شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
جاگسن در حالی که گونی 10 کیلوییه شامل استخون های ایوان رو، رو دوش خود انداخته بود و کشان کشان راهی تالار شده بود زیر لب با خود گفت: بیا، خیر سرمون تشنه ی قدرتیم ما، الان رسما شغلم شده عملگی! ... چه تاجی زدی بر سرم زندگی؟... به غیر از مصیبت؟ به جز بندگی؟ ... یه روزم اگه دل به شادی گذشت....
به تالار که رسید رو به بلا گفت: بیا! ارباب گفت ایوان رو سرهم کنی!
بلا دست به کمر یه نگاهی به جاگسن انداخت و گفت: بدش به من!
جاگسن: آیلین، سورس، بارتی، آنتونین؟
چهارتن:چیه؟...چی میگی؟
جاگسن: ارباب باهاتون کار داره.
چهارتن با بی میلی و غرولند کنان، از جاشون بلند شدن و راه دفتر لرد ولدمورت رو پیش گرفتن. در همین زمان، آشپز مخصوص ارباب اما در حالی که پیشبند خونینش رو باز میکرد وارد تالار شد.
اما: آه که چقدر گوشام درد گرفت، طرف یه ساعت بود توی آب جوش قل قل میکرد ولی بازم صداش قطع نمیشد. . . سپس با این حالت گفت: آخجون ماکت بازی!
بلا: کروشیو! ... دستت رو بکش، چه طور جرئت میکنی مانع از انجام وضیفه ای که ارباب به من داده بشی؟ وقتی با یه ریداکتو به اجزای سازنده ات تبدیلت کردم، اون موقع میشینی با خودت پازل بازی میکنی!
اما در حالی که از درد زانو های خودش رو بغل کرده بود و خودش رو به زور کنار دافنه رسونده بود، گفت: چشش در بیاد!...یه روز که ورداشتم ازش رولت گوشت درست کردم، اون موقع میفهمه اجزای سازنده ی کدوممون ریزتر میشه!
دافنه با این حال :worry: از اما پرسید: ببخشید! شما همه چیز خواری؟
اما: نه ولی از همه چیز غذا درس میکنم. بستگی به طبع غذایی ارباب داره!...نگاه کن تو رو سالازار!...7 روز طول میکشه، موهای اینو واسه کله پاچه کز بدم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/16 2:23:59 ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/16 2:30:30 ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/16 12:14:39
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه... آیا من کور شدم؟!! آیا ارباب در ساعت 8:02 یک عمل غیر انسانی را مرتکب شد؟ آیا این عمل غیر اخلاقی با یک اسکلت درست است؟ آیا... - رداکتو! -
لرد سیاه به بقایای اسکلت پخش و پلا شده بر روی زمین نگاهی انداخت. - خب از کدوم یکی شروع کنیم. به آرامی در میان پیکر متلاشی شده به قدم زدن پرداخت و با نوک پا مشغول بررسی استخوان های مشکوک شد. - هووم... انگار توی این یکی یه چیزی قایم کردی، اَه اَه... حالم بهم خورد، نون تست کپک زده توی این یکی چی قایم کردی... چی!!! ق..قاب آویز... من... هورکر... نه... صبرکن ببینم این نشان مارش سه تاییه.... کروشیو ایوان که باعث شدی اربابت برای یه لحظه احساس سرما کنه!
نیم ساعت بعد
- هووم عجب جلای قشنگی این گردنبد الماس داره... نمی دونستم با گرینگوتز رقابت می کنی. - تق تق - بیا تو... نه نیا!!! ارباب... داره... داره... چیز....
لرد سیاه برآشفته به سرعت به تپه ی کوچک گنجینه های تخلیه شده از ایوان حمله ور شد و آنها را به زور زیر تختش چپاند. - می تونی بیایی تو. - سرورم. جاگسن به آرامی و با احتیاط قدم به اتاق لرد سیاه گذاشت. - چی می خوای؟ - سرورم دستور سر به نیست کردن اون دوتا خائن به تالار رو به طور کامل اجرا کردم. مطمئن باشید دیگه هرگز کلمه رای من کو رو به زبون نمی یارن. - خوبه... نبایدم دیگه این کلمه رو بشنوم! یه ماموریت جدید برات دارم. اما قبلش می خوام آیلین پرنس و پسرش، بارتی کروچ و آنتونین رو بیاری اینجا ولی قبلش اینجا رو تمیز کن....به چی زل زدی! - سرورم... این... این - ساکت...فقط جمشون کن بریز توی گونی بده به بلا. اون می دونه چطور سرهمشون کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/3/15 20:48:47 ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/3/16 12:23:48
ایوان سعی کرد ضمن نشنیده گرفتن جمله آخر لرد, برای پیدا کردن برو بچه های اسلیترینی از اتاق خارج شود...ولی موفق نشد!
هنوز دو قدم از لرد دور نشده بود که احساس کرد چیزی پشت ردایش را گرفته و میکشد.به محض برگشتن با چوب دستی ارباب به یقه ردایش گیر داده شده بود, مواجه شد. -بله ارباب؟موقع برگشتن چایی هم بریزم؟:worry:
لرد بدون اینکه حرفی بزند با ابروهایش به ایوان اشاره کرد.ایوان همچنان خودش را به نفهمی زده بود! -بله؟من؟دل و رودم کو؟قلبم کجاس؟قلبمو که همون اول دادم به شما ارباب!...فاصله بین دنده هام زیاد شده؟بس که غذای کافی به بدنم نمیرسه ارباب.استخون بندی زیبایی دارم؟شما لطف دارین ارباب.
لرد کم کم از تکان دادن چشم و ابرو خسته شد و دست به اقدام خشونت آمیزتری زد. ایوان فقط در یک صدم ثانیه چوب دستی لرد را دید که بطرف چشمش حرکت میکرد و بعد از آن دیگر چیزی ندید....یعنی نتوانست ببیند!
-ارباب؟کجایین؟برقا رفت؟این سوزش عجیب به دلیل حضور پرابهت شماست؟:worry:
لرد شروع به تمیز کردن چوبدستیش با گوشه ردای ایوان کرد. -نه ایوان...باقیمونده چشمات الان روی چوب دستی اربابه.اگه بچه حرف گوش کنی باشی جمعشون میکنم تو یه دستمال و تحویل خودت میدم.حالا قبل از بیرون رفتن اون استخوناتو خالی کن ببینم!
لرد سیاه به سرعت از جایش برخاست و به طرف ایوان رفت و هم زمان چوبش را بالابرد. - غلط کردم ارباب!!!!
ایوان این جمله را بر زبان اورد و به تصور شکنجه به طور غریزی به عقب پرید. لرد سیاه بی توجه به وحشت ایوان چوبش را درجهت در ورودی گرفت و زمانی که مطمئن شد کسی صدای آن دو را نمی شنید با چرخشی سریع رو در روی اسکلت ماچاله شده قرار گرفت و گفت: - ایوان.... می دونی ارباب هیچ چیزی رو بدون مدرک باور نمی کنه! -ااا...البته سرورم.... اجازه بدید....
بدنبال این حرف ایوان به سرعت دست استخوانیش را روی دنده چهارمش فشار داد و انرا از لولایش در اورد و شروع به تکان دادن ان کرد. سرانجام کاغذ لوله شده ای از فضای پوک آن خارج شد و در دست ایوان جا گرفت. لرد سیاه که با ابروی بالا رفته این صحنه را تماشا می کرد با دراز شدن دست استخوانی حامل صفحه روزنامه به سرعت به خود آمد و ان را گرفت.
پس از چند لحظه لرد سیاه سرش را از روی کاغذ بلند کرد و رو به ایوان که با چهره ای مضطرب و در عین حال کنجکاو به اربابش چشم دوخته بود کرد و گفت:
- برو اسنیپ، بلاتریکس و آیلین پرنس و......... بارتی کروچ را پیدا کن و بیارشون اینجا........ام......... ولی قبلش تمام استخوانت رو روی میز خالی کن ارباب می خواد بدونه چه چیزای دیگه ای اونجا مخفی کردی! -
در با صدای مهیبی باز شد و به دنبال آن ایوان روزبه وارد اتاق شد .
- کروشیو. احمق بیشعور تو هنوز نفهمیدی که وقتی میخوای داخل شی اول باید در بزنی.
ایوان که پس از سپری کردن مقداری درد ناشی از کروشیو به خودش آمده بود گفت :
- ارباب ، معذرت میخوام اما به نظر شما یه اسکلت میتونه مغز داشته باشه؟ آیا اسکلتی که گوشت ندارد مغز دارد؟ آیا کروشیو زدن به یک اسکلت کار درستی است؟ آیا بندری رقصیدن یک اسکلت در وسط اتاق شما زیباست؟
- دبل کروشیو ایوان، باز نشستی تو این تعطیلات عید این سریال های مشنگی رو دیدی؟
- ارباب خب چیکار کنیم؟ از صبح بیکاریم ، هی از تالار میریم خانه ریدل و هی برمیگردیم. هیچ خبری نیست خب.
