کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
95
نفر همین الان آنلایناند
43 نفر در «انجمن»
1 عضو
94 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 47
-
انجمن 43
-
بخشهای دیگر 2
اعضای آنلاین
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

خلاصه سوژه:
مونتگومری مونتگومری ، شهردار بزرگوار لندن که با به راه افتادن دوباره گروه اوباش به آنها پیوسته است توسط ماموران حفاظتی در ژاندارمری دستگیر شده است.
حال اوباش برای بیرون آوردن او تلاش کرده و پرسی ویزلی با پوشیدن لباس قاسم کماندو به عنوان فرد نفوذی به ژاندارمری وارد شده و توانست مونتگومری را به هر طریقی که شده آزاد کند. زاخاریاس به عنوان سوژه توانست برای لحظه ای سر ماموران را گرم کند ولی او بلاک شده و ماموران دوباره به سمت ژاندارمری حرکت کردند...
ژاندارمری!
پرسی، مونتگومری رو کول کرده و داره از ژاندارمری بیرون می برش. ژاندارمری ای که به لطف زاخاریاس اسمیت، هم اکنون عاری از هر گونه مامور می باشــ...
- ایـــــست!
عـــــــی!(اینجا پرسی دستی میکشه!)
مامور شماره 1 : قاسم کماندو! داشتی با زندانی چیکار می کردی؟
پرسی : ها؟!
مامور سوالش رو دوباره می پرسه. پرسی ایندفعه جواب میده : راستش من داشتم نگهبانی می کردم. دیدم از آلونک این یارو صدایی اومد...
- خو؟
پرسی : بعدش اومدم و دیدم بعله! آقای شهردار میگه که دست به آب داره!
الان هم دارم میرم ببرمش دست به آب!
مامور شماره 2 : مرلینگاه که این طرف نیست! اون طرفه!
و با دست به طرف خرابه ای اشاره کرد!
پرسی زیر لب یک فحش نثار بادراد میکنه و بعدش هم درود میفرسته که میتونه به دلیل موجه توی یک مرلینگاه با مونتگومری باشه که اونو کول کنان به سمت مرلینگاه میبره.
مونتگومری : نه تو رو خدا....! به من رحم کنید.
پرسی : می خوام بهت ثابت کنم به من میگن پرسی ویزلی!
مونتگومری مونتگومری ، شهردار بزرگوار لندن که با به راه افتادن دوباره گروه اوباش به آنها پیوسته است توسط ماموران حفاظتی در ژاندارمری دستگیر شده است.
حال اوباش برای بیرون آوردن او تلاش کرده و پرسی ویزلی با پوشیدن لباس قاسم کماندو به عنوان فرد نفوذی به ژاندارمری وارد شده و توانست مونتگومری را به هر طریقی که شده آزاد کند. زاخاریاس به عنوان سوژه توانست برای لحظه ای سر ماموران را گرم کند ولی او بلاک شده و ماموران دوباره به سمت ژاندارمری حرکت کردند...
ژاندارمری!
پرسی، مونتگومری رو کول کرده و داره از ژاندارمری بیرون می برش. ژاندارمری ای که به لطف زاخاریاس اسمیت، هم اکنون عاری از هر گونه مامور می باشــ...
- ایـــــست!
عـــــــی!(اینجا پرسی دستی میکشه!)
مامور شماره 1 : قاسم کماندو! داشتی با زندانی چیکار می کردی؟

پرسی : ها؟!
مامور سوالش رو دوباره می پرسه. پرسی ایندفعه جواب میده : راستش من داشتم نگهبانی می کردم. دیدم از آلونک این یارو صدایی اومد...
- خو؟
پرسی : بعدش اومدم و دیدم بعله! آقای شهردار میگه که دست به آب داره!
الان هم دارم میرم ببرمش دست به آب!مامور شماره 2 : مرلینگاه که این طرف نیست! اون طرفه!
و با دست به طرف خرابه ای اشاره کرد!
پرسی زیر لب یک فحش نثار بادراد میکنه و بعدش هم درود میفرسته که میتونه به دلیل موجه توی یک مرلینگاه با مونتگومری باشه که اونو کول کنان به سمت مرلینگاه میبره.
مونتگومری : نه تو رو خدا....! به من رحم کنید.
پرسی : می خوام بهت ثابت کنم به من میگن پرسی ویزلی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/4/21 0:42:35
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر

عمه مارج درحالي كه توي ذهن خلاقش، پرسي رو از سقف ژاندارمري آويزون كرده، مونتگومري رو به دستهاي تا ابد نازنين ريپر سپرده و روبند ويولت رو از چهره اش ميكشه و هر سه رو به دليل بيناموسي نويسي به عمامه ي كوييرل ميسپاره و غش غش اينطوري
ميخنده!!
و درحالي كه از درون قاب آويز آويخته شده از گردن بادراد (اشاره به اينكه عكسها در دنياي جادوگري حركت ميكنن) وقايع رو دنبال ميكنه، به پستهاي قبلي نگاه ميكنه، يه گاز از ساندويچ بلغاريش ميخوره، يه جرعه از دوغي كه كنار دستشه، با آروغي ميزنه كه ميزنه احساسات عميق خواننده رو جريحه دار ميكنه
و ادامه ي ماجرا رو مينويسه:
-
كمك!!
-
- نه كويي!! ديگه از اين پستا نميزنم؛ ديگه بيناموسي نمينويسم!! نــــــــــــــه!!
كوييرل درحالي كه ذهن پرسي رو اساسي مشوش كرده، دندوناشو به پرسي نشون ميده و يه قر يه عمامه اش ميده و دستشو با تهديد روي دكمه ي بلاك قرار ميده:
- آقا من تسليم!!
پرسي همينطور كه سعي ميكنه خودشو از تك و تا نندازه، با دستش ابر چهره ي مخوف كوييرلو كه بالاي سرش شناوره، به هم ميزنه و با آهي كه از اعماق وجودش رها ميكنه، به مونتگومري خيره ميشه!!
-
خب اگه ميخواي واقعا بفهمي من پرسي ام يا نه؛ تنها راه حل موجودي كه به ذهنم ميرسه اينه كه خاطرات توجيهاتي رو كه چند وقت پيش در حقت مبذول كردم رو تكرار كنم؛ گوشت رو بيار جلو ببينم.
مونتگومري كه با طلسم ويژه ايي به صندلي محكم بسته شده، با سوظن پرسي رو نگاه ميكنه، سرشو جلوتر ميبره و گوشش رو طرف پرسي ميگيره:
بعد از لحظاتي
- آره!! درسته؛ يادته؟
پرسي دماغشو بالا ميكشه، سرشو به علامت تاييد تكون ميده و درحالي كه در لباس قاسم ناراحت بود به سروصداهايي كه از بيرون ژاندارمري شنيده ميشه، گوش ميده، رو به مونتگومري ميكنه و ميگه:
- برويم... ميرويم جايز نيست؛البته بگم!! تو بايد همينطوري دربند اسير باشي... تا اوباش بيان نجاتت بدن و كلي حال كنن و اينا!!
- ايول!! بزن بريم به سرعت برق و باد
بيرون ژاندارمري؛ دم در
در قسمتي از محوطه ي رو به روي ژاندارمري، عده ي كثيري از سربازان درحالي كه ناگهان داد و هوارشون خاموش شده، به لباسها و رداي زاخارياس خيره شدن و با تعجب به همديگه نگاه ميكنن:
-
....

