پرسی ویزلی
از تو میپرسند !!
- تولد نقش
- 1383/11/19
- آخرین ورود
- پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
- عضویت
- 1384/05/18
- پستها
- 3736
درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید
- هوی پسر ! گفتم میخوام فضای اینجا گرفته مرفته باشه ! اینطوری که دزد بیاد فکر میکنه وارد جزایر قناری مناری شده که بوقی ! یه ذره اینجا رو با آت و آشغال پر کن ، یه ذره فضا رو تاریک تر کن ، دیوارا رو کثیف کن !
- چشم جناب ... پتریفیکوس خزالوس !
- هووم ؟
- این برای ایجاد خزه های کوتاه و سیاه برای حاشیه های دیوار ها هست که محیط رو گرفته تر نشون میده !
- چه بامزه ! فقط اینکه دقت کنید که ما میخوایم یه حساب محافظت شده بسازیم ، تنها کاری که شما لازمه انجام بدید این هست که این اتاقک رو تبدیل به یه حساب محافظت شده بکنید و اینکه بیرون این اتاقک رو هم مثل سایر حساب ها طبیعی جلوه بدید و خشن ! بعد از اینکه کار شما تموم شد اطلاع بدید تا من با طلسم های پیشرفته کارهای نهایی رو انجام بدم .
- فقط آقای گرینگوت ...
ولی او سوار واگنی که امروز صبح اضافه کرده بودند شده بود و در راه حساب بعدی بود ، در واقع امروز باید به حساب های زیادی سر میزد تا سریعتر کار بخش اصلی بانک تکمیل شود ؛ عجیب بود ، با اینکه تعدادی از واگن ها همین امروز اضافه شده بودند ، ولی باز هم از سر و صدایشان در هنگام تردد کاسته نشده بود !
کارگران بعد از رفتن آقای گرینگوت وارد اتاقکی که قرار بود یکی از حساب های محافظت شده آینده بانک گرینگوتز باشد شدند ؛ اتاقکی با ابعاد متوسط و سقفی بلند بود ... دستور کاری که برایشان مشخص شده بود این بود که فضای حساب و محوطه بیرون آن را درست کنند و در واقع جلوه های ویژه برای آنجا به کار ببرند تا زمانی که کسی قصد سرقت اموال آنجا را داشت با توجه به وضعیت بخش ها نتواند راه را پیدا کند و به بخش ها دسترسی پیدا کند .
کار را بالاخره با سرپرستی آقای سناتان کسی که با بانک قرار داد بسته بود برای تحویل حساب های حفاظت شده آغاز کردند ، یکی مشغول رنگ زدن دیوار های اتاق بود ... استابیوس را زمزمه میکرد و چوبدستی اش را با احتیاط از بالا به سمت پایین حرکت میداد تا رنگ دیوار منظم باشد و همچنین شّره نکند ! دیگری مشغول تطبیق دادن غلظت رنگ سقف با سایر حساب ها بود و با اشتیاق فراوانی رنگ سیاه کدری را روی آن تزریق میکرد . کارگر قد بلندی که کمی جلوتر از آنان قرار داشت با دقت روی مرکز زمین اتاق دست میکشید و علامت گذاری میکرد و در نهایت ورد اورتابیوس را زمزمه میکرد تا برای پایه های میزی که قرار بود در آنجا قرار دهند سوراخی مناسب پدید آورد . یکی دیگر از کارگران آقای سناتان بیرون از اتاق مشغول جلوه دادن به محوطه حساب بود ... دیوار ها و سقف ها به خوبی سیه چرده شده بودند و واگن ها و ریل ها بدون چراغ دستی دیده نمیشدند ، همچنین همه راه های اطراف اتاق بسته شده بودند تا در صورت دست برد ، دزد ها نتوانند راه های مناسب را برای فرار پیدا کنند .
ساعتی بعد
سر و صدای زننده واگن هایی که بروی ریل های با ناز حرکت میکردند بیشتر و بیشتر میشد ، تا اینکه بالاخره آقای گرینگوت که این بار توسط یکی از جن های بانک که همراهش بود پیاده شدند . کارگر ها کار خود را تمام کرده بودند و در حال بررسی جزئیات بودند تا مشکلی وجود نداشته باشد ؛ آقای سناتان هم مقابل اتاق انتظار آقای گرینگوت را برای انجام امور نهایی میکشید که با دیدن وی لبخندی زد و به سویش حرکت کرد .
- دیگه میخواستم خودم خدمتتون برسم ، باید بگم که کار ما تموم شد ، این محوطه بیرون حساب و با دست به سمت اتاق اشاره کرد و ادامه داد : این هم داخل حساب !
آقای گرینگوت لبخندی زد که به دلیل خستگی جسمیَش خشک مینمود و در حالی که به اطراف نگاه میکرد به سمت اتاقک حرکت کرد ، جن هم در حالی که به سختی چراغ را در دستش نگه داشته بود پا به پایش حرکت کرد .