- بیخود کردی بیکاری؟ کی به تو اجازه داده که بیکار باشی؟ مگه ارباب کم کار داره که تو بیکار باشی؟ اصلا همین حالا برو مرلینگاه خانه ی ریدل رو تمیز کن بلکه از بیکاری در بیای.
- ارباب ولی کار واجب تر از پاک کردن مرلینگاه دارم ، باید به خبری رو به شما بدم
- خب زودتر بگو تا بعدش بری به تمیز کردن مرلینگاهت برسی.
- ارباب شاید باورتون نشه ، ولی امروز که داشتم از خانه ی ریدل پیاده بر میگشتم تو راه یه پوستری رو دیدم که توش یه خبر جالبی نوشته بود .
- داریم علاقه مند میشویم، ادامه بده .
- ارباب ، اونجا نوشته بود که جدیدا مشنگ ها یه لوحی پیدا کردن که گویا خیلی مهمه اما چون برخی نقاطش صدمه دیده فعلا نتونستن بفهمن دقیقا روی لوح چی نوشته شده .
- کروشیو احمق! چرا فکر کردی یک لوحِ مشنگی برای ارباب میتونه جالب باشه.
- آخه ارباب ، اسم نویسنده ی اون لوح "صالازار الاصلایطرین الدوله " است .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ." گابريل گارسيا ماركز
-اگه کوچکترین اشتباهی بشه هممون سرمون رو به باد دادیم. من و نارسیسا و بلا با هم و لوسیوس و رودولف با هم.الان ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبحه.ساعت دوازده و نیم شب توی سه دسته جارو همدیگرو میبینیم.
و پس از اینکه همه با نقشه موافقت کردند و مسیر ها مشخص شد،پنج مرگخوار افسون دلسردی را اجرا کرده و به سمت دهکده ی هاگزمید ره سپار شدند و در نزدیکی هاگزهد از یک دیگر جدا شده و هر گروه به سمتی رفتند. آتش بس موقّت بین سوروس و بلاتریکس دوام چندانی نیاورد؛ بلاتریکس با تحقیر آمیز ترین لحنش خطاب به سوروس گفت: -ببخشید پروفسور جسارت نباشه ها ولی میشه بگی دقیقاً چه نقشه ای داری؟ -نه. -یعنی میخوای ما چشم بسته دنبالت بیایم و- -بلا کسی مجبورت نکرده تو این عملیات با من باشی.حالا اگه تمایل داری دست سیسی رو بگیر که با جسم یابی بریم دهکده ی بعدی،اینجا قصری با مشخصات قصر سالازار دیده نمیشه.
و بلاتریکس در نهایت ناخشنودی مجبور به قبول نظر سوروس شد.زیرا ظاهراً تمام خانه های این دهکده،کلبه هایی با سقف های گلی و کوتاه بودند.
- اسلاگهورن سرگروه شد.با اين وضع كارمون راحت تر ميشه دامبلدورم كمتر مشكوك.اما با اين وجود بايد حواسمونو جمع كنيم،دامبلدور زرنگ تر از اين حرفاست
همه با سر سنگيني تاييد كردند و دوباره به همان سكوت قبلي برگشتند .البته اين سكوت براي مدتي كوتاه بود كه مرگخوارها صرف فكر كردن و رديف كردن كلمات كردند.چندي نگذشت كه بلاتريكس با لحني تمسخر آميز لب به سخن گشود:
- حالا پروفسور اسنيپ ميدونن جستجومونو بايد از كجا شروع كنيم؟ - فعلا بايد در مورد سالازار صحبت كنيم،بعدش به اون موضوع هم مي رسيم
همگي مشتاق به نظر مي رسيدند.همه جز بلاتريكس كه لحظه به لحظه نفرتي كه از سوروس در دلش داشت مي افزود.او به قدم زدنش ادامه مي داد.اندكي در مبل هايشان جابه جا شدند و خود را آماده ي شنيدن حرفهاي اسنيپ كردند.
