جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

184 کاربر(ها) آنلاین هستند (149 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
183 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1387 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-کوریو میمبلتونیا...

هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای جلیزوبلیزی از درون آن شنیده میشد.

هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ایکه رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟

هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.

(درون افکار هری)

-پرفسور...پروفسور دامبلدور...

دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .

_ چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟

دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.

-پرفسور...پرفسور...لعنتی.

(خارج از افکار)

_ هی هری...هی کجایی؟

هرمین در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت.

هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.

رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.

هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.

آن شب هری خوابش نمی برد نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.

سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.

هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.

افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .

-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور . هری...

-نه...هه هه..(صدای وارد شدن هوا درون قفسه ی سینه) هری از خواب پرید سرش به شدت درد می کرد. رون که با پریدن هری از خواب ، از روی هری را به طرفی پرت شده بود بلند شد و با صدای لرزانی گفت:

هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟

ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت:.

-هاگرید ...اون از اینجا رفته....

-------------ويرايش ناظر-----------------


آفرين وال اي! پستتون به شدت عالي بود! من رو به حال و هواي كتابهاي رولينگ برد.
توصيفات زيبايي مثل آتش شومينه و نور ماه، بسيار عالي و مناسب بودند. ديالوگ ها در اكثر موارد خيلي قوي بودند.
اما به هر حال اشكالاتي هم داشت!
اين نكته اي هست كه بارها متذكر شدم! اما متاسفانه بازهم تكرار ميشه! در نوع نوشتن نبايد دوگانگي وجود داشته باشه. وقتي شما شروع به كتابي نوشتن مي كنيد، تا آْخر همين نوع نوشتن رو ادامه بديد.
استفاده از نام آوايي مثل: جليزبليز اشتباه است. اصل نام آوا جيلز وليز! است. اما استفاده ي اون در اين متن نادرست و نام آواي جايگزين اون: ترق ترق، هست!
اينكه بعضي از توصيفات رو در پرانتز مي نويسيد، جالب نيست. بهتره همون توصيف رو بيرون از پرانتز ببريد و كمي تغيير بديد. مثلا: هري به شدت هوا را به درون ريه هايش وارد كرد.
و البته، كسي به پروفسور دامبلدور نميگه، لعنتي!
در يك متن كتاب، شما نبايد بنويسيد: در افكار هري
بلكه بايد به طوري مثال اينطور بنويسيد: هري خاطره ي مواجه شدنش با دامبلدور را به خاطر آورد...

اشكالات پست شما همين ها بود و از باقي سحاظ مثل سوژه و شكل پست، نحوه پاراگراف بندي و ديالوگ و توصيف، بسيار عالي عمل كرده بوديد.
به دليل اينكه بسيار از پست شما لذت بردم، علاقه دارم نكات فوق رو در همين پستتون رعايت كنيد و دوباره اون رو بفرستيد تا بعد شما رو تاييد كنم.
بي صبرانه منتظر اعمال تغييرات در پستتون هستم و فعلا شما رو تاييد نميكنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/1 8:49:54
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرا....!!! ساعت از نیمه شب گذشته و شما به جای استراحت دارین در محوطه مدرسه قدم میزنین؟ پنج امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه !!! .
در حال بر گشت به خوابگاه رون با قیافه ای گرفته زیر لب قر قر می کرد پیرزن خرفت هیچی حالیش نمی شه خیر سر عمه اش استاد تغیر شکله ! زنیکه ....
هری با چشمانی مضطرب به رون نگاه کرد و نگذاشت که رون به یاوه گویی هایش در باره
پروفسر مک گوناگل ادامه دهد برای تغیر مسیر افکار رون و دست یابی به دخمه اسنیپ بدون دردسر در فکر فرو رفت
نا گهان نور امیدی در چهره هری نمایان شد با صدای تقریبا بلند داد زد هرماینی!!!!
رون: چه مرگته دیونه ترسیدم هرماینی چی ؟
هری: اون میتونه کمکمون کنه !
رون : حاظرم شرط ببندم این کار رو نمی کنه !
هری فقط لبخنده گل گشادی تحویل رون میده و به راهش ادامه میده :
.................
هری . رون و هرماینی هر سه جلوی دخمه اسنیپ ایستاداند :
رون : خب هرمیون برو موی دم تک شاخ رو بیار زود باش تا کسی از راه نرسیده بازم ازمون امتیاز کم .....
هرمیون با ابرو های در هم کشیده : ببینم مگه امتیاز از گروه کم شده ؟....
هری: ولش کن بابا ....
هرمیون : اقایون لطفا همینجا صبر کنن تا من برگردم البته اگه خرباکراری نکنن .... راستی ببینم هنوز به من نگفتین برای چی می خواین تغییر قیافه بدین ؟
هری : برای کشف حقیقت
هرمیون: حقیقت؟
رون : می خوایم از زیر زبون کریچر حرف بکشیم
هرمیون : خب چرا تغیر چهره ؟
هری : چون کریچر به ما راستشو نمی گه و فقط به ارباب واقعیش یعنی پدر خونده من نمی تونه دورغ نگه!
هرمیون : خب چرا از خوده سیریوس نمی پرسین
رون : اه هری هرمیون راست میگه چرا تا حالا به فکر خودمون نرسیده بود ؟
هرمیون :بامزه
هری : برای این که سیریوس هیچ وقت به ما نمی گه جای شنل نامرعی که از من برداشته وقایم کرده کجاس !
رون : و کریچر تنها کسی یه که می دونه اربابش وسایلش رو کجا میگذاره
هرمیون : پس جریان از این قراره
هرمیون که همچنان داشت به توضیحات دوستانش فکر می کرد برگشت و به در دخمه رون با چوب دستی اش ضربه ای زد ....... هرمیون بی درنگ وارد شد و پس از چند دقیقه با شیشه ای در دست شاد خندان بر گشت .
هرمیون : بفرماید اینم :
جمله هرمیون به پایان نرسیده بود که صدای گام های چکمه های فردی به گوش می رسید و بچه ها را از جا پراند !
رون : ببینم شما می دونید اسنیپ شبا کجا می خوابه ؟
هرسه با شنیدن این سوال به هم نگاه کردند و شرو به دویدن کردند با دویدن بچه ها صدای گامهای اسنیپ نیز تند تر می شد که حالا صدای پای لنگان فلیچ هم به ان اضافه شده بود .
هری با عصبانیت همراه با ترس رمز عبور را سر بانوی چاق فریاد زد و در بدون هیچ توقفی باز شد هری به سرعت پرید داخل تا بتواند کمکی به هرمیون بکند شیشه را گرفت تا هرمیون راحت تر بیاد تو رون با اضطراب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از هرمیون داخل رفت . .....

