جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: سلوینیا 2 کاربر مهمان
اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ناظرین محترم

قبلا هم اگه یادتون(یاد سیریوس هست..نباشه یادش میارم ) عضو محفل بودیم، دو سه بار استعفا دادیم،به دلایل مشکلات شخصی و اینا. الان دیگه باز وضع بهتره، هستیم در خدمتتون.





قطرات باران از میان حفره ها و سوراخ های سقف آلونک چوبی به داخل آلونک سقوط می کرد و بر کف سنگفرش شده آن نقش می بست. آلونک کوچک و متروکی که اطراف دهکده لیتل هانگتون بر فراز تپه ای کوچک خود را نمایان می ساخت. در کنار اجاق گازی کثیف و کهنه، مردی روی صندلی ای ترک خورده نشسته بود. دیدگانش تاریک بود، دستمالی سیاه روی چشمانش بسته شده بود. دکمه های بارانی کهنه ی قهوه ای رنگش یکدیگر را محکم گرفته بودند. چین و چروک هایی اطراف لب هایش هویدا بود. سالخورده بود. دستانش از پشت صندلی یکدیگر را گرفته بودند، گویی که زنجیز نامرئی و ناگسستنی ای دستانش رو بسته است.

در مقابلش روی کاناپه ای کهنه مردی دیگر نشسته بود. پریشانی و اضطراب در چهره اش موج می زد. چشمان سیاهش را بدون پلک زدن بر روی اسیرش مات و خشک کرده بود. لباس یکدست مشکی بر تن داشت. مدام چوبدستی جادویی اش را به میان انگشت های دست راستش می چرخاند. موهای ژولیده و فرفری اش بالای دیدگانش بر اثر بادی که از میان حفره های آلونک نفوذ می کرد، تکان می خورد. چشمانش با مشاهده تبسم مصنوعی اسیرش در حیرت فرو رفت. صدای او چون موجی دیوانه وار در گوشش طنین انداخت:

- امشب شب زیبایی خواهد بود. سیریوس بلک بیچاره ! خیلی برات متاسفم! امشب قراره به همان دوستان قدیمی ات ملحق شوی، جیمز و لیلی پاتر !

و به دنبالش قهقهه های کوتاه و مسخره ای سر داد. جادوگری که سیریوس بلک نام داشت چوبدستی میان انگشتانش را به داخل پیراهن سیاه نیمه بازش چپاند و گام های کوتاهی به سوی اسیر چشم بسته اش برداشت. انگشت دست راستش را به جلو،سوی اسیر دراز کرد و تکانی داد. با صدای افتادن اسیر از روی صندلی به روی زمین، صندلی حرکت کرد و در کنار بلک قرار گرفت. بلک پوزخندی کوتاه و زورکی سر داد و بر روی صندلی نشست.
با صدایی خشک و بی روح گفت:

- دالاهوف! دالاهوف! دالاهوف! پیر خرفت، پیش خودت چی فکر کردی؟! سه چهار تا مرگخوار مسخره می تونن بیان اینجا تو لیتل هانگتون، این دهکده ای که یک ماگل هم دیگه توش نیست، و تماما زیر نظر ماهاست؟! میتونن بیان اینجا و تو را نجات بدن؟! حرفت منو به خنده میاره، اون هم ازبین اون همه نگهبان توی دهکده... همشون اسیر ما میشن... درست مثل تو...
دالاهوف که با تکان خوردن سعی می کرد خود را از آن حالت دراز کشیده رها کند گفت:
- بوی پیروزی رو حس نمی کنی بلک؟ بوی پیروزی ارباب منو. بوی خونی که بر کف کوچه های لیتل هانگتون ریخته؟هان؟

و به دنبالش قهقهه ای دیگر سر داد، بلک در حالی که دندان هایش را از تنفر به هم می فشرد با تمسخر گفت:
- آره، بوی خون شما مرگخوارا میاد.

صدایی مهیب آلونک چوبی بر فراز تپه را در هم کوبید و لرزاند. رعد و برق بود. در یک آن وحشت مرگباری وجود سیریوس بلک را فرا گرفته بود. انگشتانش در داخل پیراهنش به دنبال چوبدستی بود و بدنه آن را لمس می کرد. صدای دالاهوف وحشتش را بر هم زد:
- نه بلک! اشتباه نکن...این طبیعت نیست...این قدرت ارباب من است...قدرتی که بر طبیعت چیره شده...قدرتی که طبیعت رو تسلیم خودش می کنه... همین طوری که...
- هیـــــســــــــس! ساکت باش...
پوزخند کوتاه دالاهوف در سکوت مرگبار فضای حاکم بر آلونک چوبی بر فراز تپه خفه شد. قطرات باران همچنان از میان شکاف ها به داخل می ریخت، اما بی صدا! غیر طبیعی بود. سیریوس بلک آرام آرام روی سنگفرش ها گام بر می داشت. به پنجره آلونک نزدیک می شد، صدای شکستن چیزی سکوت را بر هم زد. پایش را بلند کرد. فنجانی زیر قدم های مستحکم اش خرد شده بود. آب دهانش را قورت داد و به مقابل پنجره رسید.

شیشه های پنجره کثیف و خاکی بود. اثرات انگشتان دست نمایان بود. دیدگانش بر نشان سبز رنگی که بر آسمان ابری نقش بسته بود،مات شد. هاله هایی جادویی با درخشش خیره کننده ای به دور نشان سیاه می چرخیدند. مطمئن شد که دالاهوف راست گفته است. مرگخواران پیروز شدهبودند. در میان افکارش به دنبال برهان می گشت اما پاسخی نمی یافت. چند مرگخوار انگشت شمار چطور باید در مقابل آن همه نگهبان پیروز شوند؟!

افکارش رو به سیاهی داشت. دیگر نیازی به جستجوی علت هم نبود. هشت شنل پوش سیاه پشت سر و به دنبال شنل پوش جلویشان به بالای تپه گام بر می داشتند. ماسک های مرگخواران روی صورت هشت شنل پوش نمایان بود. پیشوایشان نیازی به ماسک نداشت. سرش نمایان بود. بی مو و لاغر. تبسم پلیدش مشخص بود. چشمان مارگونه اش وحشت زا بود. بر سر چوبدستی که بر دست داشت شعله های کوتاه آتش زبانه می کشید. لرد سیاه! سیریوس بلک یکه و تنها در مقابل لرد سیاه و مرگخوارنش بود. احساس پوچی می کرد. حاضر نبود اسیرش را به این راحتی ها از دست بدهد.

لرد سیاه و مرگخوارانش لحظه به لحظه به آلونک چوبی نزدیک می شدند. باید اول از همه لرد سیاه را کنار می زد. تهدید به کشتن دالاهوف هم فایده ای نداشت. راه فراری نداشت. در مقابلش لرد ولدمورت را داشت. بلک با خنده ای کوتاه خودش را مسخره می کرد. تصمیم داشت افسون نابخشودنی را سوی لرد سیاه روانه کند. با مرگ فقط چند لحظه فاصله داشت. نفسی عمق کشید و به مقابل پنجره پرید، چوبدستی اش را بالا گرفت و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- آوداکاداورا !

