11 14:23:49
صبح دل انگيزي بود. هدويگ به آرامي از جا بلند شد و به طور (مضحكي ) در لانه اش تلو تلو خورد و اين كارش باعث شد سرش محكم به شيشه ي پنجره بخورد! هدويگ پنجره را كمي باز گذاشت و خواست چيزي بخورد كه ناگهان صداي عجيبي به گوشش رسيد و جغدي با سرعت برق و باد از پنجره ي نيمه باز وارد لانه ي هدويگ شد. او هرمس بود كه هدويگ را در( آغوش) گرفت و گفت: هري..صاحبت..اون... هري توي (درمانگاه )سنت مانگو هست. حالش خيلي بده. هدويگ كه انتظار شنيدن چنين چيزي را نداشت( تكاني )خورد و بعد پرسيد: راستي ، اون نامه چيه؟ هرمس: نميتونم بهت بگم. هدويگ با (سماجت) گفت: زودباش بگو تا نوكت رو (قطع )نكردم. هرمس خنديد و گفت: اوه..باشه. اين نامه را رون بهم داده تا بدم بهت. ولي گفت سورپرايزت كنم كه تو تمام نقشه هاي منو بهم زدي. هدويگ: حالا توش چي هست؟ هرمس: خودت بازش كن. هدويگ سعي كرد پاكت را پاره كند ولي نشد. هرمس: يه خورده (خلاقيت)بايد بخرج بدي تا بتوني بازش كني. هدويگ كه تازه متوجه نواري قرمز رنگ و دكمه اي مشكي روي پاكت شده بود ، دكمه را فشار داد و بدين ترتيب نوار قرمز از پاكت جدا شد و پاكت باز شد و يكسري شكلات و شيريني از توي پاكت بيرون ريخت. هرمس: رون مي خواست حالا كه هري توي درمونگاهه ، تو يكم خوراكي براي خودت( ذخيره )كني تا از گرسنگي نميري. هدويگ كه داشت يكي از شكلات ها را برمي داشت گفت: با چه (طعمي) هست؟ هرمس شانه بالا انداخت. هدويگ شكلات را خورد و ناگهان احساس كرد چيزي تا ته حلقش ( نفوذ ) كرد. هرمس هم خنديد و گفت: قضيه ي هري هم سركاري بودا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1387/1/10 12:14:23 ویرایش شده توسط هدویگ در 1387/1/10 12:15:49 ویرایش شده توسط هدویگ در 1387/1/10 12:18:23 ویرایش شده توسط هدویگ در 1387/1/11 11:59:27
رون در جنگلی که در آن جز صدای خش خش برگ هایی که در زیر پای او خرد می شدند پیش می رفت ، صدای هرمیون را در کنار یکی از درختان شنید و به سمت او شتافت و در کنارش زانو زد و به صورت پوست پوست شده ی او که مضحک به نظر می رسید نگاه کرد ، او را در آغوش گرفت و با ناراحتی گفت : باید هر چه زود تر به درمانگاه برسانمت "بلند شو . هرمیون به سختی لب هایش را تکان داد و گفت :نه ، تو باید خلاقیتی به خرج بدهی و شیره ی آن درخت کاج را برایم بیاوری ... فقط آن می تواند درمانم کند . رون با شنیدن این حرف هرمیون مانند برق از جا پرید و به سمت درخت کاجی که در مقابلشان بود و بر اثر باد تکان شدیدی می خورد رفت . به سرعت چاقوی جیبی اش را در آورد و با سماجت بسیار یکی از شاخه های فرعی را قطع کرد ، از شاخه ی قطع شده شیره ای سفید رنگی بیرون آمد . رون طعم آن را چشید و سپس آن را در کیسه ی چرمی ای که در جیب داشت ذخیره کرد . و به سرعت به سمت هرمیون دوید . شیر ه ها را بر روی صورت پوست پوست شده ی هرمیون ریخت و پس از مدت اندکی شیره در پوست او نفوذ کرد و به سرعت پوست صورت او مانند روز اول ترمیم شد .
آلبوس دامبلدور به آرامی تکانی خورد ، در خواب غلتی زد ، خمیازه ای کشید و عینکش کج شد و آب دهانش از گوشه ی لبش روان شد و بر روی ریشش چکید، خواب زیبا ، عجیب و صد البته مضحکی بود ! ( آخه کدوم یک از خواب های این جونور درسته که این یکی درست باشه ؟ از قدیم گفتن خواب دامبل چپه ! ) دامبلدور دست های خود را باز کرد و بالش خود را در آغوش گرفت . در خواب ، دامبلدور خلاقیت عجیبی به خرج داده بود ! چه کسی باور می کرد که آلبوس دامبلدور کبیر ، در خواب ، چنین خزعبلاتی را می بیند؟درست در لحظه ای که آلبوس موفق به شکست ولدمورت شده و در ریش خود نمی گنجید ، .... برق خانه ی ریدل ها قطع شد ! .... خب چه ربطی داشت باو؟؟ اینجا درمانگاهه سنت مانگوئه راوی بوقی ! آها... بله حق با شماست ! ادامه ی داستان : آلبوس در خواب در دژ مرگ نفوذ کرد ، ذخیره ی غذایی ولدم و رفقا رو دزدید و جست و خیز کنان به خانه ی گریمالد بازگشت، ریموس را می دید که با لحنی دوستانه به سمتش می دوید، آلبوس هم به سمت او دوید ؛ ناگهان چشمش به ماه افتاد ، کامل بود ! - نــــه ! دامبل از خواب پرید . با فریاد آلبوس دامبلدور پرستار او وارد اتاق شده و سعی داشت بالشت دامبلدور را از چنگ او بیرون بکشد ، ولی دامبلدور با سماجت چسبیده و ول نمی کرد ! دامبل هنوز طعم غذاهایی را که از خانه ی ریدل کش رفته بود ، زیر دندان مصنوعی هایش حس می کرد.
ایگور جان مشکلی نداره یکمی از 10 تا بیشتر شد تو سایت ؟ آخه تو سیستم 10 تا کامل بود.
1-نام: بابا مشخصه دیگه ویکتور کرام 2-گروه: یعنی نمیدونید گروهم گریفندوره 3-دسته: فقط محفل زنده است و باقی می ماند 4-دلیل درخواست عضویت در المپیک: هیچی بیکار بودیم گفتیم بیایم اینجا قبلاً هم فکر کنم یه بار شرکت کردم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم