جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
باب نگاه لردانه ای به لرد کرد و با لحن بسیار لرد ولدمورتانه ای گفت:
نه نه تام..اول ردای لردیتو بده به من
تام با دستان مقدسش(با این که لرد نیست ولی برای من همیشه اربابه)ردا رو از تن خودش دراورد و به باب داد.با نگاهی به ردا کرد و مثل بچه کوچولوها که آب نباتی رو میببینن به طرفش میپرن،به طرف ردا پرید و با یک حرکت ژانگولرانه اونو پوشید:
موهاها...من لردم...من ولدی هستم...همه لردها چل بودن ولی من تنها لردیم که کچل نیست.یادت باشه تام،که من بعد از این که از این جا بیرون رفتم برم تو گینس این رو ثبت کنم.


لرد همچنان سخت مشغول بیل زدن و کلنگ کاری بود.کوهی از شن و ماسه در کنار لرد و سوراخی به درازی ریش دامبول در ریز پای لرد بوجود آمده بود. لرد قطرهای عرق زو از روی سرش پاک کرد و یهوی روی زمین ولو شد.
بامب(صدای ولو شدن لرد)

باب با دیدن این صحنه،حال و هوای لردی رو برای لحظه ای فراموش کرده و دوباره مرگخوار وفادار شد.:
واایی بدبدخت شدم...وایی بیچار شدم.لرد مرد.مرلینا کمک من لردو کشتم.من...

صدای باب در فضای اتاق طنین می انداخت ولی این تنها عنکبوت پیر،که در اتاق تاری داشت نبود که صدای باب را میشنید.بلکه لرد نیز صدای باب را بخوبی شنیده و به ریش نداشته باب در دل میخندید.بعد از کمی خندیدن و قهقه زدن،لرد تصمیم گرفت دوباره بلند بشه:
آفرین مرگخوار...لرد تورو بخشید.حالا برو بیل بزن برای لرد.

با دیدن این صحنه باب نفس راحتی کشید:
آخیییش.یک لحظه فکر کردم بدبخت شدم.کی حال داره شیش ساعت از ئزارت مجوز کفن و دفن تو رو بده؟کی حاضره این همه پول مرده شور بده؟تازه اونم برای شستن کله کچل تو!خدارو شکر تو گورستان ریدل،قبر پدرت خالیه و شما دونفر هم اسمین و برای همین قبر نمیخواد.وگرنه من یک نات هم برای قبرت نمیدادم.
لرد:مرگخوار وفادار!!
باب:برو بابا...ردا هنوز تن منه.برو بیلتو بزن.

لرد با دیدن این صحنه بیل رو مجددا گرفته و شروع به کار کرد.


بعد از گذشت چندساعت،تونلی به بیرون سازمان کنده شده و لرد وباب از سازمان خارج شدند.لرد همچنان بیل بدست پشت سر باب حرکت میکرد.باب که گویا از پوشیدن ردای لردیت خوشش اومده بود گفت:
عجب ردایی داریا!از مارک نایک هم بهتره.یکم بوی لردهای قبل و بارن رو میده ولی خوبه.چه افتخاری که من ردای شما رو بپوشم!

این طوری که معلوم بود،لرد ساعتها منتظر این فرصت بود وبرای همین،با بیل یک دونه بر سر باب زد:
تو یک لرد رکورد شکنی!تا الان دوتا رکورد شکوندی،یکی رکورد لردهای کچلرو،یکی دیگه هم رکورد ایوانو!تو حتی یک روز هم لرد نبودی

باب که برای لحظه ای احساس کرد اجداد و فامیلاش جلوی چشمش اومدن با لحن بس حقیرانه ای گفت:یا لرد..من همیشه به شما وفادا بودم.الان که گفتم افتخاره ردای شما رو بچوشم...بیای حالا چرا میزنی؟ردا میخوای مثل آدم بگو ردامو بده تا من بدم دیگه

