جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

200 کاربر(ها) آنلاین هستند (139 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
198 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1387 06:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی با ذوق و شوق جلو پرید :
- بابایی ، بابایی ، میذاری تا بیهوشه ببریم بندازیمش جلو در خونۀ محفلیا ؟

مرگخواران همه با امیدواری به لرد می نگریستند ولی پاسخ لرد ، آب پاکی را روی دستهایشان ریخت :
- کروشیو بارتی ! مگه نمی دونی بعدش بلافاصله یه فیلم ضد تبلیغاتی بر علیه ما و در مورد سو ء استفاده بحقی که از یکی از اعضاشون کردیم ، می سازن و عوام المجیکال پیپل رو گول می زنن ؟

سپس رو دو خواهر کرد و ادامه داد :
- بلا و نارسیسا ! به اندازه کافی خندیدین و تفریح کردین ! چون معجونتون خوب عمل اومده بود ، کروشیویی نثارتون نمی کنم . ولی خودتون باید ببرینش بالا و ازش پرستاری کنین تا دوباره آدم ... اممم ... نه همون مالی بشه .

نارسیسا و بلاتریکس نیم نگاهی از زیر چشم به هم انداختند و چوبدستیهایشان را برای انتقال مالی ، به سمتش گرفتند .

*****

طبقه بالا - اتاق خواب مهمان

نارسیسا کنار تخت مالی نشسته و پارچه روی پیشانی او را مدام مرطوب می کرد و دوباره سرجایش می گذاشت . بلاتریکس تشت آبی پایین پای مالی گذاشته بود و او را پاشویه می کرد . درحالی که واقعا به ستوه آمده بود غر زد :
- زنیکه شکم گنده چه دردسری واسمون درست کرده ! یکی نیس بهش بگه می مردی پیش شوهر و بچه هات می موندی ؟

نارسیسا به سردی گفت :
- خودتو بگو که اون معجون مسخره رو به خوردش دادی ! دیدی که فایده ای نداشت . اگه بهش سم می دادی ، ارباب تحسینت هم می کرد و الان از شرش خلاص بودیم . اگرم هیچکارش نکرده بودی ، الان نهایتش داشتیم آشپزی می کردیم . کم کم داشتم امیدوار می شدم که یه چیزی یاد بگیرم و وقتی لوسیوس و دراکو برگشتن با دستپختم غافلگیرشون کنم .

بلاتریکس چپ چپ به نارسیسا نگاه کرد و گفت :
- مگه ندیدی زنیکه داشت کم کم خودشو به ارباب قالب می کرد ! چطور می تونستم تحمل کنم ؟ اگه ارباب راس راسی عاشقش می شد چی ؟

نارسیسا :
- تو هنوز نمی دونی ارباب در مقابل این بیماری ها مصونیت تمام و کمال داره ؟ وگرنه با وجود بانوان مرگخواری که صبح تا شب دور و بر اربابن ، ارباب هیچوقت از یه زن چاقالوی محفلی خوشش نمیاد .

بلاتریکس به خواهرش بُراق شد :
- نکنه منظورت اینه که ارباب عاشق تو می شد ؟

نارسیسا :
- خل شدی ؟ تازه لوسیوس داره وارد ایفای نقش میشه ! منو چه به این غلطا منظورم به سینتیا و بقیه بود ! ( در اینجا بلاتریکس چنان نگاه مخوفی به نارسیسا انداخت که خواهر کوچکتر ناچار شد به سرعت اضافه کند : ) البته همونطور که می دونیم ، ارباب در برابر اینجور بیماری ها مصونیت دارن !

در همین زمان ، صدای کوبش در به گوش رسید . بلاتریکس در را باز کرد و لرد سیاه را دید که موهاو ریش های تازه به دست آورده اش را تمیز و مرتب کرده و پشت در ایستاده است .

لرد سیاه :
- اهم ... کروشیو بلا ، چرا سر راه منو گرفتی ؟ اومدم لیدی ویزلی رو ملاقات کنم و از احوالاتشون جویا بشم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1387 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا در گوش نارسيسا زمزمه كرد:اون زنيكه شيكم گنده رو بيار توي سالن كافه.منم اونجا براش يه معجون درست و حسابي اماده ميكنم.
بلا بعد از گفتن اين حرف به سمت پيشخوان كافه رفت و مشغول درست كردن بزرگترين ليوان معجون اتشين شد.وقتي كه معجون كه درست شدن معجون تمام شد بلا شيشه كوچك و سياه رنگي را از زير پيشخوان در آورد و مقداري از آن را درون معجون خالي كرد.دود غليظ سياه رنگي از ليوان بلند شد ولي بعد از كمي جلز و ولز كردن آرام شد.
بلاتريكس با لبخند شيطاني اش بطري معجون را درون جيبش گذاشت و ليوان را به سمت مالي گرفت كه به همراه نارسيسا به سمتش مي امدند.

مالي نگاه چپ چپي به بلا و ليوان جلوي رويش كرد و گفت:ببينم چه خبره؟
بلا:هيچي،به نظرم من از لحن بدي براي حرف زدن باهات استفاده كرده بودم.براي همين اين معجون اتشين رو برات درست كردم كه نشون بدم چقدر از كارم پشيمونم.
مالي جام را برداشت و با سوظن كمي بويش كرد و گفت:من زياد معجون آتشين نميخورم.براي اينكه من يه مادرم و زشته كه بچه هام ببينن مادرشون داره شلنگ تخته ميندازه!
نارسيسا كه بو برده بود بلاتريكس نقشه شومي در سر دارد به مالي گفت:خب يه كم به خودت استراحت بده.الان كه اينجا هيچ كدوم از بچه هات نيستن.

چشمان مالي برق زد.با رضايت ليوان را به دهنش نزديك كرد و گفت:راستش بدم نمياد بعد از اين همه مدت امتحان كنم.اون آرتور ني قليون هيچ وقت نذاشت يه ليوان معجون رو عين ادم تا ته بخورم.
مالي با لبخند ليوان را بالا گرفت و بدون لحظه اي مكث تمامش را سر كشيد.نارسيسا و بلاتريكس با قيافه هايي كه سعي ميكردند زياد شيطاني نباشد به مالي نگاه كردند و گفتند:خب،چطور بود؟
مالي با خوشحالي جام را روي ميز كوبيد و گفت:عالي بود،محشر بود،خيلي وقت بود به اين معجون لب نزده بودم.اينقدر نخورده بودم كه حتي مزه اش هم يادم رفته بود.فكر ميكردم يه مزه ديگه ميده.احساس ميكنم دارم حسابي داغ ميكنم.من يه ليوان ديگه ميخوام!

صداي لرد كه از پشت سر بلا و نارسيس به گوش ميرسيد هر دو را از جا پراند:ببينم،شما دوتا اينجا چيكار ميكنين؟نكنه شما هم ميخواين برين سراغ معجون هاي آتشين.
بلا با لبخند تلخي بدون اينكه حرفي بزند با انگشت به مالي اشاره كرد.لرد به مالي نگاه كرد.مالي در حالي كه همه چيز را فراموش كرده بود بر روي پيشخوان كافه در حال قدقد كردن بود كه ناگهان همه چي عوض شد.
چهره مالي در هم كشيده شد.صورتش به رنگ سبز زيتوني در امد.صورتش طوري بود كه انگار در حال خفگي بود و بعد با صداي گرمپي به زمين افتاد.

دو سه نفر از مرگخوارها كه نزديك آنها بودند دور مالي جمع شدند.لرد با بي اعتنايي مخصوصي نگاه تحقير كننده به مالي انداخت و گفت:ميبينم كه يكي اينجا از معجون كابوس استفاده كرده!
بلا و نارسيس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 09:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در حالیکه سعی میکرد خوشحالی خود را نشان ندهد ، نگاه سردی به مرگخوارانش که هر کدام در گوشه ای از کافه به آواز خوانی ، خوردن و خندیدن مشغول بودند ، انداخت.
بارتی در گوشه ای از کافه با آهنگ نچندان جالبی در حال انجام حرکات موزون بود. ولدمورت با دیدن این صحنه پوزخند کوچکی زد و در ذهن خود تکرار کرد : « بمیرم واسه این بچه، بمیرم واسه مامان و باباش! »

در همان هنگام صدای سرد و خشک کسی از پشت سر ولدمورت ، او را از جا پراند.
_ ارباب ، شما نمیخواید در این جشن شرکت کنین؟

ولدمورت به بلاتریکس که لباس سرتاسر مشکی و جذابی پوشیده بود ، نگاه کرد.
_ چه خوشگل شدی امشب تو ! هممم..یعنی چیزه...از این دیوونه بازی ها خوشم نمیاد ، ترو خدا نیگاه کن. این بارتی رو ببین!

بلاتریکس نگاه بی تفاوتی به بارتی انداخت.
_ عجب پسر ابلهی هست ها!

ولدمورت با خشم به بلاتریکس نگاه کرد.
_ اون پسر منه ها...ولی خوب حقیقت همیشه تلخ بوده

_ ارباب خان جان ، فیلم مصاحبه رو همونطور که امر کردید ، به سوروس دادم تا ببرتش به صدا سیما برای پخش.
مورگان در حالیکه نوشیدنی بزرگی را میخورد ، با گفتن این جمله به میان سایر مرگخواران رفت.

در همان حین نارسیسا با قیافه ای در هم رفته ، درحالیکه دیگ بزرگی را حمل میکرد ، از جلوی آنها رد شد.

_ سیسی کجا میری؟
_ خدا منو الهی بکشه از دست این مالی ، آرتور حق داشته بره یه زن دیگه بگیره واالله ، کچلم کرد
_ غلط کرده ،خواهر کوچولوی منو اذیت میکنه؟ فکر کرده کی هست؟ الآن خودم حالیش میکنم.
بلاتریکس با گفتن این جمله با عصبانیت به راه افتاد.

ولدمورت : بلا ، خیلی هم خشانت به خرج ندی ها! سرِ راهت داری میری، یه دوتا هم بزن تو سرِ این بارتی تا بشینِ سر جاش!

بلاتریکس به آرامی سرش را تکان داد و با اقتدار به راه افتاد.

دقایقی بعد ...

بلاتریکس با ترس و لرز به مالی نگاه میکرد.
_ خیلی خوب غلط کردم ، باشه هرچی تو بگی!!

مالی چوب دستی اش را با دقت، تکان مختصری داد و طناب سفید رنگ و قطوری که دورتادور بلاتریکس و نارسیسا بسته شده بود ، باز شد!
_ دیگه نبینم واسه من قلدر بازی در بیاری ها
بلاتریکس در حالیکه اخم کرده بود ، گفت : بله ، چشم!

