جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1387 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پرد چوب دستی اش را کنار خودش گرفته بود.وارد تالاری شده بود که هیچ وقت در هاگوارتز ندیده بود.هزاران در مقابل او بودند که درهایشان به شدت کوبیده میشد.
افکار سختی در ذهن پرد خاموش و روشن میشد.
_این جا تالار هزار در!من چه جوری وارد این جا شدم؟خدای من.این انتهای زندگی منه.
---------
بدن بی جان پرد گوشه ای افتاده بود و دانش آموزان دیگر دورش جمع شده بودند که با فریاد مک گانگال از جا پریدند و حلقه ی دور پرد را گشاد کردند.
مک گانگال چشمان پرد را باز کرد.بدنش سرد و بی جان بود.
داد زد:یکی مادام پامفری رو بیاره.زود...
و عده ای از بچه ها به سمت در دویدند.پس از مدتی پامفری بالای سر او بود.
_چرا این قدر در استفاده از افسون رویا زیاده روی کرده؟اوه خدای من!فکر نکنم بتونم کار خاصی انجام بدم.حتی توی سنت مانگو هم هیچی نمیشه انجام داد.اون الان در رویاهاش غرقه.چیزهایی که واقعیت نداره.
قلدر مدرسه پرد را بلند کرد و با پامفری به سمت درمانگاه راه افتادند.اما پرد از افسون رویا استفاده نکرده بود...
هر روز تعدادی از دانش آموزان وراد درمانگاه می شدند.کمی کنار پرد می نشستند و دسته گل هایشان را به مادام می دادند و می رفتند.
اسنیپ همیشه با پرد خوب بود.از معجون هایش برای خود نگه می داشت و نمره ی پرد در کارنامه ی آخر ماه غیر از 20 نبود.در نتیجه با پروفسور مک گانگال وراد درمانگاه شدند.
_حالش چطوره؟
مادام سرش را به علامت منفی تکان داد و با نومیدی گفت:هر روز نبضش آروم تر میشه.
اسنیپ با لحن خشکش گفت:ولی هیچ کسی این افسون رو بلد نیست.هیچکسی و من مطمئنم که پردفوت می دونسته که این افسون از طرف وزارت ممنوع شده.اون دانش آموز محققی بود.
مک گانگال اخم هایش را در هم کرد و گفت:شاید زیر نظر کسی این کار رو کرده.یعنی یکی اونو کنترل ذهنی می کرده.
-------------
روز سوم بیهوشی پرد می گذشت که صدای نبضش به قدری آرام بود که با سمعک شنیده میشد.
هرمیون هم تمام مدت در کتابخانه به همراه هری در حال تحقیق در مورد افسون رویا بودند .
سپس به همراه هری و تعدادی از بچه ها با یک معجون به سمت پرد امدند.
_طاقت بیار.فقط یکم دیگه.
----------------
در ذهن پرد....
همه ی درها امتحان شده بود اما دری مانده بود که باز نمی شد.و احتمالا تنها راه برگشت بود.پرد تمام نیرویش را به دستانش منتقل کرد و در را کشید به طوری که خودش به کنار دیوار افتاد در باز شده بود و قبل از این که هرمیون معجون را در قاشق بریزد چشمان قرمز پرد باز شدند.انگار هزاران شب بود که نخوابیده بود.دستانش عرق کرده بودند و صورتش به رنگ بادمجانی درآمده بود.
همه ناباورانه به صورت پرد خیره شده بودند:تو طاقت آوردی!تو تنها کسی هستی که سالم از اون دالان بیرون اومدی.
هرمیون با خوش حالی بالا و پایین می پرید.مک گانگال با تعجب به پرد خیره شده بود.
_چرا از چوب دستی ات برای بیرون آمدن استفاده نکردی؟
پرد چشمانش را مالید و گفت:چون چوب دستی ام کنارم نبود.وقتی وارد شدم غیب شد.
همه اشک هایشان را پاک می کردند.
و زمزمه ای شنیده شد:
به راستی که محفل ققنوس جایگاه چنین انسان هاست!
سخنی از مرلین مرحوم