لرد:ردامو بده
باب ردا رو با افتخار به لرد داد و به دنبال لرد راه افتاد.یعنی لرد چه نقشه ای داشت؟
________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/5/18 16:46:36
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/5/18 16:51:36
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت به دنبل نفرين گودريك گريفيندور براي مدت 6 روز قدرت جادوييش را از دست داده است.ملت جادوگر بطور اتفاقي متوجه اين موضوع ميشوند.همه به فكر خيانت و سوءاستفاده از اين موقعيت هستند.حتي مرگخواران.مرگخواران سر رياست ارتش سياه با هم اختلاف دارند.لردبدون جادو و بي دفاع درحال فراراست.بعد از مدتي آلبوس سوروس نامه اي براي لرد فرستاده و به او پيشنهاد ميكند كه به وزارت سحر و جادو پناهنده شود.لرد پيشنهاد را قبول ميكند ولي به محض رسيدن به وزارت دستگير و به همراه مرگخوارانش(باب بليز و بارتي)به كانون اصلاح و تربيت فرستاده ميشود.
------------------------------------------
لرد در تك تك اتاقهاي كانون به دنبال باب آگدن ميگشت.

-باااااااااااااااااب...باب كجايي؟اي خدا...يه علامت شومم ندارم فشارش بدم.

بالاخره در يكي از اتاقها لرد با چهره گل مالي شده باب روبرو شد.

-اين چه وضعيه آخه؟خجالت نميكشي؟برو تو آينه يه نگاه به خودت بكن.با اين ريخت و قيافه روت ميشه بگي من مرگخوارم؟

باب شيء عجيب و كج و كوله اي را به لرد ميدهد.
--بفرمايين ارباب تقديم به شما.بعد از گذشتن سه روز بالاخره تونستن يه علامت شوم سفالي درست كنم.تصميم دارم بعد از آزاد شدن يه نمايشگاه از آثار سياه سفالي....

-كروشيو....
هر چند كروشيوي ارباب فقط در حد حرف باقي ماند ولي صداي خشن و جدي لرد هنوز براي ساكت كردن مرگخوارانش كافي بود.
-اي بوق بر تو و علامت شومت...پاشو جمع كن ببينم.بايد از اينجا بريم.آبرو و حيثيت براي من نمونده.تو تلوزيونم كه پخش شديم.هر طور شده بايد فرار كنيم.من كه جادو ندارم.تو بايد بهم كمك كني.

باب در حاليكه سعي ميكرد به توده گل روي ميز شكل ريش سالازار اسليترين را بدهد به فكر فرو رفت
-امممم...ارباب جون چطوره تونل بزنيم؟تو فيلماي ماگلي هميشه اين كارو ميكنن.

-لرد با علاقه به توده گل خيره شد.ته دلش آرزو كردكه اي كاش باب اجازه ميداد كمي هم او گل بازي كند.
-تونل؟فكر بدي نيست.چوب جادوتو كه گرفتن.برو يه بيل پيدا كن مشغول شو.

باب مغرورانه لبخند زد.
-نشد ديگه ولدي جون.ببين.من احترام سر كچلتو نگه داشتم.بايد ياد آوري كنم كه حتي اگه نجات پيدا كنيم اين منم كه ميتونم جادو كنم نه تو...پس همه كارا با توئه.ضمنا از اين به بعد به من ميگي ارباب باب.روشن بود؟

نقشه هاي انتقام كم كم در ذهن لرد سياه شكل گرفت.فقط كافي بود از آنجا نجات پيدا ميكرد.
-بله....ار.... ارباب باب.حالا ممكنه بگين من بيل از كجا بيارم؟

باب به گوشه اتاق اشاره كرد.
-واااي ولدي.چقدر خنگي تو...اين هوشتو از بابات به ارث بردي.نه؟خب...حالا اشكالي نداره.ميتوني از بيل سفالگري من استفاده كني.البته مواظب باش.چون تو فيلماي ماگلي هميشه اينجور تونلا به اتاق پليس يا رئيس زندان منتهي ميشه.

لرد سياه بيل را برداشت و با اكراه مشغول كندن شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همینطور داشت در کانون بدنبال باب هم که بدست وزارتی ها افتاده بود می گشت که ناگهان در یک اتاق خلوت - که البته در اینجا به معنای خالی بود هست - رفت و هر چی اینور و اونور رو نگاه کرد دید هیچکس نیست .
انقدر اینور و اونورو گشت که بالاخره نا امید شد - که البته در اینجا معنای بیخیال شدن رو می ده - و به سمت در خروجی اتاق رفت که ییهو چندین صدای پاق !!! بصورت کاملا رگباری ، بصورتی که انگار یک مسلسل ماگلی با خشاب 21 تایی خالی شده باشه و کلا خالی شده باشه .