همينطور كه به جايگه سوژه ي موردنظر خيره شده بودن، بخارات زرد رنگي رو ميبينن كه از لباسهاي زاخارياس به سمت بالا درحال عروجه و اينا!!
بخارات معلق به همديگه ميپيوندند و تشكيل جمله ايي رو ميدن كه مضمونش بدين شرحه:
ميروم دوباره باز، سوي خانه ي بلاك
آخر اين شناسه را، ميسپارم به هلاك!!
سربازا:
آلاچيـــــق مخوف اوباش!!
تره ور با زبانش درحال جمع آوري مگـــس هاي اطراف آبرفورث كه بوي بز ميداد، بود
. ويولت درحالي كه با نارضايتي به عكس مارج كه توي قاب آويزي كه گردن بادراد بود، زل ميزنه، روبندش رو سفت ميبنده و رو به تايبريوس ميگه:
- عهه!! حوصلم سر رفت... يه شعر بخون ببينم!!
گابريل كه با سوهان ناخني ظريف، ناخنهاي صورتي رنگش رو سوهان ميكشيد، سرش رو بلند ميكنه و چشماي سبزش برق ميزنن!!
بادراد پا رو پا انداخته و درحالي كه چوب دستي اش رو توي دستش ميچرخونه رو ميكنه به گابريل:
- ميگم تو چ....
- بلگراد، چيزه، بادراد!! اونجا يه خبراييه؛ خودم الان از بالاي آلاچيق ديدم!!
پيوز همينطور كه بالاي سر اوباش چرخ ميخورد، با اضطراب به اونا نگاه ميكنه.
سبيل بادراد از خشم تكون ميخوره، روي پاهاي كوچيكش ميپره و سعي ميكنه از دور بفهمه اوضاع از چه قراره. پيوز قهقهه ي وحشيانه اي ميزنه و رو به ويولت ميگه:
- مثل اينكه اين پسره فرار كرده...
ميخنده!!و درحالي كه از درون قاب آويز آويخته شده از گردن بادراد (اشاره به اينكه عكسها در دنياي جادوگري حركت ميكنن) وقايع رو دنبال ميكنه، به پستهاي قبلي نگاه ميكنه، يه گاز از ساندويچ بلغاريش ميخوره، يه جرعه از دوغي كه كنار دستشه، با آروغي ميزنه كه ميزنه احساسات عميق خواننده رو جريحه دار ميكنه
و ادامه ي ماجرا رو مينويسه:-
كمك!!-

- نه كويي!! ديگه از اين پستا نميزنم؛ ديگه بيناموسي نمينويسم!! نــــــــــــــه!!
كوييرل درحالي كه ذهن پرسي رو اساسي مشوش كرده، دندوناشو به پرسي نشون ميده و يه قر يه عمامه اش ميده و دستشو با تهديد روي دكمه ي بلاك قرار ميده:
- آقا من تسليم!!
پرسي همينطور كه سعي ميكنه خودشو از تك و تا نندازه، با دستش ابر چهره ي مخوف كوييرلو كه بالاي سرش شناوره، به هم ميزنه و با آهي كه از اعماق وجودش رها ميكنه، به مونتگومري خيره ميشه!!
-
خب اگه ميخواي واقعا بفهمي من پرسي ام يا نه؛ تنها راه حل موجودي كه به ذهنم ميرسه اينه كه خاطرات توجيهاتي رو كه چند وقت پيش در حقت مبذول كردم رو تكرار كنم؛ گوشت رو بيار جلو ببينم.مونتگومري كه با طلسم ويژه ايي به صندلي محكم بسته شده، با سوظن پرسي رو نگاه ميكنه، سرشو جلوتر ميبره و گوشش رو طرف پرسي ميگيره:
بعد از لحظاتي
- آره!! درسته؛ يادته؟

پرسي دماغشو بالا ميكشه، سرشو به علامت تاييد تكون ميده و درحالي كه در لباس قاسم ناراحت بود به سروصداهايي كه از بيرون ژاندارمري شنيده ميشه، گوش ميده، رو به مونتگومري ميكنه و ميگه:
- برويم... ميرويم جايز نيست؛البته بگم!! تو بايد همينطوري دربند اسير باشي... تا اوباش بيان نجاتت بدن و كلي حال كنن و اينا!!
- ايول!! بزن بريم به سرعت برق و باد

بيرون ژاندارمري؛ دم در
در قسمتي از محوطه ي رو به روي ژاندارمري، عده ي كثيري از سربازان درحالي كه ناگهان داد و هوارشون خاموش شده، به لباسها و رداي زاخارياس خيره شدن و با تعجب به همديگه نگاه ميكنن:
-
....

همينطور كه به جايگه سوژه ي موردنظر خيره شده بودن، بخارات زرد رنگي رو ميبينن كه از لباسهاي زاخارياس به سمت بالا درحال عروجه و اينا!!
بخارات معلق به همديگه ميپيوندند و تشكيل جمله ايي رو ميدن كه مضمونش بدين شرحه:
ميروم دوباره باز، سوي خانه ي بلاك
آخر اين شناسه را، ميسپارم به هلاك!!
سربازا:

آلاچيـــــق مخوف اوباش!!
تره ور با زبانش درحال جمع آوري مگـــس هاي اطراف آبرفورث كه بوي بز ميداد، بود
. ويولت درحالي كه با نارضايتي به عكس مارج كه توي قاب آويزي كه گردن بادراد بود، زل ميزنه، روبندش رو سفت ميبنده و رو به تايبريوس ميگه:- عهه!! حوصلم سر رفت... يه شعر بخون ببينم!!
گابريل كه با سوهان ناخني ظريف، ناخنهاي صورتي رنگش رو سوهان ميكشيد، سرش رو بلند ميكنه و چشماي سبزش برق ميزنن!!
بادراد پا رو پا انداخته و درحالي كه چوب دستي اش رو توي دستش ميچرخونه رو ميكنه به گابريل:
- ميگم تو چ....
- بلگراد، چيزه، بادراد!! اونجا يه خبراييه؛ خودم الان از بالاي آلاچيق ديدم!!
پيوز همينطور كه بالاي سر اوباش چرخ ميخورد، با اضطراب به اونا نگاه ميكنه.
سبيل بادراد از خشم تكون ميخوره، روي پاهاي كوچيكش ميپره و سعي ميكنه از دور بفهمه اوضاع از چه قراره. پيوز قهقهه ي وحشيانه اي ميزنه و رو به ويولت ميگه:
- مثل اينكه اين پسره فرار كرده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

بادراد : لعنتی ها ، دارن برمیگردن ! پرسی هنوز اون توئه . هیچ معلوم هست داره چیکار میکنه ؟!
زاخی : ببینم ، مونتی که سیفید میفید نیست !؟
بادراد با خشانت : چه ربطی به سوال من داشت ؟! بز های آبرو بکنم تو حلقت !؟
زاخی در حالی که از شدت ترس و اینا رنگش پریده : باب آخه خب .. پرسیو که میشناسید .. چیزه .. چی میگن .. امم .. خب پسر سیفید و تپل و ..
بادراد گلوی زاخی رو میگیره و محکم تکون تکونش میده : ابله مگه من با تو شوخی دارم ؟ پرتت کنم جلوی ..
پیوز آروم میره کنار بادراد : رفیق ، خفه کردن زاخی رو بذار واس بعد ، سربازا دارن برمیگردن ها !
بادراد :
چی توجه سربازا رو جمع میکنه ؟ دختر ؟ پول ؟ سلاح ؟
همین لحظه موج صحبت گابر و ویولت امواج درخشان مغزش رو مختل میکن : هی زاخی چه جیگر شدی ، عین این پسر سیفید میفید هایی که هر سری میرن دفتر توجیهات !
بادراد با خشم و غضب خودش رو کنترل میکنه که گابر رو در حلق ویولت ، ویولت رو در حلق گابر یا هر دو رو در حلق همدیگه ( یه کم مشکله ولی از بادراد هرکاری میاد
) فرو نکنه و برمیگرده سمتشون : میبندید یا ...
در یک آن به این شکل
در میاد و پس از سقوط چراغ موشی اونو سمت پیوز پرت میکنه : فهمیدم !
و با نگاه های شیطانی زاخی رو برانداز میکنه ...
چند لحظه بعد .
زاخی با اردنگی جلوی سرباز ها پرت میشه و به حالت ِ
براشون دست تکون میده : سلـــــــــام !
اثرات مخرب و وحشتناک ِ ترس از بادراد هنوز زاخی رو در هیبت یک پسر جیگزی نگه داشته ، بنابراین تعجبی نداره که گله سربازان به سمت زاخی هجوم بردن .
راخی : مامــــــــــــــــــــــــــــــــان !
-____________________________-
کمی آنسوتر ..
پرسـی : مرتیکه ( بیـــــــــــب ) ِ (بیـــــــــــــب ) شده بهت میگم از توی اون ( بیــــــــــــــب ) بیا بیرون یا خودم میام تو !
مونتگومری : نمیام .. تا بهم ثابت نکنی پرسی هستی نمیام !
پرسی :
با کمال میل !
زاخی : ببینم ، مونتی که سیفید میفید نیست !؟
بادراد با خشانت : چه ربطی به سوال من داشت ؟! بز های آبرو بکنم تو حلقت !؟
زاخی در حالی که از شدت ترس و اینا رنگش پریده : باب آخه خب .. پرسیو که میشناسید .. چیزه .. چی میگن .. امم .. خب پسر سیفید و تپل و ..

بادراد گلوی زاخی رو میگیره و محکم تکون تکونش میده : ابله مگه من با تو شوخی دارم ؟ پرتت کنم جلوی ..
پیوز آروم میره کنار بادراد : رفیق ، خفه کردن زاخی رو بذار واس بعد ، سربازا دارن برمیگردن ها !
بادراد :
چی توجه سربازا رو جمع میکنه ؟ دختر ؟ پول ؟ سلاح ؟ همین لحظه موج صحبت گابر و ویولت امواج درخشان مغزش رو مختل میکن : هی زاخی چه جیگر شدی ، عین این پسر سیفید میفید هایی که هر سری میرن دفتر توجیهات !
بادراد با خشم و غضب خودش رو کنترل میکنه که گابر رو در حلق ویولت ، ویولت رو در حلق گابر یا هر دو رو در حلق همدیگه ( یه کم مشکله ولی از بادراد هرکاری میاد
) فرو نکنه و برمیگرده سمتشون : میبندید یا ...در یک آن به این شکل
در میاد و پس از سقوط چراغ موشی اونو سمت پیوز پرت میکنه : فهمیدم !و با نگاه های شیطانی زاخی رو برانداز میکنه ...
چند لحظه بعد .
زاخی با اردنگی جلوی سرباز ها پرت میشه و به حالت ِ
براشون دست تکون میده : سلـــــــــام !اثرات مخرب و وحشتناک ِ ترس از بادراد هنوز زاخی رو در هیبت یک پسر جیگزی نگه داشته ، بنابراین تعجبی نداره که گله سربازان به سمت زاخی هجوم بردن .
راخی : مامــــــــــــــــــــــــــــــــان !
-____________________________-
کمی آنسوتر ..
پرسـی : مرتیکه ( بیـــــــــــب ) ِ (بیـــــــــــــب ) شده بهت میگم از توی اون ( بیــــــــــــــب ) بیا بیرون یا خودم میام تو !
مونتگومری : نمیام .. تا بهم ثابت نکنی پرسی هستی نمیام !
پرسی :
با کمال میل !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1388/4/19 2:16:04
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