در همان هنگام در ذهن بلاتریکس : « بلایی به سرِت بیارم که آرزوی کلفتی (kolfdti) تو محفل به دلِت بمونه...»
و آرام در گوش نارسیسا زمزمه کرد : بیا بریم ، کارِت دارم .
و در حالیکه به مالی چشم غره میرفت ، به همراه نارسیسا از او دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/6/1 9:43:09
im back... again!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1387 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مالي در حالي كه لبش را محكم به دندان گرفته و چهره اش كمي سرخ شده بود گفت: اميدوارم كشته بشه!

لرد سياه لبخندي شيطنت اميز به مالي زد و ادامه داد: توي محفل كارهاي متفرقه هم انجام ميدن؟

مالي كمي فكر كرد و پرسيد: متفرقه؟ نــــــه!

- اما ما هفته اي يكبار به سينما ميريم. هر روز صبح به پارك ميريم و نرمش ميكنيم و ماهي 2 بار هم به مسافرت هاي دسته جمعي مرگخواران ميريم.

مالي كه دوست داشت همان وسط برنامه زار زار گريه كنه ، با صدايي لرزان گفت: ما..اصلا تفريح نداريم.

- خداي من! عجيبه! من حتي خودم شخصا همه ي مرگخواران رو هر روز بستني مهمون ميكنم…تا به حال بستني توت فرنگي با تكه هاي شكلات و موز و ترافل هاي رنگي و مقدار قابل توجهي وانيل خوردي؟!

مالي يك قطره اشك روي گونه اش نشست و با لحني غمگين گفت: نه! تمام بچگيم آرزوي خوردنش رو داشتم.

- هووم. بي رحمانست. اما مرگخوارهاي من حق سفارش دادن هر گونه بستني رو توي كافه ي مخصوص من دارن!

مالي فرياد كشيد: اما توي محفل هيچ تفريحي وجود نداره! هيچي! اونا فكر كردن كه كين!
ناگهان ، مالي از جا بلند شد و دوربين مستقيما چشمان قرمز و عصباني او را نمايش داد. مالي جيغ زد: چرا ما بايد اين طوري زندگي كنيم. من يادمه كه يه بار از محفليها خواهش كردم كه يه شام خوشمزه بهمون بدن اما اونا با كمال پر رويي به من گفتند كه بشينم سر جام و حرف نزنم.
ولدمورت كه سعي داشت خودش را همدم مالي نشان دهد گفت: درك ميكنم مالي. ادامه بديم…
مالي نفس عميقي كشيد و دوباره روي صندلي نشست. دوربين دوباره به حالت اولش بر گشت و تصوير لرد سياه را نشان داد.
- ميدونستي كه يه بار چي شنيدم مالي؟

مالي با كنجكاوي پرسيد: چي شنيدي؟

- شنيدم كه يكي از محفليها پشت سرت ميگفت: تو يك آدم گيج هستي و بلد نيستي حتي از خودت دفاع كني!

مالي فرياد زد:چيـــــي؟!

- شنيدم يكي ديگر از محفليها گفت: دست پخت مالي افتضاحه! طوري كه آدم ترجيح ميده غذاشو از توي زباله جمع كنه و بخوره تا اينكه غذاي مالي رو بخوره!

مالي با صداي دورگه فرياد زد: من دست پختم حرف نداره!

- شما اصلا از استعدادها و توانايي هاتون استقبال ميشه؟ من خودم توي خونم ، يك اتاق مخصوص دارم كه توي اون ، استعدادهاي هر كسي محك زده ميشه و بعد از اون استقبال ميشه. يعني اون شخص تشويق ميشه كه كاري رو انجام بده. شما چنين چيزي توي محفل ندارين؟من مطمئنم كه تو استعدادهاي بي نظيري داري مالي! آيا از اونها استقبال شده؟

مالي كه چهره اش از عصبانيت سرخ شده بود گفت: نه! نه! چنين چيزي توي محفل وجود نداره.
و سپس كنترلش را از دست داد. از جا بلند شد و فرياد زد : …….( سانسور!)
لرد سياه كه از اين مصاحبه راضي به نظر ميرسيد لبخندي زد و گفت: كات!
همه ي مرگخواران به خوشحالي كردن مشغول شدند و مالي خشمگين را در حالي كه هنوز ايستاده و به فحش دادن به محفليها مشغول بود رو تنها گذاشتند.
- كارمون اين دفعه ميگيره!
ولدمورت لبخندي زد و گفت: ديدين مالي چه طوري جو گير شده بود؟!
همه ي مرگخواران قهقه اي طولاني سر دادند و به مناسبت اين مصاحبه ي جنجالي جشن بزرگي بر پا كردند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1387 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به ارامی با وجدانش صحبتی کرد و بعد با صدای جیغ انی مونی لبخند زنان به طرف کافه حرکت کرد.

آني موني با قيافه اي متحير وسط آشپزخونه نشسته بود و با تمام توانش انگشت شصتش رو مي مكيد. ملت مرگخوار با ابروهاي چپكي هر كدوم به ابراز " آخــــــــــي" براي آني موني بسنده ميكردند.