لرد در حالیکه خیلی خوف کرده ، کمی کلشو می چرخونه و به آرامی پشت سرش رو نگاه می کنه و 21 شنل پوشِ مشکی رنگ رو می بینه که در حال تعظیم به اون هستن و لرد که خیلی خفنزه و فکر سر دستشونو می خونه یه خنده ی این شکلی به مرگخوارانش که به این حالت به سمتش نشست و برخاست می کنن و براش تعظیم می کنن و سجده می کنن - که البته در اینجا معنی احترام گذاشتن به لرد رو داره - و کلی بهش حال می دن و لرد هم از اون خنده های خفنزش می کنه که ییهو لرد خیلی خفنز می شه و این شکلی می شه و با فریاد جمله ای رو که ناگهان در ذهنش نقش می بنده به زبان میاره :
- قدرت جادوییم رو بدست آوردم ... لودو بگمن ! بیا جلو و چوبدستیت رو بده به من !

لودو به سرعت به سمت لرد می ره و در حالیکه داره از بالا به پاییه لرد رو می بوسه و کلی کار بی ناموسی هم می کنه چوبدستیش رو به لرد می ده و لرد فریاد می زنه « آورداکاداورا » و بدنی سرد بر روی پاهایش میفته و اونو با لگد کنار می زنه و رو به سر دسته مرگخواران که هنوز دارن به این شکل تعظیم می کنن می گه :
- بارتی کراوچ ! خیلی خوب شد که برگشتی . ارباب دوباره شما رو مورد عفو قرار می ده و از شما راضیه که برگشتین تا به اون خدمت کنین ! یادتون باشه وقتی برگشتیم خانه ریدل شما رو به عنوان دست وسطم منصوب کنم

بارتی سری برای لرد تکان داد و در حالیکه از جایش بلند می شد رو به ارباب گفت « یا لرد دستور بفرمایین ...» و لرد در ادامه ی صحبت های بارتی گفت :
- هر چه زودتر باید برین و بلیز زابینی ، دست راستم رو از آزکابان نجات بدین و باب آگدن رو هم از هر گورستونی هست پیدا کنین . من هم باهاتون میام

متاسفانه اين پست سوژه اي رو كه بقيه روش زحمت كشيده بودن كاملا از بين برده.لطفا نفر بعدي اين پست رو ناديده بگيره واز پست آنتوني ادامه بده.
اين سوژه به شدت جاي كار داره.لرد قدرتشو از دست داده.بقيه هر بلايي كه ميخوان ميتونن سرش بيارن.ميتونن انتقام بگيرن.ميتونن ازش كار بكشن.تحقيرش كنن.به اين سادگي تمومش نكنين.



یا لرد این سوژه به راحتی و زیبایی کنار می رفت و فکر من هم از اول همین بود که لرد ناگهان از خواب بلند می شه و می بینه که اثری از مرگخوارا نیست و هیچ قدرتی هم نداره (ویرایش دوم ...) ، یا اینا رو همه رو تو فکرش تجسم می کنه و با ناراحتی می گه که اینا هیشکدوم به حقیقت نمی پیونده و ...
در هر صورت هر جور خودتون مایلین ... مهم نیست !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/15 20:51:18
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/5/16 2:52:29
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/16 9:32:50
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/16 9:35:15
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارانی که به رهبری بارتی طی یک عمل ژانگولری به فضای رول بازگشته بودند ناگهان با یک جریان هوای سفت روبرو میشوند به گونه ای که از تعقیب هیپوگریف بازمانده و هیپوگریف از دید مرگخواران پنهان میشود.همانطور که مرگخواران برای عبور از جریان هوای سفت تلاش می نمودند ناگهان صدایی به گوش میرسد:
-اتفاق پیش آمده در جهت جلوگیری از وقوع اعمال ژانگولری میباشد.تا لحظاتی دیگر تعدادی بازدارنده به شما برخورد کرده و شما را به مکان اولیه خود باز می گردادند.با تشکر.....ستاد مقابله با حوادث ژانگولریسم.
و با گذشت چند ثانیه افکت زیر به گوش میرسد:

گوژمــــــــــــپ, عــــــــــــــــــــــا

(شفاف سازی:افکت به اندازه کافی شفاف است.در صورتی که مغز شما به اندازه فندق بوده و توانایی تحلیل افکت را نداشته از طریق پیام شخصی اقدام کنید-تذکر:ساحره ها میتوانند از مسنجر نیز استفاده کنند )

درب ورودی وزارت

با دیده شدن هیپوگریف در آسمان وزارت , شور و هیاهویی در بین جادوگران و گزارشگرانی که برای رسیدن لرد لحظه شماری میکردند به وجود می آید.در این میان آسپ پیروزمندانه نزدیک شدن هیپوگریف را تماشا میکند.با فرود هیپوگریف ماموران وزارت از همه طرف به سمت به لرد و همراهانش هجوم برده و آنها را از صحنه خارج می کنند.در این هنگام صدای چیک چیک دوربین های عکاسی به گوش رسیده و گزارشگران به سمت آسپ حمله ور می شوند.
-چیک....چیک
-آیا شما به لرد وعده ای دادید که قبول کرد در وزارت حضور پیدا کنه؟؟
آسپ:بله من بهش قول دادم که بهش کمک کنم.
-پس چرا به قولتون عمل نکردید؟؟
آسپ:من مطابق قولم لرد رو به آزکابان نمیفرستم بلکه اون رو به کانون اصلاح و تربیت میفرستم تا اصلاح بشه.
-برای بلیز چه تصمیمی گرفتید؟؟
آسپ:هنوز تصمیمی نگرفتم
-شما گفته بودید که جادوگر هزارشناسه رو پیدا کردید, آیا این حقیقت داره؟؟
آسپ:زیر سر بلیزه , من چنین حرفی نزدم
-آیا این اولین رولی هست که شما در اون موفق به دستگیری لرد و بلیز میشوید؟؟
-آیا شما هم اکنون با شناسه آنتونی گلدشتاین در حال نوشتن این رول هستید؟؟
-آیا شما رول نویسی با شناسه اصلیتون رو فراموش کردید؟؟
-........
آسپ که با سوال های خیلی سخت روبرو شده سعی میکنه از میان جمعیت گزارشگر که از همه طرف او را محاصره کرده و گاهی از سفیتی او نیز سو استفاده میکردند فرار کنه

کانون اصلاح و تربیت

لرد در حالی که در برابر بوم نقاشی که نقاشی تکمیل شده فوق العاده ای بر روی اون رسم شده قرار داره, پشت به دوربینی نشسته.گروهی فیلمبرداری دیاگون برای تهیه یک مستند از تحولات لرد به کانون اصلاح و تربیت آمده و سعی در تهیه یک گزارش دارند.
کاگردان:نه این جوری نمیشه, این کله شما نور رو بازتاب میکنه و فیلم خراب میشه.باید این کلاهو بزاری سرت.
لرد ابتدا مقادیری اینجوری شده اما پس اینکه برای شونصد هزارمین بار به یاد میاره که قدرتی نداره اینجوری میشه و به ناچار کلاه رو بر سرش میزاره
کارگردان:سه..دو..یک...
صدای مجری:از کارایی که کردی پشیمونی؟؟
لرد:خیلی زیاد.الان که به یاد میارم میخوام خودم رو بکشم
صدای مجری:چه چیزی باعث شد جادوگر سیاه بشی؟؟
لرد:مشکلات زندگی ,نبود آسلام و حذب در دوره جوانی ما, رفتن پای مبارک عله بر روی سیم سرور, , آستکبار مدیریت که به ما اجازه نداد وبگلاگمون رو توی امضامون تبلیغ کنیم, داشتن کلاس خصوصی در دوران کودکی با دامبل.....
صدای مجری:به نظرت از وقتی اومدی کانون چقدر تغییر کردی؟؟
لرد:من متحول شدم.تازه میخوام عضو محفل هم بشم
صدای مجری:بنظر میاد استعداد نقاشی رو هم داری.
لرد:بله, این اولین قاشی هست که من کشیدم.همه اینارو مدیون زحمات اساتید کانون هستم.همینجا پیشنهاد میکنم شما هم به کانون بیایید.
صدای مجری:حرف آخر
لرد:به رول نویسا توصیه میکنم که در حین رول نوشتن اون رو سیو کنن تا در اثر رفتن برق مجبور نشن همانند نویسنده رول رو دوباره بنویسن.
کارگردان:کـــــات.....ایول دیالوگات رو خوب حفظ کرده بودی....بچه ها وسایلو جمع کنید.....نقاشی رو هم برگردونید موزه.
در کمتر از چند ثانیه گروه فیلمبرداری وسایل رو جمع کرده و از صحنه خارج میشوند.حال لرد به تنهایی روی صندلی نشسته و به این فکر میکرده که آیا او واقعا باید متحول شود یا هرجور شده انتقام خودش رو از آسپ بگیره.سرانجام تصمیم خوش رو گرفته و بدنبال باب آخرین مرگخوار بازماندش میره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده در حال بارگذاری...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 09:51
نمایش جزئیات
آفلاین
به دستور لرد بابولی به سرعت پشت گردن هیپوگریف می شینه و لرد هم پشت بابولی می شینه و بلیز هم از دم هیپوگریف آویزون می شه و لرد رو به ملتی که نگاشون می کردن اینطوری می خنده و نگاهی به بابولی می کنه و ملت می فهمن که گویا رفتار هم نشین (پرسی ویزلی) در لرد اثر کرده ()