هرمیون : دیوانه ها نزدیک بود هر سه مون گیر بیوفتیم من می رم بخوابم نادون هااااااااااااااااااااااا...........
هری ورون بار دیگه به هم نگاه کردند و خندیدند و راهی خوابگاه شدند تا فردا اماده تغیر چهره بشن ..........
............
*پایان *


آفرين آفرين! بسيار خوب بود! فقط به جاي " تو" بنويسيد" داخل" و اينكه در متن جدي، براي اينكه نشان دهيد فردي فرياد زده آخر لغت را نكشيد( ننويسيد ديوانه هااااااااا) بلكه بنويسيد" و فرياد زد: ديوونه ها!" نكته ي ديگه اي به نظرم نميرسه، چون كاملا همه چيز را رعايت كرده بوديد. به شما تبريك ميگم، تاييد شديد! البته، اين نكاتي رو كه متذكر شدم، فراموش نكنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/28 8:33:09
ارنولد پیز گود قدیم هستم و البته دین توماس. قدیم چون ایدیم هک شد و رمز هم فراموش کرده بوم مجبور شدم یه نیو فایل باز کنم همین.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه آنها (بعد از پیدا کردن هری از پشت پرچین ها که به امید پیدا نشدن آنجا مخفی شده بود) در سالن عمومی نشسته بودند .
رون با یک بشقاب پرنده نیشدایر که از یک دانش آموز سال اولی توقیف کرده بود مشغول بود و جالبتر از همه اینکه هرمیون نیز با او کاری نداشت و هری امیدوار بود که این به این دلیل باشد که آنها دیگر نمیخواهد با هم دعوا کنند و یا حداقل در حضور او این کار را ترک کرده بودند...آخر همین یک هفته پیش بود که او پدرخوانده اش را از دست داده بود...پدرخوانده ای که بعد از سالها به او لذت داشتن حامی را چشانده بود...پدر خوانده ای که شجاع بود...پدر خوانده ای که او مسئول مرگش بود...باز به این نقطه رسیده بود...نقطه ای که در طول این سه هفته فقط در پی فرار از آن بود...اما نه او مسئول بود ...اگر در آن لحظه بیشتر فکر میکرد...اگر بسته ای را که سیریوس به او داده بود را زودتر باز میکرد و از وجود آینه زودتر با خبر میشد شاید الان باز هم او را داشت...
-هری!
هری که رشته ی افکارش گسیخته بود به اطراف نگاه کرد و دید هرمیون با چهره ای نگران او را نگاه می کند گویی با رفتن در این افکار حتی خیسی گونه هایش را نیز حس نکرده بود.همانطور که سعی میکرد اشک هایش را بدون جلب توجه پاک کند گفت:
-چیه؟
-هری تا کی میخوای این ماجرا رو ادامه بدی؟درسته که اون رفته ولی من مطمئنم که اون خودشم میخواست که اگه قرار به رفتن باشه اینطوری بره!
رون که از پیش کشیده شدن موضوع دستپاچه شده بود دیگر صاف نشست و خوبی این موضوع به آن بود که حداقل دیگر صدای بشقاب پرنده خاموش شده بود!
هری که پس از یک هفته بالاخره کاسه صبرش لبریز شده بود در حالی که سعی میکرد از بلند شدن خودداری کند کند گفت:
-اما هرمیون همه اینا تقصیر منه!اگه فقط بیشتر رو این موضوع فکر میکردم!اگه فقط زودتر آینه رو پیدا میکردم!اگه فقط...