لرد در حالي كه رداي سياه اش در هوا به سختي موج ميزد ، خودش رو به آشپزخونه ي اوپن كافه رسوند و از اون پشت گفت: چيه؟؟ چي شده آني موني؟

آني مني با لرزش تمام بدنش ، سرش رو به آرامي بلند كرد و در حالي كه گوله گوله اشك ميريخت با قيافه ي معصوميت از دست رفته به لرد خيره شد و من من كنان گفت:

_ارباب..ارباب ...پيتزا ها ،نوشابه ها ،سس مايونز ها ... همشون رو ريخته دور ! تازه ،مونده ي غذاهاي تسترالها كو؟

مالي كه تا آن لحظه حضورش در كافه احساس نشده بود ، با قيافه ي مدير گونه اي گفت:

_رژيم غذايي شما مرگخوارها واقعا افتضاحه...چرب، پر كالري ، فاقد ارزش غذايي ، بدون ويتامين و...

لرد دستش رو بالا برد و حرف مالي رو قطع كرد. دست كرد توي جيبش و يه چك پول 50 گاليوني بيرون اورد و به نارسيسا اشاره كرد: بيا اين رو بگير و آني موني رو ببر بهش غذا بده!

_ولي ارباب ، اين كه فقط ميشه صبحانه اش...طفلي از ديروز ناهار كه مالي اومده تو گرسنگيه!

لرد كارت اعتباري اش رو به دست نارسيسا داد. هرچه زودتر اين فيلم تبليغاتي رو تموم كنيم ، تلفات كمتري ميديم.


اتاق فيلم برداري

در گوشه اي از كافه ، دور يك ميز گل هاي سرخ رو دسته دسته چيده بودند و يك صندلي روبروي دوربين باري مالي اماده شده بود .يك چوبدستي مانند ميكروفون به سمت ان صندلي خم شده بود. پشت مالي ، روي ديوار ، همه چيز در تاريكي فرو رفته بود.دو پروژكتور از بالاي سر مالي اون رو با نور هاي زرد و قرمز مشخص ميكردند.

_...اوه بايد يه نسخه از اين فيلم رو بهم بدين ها!

_باشه باشه!

بليز با گفت اين جمله به دور و برش نگاهي كرد. بلاتريكس چوبدستش رو در دستش ميچرخاند و با حالت خشانت اميزي مالي رو نگاه ميكرد .رودوولف با يك پارچ اب اين طرف و اونطرف ميدويد.يكسلي در گوشه اي براي بقيه خاطرات ميگفت و سوروس توي آينه موهايش رو چرب ميكرد.

_خب... طنينيوس ... دوربينيوس ...لرد ...لرد؟

_كروشيو!

_ گفتم كه هستين... تكون! يعني حركت!



_خودت رو معرفي كن:

_اوه لرد...خيلي با نمكي! يعني ميخواي بگي من رو نميشناسي...بعد از اون همه حرف هاي ديشب...؟؟

_اهم ...اهم...براي مركز مطالعات اماري و راهبردي جادوگران ميخوام!


مالي نخودي خنديد و ادامه داد:

_بايد ميدونستم ميخواي آمارمو بگيري... زرنگي ها! خب تو پروفايل ام هست كه!

_ بگو ديگه!

_مالي جوآنا ويزلي. 20ساله . گروه محفل ققنوس.

_چند بار تا حالا بلاك شدي؟؟


_وا! چه حرفا!هرگز..

_تو ديروز اومدي به كافه ي تفريحات سياه ، چرا؟


_اومده بودم كه غذا بخورم.گرسنه ام بود..

_يعني توي محفل كافه ي تفريحات سياه ندارين كه به شما سرويس شبانه روزي بده؟


_هممم ...نه ...ولي...

_آيا در كافه ي تفريحات سياه كه متعلق به مرگخوارهاست ،از غذا خوردن سير شدي؟

_بله ...لذت بخش بود...

دوربين براي اولين بار زوم ميكنه روي كله ي تابناك لرد سياه . اما توي تاريكي اصلا ديده نميشد.صندلي اش درست رو به مالي و پشت به دوربين بود...اندكي سرش رو به داخل نور وارد كرد ...

_لذت بخش بود؟ خب اگه الان محفل بودي ، چي كار ميكردي؟

انگار كه مالي رو داخل آب سردي بندازن...از ديوز تا حالا به محفل فكر نكرده بود...وقتي حرف ميزد آثار خستگي تو چهره اش نمايان مي شد.

_همممم احتمالا بايد رخت ميشستم و يا اينكه به مرغ و خروس ها دون ميدادم...يا..

_شما چه جونور هايي تو محفل دارين؟

_مرغ خروس..جن خاكي و يه غول بي بخار...

_ميدوني ما توي خونه ي ريدل "اتاق تسترال ها" داريم و براي موجوداتمون وقت صرف ميكنيم؟ به همشون به صورت نوبتي ميرسيم و همه ي كارها با همكاري انجام ميشه؟؟و كسي مجبور نيست براي 351 نفر غذا درست كنه و غذا هامون رو از بيرون سفارش ميديم؟

مالي كه گويي آزرده شده بود ، خودش رو روي صندلي بالا كشيد و گفت:

_چه خوب!

لرد به آنچه ميخواست نزديك شده بود .برقي در چشمان سرخ و عمودي اش درخشيد و با انگشتش از زير ميز به بليز و بلا اشاره اي كرد..چراغ هاي بالاي سر مالي به رنگ سرخ در امد و ديوار پشت سرش روشن شد. روي ديوار پوستر هاي تبليغاتي مرگخواران و پوستر تعقيب هري پاتر به چشم ميخورد.