... اونور صحنه ملت به نویسنده حمله می کنن و نفلش می کنن تا دیگه از اینجور اراجیف در مورد لرد ننویسه و لرد با خیال آسوده به همراه دو تن از مرگخوارانش به سمت وزارت حرکت می کنن و در راه با موارد جالبی روبرو می شن .


لرد همینطور داره از نزدیکی سطح زمین عبور می کنه که چشمش به 21 جاروی پرنده میفته که به آرامی دارن به سمتش میان ... هر چه نزدیک و نزدیکتر می شوند ، چهره های آشنای آنها برای لرد واضح تر می شود تا جاییه که ناگهان لرد فریاد می زند :
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! اینا از کجا پیداشون شد ؟

بلیز نگاهی به 21 مرگخواری که به سمتشون میان و در سر دستگی اونا بارتی کراوچ داره با سرعت بهشون نزدیک می شه ، می کنه و رو به لرد می گه :
- چرا اینا انقدر تعدادشون کم شده ؟ مگه قدیما بیشتر نبودن ؟

بارتی و 20 مرگخوار دیگه به لرد می رسن و بارتی که حرفهای بلیز رو شنیده بود به سرعت گفت : با اون سیل چند نفرمون سقط شدن . ما اومدیم تا با لرد باشیم ... ما از اشتباهمون پند گرفتیم .
- لرد از شما راضیه . خیلی خوب شد که اومدین . لرد شما رو می پذیره ... ما داریم می ریم وزارت سحر و جادو . شما هم دنبال ما بیاین

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/14 10:08:50
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سايه عظيم پرواز كنان به لرد نزديكتر شد.لرد سياه بي دفاع با ترس پشت بليز پنهان شد.

-ارباب جون نترس.بيا بيرون.هيپوگريفه.سرنشين هم نداره ظاهرا.

لرد سياه كه ذاتا و از بدو تولد به هيپو گريفها علاقه چنداني نداشت بليز را بطرف هيپوگريف خسته هل داد.
-برو ببين چي ميخواد.من از اينجا مواظبتم.

بليز به چهره خشمگين و جثه بزرگ هيپوگريف نگاه كرد.چاره اي نبود.به عنوان دست راست بايد اطاعت ميكرد.درحاليكه به حيوان نزديك ميشد زير لب زمزمه ميكرد:
-آخه يكي نيست بگه بوقي من از كجا بدونم چي ميخواد؟زبون هيپوگريف بلد نيستم كه.فكركرده همه مثل خودش به زبون جك و جونورا حرف ميزنن...اهم...سلام جناب هيپو.

هيپوگريف با نا آرامي سر تكان داد و پنجه اش را روي زمين كشيد.