-هری تا کی میخوای به این اگه اگه هات ادامه بدی؟هری تو مسئول مرگ اون نیستی!!شرط می بندم اون خودشم منتظر فرصتی بود تا بتونه از اون قفس بیاد بیرون و خودی نشون بده!هری اون واسه هیچ و پوچ نمرد اون واسه هدف مرد!نشست چون در هنگام عصبانیت بلند شده بود و تعجبی نداشت که چرا خودش متوجه نشده بود!
رون که انگار نفس راحتی کشیده بود
هری که تا به حال از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بود:angel: نشست چون در هنگام عصبانیت بلند شده بود و تعجبی نداشت که چرا خودش متوجه نشده بود!
رون که انگار نفس راحتی کشیده بود و داشت مطمئن میشد که هری دیگر بلند نمیشود گویی تمایل بیشتری برای حرف زدن پیدا کرده بود گفت:
-بیخیال رفیق مطمئنم اگه سیریوسم بود نمیخواست که تو زانوی غم بغل بگیری.حالا هم لطف کن و از این افکار پوچ در بیا و بیا بریم چمدونمون رو جمع کنیم چون تا دو ساعت دیگه قطار راه میفته.
هری که گویی فراموش کرده بود که وقت رفتن است بلند شد و با هم به خوابگاه رفتند.
بله!هنوز زندگی ادامه داشت!حتی بدون سیریوس!ولی هری در این فکر بود که آیا روزگار باز نیز دلیلی برای اذیت کردن او پیدا میکند؟!حال که پدر و مادرش و پدرخوانده اش را از او گرفته بود؟!آیا....


هاناي عزيز! پست بسيار خوبي بود. با ديالوگ هايي آرام و قوي، با سوژه اي به همان آرامي. اما مشكل پست شما شكلك بود! دوست عزيز در يك متن جدي و كتابي، استفاده از شكلك خطاست! يك خطاي بسيار بزرگ! اما با اينكه پست شما نيز ارتبا چنداني با عكس مربوطه نداشت!!!! ، اما شما نيز تاييد خواهيد شد. نكاتي را كه گفتم حتما در آنيده به كار ببريد. موفق باشيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/27 8:59:18
(...هری بزرگتری امیدیه که داریم بهش اعتماد کنین...)
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دخمه اسنيپ
تق تق تق
اسنيپ پشت ميز نشسته بود و كتاب مي خواند بلافاصله با شنيدن صداي در كتاب ها را به كناري زد و با صدايي سرد بي روح گفت:بيا تو
* * *
هري نفس عميقي كشيد دستگيره را چرخاندو وارد اتاق شد در مقابلش اسنيپ با چشمان نافذش به او چشم دوخته بود. هري به ارامي فاصله ميان خود تا اسنيپ پيمود تا جايي كه فقط ميزي چوبي در ميان آن دو قرار داشت.
اسنيپ با پوزخندي اشكارگفت:دانه هاي جونده منتظر تو هستن...چطوره بيش تر از اين منتظرشون نذاري؟!
هري با نفرت به اسنيپ چشم دوخت وبا صدايي ارام گفت: بله...پروفسور
كلمه اخر را با انزجار خاصي ادا كردو به سوي سطل دانه ها رفت...پاك كردن ان دانه ها بدون دستكش و جادو بدون آسيپ نبود.مقابل سطل نشست و شروع به پاك كردن انها كرد.ديري نپاييد كه دانه ها رم كردندوهمگي از سطل بيرون خزيدند و فقط تعداد كمي از آن هاباقي ماند.
اسنيپ با نيشخند همشگي اش گفت:مثل اينكه خيلي كار داري...
هري اه كوتاهي كشيدوبرخاست.هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه اسنيپ گفت:بدون چوب جادو
هري چوب جادويي را كه تا چند لحظه پيش از جيبش در اورده بود دوباره در جيبش جا كردوبه دنبال دانه ها راه افتاددر حال گرفتن دانه ها دانه اي دستش را گاز گرفت.پس از مدتي اسنيپ دوباره لب به سخن گشود:اون قدر مثل پدرت مغرور و متكبر هستي كه هيچ شكايتي رو به خودت راه ندي يا از درد گاز گرفتن يكي از اين ها به خودت بنالي........چطوره تو تاريكي دانه ها رو پيدا كني ...اينطوري حالش بيشتره.
وبلا فاصله با تكان دادن چوب جادويش چراغ ها رو خاموش كرد
_شايد صبح بر گشتم...فعلا...در ضمن اين لامپ به اين راحتي ها روشن نمي شه...
چند ثانيه بيشتر نگذشته بود كه صداي تالاپ خفه اي بر خاست و صداي فرياد كوتاهي...هري با صدايي ارام گفت:كمبود غرورم باعث مي شه فرياد بزني ؟!؟
اسنيپ:100 امتياز از گريفيندور كم ميكنم و1 روز مجازات اضافيhttp://www.jadoogaran.org/uploads/smil44b2281ac833f.gif
http://www.jadoogaran.org/uploads/smil44b2281ac833f.gif
وبلافاصله برخاست واز دخمه خارج شد.
هري:http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4092583a7537f.gif
http://www.jadoogaran.org/uploads/smil4092583a7537f.gif