تق !
بی مقدمه مکثی کرد و باعث برخورد شدید جن کوچک با پاهای بزرگش شد . بدون توجه به جن رو به آقای سناتان پرسید : هووم ، این دریچه رو برای چی بستید ؟
آقای سناتان با سردرگمی نگاهی به دریچه بسته شده انداخت و همانطور که سعی میکرد لبخند ساختگی اش را حفظ کند جواب داد : خودتون دستور دادید که همه راه ها بسته بشه برای دزد ها !
گرینگوت با ناراحتی گفت : من گفتم که راههای فرعی اصلی بسته نشه !
آقای سناتان ادامه داد : خوب اینطوری فکر نمیکنم بازم مشکلی متوجه شما و حساب ها باشه ، اینطوری یکی از راه های در روی دزد ها کمتر میشه و این باعث امنیت بیشتره بانک میشه به نظر من .
گرینگوت کمی نزدیک تر رفت و نزدیک گوش سناتان گفت : عزیز من ، این راه باز باشه ممکنه باعث فرار دزد بشه ، ولی لااقل باعث این میشه که دیگه تا زنده هست سمت دزدی نره ؛ اصلا ما این دریچه رو برای ادب کردن دزد ها باز گذاشتیم ... این به اتاق آلبوس دامبلدور منتهی میشه !
آقای سناتان : اوه اوه ! پس بزارید بازش کنم ... میخواید اصلا یه چند تا دریچه دیگه این اطراف باز کنیم همینطوری که دیگه دزدی این طرفا نیاد ؟
بعد از اینکه دریچه توسط آقای سناتان باز شد ، به سمت اتاقک حرکت کردند تا امور نهایی را انجام دهند . دیگر آنجا شباهتی با اتاق اولیه نداشت ، حالا دیگر شبیه سایر حساب های محافظت شده بود که تنها محافظت نشده بود ! آقای گرینگوت قصد داشت با بهره گیری از طلسم هایی که خلق کرده است به آنجا امنیت ببخشد ، پس چوبدستی کوتاهش را از درون ردایش در آورد و به میزی که وسط اتاق قرار گرفته بود نزدیک شد . به آرامی نوک چوبدستی اش را در کناره میز قرار داد و زمزمه کرد : اورانا مینیوس ! پرتویی که بدلیل عدم فاصله چوبدستی با میز رویت نمیشد وارد میز شد و تقی صدا داد . حرکت او از نزد میز نشان میداد که امنیت آن برقرار شده است .
کمی جلوتر رفت و در مجاورت دیوار ها قرار گرفت و باری دیگر زمزمه کرد : کوریتوس موریتوس ! پرتو شیری رنگی از نوک چوبدستی به سمت دیوار شلیک شد ، مکثی کرد و ادامه داد : ثورینوس ! این بار گلوله کوچکی که گویا از غبار تشکیل شده بود از نوک چوبدستی بیرون پرید و خودش را به دیوار کوبید و ناپدید شد ! این کار را برای هر چهار دیوار انجام داد و روی سقف هم طلسم فوره توره را اجرا کرد .
- هووم ، کار اینجا تموم هست ، فقط باید امنیت در برقرار بشه ! آمونیوس ، کارت رو شروع کن .
جنی که همراه خودش آورده بود و نامش آمونیوس بود ، تعظیم کوتاهی کرد و دوان دوان به سمت درب آهنی بسیار بزرگی که در چهارچوب درب حساب قرار گرفته بود و سنگین هم به نظر میرسید رفت . چراغ دستی اش را روی زمین قرار داد و به پشت درب رفت ، ناخن بلند انگشت سبابه اش را روی فنر هایی که بروی آنجا تعبیه شده بودند کشید و تعدادی از آنها را جا بجا کرد . سپس بدون اینکه مکثی کند به جلوی درب مراجعه کرد و در خطی که جای کشیدن انگشت جن های بانک بود انگشتش را فرو کرد و از بالا به پایین حرکت داد .
کار امنیتی درب تکمیل بود ، تنها نیاز به یکی از طلسم های خاص حفاظتی آقای گرینگوت بود . پس به سمت درب حرکت کرد ، چوبدستی اش را با هنر خاصی از بین فنر های پشت درب رد کرد و با صدای بلند تری این بار زمزمه کرد : اوخاروس تاک ! صدای خرچ خرچ عجیبی از درب بلند شد . آقای سناتان حس کرد فنر ها در حال خرد کردن چوبدستی وی هستند ، ولی با بیرون کشیدن چوبدستی متوجه شد که اینطور نیست .
کار حساب محافظت شده شماره 315 به پایان رسیده بود !
- هوی پسر ! گفتم میخوام فضای اینجا گرفته مرفته باشه ! اینطوری که دزد بیاد فکر میکنه وارد جزایر قناری مناری شده که بوقی ! یه ذره اینجا رو با آت و آشغال پر کن ، یه ذره فضا رو تاریک تر کن ، دیوارا رو کثیف کن !

