از یک سو کشته ها و زخمی ها در میان لگد های مرگخواران می غلتیدند و از سوی دیگر انبوه مردم دوباره کشته می شدند .
ولدمورت دستور داده بود که هیچکس در دهکده زنده نماند ، تا بتواند آنجا را برای مقرّ فرماندهی خود فراهم کند .
در یکی از کوچه های متروکه هاگزمید ناگهان ازدل شب ،مک گوناگال به همراه سیریوس ، جیمز،لیلی ، لوپین ،آرتور وآبرفورث ظاهر شدند.
در آن شب اعضای محفل برای اینکه بر تمامی نقاط هاگزمید تسلط داشته باشند تقسیم شده بودند .
سیریوس باصدای آرامی گفت :
ـــ همون طور که دامبلدور گفت ، ماباید به قسمت غربی دهکده بریم . پس هرچه زود تر راه بیفتید .
جیمز به تندی گفت :
ـــ لیلی تو باید شنل نامرئی رو بپوشی ...وگر نه...
لیلی با تمنا می گفت :
ـــ جیمز خواهش می کنم ...تو بیشتر از من نیاز داری ...
مک گوناگال قیافه ای خشمگین به خود گرفت و گفت:
ـــ خودتون خوب می دونید که ما باید عجله کنیم ...لیلی ، زود شنل رو بگیر و بپوش .
در آن لحظه لیلی با اینکه می خواست مخالفت کند ولی نتوانست چیزی بگوید و بی اختیار شنل را پوشید .
همگی به راه افتادند . صداهای وحشتناکی از چند کوچه جلوتر می آمد .کمی جلوتر رفتند .در انتهای کوچه ای بمبست گری بک چندین کودک را در بازوانش زندانی کرده بود . بچه ها فریاد می زدند و اشک می ریختند و گری بک دهانش را باز کرده بود تا دندان های وحشتناک اش را در صورت یکی از بچه ها فرو کند .
لوپین با عجله جلو رفت و فریاد زد :
ـــ آهای ...گری بک . کاری با اون بچه نداشته باش .
گری بک تا خواست که به پشت برگردد از هر سو طلسم ها بر سرش فرو ریختند و اورا نقش بر زمین کردند .
آرتور بچه هارا در داخل بشکه های خالی که در آنجا بودند مخفی کرد و آهسته گفت :
ـــ بچه ها تا صبح همین جا بمونید و صداتون در نیاد .
بد بختی از سوی دیگر سر رسید. حالا دیوانه ساز هاهم اینجا بودند .
مک گوناگال نگاهی به آسمان انداخت و گفت :
جیمز ، آبرفورث و لیلی سپر مدافع درست کنید . کم مونده برسیم .
گوزن سپر مدافع جیمز از همه جلو تر راه می رفت و توده دیوانه ساز ها را از آنها دور می کرد.کم کم داشت میدان جنگ ،از دور نمایان می شد .
سیریوس ایستاد و آهی کشید و گفت :
ـــ اونا خیلی زیادند . ما فقط هفت نفریم .
لوپین با لبخند دلگرم کننده ای که روی صورت داشت دستش را روی شانه سیریوس گذاشت و گفت :
ـــ ولی ما مقاومت می کنیم ...مگه نه؟...سیریوس؟
لبخندی کوتاه ولی از ته قلب بر لبان سیریوس نقش بست و گفت:
ـــ آره ...، حتما .
همگی به سمت مرگ خواران دویدند . بعضی هارا خلع سلاح و بعضی هارا بیهوش می کردند . ولی این توانایی را نداشتند که وجود مرگ خواران را از دهکده پاک سازند . این موضوع را همگی می دانستند ولی تسلیم نمی شدند .
مک گوناگال هم زمان با بلا تریکس ودالاهوف می جنگید ولی با این حال توانست دالاهوف را بی هوش کند .
در طرفی دیگر که جیمز با لوسیوس مبارزه می کرد ناگهان لوسیوس جیمز را خلع سلاح کرد ولی لیلی به سرعت از زیرشنل نامرئی لوسیوس را خلع سلاح ، و چوبدستی جیمز را به او باز گرداند.
در آن هنگام ناگهان هیکل بزرگ و تنومند هاگرید از دورپیدا شد .
آبرفورث با هیجان فریاد زد :
ـــ هاگرید... هاگرید داره می یاد .
سیریوس در حالی که داشت طلسمی را به سو ی مرگخواری می فرستاد گفت :
ـــ پشت سرشو نگاه کنید...همه بچه های محفل اومدند !
محفلی ها به موقع رسیده بودند طولی نکشید که توانستند تمامی مرگخواران را از دهکده بیرون کنند .
آفتاب کم کم از پشت کوه بالا می آمد و نسیمی خنک به هوا طراوت بخشیده بود .
آرتور رو به لوپین کرد و گفت :
ـــ من می رم به اون بچه ها سر بزنم و اون ها رو پیش خانواده ها شون ببرم . تو هم می آیی ؟
لوپین با لبخند گفت :
ـــ باشه ... بریم .
کمی جلوتر ازآنها لیلی و جیمز ایستاده بودند.
لیلی در حالی که شنل را به جیمز می داد گفت:
ـــ تو راست می گفتی ، من باید شنل رو می پوشیدم ...تو خیلی قوی هستی ...
