جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
روزي روزگاري در دهكده ي فليت ويك ارباب بزرگ و ثروتمندي زندگي مي كرد كه سه پسر داشت با نامهاي: گراپ، ترور و حسن() ارباب بزرگ به سن پيري رسيده بود و كم كم رو به موت مي رفت اما ترس وقايع بعد از مرگش افكارش را آشفته كرده بود. مي ترسيد كه بعد از مرگش پسرانش بر سر اموال او با هم به دوئل برخيزند و دودمان فليت ويك را بر باد دهند!
سرانجام يك شب پيرمرد در مرلينگاه فكري به ذهنش رسيد و فرزندانش را فراخواند.
فليت ويك در حالي كه مدام روي ويبره ست: بچه هاي عزيزم... باباتون كم كم داره مي ميره...
- اوهوووو.... اوهوووو...
- مرض دارم حرف مي زنم..دههه!... چي داشتم مي گفتم؟.. آهان ..مي خوام بين شما سه نفر يه مسابقه بذارم و به هركدومتون كه برنده شديد..تمام اموالمو ببخشم..
-
- بريد گمشيد بيرون...بوقي ها..منتظرن من بميرم..پاشيد بريد گمشيد!
با قدم هاي سنگين گراپ در حين فرار عمارت اربابي قديمي فرو مي ريزه!

روز بعد
پيرمرد در حالي كه توي بسترش زير سايه ي درخت بيد نشسته و سرش رو هم باند پيچي كرده براي بار دوم فرزندانش رو فرا مي خواند...
- فرزندان من ..امروز شما رو اين جا جمع كردم كه بگم هركدومتون بايد از چه آزمون سختي بگذريد..
-
فليت رو به غول بي شاخ و دم مي كنه و ميگه: گراپ فرزند ارشد من.. تو بايد گل گلي محافظ اعظم وزير رو شكست بدي و وزير رو كت بسته براي من بياري!
بعد رو به وزغ جوات سبز رنگي مي كنه و ميگه: تره ور... فرزند بي ناموسي نويس من... تو بايد بري سرآمد بوقيان آلبوس دامبلدور رو بندازي توي يه شيشه و براي من بياري!
سپس رو به فرزند كچلش مي كنه و ميگه: حسن كچل... اي سرآمد كچلان جهان... تو بايد بري همزادتو كه لرد كچل هست بندازي توي يه قفس و براي من بياري!
در اين لحظه فليتا همسر پيرمرد پا برهنه مي پره وسط و ميگه: نههه... رحم كن فيلي.. اينجوري پسرامون مي ميرن!
- به درك.. چندتا جديدشو مياريم
سه روز بعد
سه پسر در حالي كه جعبه هاي بزرگي رو حمل مي كنن در زير سايه ي درخت بيد به پدر و مادرشون مي پيوندند!
-
فليت پير با سر شكسته اش كه دستار كوئيرل رو به دورش بسته بود به جعبه ها اشاره مي كنه و مي گه: باز كنيد اينارو ببينم چي آورديد!
گراپ با فرود آوردن يك مشت، تره ور با زدن يك دكمه و حسن با كشيدن روبان جعبه؛ جعبه هاشون رو باز مي كنن و يكي پس از ديگري قيافه ي زنداني ها نمايان ميشه: اول از همه وزير مردمي كه زير مشت گراوپ پوكيده بود سپس دامبلدور كه داخل شيشه ي بزرگي بود و ريشهايش را تاب مي داد و آخر از همه لرد كه كله ي كچلش درخششي فراتر از حد انتظار داشت!
فليتا از شدت خوشحالي مي پره بغل فليت پير و باعث مي شه چندتا از استخوانهاش خرد بشن! فليت ويك پير سرشو به نشونه ي آفرين تكون مي ده و ميگه..
- گراپي تو چطوري تونستي وزير رو دستگير كني؟
- گلگو خودش وزير رو به گراپ تحويل داد اون با گراپ دوس بود!
- ترور جيگر تو چطور دامبل رو دستگير كردي؟
- بعد از كلاس خصوصيش روي تخت ولو شده بود كه من و دختر همسايه گرفتيمش انداختيمش تو شيشه!
- چرا دختر همسايه با تو بود؟
- داشتم براش قصه تعريف مي كردم
- خوبه برو به مادرش بگو بياد پيش من قصه ي ديشبش نصفه كاره مونده.... حسن تو چطور اين كچلو دستگير كردي؟
- از خونه ي ريدل تا اينجا براش مو چيدم رو زمين..
- كاملا فهميدم..چون هر سه تاتون برنده شديد بايد يه ماموريت جديد بريد..تو ميري وزارت خونه رو خراب مي كني..تو مي ري هاگوارتز رو تسخير مي كني و تو هم مي ري خونه ي ريدل ها رو به آتيش مي كشي ..خب ديگه پاشيد بريد..

نكته: در اثر قدم هاي سنگين گراپ درخت بيد سقوط كرد!

دو روز بعد
فليت در حالي كه دو دست و دوپا و سرش باند پيچي شده سر كوچه نشسته و به نيش باز پسراش نگاه مي كنه!
- همه ي اون كارها رو انجام داديد؟
چندين روزنامه به طرف صورت فليت پرتاب مي شه! اما قبل از اينكه روزنامه ها به صورت فليت برخورد كنن صداي چندين پاق هم زمان در فضا مي پيچه و كارآگاهان وزارت خونه دور تا دور فليت و پسرانش حلقه مي زنن!
- كدومتون مسئول اين خرابكاري هاست؟
پسران فليت با حالت به پدرشون اشاره مي كنن!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/5/12 21:18:16
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نمیدانست برای چه به نزد آلبوس دامبلدور فراخوانده شده،اما می دانست که مسئله ی مهمی در پیش است.نزدیک اتاق دامبلدور شد،چند ضربه ای به در زد و منتظر ایستاد.صدایی از پشت در او را به داخل خواند.در را ارام باز کرد.
اتاق زیبایی در ان خانه ی درندشت بود.پرده هایی با ارم ققنوس اویزان بود و روبه رو میز بزرگی بود که البوس نیز روی صندلی نشسته بود و ققنوسش را نوازش می کرد.با اشاره ی دستش او را به نشستن دعوت کرد،سپس بی مقدمه سخنانش را آغاز کرد:

همون طور که خودت میدونی مدت زیادی نیست که به عضویت محفل
دراومدی و حالا باید ثابت کنی که یه محفلی اصیل هستی و در رگ هات خون یه محفلی شجاع در جریانه.
این ماموریت نه تنها وفاداریت به ما رو نشون میده بلکه تو جون یه نفر رو نجات میدی!

فنجان چایی را سراسیمه روی میز گذاشت و پرسید:جون یه نفر رو نجات میدم؟!
- بله،اون فرد جزء یکی از بهترین اعضامون هست.اما متاسفانه به شدت مریض شده و از الان ماموریت تو شروع میشه.
سپس نفسی عمیق کشید و گفت:تنها دارویی که میتونه الستور رو نجات بده یه معجونه که تو باید اونو برامون از دخمه ی اسنیپ بیاری.

ترس تمام وجودش را فرا گرفت،اما خود را مسلط به قظیه نشان داد و گفت:اما خودتون میدونید که سیوروس اسنیپ همیشه توی کلاسش هست و از اون جا حرکت نمیکنه.
- نگران نباش این روزا طبق تحقیقات ما لرد به اسنیپ ماموریتی داده که تو میتونی به راحتی اون معجون رو بیاری.

دیگر حرفی به زبان نیاورد و فهمید که باید از ان جا برود.با احترام از دامبلدور خداحافظی کرد و از دفترش خارج شد.

فکرهایی در ذهنش در حال جریان بود.کمی میترسید اما با یادآوری
این که میتواند جان فردی را نجات بدهد ترس را از خود می رهاند.
از فردا باید کارش را شروع میکرد.

شب را بدون لحظه ای چشم بر هم زدن گذراند و صبح نیز از جا بلند شد و پشت دفتر اسنیپ پنهان شد.
اسنیپ در دفترش بود و داشت ورقه هایی را زیرورو میکرد.
بی صبرانه انتظار خروج اسنیپ را میکشید.
پس از دقایقی که به مدت ده سال برایش گذشته بود بالاخره اسنیپ از اتاقش بیرون رفت ولی فیلچ و گربه ی فضولش راه اسنیپ را بستند و با او صحبت کرد.
- این دیگه از کجا پیداش شد؟اَه!
خانم نوریس لحظه ای گردنش را به سمت او کج کرد و پس از کمی
تامل به سمت او حرکت کرد.
- از من دور شو...آه نه.برو اون طرف.
بله.او به پرز های گربه حساسیت داشت و باعث عطسه ی او میشد. اشک در چشمانش جمع شده بود. به زحمت جلوی
عطسه اش را گرفت.
چیزی نظر گربه را جلب کرد و از او دور شد و نفس راحتی کشید.

پس از دقایقی سخنان فیلچ به پایان رسید و از اسنیپ دور شد و او راهش را به سمت خروج از هاگوارتس کج کرد.
زمان را از دست نداد و وارد دفتر اسنیپ شد.
ان جا پر از معجون بود سرش از وجود این همه معجون گیچ میرفت.به سرعت ورد پیدا کردن اشیا را گفت و معجون را به دست آورد اما ناگهان در با شدت باز شد.
او سراسیمه معجون را در جیبش پنهان کرد.

اسنیپ وارد شد و با لبخندی موزیانه گفت:از صدای اون گربه فهمیدم که کسی منو زیر نظر داره.برای همین بود که اومدم این جا.سپس صدایش تغییر کرد و خیلی جدی گفت:چرا دزدکی وارد دفترم شدی؟

نمی دانست چه بگوید دروغی سر هم کرد و تحویلش داد:
من...من اومده بودم که معجون باهوشی رو از دفترتون کش برم.
- دروغ میگی!
-نه،باور کنید که...
اسنیپ که صبرش تمام شده بود گفت:خفه شو.و چوبدستی اش را به سمت او کشید.
او نیز چاره ای جز این نداشت که از خود دفاع کند.
جنگی بین ان دو در گرفت و ضربه های طلسم به تک تک معجون ها برخورد میکرد و ان ها را از هم میشکست.
بالاخره او طلسمی بیهوشی را به سوی اسنیپ نشانه گرفت و...

اسنیپ بیهوش را رها کرد و خود را در خانه ی محفل ظاهر کرد و سراسیمه به سمت اتاق دامبلدور رفت و گفت:معذرت میخوام که بدون در زدن وارد شدم.
ناگهان در دلش اشوبی به پا شد،اگر در مبارزه شیشه شکسته باشد چه؟مودی زیاد وقت نداشت.
با نگرانی دستش را در جیب کرد و ان را در اورد.نفسی از اسودگی کشید و شیشه ی سبز رنگ را تحویل دامبلدور داد:تونستم.
- افرین.تو تونستی این معجونو به دست بیاری و علاوه بر این که لیاقتت رو نشون دادی جون یه نفر رو هم نجات دادی.

لبخندی بی رمق زد و با بی حالی گفت:اما فکر کنم از مدرسه اخراج بشم.
- ناسلامتی من هنوز مدیر مدرسه هستما!
- البته.