مرگخواران همگی بر سر جای خود میخکوب شده بودند. شیشه پنجره مقابل مرگخواران خرد شد و ریخت و در مقابل آن سیریوس بلک نمایان بود. از نوک چوبدستی اش اخگری سرخ با سرعتی خیره کننده به سوی لرد سیاه جهید و بر سینه اش نقش بست. صدای خنده های تمسخرآمیز مداوم مرگخواران در گوش سیریوس بلک طنین انداز گشته بود.

چیزی را که دیده بود باور نمی کرد. مرگخواران با همان خنده های خود از بالای تپه پایین می رفتند و از آلونک چوبی دور می شدند. لرد سیاه در مقابل پنجره آلونک روی تپه چمنی افتاده بود. سیریوس بلک در حالیکه چوبدستی اش در دستش می لرزید به جسد لرد سیاه نزدیک می شد.ریش بلند و نقره فامی داشت. عینک هلالی شکلی روی چشمان بسته اش قرار داشت. تنها نامی که به ذهنش خطور کرد "آلبوس دامبلدور" بود.

- سیریوس...سیریوس...چی شده؟! سیریوس بیدار شو...سیریوس..!
عرقی روی پیشانی خود حس می کرد. چشمان را باز کرد. هری بود. صدای هری بود که بر بالینش فریاد میزد و نامش را می خواند. در رختخواب بودند:
- هری هری..ما کجائیم..؟!
- سیریوس؟! حالت خوبه؟ کابوس بود سیریوس؟

خیلی خوب بود. تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/3/16 19:38:25
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/18 19:19:18
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان می غرید و علفها به لرزه در آمده بودند ، انگار سیاهی از آسمان بر سر مردم می بارید. صورتهایشان وحشت زده و رنگ پریده بود وفرار تنها چیزی بود که مردم به آن فکر می کردند.دهکده کاملا تحت تسخیر قدرت لرد ولدمورت بود .
از یک سو کشته ها و زخمی ها در میان لگد های مرگخواران می غلتیدند و از سوی دیگر انبوه مردم دوباره کشته می شدند .
ولدمورت دستور داده بود که هیچکس در دهکده زنده نماند ، تا بتواند آنجا را برای مقرّ فرماندهی خود فراهم کند .
در یکی از کوچه های متروکه هاگزمید ناگهان ازدل شب ،مک گوناگال به همراه سیریوس ، جیمز،لیلی ، لوپین ،آرتور وآبرفورث ظاهر شدند.
در آن شب اعضای محفل برای اینکه بر تمامی نقاط هاگزمید تسلط داشته باشند تقسیم شده بودند .
سیریوس باصدای آرامی گفت :
ـــ همون طور که دامبلدور گفت ، ماباید به قسمت غربی دهکده بریم . پس هرچه زود تر راه بیفتید .
جیمز به تندی گفت :
ـــ لیلی تو باید شنل نامرئی رو بپوشی ...وگر نه...
لیلی با تمنا می گفت :
ـــ جیمز خواهش می کنم ...تو بیشتر از من نیاز داری ...
مک گوناگال قیافه ای خشمگین به خود گرفت و گفت:
ـــ خودتون خوب می دونید که ما باید عجله کنیم ...لیلی ، زود شنل رو بگیر و بپوش .
در آن لحظه لیلی با اینکه می خواست مخالفت کند ولی نتوانست چیزی بگوید و بی اختیار شنل را پوشید .
همگی به راه افتادند . صداهای وحشتناکی از چند کوچه جلوتر می آمد .کمی جلوتر رفتند .در انتهای کوچه ای بمبست گری بک چندین کودک را در بازوانش زندانی کرده بود . بچه ها فریاد می زدند و اشک می ریختند و گری بک دهانش را باز کرده بود تا دندان های وحشتناک اش را در صورت یکی از بچه ها فرو کند .
لوپین با عجله جلو رفت و فریاد زد :
ـــ آهای ...گری بک . کاری با اون بچه نداشته باش .
گری بک تا خواست که به پشت برگردد از هر سو طلسم ها بر سرش فرو ریختند و اورا نقش بر زمین کردند .
آرتور بچه هارا در داخل بشکه های خالی که در آنجا بودند مخفی کرد و آهسته گفت :
ـــ بچه ها تا صبح همین جا بمونید و صداتون در نیاد .
بد بختی از سوی دیگر سر رسید. حالا دیوانه ساز هاهم اینجا بودند .
مک گوناگال نگاهی به آسمان انداخت و گفت :
جیمز ، آبرفورث و لیلی سپر مدافع درست کنید . کم مونده برسیم .
گوزن سپر مدافع جیمز از همه جلو تر راه می رفت و توده دیوانه ساز ها را از آنها دور می کرد.کم کم داشت میدان جنگ ،از دور نمایان می شد .
سیریوس ایستاد و آهی کشید و گفت :
ـــ اونا خیلی زیادند . ما فقط هفت نفریم .
لوپین با لبخند دلگرم کننده ای که روی صورت داشت دستش را روی شانه سیریوس گذاشت و گفت :
ـــ ولی ما مقاومت می کنیم ...مگه نه؟...سیریوس؟
لبخندی کوتاه ولی از ته قلب بر لبان سیریوس نقش بست و گفت:
ـــ آره ...، حتما .
همگی به سمت مرگ خواران دویدند . بعضی هارا خلع سلاح و بعضی هارا بیهوش می کردند . ولی این توانایی را نداشتند که وجود مرگ خواران را از دهکده پاک سازند . این موضوع را همگی می دانستند ولی تسلیم نمی شدند .
مک گوناگال هم زمان با بلا تریکس ودالاهوف می جنگید ولی با این حال توانست دالاهوف را بی هوش کند .
در طرفی دیگر که جیمز با لوسیوس مبارزه می کرد ناگهان لوسیوس جیمز را خلع سلاح کرد ولی لیلی به سرعت از زیرشنل نامرئی لوسیوس را خلع سلاح ، و چوبدستی جیمز را به او باز گرداند.
در آن هنگام ناگهان هیکل بزرگ و تنومند هاگرید از دورپیدا شد .
آبرفورث با هیجان فریاد زد :
ـــ هاگرید... هاگرید داره می یاد .
سیریوس در حالی که داشت طلسمی را به سو ی مرگخواری می فرستاد گفت :
ـــ پشت سرشو نگاه کنید...همه بچه های محفل اومدند !
محفلی ها به موقع رسیده بودند طولی نکشید که توانستند تمامی مرگخواران را از دهکده بیرون کنند .

آفتاب کم کم از پشت کوه بالا می آمد و نسیمی خنک به هوا طراوت بخشیده بود .
آرتور رو به لوپین کرد و گفت :
ـــ من می رم به اون بچه ها سر بزنم و اون ها رو پیش خانواده ها شون ببرم . تو هم می آیی ؟
لوپین با لبخند گفت :
ـــ باشه ... بریم .
کمی جلوتر ازآنها لیلی و جیمز ایستاده بودند.
لیلی در حالی که شنل را به جیمز می داد گفت:
ـــ تو راست می گفتی ، من باید شنل رو می پوشیدم ...تو خیلی قوی هستی ...
در طرفی دیگرعده بسیاری از جمله مک گوناگال و سیریوس و اهالی دهکده دور دامبلدور جمع شده بودند و پیروزی را همراه با او جشن می گرفتند.