آفرين مبارز سياه! بسيار متن كتابي و خوب بود! ولي نميدونم آخه چرا راجع به عكس ننوشته بوديد! ... اينبار رو هم مي گذرم، چراكه متن شما بسيار قوي بود. فقط به ياد داشته باشيد كه در متن كتابي، جاي عباراتي مثل" تالاپي بر زمين افتاد" نيست. موفق باشيد دوست عزيز. تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مبارز سياه در 1387/6/26 15:05:04
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/27 8:58:43
من.
دانشجوي دكتراي كائنات
استادم خدا
از جايي كه ماوراء مي خوانندش امده ام
تا بگويم هر انچه نا گفتني است...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرا....!!! ساعت از نیمه شب گذشته و شما به جای استراحت دارین در محوطه مدرسه قدم میزنین؟ پنج امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه !!! .
در حال بر گشت به خوابگاه رون با قیافه ای گرفته زیر لب قر قر می کرد پیرزن خرفت هیچی حالیش نمی شه !
نور امیدی در چهره هری نمایان شد با صدای تقریبا بلند داد زد هرماینی!!!!
رون: چه مرگته دیونه ترسیدم هرماینی چی ؟
هری: اون میتونه کمکمون کنه !
رون : حاظرم شرط ببندم این کار رو نمی کنه !
هری فقط لبخنده گل گشادی تحویل رون میده و به راهش ادامه میده :
.................
هری . رون و هرماینی هر سه جلوی دخمه اسنیپ ایستاداند :
رون : خب یانگوم ببخشید هرمیون برو عشقه یعنی موی دم تک شاخ رو بیار
هرمیون با ابرو های در هم کشیده : هنوزم باورم نمی شه دارم این کار رو می کنم و با چوب دستیش به در ظربه می زند که البته در باز می شود هر و رون هم دیگه رو نگاه می کنند ولبخند می زنن
هر مویون بعد از چند لحظه بر می گردد البته با شیشه ای در دست وخندان
هرمیون: خب حالا اقایون برای چی می خوان تغییر چهره بدن ؟
هری : برای کشف حقیقت
رون ادامه حرف هری رو میگیره و میگه می خوایم از زیر زبون کریچر حرف بکشیم میدونی که فقط از کی حساب می بره و چی می خوایم بدونیم و......................
جمله رون به پایان نرسیده بود که صدای گام های چکمه های فردی به گوش می رسید و بچه ها را از جا پراند !
هری : ببینم شما می دونید اسنیپ شبا کجا می خوابه ؟
هرسه با شنیدن این سوال به هم نگاه کردند و شرو به دویدن کردند حالا ندو کی بدو با دویدن بچه ها صدای گامهای اسنیپ نیز تند تر می شد که حالا صدای پای لنگان فلیچ هم به ان اضافه شده بود .
هری با عصبانیت همراه با ترس رمز عبور را سر بانوی چاق فریاد زد و در بدون هیچ توقفی باز شد هری به سرعت پرید تو و از هرمیون شیشه رو گرفت تا اونم راحت تر بیاد تو رون با اضطراب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از هرمیون داخل رفت . .....

هرمیون : دیوانه ها نزدیک بود هر سه مون گیر بیوفتیم من می رم بخوابم نادون هااااااااااااااااااااااا...........
هری ورون بار دیگه به هم نگاه کردند و خندیدند و راهی خوابگاه شدند تا فردا اماده تغیر چهره بشن ..........
............
*پایان *

------------- ويرايش ناظر------------

دوست عزيز! پست خوبي بود اما اشكالات كوچكي داشت. از نكات خوب به طنز خفيفي كه در پست وجود داشت اشاره كرد. طرز نوشتن و بيان داستان نيز تقريبا خوب بودند. اما عقيده دارم اگر يك سري اشكالات كوچك را نمي داشتيد، مي توانستم شما را تاييد كنم. و حالا اين اشكالات:
1- عدم طرز بيان ثابت. وقتي شما طرز بيان كتابي را پيش گرفته ايد، بايد تا به انتها از همان لحن پيروي كنيد. مثلا در لحن كتابي جايي براي " شرو به دويدن كردند حالا ندو كي بدو" نيست! يا عبارتي مثل" ه سرعت پرید تو و از هرمیون شیشه رو گرفت تا اونم راحت تر بیاد تو"
2- رعايت پاراگراف بندي، زدن چند اينتر براي فاصله ي بيشتر خطوط، از جمله موارد زيبا سازي پست مي باشد كه به بهتر خوانده شدن نيز كمك ميكنند.
نوشتن ديالوگ ها در يه سطر جداگانه و استفاده از علامت _ قبل از هر ديالوگ نيز بسيار به جاست.
3- پيشبرد و مشخص كردن سوژه ي اصلي: آنها ميخواستند در مورد چ چيزي حقيقت را بدانند؟ كريچر از چه كسي حساب مي برد؟ سوالي كه مسلما بايد در بين ديالوگ ها يا استفاده از شگردهاي ديگر، بدان جواب مي داديد.
4- مشخص شدن سوژه هاي فرعي: چه كسي به هري و رون در نيمه هاي شب تذكر داد؟ چطور شد كه هرميون با انها همراه شد؟؟ همه و همه بايد پاسخ داده شوند.