او توانسته بود جان یکی از محفلی ها را نجات داده و لیاقتش به محفل را نشان دهد.این چیز کمی نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 31 خرداد 1387 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خط به خط کتاب را می خواند و نکته برداری می کرد.
پسری با موهای خرمایی رنگ با یک دسته کتاب کنار او نشست.
_سلام پرد.سخت مشغولی نه؟
پرد سرش را به سمت او چرخاند و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
_کمک می خوای؟
پسر معمولا اعصاب پرد را خورد می کرد،این بار پرد کتاب ها و کیفش را برداشت و به سمت میز دیگری رفت.نیاز به تمرکز داشت.
دوباره کتاب را باز کرد و به صفحه ای که در حال خواندن آن بود برگشت،جمله ای توجهش را به خود جلب کرد.
ممکن است روح مرگخواران در دیگر انسان ها رخنه کرده و این کار مجازات زیادی را مشمول می شود.
کتاب را بست و با خشنودی راه افتاد.راز را پیدا کرده بود.با شوق و ذوق پشت دختری زد و گفت:وای...باورت میشه؟من...
اما دختر برگشت.ارشد بود.با دوستانش نگاه تحقیر آمیزی به پرد کردند و رفتند.خجالت کشیده بود.
به شتاب به اتاق دامبلدور رفت.شاید مهمتر بود تا او اول از همه بفهمد.
_سلام...من پیدا کردم.
دامبلدور همان لبخند ملیحش را به لب نشاند و گفت:خب...بگو؟
پرد با بی تابی جواب داد:ممکنه زیاد خوشحال نشید.اما در هاگوارتز روح یکی از مرگخوارها به شکل یکی از بچه ها دراومده.در واقع از جسم خودش جدا شده و به جسم یکی وارد شده که ...متاسفانه اگر روح مرگخوار بیاد بیرون کسی که پذیرای روح اون بوده شانسی برای زنده موندن نداره.روحش از بین میره.
دامبلدور چشمانش را بسته بود.هیچ چیز نمی گفت.اما ناگه پاسخ داد:ماموریت جدید محفل رو به تو می سپارم.
پرد داشت به تندیس ها و کتاب های داخل کتاب نگاه می کرد که با حرف دامبلدور از جا پرید:چی؟من تازه کارم.تجربه ای ندارم
_این همه دقت برای یک محفلی عالیه.بنابراین تو این موضوع رو دنبال کردی و خودت هم به انجام می رسونیش.
پرد دستپاچه شده بود و در عین حال پشیمان از آمدنش به دفتر دامبلدور.اما ناچار بود...پس با قاطعیت گفت:بله.حتما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1387 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
این رول فقط برای سرگرمی نویسنده و فقط برای روشن نماندن بیهوده ی سیستم نوشته می شود و فاقد هر گونه اعتباری است .

نسیم آرامی موهایش را نوازش میداد ... امممم. ... نچ !
قطرات تند باران بر روی سرش ... نچ ! اینم تکراریه !
خونی که از دهانش بیرون می زد .... امممم ... آها ! این خوبه !



خون سرخ رنگی که از دهانش بیرون می زد قطره قطره بر روی یقه ی پیراهن سفیدش می ریخت و بعد در کف سرامیک سفید پخش می شد .
با پشت دست دهانش را پاک کرد و به مردی که موجب این خون و خونریزی شده بود خیره شد ، دهانش را باز کرد و به سختی زمزمه کرد :
- چرا ؟! چرا نه ؟!

مرد به آرامی به سمت او که روی زمین زانو زده بود رفت .
کفش های براق و واکس زده ی مرد درست هم سطح با سرش بود . مرد برای جلوگیری از خونی شدن کفشش در یک متری او ایستاد، سپس با سردی به پسر بچه ای که در مقابلش افتاده بود خیره شد .


- می خوام بدونم چطور بچه ای که هیچی از سحرو جادو نمی دونه ...
- بس کن ! برام مهم نیست ! سحر و جادو مهم نیست ! من بدون اونا هم می تونم !
مرد پوزخندی نثارش کرد و به خاطر پیشروی خون ، یک قدم عقب رفت .
آنگاه سرش را تکان داد و خندید :
- نه جیمز .. نمی تونی ! سقوط می کنی ! می میری ...

جیمز سرش را تکان داد ، چرا او متجه نمیشد ! جیمز به آن شی احتیاج داشت ! به آن شی احتیاج داشت ! اما اون ... متوجه نبود !
جیمز با دهنی خون آلود فریاد زد :
- من اونو لازمش دارم ! سعی کن درک کنی ! من می خوامش ! من بهش احتیاج دارم ! تو می تونی برام تهیه اش کنی ! اونقدری داری که ...

مرد با عصبانیت حرفش را قطع کرد :
- آره ! اونقدری دارم ! ولی نه برای اون ! من کارهای مهمتری دارم جیمز کوچولو !
- من کوچولو نیستم !
مرد خندید و گفت :
- آره والا .. از اون آواتارت معلومه !
جیمز آب دهانش را فرو داد و با عجله گفت :
- موضوع رو عوض نکن ! تو می دونی که من استعدادشو دارم ! پس چرا یکی از اونا برام تهیه نمی کنی؟
مرد اینبار با ملایمت نزدیک شد و ناخودآگاه پایش را بر روی خون پخش شده گذاشت .
- اِ اِ اِ ... ! جمع کن این رب ها رو جیمز ، الان مامان جینی میاد غوغا می کنه ها ! پسرم دارم بهت می گم جارو برای تو هنوز زوده ! بیا برو با همین جاروی اسباب بازیت بازی کن خب ، وقتی رفتی هاگوارتز و بزرگ شدی برات یه آذرخش می خرم !