شما هم مثل نفر قبلي..هنوز مدت زيادي نگذشته كه عضو ايفاي نقش شدين و فعاليت خوب و زيادي هم نداشتيد پس متاسفانه نميتونم تاييدتون كنم..يه ذره دامنه فعاليتتون رو تو تاپيكهاي مختلف سايت(رول و ايفاي نقش)بيشتر كنيد تا تاييدتان كنم.
تاييد نشد.موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پردفوت در 1387/3/11 22:52:45
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/3/11 23:01:54
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1387 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظاهر شدن سریع به اطراف نگاه میکنم تا مطمئن شوم مشنگی ظاهر شدن ناگهانی مرا ندیده است.در جاده هیچ کس دیده نمیشود.برای همین با خیال راحت به سمت یتیم خانه به راه میوفتم که اندکی جلوتر روی تپه کنار ساحل قرار دارد.البته خیالم آنقدر ها هم آسوده نیست.خوابی که دیشب دیده ام باعث شده در کارم تردید کنم.پسری جادوگر در این یتیم خانه زندگی میکند که از موهبت الهی اش خبر ندارد.
البته میداند که با بقیه تفاوت دارد و ناهنجاری هایش هم شاید به خاطر همین تفاوت باشد.من میخواستم امروز به اینجا بیایم و واقعیت را برایش آشکار کنم.اما دیشب خوابی دیدم که نمیتوانم به راحتی فراموشش کنم.
در خواب دیدم جوجه ققنوس زیبایی پیدا کرده ام.در خواب به شدت به او وابسته شده بودم و با جدیت از ان نگهداری میکردم.اما یک روز ققنوس آتش گرفت و به جای آنکه جوجه ققنوس دیگری از زیر خاکستر بیرون بیاید مار بزرگ و هولناکی پدیدار شد که همه چیز را خراب کرد و دنیا را بلعید.
من هیچ وقت به تعبیر خواب اعتقاد زیادی نداشتم ولی این مورد خیلی فرق میکند.به این فکر میکنم که شاید با این انتخابم مار در آستینم بپرورانم.از دیشب که این خواب را دیدم نمیتوانم خوب فکر کنم.شاید باید از همین جا برگردم و آن پسر را فراموش کنم.
ولی اگر اشتباه کرده باشم چطور؟نمیتوانم سرنوشت و آینده پسری را به خاطر یک خواب خراب کنم.شاید او در دنیای جادویی برای خودش مرد بزرگی شود.واقعاً گیر افتاده ام!
وقتی به خودم می آیم میبینم که در جلوی در یتیم خانه ایستاده ام.آنقدر در افکارم مشغول بودم که نفهمیدم چطور این راه را آمده ام.ساختمان یتیم خانه قدیمی است.شاید در حدود پنجاه سال یا بیشتر قدمت داشته باشد.نفس عمیقی میکشم،و بعد در چوبی و کهنه یتیم خانه را فشار میدهم و وارد آنجا میشوم.
اوضاع درون ساختمان از بیرونش بدتر است.در بیشتر جاها کاغذ دیواری تبله کرده و یا پاره شده است.غیر از آن سیاهی و کثیفی آنجا قابل توجه است.در سمت راستم اتاقی میبینم که درش باز است.با قدم های شمرده به سمت اتاق میروم.
درون اتاق پیرزنی لاغر نشسته و با کوهی از پرونده ها که روی میزش است نمیتواند مرا ببیند.در میزنم.پیر زن سرش را بالا می آورد و وقتی من را میبیند با سوظن میپرسد:کاری داشتین آقا؟
احتمالاً مانند همه مشنگ های دیگر از دیدن من تعجب کرده است.البته حق دارد.در دنیای معمولی انها هیچ کس ریشی به این بلندی نمیگذارد و چکمه های مهمیز دار نمیپوشد!
خودم را به پیرزن معرفی میکنم:من دامبلدور هستم.پروفسور دامبلدور.قبلاً برای امروز با شما هماهنگ کرده بودم.
پیرزن که تازه مرا شناخته است از روی صندلی بلند میشود و با من دست میدهد:خوشبختم جناب پروفسور.بله ما قبلاً با هم مکاتبه کردیم.اگه اشتباه نکنم شما برای بردن تام اومده بودین.تام ریدل.
وقتی اسم تام ریدل را به زبان می اورد حالت صورتش دوباره گرفته میشود و میگوید:لطفاً بشینین.
با دقت به صورت پیرزن نگاه میکنم و میگویم:اتفاقی افتاده خانم؟
پیرزن سری تکان میدهد و میگوید:بله.متاسفانه مشکلی پیش اومده.پسری که شما دنبالش اومدین امروز صبح فرار کرد.با نگهبان درگیر شد و فرار کرد.متاسفم.
نفس عمیقی میکشم.نمیدانم این یک پیام از عالم غیب است یا یک اتفاق ساده.چرا این پسر درست روزی که من به اینجا امدم فرار کرده است؟شاید واقعاً نباید واقعیت را برای آن پسر روشن کنم.
میخواهم بلند شوم که پیرزن میپرسد:ببخشید پروفسور.با اینکه توی نامه هایی که برای ما نوشتین موضوع رو توضیح دادین ولی من باز خوب متوجه نشدم.شما برای چی میخواستین تام رو مدرسه خودتون ببرین؟اون هم با خرج خود مدرسه.چون تام با اینکه باهوشه ولی واقعاً یه موجود هنجار شکنه.اون بچه ها رو اذیت میکنه و هیچ کس از دست شرارت هاش در امان نیست.
قرار بر این بود که بعد از مطلع کردن تام حافظه افراد یتیم خانه را دستکاری کنم تا هیچ کس او را به یاد نیاورد اما الان دیگر این کار اهمیت ندارد چون او رفته است.
برای همین به پیرزن میگویم:دیگه مهم نیست.مدرسه ما دنبال پسرهای باهوش میگرده.کسایی که استعداد دارن ولی موقعیت شکوفا کردنش رو ندارن.ولی مثل اینکه اینبار اشتباه کردیم.
قبل از اینکه از پیرزن خداحافظی کنم صدای قدم های شتاب زده ای به گوش میرسد و بعد دو نفر در کنار در ظاهر میشوند.نفر اول مردی قد بلند و چهار شانه است که پرسی لاغر و مو مشکی محکم گرفته است.با دیدن پسر میفهمم که او خودش است.تام ریدل.
پیرزن با خوشحالی به سمت مرد میرود و میگوید:عالی شد دریک،چطوری تونستی پیداش کنی؟
مرد قد بلند جواب داد:توی ساحل مخفی شده بود.مثل اینکه میخواست با یکی از قایاق هایی که میان به ساحل فرار کنه.
پیرزن با خوشحالی به سمت من برمیگردد و میگوید:خب آقا این هم از تام ریدل.اگه میخواید میتونم کارهای انتقالش رو همین الان انجام بدم.
...نه.
این را من میگویم.با توجه به خوابی که دیدم و احساسی که دارم تصمیم میگیریم هیچ وقت حقیقت را برای پسرک آشکار نکنم.میتوانم برق شرارت را در چشمان تام ریدل بخوانم.این کار اشتباه است.من نمیخواهم چنین ریسکی بکنم.
برای همین به پیرزن که با نا امیدی به من نگاه میکند میگویم:متاسفم خانم.مدرسه ما جای کسایی نیست که هر کاری دلشون میخوان میکنن.به نظر میرسه ما توی انتخابمون اشتباه کردیم.
بعد از گفتن این جمله بدونه توجه به نگاه ملتمسانه پیرزن و نگاه سنگین و شرارت بار تام که مرا دنبال میکند از اتاق خارج میشوم.

شما سطح فعاليتت تو سايت كمه و كلا وقتي كه براي پست زدن تو سايت ميذاري كمه..با اين وقت كم نميتونم شما رو در محفل كه بيشتر از هميشه نياز به فعاليت بسيار زياده اعضاش داره تاييد كنم.شما فعاليتت رو بيشتر كن،تاييدت ميكنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/3/6 17:13:58
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 28 اردیبهشت 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از اوایل دفترچه خاطرات آلبوس دامبلدور