دوست من، اميدوارم با به خاطر سپردن اين نكات، پست هاي بهتري را بخوانم. زيرا مسلما توانايي نوشتن يك داستان زيباتر را داريد. بسيار علاقه دارم كه شما همين داستان را باز نويسي كرده، اين نكات را در آن به كار ببريد. چراكه بسيار علاقه دارم كه بدانم كريچر چه چيزي را مي داند! فعلا تاييد نشديد، اما اميد دارم كه در پست بعدي تاييد بشويد.
تاييد نشد، موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/26 9:35:01
ارنولد پیز گود قدیم هستم و البته دین توماس. قدیم چون ایدیم هک شد و رمز هم فراموش کرده بوم مجبور شدم یه نیو فایل باز کنم همین.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1387 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی دخمه اسنیپ:
نویل این بار نیز موفق نشده بود معجونش را بسازد و نمره"ض"گرفته بود حتی هری نیز بدون کمک هرمیون نمیتوانست معجونش را تمام کند

بالاخره زنگ به صدا در آمد و آن کلاس خسته کننده تمام شد

هری رون و هرمیون از جای خود بلند شدند اما قبل از اینکه به بیرون دخمه برسند مجبور به توقف شدند
-پاتر بمون بات کار دارم،گرنجر،ویزلی برید بیرون...

-پاتر می خوام بات در باره خاطره ای که دیروز دزدکی دیدی صحبت کنم...
به نظر میاد که خیلی خوشحالی و به پدرت افتخار می کنی!!
هری که از خجالت سرخ شده بود جواب داد:
-قربان من واقعا نمی خواستم اون اتفاق بیفته فقط...
-فقط چی؟!!فقط از سر فضولی گفتی اگه داخل قدح رو ببینی اصلا عیبی نداره یا خودت رو موظف دیدی همه چی رو بررسی کنی؟!!چرا فکر میکنی هر اتفاقی که میفته به تو ربط داره؟!درست مثل پدرت یه حیوونه فضول و پررو هستی!

-در مورد پدر من درست صحبت کن!

-جدا؟ادبت کجا رفته پاتر :no:

شاید یه کم تفریح نیاز داشته باشی
"کروشیو"

هری روی زمین افتاد و از درد به خود می پیچید...

-------- ويرايش ناظر----------

پرنس اسليتريني عزيز! شما بايد براي عكس ديگري داستان مي نوشتيد! اما به هر حال... پست شما دچار يك سري افت و خيز هاي اساسي بود! شروع داستان خوب بود. توصيف وقايع ابتداي پست بسيار واقعي و در يك حد نرمال بود. ديالوگ ها هم جز 2 دياگول پاياني بسيار عالي بودند. اما مي رسيم به اشكالات پست:
شما نوشتيد:
-پاتر بمون بات کار دارم،گرنجر،ویزلی برید بیرون...

-پاتر می خوام بات در باره خاطره ای که دیروز دزدکی دیدی صحبت کنم...

مسلما اين دو ديالوگ هر دو از زبان اسنيپ هستند. اما چرا قسمتي را كه مي شد با يك توصيف ساده، زيبا كرد از دست داديد؟ مي توانستيد ما بين 2 ديالوگ مطلبي تقريبا اينگونه بنويسيد:
هري با سري افكنده ايستاد. حدس مي زد كه صحبت اسنيپ در مورد اتفاق ديروز باشد. نگاه اسنيپ روي نگاه هري ثابت مانده بود. داشت چشمانش را مي سوزاند. نفرت و قدرت در چشمان اسنيپ موج ميزد، نفرتي ديرين.

مورد ديگر ادامه پست شما و كروشيو گفتن اسنيپ بود! ! مطمئنا اسنيپ هر قدر كه نسبت به هري احساس كينه داشته باشد، به خاطر اينكه هم معلم است و هم وظيفه اي خطير دارد( چيزي كه دامبلدور به او محول كرده بود) نمي توانست اين كار را انجام بدهد. تقريبا بايد سوژه و پست به واقعيت كتاب نزديك باشد!
دوست من، متاسفانه شما تاييد نشديد. خواهشمندم پستي ديگر در رابطه با عكسي كه در صفحه ي پيش قرار داده شد( در پست آنيتا دامبلدور) نوشته، و بفرستيد. مطمئن هستم كه پست بعدي شما بسيار عالي و زيباتر خواهد بود. موفق باشيد.


تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/26 9:33:53
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1387 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
... ورد آلاهومورا برای باز کردن در کار ساز بود . به آرامی در باز شد و پس از گذشت چندین لحظه با صدای تقِ آرامی بسته شد .
جنبشی در میانه ی کلاس حس می شد . ناگهان شنل نامرئی کننده ای کنار رفت و هری و رون و هرمیون از زیر آن بیرون آمدند . هری به آرامی گفت : رون مطمئنی واسه مسابقه فردا فیلیکس فیلیسیس می خوای ؟
- آره بابا . وگرنه کلی گل از این اسلیترینی ها می خورم

هری سرش را تکانی داد و هر سه به سمت قفسه های کتاب و معجون و ... رفتند تا دنبال شیشه ی آن معجون بگردند و آن را پیدا کنند .


هری به سمت قفسه ای که چندین کتاب در آن بود و شیشه های معجونی نیز کنارشان بودند رفت و از روی برچسبی که بر روی آنها چسبیده بود ، نامشان را می خواند .

رون کمدی را باز کرده بود و در میان پاتیل ها و شیشه ها دنبال فیلیکس فیلیسیس می گشت و هرمیون هم در کنار او به نقشه ای که روی دیوار نصب شده بود و جای هر چیز را نشان میداد نگاه می کرد و دنبال نام فیلیکس فیلیسیس می گشت .
ناگهان هرمیون گفت : باید اونور باشه ... همون قفسه ی کتابا .
- چرا جک می گی ؟ اونجا که فقط کتابه .
- نه . خوب نگاه کن . یه شیشه اونجاس ...

رون به سرعت به سمت شیشه شتافت و آن را برداشت . شنل را نیز از روی زمین برداشت و به سمت هری و هرمیون رفت . اما هرمیون با نگاهی مأیوسانه رو به رون گفت : اینطور که من فهمیدم ، این نقشه دقیقا می گه که هر چیزی که تو این کلاس هست و مخصوص معجون سازیه ، کجاست و دست کیه .
- یعنی چی ؟
- یعنی اگر تو این شیشه رو الان ور داری و با خودت بیاری تو تالار گریف ، اسنیپ پس از خوندن این متنی که جلوی فیلیکس فیلیسیس نوشته ، می فهمه که اون دست توئه و توی تالار گریفندوره .
- خب ! پس باید چیکار کنیم ؟
- به نظر من که دو قلپ ازش بخوری ، تا فردا ظهر که مسابقتون تموم می شه ، برات خوش شانسی میاره .
- اما رون . تو این شیشه چیز خاصی نیست . یه قلپ هم نمی شه

رون که به شدت ناراحت و نا امید شده بود . رو به آندو کرد و گفت : بهتره بر گردیم تالار .

هری و هرمیون نیز حرفی نزدند و زیر شنل نامرئی کننده رفتند . به سمت در شتافتند و از دخمه های هاگوارتز خارج شده و به آرامی و بدون ایجاد هیچ صدایی به سمت تابلوی بانوی چاق ، ورودی تالار گریفندور ، جایی که باید رمز ورود را می گفتند ، رفتند .

هافلپاف عزيز، عالي بود! توصيف ها به جا، ديالوگ ها متناسب و در نهايت يك سوژه ي خوب كه اون رو به سادگي به پيش برده بوديد. واقعا بدون هيچگونه ترديد شما رو تاييد ميكنم و مطمئن هستم كه با كمي تمرين و ممارست، يكي از بهترين ها خواهيد بود. تاييد شديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/24 8:57:56
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1387 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سال دوم، كلاس معجون سازي

پنسي پاركينسون پشت به كلاس روي صندلي نشسته و به كمك دست چپش يك وري به ميز تكيه داده بود.
و درحالي كه چوب دستي اش در دستش بود، ترانه اي رو زير لب زمزمه ميكرد:
"افـــــــــــــسونِ قلبم، تو هستي، تو هستي... با عشــــــقت اسنيپ، دلم را، شكستي...پيمانِ..."

دراكو:

هري و رون پشت ميزشون نشسته بودند و درحالِ گفتگو كردن ميتوانستند مانند بقيه صداي او را بشنوند؛

رون: به نظرت هرميون باسيليسك رو ديده؟
هري: براي چندمين باره كه اين سؤال به ذهنت خطور كرده؟

رون: 835 مين بار
هري:

آنطرف كلاس دانش آموزان يواشكي به زمزمه هاي پنسي ميخنديدند و دراكو داشت از خجالت آبِ كدو حلوايي ميشد

رون دوباره رو به هري كرد: به نظرت اسنيپ مجبورش كرده معجون عشق بخوره؟
هري درحالي كه نيشخند زده بود: يعني ميخواسته طرفدارهاي بيشمارِ موهايِ چربش رو افزايش بده؟ فكر نكنم

رون دهانش رو براي پرسيدن سوال ديگه ايي باز كرد، در همين حين، درِ كلاس باز شد و قامت سياه پوشي واردِ كلاس شد. در حالي كه شنلش پشت سرش موج ميزد از جلويِ ميزِ هري و رون گذشت...