پرسی با خوشحالی به مامورین، که همچون دیوانها بسوی دربِ اصلی ژاندامری میدویدند، نگاه کرد و باخود عهد بست که برای خوشحالی سربازان و صواب کردن، یک روز کلاس خصوصی برایشان بگذارد. پرسی بسوی اتاقک کوچکی که مونتگومری در آن نگهدای میشد رفت. باید سریع کار خود را انجام میداد. لباس تنش برایش گشاد بود و وی را اذیت میکرد. پرسی چند فحش بیناموسی دیگر به بادراد داد و بعد ،همان طور که پشت در اتاقک ایستاده بود، خطاب به مونتی گفت: هوی!مونتی، خودتی؟
مونتگومری که از شنیدن صدای وی تعجب کرده بود بسوی میله های آهنین اتاقک رفت:آره... تو کی هستی؟
پرسی نگاهی به مونتی کرد و گفت: من پرسی هستم.بیا اومدم آزادت کنم.
مونتی بزور پلاکی را که اسم سرباز بر رویش حک شده بود خواند و بعد با تمسخر گفت: هاها تو همون قاسم اسکله هستی...ولت کن باو.
پرسی که حال عصبانی شده بود، فریادکشن گفت:
مردک! بیا بیرون تا نیومدم اون تو قشنگ توجیهت نکردم! بیا بیرون من همون پرسی هستم!
مونتگومری که هنوز "توجیح" نشده بود گفت: من که باور نمیکنم! سه تا نشونه بده که فقط پرسی میدونشون تا باور کنم.
در همان حال،درب ژاندارمری.
همهمه تمام فضا را فرا گرفته بود.
بیش از یک میلیون سرباز در جلوی در جمع شده بودند تا پسران تپل و سفید ماگل را ببینند. سربازان بعد از این که فهمیدند که پرسی آنها را سر کار گذاشته، تصمیم به بازگشت گرفتند.
مونتگومری که از شنیدن صدای وی تعجب کرده بود بسوی میله های آهنین اتاقک رفت:آره... تو کی هستی؟
پرسی نگاهی به مونتی کرد و گفت: من پرسی هستم.بیا اومدم آزادت کنم.
مونتی بزور پلاکی را که اسم سرباز بر رویش حک شده بود خواند و بعد با تمسخر گفت: هاها تو همون قاسم اسکله هستی...ولت کن باو.
پرسی که حال عصبانی شده بود، فریادکشن گفت:
مردک! بیا بیرون تا نیومدم اون تو قشنگ توجیهت نکردم! بیا بیرون من همون پرسی هستم!
مونتگومری که هنوز "توجیح" نشده بود گفت: من که باور نمیکنم! سه تا نشونه بده که فقط پرسی میدونشون تا باور کنم.
در همان حال،درب ژاندارمری.
همهمه تمام فضا را فرا گرفته بود.
بیش از یک میلیون سرباز در جلوی در جمع شده بودند تا پسران تپل و سفید ماگل را ببینند. سربازان بعد از این که فهمیدند که پرسی آنها را سر کار گذاشته، تصمیم به بازگشت گرفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/18 15:35:02
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

پرسی در حالی که فحش های بیناموسی زیر لب میداد به سمتِ دربِ اصلی ژاندار مری حرکت کرد و خودش رو با لباس های پلنگی ای که پوشیده بود بر انداز کرد .
مقابل ژاندارمری هاگزمید
پرسی به آرامی به سمتِ درب حرکت میکنه که یکی از سرباز هایی که اونجا ایستاده ایست میده و جلو میاد !
سرباز : هی ! تو کی هستی که داری وارد ژاندارمری میشی !
پرسی که از این حرکت بسیار عصبانی شده بود ، فریاد زد : ای ابله ، من پرس ... امم ... منظورم اینه که من قاسم کوماندو ام !
سرباز شماره دو :
باب این همون قاسم اسکلس ! بذار بره تو بابا ، ملت از کارایی که میکنه از خنده میترکن !
سرباز :
پرسی از خشم زیر لب غرولند کرد و برای آروم کردنِ خودش به این فکر کرد که چند بار اونها رو در محدوده قلعه هاگوارتز دیده و ایندفعه که دیدتشون بزور دعوتشون میکنه دفتر توجیهات و خوب توجیهشون میکنه ... به سمتِ سالن ِ اصلی ژاندارمری که سر و صدای زیادی از آنجا بلند میشد و به نظر میرسید همه ی سرباز ها در اونجا جمع شدند حرکت کرد .
سالن ِ اصلی ژاندارمری
سرباز ها به خنده و پای کوبی و خوشحالی مشغولن و مونتگومری هم اونجاست و تحتِ محافظتِ شدید سرباز هاست ... وظیفه ی پرسی این هست که کاری کنه که سرباز ها به همراه مونتگومری بیرون بیان از اونجا ! به همین خاطر جلوتر میره و با صدای نسبتا بلندی میگه : آهای ! ژاندارمری آتیش گرفته !!
چند تا از سرباز ها لحظه ای مکث میکنن !
یکی از سرباز ها : باب ولش کنین اون قاسم اسکلس
و به خنده و پای کوبی ادامه میدن ! پرسی که به این فکر میکرد که هر چه سریعتر تا قبل از رسیدنِ نیروهای کمکی ِ ژاندارمری باید اونجا رو تخلیه کنه ، یک بار دیگه فریاد میزنه : آهاای ! چند تا دختر ِ ماگل جلوی در ِ ژاندارمرین ! از دستتون میره ها !
باز چند تا از سرباز ها مکث میکنن !
یکی از سرباز ها : دختر ؟
یکی دیگه از سرباز ها : بیا برو تو همین حیاطِ ژاندار مری پره دختره !
پرسی لحظه ای در فکر فرو میره و بعد با یادآوری هاگوارتز و دفتر توجیهاتِ عالیه یکهو جرقه ای از مغزش ساطع میشه و فریاد میزنه : آهای ! پنج تا پسر ِ ماگل تپل و سفید دم ِ دره ژاندارمرین !
این بار همه ی سرباز ها از حرکت می ایستن !
سرباز ها : اوه قاسم !
و همگی به سمتِ دربِ اصلی ژاندامری هجوم میبره که در اون بین چند تن از سرباز ها هم زیر پا میمونن !
پرسی : اینا از بر و بچه های خوابگاه مختلط بدترن
مقابل ژاندارمری هاگزمید
پرسی به آرامی به سمتِ درب حرکت میکنه که یکی از سرباز هایی که اونجا ایستاده ایست میده و جلو میاد !
سرباز : هی ! تو کی هستی که داری وارد ژاندارمری میشی !
پرسی که از این حرکت بسیار عصبانی شده بود ، فریاد زد : ای ابله ، من پرس ... امم ... منظورم اینه که من قاسم کوماندو ام !