هرمیون عزیز!
رول خوبی بود و سوژه نسبتا جذابی داشتی. توصیف ها و فضاسازی های پستت هم تاثیر خوبی روی سوژه گذاشته بود. ولی توی جمله بندی هات خیلی مشکل داشتی و چهره پستت خراب شده بود. چندتاش رو به عنوان مثال بهت میگم:
نقل قول:
از سوی دیگر انبوه مردم دوباره کشته می شدند

منظورت رو بد رسوندی. این جمله یعنی اینکه مردم یک دفعه کشته شدن بعد زنده میشن و دوباره کشته میشن!!
نقل قول:
به همراه سیریوس ، جیمز،لیلی ، لوپین ،آرتور وآبرفورث

اینم یک مشکل دیگه بود که خیلی توی پستت دیدم. علایم نگارشی مثل نقطه و کاما و ... بدون فاصله با کلمه قبل از خود و یک فاصله با کلمه بعد از خود نوشته می شوند. این جمله رو باید به این صورت بنویسی: «به همراه سیریوس، جیمز، لیلی، لوپین، آرتور و آبرفورث»
سعی کن این اشکالات رو برطرف کنی.
به محفل ققنوس خوش آمدی. تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/3/16 16:48:34
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/18 1:09:43
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1387 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بابا این سومین باره دارم مینویسم قبول کن دیگه
اگه قبول نکنی میرم مرگخوار میشم بعدش میگم رفیق های ناباب این کار رو کردند
...............................

مردی در خیابان کینگ ریچارد ( از خودم نوشتم) در حال دویدن بود و فریاد میرد :
- کمک , کــــــــمک

و چندین مرگخوار نیز پشت سرش مشغول دویدن به دنبال او بودند سپس یکی از ان مرگخوار ها طلسمی قرمز رنگ به سمت او فرستاد و فریاد های شخص در حال فرار پایان یافت و بر صحن خیابان بیهوش افتاد

..........

- بگو آرماندو کجاست ریموس ؟ بگو کجاست ؟
-نمیگم ... از من دور شین !!
- بگو کجاست ؟ کـــــروشیو
- نمــ .. نمیگــــ ...م
- انگار حرف نمیزنه این محفلی اشغال ببرید شکنجش کنید!!
- چشم سرور من .

................

بعد از شکنجه کردن ریموس او را نزد لرد اوردن و گفتند :
- حرف نمیرنه سرورم.
سپس ولدمورت نگاهی غضبناک به او کرد و گفت :
- معجون حقیقت !!
- چشم سرورم .

سپسس معجون را به خرد ریموس دادند و از او پرسیدند :
- حالا حرف بزن بگو آرماندو کجاست ؟ اون آرماندو با چون جادوش کجاست ؟
- نمیگ ... نمی ...
-بگو کجاست ؟
- نمــــــ .. در .... گم .... نزدیکی سیکرت استریت شماره سه ...نمیگم
- افرین ریموس .. نکشینش بعدا بازهاش داریم فکرایی در موردش کردم

.............. ....

در طرفی دیگر از لندن ارماندو از خواب بیدار شد چشم هایش را باز کرد ولی صحنه ای را که میدید باور نمیکرد . لرد ولدمورت روبروی او بود .مگر میشد
- چوب دستیت رو بده به من آرماندو ..بده به من
- هرگز .دست کثیفت رو از من وردار!!
- اوه ارماندو کوچولو تو قد این حرف ها نیستی که جلوی من دستورر بدی گفتم اون چوب دستی رو به زبون خوش به من بده وگرنه از رو جنازت اون رو برمیدارم
- نمیدم !
- خودت خواستی آواداکاد.....

ناگهان در باز شد و مردی سفید پوش وارد خانه شد او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور
- تو ...تو اینجا چی کار میکنی ؟ از کجا فهمیدی من اینجام ؟
- اوه تام اون مرگخوارات که نصفشون در رفتن نصفشون هم کشته شدن ریموس به ما گفت.
- این دفعه با تو نمیجنگم البوس ولی منتظر دفعه بعدی باش ان موقع پایان زندگی توست

سپس غیب شد

البوس به سمت ارماندو رفت و او را از زمین بلند کرد و سپس گفت :
- حالا با درخواستت برای عضویت محفل موافقت میکنم

سپس دست در گردن او به سمت گریملند حرکت کردند

توضیح : ولدمورت برای این چوب دستی آرماندو را میخواست که بعد از جریان جام آتش فهمیده بود چوب دستی خودش نمیتواند هری را شکست بدهد ولی شایعاتی بود که برای آرماندو تنها چوبی بود که قوی تر از هری بود ( غیر از ابر چوب دستی )

به نقد من توجه نمی کنی!! تایید نشدی چون باز هم سوژت خوب نبود. رفتار ولدمورت خیلی با شخصیت اصلیش توی کتاب فاصله داشت. فضاسازی پستت هم قوی نبود. صحنه ها رو میتونی بهتر توصیف کنی ولی با چند تا جمله کوتاه ازش رد میشی!
در ضمن آخر هر جمله نقطه گذاشتن خیلی کار سختیه؟! متاسفانه ظاهر پستت رو با غلط های املایی و نگارشی زیادی که داری خراب می کنی. بیشتر دقت کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/15 22:43:41
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/16 22:22:45
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره دوازده گریملند


مردی خسته و خیس از زیر باران سرد و هوای مه آلود لندن برمیگرده به پایگاه ولی خوشحاله چون یک خبر خوب داره بعد از در زدن خانوم ویزلی در رو باز میکند و او وارد خانه میشود

- چای یا قهوه ریموس ؟
- چای داغ لطفا .

خانوم ویزلی چای رو جلوش میذاره.
- راستی دامبلدور کجاست ؟
- الانا است که برسه کمی صبر کن ...

دقایقی برد مردی با ریش سفید و بارانی وارد خانه میشه.
- سلام خانوم ویزلی.
- سلام البوس بشین واست یه نوشیدنی بیارم.
- قهوه باشه ممنون میشم.
- چه خبر ریموس!
- امروز یکی از جاسوس های ما از مرگخوار ها یه خبری دریافت کرده .
-خب
- قضیه از این قرار هست که اونا نقشه ی قتل نخست وزیر ماگل ها رو بر سر دارند و قراره روزه یکشنبه دست به کار بشن ما باید جلوی اونا رو بگیریم نباید بذاریم چنین کاری انجام بدن ممکنه با این اتفاق جو انگلستان دگرگون بشه
- اروم باش ریموس ما باید با برنامه ریزی عمل کنیم . اونا که نمیدونم ما از این موضوع خبر داریم ؟
- نه!!
- پس من اعضا رو برای روز یکشنبه اماده میکنم تو هم به وزارت خونه اطلاع بده ..
- چشم البوس .
سپس از خانه خارج شد .. البوس اخرین جرعه از قهوه باقی مانده اش را خورد و به سالن رفت تا قضیه را با سریوس در میان بگذارد

روز یکشنبه

لوپین :
- الان هاست که باید برسن.
چشم بابا قورقوری :
- دارم میبینمشون لوسیوس و دالاهاف رو میشناسم
حدود هفت نفر از مرگ خوار ها در خیابان حضور داشتند درست در پایین ساختمان نخست وزیر ........
البوس :
به محفلیا گفتی در سرجاهاشون در ساختمان قرار بگیرند.
- بله قربان ( توضیح نویسنده : ساختمان مسکونی بود)

15 دقیقه بعد

دالاهاف و لوسیوس در حال بالا رفتن از پله های طبقه سوم بودند این طبقه کاملا خالی بود پس اعضای محفل در این طبقه مخفی شده بودند ناگهان از درون یکی از سوئیت ها تانکس بیرون امد
- استیوپیفای