ناگهان سردي و نا اميدي مطلقي بر فضا سايه انداخت . بارتي با حالت به بليز گفت : چي شده ؟؟ بليز جواب داد: وايسا ببين!

_خب..لولو خور خوره ات چه شكليه؟

_مـ ...من؟؟نيـ...نيدونم!

از گوشه ي اتاق چيزي به مالي نزديك ميشد و مالي از ترس نزديك بود خفه شه. دو لنگه جوراب تا به تاي كثيف !

_تو واقعا توي محفل زحمت ميكشي مالي.لابد ماشين لباسشويي هم ندارين....ولي اون ها واقعا برات خطرناك هستند!عنصر نا مطلوب شماره ي يك با شما رفت و آمد داره! و بچه هات...

مايل با ترس بيشتري فرياد زد:

_عنصر چي چي؟؟ ولي ما هيچ ماده ي شيميايي يا سياهي توي محفل نداريم .منظورت از "بچه هات "چيه؟

_دخترت! حواست به دخترت هست؟يكي ميخواد اون از تو بدزده!

_كي ؟

_عله...كله زخمي! كسي كه بايد در مقابل لرد سياه كشته بشه!


*********
كات ندادم و ميتونيد ادامه بدين مصاحبه رو تا جايي كه مالي به جنون برسه و به محفل فحش بده.!

ويرايش دوم : معذرت ميخوام كه اين پست خيلي كم "كروشيو " داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/31 11:59:20
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/31 12:11:51
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/31 12:24:25
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/31 18:54:58
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ای کوتاه:
لرد و مرگخوارانش متوجه میشن که محفل یک فیلم تبلیغاتی ساخته که روز به روز به تعداد طرفدارانشون اضافه می کنند پس تصمیم میگیرن که خودشون هم یک فیلم تبلیغاتی بسازند اما فیلمی که می سازن جالب از اب در نمیاد و متوجه میشن که برای ساخت یک فیلم خوب که از فیلم محفل بهتر باشه نیاز به یک محفلی رنج کشیده دارن .یکی از مرگخواران مالی ویزلی رو پیشنهاد می کنه و مرگخواران به دنبالش اورا در کافه بلیز پیدا می کنند .مالی از وقتی اومده با دستورات وسواسانه اش خانه ریدل و کافه رو متحول کرده و همه مرگخواران بیاد خاطرات گذشته منتظر هستند تا فیلم تموم شه و مالی رهایشان کنه .
__________________________________________

بلاتریکس نگاه تمسخر امیزی به نارسیسا انداخت و پوزخند زنان گفت :ببینم تو بلد نیستی از جادو استفاده کنی؟
نارسیسا بی توجه به او با دستمال لبه ی دیوار چپ کافه را می سابید.مالی از ان طرف کافه فریاد کشید :بلا بلا زود باش بیا اینجا ،چوب دستیتو بزار زمین اینجا باید با وسواس خاصی تمیز شه.معلوم نیست این همه مدت چرا هیچ کس به وضعش نرسیده.فکر می کنم که همه اینا به خاطر اینه که اربابتون مجرده.توی کل مرگخواراشم که شما دوتا فقط دخترین.به نظر من باید استینی بالا بزنیم

بلاتریکس غرولندی کرد و مالی که معنای این حرکت را فهمیده بود ادامه داد :خب سوروس بیا اینجا ،کفش های همتون رو جفت کردم گذاشتم اینجا باید برق بندازیشون .تا یک ساعت دیگه همه برای فیلم برداری اینجا باشن.من باید برم اتاق لرد وقت غذاشه نباید دیر کنم .

مالی کافه را ترک کرد.انی مونی بلافاصله بعد از رفتن مالی به یخچال چسبیده بود و زار زار گریه می کرد.
بلاتریکس که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود غرید :چته دوباره؟
_هیچی
_پس چرا ساکت نمیشی؟گریه نکن اه اه حالم بهم خورد.اب دماغشم که اویزونه
_هیچی نشده ببخشید

و دوباره به یخچال چسبید و گریه کرد .نارسیسا که از شدت ناراحتی حرفی نمی زد نزدیک تر رفت و انی رو بغل کرد
_چی شده خاله ئی ؟
_هیچی خاله جون
_بگو عزیز خاله چی شده که این قدر ناراحتی؟
_باشه خاله ئی فقط به تو می گم.اول به بلا بگو روشو برگردونه

نارسیسا لبخندی زد و گفت :بلا میشه یک لحظه مارو تنها بزاری؟
بلا که از شدت عصبانیت سرخ شده بود به ارامی گفت :من برای طراحی اتاق فیلم برداری اتاق دیگه ای رو در نظر گرفتم.سوروس بیا بریم
نارسیسا با مهربانی ساختگی جهت ساکت کردن انی مونی گفت :عزیزم حالا می گی چی شده؟
_خاله ئی من دلم برای کالباس گندیده با سس قرمز تنگ شده
_

همان ساعت اتاق لرد

مالی در حالی که شمع درون اباژور لرد را روشن می کرد گفت :اوه مای لرد ،باید چیزایی رو بهتون بگم.زیر سر شوهر من بلند شده .میگن با یک دختره دیدنش.بچه هام ازدواج کردند رفتن خارج از کشور ،من موندم و یک دنیا تنهایی.اوه مای لرد یک چیز دیگه هم می خواستم بهتون بگم..احساس می کنم که شما باید ازدواج کنید.می دونید چرا؟چون که این خانه نیاز به یک کدبانوی واقعی داره.این نارسیسا و بلا که بلد نیستن کار کنند..
_ازدواج؟ من؟ شما شخص خاصی رو مد نظر دارید؟
_نه شخص خاصی رو فعلا مد نظر ندارم اما خب می خواستم یک بار دیگه تاکید کنم که من الان شوهرم رفته پی اون یکی زنش.اینو گفتم که مطمئن بشید من الان مجردم