جیمز عرعر کنان گفت : آذرخش 19 سال پیش جارو مسابقه ای بود !
- خب یه پاک جاروی هفت می گیریم .. چطوره ؟
-
-
جیمز دوباره بغض کرد : من جارو می خوام !
- باشه عزیزم ، وقتی رفتی هاگوارتز بعد ... حالا برو مهد کودک تا دیر نشده .. بدو !
جیمز با سرعت بلند شد و تلو تلو خوران در حالیکه قوطی رب گوجه فرنگی را در دست داشت و دور دهانش را می لیسید از آشپزخانه بیرون دوید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به برکه ی ابی چشم دوختم ! از شدت بدن درد در میان سبزه های مرطوب دراز کشیده بودم و به اسمانی نگاه می کردم که حتی یک ستاره را برای من نگه نداشته بود .به ستاره ی خاموشم که از بدوی تولد همچنان خاموش بود !

دلم تنگ شده بود ،برای کسی که خیلی خیلی دوستش داشتم ،و حالا اون مرده بود ،هدفمان ،اینده ای که با ذوق شوق ان را تایین کرده بودیم و ...
ممکن نبود بتوانم خودم به تنهایی ان کار را انجام دهم ،ان هم وقتی یاد فرد می افتادم که چقدر این کار را دوست داشت!

ان شب وحشتناک همه ی گالیون هایی را که با خرید وسایل در مدرسه به دست می اوردیم به رز دادم دختر رون ،خیلی خوشحال شده بود اون هیچ وقت نمی فهمید که من و فرد چقدر برای این پول ها نقشه کشیده بودیم!

ان خاطره ی وحشتناک توی ذهنم مرور می شد :بعد از مرگ فرد من خیلی تنها شدم ،مامان و بابا درکم نمی کردند .رون ازدواچ کرد و بیل و چارلی هم از پیش ما رفتند ،مادرم از قبل با من ملایم تر بود می دانست که چقدر به فرد وابسته بودم .حتی گالی اوقات می دیدم که مامان دور از چشم من گریه می کند !بعضی وقت ها بهم می گفت که می تونم زودتر مغازه ی شوخی رو راه بندازم یا نه؟ و بعد خودش گریه اش می گرفت و میرفت و من را با باری از افکار و صدایی که توی گوشم طنین می انداخت:

اسم اون مغازه قرار بود برادران ویزلی باشه نه جرج ویزلی

احساس می کنم قسمتی از وجودم را از من جدا کرده اند! چطور ممکن بود؟ من و فرد با هم بدنیا امده بودیم .باهم بزرگ شده بودیم و با هم درس خوانده بودیم . یادم می امد که وقتی امبریج می خواست من را تنبیه کند فرد همیشه با من تا دم در اتاق تنبیه می امد و وقتی هم که...

و حالا اون مرده بود .یک انسان مهربان و شوخ یک برادر با معرفت که حالا در بستر سرد خاک خفته است

ناگهان صدای رعد و برق را می شنوم می دانم که باز باران خواهد بارید ولی نمی توانم حرکت کنم اون وحشی های روانی امروز به مغازه ی چوپ دستی های جادویی ریختند و فروشنده رو تا می تونستند کتک زدند من رفته بودم برای هوگو پسر رون یک چوب دستی بخرم که تا می تونستم کتک خوردم . اون وحشی ها من رو به اتاق لسترنج بردند و ان قدر شکنجه دادند تا بلاخره جای محفل را فهمیدند .و بعد من رو روی این چمن ها رها کردند.خدایا اگر بلایی سر مامان و بابا بیاد خودم رو نمی بخشم!

سرم گیج می رود ناگهان شبحی از فرد می بینم دستش را به سمت من دراز کرده است و می گوید :بیا جرج وقت رفتنه!
سایه ای از پدرم رو :بیا ما منتظرت هستیم
لبخند می زنم چشمانم را می بندم از شادی دیدن فرد حاضرم برای همیشه بمیرم دستم را دراز می کنم و بعد یک حرکت ناگهانی...

روی هوا معلق هستم به پایین پا هایم نگاه می کنم مامان رو می بینم به سمت یک نفر شبیه به من می دود من را در اعوش می گیرد در حالی که از بینی اش خون می چکد می گوید :اوه جرج نه ! دوستت دارم پسرم !
صدای جیغ مامان تمام محوطه را برمیدارد
می گویم :فرد کجا داریم می ریم؟
صدای ارام برادرم را می شنوم : به یک جای خیلی خوب به مغازه ی بردران ویزلی در دنیای دیگر!
لبخندی بر لبان خونینم می نشیند ان ها را لیس می زنم ولی هیچ خونی وجود ندارد :من..مردم؟
پدرم می گوید : اوه جرج هر سه ی ما مردیم وقتی جای محفل رو پیدا کردند فقط مادرت و چند نفر دیگه تونستند در برن مک گونگال بشدت زخمی شده جورج
شادی وجودم را فرا می گیرد دیگر برایم مهم نیست که کجا می روم و چقدر زنده ام خوشحالم که فرد را دوباره می بینم :مامان چی؟
پدرم لبخندی می زند: اون هم بزودی به ما ملحق می شود فقط قبلش کاری هست که باید انجام دهد

...............

نقد شود پیلیز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تالاری پر از خوراکی های خوش رنگ و نوشیدنی های گوارا. بوی گل در فضا پیچیده بود و گویی هیچ چیز نمیتوانست آرامش موجود در آن تالار را برهم زند.بر روی دیوارها نوشته هایی دیده میشد که اگر میتوانستی تمام زبان های دنیا را بفهمی جمله ای یکسان را در همه آنها می یافتی: تالار بازگشت.