طلسم به یکی از مرگخورا ها برخورد میکند و او به زمین میافتد
نبرد تا پانزده دقیقه ادامه پیدا میکند سپس با مشارکت اعضای وزارت خانه پایان پیدا میکند در این گیرودار لوسیوس توانست فرار کند و دالاهاف کشته شد و 5 نفر زندانی شدند اسکریمجیور از البوس و دیگران تشکر کرد که باری دیگر مانع کار مرگخواران شده بودند ولی هدف اصلی محفل یعنی نابودی ولدمورت هنوز پابرجا بود و میدانستند که نبرد های دیگری در پیش است. پس به امید پیروزی های دیگر محفل

پایان

ویرایش پست قبلیت رو بخون!
آرماندوی عزیز نقد برای اینه که شما مشکلات رول نویسیت رو بفهمی و دیگه تکرارشون نکنی نه اینکه دوباره همون مشکلات رو توی پستت داشته باشی!
روی سوژه پستت هم بیشتر کار کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/15 1:01:25
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/15 21:15:17
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1387 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی کم کم سرتاسر جهان را فراگرفته بود لرد سیاه و خادمانش با همکاری موجودات جادویی مثل غول ها ظلم را در سرتاسر گیتی گسترش داده بودند و بوسیله دیمنتور ها اخرین بارقه های امید را از دل و دیدگان مردم دزدیده بودند همچنین شایعاتی نظیر اینکه لرد سیاه برزخی ها را نیز به خدمت گرفته در جان مردم طنین انداز شده بود. اما در جایی از زمین در سرزمین انگلستان و شهری به نام لندن در خانه ای در گریملند گروهی به نام محفل ققنوس وجود داشت و گفته میشد که همان پسر , کسی که زنده ماند , کسی که میتواند سپاه لرد سیاه را نابود کند در انجا زندگی میکند گفته میشد انها مردانی شجاع هستند که هنوز امید خود را برای نابودی لرد ولدمورت از دست نداده اند و میخواهند بار دیگر امید به زندگی و بودن را به سرتاسر گیتی پخش کنند همچنین با تحقیقات خودم فهمیدم مردی به نام البوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور (دامبل !!) انجا رئیس هست ما با هم در جوانی دوستانی صمیمی بودیم و از خلقیات خود آگاه بودیم پس به راحتی میتواستم با انها کار کنم درسته من در گروه اسلیترین بودم و هستم این بخاطر خون خالص بودن من است ولی مگر همه چیز به گروه است تنه چیز دیگر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پس من وارد انجا شدم و در زدم (از این به بعد نوشته کمی از حالت جدی بیرون میاد اون جدی رو نوشتم که بگم من میتونم سبک جدی هم بنویسم) تق تق تق (افکت صدای در زدن) یکی از اون پشت گفت : _کیه کیه در میزنه در با زنجیر میزنه؟ گفتم : _منم سلام دارم در را باز کرد فهمیدم دامبل هست گفتم: _سلام عزیزم, عزیزم سلام دوست دارم محفلیم والسلام _خوش اومدی چند ساله ندیدمت ؟راستی چه جوری این خونه رو دیدی _بوق که نیستم . انگار قدرت های آرماندو رو دست کم گرفتیا و فکر کنم یه هفتاد . هشتاد سالی بشه دامبل خندید و گفت : _بیا خوشم اومـــ .......... منم با کمال پر رویی قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه اومدم داخل ( اونم تو ذهنش گفت: 4.5 روز هست عضو شده چقدرم پر رو هست ) _ درسته 4.5 روزه ولی فعالیتم بالا بوده 10.11 جا رول زدم دامبل گفت: _ که اینطور .. افرین خوب فعالی راستی پس تو ذهن خونی هم بلد بودی ما نمیدونستیم _من رو دسته کم نگیر من رو دسته کم نگیر بعد من رو با اعضا اشنا کرد یکی از یکی گلتر قرار شد با یه سری تست من رو قبول کنن بعد دامبل گفت : _ من نمیتونم تاییدت کنم باید وایسی دامبلدور بیاد پستت رو ویرایش کنه تایید بزنه با تعجب گفتم : مگه خودت دامبل نیستی - اره من هستم ولی اون با من فرق داره اون دامبل سایت هست من دامبل اینجا -جلل خالق سپس اضافه کردم : _ پس من منتظرم امیدوارم با عضو شدن تو این گروه رول نویسیم خوب بشه و ببخشید امروز وقت نشد با لوپین و گلگومات و بقیه صحبت کنم ایشاالله دفعه بعد -انشاالله دامبلدور هم میاد تاییدت میکنه _نه بچه خوبیه تایید میکنه اگه تایید نکنه <--------کروشیو فهمیدی -پس فعلا ارماندو - دوست عزیز! فعالیت خوب و مناسبی در ایفای نقش داری و خوشحال میشم وارد محفل بشی ولی متاسفانه رولت خوب نبود. اول از همه اینکه در پایان اکثر جمله هات فراموش کردی نقطه بزاری و در کل از علائم نگارشی خیلی کم استفاده کردی! اشتباهات املایی متعدد هم به وضوح در پستت دیده می شد و مهم تر از همه اینکه سوژه رولت زیاد قوی نبود. اتفاقات دنیای جادویی کتاب و سایت رو ناشیانه با هم ادغام کرده بودی و رولت جالب نشده بود! مطمئنم با یکم تمرین میتونی رولت رو قوی کنی و وارد محفل بشی. تایید نشد. موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/13 19:05:03
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/13 19:16:18
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 11:17:34
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 11:20:13
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/14 22:39:17
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1387 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پرد چوب دستی اش را کنار خودش گرفته بود.وارد تالاری شده بود که هیچ وقت در هاگوارتز ندیده بود.هزاران در مقابل او بودند که درهایشان به شدت کوبیده میشد.
افکار سختی در ذهن پرد خاموش و روشن میشد.
_این جا تالار هزار در!من چه جوری وارد این جا شدم؟خدای من.این انتهای زندگی منه.
---------
بدن بی جان پرد گوشه ای افتاده بود و دانش آموزان دیگر دورش جمع شده بودند که با فریاد مک گانگال از جا پریدند و حلقه ی دور پرد را گشاد کردند.
مک گانگال چشمان پرد را باز کرد.بدنش سرد و بی جان بود.
داد زد:یکی مادام پامفری رو بیاره.زود...
و عده ای از بچه ها به سمت در دویدند.پس از مدتی پامفری بالای سر او بود.
_چرا این قدر در استفاده از افسون رویا زیاده روی کرده؟اوه خدای من!فکر نکنم بتونم کار خاصی انجام بدم.حتی توی سنت مانگو هم هیچی نمیشه انجام داد.اون الان در رویاهاش غرقه.چیزهایی که واقعیت نداره.
قلدر مدرسه پرد را بلند کرد و با پامفری به سمت درمانگاه راه افتادند.اما پرد از افسون رویا استفاده نکرده بود...
هر روز تعدادی از دانش آموزان وراد درمانگاه می شدند.کمی کنار پرد می نشستند و دسته گل هایشان را به مادام می دادند و می رفتند.
اسنیپ همیشه با پرد خوب بود.از معجون هایش برای خود نگه می داشت و نمره ی پرد در کارنامه ی آخر ماه غیر از 20 نبود.در نتیجه با پروفسور مک گانگال وراد درمانگاه شدند.
_حالش چطوره؟
مادام سرش را به علامت منفی تکان داد و با نومیدی گفت:هر روز نبضش آروم تر میشه.
اسنیپ با لحن خشکش گفت:ولی هیچ کسی این افسون رو بلد نیست.هیچکسی و من مطمئنم که پردفوت می دونسته که این افسون از طرف وزارت ممنوع شده.اون دانش آموز محققی بود.
مک گانگال اخم هایش را در هم کرد و گفت:شاید زیر نظر کسی این کار رو کرده.یعنی یکی اونو کنترل ذهنی می کرده.
-------------
روز سوم بیهوشی پرد می گذشت که صدای نبضش به قدری آرام بود که با سمعک شنیده میشد.
هرمیون هم تمام مدت در کتابخانه به همراه هری در حال تحقیق در مورد افسون رویا بودند .
سپس به همراه هری و تعدادی از بچه ها با یک معجون به سمت پرد امدند.
_طاقت بیار.فقط یکم دیگه.
----------------
در ذهن پرد....
همه ی درها امتحان شده بود اما دری مانده بود که باز نمی شد.و احتمالا تنها راه برگشت بود.پرد تمام نیرویش را به دستانش منتقل کرد و در را کشید به طوری که خودش به کنار دیوار افتاد در باز شده بود و قبل از این که هرمیون معجون را در قاشق بریزد چشمان قرمز پرد باز شدند.انگار هزاران شب بود که نخوابیده بود.دستانش عرق کرده بودند و صورتش به رنگ بادمجانی درآمده بود.
همه ناباورانه به صورت پرد خیره شده بودند:تو طاقت آوردی!تو تنها کسی هستی که سالم از اون دالان بیرون اومدی.
هرمیون با خوش حالی بالا و پایین می پرید.مک گانگال با تعجب به پرد خیره شده بود.
_چرا از چوب دستی ات برای بیرون آمدن استفاده نکردی؟
پرد چشمانش را مالید و گفت:چون چوب دستی ام کنارم نبود.وقتی وارد شدم غیب شد.
همه اشک هایشان را پاک می کردند.
و زمزمه ای شنیده شد:
به راستی که محفل ققنوس جایگاه چنین انسان هاست!
سخنی از مرلین مرحوم