- خب...از چند تا منبع به من خبر رسيده كه سالازار چند بار در هاگزميد ديده شده بوده.مطمئنا اونجا محل زندگيش نبوده و فقط چند بار اونجا ديده شده.اين به همون زماني برميگرده كه اسليترين هاگوارتز رو ترك كرده بود و يه جاي نامعلوم زندگي مي كرده...ما بايد محل زندگي سالازار رو پيدا كنيم.احتمالا سنگو مي تونيم اونجا پيدا كنيم و يا حد اقل يه سرنخ
نارسيسا ابرو هايش را در هم كشيد،ظاهرا معمايي پيش روي او و ديگر مرگخوارها قرار داشت:
- چجوري بايد اونجا رو پيدا كنيم سوروس؟ - هوم...به نظرم وقتي فقط تو هاگزميد ديدنش،مسلما بايد يه جايي همون اطراف باشه.بهتره به دوگروه تقسيم بشيم و دهكده هاي اطراف هاگزميدو بگرديم.البته بايد دو روز ديگه صبر كنيم،پس فردا كنفرانس جهاني چالش هاي پيش روي جامعه ي جادوگري تو وزارت خونه برگزار مي شه و سه روز ادامه داره.بهتره وقتي داريم جستجو مي كنيم ،دامبلدور اينجا نباشه.
سوروس لحظه اي سكوت كرد، چشمانش را روي آتش شومينه متمركز و آنها را ريز كرد.سكوتش صرفا كوتاه بود:
- اين بهترين فرصت براي ماست تا اونگ سنگو پيدا كنيم و وفا داريمونو يه بار ديگه به ارباب اعلام كنيم.
فلش بك
شبي سرد و زمستاني بود.مردي لاغر اندام،با قدي متوسط وارد خانه اي متروك شد.از سرما به خود مي لرزيد.با لوموس جلوي پايش را روشن كرد.خانه آنقدر بزرگ بود كه تاريكيش نور چوبدستي سالازار را در دل خود فرو مي برد.چند جا شمعي را پيدا و آنها را روشن كرد.تار عنكبوت ها از سقف آويزان بود،چند خفاش درون خانه لانه كرده بودند و به محض روشن شدن شمع ها از پنجره چوبي شكسته اي كه در ضلع جنوبي سرسرا قرار داشت بيرون رفتند.شومينه را روشن كرد و با چند حركت چوبدستي تار عنكبوت ها را پاك كرد،پنجره ها تعمير شدند. سالازار وارد كاخ مخفي اش شده بود،كاخي كه دو سال قبل از تشكيل هاگوارتز دور از چشم ديگران ، نزديك دهكده اي كوچك در چند مايلي هاگزميد ساخته بود.اما پس پيمان با سه موسس ديگر هاگوارتز آنجا را رها كرده بود.حالا دوباره به خانه قبليش برگشته بود و مي توانست شاگردان مورد علاقه خود را آموزش دهد. سنگ را پشت آجري بالاي شومينه پنهان نمود و بعد از اينه خيالش از بابت آن آسوده شد،كنار آتش به خواب رفت.
پايان فلش بك
روز پس از فردا رسيد، دامبلدور به لندن رفت و مرگخواران آماده عزيمت به دهكده هاي اطراف هاگزميد شدند.سوروس افرادي كه بايد با هم در يك گروه قرار مي گرفتند را پس از بررسي و مشورتي كه با خود آنها كرده بود اعلام كرد: - ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/4/22 17:56:34 ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/4/22 18:02:48
خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
از مجسمه سنگی ورودی دفتر دامبلدور پایین آمد و سپس به داخل راهرو گام برداشت. احساس سبکی می کرد. دیگر از دوگانگی ای که ابتدای کار افکارش را مشغول ساخته بود، رهایی یافته بود. چشمان سیاهش دیوارهای سنگی راهرو را دنبال می کرد. در فکر باقی کار و جستجوی سنگ اسلیترین بود. به پله ها رسید و از آن پایین رفت. به طبقه سوم و به سمت راهرویی که با نور مشعل هایی روشن بود، حرکت کرد. چند نفر از دانش آموزان سال هفتمی گریفیندور در مقابل درب چوبی و بزرگ کلاسی، به دیوار تکیه زده بودند. با دیدن اسنیپ سکوت بین شان برقرار شد. راه گریزی نداشتند، زیرا که انتهای راهرو بسته بود.
