هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1531
آفلاین
سرش را با اقتدار بالا گرفت ، اشک در چشمانش حلقه زد ، اشک چشمانش با قطرات باران در هم می آمیخت و از صورتش سرازیر می شد. دستانش را طوری بالا برد که گویی می خواست آسمان ابری شب را در آغوش بگیرد.

- مرلیــــــن! مرلین بزرگ ! چرا من ؟ چرا من !!؟ چرا من !!!

صاعقه ای درست در چند قدمیش درخشید ، مرلین پاسخش را داده بود ، سرش را تکان داد و دوباره فریاد کشید :

- نـــــــه ! من نه !

ناامیدانه زانو زد ، سرش را میان دستانش گرفت و نالید.


دردناک بود ، آری ، برای او دردناک بود ، برای او که از میان صدها جادوگر دیگر برای چنین عملی انتخاب شده بود دردناک بود.
هیچکس جرئت چنین کاری را نداشت ، هیچکس !
چشمانش از اشک می سوخت ، موهای بلندش اطراف شانه هایش را گرفته بودند و صورتش را پنهان کرده بودند.
دوباره بلند شد .
کت چرمیش خیس خیس شده بود و نفس نفس می زد ، هنوز نمی توانست فاجعه ی پیش آمده را باورکند ...


چهره ی شاد دوستانش را به یاد آورد که چگونه پس از شنیدن خبر سرد و بی روح شده بودند.
ای کاش داوطلب قبلی نمی رفت ، ای کاش برمی گشت ، هیچکس به اندازه ی او لیاقت انجام این کار را نداشت .
روزهایی را به یاد آورد که با او همچون دیگران رفتار می شد ... گرم و دوستانه ، اما حالا... تنها پس از گذشت چند روز ، چقدر افرادی که روزی مورد اعتمادش بودند تغییر کرده بودند .
همه چیز زیر سر آن شخص بود ، شخصی که به زودی جزئی از وجودش می شد ...
دوباره به آسمان خیره شد ، عاجزانه زمزمه کرد :
- نذار منو ببرن ...


صاعقه ی دیگری همچون خنجری آهنین آشکار گشت و غرید . باران شدیدتر شد .
زیر قطرات بی امان باران ، فعالیت ها و خدماتی که برای آنها انجام داده بود را به یاد می آورد ، رنک ها ، مدال های شجاعت ، افتخارات ... مدام در جلوی چشمانش رژه می رفتند .
اگر آن کارها را نمی کرد ، اگر فعالیت نمی کرد او را شایسته ی این مقام نمی دانستند و به چنین مخمصه ای گرفتارش نمی کردند.


چشم از آسمان برداشت . باران لحظه به لحظه شدت بیشتری می گرفت . به اطرافش نگاه کرد . چراغ های خانه ی گریمالد در فاصله ی چند متریش دیده می شد ، آهی کشید و اینبار به زمین و پاهایش چشم دوخت .

کاریه که شده ... دیگه فایده ای نداره ... اونا تصمیمشون رو گرفتن ... تو انتخابشون بودی...

جملات ریموس لوپین در ذهنش می پیچید . بی توجه به چمن های خیس و له شده ی زیر پایش خیره شده بود ، ولی در حقیقت آنها را نمی دید ، به وظیفه ی سختی که بر دوشش گذاشته بودند فکر می کرد ، به ...

- سیریوس ! کجایی تو ؟ بیا ماندانگاس ریش دامبلو آورده ، بیا پرو کن ببین اندازه ات میشه یا نه ؟! چیه ؟ از همین حالا تریپ روحانی دامبلو گرفتی ؟ زیر باران باید رفت ؟ بیا باب بزرگ !


( این پست در راستای عمل به طرح تعویض دامبل بود و بس )

درخواست نقد و امتیاز


7 از 10


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۶ ۱۱:۵۸:۵۸


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۷

چارلی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
دفتر رئیس بخش کارآگاهان- وزارت سحر و جادو
یا قدم هایی آهسته به سوی دفتر رئیس کارآگاهان رفتم.برادرم رون جلوی میز رئیس آن جا(هری پاتر) ایستاده بود و هر دو به چند کاغذ خیره شده بودند.با آمدن به داخل اتاق هری از جایش بلند شد و پس از خوش و بش در باره ی ماموریت مهمی با من حرف زد.قضیه از این قرار بود که یکی از مرگخواران به نام "گویل" تصمیم داشت تا با متقائد کردن طرفداران اسمشونبر که اکثر آنان فراری یا زندانی بودند، به قدرت دست پیدا کند.وظیفه من این بود تا کمک معاون هری که برادرم بود،با جاسوسی در باره ی کار های گویل ، جلوی کار های خطرناکی که امکان داشت از او سر بزند را بگیریم.اما من نفهمیدم چرا من برای این کار انتخاب شده بودم؟در هر حال ما از روز بعد ماموریت خود را شروع کردیم.