سرباز شماره دو :
باب این همون قاسم اسکلس ! بذار بره تو بابا ، ملت از کارایی که میکنه از خنده میترکن ! سرباز :

پرسی از خشم زیر لب غرولند کرد و برای آروم کردنِ خودش به این فکر کرد که چند بار اونها رو در محدوده قلعه هاگوارتز دیده و ایندفعه که دیدتشون بزور دعوتشون میکنه دفتر توجیهات و خوب توجیهشون میکنه ... به سمتِ سالن ِ اصلی ژاندارمری که سر و صدای زیادی از آنجا بلند میشد و به نظر میرسید همه ی سرباز ها در اونجا جمع شدند حرکت کرد .
سالن ِ اصلی ژاندارمری
سرباز ها به خنده و پای کوبی و خوشحالی مشغولن و مونتگومری هم اونجاست و تحتِ محافظتِ شدید سرباز هاست ... وظیفه ی پرسی این هست که کاری کنه که سرباز ها به همراه مونتگومری بیرون بیان از اونجا ! به همین خاطر جلوتر میره و با صدای نسبتا بلندی میگه : آهای ! ژاندارمری آتیش گرفته !!
چند تا از سرباز ها لحظه ای مکث میکنن !
یکی از سرباز ها : باب ولش کنین اون قاسم اسکلس

و به خنده و پای کوبی ادامه میدن ! پرسی که به این فکر میکرد که هر چه سریعتر تا قبل از رسیدنِ نیروهای کمکی ِ ژاندارمری باید اونجا رو تخلیه کنه ، یک بار دیگه فریاد میزنه : آهاای ! چند تا دختر ِ ماگل جلوی در ِ ژاندارمرین ! از دستتون میره ها !
باز چند تا از سرباز ها مکث میکنن !
یکی از سرباز ها : دختر ؟

یکی دیگه از سرباز ها : بیا برو تو همین حیاطِ ژاندار مری پره دختره !

پرسی لحظه ای در فکر فرو میره و بعد با یادآوری هاگوارتز و دفتر توجیهاتِ عالیه یکهو جرقه ای از مغزش ساطع میشه و فریاد میزنه : آهای ! پنج تا پسر ِ ماگل تپل و سفید دم ِ دره ژاندارمرین !
این بار همه ی سرباز ها از حرکت می ایستن !
سرباز ها : اوه قاسم !

و همگی به سمتِ دربِ اصلی ژاندامری هجوم میبره که در اون بین چند تن از سرباز ها هم زیر پا میمونن !
پرسی : اینا از بر و بچه های خوابگاه مختلط بدترن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/10/10
آخرین ورود: چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
از: شیرموز فروشی اصغر آقا!
پستها:
242

سوژه جدید!
لطفا برای پی بردن به سوژه کامل به این جا بروید
نگهبانان با آن لباس های سبزرنگ به صورت کاملا ویژه ای از ژاندارمری نه چندان بزرگ هاگزمید محافظت می کردند. اوباش به سرپرستی بادراد ریشو زیر آلاچیق بزرگی نشسته بودند و از دور ژاندارمری رو زیر نظر داشتند.
بادراد در حالیکه جرعه ای از لیموناد رو به رویش می نوشید شروع به صحبت کرد.
- خب برای ورود به اونجا کار خیلی سختی داریم! ما تونستیم یکی از اون لباس های سرباز ها رو گیر بیاریم. باید یکی برای ورود به ژاندارمری به همین وسیله نفوذ بکنه و من هم برای این کار پرسی ویزلی رو مد نظر دارم!
پرسی : چی؟ من از اون لباس های جوات پلنگی بپوشم؟ عمرا!
بادراد : مثل اینکه دوست داری زبونت رو لای در بزارم؟!
پرسی به سرعت آروم میشه و بادراد به پرسی اشاره میکنه که بره و توی دست شویی لباس پلنگی رو بپوشه.
چند دقیقه بعد...
پرسی از توی مرلینگاه بیرون میاد در حالیکه به جای رداهای زربفت گرانبها اینبار لباس پلنگی پوشیده.
بادراد به پرسی اشاره می کنه که بیاد تا آخرین حرفا رو بزنه.
- تو میری توی ژاندارمری! اونجا باید کاری بکنی که همه سربازا بریزن بیرون و مونتگومری رو هم بیارن بیرون! یعنی یک جوری اعلام خطر بکنی. اون وقت ما توی فضای باز میتونیم مونتگومری رو بگیریم. در ضمن اونجا کسی اسمتو پرسید بهشون میگی قاسم کوماندو! این لباس اونه!
اوباش :
پرسی ویزلی درحالیکه زیر لب دشنمام می داد به طرف ژاندارمری حرکت کرد...
لطفا برای پی بردن به سوژه کامل به این جا بروید
نگهبانان با آن لباس های سبزرنگ به صورت کاملا ویژه ای از ژاندارمری نه چندان بزرگ هاگزمید محافظت می کردند. اوباش به سرپرستی بادراد ریشو زیر آلاچیق بزرگی نشسته بودند و از دور ژاندارمری رو زیر نظر داشتند.
بادراد در حالیکه جرعه ای از لیموناد رو به رویش می نوشید شروع به صحبت کرد.
- خب برای ورود به اونجا کار خیلی سختی داریم! ما تونستیم یکی از اون لباس های سرباز ها رو گیر بیاریم. باید یکی برای ورود به ژاندارمری به همین وسیله نفوذ بکنه و من هم برای این کار پرسی ویزلی رو مد نظر دارم!
پرسی : چی؟ من از اون لباس های جوات پلنگی بپوشم؟ عمرا!

بادراد : مثل اینکه دوست داری زبونت رو لای در بزارم؟!
پرسی به سرعت آروم میشه و بادراد به پرسی اشاره میکنه که بره و توی دست شویی لباس پلنگی رو بپوشه.
چند دقیقه بعد...
پرسی از توی مرلینگاه بیرون میاد در حالیکه به جای رداهای زربفت گرانبها اینبار لباس پلنگی پوشیده.
بادراد به پرسی اشاره می کنه که بیاد تا آخرین حرفا رو بزنه.
- تو میری توی ژاندارمری! اونجا باید کاری بکنی که همه سربازا بریزن بیرون و مونتگومری رو هم بیارن بیرون! یعنی یک جوری اعلام خطر بکنی. اون وقت ما توی فضای باز میتونیم مونتگومری رو بگیریم. در ضمن اونجا کسی اسمتو پرسید بهشون میگی قاسم کوماندو! این لباس اونه!
اوباش :

پرسی ویزلی درحالیکه زیر لب دشنمام می داد به طرف ژاندارمری حرکت کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/4/16 21:03:48
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