بليز وحشت زده تصميم گرفت از جانور خشمگين فاصله بگيرد ولي بسته سفيد رنگي كه به پاي هيپوگريف بسته شده بود توجهش را به خود جلب كرد.
-ارباب جون..اينجا يه نامه هست.

لرد كنجكاوانه از پشت باب سرك كشيد.
-بيارش ببينم.

بليز با دستاني لرزان بسته را از پاي هيپو باز كرد و به لرد داد.لرد با عجله نامه را باز كرد.


موهاهاهاها...اسمشو ببر عزيز سلام

ميبيني كه ديگه ميتونيم اسمتو ببريم.ولدي..ولدي...كچل...كچل...
براي اينكه به درجه خفنزيت من و وزارتم پي ببرين اين نامه رو به جاي جغد با هيپوگريف براتون ميفرستم.تا چشاي بليز در بياد.
شنيدم تو و قدرت جادوييت بوق شدين.همش نتيجه همنشيني با بليزه.چقدر بهت گفتم بزن بكشش.گوش نكردي.حالا اشكالي نداره.من براي اينكه حسن نيتمو بهت ثابت كنم قصد دارم بهت پناه بدم.هر چه زودتر بوسيله همين هيپوگريف خودتو به وزارتخونه برسون كه در امان باشي.

وزير خفن سحر و جادو.آ.س.پ


بليز با نگراني نگاهي به هيپوگريف انداخت.
-ارباب جون..شما كه نميخوايين به اون اعتماد كنين؟من مطمئنم اين يه تله اس.

ولدمورت با ترديدنامه را دوباره خواند.
-نه..من به اون اعتماد ميكنم.من به همه اعتماد ميكنم.به نظر من بايد به همه يه فرصت داد كه اشتباهاتشونو جبران كنن.

باب با صداي بلند زد زير خنده.
-اشتباه نميكني ارباب؟اوني كه به همه اعتماد ميكرد دامبل بود ها.آخرو عاقبتشم چندان خوب نشد.شما اوني هستي كه به خودتم اعتماد نداشتي.

لرد نامه را تا كرد و در جيبش گذاشت.
-حرف بسه.اينجا من دستور ميدم.چاره ديگه اي نداريم.اينجوري نابود ميشيم.زود سوار شين.ميريم وزارتخونه.بليز...براي تو جا نيست.تو از دمش آويزون شو.

بليز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بيست و هفت مرگخوار با شدت و سرعت هرچه تمام تر به سوي لرد شيرجه مي زنن اما لرد با يه حركت چست و چابك جاخالي مي ده و بيست و هفت مرگخوار با هم مي رن تو جوب تا دستاشون رو بشورن!
- يوهاهاها..
فلش اونورتر!
بيست جاسم دور يك جوب جمع شدن و با انواع وسايل موجود سعي مي كنن كه گرفتگي خفني كه در جوب ايجاد شده رو برطرف كنن!
جاسم شماره 1:‌ بكشيد..
جاسم شماره 2: هل بديد..
جاسم شماره 3: زور بزنيد..
جاسم شماره 5:
.
.
فلش اينور تر!
بارتي به همراه بيست و شش مرگخوار با كله هاي باند پيچي شده و انبوهي از گنجشك و ستاره كه دور سرشون مي چرخه سرشون رو از تو جوب ميارن بيرون!
لرد: يوهاهاها... دستاتونو شستين؟
بارتي: اين جوب كه آب نداره بوقي!
بابولي: قربان شما هم اون صداهايي كه من مي شنوم رو مي شنويد؟
لرد: نه گوشاي من مشكل داره..!
بابولي:
بارتي: يه صدايي مياد!
- بوووووووووووووووووم....شتلق!
در كسري از ثانيه سيلي عظيم در جوب راه ميوفته و بيست هفت مرگخوار به قهقرا مي رن!
لرد:
بعد از اين فاجعه ي هولناك بابولي دوباره مشغول كتك زدن بوليز مي شه و لرد به ياد ايم جواني قهقهه هاي شيطاني مي زنه اما ناگهان سايه ي عظيمي روي لرد بابول و بوليز ميوفته!
- قربان اين چيه؟
- پرچم وزارت رو داره!
- نترسين قربان ما گروگان داريم!
- شتلق...!(افكت برخورد پس گردني به باب!)
--------------------------
**اطلاعيه: يك عدد جاسم شماره چهار گمشده است از يابنده تقاضا مي شود او را به دفتر جاسمين واقع در وزارت سحر و جادو تحويل دهد..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/5/13 12:19:47
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
... فضا به شدت بوق آلوده و ملت هر کدوم به کاری مشغولن و این 100 جاروی پرنده هستن که هر لحظه به لرد نزدیک و نزدیک تر می شن .