در طرفی دیگرعده بسیاری از جمله مک گوناگال و سیریوس و اهالی دهکده دور دامبلدور جمع شده بودند و پیروزی را همراه با او جشن می گرفتند.
هرمیون عزیز!
رول خوبی بود و سوژه نسبتا جذابی داشتی. توصیف ها و فضاسازی های پستت هم تاثیر خوبی روی سوژه گذاشته بود. ولی توی جمله بندی هات خیلی مشکل داشتی و چهره پستت خراب شده بود. چندتاش رو به عنوان مثال بهت میگم:
نقل قول:
از سوی دیگر انبوه مردم دوباره کشته می شدند
منظورت رو بد رسوندی. این جمله یعنی اینکه مردم یک دفعه کشته شدن بعد زنده میشن و دوباره کشته میشن!!
نقل قول:
به همراه سیریوس ، جیمز،لیلی ، لوپین ،آرتور وآبرفورث
اینم یک مشکل دیگه بود که خیلی توی پستت دیدم. علایم نگارشی مثل نقطه و کاما و ... بدون فاصله با کلمه قبل از خود و یک فاصله با کلمه بعد از خود نوشته می شوند. این جمله رو باید به این صورت بنویسی: «به همراه سیریوس، جیمز، لیلی، لوپین، آرتور و آبرفورث»
سعی کن این اشکالات رو برطرف کنی.
به محفل ققنوس خوش آمدی. تایید شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

کم کم سرتاسر جهان را فراگرفته بود لرد سیاه و خادمانش با همکاری موجودات جادویی مثل غول ها
ظلم را در سرتاسر گیتی گسترش داده بودند و بوسیله دیمنتور ها اخرین بارقه های امید را از دل و دیدگان مردم دزدیده بودند همچنین شایعاتی نظیر اینکه لرد سیاه برزخی ها را نیز به خدمت گرفته
در جان مردم طنین انداز شده بود.
اما در جایی از زمین در سرزمین انگلستان و شهری به نام لندن در خانه ای در گریملند گروهی به نام محفل ققنوس وجود داشت
و گفته میشد که همان پسر , کسی که زنده ماند , کسی که میتواند سپاه لرد سیاه را نابود کند در انجا زندگی میکند گفته میشد انها مردانی شجاع هستند که هنوز امید خود را برای نابودی لرد ولدمورت از دست نداده اند
و میخواهند بار دیگر امید به زندگی و بودن را به سرتاسر گیتی پخش کنند همچنین با تحقیقات خودم فهمیدم
مردی به نام البوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور (دامبل !!) انجا رئیس هست
ما با هم در جوانی دوستانی صمیمی بودیم و از خلقیات خود آگاه بودیم پس به راحتی میتواستم با انها کار کنم
درسته من در گروه اسلیترین بودم و هستم این بخاطر خون خالص بودن من است ولی مگر همه چیز به گروه است تنه چیز دیگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس من وارد انجا شدم و در زدم
(از این به بعد نوشته کمی از حالت جدی بیرون میاد اون جدی رو نوشتم که بگم من میتونم سبک جدی هم بنویسم)
تق
تق
تق (افکت صدای در زدن)
یکی از اون پشت گفت :
_کیه کیه در میزنه در با زنجیر میزنه؟
گفتم :
_منم سلام دارم
در را باز کرد فهمیدم دامبل هست گفتم:
_سلام عزیزم, عزیزم سلام دوست دارم محفلیم والسلام
_خوش اومدی
چند ساله ندیدمت ؟راستی چه جوری این خونه رو دیدی
_بوق که نیستم . انگار قدرت های آرماندو رو دست کم گرفتیا و فکر کنم
یه هفتاد . هشتاد سالی بشه
دامبل خندید و گفت :
_بیا خوشم اومـــ ..........
منم با کمال پر رویی قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه اومدم داخل ( اونم تو ذهنش گفت: 4.5 روز هست عضو شده چقدرم پر رو هست )
_ درسته 4.5 روزه ولی فعالیتم بالا بوده 10.11 جا رول زدم
دامبل گفت:
_ که اینطور .. افرین خوب فعالی راستی پس تو ذهن خونی هم بلد بودی ما نمیدونستیم
_من رو دسته کم نگیر من رو دسته کم نگیر
بعد من رو با اعضا اشنا کرد یکی از یکی گلتر قرار شد با یه سری تست من رو قبول کنن
بعد دامبل گفت :
_ من نمیتونم تاییدت کنم باید وایسی دامبلدور بیاد پستت رو ویرایش کنه تایید بزنه
با تعجب
گفتم :
مگه خودت دامبل نیستی
- اره من هستم ولی اون با من فرق داره اون دامبل سایت هست من دامبل اینجا
-جلل خالق
سپس اضافه کردم :
_ پس من منتظرم امیدوارم با عضو شدن تو این گروه رول نویسیم خوب بشه و ببخشید امروز وقت نشد با لوپین و گلگومات و بقیه صحبت کنم ایشاالله دفعه بعد
-انشاالله دامبلدور هم میاد تاییدت میکنه
_نه بچه خوبیه تایید میکنه اگه تایید نکنه <--------کروشیو
فهمیدی
-پس فعلا ارماندو
-

......امیدوارم زیاد در این مورد سختگیری نکنین!! 