اسنیپ در حالیکه به مقابل درب چوبی و بزرگ کلاس معجون سازی رسید، دستش را دستگیره درب خشک مانده بود، پیکرش را چرخاند و رو به دانش آموزان با همان صدای سرد و بی روحش گفت:
« آقایون، لطفا به خوابگاه ! پروفسور اسلاگهورن تمایلی ندارن در شب اول مزاحمی داشته باشند ! از زمان ضیافت سال جدید هم گذشته ! ساعت ده شبه ! فردا شروع ساله ! لطفا به خوابگاه ! »
دانش آموزان گریفیندوری در حالیکه چهره شان سرخ شده بود، بدون مکث با شتاب به سمت پله ها حرکت می کردند و زیر لب پچ پچ هایی می کردند. هنوز به مقابل پله ها نرسیده بودند که اسنیپ دست راستش را بالا گرفت و پیروزمندانه گفت:
« متاسفانه 10 امتیاز از گریفیندور کم شد !»
چهره ی مایوس گریفیندوری ها را می دید که از پله ها پایین می روند. در حالیکه دست راستش را روی دستگیره درب چوبی ثابت نگه داشته بود، دست چپش را بلند کرد و سه بار پی در پی روی درب کوبید. صدایی محکم و البته مهربانانه ای به گوشش رسید:
« بفرمایین تو !»
دستگیره درب را چرخاند و داخل شد. اسلاگهورن در کنار شومینه ی دفترش، روی کاناپه ی سبز و بزرگی نشسته بود و مشغول نوشیدن قهوه اش بود. کلاه خواب سفیدی بر سر داشت. پیراهن آبی رنگی که بر تن داشت، بسیار تنگ نشان میداد. با دیدن اسنیپ به سرعت فنجان قهوه اش را روی میز کوچک کنار کاناپه قرار داد و از جایش بلند شد و سوروس را به کنارش در کاناپه هدایت می کرد.اسلاگهورن با تعجب ابروانش را بالا انداخت و با صدایی گرم پرسید:
اسنیپ بلافاصله با همان صدای سرد و بی روح پاسخ گفت:
« متشکرم هوریس عزیز، میل ندارم.داشتم به دفترم میرفتم که پروفسور دامبلدور گفته بود تو رو خبر کنم تا همین حالا به دفترش بری ! با بقیه منتظرن !»
در دخمه ی اسنیپ
بلاتریکس در حالیکه آشفته تر از سایرین نشان میداد، طول اتاق نشیمن را چندین بار طی می کرد.دائما دست به موهای فرفری اش می کشید. نارسیسا و لوسیوس که روی کاناپه ای کهنه نشسته بودند، او را نگاه می کردند. بلاتریکس که بی تاب شده بود با عصبانیت لگدی به صندلی چوبی و کوچکی که در کنار شومینه بود، زد. رودولف که سرش را روی میزی قرار داده بود و خمیازه می کشید، با وحشت بالا پرید و سرش را بالا گرفت. دستش به داخل ردا و چوبدستی اش حرکت می کرد. نفس زنان به بلاتریکس و صندلی چوبی خرد شده مقابل او خیره مانده بود. صدای خشمگین و جیغ مانند بلاتریکس در دخمه می پیچید:
« سوروس یه خائنه ! وگرنه تا الان بر می گشت ! داره مارو به اون پیرمرد خرفت می فروشه ! لعنتی ! باید از اینجا بریم...»
نارسیسا در حالیکه آثار ترس و وحشت در دیدگان و چهره اش کاملا نمایان بود، آب دهانش را قورت داد و از روی کاناپه بلند شد تا بلاتریکس را آرام تر کند. او را به سمت کاناپه هدایت می کرد. ولی بلاتریکس دست بردار نبود و همچنان زیر لب به اسنیپ ناسزا می گفت و در تلاش بود تا دست نارسیسا را از خود دور کند. دوباره شروع به صحبت می کرد که صدای بلند و رسا اما سرد و بی روح از سوی دیگر مانع از سخن گفتنش شد:
« ما همدیگه رو خائن معرفی نمی کنیم ! ارباب در مورد خیانت ما تصمیم میگیره ! درسته بلاتریکس ؟!»
سر هر چهار نفر به سمت اسنیپ چرخید که در جنب شومینه، به دیوار تکیه زده بود و با دیدگان مات و نافذ به بلاتریکس چشم دوخته بود. نگاه های نفرت انگیزی میان اسنیپ و لسترانج رد و بدل می شد. بلاخره بعد از چند دقیقه سکوت اسنیپ چند گاام به جلو برداشت. با اشاره دستش صندلی چوبی خرد شده را از روی زمین بلند کرد و به سمت شعله های آتش درون شومینه هدایت کرد. شعله های آتش زبانه هایی شدید کشیدند. با همان صدای بی روح و خشک شروع به صحبت کرد:
«....................................»