شما هم مثل نفر قبلي..هنوز مدت زيادي نگذشته كه عضو ايفاي نقش شدين و فعاليت خوب و زيادي هم نداشتيد پس متاسفانه نميتونم تاييدتون كنم..يه ذره دامنه فعاليتتون رو تو تاپيكهاي مختلف سايت(رول و ايفاي نقش)بيشتر كنيد تا تاييدتان كنم.
تاييد نشد.موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پردفوت در 1387/3/11 22:52:45
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/3/11 23:01:54
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1387 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظاهر شدن سریع به اطراف نگاه میکنم تا مطمئن شوم مشنگی ظاهر شدن ناگهانی مرا ندیده است.در جاده هیچ کس دیده نمیشود.برای همین با خیال راحت به سمت یتیم خانه به راه میوفتم که اندکی جلوتر روی تپه کنار ساحل قرار دارد.البته خیالم آنقدر ها هم آسوده نیست.خوابی که دیشب دیده ام باعث شده در کارم تردید کنم.پسری جادوگر در این یتیم خانه زندگی میکند که از موهبت الهی اش خبر ندارد.
البته میداند که با بقیه تفاوت دارد و ناهنجاری هایش هم شاید به خاطر همین تفاوت باشد.من میخواستم امروز به اینجا بیایم و واقعیت را برایش آشکار کنم.اما دیشب خوابی دیدم که نمیتوانم به راحتی فراموشش کنم.
در خواب دیدم جوجه ققنوس زیبایی پیدا کرده ام.در خواب به شدت به او وابسته شده بودم و با جدیت از ان نگهداری میکردم.اما یک روز ققنوس آتش گرفت و به جای آنکه جوجه ققنوس دیگری از زیر خاکستر بیرون بیاید مار بزرگ و هولناکی پدیدار شد که همه چیز را خراب کرد و دنیا را بلعید.
من هیچ وقت به تعبیر خواب اعتقاد زیادی نداشتم ولی این مورد خیلی فرق میکند.به این فکر میکنم که شاید با این انتخابم مار در آستینم بپرورانم.از دیشب که این خواب را دیدم نمیتوانم خوب فکر کنم.شاید باید از همین جا برگردم و آن پسر را فراموش کنم.
ولی اگر اشتباه کرده باشم چطور؟نمیتوانم سرنوشت و آینده پسری را به خاطر یک خواب خراب کنم.شاید او در دنیای جادویی برای خودش مرد بزرگی شود.واقعاً گیر افتاده ام!
وقتی به خودم می آیم میبینم که در جلوی در یتیم خانه ایستاده ام.آنقدر در افکارم مشغول بودم که نفهمیدم چطور این راه را آمده ام.ساختمان یتیم خانه قدیمی است.شاید در حدود پنجاه سال یا بیشتر قدمت داشته باشد.نفس عمیقی میکشم،و بعد در چوبی و کهنه یتیم خانه را فشار میدهم و وارد آنجا میشوم.
اوضاع درون ساختمان از بیرونش بدتر است.در بیشتر جاها کاغذ دیواری تبله کرده و یا پاره شده است.غیر از آن سیاهی و کثیفی آنجا قابل توجه است.در سمت راستم اتاقی میبینم که درش باز است.با قدم های شمرده به سمت اتاق میروم.
درون اتاق پیرزنی لاغر نشسته و با کوهی از پرونده ها که روی میزش است نمیتواند مرا ببیند.در میزنم.پیر زن سرش را بالا می آورد و وقتی من را میبیند با سوظن میپرسد:کاری داشتین آقا؟
احتمالاً مانند همه مشنگ های دیگر از دیدن من تعجب کرده است.البته حق دارد.در دنیای معمولی انها هیچ کس ریشی به این بلندی نمیگذارد و چکمه های مهمیز دار نمیپوشد!
خودم را به پیرزن معرفی میکنم:من دامبلدور هستم.پروفسور دامبلدور.قبلاً برای امروز با شما هماهنگ کرده بودم.
پیرزن که تازه مرا شناخته است از روی صندلی بلند میشود و با من دست میدهد:خوشبختم جناب پروفسور.بله ما قبلاً با هم مکاتبه کردیم.اگه اشتباه نکنم شما برای بردن تام اومده بودین.تام ریدل.
وقتی اسم تام ریدل را به زبان می اورد حالت صورتش دوباره گرفته میشود و میگوید:لطفاً بشینین.
با دقت به صورت پیرزن نگاه میکنم و میگویم:اتفاقی افتاده خانم؟
پیرزن سری تکان میدهد و میگوید:بله.متاسفانه مشکلی پیش اومده.پسری که شما دنبالش اومدین امروز صبح فرار کرد.با نگهبان درگیر شد و فرار کرد.متاسفم.
نفس عمیقی میکشم.نمیدانم این یک پیام از عالم غیب است یا یک اتفاق ساده.چرا این پسر درست روزی که من به اینجا امدم فرار کرده است؟شاید واقعاً نباید واقعیت را برای آن پسر روشن کنم.
میخواهم بلند شوم که پیرزن میپرسد:ببخشید پروفسور.با اینکه توی نامه هایی که برای ما نوشتین موضوع رو توضیح دادین ولی من باز خوب متوجه نشدم.شما برای چی میخواستین تام رو مدرسه خودتون ببرین؟اون هم با خرج خود مدرسه.چون تام با اینکه باهوشه ولی واقعاً یه موجود هنجار شکنه.اون بچه ها رو اذیت میکنه و هیچ کس از دست شرارت هاش در امان نیست.
قرار بر این بود که بعد از مطلع کردن تام حافظه افراد یتیم خانه را دستکاری کنم تا هیچ کس او را به یاد نیاورد اما الان دیگر این کار اهمیت ندارد چون او رفته است.
برای همین به پیرزن میگویم:دیگه مهم نیست.مدرسه ما دنبال پسرهای باهوش میگرده.کسایی که استعداد دارن ولی موقعیت شکوفا کردنش رو ندارن.ولی مثل اینکه اینبار اشتباه کردیم.
قبل از اینکه از پیرزن خداحافظی کنم صدای قدم های شتاب زده ای به گوش میرسد و بعد دو نفر در کنار در ظاهر میشوند.نفر اول مردی قد بلند و چهار شانه است که پرسی لاغر و مو مشکی محکم گرفته است.با دیدن پسر میفهمم که او خودش است.تام ریدل.
پیرزن با خوشحالی به سمت مرد میرود و میگوید:عالی شد دریک،چطوری تونستی پیداش کنی؟
مرد قد بلند جواب داد:توی ساحل مخفی شده بود.مثل اینکه میخواست با یکی از قایاق هایی که میان به ساحل فرار کنه.
پیرزن با خوشحالی به سمت من برمیگردد و میگوید:خب آقا این هم از تام ریدل.اگه میخواید میتونم کارهای انتقالش رو همین الان انجام بدم.
...نه.
این را من میگویم.با توجه به خوابی که دیدم و احساسی که دارم تصمیم میگیریم هیچ وقت حقیقت را برای پسرک آشکار نکنم.میتوانم برق شرارت را در چشمان تام ریدل بخوانم.این کار اشتباه است.من نمیخواهم چنین ریسکی بکنم.
برای همین به پیرزن که با نا امیدی به من نگاه میکند میگویم:متاسفم خانم.مدرسه ما جای کسایی نیست که هر کاری دلشون میخوان میکنن.به نظر میرسه ما توی انتخابمون اشتباه کردیم.
بعد از گفتن این جمله بدونه توجه به نگاه ملتمسانه پیرزن و نگاه سنگین و شرارت بار تام که مرا دنبال میکند از اتاق خارج میشوم.