امروز از صبح که بیدار شدم دنیا برام قشنگ بود ،یه حسی بهم میگفت که امروز روز خوبی هستش و اتفاقهای خوبی هم برام میوفته . از روی تختم بلند شدم می خواستم رو تخت بشینم که یه چیزی تو بدنم فرو رفت ،از تیزی اون شئ از جا پریدم ، یه نگاه روی تختم انداختم تا ببینم چی بوده که متوجه شدم گردنبند شاسی دار پرسی بوده که حتماً دیشب بعد از کلاس خصوصی جا گذاشته بود ، شنیدم از این گردنبند به عنوان شاسی هم میشه استفاده کرد.
بی خیال گردنبند ،پاشدم رفتم توی سالن غذاخوری ،نمی دونید چه قدر بهم ریخته بود ،همش زیر سر این نیکلاس هس . دوباره زنش براش غذا درست نکرده اومده بدون اجازه تو خونه ی من تمام غذاهام رو خورده هیچ خونه رو هم بهم ریخته ، یادم باشه بعداً واسه خونه افسون راز داری بزارم . کمی به خونه رسیدم و اتاق ها را مرتب کردم ،یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک دهه . سریع مثل B13 پریدم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم . سریه زدم جادوگر تی وی ، خدا رو شکر کردم به موقع گرفته بودم تازه برنامه ی قفل اسرار شروع شده بود ، خداییش عجب برنامه ای هستش پر از آدم های خوشگل و خوشتیپ ،از همه بهتر این مجری برنامه اشون هوگو ویزلیه . پسره انگار مانکنه ، هر برنامه یه لباس می پوشه میاد . عجب آدم خوشتیپی هستش .
آقا عجب داستانی بود این قسمت ، بعد از دیدن فیلم به فکر این افتادم که به این هوگو پیشنهاد بدم بیاد تو دست و بال خودم تا کمی با اون هم کلاس خصوصی بزاریم . دوباره به سبک B13 از کاناپه پریدم روی پله هایی که به طبقه دوم می خورد ، از پله ها بالا رفتم ، در هنگام بالا رفتن از پله ها خاندان دامبلدور که عکس هایشان بر روی دیوار پله ها به چشمم می خورد من را تشویق می کردند . به طبقه ی دوم که رسیدم از راهروی اتاق خوابها عبور کردم و به دیواری رسیدم ، با ضربه ی چوب دستیم به خراشی در گوشه ی دیوار ،دیوار کنار کشید و دری رو به رویم باز شد ؛ داخل اتاق شدم ،خیلی وقت بود (24 ساعت بیشتر نبود) که داخل اتاق نشده بودم ،تمام اسباب ها خاک گرفته بودند ،به طرف میز کامپیوترم رفتم ، رایانه را روشن کردم
سریع به اینترنت متصل شدم ،وارد سایت جادوگران شدم یوز و پسم رو وارد کردم بعد از عبارت از ورد شما متشکریم آلبوس دامبلدور وارد محفل شدم ، یه نگاهی به پست های اخیر هوگو ویزلی انداختم ، بچه خوبی هستش ،زیاد هم دور و بر ولدی نمی ره ، هرزگاهی یه پستی برعلیه کچل خان می زنه و نقدش رو می خواد ، فکر کنم اگه بیاد محفل پیشرفت زیادی بکنه ، رفتم توی قسمت پروفایل هوگو و براش دوتا پیام شخصی گذاشتم.
« سلام بر هوگو کاندید بد شانس ریاست جمهوری :
همانا ما از شما در خواست می کنیم که اگر مایل به ثبت نام در کلاس های خصوصی من هستید هرچه سریعتر تا ظرفیت پر نشده به سازمان منکرات و آسلام تشریف بیاورید و در آنجا درخواست ثبت نام بکنید ، بقیه اش هم بامن ، سریعتر به طرف آغوش گرم دامبلدور بزرگ تشریف فرما بشو »
توی پیام دوم هم نوشتم :
« همانا که ما پست های آخر شما از جمله خاطرات مرگ خواران را خواندیم ، در پست های شما جنبه ی حمایت از لرد دیده نمی شود و من 80 درصد سفیدی خالص ناشی از زیاده روی کردن در خوردن ماست پیدا کردم ، اگر مایل هستید در تاپیک ثبت نام محفل پستی بزنید تا ثبت نام شوید ،شما جای پیشرفت زیادی دارید و محفل در پیشرفتتان کمک زیادی می کند . »
بعد از این که جفت پیام فرستاده شد هوگو ویزلی لاگین شده بود ، دو سه دقیقه موندم تا شاید بره و پیام ها رو ببین ، دو سه دقیقه شد ده دقیقه ، همین که خواستم برم بیرون جلوی پیام شخصی ها عدد یک را مشاهده کردم . به قسمت پیام شخصی رفتم تا جوابش رو ببینم . نوشته بود :
« سلام بر یگانه جادوگر سیاه سفید (قسمتی رنگی) سایت دامبلدور بزرگ :
همانا که کا قصد شرکت در کلاس های شما را داریم و همین الآن که دارید پیام شخصی را می خوانید من ثبت نام کرده ام ، در مورد محفل هم باید بگویم که من خودم قصد انجام چنین کاری را داشتم ولی چون شما گفتید ، صد در صد این کار رو می کنم و انجام می دهم .
به امید آن که قبول شوم .
هوگو رونالد ویزلی همون هوگو ویزلی »
خوشحال و شنگول از جایم بلند شدم و ریش های بلندم را در هم آشفتم ، بعد از دیدن پست هوگو در ثبت نام رایانه رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم ، از دستشویی که اومدم بیرون با ریشهام صورتم رو پاک کردم ، یه نگاه به ساعت انداختم اوه کی شده بود یازده ، ساعت یازده شب بود و من خبر نداشتم ؟!
می خواستم برم دوباره توی دستشویی که مسواک بزنم بخوابم که صدای زنگ در اومد .
از پله ها پایین رفتم ، فکر کردم پرسی هستش که دوباره اومده کلاس خصوصی ، در رو باز کردم که با صورت مسخره شاد نیکلاس فلامل روبه رو شدم ؛ همین که خواست بگه سلام در رو روش بستم ، بیچاره دماغش لای در گیر کرده بود و فکر کنم که شکسته بود
،بی خیال فلامل از پله ها بالا رفتم ، مسواک زدم .
داخل اتاق تزئینات گریفندوری ام شدم ، نامه ای واسه ابرفورث نوشتم و بعد از اون نشستم خاطراتم رو بنویسم .
من که نفهمیدم این کار برام چه صودی داره شما اگه فهمیدید به من پیام شخصی بدید حالا این قدر خاطره ی من مادر مرده رو نخونید که می خوام بخوابم . شب بخیر . راستی شما نمی دونید که آدم نباید خاطره ی آدم مرده ی دیگه ای رو بخونه ؟



نقد شود .

به به..برادر گرامي ما..عزيز من اولين مشكلت اينه كه پاراگراف بندي خوبي نداره پستت..همه رو پشت سر هم زدي و چشم خواننده رو كور ميكني..يه اينتري چيزي هم ميزدي بد نبودا!
فقط اينكه سعي كن كمتر مسائل خارج هري پاتري رو وارد رولت كني،چون رول قشنگت رو يه مقدا خراب كرد.اين حركت براي پست هاي طنز و به مسخره كشيدن به فرديه و گرنه در حالت عادي بهتره انجام نشه.ميتونستي از جغد استفاده كني مثلا...به هر حال قوانين يه رول خاطرات خوب رو اجرا كرده بودي و منم كلي لذت بردم اما يه مقدار بيش از حد محاوره اي نوشتي..جاي پيشرفت داري.

به محفل ققنوس خوش آمدي..تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/29 22:17:56
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/29 22:21:36
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از روزهای سرد تعطیلات کریسمس بود.زنی جوان در حالی که پالتوی کلفت آبی رنگی به تن داشت و یک شال سفید پشمی روی سرش انداخته بود،از آستانه یک در چوبی خارج شد و پس از این که با چشم های تیز بینش دو سمت کوچه را در نظر گرفت،با قدم های تندی به راه افتاد.
بین راه چندین مرتبه به ساعتش نگاه انداخت.مدتی که در راه بود به نظرش ساعتها به طول انجامید.ذهنش مشغول بود و مدام به چگونگی برخوردی که با او می شد، فکر می کرد. همین باعث شد که چندین بار پایش به برفهایی که بر روی زمین سفت شده بودند،گیر کند و زمین بخورد.اما در بار آخری که زمین خورد،سوزش زخمی که بر روی دستش باقی ماند،باعث شد تا دیگر به چیزی فکر نکند و تنها به راهش ادامه دهد.
با این که کمی در پیدا کردن مقصدش مشکل داشت،سرانجام به آن رسید و بعد اندکی تعلل وارد خانه شماره دوازده میدان گریمولد شد.
با بستن در پشت سرش و ورود به داخل خانه،سر های زیادی به سمتش چرخیدند.افراد داخل خانه که فرد غریبه ای را داخل قرارگاه سری خود دیده بودند،طی واکنشی سریع چوبدستی های خود را به سمت این مهمان ناخوانده گرفتند.زن جوان که آثار ترس و نگرانی در چهره اش نمایان بود،شروع به معرفی خودش کرد:
- من پرنل فلاملم.همسر نیکلاس فلامل.عضو هیچ گروه و دسته ای نیستم و از طرفداران سفیدی هستم.از قدیم دامبلدور رو میشناسم و بهش اعتماد کامل دارم.چیزهای زیادی در رابطه با محفل ققنوس شنیده بودم و میدونم که برای از بین بردن ولدمورت و مرگخواراش فعالیت میکنین.حالا هم اومدم اینجا تا اگر این اجازه رو به من بدید،عضوی از این محفل بشم و تا جایی که میتونم به محفل خدمت کنم.(و بعد از این که نفسی تازه کرد،با نگرانی ادامه داد:) میتونم؟
یکی از افراد حاضر در جمع با نگاهی مشکوک پرسید:
- این جا رو چه طوری پیدا کردی؟
پرنل صادقانه پاسخ داد:
- تو آخرین دیداری که با پروفسور دامبلدور داشتم،به من گفتند که میتونم به این جا بیام و اگر خواستم عضوی از محفل بشم.
- دامبلدور. . . ؟ . . . فکر نمی کردم دامبلدور بدون هماهنگی با اعضای محفل چنین کاری رو انجام بده.نمی خوام به شما توهین کنم،اما هر کسی نباید از مکان قرارگاه ما با خبر شه. . .
مرد قد بلندی که روی یکی از صندلی ها نشسته بود گفت:
- مالی،عزیزم.لازم نیست انقدر نگران باشی.تو که دامبلدور رو میشناسی.اون که همین جوری به کسی اعتماد نمیکنه.مطمئن باش اون اشتباه نمیکنه. . .
- اما ما که مطمئن نیستیم دامبلدور نشونی این جا رو بهش داده باشه. . .
اما صدایی که از طرف در آمد،نگذاشت او به حرفش ادامه دهد.
- مالی عزیز؛شما از چه موضوعی مطمئن نیستید؟
دامبلدور در آستانه در ایستاده بود و لبخندی بر لب داشت.اعضای محفل به احترام او از جای خود بلند شدند.اما قبل از این که یکی دیگر از اعضا بخواهد شروع به صحبت کند،چشم دامبلدور به پرنل افتاد:
- اُه....خانوم فلامل.از دیدنتون خوشحالم.
- من هم همین طور پروفسور. . .
- پس بالاخره تصمیم گرفتین که به جمع دوستانه ما بپیوندین.درسته؟
- همین طوره.
- هر چند فکر میکردم خیلی قبل تر از این ها بیاین؛اما به هر صورت خوش اومدین. . .
این مکالمه هر چند بسیار کوتاه بود،اما غیر از این که به پرنل قوت قلب داد و او را خوشحال کرد،اعضای محفل را هم از نگرانی در آورد.
دامبلدور همان طور که لبخندی بر لب داشت رو به جمع گفت:
- اطلاعات شگفت انگیزی از موقعیت و برنامه های مرگخواران به دست اوردیم که اطمینان دارم همتون رو خوشحال میکنه.بعد از صرف نهار همگی برای شروع یک جلسه مهم و حیاتی اماده باشین.تانکس عزیز؛اگر امکانش هست تا زمان آماده شدن نهار،توضیحات مختصری درباره محفل و برنامه هاش به خانوم فلامل بده. . .
-----------------------------

