جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  138 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1388 05:29
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف و دال پیروز باشد!!!

گرابلی:من هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ،حیف که از دروازه خارج شدو خودشو آپارات کرد وگرنه اگه یک دفعه دیگه چهرشو می دیدم یادم می اومد کیه. .بیا بریم پیش بقیه شاید اونا شناخته باشنش.

زنفلیوس:موافقم

آن دو پله ها را به طرف طبقه ی هفتم طی کردند و درمیان راه گرابلی به خاطر گیر کردن پایش به دامن بلندش چند دفعه بر روی زمین افتاد و یک دفعه هم که نزدیک بود از نردها ی کناره ی پله ها به طبقه ی اول سقوط کند که توسط زنفلیوس نجات پیدا کرد. وقتی بالاخره به طبقهی هفتم رسیدند الف و دالیون رو در این شکل یافتند.

گرابلی:چی کار دارید می کنین؟

سپتیما:تفکر،واضح نیست؟

_و به چه نتیجه ای رسیدین؟

_این که فرمول پونزدهم مرلین در مورد نمودار ها کمی مشکل داره.

_همه به همین نتیجه رسیدید؟

رومیلدا:البته که نه من به این نتیجه رسیدم که مدل موهام رو چطوری برای مهمونی درست کنم.

دیدالوس:به نظر من برای هر کسی یک لقبی روی آرمش بدیم قشنگ نیست؟

لیسا:ولی من...

گرابلی :ما الان دچار مشکل به این بزرگی هستیم و همه ی شمابه فکر خودتونین.

زنفلیوس: منم به یک نتیجه ای رسیدم.

_و اون چیه ؟

_برای تولدت یک دامن کوتاه تر بگیرم که .. ..(قیافه ی گرابلی باعث سکوت او گشت.)

گرابلی بعد از یک نفس عمیق گفت:خب حالا مشکلات رو مرور می کنیم...

سپتیما وسط حرف او پرید و گفت:مرور کردن نداره ! در اتاق ضروریات باز نمی شه به خاطر این که تبدیل به راز شده و ما هم به دنبال رازدارشیم که ممکن یکی از خودمون باشه که بهمون خیانت کرده. حالا این وسط یکی اومد یک حرفی زد و رفت که فقط از حرفاش فهمیدیم کاندیدای وزارته و می گه بریم دنبال نوادش آلبوس دامبلدور ! آخه این چیزا دوره کردن می خواد؟!

گرابلی گفت:حالا که سپتیما موضوع رو برامون گفت نیازی به دوره کردن نمی بینیم فقط یک مسئله ی دیگه ای هست. اون فرد قبل از رفتنش با چوب جادویيش علامتي به آسمون فرستاد، که اون یک جمجه بود که از دهنش يك مار به زمين نازل شد. برای هیج کس چهره ی این فرد آشنا نبود؟با این توضیحاتی که من دادم کسی فکری به ذهنش نرسید؟

_:no:

_حالا به نظرتون باید چی کار کنیم؟

سپتیما:به نظرم بریم پیش پروفسور دامبلدور چون اون فرد مجهول گفت پروفسور نوادشه . راستی حرف نواده شد گودریک کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1388/3/25 5:31:13
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1388/3/25 5:40:46
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1388 04:15
نمایش جزئیات
آفلاین
*باشد كه الف دال پيروز باشد*


آنها فرد مجهول الهويه را دنبال كردند ، از درب اصلي سالن گذشتند و به نزديكي هاي درياچه رسيدند .

آن فرد با چوب جادويش علامتي به آسمان فرستاد و ناگهان يك مار از دهان يك جمجه به زمين نازل شد .

... خب بگو ببينم چي كار كردي ؟

- فكر كنم نظرشونو تغيير دادم . فقط يه كم ديگه صبر كن ...

- خوبه خوبه

-روميلدا وضعش چه طوره ؟

-...بهش شك كردن . فكر نمي كنم ديگه به دردتون بخوره ( )

-خب ديگه من ميرم . ولي تا چند روز آينده بايد اطلاعات محرمانه ي الف دالو بهم بدي .

--...بابا من تازه ...

در راه برگشت گرابلي او راشكار كرد...

-... بيا اينجا بينم... حالا ديگه" جاسوسكي" الف دالو مي كني ؟

زنفليوس : اي خائن !