«کروشیو مالی ،نه نه نباید کروشیوش کنم اگه بره و کمک نکنه چی؟ولش کن بزار فیلم ساخته شه بعدحالیش می کنم »
لرد به ارامی با وجدانش صحبتی کرد و بعد با صدای جیغ انی مونی لبخند زنان به طرف کافه حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/5/30 23:57:10
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی که محبت های صادقانه لرد جوگیرش کرده بود ، رو کرد به بلیز و اولین دستورشو صادر کرد :
- هی تو ، فورا وسایل فیلمبرداری رو بردار بیا دنبال من تا ببینم چه اتاقی پیدا می کنیم که برای فیلسازیمون مناسب باشه .

بلیز پشیمون از پیشنهادی که به لرد داده ، میخواست دوباره وسایلشو بذاره رو کولش که بلاتریکس بهش اشاره ای زد . بلیز هاج و واج به بلاتریکس نگاه کرد . بلاتریکس که فهمیده بود بلیز متوجه منظورش نشده ، دوباره با چشم و ابرو بهش اشاره زد . بلیز با لبخندی معصومانه ( یه وقت فکر نکنین بودش ها ! ) به بلاتریکس گفت :
- اوه بلا ، از توجهت ممنونم . الان که نمیشه ، بذار واسه امشب ...

بلا که بسی خشمگین شده :
- بوقی ، منظورت چیه واسه امشب ؟! نمیخوام جلو این محفلی آبروتو ببرم بگم چرا از جادو واسه حمل وسایل استفاده نمی کنی ! اونوقت تو به من میگی که ... میگی که ... یعنی منظورم اینه که بوق می زنی ؟؟؟

بلیز که سرخ شده بود و نگاه خشم آگین رودلف و لرد سیاه رو همزمان احساس میکرد ، فورا سعی کرد خرابکاریشو رفع و رجوع کنه :
- آهان ، خوب منم همینو میگم . میخواستم بگم سر شبی یه دور وردای قدیمی رو مرور کنیم . نه که من و تو تنها... منظورم اینه که همه ما ...

بعد به سرعت وینگاردیوم له وی یوسا رو زیر لب زمزمه کرد و همراه وسایل از اتاق خارج شد .

مالی سرتاسر کافه رو گشت و بالاخره یه اتاق دلباز و روشن رو انتخاب کرد . لرد سیاه رو مجبور کرد عکس های جدیدی با سر و وضع تازه خودش تهیه کنه و نارسیسا و بلاتریکس رو مجبور کرد تمام اتاق رو تمیز و پاکیزه کنن و به روی خودش نیاورد که بلاتریکس مدام غر می زد :
- هرگز مادرم به من همچین دستورایی نداده بود .

و یا نارسیسا که چشاش پر از اشک شده بود :
- اگه لوسیوس منو تو این وضع ببینه چی میگه ؟ حتما منو با یه جن خونگی اشتباه می گیره .

وضع سایر مرگخواران فجیع تر بود . چون مجبور شده بودن تمام کافه رو مرتب و تمیز نگه دارن و هرگز اجازه پیدا نکرده بودن یه چرت کوتاه بزنن یا پاهاشونو رو میز دراز کنن .

لرد سیاه هم فرصت پیدا نکرده بود حتی یه کروشیوی کوچولو نثار بقیه کنه و هم خودش ، و هم دیگران دلتنگ روزگاران خوش گذشته بودند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی با عصبانیت به سمت بلیز برگشت.
_ زهره مار و شروع ! من اولا" سر وضعم خوب نیست...باید خودمو آماده کنم. دوما" همینجوری تو هوا میخواین من بیام جلوی دوربین؟ من جلوی دوربین چی بگم؟ چی کار کنم ؟ عجب مرگخوارای خنگی هستین ها...توی فیلم تبلیغاتی دامبلدور کلی دم و دستگاه بود و کلی هم هماهنگی و برنامه ریزی و تمرین داشتن همه...شما ها با این وضع هیچی نمیشین ... واسه همینه که هیچکی نمیاد به گروه مرگخواران دیگه !

بلیز که با تعجب به مالی نگاه میکرد ، گفت : دقیقا" برای چی کسی نمیآد به مرگخواران؟

مالی با تمام توانش بر سر بلیز فریاد کشید.
_ آخه ابله ! من اینهمه توضیح دادم تو دوباره میگی واسه چی؟!
_ اهم ...اهم !
ولدمورت به آرامی گلویش را صاف نمود تا مالی را متوجه خود سازد.
_ هی تو ! بهتر نیست کمی مودب تر با دست راست من ...نه! دست چپ من صحبت کنی ؟ اون بهترین مرگخوار منه ها.

صدای خنده تمسخر آمیز مالی در تک تک سلولهای ولدمورت نفوذ کرد.
_ بهترین مرگخوارت اینه؟!
ولدمورت : خیلی هم دلت بخواد !
و با چشمان آتشین و خشن خود به مالی چشم دوخت.