کافه هاگزهد-دهکده هاگزمید
برادرم که اکنون صورتی تیره با ریش پر پشتی پیدا کرده بود روی یکی از میز ها و من که صورتم را با پارچه ای پوشانده بودم پشت پیش خوان کافه نشسته بودیم.کنار میز رون، گویل همراه با مردی که موهای بلند و سفید و ریشی کم پشت داشت نشسته بود و با او صحبت می کرد.
- لوسیوس! تو از طرفداران خوب لردسیاه بودی.به این فکرکن اگه ما دوباره به هم بپیوندیم اون چه قدر خوش حال می شه!
لوسیوس در حالی که سرش را برای من هنگام آوردن نوشیدنی تکان داد آرام گفت:نه!گویل، دوران لرد دیگه تموم شده.منم به چیز های دیگه ای اعتقاد پیدا کردم.ساکت باش بذار حرفم رو بزنم!ازت می خوام در باره ی این موضوع با پسرم صحبت نکنی، چون اون...نمی خوام زندگی اش به هم بریزه.
گویل از جایش بلند شد و گفت: اشتباه بزرگ کردی مالفوی.پسرت هم کار تورو کرد که تا یک ساعت دیگه جزای کارش رو تو خونه اش می بینه و حالا تو...
لوسیوس تا به خود بجنبد و چوبدستی اش را درآرد ، گویل طلسمی سبز رنگ به طرفش فرستاد. اما طلسم به دیواری که توسط رون بین او و مالفوی قرار داشت برخورد کرد.در همین لحظه من گویل را بیهوش کردم .
من و برادرم به طرف لوسیوس دویدیم.او که می لرزید آرام گفت : مراقب پسرم باشین.
رون پیش لوسیوس ماند و من به خانه ی دراکو مالفوی رفتم.

خانه ی دراکو- لندن
جلوی خانه ای بزرگ ، با نمایی قصر مانند ظاهر شدم.دراکو که با پسرش مشغول بازی بود با آمدن من و به صدا درآمدن افسون دزدگیر ازجا پرید.من آرام دستهایم را بالا بردم و پارچه را از روی صورتم باز کردم.
او فریاد زد :ویزلی! و به طرفم آمد.
پرسید: تو این جا چه کار می کنی؟
گفتم : تو در خطری. پدرت مورد حمله گویل قرار گرفت. اون گفت تا یک ساعت دیگه که الان 3 ربع ازش مونده به بلایی سر تو میاد.ما نباید بزاریم این اتفاق بیفته.
دراکو که صورتش سفید شده بود آرام پرسید:اون دقیقا چی گفت؟
من بعد از کمی فکر کردن جواب دادم:او گفت، پسرت هم کار تورو کرد که تا یک ساعت دیگه جزای کارش رو تو خونه اش می بینه.تو اون رو کجا دیدی؟
دراکو سریع دوید و گفت :همراه من بیا!اسکورپیوس...!ممکنه یه بلایی سرش بیاد!دنبالم بیا!
کاشی کف خانه دراکو مرمر و بسیار لغزنده بود و من مدام لیز می خوردم.بالا خره به اتاق بزرگی که به نظر آشپزخانه بود رسیدیم.وسط آن اتاق ( یا آشپزخانه)ویران اژدهای سبز ولزی ماده ای نشسته بود و با تمام قدرت دمش را به در و دیوار می کوبید و از دهانش آتش بیرون می داد.اتاق غرق در دود بود.من به سختی توانستم جسم کودکی را نزد اژدها تشخیص دهم.کودک میان چنگال های اژدها قرار داشت و سرش از یکسو آویزان بود.
دراکو به قصد صدمه زدن به موجود طلسمی را به سوی آن فرستاد اما تنها اژدها را خشمگین کرد و باعث شد آن در اتاق کوچک به پرواز درآِید وبا خراب کردن سقف موجب ویرانی بیشتر شود.
من دراکو را به عقب کشیدم و با فریاد به او گفتم:"این جوری هیچ فایده ای نداره،با هم دو بار طلسم بیهوشی رو اجرا می کنیم،اگه توی دهنش بزنی زودتر بیهوش میشه."
ما بعد از دو بار اجرای طلسم موفق شدیم اژدها را خواب آلود کنیم،بعد از آن دراکو طلسم آواداکدورا را به سمت اژدها فرستاد . طلسم به حدی قوی بود که اژدها روی زمین افتاد.
ما دوان دوان به سوی اسکورپیوس ، پسر کوچک و پوشیده از خاک رفتیم اما نمی توانستیم او را از میان چنگال های موجود نجات دهیم.سر انجام من با طلسم ناخن بر موفق به انجام این کار شدم.
دراکو با تکان دادن سرش از من تشکر کرد و پسرش را درآغوش گرفت.در همین لحظه زنی با دست و پای خون آلود وارد اتاق شد و به سمت آن ها شتافت.
من برای آخرین بار نگاهی به خانه ویران کردم و پیش هری رفتم تا گزارش کارم را به او بدهم و از حال لوسیوس مالفوی جویا شوم.
----------------------
اصلا از این پست خوشم نیومد!فقط برای انجام فعالیت اینو زدم!