-زنفي جان...

-جانم ، بنال؟

-چيو بمال ؟

-دهنتو ببند .!

-خودت ...

چي گفتي ؟

-زنفليوس :

-خب بيا اينجا بينم . اين پارچه ي تاناكورا را بزن كنار بينيم كي ...

-چي ؟

زنفليوس : اه گرابلي حواست كجاس يارو در رفت ...

گرابلي‌: ميدوني كي بود ؟

-نه . كي بود ؟

-راستش الآن كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم خودمم نمي دونم .

-ولي قيافش خيلي آشنا بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/3/25 17:17:16
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/3/25 17:18:54
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1388 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال پيروز باشد !!!


توماس نگاه موشكافانه اي به روميلدا انداخت و گفت :
- ولي چي؟ تو مشكلي داري؟
- من نه ، ولي مي گم شايد همون موقع در درست شد و يه بنده خدايي الكي گير مي يافته .
- تو مطمئن باش كه در مشكل نداره و فقط رازش عوض شده ، مگه اين كه كاري كردي و مي ترسي؟

روميلدا كه به شدت ترسيده بود با صداي لرزانش جواب داد :
- من ، ن...نه باو ، اين چه حرفيه مي زني .
- نه تو حتماً....

در همين حين يك فرد از بين الف دالي ها كه روبندي به چهره اش زده بود وسط آمد و شروع كرد به سخن گفتن :

- فرزندانم گوش فرا دهيد ، دعوا و مرافعه راه حلش نيست ، من كه براي ثبت نام كانديداي وزارت شركت كردم يك نفر آمد و پرونده اي به من نشان داد و گفت : بگم ، بگم ؟ ،من به او گفتم ، بفرما؛ حالا بگذريم به نظر من طبق راي اولي بايد برويم سراغ نواده ي گراميم آلبوس دامبلدور .

فرد مجهول الهويه پس از گفتن ديالوگ هايش از صحنه خارج شد و مثل برق از ماجرا دور شد .

الف داليون با شنيدن حرف هاي فرد مجهول الهويه شروع به صحبت و بحث كردند . همهمه اي عظيم در آن قسمت تالار ايجاد شده بود .
هركس نظر و عقيده خود را مي داد ، عده اي شعار تقلب تقلب سر داده بودند كه هيچ ربطي به داستان نداشت .

در ميان آن جمعيت و سر و صدا زنفليوس خود را به گرابلي رساند.
- يارو راست گفت ، بايد بريم پيش آلبوس .
- اره ولي اون كي بود ؟ به نظرم مشكوك مي زد !!
- مي گم بيا بريم دنبالش ...
- يعني كار درستيه ، نكنه يارو ناراحت بشه .
- نابغه مي گم مشكوك بود مي گي نارحت مي شه؟
- آخه ديالوگم كم بود گفتم يه چيزي بگم

و آن دو با عجله به سوي فردمجهول الهويه شتافتند ..


اين داستان ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/3/25 0:04:54
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1388 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد

_ من افشا میکنم اتاق مخفی جلسات الف دال در درون اتاق ضروریات را برای سرورم...

_ صبر کن! اینجوری که داری افشا میکنی همه ی عالم و آدم میفهمن. بیا در گوشم افشا کن!

_ متاسفم قربان.

بعد به طرف فردی قد بلند که با چشمان سرخش به او زل زده بود رفت و با احتیاط در گوشش چیزی زمزمه کرد. چشمان لرد برقی زد و لبخندی بر روی لبانش نقش بست.


جلوی در اتاق ضروریات...


هنوز همه در حال تفکر بودند که رومیلدا با سرخوشی از دور پدیدار شد و با تعجب به جمعیت عظیم الف دالی ها نگاه کرد و گفت: به ریش مرلین قسم نمیدونستم اینقدر طرف دار دارم. خیلی ممنون که منتظرم بودین تا بیام بعد برین تو!... ولی احیانا سه نمیشه همگی اینجا وایسادین؟

ویل نیم نگاهی به او انداخت و گفت: اولا رومیل تو دوباره دیر کردی! ثانیا ببخشید که هیچکدوم از ما به فکرمون نرسید که بریم تو تا یه وقت سه نشه!

سپتیما به طرف رومیل رو کرد و گفت: رومیلدا، در باز نمیشه. یعنی اصلا دری ظاهر نمیشه که بخوایم بریم توش!