------------------------------------------------------------------------------------ اسنیپ می خواهد در مورد سرگروه شدن اسلاگهورن و آزادتر شدن خود و سپس در مورد سال های آخر زندگی سالازر اسلیترین با چهار مرگخوار دیگر صحبت کند. سال های آخری که اسلیترین سنگ را با خود حمل می کرده است. سال آخری که در دهکده ای به سر می برده است و احتمالا سنگ نیز طی جستجو در دهکده ای یافت خواهد شد. اما آن دهکده نامعلوم است. اما خیلی دور از هاگوارتز یا هاگزمید نیست.
* بهتره قضیه قبر اسلیترین در آخر جستجوی مرگخواران و گروه دامبلدور معلوم شود. قبری که سنگ اسلیترین نیز همانجا یافت می گردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/7 20:02:53
سکوت شب با صدایی شبیه به ترکیدن چیزی، شکسته شد. گربه ای از عمق تاریکی جیغ کشید و از کنار پنج پیکر سیاه پوش گریخت. سوروس نگاهی به یارانش انداخت: - تا دامبلدور برنگشته، هر چهار نفرتون می تونید شب ها رو توی دخمۀ من سپری کنید. پس یه هفته فرصت داریم تا سنگ اسلیترین رو پیدا کنیم.
نارسیسا به آرامی زمزمه کرد: - به نظرتون بهتر نیست اول یه مقداری درموردش مطالعه کنیم؟ باید بدونیم که قراره دنبال چی بگردیم.
سایرین با این نظر موافق بودند ولی کسی نمی دانست چطور می توان درمورد این سنگ اطلاعاتی پیدا کرد. همچنان که از هاگزمید، به سوی هاگوارتز راه می پیمودند، سوروس پیشنهاد کرد: - می تونیم از هوریس بپرسیم. امسال که من تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه رو به عهده گرفتم، قراره هوریس معجون سازی رو تدریس کنه. امشب باید رسیده باشه به هاگوارتز. به عنوان خوشامدگویی میرم پیشش و حرف رو به سنگ جادویی اسلیترین می کشونم.
کسی مخالفتی نداشت.
دو ساعت بعد، دخمۀ سوروس
بلاتریکس با بی صبری طول و عرض دخمه را می پیمود. رودولف و لوسیوس ورق بازی می کردند و نارسیسا روی کاناپه ای لمیده بود و با چشمان بسته، گوش به زنگ بازگشت سوروس بود. با صدای گام های سنگین سوروس که از بیرون دخمه به گوش رسید، همه از جا پریدند و بلاتریکس از قدم زدن دست کشید.
سوروس با چهره ای درهم وارد شد و بدون هیچ کلامی، به سمت پارچ آب کدو حلوایی که روی میز قرار داشت رفت. لیوانی آب کدو برای خود ریخت و درحالی که چهره ای بسیار متفکر داشت، جرعه جرعه آن را نوشید. بلاتریکس با خشم به او می نگریست و سرانجام طاقت نیاورد: - خوب، سوروس! می دونی که ما همه منتظریم تا بگی چی فهمیدی.
نگاه متفکر سوروس به بلاتریکس دوخته شد ولی مشخص بود که به چیزی ورای بلاتریکس می نگرد: - سالازار سنگ رو با خودش برده. درضمن، یه دورگه حق نداره به سنگ دست بزنه وگرنه دچار عذابی غیرقابل پیش بینی میشه. درنتیجه من فقط می تونم توی جستجوی سنگ کمکتون کنم و حق ندارم بهش دست بزنم. از یه نظر کارم راحت تر شده. چون می تونم به دامبلدور بگم منو از سرگروهی اسلیترین خارج کنه و هوریس رو به جای من بذاره تا طلسم به من آسیبی نرسونه. یه بهانۀ خوب، برای خروج از گروه دامبلدور!
همچنان که دیگران به درستی این مطلب فکر می کردند، صدای کوبیدن در به گوش رسید. سوروس از اتاق نشیمن دخمۀ خود خارج شد و با عبور از سرتاسر کلاس معجون سازی، درب را گشود. صدای او به گوش سایرین می رسید که با دانش آموزی صحبت می کرد: - سلام پروفسور اسنیپ.
- شب بخیر دوشیزه آبوت. اتفاقی افتاده؟
- پروفسور دامبلدور منو توی راهرو دیدن و ازم خواستن که بهتون اطلاع بدم می خوان شما رو توی دفترشون ببینن.