از اون جایی که همه زنا دوست دارن خودشون رو جوون جلوه بدن،من هم سنم رو تو داستان حدود یه پونصدو هفتاد هشتاد سالی کمتر جلوه دادم!!! ......امیدوارم زیاد در این مورد سختگیری نکنین!!

پرنل عزیز
در رابطه با سنتون هیچ مشکلی نیست. ما دختران جوان را دوست می داریم!
علی رغم پست خوبی که زدید ولی متاسفانه فعالیت شما در ایفای نقش قابل قبول نیست. (به نقد پست قبلی مراجعه کن)
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/3 23:56:02
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/2/3 23:58:02
گفتمش دل ميخري؟پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخ�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
یک بار دیگر محفلی ها دور هم جمع شده بودند و در پناهگاه مشغول خوردن شام بودند که ناگهان صدای چند پاق خفیف به گوش رسید،آقای ویزلی،لوپین،مودی و تانکس به بیرون رفتند که ببینند چه کسانی ظاهر شده بودند بعد از چند لحظه صدا ی شکسته شدن چیزی به گوش رسید و بعد از آن انواع طلسم ها بود که رد و بدل میشد هری،رون و هرمیون مثل فنر از جایشان بلند شدند و به طرف در حرکت کردند.هرمیون پرسید:
چه خبر شده؟هری گفت:
معلومه مرگخوار ها هستن.
و واقعاً هم مرگخوار ها بودند.مودی با کراب و دالاهوف،لوپین با مالفوی و گویل،تانکس با بلاتریکس و آقای ویزلی با مرگخواری مبارزه می کرد که هری باور نمیکرد که او باشد. او استن شانپاک کمک راننده ی اتوبوس شوالیه بود.مودی با یک افسون بیهوش توانست کار دالاهوف را تمام کند،لوپین هم گویل را از پا درآورد،آن سه مشغول تماشای آنها بودند که یک پرتوی مرگبار از کنار دست هری رد شد وبا عث شد آنها را به خود بیاورد.هری رویش را به طرف پرتاب کننده کرد او کسی نبود جز لرد ولدمورت.هری سریع به دو دوستش گفت :
شما برید به بقیه کمک کنید اون با من.رون فریاد زد:
هری ...نه.هری هم در پاسخ گفت:
همون که گفتم.و به طرف ولدمورت دوید.
ولدمورت رو به هری کرد . گفت:
خیلی شجاعت به خرج دادی که تنهایی به سراغ قدرتمند ترین جادوگر دنیا اومدی.هری نعره زد:
آلبوس دامبلدور قدرتمند تری جادوگر دنیاست.ولدمورت هم در جواب فریاد زد:
آلبوس دامبلدورت کیلومتر ها از تو دور و الآن توی دفترش توی هاگوارتز داره نوشابه گاز دار ترش می خوره.
و بعد صدایش را آرام کرد:
بذار ادامه ی بحث مون رو پیش بگیریم،یک نصیحت بهت میکنم هری،آدم های شجاع همیشه به خاطر شجاعتشون شکست می خورن.پدر و مادرت هم خیلی شجاع بودند مخصوصاً پدرت اما بالاخره مردند و من از روی جنازشون رد شدم...
هری دیگر نمی توانست تحمل کند،او به پدر و مادرش توهین کرده بود .به خاطر همین نگذاشت جمله ی ولدمورت به پایان برسد و فریاد زد:
اکسپلی آرموس
آوادا...
اما طلسم هری نگذاشت وردش را تا به آخر بخواند و چوب دستیش را از دستش کشید و به طرف هری پرتاب کرد هری هم با یک پرش عالی آنرا گرفت،سپس هر دو چوب دستی را به طرف ولدمورت گرفت،دستانش به شدت می لرزیدند و عرق کردن:ولدمورت آرام گفت:هری تو نمی تونی منو بکشی،چون ضعیف و تنها هستی. می فهمی تو تنهایی.
صدای آرامش بخشی گفت:
اون تنها نیست.
دامبلدور پشت سر ولدمورت ظاهر شد ولدمورت گفت:
اَه...دامبلدور چرا دوباره محفل دوستانه ی مارو خراب کردی.
اما دامبلدور جوابش را نداد،چوب دستیش را تکانی داد و یک طناب ظاهر شد که از نوک پا تا گردن ولدمورت بسته شد همین بلا را هم بر سر مرگخوار هایی که از پا در نیامده بودند آورد. و منتظر ماند و هیچ حرفی نزد.سکوت مرگباری برقرار شد که باصدا ظاهر شدن کارآگاهان و وزیر سحر و جادو و چند خبر نگار شکسته شد.صورت ها نشان از تعجب فراوان میداد.دامبلدور رو به فاج کرد و گفت:
چی کارش می کنیید ؟می برینش آزکابان؟
فاج به سرعت گفت:
نه نه نه...نه .
سپس رو به کارآگاهان کرد و گفت:
همین جا کارشو تموم کننید.
کارآگاهان چوب دستیشان را به طرف ولدمورت گرفتند.
ولدمورت دوباره به زبان آمد:
هری فقط یک چیز ازت میخوام...از چوب دستیم محافظت کن.
شنیدن این جمله ی فوق العاده احساسی از ولدمورت بسیار حائز تعجب بود.کارآگاه ها و قت رو تلف نکردند همه با هم یک صدا گفتند:
آوادا کداورا
جنازه ی ولدمورت روی زمین افتاد.آنها بقیه مرگخوار ها رو دستگیر کردند و از ان جا رفتند.دامبلدور به طرف هری آمد و او را در آغوش کشید.محفلی ها دورشان جمع شدن و شروع به کف زدن کردند.
از این به بعد دنیای جادوگران آرام بود.