_شوخی میکنی!!! پس چرا یه فکری نمیکنین؟

جمعیت الف دالی ها از دست رومیلدا سرشونو یه دیوار میکوبیدن و زار زار گریه میکردن!( میگن دل به دل راه داره!!!)

زنوفیلیوس گفت: بچه ها! واضحه که یه یارویی به ما خیانت کرده. شاید هم الان تو جمع ما باشه! ما باید این مسئله رو با آلبوس درمیان بذاریم، شاید بتونیم یه راه حلی پیدا کنیم.

دین که تا الان ساکت یه گوشه ای ایستاده بود، به طرف زنوف رو کرد و گفت: من با اینکار مخالفم! برای چی خودمون یه کاری نمی کنیم؟ اگر میخواید کسی رو پیدا کنید که به ما خیانت کرده باید به تمام بچه ها بگین که دونه دونه بیان جلو و با صدای بلند اعلام کنند که(( مکانی رو میخوام برای برگزاری جلسات الف دال)). در برای هر کسی باز شد او خیانت کار است!

رومیل به دین نگاهی کرد و گفت: فکر خوبیه ولی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومیلدا وین در 1388/3/25 0:06:07
من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1388 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق ... كيه كيه در ميزنه درو با لنگر ميزنه اين موقع شب ؟
منم منم آلبوستون . خوراكي آوردم براتون .
پروفسور اسم رمز صحيح است . لطفا داخل شويد .

در باز شد .
دور ميز گروهي 6 نفره متشكل از بارتيموس كراوچ ، روح ولدمورت ، فاج ، و سه نفر خارجي ناشناس گرد هم آمده بودند .

چي شده بارتي ؟
بيا بشين آلبوس .
گفتم چه خبره ؟ هيچي باب . داشتيم در مورد الف دال صحبت مي كرديم .
چي ؟ كي به شما اجازه ي همچين كاري داده ؟ خوبه حالا گروه مال منه !
اين سه نفر از طرف مهد كودك جادويي در ايتاليا اومدن . مي خوان چند تا استاد بهشون بديم . كسايي كه بچه ها بتونن بهش عادت كنن ، اين بچه ها آتيش پارن .
آلبوس : منظ.رت چيه ؟
بارتي: منظورم به معناي دقيق كلمه بود . اونا نيمه جادوگر - نيمه ازدهان .
چي ؟ اينا كه ميگي چين . انسان نمي تونه پيششون دووم بياره .
بارتي : من هاگريدو بهشون پيشنهاد كردم . خوبه نه ؟
چي ؟
ولدمورت : آلبوس جان سخت نگير . مگه تو هاگريدو دوس نداري ؟

خب پس بايد بميره تا بتونه بياد پيش تو .

هه هه هه
شما ارواح عزيز مثل اينكه توي وان نمك افتادين .
فاج : ولي من نفهميدم اين چه ربتي به الف دال داره . اين موضوع برمي گرده به وزارت جادوگري ...آاااااااااااي
چرا دستمو گاز مي گيري ولدي؟ مار بودي سگم شدي ؟
آخه بد بخت من با اين همه دشمنيم با دامبي جون الآن عضوم .

دامبلدور : خيلي خب ديگه كافيه . صبح در اين مورد صحبت ميكنيم و با يك حركت آنها را از اتاق بيرون كرد .

از پشت ستون ها روونا ريونكلاو ظاهر شد و رو به دامبلدور گفت :
آخه پيرمرد اين چرت و پرتا چي بود گفتي و من نوشتم .
آخه اين قسمت در مورد الف داله ولدمورتو ديگه از كجا برداشتي آوردي؟


دامبلدور : ميدونم ربطي نداشت . بي خيال بابا ، برول سطح پستت بره بالا...!

این پست به دلیل بی ارتباطی با سوژه در نظر گرفته نخواهد شد.
مفر بعد پست زنوفیلیوس رو ادامه بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/24 11:48:05
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد

ویلهلمنا چندین و چندبار تکرار کرد. هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاده بود، یعنی کسی تو بود؟ آیا کسی به الف دال خیانت کرده بود؟

درحالی که به راه افتاد تا دوباره سعی کند سپتیما گفت: بزار من هم یه امتحانی بکنم

ویلهلمنا کنار رفت و راه را برای سپتیما باز کرد. سپتیما سعی کرد:

یه جایی رو نیاز دارم برای یه جلسه مخفی
یه جایی رو نیاز دارم برای یه جلسه الف دال!!