- پروفسور توی مدرسه هستن؟
- بله پروفسور اسنیپ. همین الان رسیدن و خواستن من از شما و پروفسور اسپراوت و پوفسور فلیت ویک بخوام به دیدنشون برین.
سوروس درب را بست و به نزد همقطارانش برگشت: - مثل اینکه دامبلدور و مک گونگال زودتر از موعد از لندن برگشتن. حتما اتفاق مهمی افتاده. به هرحال تا شما از اینجا خارج نشین، توی دردسر نمی افتین. برم ببینم مدیر با ما سرگروه ها چیکار داره.
هریک از مرگخواران گوشه ای را برای خوابیدن خود انتخاب کرد و سوروس به طرف دفتر مدیر به راه افتاد. در راه، سایر سرگروه های هاگوارتز را دید و همگی با هم وارد اتاق دامبلدور شدند که به شدت مشغول رایزنی با مک گونگال بود. با دیدن همکارانش، لبخندی پدرانه و مهربان برلب ظاهر کرد و به آنها خوشامد گفت.
هریک روی مبلی راحتی نشستند و منتظر ماندند تا دامبلدور علت احضار آنان را شرح دهد. مدیر مدرسه به سرعت اصل مطلب را پیش کشید: - من توی وزارت سحر و جادو درمورد سنگهای جادویی هاگوارتز اطلاعاتی به دست آوردم. این اطلاعات از بخش محرمانۀ دفتر وقایع اسرارآمیز که وابسته به اتاق اسرار و مربوط به نگو و نپرس هاست به من داده شده. سنگ سالازار اسلیترین که همۀ ما پنج نفر متوجۀ مفقود شدنش شدیم، یه ویژگی خاص داره که باعث میشه یه دورگه نتونه بهش دست بزنه. و من نمی دونم در این شرایط، ما چه می تونیم بکنیم سوروس عزیز.
همه با تعجب آهی کشیدند و سعی کردند از نگاه کردن به سوروس اجتناب کنند. سوروس خیال همه را راحت کرد: - امشب هوریس وارد هاگوارتز شده و همیشه حق استادی به گردن من داشته. خوشحال میشم اون که یه اصیل زادۀ واقعی هست به عنوان سرگروه اسلیترین انتخاب بشه. در اینصورت من بهتر می تونم به مطالعاتم دربارۀ جادوی سیاه ادامه بدم. می دونید که این درس خیلی حساسه و مجاز به کوچکترین اشتباهی در تدریسش نیستم.
آلبوس نفسی به راحتی کشید و به مک گونگال نگاه پیروزمندانه ای انداخت: - من به مینروا می گفتم که تو بسیار منطقی با این مسئله برخورد خواهی کرد.
سوروس لبخند کجی زد: - پس حضور من درحال حاضر هیچ لزومی نداره. اجازه می خوام به اتاقم برگردم.
- مشکلی نیست سوروس عزیز. لطفا سر راهت از هوریس بخواه که به ما ملحق بشه.
اسنیپ «حتما» را زیر لب زمزمه کرد و از اتاق خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/6 23:54:28
سالازار اسلیترین با خشم راهروی اصلی را می پیمود و مدام می غرید _گودریگ مدرسه باید از این خون لجنی ها و خائنین به اصل و نسب پاک بشه! ما فقط اصیل زادگان رو درس می دیم هاگوارتز مدرسه ی قدرتمند جادوگری عاری از دورگه ها به زودی تحولی در دنیای جادوگری خواهد شد
دندان هایش را از خشم بهم می سابید .صدای گودریگ در میان تالار طنین انداخت صدای محکم و مصمم _نه سالازار ،همه کسانی که حتی ذره ای از عناصر جادورا در وجود دارند به مدرسه خواهند امد .سه نفر از ما با تو مخالف هستند.بهتره تمومش کنی
سالازار به هلگا و ریونا خیره شد نگاهی پرسشگرانه و ملامت گونانه .هلگا شانه هایش را بالا انداخت و زمزمه کرد :متاسفم سالازار .
سالازار با عصبانیت لبانش را بر هم فشارد.به آن ها ثابت می کرد که اشتباه می کنند،باید مدرسه را از دورگه ها پاک می کرد و قدرت را در میان دانش اموزانش تقسیم می کرد.صدایش که حاکی از عصبانیت بی مقدارش بود در تالار طنین انداخت _پس من فقط اصیل زادگان را تعلیم می دهم.خائنین به اصل و نسب در گروه من جای ندارند.