پرسیوال عزیز
این پنجمین باره که برای عضویت در محفل پست زدی. همون طور که قبلا هم گفتم یکی از ملاک های اصلی عضویت در محفل علاوه بر زدن یک پست خوب در این تاپیک فعال بودن در ایفای نقشه. متاسفانه شما بجز پست هایی که در این تاپیک زدی فعالیت دیگه ای در ایفای نقش نداشتید و این قابل قبول نیست.
پیشنهاد من (سیریوس ) بهت اینه که به جای اینکه سعی کنی فقط اسم محفل ققنوس توی گروه هات باشه، بری و یه مقدار توی سایت فعالیت کنی با جو رول پلیینگ آشنا بشی به رول نوشتن تسلط پیدا کنی و بعد بیای درخواست بدی.
متاسفانه بدون فعالیت قبلی اگه هزار تا درخواست هم بدی من نمی‌تونم تاییدت کنم.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/20 16:29:35
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در پشت میز ناهار خوری نشسته و با نون تست کنار دستش بازی میکند.نگاه های جینی همواره در مقابل چشمانش است و خواب دیشب بر سراچه ی ذهنش حکم میراند.
چه میشد اگر لرد ولدمورت هرگز بر جهان هستی قدم بر نداشته بود؟آن وقت او میتوانست بدون ترسیدن از در خطر بودن جینی،به زندگیش با او ادامه دهد.كاش حداقل دامبلدور زنده بود و كمكش ميكرد..تنها كسي كه ميتوانست در نبرد هاي مستقيم ولدمورت را شكست دهد.اندوه و ناراحتي تمام بدنش رو فرا گرفت.

همان هنگام که به ولدمورت فکر کرد،سوزشی بر پیشانیش احساس کرد و سپس بدنش از شدت درد، شروع به لرزیدن کرد.نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلند فریاد کشید.سپس ناخواسته وارد ذهن لرد ولدمورت شد.

در ذهن ولدمورت

بر لبه پرتگاهی که انگار مشرف به دریایی از مه رنگ پریده بود؛توقف کرد.
شامگاه نزدیک میشد و آسمان بالای سرش رو به تاریکی گذاشته بود.
اوایل شب بود اما هلال باریک ماه از هم اکنون در مغرب پایین میرفت.صدای ریزش آب از آن نزدیکی به گوش میرسید و تنها همین صدا،سکوت محیط را بر هم میزد.
ناجینی دور گردنش آویزان بود و با زبان خودش،آخرین آهنگ رپ ماری را میخواند.
هری به چشمان ناجینی خیره شد و شروع به صحبت کرد.اما صدای او نبود.بلکه لرد ولدمورت به جایش سخن میگفت.
-خوب ناجینی.امشب من خواب عجيبي ديدم..من خواب ديدم دامبلدور باز گشته و با قدرت بيشتري داره محفل رو آماده ميكنه تا با من نبرد كنه..من ميخوام به هاگوارتز بري و قبر دامبلدور رو چك كني..با وجود تو مطمئنم كه به جواب قطعي ميرسم..مواظب خودش باش نجيني!


هری از شدت درد فریاد میکشد و میلرزد.کریچر بر روی او خم شده و با گریه و زاری،نوازشش میکند.
کریچر:ارباب چی شده؟...ارباب هری!...کریچر خودش رو تنبیه میکنه.
شتلق ...شتلق....شتلق(صدای کوبیده شدن کله ی کریچر به زمین)
هری در حالی که نفس نفس میزد نگاهش را متوجه کریچر کرد:
-کریچر!دستور میدم که تمومش کنی....من باید برم به هاگوارتز!كار خيلي مهمي دارم.
كريچر در ذهنش:حالا ميتونم با خانم بلك قشنگ خلوت كنم!ايول ايول!

هاگوارتز!

موج هاي سنگين آب به لبه درياچه هاگوارتز ميخورد و ترس رو در بدن هري هر لحظه بيشتر ميكرد.هوا بسيار سرد بود و او با عجله و سرعت به طرف قبر دامبلدور ميرفت.نجيني حتما به اونجا خواهد رسيد.بايد مواظب اون حيوان هم مي بود.سوزش جاي زخمش هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد.

به قبر دامبلدور رسيد.دستش مي لرزيد و جرات تكون دادن سنگ قبر رو نداشت.يعني دامبلدور واقعا زنده شده بود؟چشمانش رو بست و به زور سنگ سنگين قبر رو كنار زد.بعد از گذشت ثانيه هاي دلهره آسا بالاخره تونست سنگ قبر رو كنار بزنه.هيچكس در اون نبود!

نميدونست بايد خوشحال باشه يا ناراحت..غم يا شادي؟هيچ چيز براش واضح نبود.دستي به آرامي بر روي شونش قرار گرفت.هري از تو خالي بود و مغزش كار نميكرد.حتي اگر مرگخوار يا ولدمورت هم بود او بدون هيچ كاري كشته ميشد.با سرعت كندي برگشت و به شخص خيره شد.

مرد بلند قامت و لاغراندامی بود. از مو و ریش نقره فامش معلوم بود که خیلی پیر است. ریش و مویش چنان بلند بود که می توانست آن را در کمربندش جا دهد. ردای بلندی به تن داشت و شنل ارغوانیش روی زمین کشیده می شد. پوتین های پاشنه بلند و سگک داری به پا داشت. چشم های آبی روشن او از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش شفاف و درخشان بود. بینی اش آنچنان کشیده و کج بود که بنظر می رسید دست کم سه بار شکسته باشد.
شیشه های عینکش نیم دایره ای بود، بینی کج و کشیده ای داشت و مو، ریش و سبیلش نقره ای بود.
هري مطمئن بود كه دامبلدور بود..او بارها او رو قبلا ديده و حالا با قيافه مهربان او آشنا بود.بي اختيار با آغوش دامبلدور رفت و گريه كرد.

و دامبلدور بازگشت تا با قدرت بيشتر به كمك ياران محفلي سياهي رو نابود كنند.

ایگور دیروز، دامبل امروز!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/18 22:32:03
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق رو تاريكي خورده بود چراغ لرزاني اون وسط براي خودش تاب ميخورد و گه گاهي ميز كوچكي رو كه اون وسط قرار داشت روشن ميكرد.

_اسم؟!
_دابي!!

ناگهان شونصد تا چوبدستي به درون دماغ كسي كه خودشو دابي معرفي كرده بود فرو رفت.

دابي:من بوق خوردم !! من اغفال شده بودم !! منو گولم زدند !! من الان به راه دامبل كشيده شدم !! منو عفو كنيد ، منو به زور بردند مرگخوارام كردند.

با اشاره سيريوس شونصد تا چوبدستي به همراه محتويات دماغ دابي از سوراخ بينيش خارج شد و دابي به خاطر اين تخليه اساسي و اينكه احساس ميكرد بعد چند صد سال راه نفسش به خوبي باز شده كلي به جون اونا دعا كرد!!

دابي:همونطور كه عرض كردم .. اين بوقيا منو به زور ورداشتن بردن ....

فلش بك

دابي يه گوشه وايساده و لرد ولد مورت افتاده به پاش .

لرد:دابي جون مادرت بيا مرگخوار شو !!
دابي:
مرگخواران پشت سر لرد:دابي جون مادرت بيا مرگخوار شو
دابي:باشه حالا چون خيلي اسرار ميكنين منم ميام مرگخوار ميشم.