در وسط تالار پیرمردی با ریش نقره فام ایستاده بود و با نگرانی مدام به اطراف نگاه میکرد. گویی تنها او بود که نمیتوانست از آرامش تالار بهره بجوید.

در این حین صدایی زیبا، نرم و آهنگین، در تالار پیچید.: آلبوس دامبلدور، میدانی برای چه به اینجا آورده شدی ولی دلیلش را نمیدانی درست است؟ پس من به تو دلیلش را میگویم؛ دامبلدور تو اطلاعات بسیاری را در درون خودت محفوظ نگاه داشتی اما باید آنها را به کسی که لایق است بگویی چرا که اطلاعات را دنیا در اختیارت گذاشته تا به بقیه بیاموزی نه اینکه برای خودت نگاه داری.
صدا اندکی مکث کرد و سپس دامه داد: حال تو باید به دنیا بازگردی تا اطلاعاتت را به کسی که لایق است بیاموزی و سپس انتخاب کنی ماندن یا بازگشتن را؛ و اگر ماندن را برگزینی عمرت ادامه خواهد یافت تا زمانی که کشته شوی یا به مرگ عادی بمیری. اما زمان رفتنت الان نیست. حال چند ساعتی وقت داری تا از این دنیا بهره ببری و بعد باید به مأموریتت بروی.

آلبوس دامبلدور لبخندی زد و سپس به سمت خوراکی ها و نوشیدنی ها رفت تا آخرین آرامشش را داشته باشد و برای بازگشتش به زندگی برنامه ریزی کند.

چند ساعت بعد


در جلوی ابری ایستاده بود. ابری به شکل قو که آماده فرود آمدن بر زمین بود.بار دیگر برگشت و به تالار چشم دوخت. آنگاه به سمت قو رفت.

اما دراین هنگام، باری دیگر صدا بلند شد: دامبلدور، چوبدستیت را فراموش کردی. نکند یادت رفته که هری پاتر چوبدستی مرگ را در اختیار گرفته است؟

دامبلدور سرش را اندکی تکان داد و سپس دستش را بالا برد. چند ثانیه در همان حال بر روی قو نشست و آنگاه نوری صاعقه مانند و قهوه ای رنگ به سمت دستش روان شد. دامبلدور دستانش را پایین آورد و چوبدستی جدیدش را لمس کرد. لبخندی که برلب داشت پهن تر شد و سپس چوبدستیش را به ابر زد.
قو براه افتاد و به سمت پایین حرکت کرد. به سمت جایی که دوستدارانش در آنجا بودند و نگران بود که چگونه میتواند کاری کند که حرفش را باور کنند؟

پس از مدتی چوبش را بالا آورد و وردی را اجرا کرد. آتشی سرخ رنگ و بزرگ دربالای سرش پدید آمد. با تعجب به ان نگاه کرد. نه تنها جادوهایش ضعیف نشده بود بلکه قوی تر هم شده بود.

با خیالی آسوده تر از پیش چشمانش را بر هم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و گذاشت آن ابر قو مانند او را به محل مقرر شده ببرد.

و آلبوس دامبلدور بازمیگشت تا جایگزین خودش را آماده سازد

چه توهمی!
8 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/25 20:07:36
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهر زیبایی بود دوست داشتم تا ساعت ها کنار ساحل گرم بنشینم و به افق بنگرم !
خورشید در حال غروب بود و انوار اندام زیبایش بدن سرد دریای بیکران را راه راه کرده بود !
زمین و اسمان یکی شده بود و من به دنیایی می نگریستم که لحظه لحظه اش برایم شیرین بوداما چند سال قبل این دنیا به من پشت کرد و مرا با باری از غصه با یک پیرزن تنها گزاشت .با طعنه های همکلاسی هایم با تنهایی هایم !فکر می کردم جینی دختری است که تا ابد با من می مونه بعد از اون جشن در هاگوارتز که بهخاطر ترحمی که داشت با من امد عاشقش شدم !دوستش می داشتم فکر می کردم اینده ی من توی دنیای جادوگری با او تکمیل خواهد شد .نمی دانستم که او هم مرا احمق فرض می کند و فقط بخاطر این که لج کس دیگری را در بیاورد..

چند سال قبل هنگامی که مرگخواران و طرفداران ان موجود پست به خانواده ی من حمله کردند و پدرم را جلوی چشمانم شکنجه یم کردند و مادری که عاشقانه دوستم می داشت را ان قدر با طلسم نابخشودنی شکنجه کردند که هردو دیوانه شدند من با یک پیرزن توی این شهر توی این دنیای بیرحم تنها ماندم! از دیوانگی مادر و پدرم غصه ای در دلم وجود داشت که نمی توانستم تمرکز کنم !همه ی معلم ها فکر می کنند که من احمقم !
هیچ کدوم از اون ها دردی رو که من کشیدم نکشیدند! پدر و مادر هیچکدامشان جلوی چشمانشون شکنجه نشدند و حتی دوستانم که خیلی هاشون نمی دانند من چه دردی دارم!

وقتی هری رو دیدم احساس کردم او هم مثله من است با یک تفاوت :او تنها بود اما پدر و مادرش وقتی مردند که او نمی فهمید مرگ چیست !

توی مدرسه تنها هستم توی گروه بندی ها همیشه تنها می مانم و مجبور میشم با معلممون تمرین کنم !

تنها وقتی که تونستم هوشم رو به اجرا بزارم وقتی بود که با هری توی الف دال اموزش می دیدم!اون هم فقط برای این بود که می خواستم انتقام بگیرم !ذهن من روی انتقام متمرکز بود !

_نویل!

خدایا من بلاخره اون رو نابود می کنم

اسمون فریاد کشید و گریست !ماسه ها خیس خیس شدند و نویل گفت : چیه تو هم بخاطر من گریه می کنی؟ شاید فقط تو منو درک می کنی!

