قبلا هم اگه یادتون(یاد سیریوس هست..نباشه یادش میارم
) عضو محفل بودیم، دو سه بار استعفا دادیم،به دلایل مشکلات شخصی و اینا. الان دیگه باز وضع بهتره، هستیم در خدمتتون.قطرات باران از میان حفره ها و سوراخ های سقف آلونک چوبی به داخل آلونک سقوط می کرد و بر کف سنگفرش شده آن نقش می بست. آلونک کوچک و متروکی که اطراف دهکده لیتل هانگتون بر فراز تپه ای کوچک خود را نمایان می ساخت. در کنار اجاق گازی کثیف و کهنه، مردی روی صندلی ای ترک خورده نشسته بود. دیدگانش تاریک بود، دستمالی سیاه روی چشمانش بسته شده بود. دکمه های بارانی کهنه ی قهوه ای رنگش یکدیگر را محکم گرفته بودند. چین و چروک هایی اطراف لب هایش هویدا بود. سالخورده بود. دستانش از پشت صندلی یکدیگر را گرفته بودند، گویی که زنجیز نامرئی و ناگسستنی ای دستانش رو بسته است.
در مقابلش روی کاناپه ای کهنه مردی دیگر نشسته بود. پریشانی و اضطراب در چهره اش موج می زد. چشمان سیاهش را بدون پلک زدن بر روی اسیرش مات و خشک کرده بود. لباس یکدست مشکی بر تن داشت. مدام چوبدستی جادویی اش را به میان انگشت های دست راستش می چرخاند. موهای ژولیده و فرفری اش بالای دیدگانش بر اثر بادی که از میان حفره های آلونک نفوذ می کرد، تکان می خورد. چشمانش با مشاهده تبسم مصنوعی اسیرش در حیرت فرو رفت. صدای او چون موجی دیوانه وار در گوشش طنین انداخت:
- امشب شب زیبایی خواهد بود. سیریوس بلک بیچاره ! خیلی برات متاسفم! امشب قراره به همان دوستان قدیمی ات ملحق شوی، جیمز و لیلی پاتر !
و به دنبالش قهقهه های کوتاه و مسخره ای سر داد. جادوگری که سیریوس بلک نام داشت چوبدستی میان انگشتانش را به داخل پیراهن سیاه نیمه بازش چپاند و گام های کوتاهی به سوی اسیر چشم بسته اش برداشت. انگشت دست راستش را به جلو،سوی اسیر دراز کرد و تکانی داد. با صدای افتادن اسیر از روی صندلی به روی زمین، صندلی حرکت کرد و در کنار بلک قرار گرفت. بلک پوزخندی کوتاه و زورکی سر داد و بر روی صندلی نشست.
با صدایی خشک و بی روح گفت:
- دالاهوف! دالاهوف! دالاهوف! پیر خرفت، پیش خودت چی فکر کردی؟! سه چهار تا مرگخوار مسخره می تونن بیان اینجا تو لیتل هانگتون، این دهکده ای که یک ماگل هم دیگه توش نیست، و تماما زیر نظر ماهاست؟! میتونن بیان اینجا و تو را نجات بدن؟! حرفت منو به خنده میاره، اون هم ازبین اون همه نگهبان توی دهکده... همشون اسیر ما میشن... درست مثل تو...
دالاهوف که با تکان خوردن سعی می کرد خود را از آن حالت دراز کشیده رها کند گفت:
- بوی پیروزی رو حس نمی کنی بلک؟ بوی پیروزی ارباب منو. بوی خونی که بر کف کوچه های لیتل هانگتون ریخته؟هان؟
و به دنبالش قهقهه ای دیگر سر داد، بلک در حالی که دندان هایش را از تنفر به هم می فشرد با تمسخر گفت:
- آره، بوی خون شما مرگخوارا میاد.
صدایی مهیب آلونک چوبی بر فراز تپه را در هم کوبید و لرزاند. رعد و برق بود. در یک آن وحشت مرگباری وجود سیریوس بلک را فرا گرفته بود. انگشتانش در داخل پیراهنش به دنبال چوبدستی بود و بدنه آن را لمس می کرد. صدای دالاهوف وحشتش را بر هم زد:
- نه بلک! اشتباه نکن...این طبیعت نیست...این قدرت ارباب من است...قدرتی که بر طبیعت چیره شده...قدرتی که طبیعت رو تسلیم خودش می کنه... همین طوری که...