پنسي كه صدايش در آن مدت اوج گرفته بود، بي آنكه حواسش باشد با چوبدستي اش كه نوكش به سمت تخته بود، داشت روي تخته مي نوشت …Snape is a hot love

با ورود همزمانِ اسنيپ، صداي خنده هاي گاه و بي گاهِ دانش آموزان شدت گرفت:

ملت دانش آموز:
هيييييييي...هي هي...ها ها...هاها...هاها...موها (افكت خنده ي شديد)

....گوپس....
هري از شدت خنده، از پشت با صندلي افتاد.

اسنيپ كه چهره ي بي روح اش به شدت سرخ شده بود با عصبانيت رو به دراكو كرد و گفت:دراكو! چرا جلوي افتادن پاتر رو نگرفتي؟ الان از خنده زياد منفجر ميشه!

دراكو:

اسنيپ: دراكــــــــــــــــــو (كشيده نوشتمش يعني سرش داد زد!)

...شــــــــترق (افكت پس گردنيِ دراكو به پنسي!!)

پنسي از عوالم خود به سطح سنگيِ كلاس پاشيده شده بود. اسنيپ از اينكه دراكو منظورش رو درست نگرفته بود در يك حركت آنتحاري از كلاس خارج شد...

پنسي:
دراكو:
رون:
هري:

-------------------------------------------------------------------

پ.ن: آنيتاي عزيز، خيلي وقت بود ميخواستم براي عكس قبلي يه پست اينجا بزنم، چون خيلي اين تاپيك رو دوست دارم. امروز كه اومدم ديدم عكس جديد گذاشتي. ولي پستم رو گذاشتم تا برام نقدش كني. مرسي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه بالا و بالاتر می آمد و شب تیره و تاریک را روشن تر از قبل می کرد . نزدیک نیمه های شب بود . در خوابگاه پسران گریفندور جنب و جوشی حس می شد ، گویا چندین نفر به آرامی مشغول صحبت کردن بودند .
به آرامی از جایشان بلند شدند و به سمت در ورودی رفتند و از خوابگاه خارج شدند . یک نفر انتظارشان را در تالار اصلی می کشید . صدایی به گوش رسید که گفت : سلام هرمیون . آماده ای ؟

هرمیون سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و زیر شنل نامرئی کننده ای که هری روی خودش و رون انداخته بود رفت و از تالار خارج شدند .

به سختی زیر آن شنل جا شده بودند و به آرامی راه می رفتند . نباید کوچکترین صدایی از آنها به گوش کسی می رسید ، وگرنه دردسر پشت دردسر شامل آنها می شد و به هدفشان نمی رسیدند ... رون که جلوتر از هرمیون و هری راه می رفت ، به آرامی گفت : بالاخره رسیدیم .

در چوبی ای که بسته شده بود را به آرامی و با ورد آلاهومورا باز کردند و وارد شدند . پس از ورود و اطمینان از اینکه کسی در آنجا نیست ، شنل را از روی خود کنار کشیدند و مشغول گشتن شدند .

پس از ده دقیقه هرمیون رو به دو نفر دیگر کرد و گفت : پیداش کردم . اینم معجون فیلیکس فیلیسیس . بهتره زودتر بریم تا اسنیپ سر و کلش پیدا نشده .

دو نفر دیگر به سرعت به سمت او شتافتند و هری شنل را روی هر سه شان کشید و به سرعت اما با صدای کم به سمت تالار عمومی گریفندور شتافتند و پس از گفتن رمز ورودی تالار وارد تالار شدند .




هافلپاف عزيز! پست خوبي بود، سوژه ي خوبي داشت اما شيوه اي كه اون رو بيان كرده بوديد، به نوعي شرح واقعه بود و نه يك داستانك. در واقع پست شما 2 ايراد مهم داشت كه يكي همان شيوه ي پرداخته شدن سوژه بود و ديگري ذكر نكردن علت خواستن چنين معجوني كه باعث شده بود پست شما نيمه كاره رها بشه.

شما ميتونستيد با توصيف بيشتر( مثلا اينكه چطور به دفتر اسنيپ رسيدند يا اينكه چطور معجون مذكور را پيدا كردند) و اضافه كردن كمي ديالوگ، پستتون رو زيباتر كنيد. و همچنين من باب مثال، با شرح اينكه چرا اون معجون رو ميخوان مثلا در بين ديالوگ ها، خواننده رو از سردرگمي نجات بدي.

از شما انتظار ميره همين پست رو تصحيح كنيد و دبوراه بفرستيد تا يقين حاصل كنم كه تاييد شما به جا خواهد بود. پس فعلا تاييد نشديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/22 9:31:51
من خیلی تابلو بودم . خودم رو کشتم !!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت:7 صبح-مكان:خوابگاه پسران(گريفندور)

هري تازه از خواب پاشده بود و داشت چشماشو ميمالوند.نگاهي به تخت بقلي انداخت وديد رون هنوز خوابه وپتوشم تا روي سرش كشيده.

هري:رون بيدار شو بايد بريم صبحانه بخوريم.رون.