ما نیز خوشمان نیامد!
7.5 از 10
دراکو و طلسم آواداکداورا؟ اونم روی اژدها؟! واقعا که!


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۵ ۱۶:۴۰:۲۶

دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷

روبیوس هاگریدold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۹ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
از هاگوارتز ، کلبه ی خودم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
در هوایی سرد و برفی که برف مانند دانه های پنبه از آسمان بر زمین می ریخت ( این جاش اصیل نبود ولی سفید بود ) هاگرید (من) و دامبلدور در جاده ای که در آن چیزی جز برف دیده نمی شد راه می رفتند .
هاگر : آلبوس جوون ، واقعا در حق ما پدری کردی " که با ما اومدی .
آلبوس : خواهش می کنم ، وظیفم بود

آلبوس و هاگر این قدر به مسیر خود در این جاده ی برفی ادامه دادند تا که به خانه ای ، نه... قصری ، نه... کاخی بسیار بزرگ رسیدیند .

آلبوس : o-: اینجاست ؟

هاگر : آره همین جاست .

شتـــــــــــــــــــترق !!!

البوس یک یک سیلی محکم می زنه تو گوش هاگر و میگه : آخه ، اینا به این خر پولی به تو دختر میدن ؟! اگه من بودم یه چیزی !..... نه تو آخه بابات میلیاردر بود یا که مامانت تیلیاردر .... ها !

هاگر : :cry 2:

- خب گریه نکن بیا بریم تو شاید ، قبول کردن ؟!

هاگر : :cry 2:

- خب ، حتما قبول می کنن ، از کجا می تونن پسری مثل تو پیدا کنن !

هاگر :

دم در خانه

تق.... تق....

- بفرمایین تو ....
( از این قسمت اصیل بودن نوشته در یافته میشه )

در خانه

هاگر و آلبوس کنار هم بر روی یک مبل نشسته اند و مادر عروس هم در کنار آنها نشسته است و در تفکر به سر می برد .

آلبوس : ببخشید ، پدر عروس تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : ایشون ده سال پیش فوت کردن .

آلبوس : ... به... به....

مادر عروس : چی ؟

آلبوس : نه ، یعنی واقعا متاسفم . ببخشید عروس خانوم تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : رفتن چایی بریزن ، الان میان "

آلبوس : به... به....به.... به..... اگه عروس رفتن چایی بریزن بگین شما چند سالتونه ؟

مادر عروس :

هاگرید که دیگه دید اوضاع خیلی به قول بچه ها گفتنی خیت هستش گفت : ببخشید امروز چند شنبس ؟

مادر عروس یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : امروز.... پنج شنبس .

آلبوس که دست بر دار نبود گفت : به....به....به....به .... منم میگم امروز پنج شنبس که هیچی ، فردا جمعس که محضز بستس ، پس فردا شنبس و محضر هم بازه !

هاگرید برای اینکه اوضاع رو یکم سر و سامون بده و زود تر کار رو تموم کنه گفت : ببخشید اگه میشه من میرم تو آشپز خونه با عروس خانوم حرف های اولیه رو میزنم .

مادر عروس : بفرما .

هاگرید بلند میشه و به سمت آشپز خونه را میفته .

آلبوس :

در آشپز خانه

- سلام علیکم ....

- سلام....

.........( چو صحبت ها خصوصیه بهتره نوشته نشه )
خلاصه ی مطلب : هاگرید مثل اینکه با عروس به توافق نمی رسه ، برای همین هاگرید با سر و وضعی این ریختی از آشپز خونه بیرون میاد

هاگرید یک نگاهی به اطراف می کنه و لی هیچ اثری از دامبلدور پیدا نمی کنه ولی صدایی توجه ی اون رو به خودش جلب می کنه .
صدا : حذف شد(ناظر)

این صدایی بود که از از یکی از اتاق های خانه می آمد . هاگرید یواش یواش به سمت آن اتاق رفت و در زد .
تق.... تق.....

آلبوس : کیــــــــــــــــه ؟

هاگر: منم " روبیوس .

آلبوس : وایستا ، اومدم ...

دامبلدور پس از لحظاتی از اتاق به همراه مادر عروس بیرون آمد و گفت : خب .... چی شد.... به توافق رسیدین ؟

هاگر سرش را پایین انداخت و گفت : نه "

آلبوس : اما من و جولیــــــــــــــــــــــا جوووون به توافق کامل رسیدیم "

نقد بشه لطفا ، حتما

7 از 10. نقد شد.


ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۳:۱۰:۱۰
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۴:۳۵:۱۸


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1531
آفلاین
آسایشگاه روانی :

- الو ! الو ! آلبوس پاتر اونجاس؟ من پسرداییشم ! هوگو ! هوگو ویزلی !