شما سطح فعاليتت تو سايت كمه و كلا وقتي كه براي پست زدن تو سايت ميذاري كمه..با اين وقت كم نميتونم شما رو در محفل كه بيشتر از هميشه نياز به فعاليت بسيار زياده اعضاش داره تاييد كنم.شما فعاليتت رو بيشتر كن،تاييدت ميكنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/3/6 17:13:58
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 28 اردیبهشت 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از اوایل دفترچه خاطرات آلبوس دامبلدور


امروز از صبح که بیدار شدم دنیا برام قشنگ بود ،یه حسی بهم میگفت که امروز روز خوبی هستش و اتفاقهای خوبی هم برام میوفته . از روی تختم بلند شدم می خواستم رو تخت بشینم که یه چیزی تو بدنم فرو رفت ،از تیزی اون شئ از جا پریدم ، یه نگاه روی تختم انداختم تا ببینم چی بوده که متوجه شدم گردنبند شاسی دار پرسی بوده که حتماً دیشب بعد از کلاس خصوصی جا گذاشته بود ، شنیدم از این گردنبند به عنوان شاسی هم میشه استفاده کرد.
بی خیال گردنبند ،پاشدم رفتم توی سالن غذاخوری ،نمی دونید چه قدر بهم ریخته بود ،همش زیر سر این نیکلاس هس . دوباره زنش براش غذا درست نکرده اومده بدون اجازه تو خونه ی من تمام غذاهام رو خورده هیچ خونه رو هم بهم ریخته ، یادم باشه بعداً واسه خونه افسون راز داری بزارم . کمی به خونه رسیدم و اتاق ها را مرتب کردم ،یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک دهه . سریع مثل B13 پریدم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم . سریه زدم جادوگر تی وی ، خدا رو شکر کردم به موقع گرفته بودم تازه برنامه ی قفل اسرار شروع شده بود ، خداییش عجب برنامه ای هستش پر از آدم های خوشگل و خوشتیپ ،از همه بهتر این مجری برنامه اشون هوگو ویزلیه . پسره انگار مانکنه ، هر برنامه یه لباس می پوشه میاد . عجب آدم خوشتیپی هستش .
آقا عجب داستانی بود این قسمت ، بعد از دیدن فیلم به فکر این افتادم که به این هوگو پیشنهاد بدم بیاد تو دست و بال خودم تا کمی با اون هم کلاس خصوصی بزاریم . دوباره به سبک B13 از کاناپه پریدم روی پله هایی که به طبقه دوم می خورد ، از پله ها بالا رفتم ، در هنگام بالا رفتن از پله ها خاندان دامبلدور که عکس هایشان بر روی دیوار پله ها به چشمم می خورد من را تشویق می کردند . به طبقه ی دوم که رسیدم از راهروی اتاق خوابها عبور کردم و به دیواری رسیدم ، با ضربه ی چوب دستیم به خراشی در گوشه ی دیوار ،دیوار کنار کشید و دری رو به رویم باز شد ؛ داخل اتاق شدم ،خیلی وقت بود (24 ساعت بیشتر نبود) که داخل اتاق نشده بودم ،تمام اسباب ها خاک گرفته بودند ،به طرف میز کامپیوترم رفتم ، رایانه را روشن کردم
سریع به اینترنت متصل شدم ،وارد سایت جادوگران شدم یوز و پسم رو وارد کردم بعد از عبارت از ورد شما متشکریم آلبوس دامبلدور وارد محفل شدم ، یه نگاهی به پست های اخیر هوگو ویزلی انداختم ، بچه خوبی هستش ،زیاد هم دور و بر ولدی نمی ره ، هرزگاهی یه پستی برعلیه کچل خان می زنه و نقدش رو می خواد ، فکر کنم اگه بیاد محفل پیشرفت زیادی بکنه ، رفتم توی قسمت پروفایل هوگو و براش دوتا پیام شخصی گذاشتم.
« سلام بر هوگو کاندید بد شانس ریاست جمهوری :
همانا ما از شما در خواست می کنیم که اگر مایل به ثبت نام در کلاس های خصوصی من هستید هرچه سریعتر تا ظرفیت پر نشده به سازمان منکرات و آسلام تشریف بیاورید و در آنجا درخواست ثبت نام بکنید ، بقیه اش هم بامن ، سریعتر به طرف آغوش گرم دامبلدور بزرگ تشریف فرما بشو »
توی پیام دوم هم نوشتم :
« همانا که ما پست های آخر شما از جمله خاطرات مرگ خواران را خواندیم ، در پست های شما جنبه ی حمایت از لرد دیده نمی شود و من 80 درصد سفیدی خالص ناشی از زیاده روی کردن در خوردن ماست پیدا کردم ، اگر مایل هستید در تاپیک ثبت نام محفل پستی بزنید تا ثبت نام شوید ،شما جای پیشرفت زیادی دارید و محفل در پیشرفتتان کمک زیادی می کند . »
بعد از این که جفت پیام فرستاده شد هوگو ویزلی لاگین شده بود ، دو سه دقیقه موندم تا شاید بره و پیام ها رو ببین ، دو سه دقیقه شد ده دقیقه ، همین که خواستم برم بیرون جلوی پیام شخصی ها عدد یک را مشاهده کردم . به قسمت پیام شخصی رفتم تا جوابش رو ببینم . نوشته بود :
« سلام بر یگانه جادوگر سیاه سفید (قسمتی رنگی) سایت دامبلدور بزرگ :
همانا که کا قصد شرکت در کلاس های شما را داریم و همین الآن که دارید پیام شخصی را می خوانید من ثبت نام کرده ام ، در مورد محفل هم باید بگویم که من خودم قصد انجام چنین کاری را داشتم ولی چون شما گفتید ، صد در صد این کار رو می کنم و انجام می دهم .
به امید آن که قبول شوم .
هوگو رونالد ویزلی همون هوگو ویزلی »
خوشحال و شنگول از جایم بلند شدم و ریش های بلندم را در هم آشفتم ، بعد از دیدن پست هوگو در ثبت نام رایانه رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم ، از دستشویی که اومدم بیرون با ریشهام صورتم رو پاک کردم ، یه نگاه به ساعت انداختم اوه کی شده بود یازده ، ساعت یازده شب بود و من خبر نداشتم ؟!
می خواستم برم دوباره توی دستشویی که مسواک بزنم بخوابم که صدای زنگ در اومد .
از پله ها پایین رفتم ، فکر کردم پرسی هستش که دوباره اومده کلاس خصوصی ، در رو باز کردم که با صورت مسخره شاد نیکلاس فلامل روبه رو شدم ؛ همین که خواست بگه سلام در رو روش بستم ، بیچاره دماغش لای در گیر کرده بود و فکر کنم که شکسته بود
،بی خیال فلامل از پله ها بالا رفتم ، مسواک زدم .
داخل اتاق تزئینات گریفندوری ام شدم ، نامه ای واسه ابرفورث نوشتم و بعد از اون نشستم خاطراتم رو بنویسم .
من که نفهمیدم این کار برام چه صودی داره شما اگه فهمیدید به من پیام شخصی بدید حالا این قدر خاطره ی من مادر مرده رو نخونید که می خوام بخوابم . شب بخیر . راستی شما نمی دونید که آدم نباید خاطره ی آدم مرده ی دیگه ای رو بخونه ؟