گودریگ با ناباوری به سالازار خیره شده بود .چطـور می توانست از میان هزاران دانش اموز اصیل زادگان را جدا و به گروه او بفرستد؟
ریونا که تا ان لحظه سکوت کرده بود قدمی به جلو نهـاد و با صدایی که به زمزمه می ماند گفت : _و من دانش اموزانی را درس می دهم که هوش سرشار داشته باشند.
گودریگ فکری کرد و گفـت : _باید شی ای ساخته شود تا دانش اموزان را به این گروه ها هدایت کند یعنی خصوصیات انان را بشناسد و به دو گروه اسلیترین و ریونکلاو هدایت کند.
هلگا با ناراحتی گفت :اما گودریک این تقریبا غیر ممکنه! این طوری دو گروه گریفندور و هافلپاف که خصوصیات بارزی ندارند می مانند و ان شی چگونه و بر چه حسابی دانش اموزانی را به این گروه و عده ی دیگری را به ان گروه بفرستتد؟و اگر این شی فقط مختص دو گروه اسلیترین و ریونکلاو باشد جواب دانش اموزان چه خواهد بود؟
گودریگ اندیشید و پاسخ داد :من دانش اموزانی را تعلیم می دهم که شجاع باشند شجاعتی که گاهی اوقات زندگی انان را به خطر می اندازد.
هلگا با ناباوری به گودریک خیره شده بود .لبخندی تلخ روی لبان گودریگ به چشم می خورد.گویا در رویاهایی فراتر از دنیای عادی طی می کرد صدای زمزمه ی هلگا هافلپاف همه را به خود اورد _ و من دانش اموزانی که در هیچ یک از این گروه ها جای ندارند تعلیم می دهم .گروه من تکمیل کننده گروه های هاگوارتز است.
پایان فلــش بک.
فلـش بک 2 :]بیست سال پس از فلش بک اول!
شنل بلند سبز رنگش روی کف چوبین تالار کشیده میشد و صدای پاشنه هایش قیژ قیژ صدا می داد.به نیمکت های پوسیده که توسط موریان به تصرف در امده بود نگاهی کرد و سپس پوزخند زد
بیست سال پیش وقتی که هاگوارتز بنا شد چهار سنگ قدرتمند و اصلی زمین که نمای چهار عنصر خورشید (سنگ هافلپاف)دریا (سنگ ریونکلاو)طبیعت آرام(سنگ اسلیترین ) و آتش (سنگ گریفندور)بود توسط موسسین مدرسه به گرد هم امد تا محافظ قوی و منشا جادوی درون مدرسه باشد!
چهار سنگ بنیان گذار مدرسه را در محافظت جادویی قرار می داد و همچنین منشا اصلی جادوی مدرسه بود.
او خوب می دانست که سنگ مربوط به گروهش از سه سنگ دیگر قدرتمند تر است .برای بار دوم درخواستش را رد کرده بودند و این یعنی پایان غرور اشراف زادگی اش.
به طبقه اخر نزدیک تر شد و درب ورودی را هل داد.در با صدای تقی باز شد و سالازار اسلیترین وارد شد
دستانش را روی چشم گذارد زیرا نور چهار سنگ چشم هارا می ازرد به سمت قاب بیضی شکل که در قسمت سمت چپ اتاق قرار داشت حرکت کرد و آن را برداشت. لبخند زشتی لبان باریکش را پوشاند
سپس از اتاق خارج شد و به سمت درب خروجی مدرسه حرکت کرد!
پایان فلش بک 2
________________- همممم اینیگو ممنون پستتون خیلی قشنگ بود .
دوتا فلش بک به گذشته زدم که معلوم شه چه اتفاقی افتاده بود و قضیه سنگ چی بود .نفر بعدی یا لطف کنه از ادامه فلش بک های من طبق توضیحی که برای داستان دادم ادامه بده یا از پست اینیگو برای پیدا کردن سنگ توسط مرگخواران ادامه بده و یا هر دو قسمت رو در کنار هم پیش ببره
یادتون نره که اینا بهم متصلند و به زودی قسمت سومی هم می اد(قسمت چهار رییس هاگوارتز و دامبلدور برای پیدا کردن سنگ )
خیلی تند سوژه رو پیش نبرید که خیلی جای کار داره!
ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/1/6 1:27:54
وقتی شب برمی خیزد دنیا را در خود پنهان می کند در تاریکی غیرقابل رُسوخ سرما بر می خیزد از خاک و هوا را آلوده می کند ناگهان... زندگی معنایی جدید به خود می گیردl