صدای پیف پاف حرکت چرخ دهندهای دستگاها تمامی کارخانه را پر کرده بود.دستمال های سفید و تا شده،با نظم و ترتیب توسط ماشینها و روبوتهای آهنی به داخل جعبهای شیک و فانتزی گذاشته میشدند.بر روی جعبها، حروف بزرگی با رنگ آبی مایل به صورتی(؟؟!؟؟)کلمات "دستمال های اسکاور" را تشکیل میدادند.
در جلوی کارگاه، کامیونهای بزرگی منتظر پر شدن با هزاران جعبه مخصوص از "دستمال های اسکاور" بودند.در بالای کارگاه،پشت شیشهای براق اتاق،فردی با کت و شلواری سفید و تمیز مشغول تماشا کردن کامیونها،که هر کدام پس از دیگری پر از دستمال شده و بسوی مقصدشان حرکت میکردند بود.اسکاور عینک دودی خود را بر روی بینی جابجانمود و نگاهی به افرادی که بر روی مبل چرمی اتاقش نشسته بودند کرد.
- پس میخواین که دستمال هایی رو که به وزارت میفروشم رو سمی کنم که وقتی وزارتیها میان فین کنن،بوی سم رو حس کنن و بیهوش بشن،هان؟
فرد قدبلندی از روی مبل بلند شده و با صدای زیر و گرفته ای گفت:
دقیقا...اینجوری نگهبانا و کارمندا بیهوش میشن و ما میتونیم به راحتی بریم تو و وزیر رو برای هزارمین بار بدزدیم!
اسکاور نگاهی به امپراطور،که هنوز سرجایش ایستاده بود نمود و همان طور که چانه خود را میخاراند گفت:
کیفیت دستمالام میان پایین..نمیان؟
- کیفیت رو ول کن...وزارت رو بچسب.ما اگر وزیر رو از خودمون انتخاب کنیم، تو میشی تنها کسی که وزارت خونه ازش دستمال میخره.
- مگه الان کیه؟
-تویی...ولی وقتی ما بشیم باز هم تو میشی!یعنی دوبار.

اسکاور نگاهی از روی تعجب به امپراطور نمود و گفت:
نمیدونم چیزی که گفتی یعنی چی،اما چون خودم هم خاکستری و خفنز و اینا هستم قبول میکنم.فقط باید تا قبل از پس فردا،معجون بیهوش کننده رو از یک جایی بخریم،به دستمالها اضافه کنیم و بعد به وزارت بفرستیم.
فرد دیگری از روی مبل بلند شد و با تعجب گفت:
چار قبل از پس فردا؟
- چون پس فردا مامورین وزارت میان تا بهداشت کارخونه رو کنترل کنن.
امپراطور لبخند مخوفانه ای زد و خطاب به اعضای گروه خاکستری گفت:
ما خاکستری هستیم...ما میتونیم تمام این کارو رو تا پس فردا انجام بدیم....وزارت بزودی مال ما میشه.
ویرایش ناظر :
امتاز پست شما 7 از 10 و 6 امتیاز به دلیل دادن سوژه جدید به شما تعلق میگیره. مجموع امتیاز شما = 13
موفق باشی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


) همگي پريدند و آسپ رو گرفتند.

وووووي ميگم يه بيناموس داره بدجوري به من نيگا ميكنه...پدر سوخته!
در ميداد.
به بلیز نگاه کرد. سپس روی صندلی اش تکانی خورد، چرا که حضار دست زده بودند تا آسپ دست از ناز کردن بکشد و روی سن برود.
جیـــــــــغ! اون که ولدمورته!





حوله اونجاست بپیچید دورتون.
هومم فکر خوبیه...من یک نفر رو می شناسم اسمش جکه !
فهمیدم.!

ناراحتی و تعجبی که تا لحظاتی قبل در یکایک اعضای صورتش دیده میشد ، در یک لحظه از بین میره و با لبخند زننده ای به صورت پرسی خیره میشه و خیلی محترمانه میگه : بله بله ، عذر میخوام من ... ویزلی آقا شما خیلی خسته شدید و شنیدم درد هم دارید ، یه کم اینجا بنشینید تا خستگیتون در بره ، من معذبم که خستگی شما رو ببینم و بخوام در مورد مسائل کاری باهاتون صحبت کنم . 