مالی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود ، گفت: بله ، بله . درسته . کاملا" مشخص هست . نبوغ از سر تا پاش میباره ... ماشاالله ...ماشاالله !

بلیز :

بلیز با اعتماد به نفس تمام به سمت ولدمورت حرکت کرد. در حالیکه سرش را به گوش ولدمورت نزدیک میکرد ، آرام در گوشش زمزمه کرد : ارباب ، میگم این مالی خیلی با ارزشه ها! الآن راحت میتونیم ازش بپرسیم دامبلدور برای فیلمش چی کار کرده تا ما بهتر از اون همه اون کارا رو انجام بدیم...فقط شما باید یکمی باهاش مهربون تر باشین!

ولدمورت در حالیکه دست نوازشی بر سر بلیز میکشید گفت : من اگر تو رو نداشتم چی کار میکردم بلیز ؟

پوزخند شرورانه ای بر لبان بلیز نقش بست.
ولدمورت در حالیکه سعی میکرد خود را مهربان نشان دهد به سمت مالی که کم کم اشکهایش در حال سرازیر شدن بود ، رفت.
_ الهی قربون اون اشکات بره سوروس!

سوروس با خشم غرید.
_ ارباب؟!

ولدمورت بی توجه به اسنیپ به سمت مالی حرکت کرد.
_ الهی پیشمرگت بشه این بارتی !

بارتی با ناراحتی صدايي زوزه مانند از خود در آورد.
_ بابایی!

ولدمورت همچنان پیش میرفت.
_ پاک کن اون اشکای بلورینتو خوشگله! باشه ، اصلا" هر کاری تو بگی میکنیم!

مرگخواران :

مالی با خوشحالی اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه به این حالت ، ، به سمت لرد میدوید گفت : قربــــــــــــــــــونت برم کچل نازم! میدونستم تو قدر منو میدونی

در همان هنگام بلاتریکس که لبخندی شرورانه بر لب داشت، پای خود را در مسیر حرکت مالی قرار داد و باعث به زمین خوردن او شد.
ولدمورت در حالیکه سعی میکرد لبخندش را پنهان سازد ، چشم غره ای ساختگی نثار بلاتریکس کرد و با حرکت سر به نارسیسا فهماند که مالی را از روی زمین بلند کند.

نارسیسا با اکراه مالی را از روی زمین بلند کرد.

ولدمورت در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند ، رو به نارسیسا گفت : به مالی کمک کن تا سر وضعشو درست کنه. بعدشم بیارش همینجا ... از این به بعد به جای بلیز ، مالی کارگردان هست. هرچی گفت باید گوش بدید !

ملت مرگخوار :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/30 8:29:52
im back... again!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
یه مرگخوار از اون طرف داد میزنه:ارباب؟بیاید تو این اتاق همه چی
برای فیلم برداری آماده هست.
لرد سیاه نگاه مغرورانه ای به بقیه میزنه و میگه:چیز میزا رو بیارید تو اتاق بقلی.
سپس یقه ی مالی رو میگیره و اونو با خودش میبره.

اتاق مخصوص فیلم برداری!

- بابا این یقمو ول کن خفه شدم.
لرد یقه ی مالی رو ول میکنه و نعره زنان گفت:پس شماها کدوم گوری موندین؟
بلیز با کلی دم و دستگاه فیلم برداری وارد میشه و میگه:خب اریباب این همه وسایل رو ما باید بیاریم؟
- خفه شو!
لرد نگاهی به سرتاسر اتاق میندازه:اتاق نسبتا" بزرگیه و روی درودیوارش نیز عکس های ولدمورت در همه جا دیده میشه،بعضی از عکس ها روی سر تاس لرد زوم شده و رویش عبارت مرگخوار با رنگ سبز خالکوبی شده؛در طرفی دیگر نیز میزی قرار دارد که مخصوص شکنجه ی مرگخواران منحرف است.هیچ پنجره ای در اتاق وجود ندارد و همه جا تاریک و مرگبار است،لرد سیاه بویی میکشه و میگه:ببینم چرا عطر مورد علاقه ی من رو نزدین؟یکی یه دونه کروشیو حرومتون کنم؟!
بلاتریکس از رو هوا یه عطر ظاهر میکنه و فشار میده:پیسسسس!
تمام فضا را بوی خون و لجن فرا میگیره و لرد احساس آرامش میکنه.قیافه ی مالی در هم میره و میگه:قراره ما این جا چی کار کنیم؟
- قراره این جا تبلیغ بشه!
لرد چوبدستیشو به طرف بلیز میگیره و میگه:شروع کنید...
بلیز فریاد زنان میگه:صدا...دوربین...شروع

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی با عجله وارد اتاق لرد شد .لرد بی خبر از همه جا روی تخت خوابش دراز کشیده و مشغول خوردن اب اناناس می نمود.
_ارباب ،ارباب مالی رو پیدا کردیم.خودم به تنهایی پیداش کردم.بعدش با هزار بدبختی از بین محفلی ها درش اوردم.بعدش هیولای محفل {در راستای زنده کردن پست بیلیز} اومد جلو و من با یک کله کشتمش .ارباب نمی دونید چقدر بزرگ بودش .یک سر بزرگ بنفش با دست و پای سبز داشت.خیلی زشت بود.ولی من خودم کشتمش.یک کله زدم چشماش پرید بیرون.من خیلی گولاخم ارباب
_مرده شور الهی ببرتت از دست تو راحت شم بارتی.کروشیو بعد از ظهرمو خراب کردی.محفل که هیولا نداره .بــلیز بیا اینجا ببینم.