_نویل!!کجایی؟؟

نویل؟

صورتم را برگرداندم هری بود !

_هی پسر امروز قراره طلسم های شوم رو تمرین کنیم بیا بریم !

هری این را گفت و بعد به من نگاه کرد

_تو داری گریه می کنی ؟

_هممم نه این بخاطر بارونه

_نویل پدر و مادرت ؟ درسته ...من متاسفم

_چی ؟ تو ..تو هممم تو از پدر و مادر من چی می دونی؟

_ا..هیچی همین طوری گفتم !فکر می کردم اون ها مرده باشن

به صورت سرخ هری نگاه کردم :دروغ گو!

کنارم نشست اب دریا کم کم سیاه می شد به مچ پاهایم می خورد

_خوب راستش...البوس از من خواسته بود...چیزی به تو نگم

_من یک احمقم! یک احمق بدبخت

_نه نه نویل تو باید به خانواده ات افتخار کنی ،هروقت مالفوی قه تو پوزخند می زنه بهشون بگی که خانواده ی من تا می تونستند جلوی کثافت هایی مثله شما واستادن ..ببین نویل ..پدر و مادر تو اسمشون توی محفل باقی می مونه و جز کسانی که...

دستم را بالا گرفتم : بس کن هری ،تو درست می گی می دونم که اون ها برای محفل مبارزه کردند در مقابل اون مرده خوار ها

هری حرفم را تصیح کرد :مرگ خوارا!

ادامه دادم: درسته ..ولی اون ها اینده ی من رو خراب کردن .من نمی تونم درس بخونم تصویر ان شکنجه ها جلوی چشمانم می اید و هروقت به دیدن پدر و مادرم می روم و ان ها می گویند که من را نمی شناسند هرچی از گیاه شناسی یادم بود از یادم می رود حتی رمز ورود تالار!

هری با چشمانی پر از اشک نگاهم کرد و گفت : ببین نویل پدر و مادرت جلوی اون کثافت ها پایداری کردند تو هم می تونی تو هم می تونی راه اون هارو ادامه بدی ..اصلا این ارتش برای اینه که زیر چشم وزارت خونه هرطور که صحیحه اماده ی مبارزه با اون ها بشیم

به هری لبخند زدم توی چشمانش اشکی پر شده بود که من ان را درک می کردم حس می کردم کسی پیدا شده که دوستم دارد !بلند شدم دستش را گرفتم و گفتم :هری بیا بریم باید طسم های شوم رو تمرین کنیم!من راه پدرم رو ادامه می دهم

هری بلند شد با چشمانی که شوق دوستی را نشان می داد گفت : بریم!



..............

ببخشید کمی بد شد درست نمی دونستم هدف این تایپیک چیه!


نقد شود حتما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش را با اقتدار بالا گرفت ، اشک در چشمانش حلقه زد ، اشک چشمانش با قطرات باران در هم می آمیخت و از صورتش سرازیر می شد. دستانش را طوری بالا برد که گویی می خواست آسمان ابری شب را در آغوش بگیرد.

- مرلیــــــن! مرلین بزرگ ! چرا من ؟ چرا من !!؟ چرا من !!!

صاعقه ای درست در چند قدمیش درخشید ، مرلین پاسخش را داده بود ، سرش را تکان داد و دوباره فریاد کشید :

- نـــــــه ! من نه !

ناامیدانه زانو زد ، سرش را میان دستانش گرفت و نالید.


دردناک بود ، آری ، برای او دردناک بود ، برای او که از میان صدها جادوگر دیگر برای چنین عملی انتخاب شده بود دردناک بود.
هیچکس جرئت چنین کاری را نداشت ، هیچکس !
چشمانش از اشک می سوخت ، موهای بلندش اطراف شانه هایش را گرفته بودند و صورتش را پنهان کرده بودند.
دوباره بلند شد .
کت چرمیش خیس خیس شده بود و نفس نفس می زد ، هنوز نمی توانست فاجعه ی پیش آمده را باورکند ...


چهره ی شاد دوستانش را به یاد آورد که چگونه پس از شنیدن خبر سرد و بی روح شده بودند.
ای کاش داوطلب قبلی نمی رفت ، ای کاش برمی گشت ، هیچکس به اندازه ی او لیاقت انجام این کار را نداشت .
روزهایی را به یاد آورد که با او همچون دیگران رفتار می شد ... گرم و دوستانه ، اما حالا... تنها پس از گذشت چند روز ، چقدر افرادی که روزی مورد اعتمادش بودند تغییر کرده بودند .
همه چیز زیر سر آن شخص بود ، شخصی که به زودی جزئی از وجودش می شد ...
دوباره به آسمان خیره شد ، عاجزانه زمزمه کرد :
- نذار منو ببرن ...


صاعقه ی دیگری همچون خنجری آهنین آشکار گشت و غرید . باران شدیدتر شد .
زیر قطرات بی امان باران ، فعالیت ها و خدماتی که برای آنها انجام داده بود را به یاد می آورد ، رنک ها ، مدال های شجاعت ، افتخارات ... مدام در جلوی چشمانش رژه می رفتند .
اگر آن کارها را نمی کرد ، اگر فعالیت نمی کرد او را شایسته ی این مقام نمی دانستند و به چنین مخمصه ای گرفتارش نمی کردند.


چشم از آسمان برداشت . باران لحظه به لحظه شدت بیشتری می گرفت . به اطرافش نگاه کرد . چراغ های خانه ی گریمالد در فاصله ی چند متریش دیده می شد ، آهی کشید و اینبار به زمین و پاهایش چشم دوخت .