مرد آب دهانش را قورت داد ، همین کلمات را قبل از این هم از پشت تلفن شنیده بود ، سالها پیش...
- الو ! الو ! هری پاتر اونجاس؟ من همکلاسیشم ! رون ! رون ویزلی !
مرد با به یاد آوردن این خاطره ی تلخ چهره اش را در هم کشید ، گوشی را مانند عنکبوتی بر روی تلفن انداخت :phone:و سپس داد زد :
- پرستار ! یه مزاحم تلفنی دارم ! بله قربان ! یه مزاحم تلفنی !
بلافاصله پرستاری سفیدپوش و بلند قامت وارد اتاق شد ، با ترحم نگاهی به مرد کرد ، سپس نگاهش را به تلفن پلاستیکی صورتی رنگی که در کنارش قرار داشت دوخت ، آهی کشید و سرش را تکان داد .
سپس درحالیکه سینی بدست به تخت مرد نزدیک می شد گفت :
- اوه ، این خیلی بده ورنون !
- اون یه دیوونه اس !
- اوه آره... من شماره ی اتاقتو تغییر می دم... نگران نباش...
ورنون که با شنیدن این حرف کمی آرام شده بود دوباره با دیدن دارو های روی سینی چهره اش در هم رفت :
- من چیزی نمی خورم ! من دارو نمی خورم ! من یه موز و یه پاکت چیپس می خوام ! در ضمن ، اونا بازم شماره ی اینجارو پیدا می کنن ... می دونم !
ورنون دوباره به تلفن پلاستیکی اشاره می کرد.
پرستار جوان نگاهش را به ورنون دورسلی انداخت ، ورنون دیگر نمی توانست در آسایشگاه دوام بیاورد ، پیرمرد بیچاره ...
________________________

- هوگو ! پسرم مراقب اون تلفن باش . هر شماره ای رو نگیر ! باعث زنگ خوردن تلفن های اسباب بازی مشنگا میشه .
هوگو ویزلی با نیشی باز تلفن جادویی را به پدربزرگش داد ، آنگاه بدنبال خواهرش از اتاق بیرون رفت.
_________

کوتاهه ! ولی امتیاز و نقد که داره؟

8 از 10. نقدم شد.


ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۲:۱۶:۰۸
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۲:۳۹:۳۶


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶

نیکلاس   فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
فلا مل رو ی کاناپه لم داده بود و داشت مثل همیشه برنامه شوی.......... رو گوش میداد .
پرنل از تو ی اشپزخانه در حالی که داشت ظرفا رو جابجا میکرد هی داد میزد و دعوا میکرد .
فلامل هم هندس فری رو توی گوشش بیشتر فشار میداد (اینو جدیدا از یکی از رفقای مشنگش گرفته بود)
یک دفعه صدای در بلند شد اونقدر سراسیمه بود که فلامل هم ز جا پرید و به طرف در رفت.
پرنل بازم از توی اشپزخانه در حال که تکون نخورده بود داد میزد:
_کیه ؟؟؟ بازم این دخترس دیگه نبینم بگی اون رییس ارتش شده دیگه نمیخوام باهات ببینمش
فلامل که تازه پشت در رسیده بود برگشت . داد زد:
_نه بابا اون که از ظهر جا رزرو کرده ولی نیست.
بعد در حالی که داشت در رو باز میکرد توسط یکی به عقب پرت شد
انگار یکی پریده بود تو بقلش و در حالی که سرش رو گذاشته بود روی شونش داشت گریه میکرد.
فلامل در حال که بهت زده شده بود اونو به عقب راند و دید کسی نیست جز گلرت .........
_چیه گریندل چرا اومدی اینجا ؟ چه خبره ؟ این کارا چیه؟
پرنل در حالی که بدو بدو داشت از اشپز خانه بیرون میامد ،گفت:
_گلرت ....گلرت برو بیرون ..... فلامل مگه بهت نگفته بودم دیگه با اینجور ادما نگردی؟؟؟/هان
فلامل در حالی که برگشته بود وداشت پرنل رو اروم میکرد به گریندل والد اشاره کرد که بیرون برود تا بعدا خودش به سراغش برود.
گریندل از در بیرون رفت و در حالی که هنوز اشکهایش بر روی صورتش بود دست فلامل را دید که بر روی شانه اش سنگینی میکند.
_چیه چی شده توهم بچه شدی؟
_فلامل دستم به دومنت نمیدونی که دارن ازم میدزدنش؟
_چیه مگه چی شده؟؟؟
_این پسره ی احمق داره تو کار من فضولی میکنه ! نمیدونی چقدر روش کار کرده بودم.
_ای بابا خوب بگو چی شده؟
_ این پسره ....... پر .... پرسی ..... نمیدونی چه جوری داره مخ دامبل رو میزنه ؟ داره از دست من درش میاره ؟
_
_اره دیگه پدر منو در اورده بیا یه کاری بکن!
_
_ای بابا چرا هی منو نگاه میکنی؟ بهت میگم یه کاری بکن.
_من ... اخه ....من یعنی چکار میتونم بکنم .
بعد در حالی که فلامل برای یک لحظه نگاهش به گوشه دیگری افتاده بود گفت:
_اهم .... اهم ... ببین گلرت برو برو من خودم بعدا میام درستش میکنم خوب نیست تو اینجا دیده بشی! الان اوضاع قاراش میش میشه برو من بعدا حساب پرسی رو میرسم اون دامبل رو هم ادب میکنم
بعد فلامل گریندل رو هول داد و به سرعت به طرف خانه برگشت:
و در حالی که فریاد میزد به پرنل گفت:
_پرنل بدو میز شام رو دوباره بچین رییس ارتش داره میاد