- چشم جناب ... پتریفیکوس خزالوس !
- هووم ؟
- این برای ایجاد خزه های کوتاه و سیاه برای حاشیه های دیوار ها هست که محیط رو گرفته تر نشون میده !

- چه بامزه ! فقط اینکه دقت کنید که ما میخوایم یه حساب محافظت شده بسازیم ، تنها کاری که شما لازمه انجام بدید این هست که این اتاقک رو تبدیل به یه حساب محافظت شده بکنید و اینکه بیرون این اتاقک رو هم مثل سایر حساب ها طبیعی جلوه بدید و خشن ! بعد از اینکه کار شما تموم شد اطلاع بدید تا من با طلسم های پیشرفته کارهای نهایی رو انجام بدم .

- فقط آقای گرینگوت ...
ولی او سوار واگنی که امروز صبح اضافه کرده بودند شده بود و در راه حساب بعدی بود ، در واقع امروز باید به حساب های زیادی سر میزد تا سریعتر کار بخش اصلی بانک تکمیل شود ؛ عجیب بود ، با اینکه تعدادی از واگن ها همین امروز اضافه شده بودند ، ولی باز هم از سر و صدایشان در هنگام تردد کاسته نشده بود !
کارگران بعد از رفتن آقای گرینگوت وارد اتاقکی که قرار بود یکی از حساب های محافظت شده آینده بانک گرینگوتز باشد شدند ؛ اتاقکی با ابعاد متوسط و سقفی بلند بود ... دستور کاری که برایشان مشخص شده بود این بود که فضای حساب و محوطه بیرون آن را درست کنند و در واقع جلوه های ویژه برای آنجا به کار ببرند تا زمانی که کسی قصد سرقت اموال آنجا را داشت با توجه به وضعیت بخش ها نتواند راه را پیدا کند و به بخش ها دسترسی پیدا کند .
کار را بالاخره با سرپرستی آقای سناتان کسی که با بانک قرار داد بسته بود برای تحویل حساب های حفاظت شده آغاز کردند ، یکی مشغول رنگ زدن دیوار های اتاق بود ... استابیوس را زمزمه میکرد و چوبدستی اش را با احتیاط از بالا به سمت پایین حرکت میداد تا رنگ دیوار منظم باشد و همچنین شّره نکند ! دیگری مشغول تطبیق دادن غلظت رنگ سقف با سایر حساب ها بود و با اشتیاق فراوانی رنگ سیاه کدری را روی آن تزریق میکرد . کارگر قد بلندی که کمی جلوتر از آنان قرار داشت با دقت روی مرکز زمین اتاق دست میکشید و علامت گذاری میکرد و در نهایت ورد اورتابیوس را زمزمه میکرد تا برای پایه های میزی که قرار بود در آنجا قرار دهند سوراخی مناسب پدید آورد . یکی دیگر از کارگران آقای سناتان بیرون از اتاق مشغول جلوه دادن به محوطه حساب بود ... دیوار ها و سقف ها به خوبی سیه چرده شده بودند و واگن ها و ریل ها بدون چراغ دستی دیده نمیشدند ، همچنین همه راه های اطراف اتاق بسته شده بودند تا در صورت دست برد ، دزد ها نتوانند راه های مناسب را برای فرار پیدا کنند .