ویل نیز به همین ترتیب و با کلمات متفاوت سعی کرد اتاق را راضی کند اما انجام نمی شد. اتاق با آن ها لج کرده بود و در خود را حاضر نمی کرد.
در این حین زنوفیلیوس رسید:

-چی شده، چرا نمیرید تو؟
- در باز نمیشه. هرکاری میکنیم ظاهر نمیشه.
- همتون امتحان کردید؟
- آره
- خب چی خواستید؟
- معلومه دیگه بوقی، یه جایی برای جلسه مخفی
- خب پس.... اممم بهترین راه اینه که یه چیز دیگه بخوایم. برید کنار

زنوف شروع به قدم زدن کرد

یه جایی رو نیاز دارم برای یه جلسه مخفی
هیچ...

زنوف دوباره شروع کرد:

جایی برای دیدن تلویزیون ماگلی بهم بده
دری ظاهر شد

ملت:
ویلهلمنا دستش رو روی دستگیره گذاشت و قصد ورود کرد

- هوووی کجا میری من که درخواست محلی برای جلسه نکردم
- پس درخواست چی کردی؟
- هان چی؟
- گفتم درخواست چی کردی؟ طفره نرو بگو ببینم
- خصوصیه به شما چه اصلا.
- زنوف تو که قضیه رو پیچوندی و ما هم نفهمیدیم این قضیه درخواست چی بود، اما من فکرتو خوندم. بگم؟ بگم؟
- اه، نخیر نگو. بوقی من میگم این اتاق همه چی رو احتمالا به همه ی ما نشون میده به جز جایی برای جلسه الف دال. احتمالا یه جوری یه کسی این در رو از بین برده یا طوری قفل کرده که خودش فقط بتونه وارد بشه.
- خب یه راست بگو طرف شده رازدار اتاق شده راز دیگه اه.
- اصلا تو چی میگی ؟
ویلهلمنا: چی گفتی؟
- هیچی بیخیالش اصلا. خب بنظرم ما باید تمام اعضای الف دال رو صدا کنیم و سعی کنیم چیز بکنیم!!!!
- چیز بکنیم؟
- آره دیگه، معماست!!! خب بوقی من چمیدونم باید چیکار بکنیم باید لابد تفکر کنیم دیگه. آره باید سعی کنیم تفکر کنیم

لحظاتی بعد جلوی درب اتاق ضروریات
تمام اعضای الف دال با همهمه ای فوق العاده پر سر و صدا مشغول سعی در تفکر بودن و زنوف و ویلهلمنا هم سعی می کردن بهشون حالی کنن که یکم متفرق بشن که لو نرن البته بعد از چند دقیقه وقتی نزدیک بود زیر دست و پا له بشن بیخیال شدن و به جمع متفکر پیوستن

در جایی مجهول،دو فرد مجهول
- اون اتاق لعنتی رو راز کردی؟
- بله قربان. و خودمم راز دارش هستم
- باشه، پس همین الان راز رو دربرابرم افشا کن
- من افشا میکنم اتاق مخفی جلسات الف دال در درون اتاق ضروریات را برای .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1388/3/23 16:51:28
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1388/3/23 16:54:43
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

باشد که الف دال پیروز باشد


- ویلهلنما...پاشو دیگه دیر شد. مگه صبح نگفتی بچه ها بیان؟

- خرررر...پفففففف

- گرابلی یا خودت بیدار شو، یا بیدارت میکنما.

- خب چیه بابا؟ چه خبرته؟مگه ساعت چنده؟

- ساعت پنج دقیقه به دهه. حضرت علیه هم ده قرار گذاشتی.

- چی؟ پنج دقیقه به دهه؟نگو!

ویلهلمنا با تمام سرعت بیدار شد و دست و رویش را شست. سپتیما نیز یه وی کمک میکرد تا زودتر حاظر شود و به اتاق ضروریات بروند. هر دو هر چه سریعتر لباسهای خود را پوشیدند و از اتاق ویلهمنا پایین آمدند.

از در که خارج شدند، با صحنه ای فجیع رو به رو شدند.