یه خورده نحوه نگارش پستتو بهتر کن که آدم وقتی می‌خونه بین دیالوگا و فضاسازیا گم نشه.
6 از 10


ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۲:۵۰:۱۳
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۱۲:۵۲:۵۸

شناسه ، شناسه ، شناسه.

هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
آلبوس پاتر در حیاط هاگوارتز قدم می زد. بعد از یک روز سخت و سر و کله زدن با چندتا مرگخوار خرفت و زبون نفهم که هنوز نمیدونن توی تاپیک گفتگو نباید پست رول بزنن قدم زدن در محوطه آرام و ساکت هاگوارتز را بیش از هر چیزی ترجیح میداد ولی طولی نکشید که همین سکوت هم از بین رفت. زرششششششک!

-آخ...اوخ....اوف...آی ی ی ی ی ی... آروم تر دامبل!
صدای دامبلدور به گوش رسید:
-آروم بگیر بچه! بزار کارم رو بکنم. اینقدر جیغ و داد نکن ملت میریزن اینجا بد میشه برامون ها.

صداها و فریادهای پرسی بسیار واضح بود. درست از پشت گلخانه می آمد. آلبوس آرام آرام به آنجا نزدیک شد و دو نفر را آنجا دید...تنها...تنهای تنها...هیچ کس آنجا نبود جز این دو نفر...دو گـ...چیز دو، همین دیگه وارد جزییات نمیشم!

آلبوس با این حالت به آنها نگاه کرد و آنچه را می دید باور نمی کرد. حالا دامبل یک چیزی سابقه دار بود ولی پرسی!!!!! بازرس سابق! استاد سابق! همه کاره ی هاگوارتز سابق! آنجا پشت گلخانه ی هاگوارتز، اونم اینجوری!

پرسی همچنان که در حال چیز بود با صدایی بسیار عاشقانه به دامبل گفت:
-تازگی ها تنهایی حال نمیده. اون دوستت کی بود؟ آهان گریندوالد، دفعه ی بعد به اونم بگو بیاد!
دامبل: آه...گلرت؟ باشه. حتما بهش میگم بیاد. مطمئنم از تو خوشش میاد!
پرسی:

آلبوس به آرامی گفت:
-دایی...دایی پر..سی...دایی!
ولی پرسی و دامبل آنچنان مشغول بودند که صدای آلبوس را نشنیدند. آلبوس با این حالت به آنها نگاه کرد و سپس آنجا را ترک کرد. تنها دلخوشیش این بود که مدتی دیگر صاحب دختر دایی می شد...




Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۴۷ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۱
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 514
آفلاین
مسافری در تونل توهمات