مالی با وسواس خاصی به انتونین دستور می داد که با چکمه روی فرش ها راه نرود و بلیز با تعجب نگاهشان می کرد که صدای غضبناک لرد اورا به خود اورد و سلانه سلانه به طرف اتاق دوید

_بلـیز مالی رو اوردید؟روز به روز به تعداد بازدید کنندگان محفل اضافه میشه.پس کو این مالی ویزلی؟
_ارباب خیالتون راحت باشه .شما باید با اطمینان خاطر اب اناناستون رو میل کنید چرا که من به تنهایی از بین چندین محفلی گذشتم و هیولای محفل رو کشتم.هیولایی بسیار بزرگ با دندان های تیز .سرش رو قطع کردم و انداختم توی جوب.ارباب به سلامت باشند از مرگخواران و از بدی های محفل برای مالی گفتم و اون که فهمیده بود در چه جایی زندگی می کند با ما اومد
_افرین افرین کروشیو بلیز افرین .هیولای محفل رو کشتی! افرین خوشم اومد .بارتی کروشیو اونطوری مظلومانه به من نگاه نکن بیا از بلیز یاد بگیر که هیولای محفل رو کشتـه.خیل خب بقیه کجان؟باید هرچه زودتر فیلم برداری رو شروع کنیـم.کروشیو بلیز این چه سر و وضعیه که واسه خودت درست کردی ؟این لباسا چیه؟همون شلوار پاره ات قشنگ تر بود.برو درشون بیار
_ارباب اینا رو مال..
_کروشیو برو دیگه مزاحم!!!!!

در تالار:

بلیز در جستجوی دوربین و سایر وسایل فیلم برداری بود و آنتونی در حالی که طول سالن را قدم می زد اوازی رو با خود زمزمه می کرد «اسب سفیدم قشنگی و نازی بیا که باهم بریم به بازی بازی چه خوبه با بچه های خوب ..»
مالی ویزلی در ان طرف سالن مشغول خوردن پفک بود و مدام دستور می داد :تمیزشون کن نارسیسا.نگاه کن چقدر کثیفه اینجا اه اه.من قراره اینجا زندگی کنم؟اون سوسکه رو نگاه کنید.ببینم چند ساله که اینجا تمیز نشده؟اون بلاتریکس اینجا چی کار می کنه؟
_چیه ؟دوروزه اومدی اینجا شدی خانم رییس؟اینجا همه به حرف من گوش می دن.تو بهتره پفک بخوری.
_اه اه نگاه کن سر و وضعشونو.فقط همین بلاتریکس یک لباس درست و حسابی تنشه که اونم رنگش به درد نمی خوره.باید یک دست درست و حسابی به اینجا بکشم.می دونم اول از کی شروع کنم.

یک ساعت بعد در اتاق لرد :

لرد خمیازه ای کشید و تکانی خورد.لباس خواب جدیدش بدجوری اذیتش می کرد.احساس می کرد که سرش بدجوری می سوزد.سرانجام بعد از شش ساعت خواب بعد از ظهری بیدار شد و مقابل ایینه شخصی اتاقش رفت تا صورتش را بشورد.بعد از شستن صورتش خمیازه دیگری کشید و با عصبانیت به تصویر درون ایینه نگاه کرد :ریش های بلند سفید و موهای لخت بلند از سر و رویش اویزان شده بود و گل سرخ کوچکی به موهایش وصل بود.با عصبانیت فریاد کشیـد :کروشیو بلیز.بیا اینجا

مرگخواران با وحشت وارد اتاق شدند و با دیدن قیافه ی لرد سعی کردند که پشت همدیگه قایم شوند.
مالی ویزلی خندان جلو امد :اوه مای لرد خیلی خوشکل شدید.راستش چسب این مو مصنوعی ها و این ریشا از ماله دامبلدور خیلی محکم تره.تازه شما اصلا سر و صدا نکردید ولی دامبلدور رو تا بهش دست می زدم که اینا رو براش بچسبونم دادش تا هفت اسمون میرفت.اوه مای لرد خیلی خوشکل شدید .
_مالی آوا..
بلیز وسط پرید و گفت :ارباب نباید اسیبی به مالی برسونید.اگه بلایی سرش بیاد به تعداد محفلی ها اضافه میشه در ضمن این الان بهترین کیس موجود برای فیلم تبلیغاتیمونه.
بلا گفت :نه ارباب بزنید تیکه تیکش کنید.نگاه کنید چطوری درستتون کرده.چسب ریش و مو؟
لرد گفت :کروشیو بلا فعلا حرف نزن بلیز راست می گه.
بلیز :
لرد :بریم سر فیلمبرداری .
بلاتریکس در حالی که لبخند مرموزانه ای به لب داشت گفت :نارسیسا بیا اینا رو بکن .لرد این شکلی نمی تونه بیاد جلوی دوربین
بلیز دوباره وسط پرید و گفت :نه ارباب .این طوری فکر می کنند که شما از اون دامبلدور کم دارید .ارباب بزارید باشه اینا.جذبتون هم بیشتر میشه .تازه شما گل هم داره سرتون ولی دامبلدور که نداره.
لرد با عصبانیت چشم غره ای به بلیز رفت و گفت :این گلو که در میارم. ولی باشه ارباب احساس می کنه این طوری خوشکل تره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.