لرد به شدت جیغ می کشه و بابولی داره به شدت می زنه تو سر بلیز و بارتی به شدت داره پرواز می کنه و مرگخوارای دیگه هم به شدت دارن دنبالش میان که یه دفعه بارتی تو فکر می ره و همچون یک بوقی ، در حالیکه با لرد 21 متر () فاصله داره جاروشو به سرعت نگه می داره و رو به 99 مرگخواری که پشت سرش هستن می کنه و می گه :
- شما بوقیا از کجا پیداتون شد ؟ ما تو کل سایت با خود لرد 30 تا مرگخوار داریم . چجوری می شه که الان 100 مرگخوار روی جارو باشن و به سمت لرد برن و یه لرد و یه بابولی و یه بلیز هم اون پایین باشن ؟

ملت مرگخوار نگاهی به همدیگر می کنن و لرد از جیغ کشیدن دست بر می داره و بابولی هم دیگه بلیز رو نمی زنه و توجه همه به بارتی جلب می شه که اینطور ادامه می ده :
- 26 نفر از شما 99 نفر بمونن ، بقیه صحنه رو ترک کنن که تمام تاپیک رو ارزشی کردن با این حضور الکیشون

ملت مرگخوار باز به بارتی نگاهی می کنن و در طی چند ثانیه نصف ... نصف که چه عرض کنم ، از یک سوم هم کمتر می شن و می رن پی کارشونو و بارتی به 26 مرگخواری که پشت سرش ایستادن نگاه می کنه و رو به لرد می گه :
- خب ، حالا بهتر شد . حالا باید به صورت 27 نفری به سمتتون بیایم و ادامه ی رول رو بنویسیم ()

بارتی دستشو بالا می بره و بعد پایین میاره و سپس خودش و 26 مرگخوار که روی هم می شن 27 مرگخوار به سمت لرد با تمام سرعت حرکت می کنن و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/13 9:59:52
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
همان زمان- وزارتخانه ی سحر و جادو

سازمان ارتباطات وزارت، پر از همهمه و جنب و جوش بود. رفت و آمدها بسیار بود و منشی ها در برابر شومینه ها نشسته و اخبار دسته اولی را که لحظه به لحظه از سرتاسر جهان به آنجا مخابره می شد، یادداشت کرده و به مقامات مربوطه ارجاع می دادند.
در گوشه ای از تالار شومینه ای درخشید و سر مردی ریشو در آن ظاهر شد:

- سلام، منشی.
- سلام مرد ریشو.
- یه خبر فوق سری دارم که باید هرچه سریعتر به شخص وزیر برسونیش.
- باشه بگو!
- مگه کشکه؟ اول اسم شب رو بگو مطمئن شم وزارتخونه سقوط نکرده.
- "هر چی فحش تو امضای پرسیه به بلیز زابینی و دارودسته ی کودتاچیش!"
- ایول. درسته.
- خب، زود بگو چی شده.
- لرد سیاه قدرت جادوییش رو از دست داده. مرگخواراش یا پراکنده شدن یا شورش کردن. محفلیا در به در دارن دنبال لرد میگردن، می خوان نابودش کنن و...

ساعتی بعد- پنت هاوس وزارتخانه

آلبوس سوروس پاتر در ربدوشامبر ارغوانی رنگش و در حالیکه لیوانی بزرگ آب پرتقال در دست داشت، روی مبل راحتی سیخ نشسته بود و با ناباوری به ماموری که 30 ثانیه پیش خبر فشفشه شدن لرد را به او داده بود خیره شده بود.