جلوی خرابه ها ایستاده بود و به یاد گذشته گریه میکرد.
خرابه های هاگوارتز .
هنوز طلسمهای عجیب آلبوس دامبلدور چند جایی از مدرسه رو سر پا نگه داشته بود. رفت سر قبر سفیدی که بزرگترین جادوگر تمام اعصار در اون آرمیده بود. بعد از اینکه اشکاشو پاک کرد ، متوجه یه چیزی شد. تابوت خالی بود و دامبلدوری نبود. همون لحظه یه چیزی محکم خورد تو سرش و بیهوش شد.
....
وقتی چشماشو باز کرد دید تو تالار اصلیه و همه بچه ها مشغول غذا خوردنن. رون و هرمیون و جینی با همون سن 15 - 16 سالگیشون کنار بچه هاشون داشتن غذا میخوردن و آلبوس سوروس کنار مادرش جینی بود. با تعجب رفت جلو تا از اونا بپرسه میشناسنش ، ولی پاش به میز گیر کرد و با سر خورد زمین و بیهوش شد.
....
چشماشو باز کرد . همه چی رو تار میدید. وقتی تونست درست ببینه، فهمید بالای برجه و اسنیپ چوبشو به طرف هری گرفته تا بکشش. با یه جهش پرید تا چوب جادو رو از اسنیپ بگیره ، اما طلسم به خودش برخورد کرد ، اما نمرد. باز هم بیهوش شد.
....
بهوش که اومد یه آینه جلوش بود که خودشو توش نمیدید. فهمید آینه نفاق انگیزه. تمام دوستانش رو توش میدید که لبخند می زنن و هر کدوم یه دستکش پشمی میخوان بهش بدن.ناگهان آینه روی اون افتاد. انگار کسی آینه رو هل داد. و دوباره بیهوش شد.
....
چشماشو باز کرد . باز هم همه چی رو تار میدید. وقتی تونست درست ببینه، فهمید دوباره بالای برجه و اسنیپ چوبشو به طرف هری گرفته تا بکشش. با یه جهش پرید تا چوب جادو رو از اسنیپ بگیره ، اما طلسم به خودش برخورد کرد ، اما نمرد. باز هم بیهوش شد.
....
وقتی چشماشو باز کرد دید دوباره تو تالار اصلیه و همه بچه ها مشغول غذا خوردنن. رون و هرمیون و جینی با همون سن 15 - 16 سالگیشون کنار بچه هاشون داشتن غذا میخوردن و آلبوس سوروس کنار مادرش جینی بود. با تعجب رفت جلو تا از اونا بپرسه میشناسنش ، ولی پاش به میز گیر کرد و با سر خورد زمین و بیهوش شد.
....
دوباره که بهوش اومد کنار تابوت آلبوس دامبلدور بود. تابوت خالی بود. به سرعت به طرف دریاچه رفت. خواست صورتش رو بشوره تا از این خواب بیدار بشه ، اما.... اون..... اون خود آلبوس دامبلدور بود. همه چیز رو دوباره بررسی کرد.
با خودش گفت :
" اسنیپ هیچوقت نمی خواست من بمیرم. برای همین طلسم بیهوشی رو خوند نه طلسم مرگ رو . وگرنه من باید میمردم. با این حال آلبوس خودشو فدای من کرد. یعنی خودم در نقش آلبوس فدای هری واقعی شدم.
دستکشای پشمی!!!
فقط آلبوس دوست داشت یه جفت دستکش پشمی هدیه بگیره. "
....
هری پاتر از خواب بیدار شد. تو خواب واقعا گریه کرده بود. اشکاشو حس میکرد. دامبلدور دیگه زنده نبود و هری هم دامبلدور نبود ، اما هاگوارتز وجود داشت و همه چیز عالی بود.

========
===========

حتما نقد شود لطفا


تصویر کوچک شده


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۲ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۱ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶
از اينا مي خواي؟!!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
پيش پرده (مقدمه ي بي ربط..!)
فضايي تاريك! سياهي بي كران! هيچ اثري از نور ديده نمي شود. سياهي همه چيز را تسخير كرده و هيچ چيز ديده نمي شود.
- هوووي بچه بزن يه كانال ديگه اينجا بلك شده!
- نه باب بلك نشده بلك اومده!
- بهت مي گم بزن يه كانال ديگه ..بچه بوقي...
شپللخخخ!( نكته: به حرف صاحاب خونه گوش كنيد تا شپلخ نشيد!)
...
بوق..
...
------------
پرده..!

فضايي سياه و بي كران! سياهي نفوذ ناپذير كه خدشه اي به آن وارد نشده است.. سياهي يك دست و اينا! در كل همه چيز سياهه چون مشكي رنگ عشقه و اينا!
نوري در دور دست. كورسويي ضعيف. نوري ناتوان.نقطه اميدي سفيد. سياهي در تزلزل و در حال از هم پاشيدن. با اين حال سياهي باز هم غالب است. پهنه ي بيكران سياهي سعي در بلعيدن نور دارد. نور حركت مي كند. جلو مي آيد. قصد نبرد دارد. قصد مقاومت و پايداري. سيد حسن نصرالله در حال سخنراني است. آهنگ پلنگ صورتي با زمينه ي حماسي در حال پخش براي تقويت روحيه ي حماسي.
- حزب الله هم الغالبون... نصر من الله و فتح القريب... بوق بر سياهي و اينا
درن درن.. دومپ دومپ... درن درن درن درن درررررن..بومب بومب ..پوووف! ( همون آهنگ حماسي پلنگ صورتي)
نور در تكاپو سياهي رو به انحلال(!)... نقطهي نوراني در حال بشكن زدن و سياهي در حال بوق شدن. و ناگهان اتفاقي بس انتحاري!:
- اِ...اِ...اِاِاِاِ...اين چه وضعيه؟.. چرا اينجا رو دوباره روشن كرديد؟.. مگه نگفتم همه چيز بايد بلك باشه؟..بلك ..بلك..فقط بلك!
دوستان پشت صحنه: بخواب بينيم باو..
- كاااااااات..دوباره مي گيريم!
...
نور در تكاپو سياهي رو به انحلال(!)... نقطهي نوراني در حال بشكن زدن و سياهي در حال بوق شدن. نوشته اي نوراني با حالتي شبيه به فلزي چكش خورده و صاعقه زده و بسي درب و داغون بر روي صفحه ي تي وي نقش مي بندد:
"محفل ققنوس و هري پاتر..!"