گراوپ كه ماشاا.. هزار ماشاا.. قدرتي داشت و زور بازويي ريموس و ماتيلدا را روي شونه هاش گذاشته بود و مي دويد.همه به دنبال پيتر كه چوبدستي اش رو نوراني كرده بود(
البته پيتر ريش نداشت)مي دويدند.
تونل خيلي دراز بود هر چه مي دفتند به تهش نمي رسيدند.خون از سر و كله همه پايين مي ريخت و همه با حالتي ترسدار(ترس + دار =نوعي صفت فاعلي تازه اختراع شده)به راهشون ادامه مي دادنند كه ناگهان گراپ ايستاد.
همه كه با آخرين سرعت مي دويدند به هيكل نه چندان بزرگ گراوپ خوردند و به ترتيب نقش زمين شدند.پيتر هم ايستاد تا ببينه چي شده.ناگهان گراوپ حالت
را به خود گرفت.همه ترسيدند.او باش پخش و پلا خودشون را جمع كردند.و آماده دعوا شدند:
_
_
_
در اين ميا ن فقط گراوپ بود كه كاملا آماده نبود:
چند دقيقه بعد از چند دقيقه قبل
ناگهان يك عدد غول غار نشين ديگه(از فاميلاي دور گراوپ)وارد شد و گراوپ وارد عمل شد.دسته اوباش نيز در چند متري پشتيباني مي كردند:
_گراوپي...گراوپي...هي هي.
_ دست دست(
)
گراوپي بزن و يارو بزن(يارو منظور فاميل دور گراوپيه)گراوپي بزن يارو بزن.بالاخره به هيچ جا نمي رسند و هر دو آش و لاش مي افتند يك گوشه.ناگهان از سمت بر و بكس يه صدايي مي آد:
_ آآآآووووووِِِِِييييييييي واوز ز ج گ(اين آخرش پارازيت بود)
به دنبال اين صدا پيتر مثل پنير پهن زمين شد.و....
البته پيتر ريش نداشت)مي دويدند.تونل خيلي دراز بود هر چه مي دفتند به تهش نمي رسيدند.خون از سر و كله همه پايين مي ريخت و همه با حالتي ترسدار(ترس + دار =نوعي صفت فاعلي تازه اختراع شده)به راهشون ادامه مي دادنند كه ناگهان گراپ ايستاد.
همه كه با آخرين سرعت مي دويدند به هيكل نه چندان بزرگ گراوپ خوردند و به ترتيب نقش زمين شدند.پيتر هم ايستاد تا ببينه چي شده.ناگهان گراوپ حالت
را به خود گرفت.همه ترسيدند.او باش پخش و پلا خودشون را جمع كردند.و آماده دعوا شدند:_
_
_
در اين ميا ن فقط گراوپ بود كه كاملا آماده نبود:
چند دقيقه بعد از چند دقيقه قبل
ناگهان يك عدد غول غار نشين ديگه(از فاميلاي دور گراوپ)وارد شد و گراوپ وارد عمل شد.دسته اوباش نيز در چند متري پشتيباني مي كردند:
_گراوپي...گراوپي...هي هي.
_ دست دست(
)گراوپي بزن و يارو بزن(يارو منظور فاميل دور گراوپيه)گراوپي بزن يارو بزن.بالاخره به هيچ جا نمي رسند و هر دو آش و لاش مي افتند يك گوشه.ناگهان از سمت بر و بكس يه صدايي مي آد:
_ آآآآووووووِِِِِييييييييي واوز ز ج گ(اين آخرش پارازيت بود)
به دنبال اين صدا پيتر مثل پنير پهن زمين شد.و....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/23
تولد نقش: 1399/10/23
آخرین ورود: سهشنبه 13 بهمن 1388 14:23
از: یه دنیای دیگه !
پستها:
392