رون:

هري كه ديد رون بلن نميشه اي بار بلند تر صداش كرد.

هري:روووووووننن.

رون:هان چيشده كي كيو كشته؟هري چيشده ولدمورت برگشته؟اصلا من كجام؟خدايا نكنه ولدمورت من و هريو كشته باشه!!هري ما الان بهشتيم يا جهنم؟نكنه روح شديم!!واي خدا!!

هري:رون اين چرت و پرت ها چيه داري ميگي؟روون

رون:.....بله هري

هري:پاشو بريم صبحانه بخوريم دير ميشه ها!!

رون:مممن بايد لباسام و عوض كنم!

هري:باشه.من تو اتاق انتظار گريفندور منتظرتم.پايين ميبينمت.دير نكني!

هري در خوابگاه پسرانو باز كرد و از پله ها به پايين رفت.وقتي به اتاق انتظار گريفندور رسيد ديد كه هرميون روي صندلي نشسته و منتظره!!هري متعجب به صندلي نگاه كرد!!

هرميون:اوه سلام هري.پس رون كو؟

هري:الان مياد.تو كي اومدي اينجا؟؟

هرميون:من يه نيم ساعتي ميشه.چطور مگه!

هري:هيچي مي خواستم بدونم تو خوابو زندگي نداري كه از ساعت 6:30 بيدار ميشي!!

هرميون:خوب توهم اگه شب زود بخوابي صبح زود پا ميشي.

هنوز هرمين حرفش تموم نشده بود كه رون به جمع اونا ملحق شد.

هرميون:خوب ديگه بريم صبحانه بخوريم.

هرسه به طرف سرسراي بزرگ رفتن.وقتي وارد سرسرا شدن ديدن كه تقريباً همه ي دانش آموزا اومدن به سرسرا و دارن صبحانه ميخورن.هرمين به هري گفت:

هرميون:ديدي فقط من نيستم كه خوابو زندگي ندارم!! :lol2:

هري:

رون:هري منظور هرمايني چيه؟

هري:سيس بروي خودت نيار!

رون:هان!!!!!!!!!!!!!!

بعد از صبحانه هري،رون و هرميون به طرف دخمه اسنيپ حركت كردند.وارد دخمه كه شدند ديدند كه اسنيپ چند تا پاتيل به رديف گذاشته.اسنيپ بچه هارو گروه بندي كرد و هر دو نفرو پاي يه پاتيل گذاشت.از بخت بد،هري و رون با هم افتادن.اسنيپ به اونا گفت كه گياه گيليويدو با سه قطره از عصاره ي چند گياه مخلوط كنن و بعد مقداري آب كدو تنبل رو باهاش مخلوط كنن.اسنيپ مي خواست علاوه بر معجون سازي آزمايش گياه شناسي هم ازشون بگيره،براي همين چند گياه متفرقه روي ميز كارشون گذاشت.هري و رون فقط آب كدو تنبلو تشخيص دادن.هري يك برگ كاهو برداشت و از رون پرسيد.

هري:اين گيليويده يا كاهو؟

رون:فكر كنم گليويده.آره گيليويده.

هري:باشه.پس بندازش تو پاتيل.

رون به جاي عصاره ي چند گياه يك ظرف اسيد برداشت و توي پاتيل ريخت.

رون:هري اون كبريتو بيار.

هري:الان.

رون زير پاتيلو روشن كرد.بعد از گذشت چند دقيقه كه پاتيل حصابي گرم شده بود رون نگاهي به هرميون و هم گروهيش انداخت كه تقريباً كارشون تموم شده بود.همينطور كه رون به هرميون نگاه ميكرد،يه صداي بلند انفجار از بقل دستش شنيد و پرت شد روي زمين.وقتي بقل دستشو ديد،هري هم كنارش رو زمين افتاده بود.
اسنيپ به سرعت به طرفشون دويد.صورت اسنيپ كاملا قرمز شده بود و كم كم داشت از گوشاش دود ميزد بيرون.

--------------------------------------------------------------------------
لطفاً همينو قبول كنين چون مدرسه ها داره شروع ميشه و من فكر نكنم كه دوباره بتونم بنويسم.ممنون




دوست من بايد بعد از تاييد در بازي كلمات اينجا پست ميزديد اما با تخفيف پست شما رو بررسي ميكنم. خب... بامزه بود! يك پست كاملا هري پاتري و معقولانه. استفاده ي درست و به جا از شكلك ها. ديالوگ هاي تقريبا قوي! همه اينها در پستتون به چشم ميخورد و من به واسطه ي اين پست، تقريبا نامربوط بودن اون رو به عكس ناديده ميگيرم و شما رو تاييد ميكنم. به ياد داشته باشيد كه در ايفاي نقش، ابتدا چندين پست بخونيد تا با نحوه ي نوشتن آشنا بشيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جف مك لاين در 1387/6/21 14:15:32
ویرایش شده توسط سيموس،فينيگان در 1387/6/21 17:12:32
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/22 9:30:51
[color=CC0000][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!!!!!
ميجنگيم تا آخرين نفس !!!!
ميجنگي

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.