- هیـــــســــــــس! ساکت باش...
پوزخند کوتاه دالاهوف در سکوت مرگبار فضای حاکم بر آلونک چوبی بر فراز تپه خفه شد. قطرات باران همچنان از میان شکاف ها به داخل می ریخت، اما بی صدا! غیر طبیعی بود. سیریوس بلک آرام آرام روی سنگفرش ها گام بر می داشت. به پنجره آلونک نزدیک می شد، صدای شکستن چیزی سکوت را بر هم زد. پایش را بلند کرد. فنجانی زیر قدم های مستحکم اش خرد شده بود. آب دهانش را قورت داد و به مقابل پنجره رسید.
شیشه های پنجره کثیف و خاکی بود. اثرات انگشتان دست نمایان بود. دیدگانش بر نشان سبز رنگی که بر آسمان ابری نقش بسته بود،مات شد. هاله هایی جادویی با درخشش خیره کننده ای به دور نشان سیاه می چرخیدند. مطمئن شد که دالاهوف راست گفته است. مرگخواران پیروز شدهبودند. در میان افکارش به دنبال برهان می گشت اما پاسخی نمی یافت. چند مرگخوار انگشت شمار چطور باید در مقابل آن همه نگهبان پیروز شوند؟!
افکارش رو به سیاهی داشت. دیگر نیازی به جستجوی علت هم نبود. هشت شنل پوش سیاه پشت سر و به دنبال شنل پوش جلویشان به بالای تپه گام بر می داشتند. ماسک های مرگخواران روی صورت هشت شنل پوش نمایان بود. پیشوایشان نیازی به ماسک نداشت. سرش نمایان بود. بی مو و لاغر. تبسم پلیدش مشخص بود. چشمان مارگونه اش وحشت زا بود. بر سر چوبدستی که بر دست داشت شعله های کوتاه آتش زبانه می کشید. لرد سیاه! سیریوس بلک یکه و تنها در مقابل لرد سیاه و مرگخوارنش بود. احساس پوچی می کرد. حاضر نبود اسیرش را به این راحتی ها از دست بدهد.
لرد سیاه و مرگخوارانش لحظه به لحظه به آلونک چوبی نزدیک می شدند. باید اول از همه لرد سیاه را کنار می زد. تهدید به کشتن دالاهوف هم فایده ای نداشت. راه فراری نداشت. در مقابلش لرد ولدمورت را داشت. بلک با خنده ای کوتاه خودش را مسخره می کرد. تصمیم داشت افسون نابخشودنی را سوی لرد سیاه روانه کند. با مرگ فقط چند لحظه فاصله داشت. نفسی عمق کشید و به مقابل پنجره پرید، چوبدستی اش را بالا گرفت و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- آوداکاداورا !
مرگخواران همگی بر سر جای خود میخکوب شده بودند. شیشه پنجره مقابل مرگخواران خرد شد و ریخت و در مقابل آن سیریوس بلک نمایان بود. از نوک چوبدستی اش اخگری سرخ با سرعتی خیره کننده به سوی لرد سیاه جهید و بر سینه اش نقش بست. صدای خنده های تمسخرآمیز مداوم مرگخواران در گوش سیریوس بلک طنین انداز گشته بود.
چیزی را که دیده بود باور نمی کرد. مرگخواران با همان خنده های خود از بالای تپه پایین می رفتند و از آلونک چوبی دور می شدند. لرد سیاه در مقابل پنجره آلونک روی تپه چمنی افتاده بود. سیریوس بلک در حالیکه چوبدستی اش در دستش می لرزید به جسد لرد سیاه نزدیک می شد.ریش بلند و نقره فامی داشت. عینک هلالی شکلی روی چشمان بسته اش قرار داشت. تنها نامی که به ذهنش خطور کرد "آلبوس دامبلدور" بود.