کاریه که شده ... دیگه فایده ای نداره ... اونا تصمیمشون رو گرفتن ... تو انتخابشون بودی...

جملات ریموس لوپین در ذهنش می پیچید . بی توجه به چمن های خیس و له شده ی زیر پایش خیره شده بود ، ولی در حقیقت آنها را نمی دید ، به وظیفه ی سختی که بر دوشش گذاشته بودند فکر می کرد ، به ...

- سیریوس ! کجایی تو ؟ بیا ماندانگاس ریش دامبلو آورده ، بیا پرو کن ببین اندازه ات میشه یا نه ؟! چیه ؟ از همین حالا تریپ روحانی دامبلو گرفتی ؟ زیر باران باید رفت ؟ بیا باب بزرگ !


( این پست در راستای عمل به طرح تعویض دامبل بود و بس )

درخواست نقد و امتیاز


7 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/6 12:58:58
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1387 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر رئیس بخش کارآگاهان- وزارت سحر و جادو
یا قدم هایی آهسته به سوی دفتر رئیس کارآگاهان رفتم.برادرم رون جلوی میز رئیس آن جا(هری پاتر) ایستاده بود و هر دو به چند کاغذ خیره شده بودند.با آمدن به داخل اتاق هری از جایش بلند شد و پس از خوش و بش در باره ی ماموریت مهمی با من حرف زد.قضیه از این قرار بود که یکی از مرگخواران به نام "گویل" تصمیم داشت تا با متقائد کردن طرفداران اسمشونبر که اکثر آنان فراری یا زندانی بودند، به قدرت دست پیدا کند.وظیفه من این بود تا کمک معاون هری که برادرم بود،با جاسوسی در باره ی کار های گویل ، جلوی کار های خطرناکی که امکان داشت از او سر بزند را بگیریم.اما من نفهمیدم چرا من برای این کار انتخاب شده بودم؟در هر حال ما از روز بعد ماموریت خود را شروع کردیم.

کافه هاگزهد-دهکده هاگزمید
برادرم که اکنون صورتی تیره با ریش پر پشتی پیدا کرده بود روی یکی از میز ها و من که صورتم را با پارچه ای پوشانده بودم پشت پیش خوان کافه نشسته بودیم.کنار میز رون، گویل همراه با مردی که موهای بلند و سفید و ریشی کم پشت داشت نشسته بود و با او صحبت می کرد.
- لوسیوس! تو از طرفداران خوب لردسیاه بودی.به این فکرکن اگه ما دوباره به هم بپیوندیم اون چه قدر خوش حال می شه!
لوسیوس در حالی که سرش را برای من هنگام آوردن نوشیدنی تکان داد آرام گفت:نه!گویل، دوران لرد دیگه تموم شده.منم به چیز های دیگه ای اعتقاد پیدا کردم.ساکت باش بذار حرفم رو بزنم!ازت می خوام در باره ی این موضوع با پسرم صحبت نکنی، چون اون...نمی خوام زندگی اش به هم بریزه.
گویل از جایش بلند شد و گفت: اشتباه بزرگ کردی مالفوی.پسرت هم کار تورو کرد که تا یک ساعت دیگه جزای کارش رو تو خونه اش می بینه و حالا تو...
لوسیوس تا به خود بجنبد و چوبدستی اش را درآرد ، گویل طلسمی سبز رنگ به طرفش فرستاد. اما طلسم به دیواری که توسط رون بین او و مالفوی قرار داشت برخورد کرد.در همین لحظه من گویل را بیهوش کردم .
من و برادرم به طرف لوسیوس دویدیم.او که می لرزید آرام گفت : مراقب پسرم باشین.
رون پیش لوسیوس ماند و من به خانه ی دراکو مالفوی رفتم.

خانه ی دراکو- لندن
جلوی خانه ای بزرگ ، با نمایی قصر مانند ظاهر شدم.دراکو که با پسرش مشغول بازی بود با آمدن من و به صدا درآمدن افسون دزدگیر ازجا پرید.من آرام دستهایم را بالا بردم و پارچه را از روی صورتم باز کردم.
او فریاد زد :ویزلی! و به طرفم آمد.
پرسید: تو این جا چه کار می کنی؟
گفتم : تو در خطری. پدرت مورد حمله گویل قرار گرفت. اون گفت تا یک ساعت دیگه که الان 3 ربع ازش مونده به بلایی سر تو میاد.ما نباید بزاریم این اتفاق بیفته.
دراکو که صورتش سفید شده بود آرام پرسید:اون دقیقا چی گفت؟
من بعد از کمی فکر کردن جواب دادم:او گفت، پسرت هم کار تورو کرد که تا یک ساعت دیگه جزای کارش رو تو خونه اش می بینه.تو اون رو کجا دیدی؟
دراکو سریع دوید و گفت :همراه من بیا!اسکورپیوس...!ممکنه یه بلایی سرش بیاد!دنبالم بیا!
کاشی کف خانه دراکو مرمر و بسیار لغزنده بود و من مدام لیز می خوردم.بالا خره به اتاق بزرگی که به نظر آشپزخانه بود رسیدیم.وسط آن اتاق ( یا آشپزخانه)ویران اژدهای سبز ولزی ماده ای نشسته بود و با تمام قدرت دمش را به در و دیوار می کوبید و از دهانش آتش بیرون می داد.اتاق غرق در دود بود.من به سختی توانستم جسم کودکی را نزد اژدها تشخیص دهم.کودک میان چنگال های اژدها قرار داشت و سرش از یکسو آویزان بود.
دراکو به قصد صدمه زدن به موجود طلسمی را به سوی آن فرستاد اما تنها اژدها را خشمگین کرد و باعث شد آن در اتاق کوچک به پرواز درآِید وبا خراب کردن سقف موجب ویرانی بیشتر شود.
من دراکو را به عقب کشیدم و با فریاد به او گفتم:"این جوری هیچ فایده ای نداره،با هم دو بار طلسم بیهوشی رو اجرا می کنیم،اگه توی دهنش بزنی زودتر بیهوش میشه."
ما بعد از دو بار اجرای طلسم موفق شدیم اژدها را خواب آلود کنیم،بعد از آن دراکو طلسم آواداکدورا را به سمت اژدها فرستاد . طلسم به حدی قوی بود که اژدها روی زمین افتاد.
ما دوان دوان به سوی اسکورپیوس ، پسر کوچک و پوشیده از خاک رفتیم اما نمی توانستیم او را از میان چنگال های موجود نجات دهیم.سر انجام من با طلسم ناخن بر موفق به انجام این کار شدم.
دراکو با تکان دادن سرش از من تشکر کرد و پسرش را درآغوش گرفت.در همین لحظه زنی با دست و پای خون آلود وارد اتاق شد و به سمت آن ها شتافت.
من برای آخرین بار نگاهی به خانه ویران کردم و پیش هری رفتم تا گزارش کارم را به او بدهم و از حال لوسیوس مالفوی جویا شوم.
----------------------
اصلا از این پست خوشم نیومد!فقط برای انجام فعالیت اینو زدم!