دار و دسته اوباش که خوان اول را پشت سر گذاشته بودند ، وارد حفره شدند . حفره بسی تاریک و خوف انگیزدارناک بود . چشم چشم را نمی دید . و صدای چک چک آب ، از فاصله ای نزدیک به گوش می رسید . پیتر زیر لب زمزمه کرد :
- لوموس
و نوری که از چوبدستی خارج شد ، دیوارهای سنگی یک غار را نشان می داد . ناگهان :
- پخ !!!!!!!!!
پیوز از جا پرید ! بعد خواست دو دستی به سر ریموس بکوید که بی موقع ، هوس خوشمزگی کرده بود . ریموس همچنان که جاخالی می داد گفت :
- ول کن دیگه ... بی جنبه ! حالا یه شوخی کردیما ! ببین اون قطره ها چه شر و شر دارن از سقف غار می ریزن !
توجه همه به سمتی که ریموس با انگشت نشان داده بود جلب شد . از سقف غار ، آنچه که قبلا صدای آن همچون چک چک آب درنظر گرفته شده بود ، قطرات مایع به سرعت به زمین می چکید . گراوپ به آن نزدیک شد :
- گراوپ خواست یه سر و صورتی صفا داد . ( بعد از یکی دو مشت که به صورتش زد ) این چرا مزه شوری داد ؟ این چرا بوی ادکلن غولی داد ؟
پیتر به مایع درحال جریان نزدیک شد :
- جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ ! اینکه آب نیست ! هواااااااااااااااااار ... این خونه !
- خون ؟
دسته اوباش با حیرت و وحشت به هم زل زدند . پیوز به حکم روح بودن ، عمودی بالارفت و از سقف گذشت :
- بروبچ ، اینجا یه سقف کلفته ! جسدی چیزی هم اینجا نیست ! این خون از کجا میاد پس ؟
در این زمان صدای نیکلاس به گوش رسید :
- ماتیلدا بلند شو . اینجا که جای خوابیدن نیست !
ماتیلدا با ضعف گفت :
- اص ... لا ... نمی ... تونم ... وایسم ... بذار ... دراز ... بکشم ...
پیتر به آنها نزدیک شد و نور را به صورت ماتیلدا انداخت :
- این که هیچ رنگ به صورتش نیست ! انگار هیچ خون نداره !
صدای قهقهه هولناکی که از ناکجا به گوش می رسید ، لرزه بر اندام همگی انداخت .
پیوز :
- اینجا چه خبره یعنی ؟
گراوپ که صورتش با خون شستشو داده شده و کاملا مخوف و ترسناک به نظر می رسید ، نگاهی هوشمندانه به پیوز انداخت :
- یعنی تو ندونست ؟ این اهریمن بلاد ( blood ) بود . اهریمن بلاد از خون آدمایی که اومدن تو خونه ش تغذیه کرد ! ما باید هرچه زودتر از اینجا بیرون رفت . وگرنه خون همه ما رو از سقف چکوند و رودخونه درست کرد و باهاش خون بازی ( معادل آب بازی ) کرد و بعدم سر فرصت ، نوشید !
همه اوباش با ترس به هم نزدیک شدند و اطراف ماتیلدا که اولین قربانی بود ، حلقه زدند . همگی با لوموس روشنایی ایجاد کردند تا راه خروج را پیدا کنند ولی در برابرشان فقط یک تونل دراز و تاریک بود که جا به جا ، از سقفش خون می چکید . کم کم ریموس نیز احساس ناتوانی می کرد :
- بچه ها ، گمونم ... حال منم ... داره به هم ... می خوره ... نمی ... تونم ... سر ... پا ... وایسم ...
و به زمین سقوط کرد .
- لوموس
و نوری که از چوبدستی خارج شد ، دیوارهای سنگی یک غار را نشان می داد . ناگهان :
- پخ !!!!!!!!!
پیوز از جا پرید ! بعد خواست دو دستی به سر ریموس بکوید که بی موقع ، هوس خوشمزگی کرده بود . ریموس همچنان که جاخالی می داد گفت :
- ول کن دیگه ... بی جنبه ! حالا یه شوخی کردیما ! ببین اون قطره ها چه شر و شر دارن از سقف غار می ریزن !
توجه همه به سمتی که ریموس با انگشت نشان داده بود جلب شد . از سقف غار ، آنچه که قبلا صدای آن همچون چک چک آب درنظر گرفته شده بود ، قطرات مایع به سرعت به زمین می چکید . گراوپ به آن نزدیک شد :
- گراوپ خواست یه سر و صورتی صفا داد . ( بعد از یکی دو مشت که به صورتش زد ) این چرا مزه شوری داد ؟ این چرا بوی ادکلن غولی داد ؟
پیتر به مایع درحال جریان نزدیک شد :
- جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ ! اینکه آب نیست ! هواااااااااااااااااار ... این خونه !
- خون ؟
دسته اوباش با حیرت و وحشت به هم زل زدند . پیوز به حکم روح بودن ، عمودی بالارفت و از سقف گذشت :
- بروبچ ، اینجا یه سقف کلفته ! جسدی چیزی هم اینجا نیست ! این خون از کجا میاد پس ؟
در این زمان صدای نیکلاس به گوش رسید :
- ماتیلدا بلند شو . اینجا که جای خوابیدن نیست !
ماتیلدا با ضعف گفت :
- اص ... لا ... نمی ... تونم ... وایسم ... بذار ... دراز ... بکشم ...
پیتر به آنها نزدیک شد و نور را به صورت ماتیلدا انداخت :
- این که هیچ رنگ به صورتش نیست ! انگار هیچ خون نداره !
صدای قهقهه هولناکی که از ناکجا به گوش می رسید ، لرزه بر اندام همگی انداخت .
پیوز :
- اینجا چه خبره یعنی ؟
گراوپ که صورتش با خون شستشو داده شده و کاملا مخوف و ترسناک به نظر می رسید ، نگاهی هوشمندانه به پیوز انداخت :
- یعنی تو ندونست ؟ این اهریمن بلاد ( blood ) بود . اهریمن بلاد از خون آدمایی که اومدن تو خونه ش تغذیه کرد ! ما باید هرچه زودتر از اینجا بیرون رفت . وگرنه خون همه ما رو از سقف چکوند و رودخونه درست کرد و باهاش خون بازی ( معادل آب بازی ) کرد و بعدم سر فرصت ، نوشید !
همه اوباش با ترس به هم نزدیک شدند و اطراف ماتیلدا که اولین قربانی بود ، حلقه زدند . همگی با لوموس روشنایی ایجاد کردند تا راه خروج را پیدا کنند ولی در برابرشان فقط یک تونل دراز و تاریک بود که جا به جا ، از سقفش خون می چکید . کم کم ریموس نیز احساس ناتوانی می کرد :
- بچه ها ، گمونم ... حال منم ... داره به هم ... می خوره ... نمی ... تونم ... سر ... پا ... وایسم ...
و به زمین سقوط کرد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/12 8:35:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1392 13:25
از: ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
پستها:
414

وقتي همه به پشت سرشان نگاه کردند چيز عجيبي ديدند : يک شاخدم مجارستاني ...
_وووي! وووووي!
ريموس با هيجان بسيار زيادي با گفتن اين ديالوگ ، به سرعت خودش رو به بقل پيوز انداخت و با لرزش زيادي ادامه داد:
_پيوزي ...پيوز من! ما رو نجات بده!
پيوز هم با حالت خفني ريموس رو انداخت پايين و گفت:
_اي بي ناموس ! برو لباستو بپوش ببينيم..
ملت اوباش به سرعت يه لنگي ظاهر كردند و دور خودش پيچوندن. گراوپ كه بر صحنه نظارت ميكرد ، با اعتماد به نفس بالايي گفت:
_this is graup!
من خودم ريديفش ميكنم برو بچز...راحت باشين!
و به سمت شاخدم رفت.
_وورا كه ول آس! (يعني ما رو ول كن بريم)
_خرررررر خررررررر
_ووووووا؟ (چي ؟)
گراوپ برگشت و به اوباش گفت: اين كه همش خررر خرررر ميكنه...نميفهممم چي ميگه؟ پيوز تو ميفهمي؟آآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ...
گراوپ و بقيه به سرعت فهميدند كه منظور شاخدم چي بود . چون بار ديگه دهنش رو باز كرده بود و با اتيش قسمت نشمينگاه گراوپ رو سوزونده بود..
_آآآآآآآي وحشي...! سوختم!
اوباش:
شاخدم مجارستاني:
پيتر گفت: من فكري دارم!
پيوز : منظورت دست به آبه؟
لحظه اي بعد ، پيتر موش شده به سرعت به پشت شاخدم رفت و از روي دو و فلس هاش ، خودشو به گردن اژدها رسوند.اژدها تكوني خورد و دوباره تكون خورد . مور مورش ميشد ... پيتر داشت شاخدم رو قلقلك ميداد.
بعد از چند لحظه شاخدم مجارستاني:
اوباش:
_اين چه بي جنبه بود؟!
_واقعا!
پس از چند ثانيه ديگه صداي خنده ي شاخدم كل فضا رو فرا گرفته بود؛ يه صدايي ها داد:
_دا...دا ...دا...دا ...به!
گراوپ سر تكان داد كه يعني نميفهمم و به پيتر گفت:
_موش كثيف ...يه خورده وايسا ببينم اين چي ميگه.
شاخدم كه توانست بر خودش مسلط شود با بي حالي ناشي از خنده ي زياد يه دستمال از جيبش در آورد و اينجوري
بالا گرفت. و به گوشه اي اشاره كرد كه ظاهرا حفره اي در سوراخ بود. اوباش همگي با سلامتي كامل به سمت حفره رفتند.
_وووي! وووووي!
ريموس با هيجان بسيار زيادي با گفتن اين ديالوگ ، به سرعت خودش رو به بقل پيوز انداخت و با لرزش زيادي ادامه داد:
_پيوزي ...پيوز من! ما رو نجات بده!