پايان فلش بك

سيربوس:اما توي گزارشات ما يه چيز ديگه نوشته شده .!!!

فلش بك بر اساس گزارشات

دابي افتاده به پاي لرد و به طرز فجيعي التماس ميكنه.

دابي:ارباب جون مادرت منو تاييد كن !!
لرد:بابا يكي بياد اين مرتيكه بوقي جداش كنه ردامو كثيف كرد.

شونصد مرگخوار وارد صحنه ميشن و سعي در جدا كردن دابي از پاي لرد دارن.

دابي:ولم كنيد ولمو كنيد .. من ميخوام مرگخوار شم جون مادرت منو مرگخوار كن.
لرد:اي بابا گند زدي به ردام مرتيكه بوقي باشه تاييدت ميكنم فقط ردامو ول كن بوقي.

پايان فلش بك بر اساس گزارشات

دابي: چيزه !! ميگم حالا اينا رو ول كن مهم اينه من احساس ندامت ميكنمو اينا و ميخوام بيام در اغوش دامبل و محفل !!
دامبل از پشت صحنه : سيريوس اگه بچه پسره بفرستش توي اغوش من
سيريوس:حالا كه ميبينم اين همه احساس ندامت ميكني و اينا كارتو راه ميندازم شما فعلا برو شونصد روز ديگه بيا جواب درخواستو بگير.
دابي:ممنون ممنون شما چه مهربوني.

صبح روز شونصدم

دابي در حال گذر از اتوبان شهيد مادلبر به مقصد رسيدن به پايگاه عضويت محفل.

از ان سو البوس سورس پاتر پشت يك كاميون شونصد چرخ نشسته و داره به صورت خخفني رانندگي ميكنه تا سريعتر بره به پايگاه عضويتت و كار محفلياي تازه واردو به فردا موكول كنه

كاميون به شدت با دابي برورد ميكنه و مغز دابي تا شعاع شونصد كيلومتر اون طرف تر پخش ميشه.

البوس سورس از ماشين پياده ميشه و چند ضربه به سرش ميزنه:اي واي ملت به دادم برسيد بدبت شدم من شونصد تا زنو يدونه بچه دارم به دادم برسيد.

صفحه سياه ميشه و يك جمله روي اون نقش ميبنده:

اينست سزاي مرگخواران بوقي

تماشكرا:كف سوت دست جيغ بوق داد

گلگومات بوقی...چیز...گلگومات عزیز!
خوشحالم که از لرد و اون مرگخوارهای بوقی جدا شدی و راه حق را در پیش گرفته ای. پسرم کمک به مردم را سرلوحه کار خود قرار بده. به پدر و مادرت نیکی کن...
سیریوس: بوقی یک نقد کن بره پی کارش. این چرت و پرتا چیه میگی آل سو پاتر؟
ها؟ آهان باشه. پست خوبی بود. ملت برای عضویت به ندرت پست طنز خوب میزنن ولی پست تو سوژه ی خیلی خوبی داشت و متاسفانه هر کاری کردم به پستت گیر بدم و تاییدت نکنم نشد.
به محفل ققنوس خوش آمدی. تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/14 22:06:22
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 5 فروردین 1387 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پ . ن ( پيش نوشت ) بنده نيز در ماه پيش عضو محفل بودم و به دليل كم كاري اخرج شدم.
به اميد بازگشت مي نويسيم :
-----------------_____________________--------------------------
اعضاي خانه ي گريمولد بار ديگر در آشپزخانه جلسه گرفته بودند . تعداد نه چندان زيادي ساحر و ساحره اطراف ميز مستطيل شكلي كنار هم نشسته بودند . پير مردي كه ريش سفيد و بلندي داشت و ها له اي از فرزانگي و خردمندي او را احاطه كرده بود با آرامشي كه ديگران به او عادت داشتند ، گفت :
_ اين چندمين باره كه مرگ خوار ها از نقشه ي ما آ گاه مي شن !

فلش بك

گينگزلي شكلبوت ، دورا تانكس ، ريموس لوپين و نخست وزير موگل ها در ماشيني چهار در به سمت خانه ي نخست وزير در حركت بودند . نارضايتي در صورت نخست وزير موج مي زد . وارد خياباني تاريك و خلوت شدند . چهار نقطه ي سبز و سياه رنگ جلوي ماشين فرود امد . سه جادوگر درون ماشين كه خطر را احساس كرده بودند ، چوبدستي هاي خود را محكم گرفتند و به بيرون از ماشين آپارات كردند .
تانكس در مقابل اوري ، لوپين با نات و شكلبوت با روزيه و دالاهوف مي جنگيدند . دالاهوف گاه گاهي سعي مي كرد طلسمي به سمت نخست وزير روانه كند . تانكس كه تقريبا اوري را مقلوب كرده بود به سرعت به طرف ماشين رفت و بازوي او را محكم گرفت و لحظه اي بعد ناپديد شد .

پايان فلش بك

پير دوباره شروع به صحبت كرد :
_جاسوس هاي من اطلاع دادن كه يك نفر اطلاعاتي رو به اونا مي رسونه !
سيريوس كه در عرض ميز نشسته بود گفت :
_من ازهمون اول به ماندانگاس فلچر مشكوك بودم .
_ سيريوس انقدر سريع قضاوت نكن . من به مانداگاس اعتماد كامل دارم .
آلبوس دامبلدور كه مي خواست موضوع را عوض كند ، تا اعضاي محفل بيشتر به يكديگر مشكوك نشوند . خطاب به مالي گفت : مالي ، پس اين شام چي شد ؟ به فكر ما نيستي به فكر اون بچه ها باش كه الان طبقه ي بالا دارن سعي مي كنن بفهمن ما چي گفتيم .

دو روز بعد طبقه ي دوم يك اتاق خواب

ماندانگاس فلچر كنار پنجره ايستاده بود و پاترونوسي را كه لحظه اي پيش درست كرده بود ، و مطالبي براي آن خوانده بود كه براي ارباب واقعيش ببرد ، را تماشا مي كرد . غافل از اين كه رون ويزلي و هرميون گرنجر تمام اين مدت او را از پشت در زير نظر داشته اند .
رون كه هرميون را به دنبال دامبلدور فرستاده بود تا او را با خبر كند براي اين كه او نيز مانند هري افتخاري كسب كند ، دل به دريا زد و وارد اتاق شد .
رون قبل از اينكه ماندانگاس كاري از پيش ببرد. گفت :
من همه چيز رو شنيدم . چرا اين كارو كردي ؟ پشيمون مي شي . اينكارسروس !
ماندانگاس قبل از اينكه طلسم به او بخورد . آن را خنثي كرد . و با صداي آهسته زمزمه كرد :
ابليويوت ! پسره ي احمق فكر كرده مي تونه منو شكست بده . حالا فراموشيت مي دم تا بفهمي دنيا دسته لرد سياه .
باز هم طلسمي در اتاق خنثي شد . اما اين بار توسط دامبلدور .
دامبلدور كه بسيار ناراحت بود خطاب به ماندانگاس كه از ترس روي زمين افتاده بود گفت :
ماندانگاس ، چرا اين كارو كردي . من به تو اعتماد كردم .
سپس طلسمي زير لب زمزمه كرد و ماندانگاس فلچر گويي با طنابي نامرئي بسته شد .