ما نیز خوشمان نیامد!
7.5 از 10
دراکو و طلسم آواداکداورا؟ اونم روی اژدها؟! واقعا که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/15 17:40:26
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در هوایی سرد و برفی که برف مانند دانه های پنبه از آسمان بر زمین می ریخت ( این جاش اصیل نبود ولی سفید بود ) هاگرید (من) و دامبلدور در جاده ای که در آن چیزی جز برف دیده نمی شد راه می رفتند .
هاگر : آلبوس جوون ، واقعا در حق ما پدری کردی " که با ما اومدی .
آلبوس : خواهش می کنم ، وظیفم بود

آلبوس و هاگر این قدر به مسیر خود در این جاده ی برفی ادامه دادند تا که به خانه ای ، نه... قصری ، نه... کاخی بسیار بزرگ رسیدیند .

آلبوس : o-: اینجاست ؟

هاگر : آره همین جاست .

شتـــــــــــــــــــترق !!!

البوس یک یک سیلی محکم می زنه تو گوش هاگر و میگه : آخه ، اینا به این خر پولی به تو دختر میدن ؟! اگه من بودم یه چیزی !..... نه تو آخه بابات میلیاردر بود یا که مامانت تیلیاردر .... ها !

هاگر : :cry 2:

- خب گریه نکن بیا بریم تو شاید ، قبول کردن ؟!

هاگر : :cry 2:

- خب ، حتما قبول می کنن ، از کجا می تونن پسری مثل تو پیدا کنن !

هاگر :

دم در خانه

تق.... تق....

- بفرمایین تو ....
( از این قسمت اصیل بودن نوشته در یافته میشه )

در خانه

هاگر و آلبوس کنار هم بر روی یک مبل نشسته اند و مادر عروس هم در کنار آنها نشسته است و در تفکر به سر می برد .

آلبوس : ببخشید ، پدر عروس تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : ایشون ده سال پیش فوت کردن .

آلبوس : ... به... به....

مادر عروس : چی ؟

آلبوس : نه ، یعنی واقعا متاسفم . ببخشید عروس خانوم تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : رفتن چایی بریزن ، الان میان "

آلبوس : به... به....به.... به..... اگه عروس رفتن چایی بریزن بگین شما چند سالتونه ؟

مادر عروس :

هاگرید که دیگه دید اوضاع خیلی به قول بچه ها گفتنی خیت هستش گفت : ببخشید امروز چند شنبس ؟

مادر عروس یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : امروز.... پنج شنبس .

آلبوس که دست بر دار نبود گفت : به....به....به....به .... منم میگم امروز پنج شنبس که هیچی ، فردا جمعس که محضز بستس ، پس فردا شنبس و محضر هم بازه !

هاگرید برای اینکه اوضاع رو یکم سر و سامون بده و زود تر کار رو تموم کنه گفت : ببخشید اگه میشه من میرم تو آشپز خونه با عروس خانوم حرف های اولیه رو میزنم .

مادر عروس : بفرما .

هاگرید بلند میشه و به سمت آشپز خونه را میفته .

آلبوس :

در آشپز خانه

- سلام علیکم ....

- سلام....

.........( چو صحبت ها خصوصیه بهتره نوشته نشه )
خلاصه ی مطلب : هاگرید مثل اینکه با عروس به توافق نمی رسه ، برای همین هاگرید با سر و وضعی این ریختی از آشپز خونه بیرون میاد

هاگرید یک نگاهی به اطراف می کنه و لی هیچ اثری از دامبلدور پیدا نمی کنه ولی صدایی توجه ی اون رو به خودش جلب می کنه .
صدا : حذف شد(ناظر)

این صدایی بود که از از یکی از اتاق های خانه می آمد . هاگرید یواش یواش به سمت آن اتاق رفت و در زد .
تق.... تق.....

آلبوس : کیــــــــــــــــه ؟

هاگر: منم " روبیوس .

آلبوس : وایستا ، اومدم ...

دامبلدور پس از لحظاتی از اتاق به همراه مادر عروس بیرون آمد و گفت : خب .... چی شد.... به توافق رسیدین ؟

هاگر سرش را پایین انداخت و گفت : نه "

آلبوس : اما من و جولیــــــــــــــــــــــا جوووون به توافق کامل رسیدیم "

نقد بشه لطفا ، حتما

7 از 10. نقد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1387/1/6 14:10:10
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 15:35:18