- میدونستی خیلی دوست دارم ؟
- اینکه چیزی نیست ... من عاشقتم .
- اگه یه لحظه نباشی من چکار کنم ؟ خدا قبول میکنه خودمو بکشم تا بیام پیشت ؟
- این چه حرفیه میزنی ... من همیشه پیشت میمونم ، میشه از تو هم ...
- آره منم همیشه پیشت میمونم ...
سپس دستانش را بار دیگر دور گردن او حلقه کرد ، شاید کاری بود که همیشه عادت داشت آن را انجام دهد ، امری عادی ... اما این بار گویی فرق داشت ، برق چشمانش طور دیگری بود . احساس امنیت در نگاهش موج میزد ،امنیتی که اکنون در آغوش او نصیبش شده بود !
هر دو در کنار هم بهترین و زیباترین لحظات را سپری میکردند ، لحظاتی که شاید برای همه لحظه و ثانیه بود اما برای آنها بیش از ماهها و سالها و عمرها سپری میشد و او ... او نیز شاد بود ... به بهترین شکل ممکن ...
خانه ساکت و آرام بود ، سکوتی وصف ناپذیر ... که ناگهان !
- بگیرینش ! کروشیو !
- هععععععععععععععععععععععععععع !
- اینجا ... اینجا چه خبره ؟ تو * ... نـــــــــــه ... نه ..خواهش میکنم ... به هر چی اعتقاد داری دست ...
فلش بک !
*- وقت داری ؟ بهم کمک میکنی ؟ من خیلی به کمک یه دوست احتیاج دارم !
- من همیشه برای همه وقت دارم ، چی هست کارت ؟
- ...
او طرحهای خود را برایش تعریف کرده بود ، طرحهایی که شاید روزی به جاهای بزرگی میرسید ، از آن روز بود که آنها دو دوست صمیمی شده بودند ، گرچه ابتدای کار آنچنان که باید برایشان آسان نبود ، اما آنچه بین آنها بوجود آمده بود شاید بالاترین دوستی دنیا بود ...
پایان فلش بک !
- هعععععععععع ، عععععععععععععععععععع
- به هر کسی که میپرستی اینکار رو نکن ، نــــــــــــــه! منو ... منو به جاش شکنجه بده ...
*- ها ها ها ... کروشیو !
فلش بک !
- ای داد بیداد ، چنین اتفاق خوبی افتاده و تو نمیخندی ؟
*- آخه اینا همه اش به خاطر توئه ، من که کاری نکردم ... زحمات تو !
- زحمت اینا رو بزار کنار موضوع اینه که طرح تو توی مسابقات برنده شده ، قطعاً من اسمی توی آن مسابقه نداشتم .
*- اما ...
- اینا رو بیخیال ... بخند دیگه ! ناز نکن !
و او دلش آرام گرفت ، شاید خندهی یک دوست از ته دل ، برایش بالاترین موهبتی بود که میتوانست نصیب خود کند ... و اکنون بدان آرزو رسیده بود ...
پایان فلش بک !
*- خب فکر میکنم داری میبینیش ... خیلی دوسش داری؟ ... آخی داره زجر میکشه میخوای راحتش کنم ؟
- نــــــــــــــــــــه ! نه ... تو نمیتونی ... تو ... تو بهترین دوستم بودی ... مقاومت کن ... مقاومت کن !
*- الهی بمیرم ... مقاومت کنه ؟ بزار ببینم چقدر مقاومه ، کروشیو !
- ععععععععععععععععععع !
- نکن ... راحتش بزار ، این کار رو باهاش نکن ، نمیبینی داره زجر میکشه ؟
*- پس بزار راحتش کنم ، آوداکداورا ...
فلش بک !
*- میگم من بلد نیستم اینو بگم ، لرد اذیتم میکنه ؟ ... اه ... اه داره اعصابمو خورد میکنه ...
- آخه این چیزی نیست که بخواد اعصابتو خورد کنه بزار من یادت میدم ... بگو آودا ...
*- من نخوام این ورد مسخره رو یاد بگیرم باید چکار کنم ؟ کی گفته یه مرگخوار باید از این چیزا بلد باشه ؟
- ارباب گفته ... حالا این همه من گفتم یه بارم تو بگو ... الان کلی باهات کار کردم ، صد در صد الان دیگه بلدی اداش کنی و ورد کار میکنه ...
*- آوداکداورا !
پایان فلش بک !
همه چیز با سرعت صورت گرفت ، کسی جلوی چشمان او از بر روی زمین افتاد و همه به سرعت از آنجا دور شدند ، با اینکه او را به دیوار بسته بودند اما خود را نزدیک او رساند ... و در آغوشش کشید !
چشمانش هنوز باز بود ، برق زیبای آن را میتوانست هنوز حس کند ... اما ... اما پلکهایش تکان نمیخورد ... دیگر بری او لبخند نمیزد ... لبهایش هنو زمان زیادی نگذشته بود که به سیاهی میگرایید و او یک سیاه ِ ...
آنچه در ذهن داشت برایش سخت اما ممکن بود ، دیگر نمیتوانست بدون او ادامه دهد ، پس تمامی گناهان را به جان خرید ، چوب دستی که در کنار ش بر روی زمین افتاده بود را برداشت و ...
- آوداک ...
-----------------------
خب اینم از این ، آخریشم ارسال شد ... لطف میکنی برام بفرستیش با پخ ...
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
Re: خاطرات مرگ خواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


مورفينو فرستادمش براش شير خشك نستله بگيره.
بهم زل زده. من بايد به خاطر تامي كوشولو هم كه شده زندگي كنم.
خانم مالفوي لوسيوسو گذاشته يه مهد خصوصي؛ ولي من اينقد پول ندارم.



) . و همه بدانند که عاقبت آنان که به سوی سیاهی و گمراهی کشیده شوند چگونه خواهد بود ... »
