- مرلیــــــن! مرلین بزرگ ! چرا من ؟ چرا من !!؟ چرا من !!!
صاعقه ای درست در چند قدمیش درخشید ، مرلین پاسخش را داده بود ، سرش را تکان داد و دوباره فریاد کشید :
- نـــــــه ! من نه !
ناامیدانه زانو زد ، سرش را میان دستانش گرفت و نالید.
دردناک بود ، آری ، برای او دردناک بود ، برای او که از میان صدها جادوگر دیگر برای چنین عملی انتخاب شده بود دردناک بود.
هیچکس جرئت چنین کاری را نداشت ، هیچکس !
چشمانش از اشک می سوخت ، موهای بلندش اطراف شانه هایش را گرفته بودند و صورتش را پنهان کرده بودند.
دوباره بلند شد .
کت چرمیش خیس خیس شده بود و نفس نفس می زد ، هنوز نمی توانست فاجعه ی پیش آمده را باورکند ...
چهره ی شاد دوستانش را به یاد آورد که چگونه پس از شنیدن خبر سرد و بی روح شده بودند.
ای کاش داوطلب قبلی نمی رفت ، ای کاش برمی گشت ، هیچکس به اندازه ی او لیاقت انجام این کار را نداشت .
روزهایی را به یاد آورد که با او همچون دیگران رفتار می شد ... گرم و دوستانه ، اما حالا... تنها پس از گذشت چند روز ، چقدر افرادی که روزی مورد اعتمادش بودند تغییر کرده بودند .
همه چیز زیر سر آن شخص بود ، شخصی که به زودی جزئی از وجودش می شد ...
دوباره به آسمان خیره شد ، عاجزانه زمزمه کرد :
- نذار منو ببرن ...
صاعقه ی دیگری همچون خنجری آهنین آشکار گشت و غرید . باران شدیدتر شد .
زیر قطرات بی امان باران ، فعالیت ها و خدماتی که برای آنها انجام داده بود را به یاد می آورد ، رنک ها ، مدال های شجاعت ، افتخارات ... مدام در جلوی چشمانش رژه می رفتند .
اگر آن کارها را نمی کرد ، اگر فعالیت نمی کرد او را شایسته ی این مقام نمی دانستند و به چنین مخمصه ای گرفتارش نمی کردند.
چشم از آسمان برداشت . باران لحظه به لحظه شدت بیشتری می گرفت . به اطرافش نگاه کرد . چراغ های خانه ی گریمالد در فاصله ی چند متریش دیده می شد ، آهی کشید و اینبار به زمین و پاهایش چشم دوخت .
کاریه که شده ... دیگه فایده ای نداره ... اونا تصمیمشون رو گرفتن ... تو انتخابشون بودی...
جملات ریموس لوپین در ذهنش می پیچید . بی توجه به چمن های خیس و له شده ی زیر پایش خیره شده بود ، ولی در حقیقت آنها را نمی دید ، به وظیفه ی سختی که بر دوشش گذاشته بودند فکر می کرد ، به ...
- سیریوس ! کجایی تو ؟ بیا ماندانگاس ریش دامبلو آورده ، بیا پرو کن ببین اندازه ات میشه یا نه ؟! چیه ؟ از همین حالا تریپ روحانی دامبلو گرفتی ؟ زیر باران باید رفت ؟ بیا باب بزرگ !
( این پست در راستای عمل به طرح تعویض دامبل بود و بس
)درخواست نقد و امتیاز

7 از 10
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




آره همین جاست .
... به... به.... 

در ضمن ، اونا بازم شماره ی اینجارو پیدا می کنن ... می دونم !
باشه. حتما بهش میگم بیاد. مطمئنم از تو خوشش میاد!
به آنها نگاه کرد و سپس آنجا را ترک کرد. تنها دلخوشیش این بود که مدتی دیگر صاحب دختر دایی می شد...


( كلا اين شكلك بيانگر همه چيز هست ولي نكته ي مبهم اينجاست كه چرا كنارش نوشته اه لعنتي!؟


مستند محفل!
چه چشمايي!!!!