نقد شود .

به به..برادر گرامي ما..عزيز من اولين مشكلت اينه كه پاراگراف بندي خوبي نداره پستت..همه رو پشت سر هم زدي و چشم خواننده رو كور ميكني..يه اينتري چيزي هم ميزدي بد نبودا!
فقط اينكه سعي كن كمتر مسائل خارج هري پاتري رو وارد رولت كني،چون رول قشنگت رو يه مقدا خراب كرد.اين حركت براي پست هاي طنز و به مسخره كشيدن به فرديه و گرنه در حالت عادي بهتره انجام نشه.ميتونستي از جغد استفاده كني مثلا...به هر حال قوانين يه رول خاطرات خوب رو اجرا كرده بودي و منم كلي لذت بردم اما يه مقدار بيش از حد محاوره اي نوشتي..جاي پيشرفت داري.

به محفل ققنوس خوش آمدي..تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/29 22:17:56
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/29 22:21:36
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از روزهای سرد تعطیلات کریسمس بود.زنی جوان در حالی که پالتوی کلفت آبی رنگی به تن داشت و یک شال سفید پشمی روی سرش انداخته بود،از آستانه یک در چوبی خارج شد و پس از این که با چشم های تیز بینش دو سمت کوچه را در نظر گرفت،با قدم های تندی به راه افتاد.
بین راه چندین مرتبه به ساعتش نگاه انداخت.مدتی که در راه بود به نظرش ساعتها به طول انجامید.ذهنش مشغول بود و مدام به چگونگی برخوردی که با او می شد، فکر می کرد. همین باعث شد که چندین بار پایش به برفهایی که بر روی زمین سفت شده بودند،گیر کند و زمین بخورد.اما در بار آخری که زمین خورد،سوزش زخمی که بر روی دستش باقی ماند،باعث شد تا دیگر به چیزی فکر نکند و تنها به راهش ادامه دهد.
با این که کمی در پیدا کردن مقصدش مشکل داشت،سرانجام به آن رسید و بعد اندکی تعلل وارد خانه شماره دوازده میدان گریمولد شد.
با بستن در پشت سرش و ورود به داخل خانه،سر های زیادی به سمتش چرخیدند.افراد داخل خانه که فرد غریبه ای را داخل قرارگاه سری خود دیده بودند،طی واکنشی سریع چوبدستی های خود را به سمت این مهمان ناخوانده گرفتند.زن جوان که آثار ترس و نگرانی در چهره اش نمایان بود،شروع به معرفی خودش کرد:
- من پرنل فلاملم.همسر نیکلاس فلامل.عضو هیچ گروه و دسته ای نیستم و از طرفداران سفیدی هستم.از قدیم دامبلدور رو میشناسم و بهش اعتماد کامل دارم.چیزهای زیادی در رابطه با محفل ققنوس شنیده بودم و میدونم که برای از بین بردن ولدمورت و مرگخواراش فعالیت میکنین.حالا هم اومدم اینجا تا اگر این اجازه رو به من بدید،عضوی از این محفل بشم و تا جایی که میتونم به محفل خدمت کنم.(و بعد از این که نفسی تازه کرد،با نگرانی ادامه داد:) میتونم؟
یکی از افراد حاضر در جمع با نگاهی مشکوک پرسید:
- این جا رو چه طوری پیدا کردی؟
پرنل صادقانه پاسخ داد:
- تو آخرین دیداری که با پروفسور دامبلدور داشتم،به من گفتند که میتونم به این جا بیام و اگر خواستم عضوی از محفل بشم.
- دامبلدور. . . ؟ . . . فکر نمی کردم دامبلدور بدون هماهنگی با اعضای محفل چنین کاری رو انجام بده.نمی خوام به شما توهین کنم،اما هر کسی نباید از مکان قرارگاه ما با خبر شه. . .
مرد قد بلندی که روی یکی از صندلی ها نشسته بود گفت:
- مالی،عزیزم.لازم نیست انقدر نگران باشی.تو که دامبلدور رو میشناسی.اون که همین جوری به کسی اعتماد نمیکنه.مطمئن باش اون اشتباه نمیکنه. . .
- اما ما که مطمئن نیستیم دامبلدور نشونی این جا رو بهش داده باشه. . .
اما صدایی که از طرف در آمد،نگذاشت او به حرفش ادامه دهد.
- مالی عزیز؛شما از چه موضوعی مطمئن نیستید؟
دامبلدور در آستانه در ایستاده بود و لبخندی بر لب داشت.اعضای محفل به احترام او از جای خود بلند شدند.اما قبل از این که یکی دیگر از اعضا بخواهد شروع به صحبت کند،چشم دامبلدور به پرنل افتاد:
- اُه....خانوم فلامل.از دیدنتون خوشحالم.
- من هم همین طور پروفسور. . .
- پس بالاخره تصمیم گرفتین که به جمع دوستانه ما بپیوندین.درسته؟
- همین طوره.
- هر چند فکر میکردم خیلی قبل تر از این ها بیاین؛اما به هر صورت خوش اومدین. . .
این مکالمه هر چند بسیار کوتاه بود،اما غیر از این که به پرنل قوت قلب داد و او را خوشحال کرد،اعضای محفل را هم از نگرانی در آورد.
دامبلدور همان طور که لبخندی بر لب داشت رو به جمع گفت:
- اطلاعات شگفت انگیزی از موقعیت و برنامه های مرگخواران به دست اوردیم که اطمینان دارم همتون رو خوشحال میکنه.بعد از صرف نهار همگی برای شروع یک جلسه مهم و حیاتی اماده باشین.تانکس عزیز؛اگر امکانش هست تا زمان آماده شدن نهار،توضیحات مختصری درباره محفل و برنامه هاش به خانوم فلامل بده. . .
-----------------------------