ساعتی بعد
سر و صدای زننده واگن هایی که بروی ریل های با ناز حرکت میکردند بیشتر و بیشتر میشد ، تا اینکه بالاخره آقای گرینگوت که این بار توسط یکی از جن های بانک که همراهش بود پیاده شدند . کارگر ها کار خود را تمام کرده بودند و در حال بررسی جزئیات بودند تا مشکلی وجود نداشته باشد ؛ آقای سناتان هم مقابل اتاق انتظار آقای گرینگوت را برای انجام امور نهایی میکشید که با دیدن وی لبخندی زد و به سویش حرکت کرد .
- دیگه میخواستم خودم خدمتتون برسم ، باید بگم که کار ما تموم شد ، این محوطه بیرون حساب و با دست به سمت اتاق اشاره کرد و ادامه داد : این هم داخل حساب !

آقای گرینگوت لبخندی زد که به دلیل خستگی جسمیَش خشک مینمود و در حالی که به اطراف نگاه میکرد به سمت اتاقک حرکت کرد ، جن هم در حالی که به سختی چراغ را در دستش نگه داشته بود پا به پایش حرکت کرد .
تق !
بی مقدمه مکثی کرد و باعث برخورد شدید جن کوچک با پاهای بزرگش شد . بدون توجه به جن رو به آقای سناتان پرسید : هووم ، این دریچه رو برای چی بستید ؟
آقای سناتان با سردرگمی نگاهی به دریچه بسته شده انداخت و همانطور که سعی میکرد لبخند ساختگی اش را حفظ کند جواب داد : خودتون دستور دادید که همه راه ها بسته بشه برای دزد ها !
گرینگوت با ناراحتی گفت : من گفتم که راههای فرعی اصلی بسته نشه !

آقای سناتان ادامه داد : خوب اینطوری فکر نمیکنم بازم مشکلی متوجه شما و حساب ها باشه ، اینطوری یکی از راه های در روی دزد ها کمتر میشه و این باعث امنیت بیشتره بانک میشه به نظر من .
گرینگوت کمی نزدیک تر رفت و نزدیک گوش سناتان گفت : عزیز من ، این راه باز باشه ممکنه باعث فرار دزد بشه ، ولی لااقل باعث این میشه که دیگه تا زنده هست سمت دزدی نره ؛ اصلا ما این دریچه رو برای ادب کردن دزد ها باز گذاشتیم ... این به اتاق آلبوس دامبلدور منتهی میشه !
آقای سناتان : اوه اوه ! پس بزارید بازش کنم ... میخواید اصلا یه چند تا دریچه دیگه این اطراف باز کنیم همینطوری که دیگه دزدی این طرفا نیاد ؟