- سیریوس...سیریوس...چی شده؟! سیریوس بیدار شو...سیریوس..!
عرقی روی پیشانی خود حس می کرد. چشمان را باز کرد. هری بود. صدای هری بود که بر بالینش فریاد میزد و نامش را می خواند. در رختخواب بودند:
- هری هری..ما کجائیم..؟!
- سیریوس؟! حالت خوبه؟ کابوس بود سیریوس؟
خیلی خوب بود. تایید شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

کم کم سرتاسر جهان را فراگرفته بود لرد سیاه و خادمانش با همکاری موجودات جادویی مثل غول ها
ظلم را در سرتاسر گیتی گسترش داده بودند و بوسیله دیمنتور ها اخرین بارقه های امید را از دل و دیدگان مردم دزدیده بودند همچنین شایعاتی نظیر اینکه لرد سیاه برزخی ها را نیز به خدمت گرفته
در جان مردم طنین انداز شده بود.
اما در جایی از زمین در سرزمین انگلستان و شهری به نام لندن در خانه ای در گریملند گروهی به نام محفل ققنوس وجود داشت
و گفته میشد که همان پسر , کسی که زنده ماند , کسی که میتواند سپاه لرد سیاه را نابود کند در انجا زندگی میکند گفته میشد انها مردانی شجاع هستند که هنوز امید خود را برای نابودی لرد ولدمورت از دست نداده اند
و میخواهند بار دیگر امید به زندگی و بودن را به سرتاسر گیتی پخش کنند همچنین با تحقیقات خودم فهمیدم
مردی به نام البوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور (دامبل !!) انجا رئیس هست
ما با هم در جوانی دوستانی صمیمی بودیم و از خلقیات خود آگاه بودیم پس به راحتی میتواستم با انها کار کنم
درسته من در گروه اسلیترین بودم و هستم این بخاطر خون خالص بودن من است ولی مگر همه چیز به گروه است تنه چیز دیگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس من وارد انجا شدم و در زدم
(از این به بعد نوشته کمی از حالت جدی بیرون میاد اون جدی رو نوشتم که بگم من میتونم سبک جدی هم بنویسم)
تق
تق
تق (افکت صدای در زدن)
یکی از اون پشت گفت :
_کیه کیه در میزنه در با زنجیر میزنه؟
گفتم :
_منم سلام دارم
چند ساله ندیدمت ؟راستی چه جوری این خونه رو دیدی
_بوق که نیستم . انگار قدرت های آرماندو رو دست کم گرفتیا و فکر کنم
یه هفتاد . هشتاد سالی بشه
دامبل خندید و گفت :
_بیا خوشم اومـــ ..........
منم با کمال پر رویی قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه اومدم داخل ( اونم تو ذهنش گفت: 4.5 روز هست عضو شده چقدرم پر رو هست )
_ درسته 4.5 روزه ولی فعالیتم بالا بوده 10.11 جا رول زدم
دامبل گفت:
_ که اینطور .. افرین خوب فعالی راستی پس تو ذهن خونی هم بلد بودی ما نمیدونستیم
_من رو دسته کم نگیر من رو دسته کم نگیر
بعد من رو با اعضا اشنا کرد یکی از یکی گلتر قرار شد با یه سری تست من رو قبول کنن
بعد دامبل گفت :
_ من نمیتونم تاییدت کنم باید وایسی دامبلدور بیاد پستت رو ویرایش کنه تایید بزنه
با تعجب
گفتم :
مگه خودت دامبل نیستی
- اره من هستم ولی اون با من فرق داره اون دامبل سایت هست من دامبل اینجا
-جلل خالق
سپس اضافه کردم :
_ پس من منتظرم امیدوارم با عضو شدن تو این گروه رول نویسیم خوب بشه و ببخشید امروز وقت نشد با لوپین و گلگومات و بقیه صحبت کنم ایشاالله دفعه بعد
-انشاالله دامبلدور هم میاد تاییدت میکنه
_نه بچه خوبیه تایید میکنه اگه تایید نکنه <--------کروشیو
فهمیدی
-پس فعلا ارماندو
-