لیوان آب پرتقال از دست آسپ رها شد و فریاد شادمانه اش همه اتاق را پر کرد:

- عالیه! همه ی کارآگاهان وزارت رو مامور کنید دنبال اسمشونبر بگردن و پیداش کنن.1000 گالیون پاداش! زنده می خوامش! موهاهاها!
- بله قربان!
- یه اتومبیل پرنده ی نامرئی هم تا 15 دقیقه ی دیگه رو پشت بوم وزارت آماده ی پرواز باشه، می خوام یه گشتی بالای شهر بزنم.مرلین رو چه دیدی، شاید خودم پاداش رو بردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/5/13 0:05:38

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بار ديگر لرد تنها شد.اما اين بار اميدش به باب بود! در زير يك درخت تكيه داده بود و كله ي تاسش را در بين زنوهايش قرار داده بود.شايد ديگر هيچ وقت قدرت جادوييش را باز نمي يافت.بايد در اين اوقات باقي مانده از كساني كه به آن ها ظلم كرده بود حلاليت مي طلبيد.

فلش بك:

-تام پسرم خواهش مي كنم منو نكش!خواهش مي كنم!

لرد بدون توجه به فريادهاي پدرش همان طور به او نزديك تر مي شد.

-بوقي خواهش مي كنم!

-آواداكداورا!يوهاهاها! من چقدر بدم!

پايان فلش بك

عجب دوران هاي شومي بود!بادي وزيد و عرق روي كله ي لرد را خشك كرد.اما بار ديگر به سرعت تر شد! باور نكردني بود! به نظر مي رسيد جسم خيسي بر روي كله لرد در حال حركت كردن است.سرش را كمي بالا آورد و قيافه يك شگ سياه كه از تشنگي له له مي زد در برابرش ظاهر شد.قبل از آن كه لرد بتواند كاري كند سگ بر روي او پريد و تمام هيكلش را ليس زد.

چوبدستي لرد مثل هميشه در دستانش قرار گرفت.اما به زودي به يا آورد او هم اكنون يك بوقي بيش نيست.به همين دليل نوك چوبدستي را در چشم سگ فرو برد!

خون از چشمان سگ به همه طرف پاشيد.صورت لرد خوني شد. سگ فرار كرد.دستي بر روي صورتش لمس شد و خون پاشيده شد را پاك كرد.باب آمده بود!و به همراهش بليز هم دست بسته حضور يافته بود.سكوت بر قرار شد.سپس لرد تفيبر صورت بليز انداخت.به نظر مي رسيد باب بسيار خوشحال بود از كاري كه كرده است.

-خيلي خوب اينم دست راستتون

-اينو در حال حاضر بوق راستمم حسابش نمي كنم بارتي كو؟

-خونه ريدل هست ديگه ارباب!

-مگه نگفتم بكششون؟

-باب نا سلامتي پسر عموم هست!همينو هم به زور اوردمش.الان خونه ريدل دارن مرگ خوارها و ارتش و محفل جلسه مي ذارن! به بارتي گفتم من مي رم پيش لرد به زودي ميام:ygrin

-تو بوقي چيكار كردي؟ ببينم آدرس اينجا رو كه بهشون ندادي؟

-چرا!گفتم شايد بارتي نگران بشه گفتم اگه چند ساعت ديگه اون جا نباشم اينجام!

بليز قهقهه بلندي زد.لرد تفي ديگر بر صورت او انداخت كه باعث شد خنده اش متوقف شود.

لرد:هيچ وقت جلو اربابت گستاخي نكن! تورو به عنوان گروگان داريم!

تق!

-آخ! باب بوقي! چرا حالا تو مي زني؟

-زدم تا حرف ارباب رو كاملا متوجه شده باشي!

توده ي سياهي در آسمان ظاهر شد.توده اي ابر مانند!اين توده هر لحظه به زمين نزديك تر مي شدند.كمي طول كشيد تا لرد متوجه شد اين توده متشكل از 100 ها چوب جارو است.جلو تر از همه اين لشكر عظيم، بارتي با قهقهه نزديك مي شد.در همان موقع ابري به سياهي همان لشكر، جلوي خورشيد را گرفت.باد سردي وزيد.درخت كنارشان خشك شد! فضا بوق آلود شد.

لرد: جـــــــــــــــــــــــيغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/5/11 21:30:47
[b]تن