----------------_____________________--------------------------

پ . ن ( پي نوشت ) : مي دونم سوژم بده . چون سوژه هاي ديگه تكراري بودند ( البته اينم تا حدي تكراريه ) اينو انتخاب كردم .اگر يه نگاهي به تعداد در خواست هايي كه در اين تاپيك زده شده بيندازي مي بيني كه تقريبا همه سوژه هاي مناسب گفته شده . پس روي سوژه زياد مشكل نگير و گير نده . البته من چند تا سوژه تو ذهنم بود كه البته به درده پست تكي نمي خورد . بايد پست ادامه دار بود .

آلفرد عزیز
قبل از هر چیز بگم که سوژه های خوب هیچ وقت تموم نمیشن و همیشه سوژه هایی جذاب و مناسب هست که تکراری نباشه!
همون طور که خودت هم گفتی سوژت زیاد خوب نبود. یک پست عادی و یکنواخت بدون هیچ اتفاق خاصی که سوژه رو جذاب کنه.
در ضمن دامبلدور تاحالا به هیچ کس اعتماد نکرده که بعدش طرف خائن از آب در بیاد. حالا که پستت جدی هست رفتار شخصیت ها باید نزدیک به کتاب باشه.
بیش تر روی سوژه هات کار کن. خوشحال میشم تو هم به محفل برگردی.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/1/5 18:43:31
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/9 10:48:56
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1387 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
17 سال پس از پیروزی محفلیان بر ولدمورت و مرگخوارانش
در یک شب آرام زمستانی هری پاتر وخانواده اش در حالی که مشغول شام خوردن بودند،با صدای انفجاری از جا پریدند.آنها خیلی زود خود را به خارج از خانه رساندند و با صحنه ای وحشتناک روبرو شدند.همه جا داشت در آتش می سوخت و مردم به هرسویی که از نظرشان امن می آمد،فرار میکردند.در بالای خانه ای علامت مرگخواران با حالت چندش آوری تکان میخورد.
بله،آنچه که همه ی مردم آز آن واهمه داشتند،اتفاق افتاده بود.مرگخواران به کمک نوادهایشان بازگردانده شدند.
هری به سرعت خود را به محل درگیری رساند و به تعدادی از مرگخواران حمله کرد وآنها را بیهوش کرد.اما تعداد آنها از آن بیشتر بود که هری بتواند به تنهایی از پس همه ی آنها برآید.پس به سرعت به خانه برگشت و با جینی وفرزندانش به پناگاه رفت.در آنجا همه از این حمله ی ناگهانی صحبت میکردند و متعجب شده بودند.ناگهان هرمیون گفت:باید فکر کنیم که چه طور 17 سال پیش اونا رو شکست دادیم.
هری با خونسردی گفت:17 سال قبل من به کمک یادگارهای مرگ تونستم ولدمورت رو شکست بدم.شاید ایندفعه هم باید بوسلیه ی اونا این کارو انجام بدم.
بعد کمی به فکر فرو رفت و گفت:شنل رو که هنوز دارم.چوبدستی هم چون هنوز نمردم،پس مال منه.مشکل فقط مشکل سنگه ست.پس وظیفه ی من اینه.اول به هاگوارتز برم و چوب مرگ رو از قبر دامبلدور بردارم.بعدهم باید دنبال سنگه بگردم.یعنی کجا میتونه باشه؟
رون گفت:به احتمال زیاد هنوز تو جنگل سیاه هست.شایدم یکی اونو برداشته باشه.
در همین فکر بودند که ناگهان بیل وارد پناهگاه شد و با ناراحتی گفت:اونا به خونه ی نویل لانگ باتم حمله کردند و اون و خانواده اش رو کشتند.
هری ناگهان احساس بدی پیدا کرد.باید هرچه زودتر دست به کار میشد.نمی توانست هماجا بشیند و منتظر این باشد که خبر مرگ چند نفر دیگر از دوستانش را بیاورند.پس گفت:من امشب به هاگوارتز میرم.نمیدونم که اونجا رو هنوز گرفتند یا نه؟برام هیچ اهمیتی نداره.
آرتور ویزلی گفت:بهتر نیست صبر کنی تا ببینیم که هاگوارتز رو هنوز گرفتند یا نه.
هری طبق تصمیمی که گرفته بود و در نیمه شب با همراهی رون،هرمیون و جینی به سوی هاگوارتز رفت،تا هم چوب مرگ را از گور دامبلدور بردارد و هم به دنبال سنگ احیا بگردد.
آنها خود را در دهکده ی هاگزمید ظاهر کردند و به سوی هاگوارتز می رفتند.
در راه رون گفت:اینطور که به نظر میرسه،اینجا هنوز امنه.مطمئنا هاگوارتزم هنوز نگرفتند.چون اونا الان ولدمورت رو ندارند که برای اونا جادوهای امنیتی رو از بین ببره.
وقتی آنها به جلوی در مدرسه رسیدند،جینی گفت:حالا چه طوری باید بریم تو؟
هرمیون سریع چوبدستیش را بیرون کشید و گفت:هاگرید هنوز اینجاست.من الان میارمش.
کمتر از 10 دقیقه ی بعد هاگرید با صورتی خواب آلود آمد و در را باز کرد و گفت:بیاین تو.شما اینجا چیکار میکنید؟
جینی در راه کلبه همه چیز را برای هاگرید توضیح داد و هاگرید با ناراحتی گفت:فکر نمیکنین که کارتون یه کوچولو سخته؟
هری گفت:اینو میدونیم،ولی چاره ای نیست.
هری به سمت گور سفید رنگ دامبلدور که در نور ماه میدرخشید رفت،سپس گفت:ببخشید،پروفسور دامبلدور.مجبورم چوب مرگ رو بردارم.برای اینکه مرگخواران رو شکست بدم.
سپس افسون جابجایی اجرا کرد و گور دامبلدور به کناری رفت.چوب مرگ در پارچه ی سفیدی بر روی تابوت دامبلدور قرار داشت.همانطوری که 17 سال قبل هری آن را آنجا گذاشته بود.
هری آن را برداشت و به هاگرید گفت:وقت نداریم که پیشت بمونیم.باید دنبال سنگه بریم.فعلا خداحافظ.
آنها به سمت جنگل سیاه رفتند.هری گفت:ما باهم تا یه جاهایی پیش میریم.یعنی نزدیکای اون محلی که فکر میکنم.بعد من و رون به یک سمت و شم به یه سمت دیگه میرید.
آنها خیلی سریع پیش میرفتند.تا اینکه به محل پر درختی رسیدند.چوبدستی هایشان را روشن کردند.هری و رون به سمتی تاریک رفتند و هرمیون و جینی حول محلی که ایستاده بودند به دنبال سنگ میگشتند.
تا این که صدای فریاد رون را شنیدند که گفت:پیداش کردیم.باورم نمیشه.
هری و رون به همراه هرمیون و جینی خود را به خارج جنگل رساندند.از دروازه مدرسه بیرون رفتند و به سمت هاگزمید روانه شدند.
وقتی که به هاگزمید رسیدند،فهمیدند که مرگخواران به آنجا حمله کردند.هری به همراهیانش گفت:شما برگردید پیش هاگرید.من الان ارباب مرگم و غیر ممکنه بمیرم.نگران من نباشید.
آنها قبول کردند و به سوی مدرسه رفتند.هری نیز شنل نامرئی را بر روی خود انداخت و به سوی جمعیت مرگخواران رفت.
هری با چوب مرگ تعداد زیادی از مرگخواران را کشت.قدرتی بی نهایت پیداکرده بود.
وقتی که مرگخواران این اتفاق را دیدند،چون نمیدانستند که از کجا این مشکل پیش آمده است.کم کم پراکنده شدند.
هری وقتی این صحنه هارا دید،فهمید که میتواند به کمک یادگاران مرگ،بر آنها پیروز شود.
____________________________________________________
آلبوس جان، لطفا تایید کن.
خیلی ممنون

سیموس عزیز
پست نسبتا خوبی بود. داستان رو سریع پیش برده بودی ولی سوژه جذاب و جدیدی داشتی. البته فکر کنم خودت هم قبول داری سنگ احیاگر رو خیلی ژانگولری پیدا کردن.
در ضمن سعی کن به جای نوشتن عدد از حروف استفاده کنی. 17--->هفده
امیدوارم مثل قبل دیگه نری دو ماه دیگه بیای و فعالیتت رو هم توی ایفای نقش بیشتر کنی.
به خونه خوش آمدی! تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيموس فينيگان در 1387/1/4 12:46:31
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/9 9:38:58
[size=large][b]و جسم سیمو
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 2 فروردین 1387 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در خانه ای متروکه در حال انتقال به پناهگاه
هری در 17 سالگی در حالی که عضو محفل است.

