چه میشد اگر لرد ولدمورت هرگز بر جهان هستی قدم بر نداشته بود؟آن وقت او میتوانست بدون ترسیدن از در خطر بودن جینی،به زندگیش با او ادامه دهد.كاش حداقل دامبلدور زنده بود و كمكش ميكرد..تنها كسي كه ميتوانست در نبرد هاي مستقيم ولدمورت را شكست دهد.اندوه و ناراحتي تمام بدنش رو فرا گرفت.
همان هنگام که به ولدمورت فکر کرد،سوزشی بر پیشانیش احساس کرد و سپس بدنش از شدت درد، شروع به لرزیدن کرد.نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلند فریاد کشید.سپس ناخواسته وارد ذهن لرد ولدمورت شد.
در ذهن ولدمورت
بر لبه پرتگاهی که انگار مشرف به دریایی از مه رنگ پریده بود؛توقف کرد.
شامگاه نزدیک میشد و آسمان بالای سرش رو به تاریکی گذاشته بود.
اوایل شب بود اما هلال باریک ماه از هم اکنون در مغرب پایین میرفت.صدای ریزش آب از آن نزدیکی به گوش میرسید و تنها همین صدا،سکوت محیط را بر هم میزد.
ناجینی دور گردنش آویزان بود و با زبان خودش،آخرین آهنگ رپ ماری را میخواند.
هری به چشمان ناجینی خیره شد و شروع به صحبت کرد.اما صدای او نبود.بلکه لرد ولدمورت به جایش سخن میگفت.
-خوب ناجینی.امشب من خواب عجيبي ديدم..من خواب ديدم دامبلدور باز گشته و با قدرت بيشتري داره محفل رو آماده ميكنه تا با من نبرد كنه..من ميخوام به هاگوارتز بري و قبر دامبلدور رو چك كني..با وجود تو مطمئنم كه به جواب قطعي ميرسم..مواظب خودش باش نجيني!
هری از شدت درد فریاد میکشد و میلرزد.کریچر بر روی او خم شده و با گریه و زاری،نوازشش میکند.
کریچر:ارباب چی شده؟...ارباب هری!...کریچر خودش رو تنبیه میکنه.
شتلق ...شتلق....شتلق(صدای کوبیده شدن کله ی کریچر به زمین)
هری در حالی که نفس نفس میزد نگاهش را متوجه کریچر کرد:
-کریچر!دستور میدم که تمومش کنی....من باید برم به هاگوارتز!كار خيلي مهمي دارم.
كريچر در ذهنش:حالا ميتونم با خانم بلك قشنگ خلوت كنم!ايول ايول!
هاگوارتز!
موج هاي سنگين آب به لبه درياچه هاگوارتز ميخورد و ترس رو در بدن هري هر لحظه بيشتر ميكرد.هوا بسيار سرد بود و او با عجله و سرعت به طرف قبر دامبلدور ميرفت.نجيني حتما به اونجا خواهد رسيد.بايد مواظب اون حيوان هم مي بود.سوزش جاي زخمش هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد.
به قبر دامبلدور رسيد.دستش مي لرزيد و جرات تكون دادن سنگ قبر رو نداشت.يعني دامبلدور واقعا زنده شده بود؟چشمانش رو بست و به زور سنگ سنگين قبر رو كنار زد.بعد از گذشت ثانيه هاي دلهره آسا بالاخره تونست سنگ قبر رو كنار بزنه.هيچكس در اون نبود!
نميدونست بايد خوشحال باشه يا ناراحت..غم يا شادي؟هيچ چيز براش واضح نبود.دستي به آرامي بر روي شونش قرار گرفت.هري از تو خالي بود و مغزش كار نميكرد.حتي اگر مرگخوار يا ولدمورت هم بود او بدون هيچ كاري كشته ميشد.با سرعت كندي برگشت و به شخص خيره شد.
مرد بلند قامت و لاغراندامی بود. از مو و ریش نقره فامش معلوم بود که خیلی پیر است. ریش و مویش چنان بلند بود که می توانست آن را در کمربندش جا دهد. ردای بلندی به تن داشت و شنل ارغوانیش روی زمین کشیده می شد. پوتین های پاشنه بلند و سگک داری به پا داشت. چشم های آبی روشن او از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش شفاف و درخشان بود. بینی اش آنچنان کشیده و کج بود که بنظر می رسید دست کم سه بار شکسته باشد.
شیشه های عینکش نیم دایره ای بود، بینی کج و کشیده ای داشت و مو، ریش و سبیلش نقره ای بود.
هري مطمئن بود كه دامبلدور بود..او بارها او رو قبلا ديده و حالا با قيافه مهربان او آشنا بود.بي اختيار با آغوش دامبلدور رفت و گريه كرد.
و دامبلدور بازگشت تا با قدرت بيشتر به كمك ياران محفلي سياهي رو نابود كنند.
ایگور دیروز، دامبل امروز!

تایید شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