از اون جایی که همه زنا دوست دارن خودشون رو جوون جلوه بدن،من هم سنم رو تو داستان حدود یه پونصدو هفتاد هشتاد سالی کمتر جلوه دادم!!! ......امیدوارم زیاد در این مورد سختگیری نکنین!!

پرنل عزیز
در رابطه با سنتون هیچ مشکلی نیست. ما دختران جوان را دوست می داریم!
علی رغم پست خوبی که زدید ولی متاسفانه فعالیت شما در ایفای نقش قابل قبول نیست. (به نقد پست قبلی مراجعه کن)
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/3 23:56:02
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/3 23:58:02
گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
یک بار دیگر محفلی ها دور هم جمع شده بودند و در پناهگاه مشغول خوردن شام بودند که ناگهان صدای چند پاق خفیف به گوش رسید،آقای ویزلی،لوپین،مودی و تانکس به بیرون رفتند که ببینند چه کسانی ظاهر شده بودند بعد از چند لحظه صدا ی شکسته شدن چیزی به گوش رسید و بعد از آن انواع طلسم ها بود که رد و بدل میشد هری،رون و هرمیون مثل فنر از جایشان بلند شدند و به طرف در حرکت کردند.هرمیون پرسید:
چه خبر شده؟هری گفت:
معلومه مرگخوار ها هستن.
و واقعاً هم مرگخوار ها بودند.مودی با کراب و دالاهوف،لوپین با مالفوی و گویل،تانکس با بلاتریکس و آقای ویزلی با مرگخواری مبارزه می کرد که هری باور نمیکرد که او باشد. او استن شانپاک کمک راننده ی اتوبوس شوالیه بود.مودی با یک افسون بیهوش توانست کار دالاهوف را تمام کند،لوپین هم گویل را از پا درآورد،آن سه مشغول تماشای آنها بودند که یک پرتوی مرگبار از کنار دست هری رد شد وبا عث شد آنها را به خود بیاورد.هری رویش را به طرف پرتاب کننده کرد او کسی نبود جز لرد ولدمورت.هری سریع به دو دوستش گفت :
شما برید به بقیه کمک کنید اون با من.رون فریاد زد:
هری ...نه.هری هم در پاسخ گفت:
همون که گفتم.و به طرف ولدمورت دوید.
ولدمورت رو به هری کرد . گفت:
خیلی شجاعت به خرج دادی که تنهایی به سراغ قدرتمند ترین جادوگر دنیا اومدی.هری نعره زد:
آلبوس دامبلدور قدرتمند تری جادوگر دنیاست.ولدمورت هم در جواب فریاد زد:
آلبوس دامبلدورت کیلومتر ها از تو دور و الآن توی دفترش توی هاگوارتز داره نوشابه گاز دار ترش می خوره.
و بعد صدایش را آرام کرد:
بذار ادامه ی بحث مون رو پیش بگیریم،یک نصیحت بهت میکنم هری،آدم های شجاع همیشه به خاطر شجاعتشون شکست می خورن.پدر و مادرت هم خیلی شجاع بودند مخصوصاً پدرت اما بالاخره مردند و من از روی جنازشون رد شدم...
هری دیگر نمی توانست تحمل کند،او به پدر و مادرش توهین کرده بود .به خاطر همین نگذاشت جمله ی ولدمورت به پایان برسد و فریاد زد:
اکسپلی آرموس
آوادا...
اما طلسم هری نگذاشت وردش را تا به آخر بخواند و چوب دستیش را از دستش کشید و به طرف هری پرتاب کرد هری هم با یک پرش عالی آنرا گرفت،سپس هر دو چوب دستی را به طرف ولدمورت گرفت،دستانش به شدت می لرزیدند و عرق کردن:ولدمورت آرام گفت:هری تو نمی تونی منو بکشی،چون ضعیف و تنها هستی. می فهمی تو تنهایی.
صدای آرامش بخشی گفت:
اون تنها نیست.
دامبلدور پشت سر ولدمورت ظاهر شد ولدمورت گفت:
اَه...دامبلدور چرا دوباره محفل دوستانه ی مارو خراب کردی.
اما دامبلدور جوابش را نداد،چوب دستیش را تکانی داد و یک طناب ظاهر شد که از نوک پا تا گردن ولدمورت بسته شد همین بلا را هم بر سر مرگخوار هایی که از پا در نیامده بودند آورد. و منتظر ماند و هیچ حرفی نزد.سکوت مرگباری برقرار شد که باصدا ظاهر شدن کارآگاهان و وزیر سحر و جادو و چند خبر نگار شکسته شد.صورت ها نشان از تعجب فراوان میداد.دامبلدور رو به فاج کرد و گفت:
چی کارش می کنیید ؟می برینش آزکابان؟
فاج به سرعت گفت:
نه نه نه...نه .
سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
همین جا کارشو تموم کننید.
کارآگاهان چوب دستیشان را به طرف ولدمورت گرفتند.
ولدمورت دوباره به زبان آمد:
هری فقط یک چیز ازت میخوام...از چوب دستیم محافظت کن.
شنیدن این جمله ی فوق العاده احساسی از ولدمورت بسیار حائز تعجب بود.کارآگاه ها و قت رو تلف نکردند همه با هم یک صدا گفتند:
آوادا کداورا
جنازه ی ولدمورت روی زمین افتاد.آنها بقیه مرگخوار ها رو دستگیر کردند و از ان جا رفتند.دامبلدور به طرف هری آمد و او را در آغوش کشید.محفلی ها دورشان جمع شدن و شروع به کف زدن کردند.
از این به بعد دنیای جادوگران آرام بود.

پرسیوال عزیز
این پنجمین باره که برای عضویت در محفل پست زدی. همون طور که قبلا هم گفتم یکی از ملاک های اصلی عضویت در محفل علاوه بر زدن یک پست خوب در این تاپیک فعال بودن در ایفای نقشه. متاسفانه شما بجز پست هایی که در این تاپیک زدی فعالیت دیگه ای در ایفای نقش نداشتید و این قابل قبول نیست.
پیشنهاد من (سیریوس ) بهت اینه که به جای اینکه سعی کنی فقط اسم محفل ققنوس توی گروه هات باشه، بری و یه مقدار توی سایت فعالیت کنی با جو رول پلیینگ آشنا بشی به رول نوشتن تسلط پیدا کنی و بعد بیای درخواست بدی.
متاسفانه بدون فعالیت قبلی اگه هزار تا درخواست هم بدی من نمی‌تونم تاییدت کنم.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/20 16:29:35
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می