سارا: اِ ..بچه ها بيايد داره فيلم مي ده!
سيريش: فيلمو ولش.. حوصله ندارم... بگيريد بخوابيد.. خواب مفيده در برابر مرگخواران كمكتون مي كنه..خيلي خوبه.. بخوابيد..
ريموس: هوووم آره تو بخواب.. كه ما بيداريم..چهار چشمي مراقب همه چيز هستيم تو اصلا نگران نباش..
- ايول .. ايول واقعا خيلي خوبه .. من لذت مي برم ..ايول.. مسئوليت به اين راحتي بعد مردم مي گم مسئوليت خوب نيست..ايول ايول ..
فضاي خانه كاملا ساكت و آروم هستش و از اين نظر هيچ مشكلي وجود نداره. جو صميمي دلپذير خوب آرام دلچسب و با كلاس اينا! در گوشه اي سارا مشغول تمرين ديالوگهاش هنگام رويارويي با لرده و سخت در تلاش كه در اولين حمله كه به زودي فرا خواهد رسيد حسابي خودش رو نشون بده و به مقام خفنيت ارشد برسه:
- ( كلا اين شكلك بيانگر همه چيز هست ولي نكته ي مبهم اينجاست كه چرا كنارش نوشته اه لعنتي!؟)

لارتن و ليلي در حال ساختن يك آواتور جديد براي خودشونن تا به همگان اعلام كنن كه كمپاني آواتورسازي ليلي و لارتن كه ثروتمندترين اسپانسر كوئيديچ هست كشك نيست و فعاليت هاي زيادي داره و هر سال يكبار به قيد قرعه براي يكي از اعضاش يه آواتور مي سازه و سرآخر هم اون عضو يك آواتور شبه يانگوم رو جايگزين آواتور اخته شده مي كنه تا فعاليت اين كمپاني بر همگان ثابت بشه!

ريموس در گوشه اي پشت يك دستگاه مشنگي مشغول دانلود كردن فيلم امپراطور درياست و سخت فعاليت مي كنه و كلي خفنه و اينا! آلبوس در گوشه اي در مقابل آينه وايستاده و در بحر تفكر فرو رفته كه چطور بانو جيمي موهاشو به اون حالت در مياره كه من نمي تونم! ويولت هم از دور و در بلاكستان دستي بر آتش داره و شاهد اين همه تلاش و فعاليت در اين صحنه ي مهيج و حساسه! ( آدم از اين همه فعاليت دچار حساسيت مي شه‌)
- ايول ..ايول ... آدم از اين همه فعاليت سران اين گروه لذت مي بره... سارا از اين به بعد تمامي وظايف ارتش رو تو انجام بده
- مي گم سوروس اين تيكه رو به جاش بگم بوقي بوق شده ي كچل بهتره يا همين كچل بوقي بوق شده خوبه؟‌
-
- هوووم مي گم آلبوس طرحي براي فعال كردن انجمن نداري؟
- هين؟ چرا اتفاقا يه طرح خوب دارم... مي گم چطوره دوره ي صدم دوئل محفلو هم راه بندازيم؟
- بد نيست ولي يه فكر ديگه بكني بهتره..!
- آآآآآ.. چه برفي مياد! كوئيديچو بگو... من رفتم.. كار نداريد باي ..با احترام
صداي در نويد در امان بودن و خارج شدن آلبوس را داد و همگي كه تا به حال در حالت آماده باش بودند به طرزي كاملا انتحاريك بر روي زمين ولو مي شوند. البت منهاي سيريش كه در اثر كار زياد همواره به حالت افقي در حال عمل مافوق سخت خوابيدن بود.
- مي گم ريموس كارت تموم شد يه دوتا از اين پستها رو نقد كن من خيلي خستم!
- باشه باشه تو بخواب من هستم.. نگران نباش... مي گم فكر مي كني مين جانگو و يانگوم اسم بچه ي دومشونو چي مي ذارن؟‌

و سكوت.. سكوتي دلپذير كه بر فضا حاكم بود.. سكوتي كه به سمت بي نهايت ميل مي كرد و حد هم نداشت در نتيجه هيچ مجانبي براش يافت نمي شد. خواب بود و خواب بود و خواب!


مستند محفل!
=================
مي گم نقد كنيد كه كارتون زياد شه


ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۷ ۱۸:۰۲:۲۹
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۸ ۱۷:۲۴:۱۸

عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶

ویولت بودلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۴ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۰۳ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶
از ته خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
گرد خاک بر همه جا دامن گسترده بود؛سکوت حاکم بلامنازع بود و درد...بله درد و اندوه از جای جای خانه سرک میکشید.مردد قدمی برداشت.گرد خاک به دور مچ پایش حلقه زد و دوباره شقوط کرد.قدم دیگری به جلو برداشت.میدانست که نمیتواند به آن خانه قدم بگذارد ولی باید میامد.چون میخواست آن عکس را پیدا کند.قدم دیگری برداشت و احساس کرد درد پیری دارد بر او چیره میگردد.نفس نفس زنان روی زمین نشست.متوجه شد که چیزی زیرش ترق صدا داد.با وجود کهولت سن به سرعت از جا جست.لبخند بر روی لبان چروک خورده اش نشست.بالاخره توانست قاب عکس قدیمی را پیدا کند.نگاهی به افراد حاضر در عکس انداخت.
هری پاتر.آشنا...چشمان سبز دوست داشتنی که هروقت به آن مینگریست احساس آرامش میکرد.این همان مردی بود که تا ابد تنها ماند.تنها به دنیا آمد.تنها زندگی کرد و تنها ماند.پسری که زنده ماند.یا شاید هم...پسری که مرد...
جینی پاتر.صبور و آرام.بانوی دوست داشتنی خانه.تنها کسی که میفهمید هری پاتر بودن یعنی چه.لبخند گرم و نگاه آتشینش حتی در عکس هم غیر قابل مهار بود.جینی...چقدر دلش برای اون تنگ شده بود.چقدر در استیصال آغوش گرم او بود...
رون ویزلی.شوخ و شاد.با نگاهی شیطنت آمیز و شرر بار.موهای سرخ و همیشه آشفته.همان دروازه بان معروف تیم ملی انگلستان.چه کسی باور میکرد این اسطوره ملی برود زیر خروارها خاک؟هیچ کس...هیچ کس نمیتوانست در مخیله اس بگنجاند که رونالد ویزلی و رونالد ویزلی ها هم میمیرند...هیچکس...
هرمیون ویزلی.مادر زیرک و باهوش خانواده ویزلی.نگاه نافذ و قانون مدارش از داخل عکس هم آشکار بود.در داخل عکس هم مدبر و مدیر به نظر میرسید.هرمیون ویزلی،کاراگاهی بی نظیر و البته دوست داشتنی...مادری بی مانند و همسری عاقل...
چقدر دلش برای همه آنها تنگ شده بود.نه تنها برای پدر و مادرش؛برای برادرش که همیشه او را میازرد،برای خواهری که چشمانش مانند چشمان پدرش دوست داشتنی و آرامش بخش بود.اگر میدانست مرگ به این زودی آنها را در پنجه خود اسیر خواهد کرد به مادرش میگفت که تا چه حد دوستش دارد،پدرش را در آغوش میفشرد و هرگز خواهر و برادرش را نمیازرد...
آلبوس پاتر؛خسته از دیدار با زمان میخواست لحظه ای چشم بر هم بگذارد.حال که در کنار خانواده اش بود احساس امنیت و آرامش میکرد.میخواست لحظه ای بخوابد...لحظه ای به درازای ابدیت...

7 از 10


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۵ ۱۱:۵۲:۰۹

ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
از دور سایه هایی را روی دیوار خانه قدیمی می دید. چوب دستی اش را در دستش فشرد. و سپس صدای خش خش برگ هایی که زیر پای عابران مرموز له می شد را می شنید.
پس چرا نمی رسیدند؟
خودش را به دیوار چسباند... قدم ها نزدیک تر می شد تا...
_ هی لارتن بیا اینجا! ماندی دوباره یه دست گل به آب داده!
لارتن در حالی که چهره در هم می کشید گفت :
_ وای از دست این ماندی! اصلا معلوم نیست چرا سیریوس اصرار داره این رو هم با خودمون بیاریم.
ماندی که انگار نه انگار که کار خطایی کرده باشد گفت :
_ خیلی دلتون بخواد براتون غنیمت جنگی جمع میکنم!
لارتن و سارا هر دو با هم :
_ نمی خواد!
ناگهان لارتن گفت :
_ هیس! گوش کنید...
ماندی پس از چند ثانیه ای ساکت ماندن:
_ صدایی نمی آد که! سر کار گذاشتی؟
سارا که به نظرش صدای نفس کشیدن هایی را شنیده بود ،قدمی به جلو برداشت و گفت :
_ لارتن فکر کنم اگه از طلسم بستن دهن استفاده کنی بد نباشه!
و سپس چوب دستی اش را کشید و گفت :
_ من یه سری تا انتهای حیاط خونه می رم و بر می گردم!
لارتن با شتاب گفت :
_ منم باهات می آم!
ماندی در حالی که نیشش را باز کرده بود گفت :
_ پس منو می خوایید چی کار کنیم؟
لارتن که قیافه بدجنسی به خود گرفته بود گفت :
_ به عنوان یک سپر قوی و محکم با خودمون می بریم! راه بیفت...

دقایقی بعد

_ موش کثیف! فکر می کردی می تونی جاسوسی ما رو بکنی یا وسایل باقی مونده توی خونه اربابیتو ببری؟ ولی نمی دونستی توی خونه مالفوی ها دیگه نمی شه آپارات کرد!
و پسرکی که چهره اش بی شباهت به نسل مالفوی ها نبود با آن موهای طلایی رنگش گوشه دیوار کز کرده بود.


4 از 10


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۶/۱۰/۲۵ ۱۱:۴۵:۱۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.