پيوز هم با حالت خفني ريموس رو انداخت پايين و گفت:
_اي بي ناموس ! برو لباستو بپوش ببينيم..

ملت اوباش به سرعت يه لنگي ظاهر كردند و دور خودش پيچوندن. گراوپ كه بر صحنه نظارت ميكرد ، با اعتماد به نفس بالايي گفت:
_this is graup!
من خودم ريديفش ميكنم برو بچز...راحت باشين!و به سمت شاخدم رفت.
_وورا كه ول آس! (يعني ما رو ول كن بريم)
_خرررررر خررررررر
_ووووووا؟ (چي ؟)
گراوپ برگشت و به اوباش گفت: اين كه همش خررر خرررر ميكنه...نميفهممم چي ميگه؟ پيوز تو ميفهمي؟آآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ...
گراوپ و بقيه به سرعت فهميدند كه منظور شاخدم چي بود . چون بار ديگه دهنش رو باز كرده بود و با اتيش قسمت نشمينگاه گراوپ رو سوزونده بود..
_آآآآآآآي وحشي...! سوختم!
اوباش:

شاخدم مجارستاني:
پيتر گفت: من فكري دارم!
پيوز : منظورت دست به آبه؟

لحظه اي بعد ، پيتر موش شده به سرعت به پشت شاخدم رفت و از روي دو و فلس هاش ، خودشو به گردن اژدها رسوند.اژدها تكوني خورد و دوباره تكون خورد . مور مورش ميشد ... پيتر داشت شاخدم رو قلقلك ميداد.
بعد از چند لحظه شاخدم مجارستاني:

اوباش:

_اين چه بي جنبه بود؟!
_واقعا!
پس از چند ثانيه ديگه صداي خنده ي شاخدم كل فضا رو فرا گرفته بود؛ يه صدايي ها داد:
_دا...دا ...دا...دا ...به!
گراوپ سر تكان داد كه يعني نميفهمم و به پيتر گفت:
_موش كثيف ...يه خورده وايسا ببينم اين چي ميگه.
شاخدم كه توانست بر خودش مسلط شود با بي حالي ناشي از خنده ي زياد يه دستمال از جيبش در آورد و اينجوري
بالا گرفت. و به گوشه اي اشاره كرد كه ظاهرا حفره اي در سوراخ بود. اوباش همگي با سلامتي كامل به سمت حفره رفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/3 15:05:27
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

پیوز دستی به پیشانی اش کشید و عرقش را پاک کرد و رو به سگ هفت سر گفت : « اینقدر غر غر نکن بوقی ! اینها رو که میبینی شپلخ کردی خز و خیلن ! من گولاخم ! خفنم
»
سگ پارس بلندی کرد و به سمت پیوز شیرجه رفت اما از وسط بدن روح رد شد و مستقیم در آغوش گراوپ افتاد !
سگ :
گراوپ :
سگ : غررر .... واق ... پارس پارس ! ... میو میو ! قدقد ! قوقولی قوقو ! ( ترجمه : وای ... کمک ... بیناموس ! ... Help me ! النجدة ! آیوتاره ! (Italy : Aiutare )
بعد از کمک خواستن سگ به هوشصد ملیون زبان زنده و مرده دنیا سگ به سختی خود را از شر گراوپ رها کرد و از یکی از دیوار ها بالا رفت و توی لوستر اتاق پناه گرفت
پیوز فریاد زد : « اوباش ... خبردار ! »
همه ملت اوباش خبردار ایستادند ! هفت اوباش ! هفت کوتول ... چیز !
... هفت شهر عش... نه نه !
... هفت آسما ... ای بابا ! چی بود ؟
... آهان ... هفت کله پوک
در این لحظه کف اتاق شروع به لرزیدن کرد و کم کم ترک خورد و به طور خیلی ارزشی خواننده پست رو یاد جومانجی انداخت و در نهایت شپلخ شد و ملت اوباش به طبقه پائین سقوط کردند ! کم کم از بین آوار ها بیرون آمدند اما قبل از اینکه بتوانند نفس راحتی بکشند صدای وحشتناکی شنیده شد و آتش سوزانی لباس همه شان را خاکستر کرد و در این بین فقط گراوپ خوشحال بود
وقتی همه به پشت سرشان نگاه کردند چیز عجیبی دیدند : یک شاخدم مجارستانی ...
»سگ پارس بلندی کرد و به سمت پیوز شیرجه رفت اما از وسط بدن روح رد شد و مستقیم در آغوش گراوپ افتاد !
سگ :

گراوپ :

سگ : غررر .... واق ... پارس پارس ! ... میو میو ! قدقد ! قوقولی قوقو ! ( ترجمه : وای ... کمک ... بیناموس ! ... Help me ! النجدة ! آیوتاره ! (Italy : Aiutare )
بعد از کمک خواستن سگ به هوشصد ملیون زبان زنده و مرده دنیا سگ به سختی خود را از شر گراوپ رها کرد و از یکی از دیوار ها بالا رفت و توی لوستر اتاق پناه گرفت

پیوز فریاد زد : « اوباش ... خبردار ! »
همه ملت اوباش خبردار ایستادند ! هفت اوباش ! هفت کوتول ... چیز !
... هفت شهر عش... نه نه !
... هفت آسما ... ای بابا ! چی بود ؟
... آهان ... هفت کله پوک
در این لحظه کف اتاق شروع به لرزیدن کرد و کم کم ترک خورد و به طور خیلی ارزشی خواننده پست رو یاد جومانجی انداخت و در نهایت شپلخ شد و ملت اوباش به طبقه پائین سقوط کردند ! کم کم از بین آوار ها بیرون آمدند اما قبل از اینکه بتوانند نفس راحتی بکشند صدای وحشتناکی شنیده شد و آتش سوزانی لباس همه شان را خاکستر کرد و در این بین فقط گراوپ خوشحال بود

وقتی همه به پشت سرشان نگاه کردند چیز عجیبی دیدند : یک شاخدم مجارستانی ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/2 13:11:43
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