تانکس: بیا هری. باید از اینجا بریم.
هری: آخه چه جوری تانکس، مرگ خواران همه جا هستند.
تانکس نگران نباش هری الان لوپین و چشم جادویی میان کمک.
صدای پاقی آمد و لوپین و مودی ظاهر شدند.
هری گفت: سلام پروفسور.
اما تانکس بلافاصله چوبدستیش را بیرون کشید و رو به آن ها گرفت و گفت: رمزشب
بلافاصله مودی و لوپین گفتند: شکلات قورباغه ای یکی من یکی تو.
تانکس گفت: درسته. خیالم راحت شد.
هری گفت: خوب چه طوری لوپین.
مودی غرید: الان نه پسر. بزار برای بعد. الان خوب گوش کن. ما نمی تونیم غیب و ظاهر بشیم چون اون ها می فهمن. نمی تونیم از رمز تاز استفاده کنیم چون بازم می فهمن . حتی نمی تونیم از جارو هم استفاده کنیم.
هری گفت: پس شما ها چه طوری اومدین؟؟؟
لوپین گفت: ما به یه روش که مخصوص محفلی هاست اومدیم.
هری که صبرش تمام شده بود گفت: پس چه جوری باید بریم؟؟؟
مودی گفت: اونو هنوز خودمون هم نمی دونیم!!!
تانکس بلافاصله گفت: یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟
ریموس گفت: ما فقط وظیفه نگهبانی از هری رو داریم. دامبلدور خودش برای بردنش میاد.
هری که کفش بریده بود گفت: واقعا خودش میاد.
ناگهان شعله آتش شومینه به رنگ سبز در آمد و در بالای آن عبارت زیر به نمایش در آمد:
(( به زودی او را نابود می کنیم))
لوپین گفت: این نشون دامبلدور هست تا چند دقیقه دیگه میاد.
ناگهان دابی در حالی که دستش در دست دامبلدور بود ظاهر شد. دامبلدور جلو آمد و گفت: سلام بر همگی.
ناگهان چند صدای دیگر آمد و چهار جن خانگی ظاهر شدند.
دامبلدور با رسیدن آنها سریعا شروع به توزیح دادن کرد و گفت: اونها نمی تونن غیب و ظاهر شدن جن های خونگی رو کنترل کنن همینطور کسایی که با اون ها غیب و ظاهر می شن رو. پس حالا هر کدوم با یه جن خونگی غیب می شیم جن ها خودشون می دونن کجا برن. سپس دابی را پیش هری فرستاد و گفت: هری، تو با دابی برو.
دابی دستش را به طرف هری گرفت و هری دستش را به او داد و چشمانش را بست و قتی چشمانش را باز کرد در یک اتاق نم گرفته بود. هری به سمت در اتاق رفت آن را چرخاند در باز شد ناگهان صدایی آمد و تانکس کنار هری ظاهر شدو گفت: بقیه برای انجام ماموریتی میرن. بریم پایین
هری مردد ماند ولی در نهایت به همراه تانکس به طبقه پایین رفت. همین که با آشپزخانه خالی روبه رو شد گفت: بقیه کجان. هرمیون، رون، جینی و بقیه اعضا.
تانکس گفت: برای انجام کاری رفتن.
دامبلدور و ریموس و چشم جادویی هم رفتن یه جای دیگه.
تانکس با چوبدستیش دوتا نوشیدنی کره ای ظاهر کرد وگفت: بخور هری
هری به آتش شومینه چشم دوخته بود. که ناگهان آتش مثل دفعه قبل سبز شد. هری گفت: تانکس، اونجا رو نگاه کن.
تانکس به آتش نگاهی انداخت.
در بالای آتش نوشته شد: تنهاترینیم.
تانکس گفت: وای نه اون ها به کمک نیاز دارن. جنگ خیلی سختی رخ داده. هری ازت خواهش می کنم همینجا بمونی تا من برم و بیام.
هری گفت: نه! اگه قرار جنگی باشه منم باید بیام. چه طور رون و هرمین و جینی رفتن ولی من نرم.
امکان نداره.
تانکس گفت: دامبلدور اکیدا تاکید کرده تو نری.
جرو بحث شان بالا گرفت و تانکس که وقت را تنگ می دید گفت: خیلی خوب تو هم بیا.
هری و تانکس با هم غیب شدند و در وزارتخانه ظاهر شدند.
هری گفت: اینجا که ...
تانکس حرفش را قطع کرد: ساکت باش و بیا
ناگهان صداهایی را از جایی نزدیک به خود شنیدند.
هری گفت: از اون اتاق هست. همون که پهلو درش یه مجسمه بزرگ داره.
آنها وارد اتاق شدند
...
(برای خلاصه کردن)

در صحنه مبارزه : : : : : : : : : : : : : : :
بیشتر محفلی ها زخمی بودند و بر زمین افتاده بودند.
هری با اوری مبارزه می کرد و تانکس همزمان با دو نفر می جنگید.
اوری دیوانه وار طلسم می فرستادو هری جا خالی می داد. صدایی به گوش رسید و تانکس به دیوار خورد و به زمین افتاد. همه به زمین افتاده بودند.
لوسیوس به سمت جینی دوید دست اورا گرفت و در حالی که می خندید غیب شد. بلاتریکس فریاد زد به سمت قرار گاه.
هری که از درماندگی فلج شده بود به خود آمد و گفت: نگران نباشین آقای ویزلی من دنبال جینی میرم.
آقای ویزلی: نه هری تو نباید بری دامبل ...
اما هری رفته بود.

دوست عزیز فک کنم این دفعه چهارمیه که درخواست عضویت در محفل رو می‌دی. و فک کنم این چهارمین پستت توی ایفای نقش هم هست!
یکی از ملاک‌های اصلی تایید شدن توی محفل سابقه خوب در رول پلیینگ سایته.
حتی کسانی مثل هدویگ و هرمیون و جیمی پیکس وقتی درخواست عضویت محفلو دادن یه ذهنیتی از رول داشتن و بعضی جاها فعالیت کرده بودن.
ولی شما هیچ پستی توی ایفای نقش تا حالا نزدی.
پیشنهاد من بهت اینه که به جای اینکه سعی کنی فقط اسم محفل ققنوس توی گروه هات باشه، بری و یه مقدار توی سایت فعالیت کنی با جو رول پلیینگ آشنا بشی به رول نوشتن تسلط پیدا کنی و بعد بیای درخواست بدی.
متاسفانه بدون فعالیت قبلی اگه هزار تا درخواست هم بدی من نمی‌تونم تاییدت کنم.

تایید نشد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 13:59:16
تصویر تغییر اندازه داده شده