بعد از اینکه دریچه توسط آقای سناتان باز شد ، به سمت اتاقک حرکت کردند تا امور نهایی را انجام دهند . دیگر آنجا شباهتی با اتاق اولیه نداشت ، حالا دیگر شبیه سایر حساب های محافظت شده بود که تنها محافظت نشده بود ! آقای گرینگوت قصد داشت با بهره گیری از طلسم هایی که خلق کرده است به آنجا امنیت ببخشد ، پس چوبدستی کوتاهش را از درون ردایش در آورد و به میزی که وسط اتاق قرار گرفته بود نزدیک شد . به آرامی نوک چوبدستی اش را در کناره میز قرار داد و زمزمه کرد : اورانا مینیوس ! پرتویی که بدلیل عدم فاصله چوبدستی با میز رویت نمیشد وارد میز شد و تقی صدا داد . حرکت او از نزد میز نشان میداد که امنیت آن برقرار شده است .
کمی جلوتر رفت و در مجاورت دیوار ها قرار گرفت و باری دیگر زمزمه کرد : کوریتوس موریتوس ! پرتو شیری رنگی از نوک چوبدستی به سمت دیوار شلیک شد ، مکثی کرد و ادامه داد : ثورینوس ! این بار گلوله کوچکی که گویا از غبار تشکیل شده بود از نوک چوبدستی بیرون پرید و خودش را به دیوار کوبید و ناپدید شد ! این کار را برای هر چهار دیوار انجام داد و روی سقف هم طلسم فوره توره را اجرا کرد .
- هووم ، کار اینجا تموم هست ، فقط باید امنیت در برقرار بشه ! آمونیوس ، کارت رو شروع کن .

جنی که همراه خودش آورده بود و نامش آمونیوس بود ، تعظیم کوتاهی کرد و دوان دوان به سمت درب آهنی بسیار بزرگی که در چهارچوب درب حساب قرار گرفته بود و سنگین هم به نظر میرسید رفت . چراغ دستی اش را روی زمین قرار داد و به پشت درب رفت ، ناخن بلند انگشت سبابه اش را روی فنر هایی که بروی آنجا تعبیه شده بودند کشید و تعدادی از آنها را جا بجا کرد . سپس بدون اینکه مکثی کند به جلوی درب مراجعه کرد و در خطی که جای کشیدن انگشت جن های بانک بود انگشتش را فرو کرد و از بالا به پایین حرکت داد .
کار امنیتی درب تکمیل بود ، تنها نیاز به یکی از طلسم های خاص حفاظتی آقای گرینگوت بود . پس به سمت درب حرکت کرد ، چوبدستی اش را با هنر خاصی از بین فنر های پشت درب رد کرد و با صدای بلند تری این بار زمزمه کرد : اوخاروس تاک ! صدای خرچ خرچ عجیبی از درب بلند شد . آقای سناتان حس کرد فنر ها در حال خرد کردن چوبدستی وی هستند ، ولی با بیرون کشیدن چوبدستی متوجه شد که اینطور نیست .

کار حساب محافظت شده شماره 315 به پایان رسیده بود !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری



} نه نه منظورم این بود که لطف هایی که شما تا بحال به ما کردید و همین دستی هایی که هرچند وقت یکبار خودتون از حسابتون به من میدید یک عمر کفاف خرج خانواده من و جهار دخترم را می دهد
من کی به شما دستی دادم؟
}گفت :راست می گه بابام.بابام فقط به من دستی می ده
..من جینی رو خیلی دوست داشتم جن مدیر {بشدت جن را تکان داد } اون به من گفت که به خاطر داشتن سایت جادوگران از من خجالت می کشیده.گفت که توقع داشته عله پسر برگزیده شغل مناسب تری داشته باشه.به هرحال اون رفته اقای جن
{به علت تکان دادن های مکرر } با صدایی لرزان گفت :بله اقای عله .همین الان کار رو شروع می کنیم.ساخت یک حساب مخفی کار اسونی نیست اقای عله .اما برای شما بخاطر این که به طور مکرر سود هایی از حسابتون بدست ما ...ا..چیزه ..یعنی