زینوف:

ویل:خب چیزه...سلام، بعد اینکه راستش دیشب دیر خوابیدم شرمنده.

بالاخره پس از اندکی گفتگو همگی به سمت طبقه هفتم راهی شدند.در راه درباره ی درس امروز گفتگو میکردند.

- به نظرتون امروز سپر مدافع رو تموم کنیم،خوبه؟

- راستش من میگم امروز باید ریداکتو رو شروع کنی...نیاز دارن.

- منم موافقم.

در راه آلبوس را دیدند، سلامی کردند و به راه خود ادامه دادند. کمی سرعت خود ر افزایش دادند. ویل دامن خود را بالا گرفته بود تا به پایش گیر نکند.

بالاخره به طبقه هفتم رسیدند. خوشبختانه ساعت دو دقیقه به ده بود و بقیه بچه ها عموما ده دقیقه بعد از قرار حاظر میشدند.

ویل جلو رفت و تمرکز کرد.

یه جایی رو نیاز دارم برای یه جلسه مخفی

هیچ دری ظاهر نشد.

دوباره تمرکز کرد و فایده ای نداشت. یعنی چه اتفاقی افتاده بود.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/23 16:31:22
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1386 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور نشت و گفت : « ببینین بچه ها ! می خوام آروم تر باهاتون صحبت کنم ! آقای پاتر ! اگر شما تعهد بدی که این گروه در هاگوارتس تشکیل نشه و فعالیت های غیر انسانی نداشته باشه من حاضرم عضو گروه بشم ! » آلبوس با این حالت گفت : « شما ؟ اما چرا توی هاگوراتس نه ؟ » ایگور گفت : « چون بده آلبوس ! خیلی خطرناکه آلبوس ! **** میشیم آلبوس » آلبوس با آرامی گفت : « قبوله ! من سوگند ناگسستنی می خورم که گروه خارج هاگواتس فعالیت کنه و شما هم سوگند بخورید که به گروه وفادار باشید ! » 1 ساعت بعد آلبوس : « پروفسور پس طبق برنامه سر ساعت 12 اونجا باشین ! » ایگور : « باشه آلبوس » <><><><><><><><><><><><><><><> تمامی اوباش به محض اینکه آلبوس ماموریت 2-1رو شروع کرد به دنبال اون در تاپیک شیون آوارگان پست بزنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/12/26 13:12:47
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1386 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی : آلبوس فکر نمی کنم اینطور باشه. هیچ کس از این گروه هیچی نمی دونه.
آلبوس : اتفاقا خیلیا میدونن. پثل همونا که ازشون درخواست کردیم ولی نیومدن. من فکر می کنم ایگور فهمیده.
بارتی : دیگه این کاریه که ...
بامب...
در کلاسی که آلبوس و بارتی توی اون مشغول صحبت بودن منفجر می شه و ایکور وارد می شه.
- ای بوقی ها. می خواین گروه غیر مجاز تشکیل بدین؟ خودم می توبیخمتون.

در دفتر مدیر مدرسه :

- بذارید براتون توضیح بدم آقا...
- نمی خواد هیچی بگی آلبوس. مثل پدرت شیطون و گستاخی.
ایگور در دفترش نشسته بود و با بارتی و آلبوس در حال صحبت کردن بود. از این گروه بدش نیومده بود اما مدیر بود و وظایفی داشت و از طرفی هم تحت فشار شورای هاگوارتز بود. ناگهان با صدای بارتی از فکر بیرون اومد.
- اما آخه شما که به حرفای ما گوش نمی کنید. این گروه هیچ خطری نداره.
- شما گفتید و منم باور کردم؟
- خود شما بگید این گروه چه خطری می تونه داشته باشه؟
- من با تو حرف نزدم آلبوس. در ضمن از اسم این گروه معلومه خطرش چیه. اوباش.
- منظور از اوباش اون چیزی نیست که شما فکر می کنید.
ایگور به فکر فرو میره. خیلی داره به خودش فشار میاره که از وسوسه ی عضو شدن در این گروه جلوگیری کنه اما نمی تونه. داره با خودش کلنجار میکنه :
آخه جواب شورا رو چی بدم؟ خوب بهشون می گم از تشکیل این گرئه جلوگیری کردم. کی می فهمه؟ چی کار کنم؟
پس تصمیم نهاییشو می گیره و رو به آلبوس می کنه و می گه : ...

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1386/12/24 15:31:51
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1386 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شوراي مديران!اتاق پاييني دفتر مديريت.

راهروهاي پنهون هاگوارتز رو يكي يكي ميگذروند.راه هايي كه حتي فليچ هم اونها رو بلد نبود..معمولا به هر مدير جديدي اين راه ها رو معرفي ميكردن تا بتونه مخفيانه با اعضاي شوراي هاگوارتز مشورت كنه يا بازخواست بشه.عرق رو پيشونيش رو پاك كرد و همينجور پيش ميرفت.اون تا حالا اصلا به اون مكان نيومده بود ولي قبلا از دانش آموزان بزرگسال در موردش شنيده بود..او تونسته بود به اونجاراه پيدا بكنه..خيلي كنجكاو بود بدونه تو شورا چي ميگذره و اعضاش رو كه هيچكي نميدونستن واقعا اونها عضو شورا هستن يا نه رو ببينه!ميدونست كار خطرناكيه و منجر به اخراجش ميشه.صداي صحبت هاي چند نفر به گوشش رسيد..سرعتش رو آروم تر كرد..حالا تو راهرويي قرار داشت كه انتهاش يه در قهوه ايه بزرگ نيمه باز بود و مشعل هاي روشن و سفيد كه آرم هاگوارتز هم روشون بود اين محيط رو روشن كرده بود.مثل روياهاش ميموند..يه راهروي فوق العاده!اگر ميتونست بعدا بقيه دوستاش هم مياورد اونجا..حتي اگر دوربين كالين رو داشت ميتونست از اونجا چند تا عكس بگيره.

كم كم به در نزديك شد..بيشتر كنجكاو بود كه بفهمه اونجا چي ميگن.چون معلوم بود بحث جالبيه.خيلي هيجان زده بود و كم كم به در نزديك شد..براي اينكه معلوم نشه اونجاست با فاصله خاصي ايستاد و گوشش رو تيز كرد.

-جناب مدير..جاسوس ما گفتن يه گروه بسيار مخوف در حال تشكيل شدن هست..شما بايد باهاش مقابله كنين.شما بايد نابودش كنين.شما..شما..!
در همينجا استرجس مدير شورا سكته اي كرد و افتاد و مرد .
-ببينين اعضاي شورا..شما بيخودي نگران هستين..من فكر نميكنم يه عده بچه اونقدر خطرناك باشن كه من به خاطرش از دانش آموزان بخوام دوستانشون رو بفروشن و به نظرم اين حركت خيلي زشته.
-به هر حال اگر گروه قوي بشه و اعضاش زياد بشه ديگه از كنترل خارج ميشن..معلم ها بايد آسايش داشته باشند.ما از شما براشون آرامش ميخوايم جناب كاركاروف.
-آقا ويزلي،مطمئن باشين سلامتي اين افراد براي من مهمتره!

صداهاي قدمي شنيده شد و در باز شد.مدير مدرسه در مقابلش ايستاده بود و با قيافه اي متعجب بهش خيره شده بود.از ترس حتي تكون هم نميتونست بخوره!

خوابگاه هافلپاف

صداي رعد و برقي شنيده شد و از خواب پريد..عرق بر روي صورتش نشسته بود و هنوز نميدونست كه دقيقا چه اتفاقي افتاده..بيرون هاگوارتز مثل هميشه بارون ميومد و صداي رعد و برق همچون ساتوري بر مغزش فرود ميومد.يعني مديريت از گروهشون هيچي نفهميده؟اون فقط يه خواب بوده؟از تخت بلند شد و به سمت مرلين رفت.اون در خواب عظيمي رفته بود و بلند كردنش كار حضرت فيل!پس بي خيال او شده و دوباره به تختش بر ميگرده..اتفاقات درون خوابش رو يه دور مرور كرد و سرش رو روي بالش گذاشت..فردا بايد دقيقا با تمام اعضاي گروه مشورت ميكرد..اگر خوابش درست بوده باشه براي همه اعضا خطرناك هست.البته اين روزا خيلي به اين مورد فكر كرده بود..احتمالا يه كابوس بوده و اصلا امكان پذير نيست درست باشه ولي پدرش در مورد اين نوع خوابها براي حرف زده بود.او پسر هري پاتر معروف،آلبوس سوروس پاتر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین