جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] باغ وحش ریونکلاو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باغ وحش
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 تیر 1387 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور که احساس قدرت نا تموم شدنی (!) بهش دست داده بود بلند شد و به بقیه دستور داد :
- بیاید بریم بدیمشون به این اسکی خز و خیل ! اه اه !

- جییییییییییییییغ !
همه به هوا می پرند و بعد به سمت صدای گابریل بر میگردند. قفس در دست او خالی بود و ققنوس در هوا بالای سر آن ها به پرواز در آمده و از آن ها دور و دور تر میشد .

لونا : وای نه! اون چطوری در رفت؟
لیلی : یکی بگیرتش !
فلور : !
گابریل : بابا من نمیدونم چطوری تونست بیاد بیرون ..
لیلی : تو در قفسو بستی ؟
گابر : .. نه ، خب گفتم هوا بهش برسه وگرنه که خفه میشد !

ملت : !
- یعنی نباید درشو باز میذاشتم ؟
- !
فلور : حالا چی کار کنیم؟ .. وای خدایا! نگاه کنید من رو گیر چه خنگایی انداختن!
لیلی : به نظرم بهتره کمک بخوایم!
لونا : نچ! بذارید خودش بره ققنوس رو بیاره !
- !

فلور : نه نه! این ظلم رو نکنید! من میرم اون ققنوس رو میارم فقط گابریل رو نفرستید !
گابر : خب چرا همه امون نمیریم دنبالش؟ اینا رو به اسکی میرسونیم و بعد میریم دنبال ققنوس! منم قفس رو حمل میکنم.
لیلی : خوبه! دو نفر دو نفر میریم دنبالش! لونا قفس رو بردار !

و آنها از هم جدا شدند ..

----
:دی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: باغ وحش
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 تیر 1387 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا: چي؟ دنبال قفس؟
گابريل با عصبانيت گفت: اسكي؟ حالت خوبه؟ ما از كجا قفس گير بياريم؟
اسكاور كمي فكر كرد و گفت: انتهاي باغ وحش انبار بزرگيه كه توش پر قفسه. حالا زود برين.
لونا ، ليلي ، گابريل و فلور به طرف انبار ته باغ وحش به راه افتادند. هركدام هم حيواني رو كه پيدا كرده بود با خودش آورده بود.

در انبار:

گابريل كه محكم ققنوسش را چسبيده بود ، به يكي از قفسه ها اشاره كرد و به فلور گفت: اين خوبه براي ققنوس؟
فلور به قفس بزرگي كه به راحتي 5 شير بزرگ ميتوانستند در آن جا بگيرند ، نگاهي انداخت و بعد به گابريل نگاهي انداخت و گفت: گابر؟ اون ققنوس ميتونه توي يه قفس كوچكتر هم جا بگيره!
گابر نگاهي به ققنوس انداخت و گفت: راست ميگي؟
فلور: بله! اون ققنوس توي يه قفس كوچكتر بايد باشه.
گابر كمي فكر كرد و گفت: بسيار خب.
و بعد به قفسي بزرگتر اشاره كرد و گفت: اين خوبه؟
فلور:

در طرفي ديگر ليلي مشغول گشتن يك قفس براي اسب تك شاخش بود. ( از خودم نگفتم تك شاخ. توي پست هاي ديگه نوشته شده. )
لونا نگاهي به ليلي انداخت و گفت: ميخواي واسه ي يه اسب قفس پيدا كني؟
ليلي آهي كشيد و گفت: چي كار كنم؟ اسكاور گفته.
لونا گفت: چي بگم والا؟ اسب جاش توي اصطبله!
ليلي گفت: درسته. اما اسكي گفته.
لونا: فكر كنم اسب جاش توي اصطبل باشه.
ليلي با عصبانيت گفت: خودم ميدونم. اما اسكاور گفته.
لونا: باشه. حالا چرا جوش ميزني؟

در طرفي ديگر فلور ، خرگوش خود را درون قفسي نسبتا كوچك گذاشت و گفت: جات راحته؟
خرگوش سري تكان داد. ( چه جلب!)
فلور رو به گابر گفت: ققنوستو گذاشتي تو قفس؟
گابر سري تكان داد و گفت: آره. قفس به اندازه ي ققنوس نداشت. مجبيور شدم يه سايز بزرگتر براش بگيرم!
فلور خنديد و رو به لونا گفت: تو هم اون رو توي قفس گذاشتي؟
لونا: كدوم رو؟اگه منظورت اين عقابه هست ، بايد بگم آره. فقط يكم قفسش براش كوچيكه.
فلور نگاهي به قفس عقاب بيچاره ي لونا انداخت كه سرش به زور توي قفس جا شده و تقريبا يكبار پيچ خورده بود.عقاب نگاهي پراز التماس به فلور انداخت.
فلور خنديد و گفت: اون از اين وضع ناراحته.
لونا گفت: ميدونم. ولي بقيه ي قفسا خيلي براش بزرگن.
بعد همه نگاهي به ليلي انداختند كه داشت اسب تك شاخ بيچاره اش را درون يك قفس ميچپاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا:اروم...خیلی اروم برو تا ققنوسه فرار نکنه!هی مواظب اون چوب زیر پات باش!
گابریل که به سختی اب دهان را فرو میبرد گفت:چه سخته!وااایی مامان...یکی کمکم کنه.
گابریل ارام ارام و با احتیاط به ققنوس که سرش را در لابه لای پرهایش پنهان کرده بود نزدیک شد و زمزمه وار چیزی میگفت:ققنوس زیبا بیا پیش من تو بهترین و خوشگل ترین ققنوسی هستی که من تا به حال تو عمرم دیدم!پس بیا پیش من!
_افرین...خوبه ادامه بده ققنوسه داره اروم میشه بیشتر سعی کن!
_اگه بیای پیش من میبرمت پیش بقیه ی ققنوسا تو در بهترین جا زندگی خواهی کرد...
ققنوس سرش را از لای بالش بیرون اورد و روی دست گابریل نشست.
_ من گرفتمش!من بالاخره تونستم ققنوس رو بگیرم اخ جججججون!
لونا:افرین حالا هر چه زود تر برو اونو بده به اسکاور تا دادش در نیومده.
گابریل که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید به سرعت رفت پیش اسکاور.
اسکاور روی مبل راحتی لمداده بود و داشت بستنی میخورد.
گابریل از این که اسکاور باید راحت بشیند و بقیه کار کنند به تنگ امده بود تصمیم گرفت ذره ای حال اسکاور را بگیرد پس ققنوس را جایی گذاشت و ارام ارام پیش اسکاور امد.
_پخ
ناگهان اسکاور از جای پرید و تمام بستنی بر صورتش ریخته شد و با صورتی صورتی رنگ به گابریل با عصبانیتی نگاه کرد: گابریل؟تو مرض داری؟هر چه زود تر برو حیوونی پیدا کن وگرنه...
گابریل ققنوس را جلوی چشمان خونین اسکاور گرفت و گفت:اینم حیوون!
اسکاور بدون هیچ حالتی گفت:خیله خب تو اخرین نفری بودی که حیون جمع کردی حالا باید همه رو جمع کنیم تا بقیه کار ها رو روبه راه کنیم!
_اول نمیخوای صورت توت فرنگیت رو پاک کنی؟
_یا میری یا...بازم میری ها!

چند ثانیه بعد...!

اسکاور که روی کرسی ایستاده بود با صدای بلندی برای دیگران صحبت میکرد.
_خب دوستان...اوئن طور که میخواستم حیوون خوبی پیدا نکردید!...
بچه ها:
_ اممممممممم,همچین حیوونای بدی هم نبودن به هر حال از همتون متشکرم.
بچه ها:خواهش...!
_و حالا باید برید و قفس های خوبی برای حیوونا پیدا کنید.
_

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1387/4/1 13:10:18
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
اسب تك شاخ با لگدي نوربرتا را به طرفي پرتاب كرد.
_ بومــــــــــب!
نوربرتا به اين حالت: روي زمين فرود آمد. از جا بلند شد و به اسب تك شاخ در حال فرار نگاه كرد. آهي كشيد و به دنبالش رفت.
فلور مشغول گشتن بود. ناگهان چشمش به خرگوش كوچكي روي زمين افتاد.
فلور لبخندي زد و گفت: سلام كوچولو. بيا اينجا.
ناگهان گابريل كه داشت از كنارش رد ميشد گفت: هي فلور! بيخود زحمت نكش! مگه نشنيدي اسكي گفت بايد دنبال حيوون جادويي بگرديم؟
فلور با ملايمت مشغول نوازش خرگوش شد و گفت: ميخوام نگهش دارم.
گابريل: چي؟ تو اومدي اينجا واسه ي خودت حيوون پيدا كني يا واسه ي اسكي؟
_ واسه ي خودم.
گابريل:


نوربرتا كه اسب را پيدا كرده بود ، به آرامي او را با خود پيش اسكاور آورد.
_ سلام اسكي!
_ سلام.
نوربرتا گفت: اين اسبه خوبه؟
_ بذار ببينم.
اسكاور مشغول بررسي اسب تك شاخ شد: هووم...بد نيست.
نوربرتا: بد نيست؟ من تمام اين مدت مشغول آوردن اين اسب بودم و حالا تو به راحتي ميگي بد نيست؟
اسكي: خيله خب بابا. خوبه.
نوربرتا:
اسكاور گفت: اين اسبو ببند به همون درختي كه اونجاست. حالا هم برو دنبال يه حيوون ديگه بگرد.
_چشم.
اسكاور با خوشحالي روي مبل لم داد و گفت: آخيش. چه حالي ميده!


گابريل مشغول شكار پروانه اي در سمت ديگر باغ بود. لونا كه داشت پرنده ي بزرگي را كه به شاهين شباهت زيادي داشت با خود مي آورد گفت: واي. گابريل؟ حالت خوبه؟ پروانه ميخواي به اسكاور بدي؟
گابريل: خب چي كار كنم؟ خيلي پروانه شكارش آسونتره.
لونا: خب. برو اون ققنوس رو بيار.
گابريل به جايي كه لونا اشاره كرده بود رفت. خيلي آرام ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: باغ وحش
ارسال شده در: پنجشنبه 23 خرداد 1387 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
در سویی

نوربرتا که سوت زنان داشت دنبال حیواناتی کم خطر میگشت روی درختی پرنده ای را دید که پر هایی زیبا با رنگ های مختلف داشت و رنگ هایش عوض میشد و دمی به بلندیه(؟)داشت و برای خود اواز میخواند.
_عجب پرنده ی خوشگلیه حتما اسکاور از این یکی خوشش میاد.حالا چه جوری باید بیارمش پایین؟
نوربرتا با تقلایی فراوان به بالا ی درخت رسید اما هر چه به پرنده نزدیکتر میشد ان پرنده به شاخه ای بالاتر میرفت پس نوربرتا نیز بالا تر میرفت تا به نوک درخت رسید.
_وایی اگه فقط یه بیحواسی بکنم همه چی دود میشه میره هوا پس با احتیاط...
نوربرتا همین طور که برای پرنده اواز میخواند به او نزدیک و نزدیکتر میشد:ای پرنده ی زیبا ای رنگاوارنگ بیا پیش نوربرتا کوچولو میخواد ببرتت به جایی بهتر به جایی که پرندگانی زیبا در ان جا هستند اماتو از ان ها زیبا تری!پس بیا پیش خاله نوربرتا بیا کوچ
اما در این هنگام صدایی نوربرتا را از جا پراند و پرنده نیز به طرف دیگری پرواز کرد.
_این مزخرفات چیه که داری میگی؟من این جا اصلا حیوونی نمیبینم نه اهلی نه وحشی!
نوربرتا با خشمی به گابریل خیره شد تو نمیتونستی اروم این چیز رو بگی؟با این صدای خش دارت؟
_من صدام خش داره؟ فقط خواستم ازت کمک بخوام.
_خب...من چه بدونم برو برا خودت حیوون پیدا کن این جا پر حیوونه.
گابریل که از دست نوربرتا دلخور بود گفت:اصلا کمک نخواستم الان میرم اون پرنده رو میارم پایین و به اسکاور میدم هاهاها
نوربرتا با عصبانیت به گابریل در حال رفتن نگاهی انداخت به دنبال حیوانی دیگر گشت...
وایی این اسب تک شاخم خوبه ها بذار الان میگیرمش.
اسب سفیدی در کناری برای خود اشغال میخورد که نوربرتا ارامشش را برهم زد.
_اسبه بیا این جا بیا دیگه.
اسب به نوربرتا محلی نگذاشت و به خوردن ادامه داد.
_ا...بیا دیگه نوربرتا جلوتر رفت و اسب را کشید اهان بیا بیا بیا....
ادامه بدید ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1387/3/23 22:27:13
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1387 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
درسته که این سوژه رو هیچ کس ادامه نداده اما باحاله پس من ادامش میدم.

*********************************************
همگی دست به کار میشن و شروع به تمیز کردن می کنن.

اسکی یکم فکر می کنه و میگه: کریچر ، وینکی و الکسا جنازه ی اینا رو جمع می کنین ، چو ، سرژ و قفی هم شروع به تمیز کردن می کنن.

قفی: پس تو چی شدی؟
اسکی: منم میرم دنبال نیرو می گردم. بقیه نباید بی کار بشینن ما رو نگاه کنن و ما اینجا جون بکنیم من میرم دنبالشون.
سرژ: می خوای من برم دنبال اونا و تو اینجا رو تمیز کنی؟
اسکی: نه می ترسم پات خسته بشه این قدر دنبالشون میری ، خودم میرم.
سرژ:

اسکی بر می گرده تالار و رو مبل ول میشه و چند لحظه بعد:
-

گابریل و لونا و نوربرتا و فلور وارد تالار شدن و با دیدن تالار در خلا و سکوت متعجب شدن.
نوربرتا: پس بقیه کجان؟
لونا: آبخوری؟
فلور: دستشویی؟
گابریل: تو جیب اسکی؟

همه به هم نگاه می کنن و به سمت اسکی هجوم می برن.
اسکی دست و پا میزنه
- من جوونم منو نکشین ... آی دزد ... منو خوردن

گابریل: تو جیبش نیست!
فلور: تو پاچشم نیست!
نوربرتا: تو جورابشم نیست!
لونا: تو گوششم نیست!

اسکی: سلام دوستان. بیاین یه کار مهم داریم. تا الان چی کار می کردین سه ساعت دارم دنبالتون می گردم؟ فکر نکردین من برای پیدا کردن شما چه قدر رنج کشیدم؟
- آره قشنگ معلومه. حالا چی کارمون داشتی؟
- دنبال من بیاین.

اسکی اونا رو به باغ وحش میبره.
اسکی: لونا و نوربرتا برن جنازه ی حیوونا رو جمع کنن و فلور و گابریل به تمیز کردن کل باغ وحش مشغول شن.
فلور: چیا رو تمیز کنیم؟
اسکی: چشمت نمی بینه اینجا چه قدر کثیفه؟
بر می گرده و به باغ وحش نگاه می کنه.

اسکی:
سرژ و الکسیا و بقیه بر می گردن.
- اسکی دمت گرم بالاخره یه روز دستمالات بدرد خورد.
- سر سه سوت کارمون تموم شد.
سرژ: اسکی پا درد گرفتی؟ چه خوب شد قبول نکردیا.

اسکی: پس مرحله ی اول به پایان رسید مرحله دوم در راهه. در مرحله ی دوم تنها کار اینه که بریم دنبال حیوون بگردیم. فقط حیوونای جادویی مفهوم شد؟
تا فردا عصر فرصت دارین که لیست حیووناتونو بدین تا من از میونش حیوونای خوبو انتخاب کنم و بگم به چه تعدادی بخرین.

همون روز عصر:

اسکی رفته بود دراز بکشه و استراحت کنه و لذت می برد از اینکه تنها تو تالار بود. تالار فقط و فقط مال خودش بود چون بقیه در حال پیدا کردن حیوون بودن.

لونا و نوربرتا وارد شدن و با دیدن اسکی که لمیده بود هیچ تعجبی نکردن.

- پــــــــــــــــــــــــخ
اسکی از جا پرید.
نوربرتا و لونا:
اسکی: درد
آن دو:
- مگه قرار نبود دنبال حیوون بگردین؟
- پیدا کردیم. من می تونم بچه اژدها بیارم.
اسکی: قصد جون مردمو کردی. پذیرفته نمی شه.

لونا: مانتیکور و شیردال و گورکن و عقاب و افعی حیوونای خوبین. من می تونم تهیه کنم.
اسکی: شیردال و گورکن و عقاب و افعیت خوبه اما مانتیکور بده مگه جونتو از سر راه آوردی؟ به جای اون یه حیوون برو دو تا دیگه به عنوان مجازات قصد جون مردم کردن پیدا کن تا بعد بگم چند تا گیر بیاری.
نوربرتا و لونا:

*********************************************

برین دنبال حیوونایی بگردین که کمتر وحشی باشن وقتی هم پیدا کردن و اسکی قبول کرد می خواین برین بخرین اما چون بعضیاش پیدا نمیشه تو یه پست تموم نکید و با حال باشه. فکر بهتری دارین بنویسین ولی سوژه ی خوبیه نذارین زود تموم شه. اگه هم به نظرتون بد ادامه دادم این پستو نادیده بگیرین و از ادامه ی پست اسکاور بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باغ وحش
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1386 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های ریون همه با هم از در باغ وحش میان تو!

الکسی: خب که چی الان!؟
سراف: راست میگه ما چرا الان همه با هم اومدیم بعد عمری تو باغ وحش؟!
همه با هم و یک صدا و یک دل: به خاطر اینکه....!

ناگهان از بین گوریل های باغ وحش اسکاور میپره بیرون و در حالی که دستمال هاشو به صورت آکروبات و این حرفا داره رو میندازه رو هوا، شروع میکنه به حرف زدن!

اسکاور: درسته!
ققی: راست میگه!
سرژ: باشه!
وینکی: چرا؟
اسکاور: چون من میگم و من خیلی گولاخم!(کپی رایت بای ققی)
چو: گولاخ یعنی گوش!
سیریوس: سینیسترا چرت نگو!

ناگهان همه برمیگردن سمت سیریوس و سیریوس میفهمه که تالار رو اشتباهی اومده و میره همون تالار بوقی ای که بود!

کریچر: قربان اصل ماجرا چیست؟...کریچر بد!...کریچر خر...کریچر الاغ...کریچر مغز نداشت...کریچر بوق بود...لطفاً توضیح داد!
اسکاور: چون اصرار کردی توضیح میدم که خب، قراره که ما باغ وحش رو دوباره راه اندازی کنیم!
وینکی: مگه بسته شده بود!؟
اسکاور: نه خب ولی این حیوونای بدبختو شیش ماهه همین شکلی ول کردیم!
سراف: اوف اوف میگم چه بوهای بدی میادا!

ناگهان یکی از کرگدن ها به علتی نامعلوم میفته زمین و جان به جان آفرین تسلیم میکنه!

چو: خب حالا اینجارو باز کنیم که چی بشه!؟
اسکاور: خب میتونیم اینجارو به عنوان یه محل توریستی به بقیه معرفی کنیم!
ققی: راست میگه!
سرژ: باشه!
اسکاور: پس باید از تمیز کردن اینجا و جمع کردن جنازه ی حیوونا شروع کنیم!...دست به کار شین!

-------------------------------------------

هه هه!...بیکار علافم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1386/11/17 20:57:51
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: باغ وحش
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع: من پنيو از سر راه نياوردم!
هدف: از بين بردن جو خاله بازي!
-------

پنی جمله اش رو کامل میکنه : زن و شوورن!
و سپس با ملال به آراگوگ نگاه ميكنه!
- خب الان كه چي؟!؟
آراگوگ: خب اون وقت من و تو هم ميتونيم با هم ازدواج كنيم!
پني: من صاحاب دارم!
اراگوگ: آره؟!؟ نگفته بودي بلا!
پني: حالا كه ميبيني گفتم!
و در حالي كه حركات موزون مياد مكان رو ترك مي كنه!

دو ساعت بعد- محوطه ي هاگوارتز، ويولت و ادوارد و آراگوگ:
ويولت: اه! اين چه وضعيتيه!؟ من ميخوام پني و آراگوگ با هم ازدواج كنن!! ميخوام!ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام ميخوام!!! مااااااااااااااممممــــــــــــي!!!
و پاشو مي كوبه زمين!
ادوارد: منم موافقم! اگه اراگوگ و پنيم سر و سامون بگيرن اون وقت يه تالار 100% ارزشي خواهيم داشت!! جووووون
اراگوگ:
در همين هنگام يك تعمير كار تلويزيون يك تلوزيون پلاسماي ال جي ميذاره جلوي اوا( ادوارد-ويولت-آراگوگ) كنترل رو دو دستي تقديم خانوم جمع مي كنه بعد جل و پلاسشو جم ميكنه و گوشه اي به انتظار ميشينه!
ويولت: ايول تكنولوژي! روشنش كنم بچه ها؟!؟
ادوارد:آره آره!! بدو! ميخوايم وارد بازيه پيچيده اي بشيم!!
آراگوگ: من طاقت اين همه هيجانات رواني رو ندارم!
و غش ميكنه!
ويولت به آرامي دكمه ي قرمز كنترلو فشار ميده و تلويزيون روشن ميشه!
-دي ديري ديرين!
- دخترم تو چرا هنوز بيداري؟!؟
-آخه بابايي وقتي تو نيستي كسي نيست برام قصه بگه!
-پس ميخوام الان برات يه قصه بگم..آماده اي؟!؟
-اوهوم!
با خطوط تلفن همراه بوقي... هيچكس تنها نيست!
دي ديري ديرين!

ناگهان يك مجري با لبخندي كه چسبونده وسط صورتش پديدار ميشه:
دينگ دينگ!
آيا ميدانيد...
كه ازدواج بدون رضايت و توافق طرفين يكي از معضلات اجتماعي جامعه ي امروزي است؟؟!
دينگ دينگ دينگ!
آيا ميدانيد...
كه بيش از هفتاد درصد ازدواج هاي ناموفق را ازدواج هاي اجباري تشكيل داده اند؟!؟
دينگ دينگ دينگ دينگ!
آيا ميدانيد...
كه بالغ بر 9105 كودك بي خانمان از هر 10000 كودك بي خانمان از تشكيل يك خانواده ي اجباري رنج ميكشند؟!؟
حالا توجه شما را به تصاويري چند در باب ازدواج هاي اجباري جلب مي نماييم!
در يك تصوير ما يك طفل پنج شيش ساله رو مي بينيم كه همه ي لباساش پاره و كثيفه و دماغشم آويزونه و چپيده توي يه كارتون!
مجري:سلام پسر گلم! اسمت چيه؟!؟
-نمي دونم!(دماغشو با سر آستينش پاك ميكنه!)
-مامان بابات كجان؟!؟
-نميدونم! همديگه رو دوست نداشتن منو ولم كردن! ( و ونگ ميزنه!)
دوربين فيد ميشه تو بلك!(به ياد گذشته ها!)

ويولت و آراگوگ و ادوارد هم كه بسيار تحت تاثير قرار گرفتن همديگه رو با حفظ فاصله ي آسلامي در آغوش ميگيرن و قول ميدن كه بدون رضايت هر دو طرف دست به همچين حركاتي نزنن!

پايان!
-------
شرمنده كه ارزشي بود اما لازم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz
Re: باغ وحش
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب ... باغ وحش
ـ نه نه... من ویولت ارزشی رو نخواست ... نه نه!
یهو آراگوگ از خواب میپره و میبینه که همچنان در قرنطینه هستن و مک هم داره همینجوری آراگوگ رو نگاه میکنه!

مک : چه عجب...!زنده شدی!
آراگوگ : بمیر مک...بمیر!من حوصلم سر رفته! تصویر تغییر اندازه داده شده و یکیدیگه می کوبه به سر مک!

ــ هییی! کاشکی الان پنی بود و میدید! آخه من کجام جنون عنکبوتی داره؟ها؟
آراگوگ یک پتک میکوبه تو سر مک که یهو در باغ وحش به طور وحشیانه ای باز میشه و پنی در حالیکه سوار یک اژدهای شاخ دم مجارستانیه به طرف قفس آراگوگ حرکت میکنه!
آراگوگ : میدونستم که میاد!

در همین زمان مک به این شکل داشت صحنه ها رو میدید‌:
اژدها یک شیهه !! می کشه و در حالیکه پنی رو میزاره پائین چون گشنش بوده مک رو می گیره و میخورش به همین سادگی به همین خوشمزگی!

پنی ‌: ای وای...از دست این ویولت ! اون روبان جواتش رو به موهای خزش بسته بود دم در خوابگاه نشسته بود و مواظب من بود که از خوابگاه نیام بیرون!بس که این دختره حسوده!

آراگوگ : آره... همینجوری میره این ور اون ور می پسته منو همینجوری عین توپ به این و اون پاس میده!حالا بیا دیگه بریم نباید معطل کنیم... فقط قبلش بریم دنبال ویولت...من باهاش یکمی کار دارم!

کمی بعد / تالار راون کلاو
پنی و آراگوگ پشت پنجره تالار اصلی به داخل تالار دید می زدن.
در نزدیکی ورودی در تالار دو جفت جوراب که بر روی هر کدوم نشون های V و E بود افتاده بودند که آراگوگ قریب به یقین حدس زد مال ویولت و ادوارد باشه.

کمی بعد ردا ها که یکی مال ساحره ها و یکی مال جادوگر ها بود بر روی زمین ولو شده بود و کمی ان طرف تر هم لباس زیر و اینا که جلوی در یک اتاق مخوف افتاده بود!

آراگوگ : حالا باید بریم تو! یک فیلمی بگیرم!
و همراه با پنی وارد تالار شد....
تالار ساکت و حزن انگیز بود ولی از داخل اتاق صدای پچ پچی می آمد.
آراگوگ یک نگاه از داخل سوراخ کلید به به داخل اتاق مخوف میکنه!!!

فلش بک
ملت خوابیده بودن ولی ویولت و ادیب هر دو تا بیدار مونده بودن.
ویولت : اگه اینقدر همه جا جار نمیزدی که تو شوور منی الان می تونستیم حسابی ملت رو غافلگیر کنیم.
ادوارد : ای وای... خب مگه حالا چی شده؟
ویولت :
و بعد شروع میکنن به جنگ و جدل که میبینن پاشون لیز میخوره برای همین همون جا جوراب هاشون رو در میارن!
کمی بعد وقتی یکمی دوئل میکنن گرمشون میشه و رداهاشون رو هم در میارن و وقتی که میبینن خش خش شلوار هاشون باعث میشه ملت بیدار شن شلوار ها رو هم در میارن و میرن تو اتاق تا با هم دوئل کنند!

آراگوگ : حالا میرم و ملت رو خبر میکنم تا ببین اینجا چه خبره!بالاخره میفهمن که ویولت و ادیب با هم...
پنی جمله اش رو کامل میکنه : زن و شوورن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/6/8 17:33:29
وقتی �
Re: باغ وحش
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در حال دوئیدن به سمت بیرون باغ وحشن!

پنی: اوهو اوهو!من آراگوگ رو دوست داشتم!
چو:بسه پنی!بدو تا نمیردیدیم!

اما پنی ناگهان دستایه چو رو ول میکنه و به سمت قفس آراگوگ میره!با چشمانی اشک بار!گریان مظلوم!

فلور درآنسوی باغ وحش!

فلور:نههههههههههههههه!پنی من!من کشته میشم!نرو نرو!

صحنه ناگهان خونی میشه و کورن با چاقویی در آن سو پیداش میشه و چاقو رو میزاره رو گردن فلور!

کورن: تهدید منو فراموش کردی!؟

فلور: نه من نمیخواستم اینجوریا بشه!کمک کمک!راجر من عروسی نمیخوام بیا منو نجات بده!اوهو اوهو!

اما از راجر خبری نمیشه!

کورن: راجر به من دستور داده اگر مامانش با کسی ازدواج کنه تو رو بکشم!
فلور: نه صبر کن صبر کن!من میرم درستش میکنم!

دیش دانگ دونگ!

نمایی از باغ وحش زیبا و سر سبز ریون با تمامه جک و جونوراش!همه نشستن و دارن دست میزنن و در وسط جمع یک عنکبوت داره حرکات موزون میره!کنارش ویولت نشسته!در لباس زیبای سفید عروسی!

کورن که کنار فلوره:ایول کارت درسته

فلور یه اشوه شتری میاد!

ادوارد با چشمان از حدقه زده بیرون داره به صحنه ی ناگهانی نگاه میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید