جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1387 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- میدونستی خیلی دوست دارم ؟
- اینکه چیزی نیست ... من عاشقتم .
- اگه یه لحظه نباشی من چکار کنم ؟ خدا قبول میکنه خودمو بکشم تا بیام پیشت ؟
- این چه حرفیه میزنی ... من همیشه پیشت میمونم ، میشه از تو هم ...
- آره منم همیشه پیشت میمونم ...

سپس دستانش را بار دیگر دور گردن او حلقه کرد ، شاید کاری بود که همیشه عادت داشت آن را انجام دهد ، امری عادی ... اما این بار گویی فرق داشت ، برق چشمانش طور دیگری بود . احساس امنیت در نگاهش موج میزد ،امنیتی که اکنون در آغوش او نصیبش شده بود !

هر دو در کنار هم بهترین و زیباترین لحظات را سپری میکردند ، لحظاتی که شاید برای همه لحظه و ثانیه بود اما برای آنها بیش از ماهها و سالها و عمرها سپری می‌شد و او ... او نیز شاد بود ... به بهترین شکل ممکن ...

خانه ساکت و آرام بود ، سکوتی وصف ناپذیر ... که ناگهان !

- بگیرینش ! کروشیو !
- هععععععععععععععععععععععععععع !
- اینجا ... اینجا چه خبره ؟ تو * ... نـــــــــــه ... نه ..خواهش میکنم ... به هر چی اعتقاد داری دست ...

فلش بک !


*- وقت داری ؟ بهم کمک میکنی ؟ من خیلی به کمک یه دوست احتیاج دارم !
- من همیشه برای همه وقت دارم ، چی هست کارت ؟
- ...

او طرحهای خود را برایش تعریف کرده بود ، طرحهایی که شاید روزی به جاهای بزرگی میرسید ، از آن روز بود که آنها دو دوست صمیمی شده بودند ، گرچه ابتدای کار آنچنان که باید برایشان آسان نبود ، اما آنچه بین آنها بوجود آمده بود شاید بالاترین دوستی دنیا بود ...

پایان فلش بک !

- هعععععععععع ، عععععععععععععععععععع
- به هر کسی که میپرستی اینکار رو نکن ، نــــــــــــــه! منو ... منو به جاش شکنجه بده ...
*- ها ها ها ... کروشیو !


فلش بک !


- ای داد بیداد ، چنین اتفاق خوبی افتاده و تو نمیخندی ؟
*- آخه اینا همه اش به خاطر توئه ، من که کاری نکردم ... زحمات تو !
- زحمت اینا رو بزار کنار موضوع اینه که طرح تو توی مسابقات برنده شده ، قطعاً من اسمی توی آن مسابقه نداشتم .
*- اما ...
- اینا رو بیخیال ... بخند دیگه ! ناز نکن !

و او دلش آرام گرفت ، شاید خنده‌ی یک دوست از ته دل ، برایش بالاترین موهبتی بود که میتوانست نصیب خود کند ... و اکنون بدان آرزو رسیده بود ...

پایان فلش بک !

*- خب فکر میکنم داری میبینیش ... خیلی دوسش داری؟ ... آخی داره زجر میکشه میخوای راحتش کنم ؟
- نــــــــــــــــــــه ! نه ... تو نمیتونی ... تو ... تو بهترین دوستم بودی ... مقاومت کن ... مقاومت کن !
*- الهی بمیرم ... مقاومت کنه ؟ بزار ببینم چقدر مقاومه ، کروشیو !
- ععععععععععععععععععع !
- نکن ... راحتش بزار ، این کار رو باهاش نکن ، نمیبینی داره زجر میکشه ؟
*- پس بزار راحتش کنم ، آوداکداورا ...

فلش بک !


*- میگم من بلد نیستم اینو بگم ، لرد اذیتم میکنه ؟ ... اه ... اه داره اعصابمو خورد میکنه ...
- آخه این چیزی نیست که بخواد اعصابتو خورد کنه بزار من یادت میدم ... بگو آودا ...
*- من نخوام این ورد مسخره رو یاد بگیرم باید چکار کنم ؟ کی گفته یه مرگخوار باید از این چیزا بلد باشه ؟
- ارباب گفته ... حالا این همه من گفتم یه بارم تو بگو ... الان کلی باهات کار کردم ، صد در صد الان دیگه بلدی اداش کنی و ورد کار میکنه ...
*- آوداکداورا !

پایان فلش بک !



همه چیز با سرعت صورت گرفت ، کسی جلوی چشمان او از بر روی زمین افتاد و همه به سرعت از آنجا دور شدند ، با اینکه او را به دیوار بسته بودند اما خود را نزدیک او رساند ... و در آغوشش کشید !
چشمانش هنوز باز بود ، برق زیبای آن را میتوانست هنوز حس کند ... اما ... اما پلکهایش تکان نمیخورد ... دیگر بری او لبخند نمیزد ... لبهایش هنو زمان زیادی نگذشته بود که به سیاهی می‌گرایید و او یک سیاه ِ ...

آنچه در ذهن داشت برایش سخت اما ممکن بود ، دیگر نمیتوانست بدون او ادامه دهد ، پس تمامی گناهان را به جان خرید ، چوب دستی که در کنار ش بر روی زمین افتاده بود را برداشت و ...

- آوداک ...


-----------------------
خب اینم از این ، آخریشم ارسال شد ... لطف میکنی برام بفرستیش با پخ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 10 آذر 1387 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از دل نوشته های فنریر گری بک

اون شبو خوب یادم میاد اولین باری که دیدمش ، هیچ وقت یادم نمیره. شب پانزدهم ماه دسامبر 1963 بود ، از اون شبای سرد زمستونی لندن بود و بارون و برف با هم میبارید. هنوز پی به گرگینه بودنم نبرده بودم و از بی کسی توی دامداری اون آشغال دائم الخمر کار میکردم ...

-شرق...(صدای شلاق)

-قک کردی من خرم هان؟

-شرق...

-حرف بزن دیگه لعنتی...

-شرق...

-که یادت نمیاد کی گوسفندارو تیکه پاره کرده؟هان؟

-شرق...

-نه تومثل اینکه نمیخوای حرف بزنی. به حرفت میارم بچه.

جیکوب گردنم را گرفت و با کارد ی که همیشه همراهش بود خطی عمیقی را روی صورتم کشید .فریاد بلندی کشیدم.سپس مرا از جا بلند کرد و از خانه بیرون انداخت. سر تاپایم خونی و گلی شده بود ولی سردی برفهای به جای مانده روی زمین کمی به زخمهای بدنم التیام می داد. غلطی زدم و 4 دست و پا کمی جلو رفتم ، توانم تمام شده بود . به پشت رو زمین افتاده بودم و خود را تسلیم سرنوشت نکبتم کرده بودم. چشمانم را بستم . قطرات یخ و باران به صورتم میخورد و خون روی صورتم را میشست. دوباره چشمانم را باز کردم.

درب خانه باز شد و جیکوب در حالیکه تفنگ وینچستر خود را پر می کرد به من نزدیک میشد.چهره ی او مثل همیشه به خاطر مصرف زیاد الکل بر افروخته بود، کمی تلوتلو میخورد و مستانه فریاد می کشید...

-حرومزاده ی کثافت... همون روز اول که تو جنگل پیدات کردم باید میکشتمت...

تقریبا به بالای سر من رسیده بود که ایستاد ولی بازهم تکان میخورد با دستان لرزان خود تفنگ را روی من نشانه می گرفت. من همچنان روی زمین افتاده بودم و امیدی به بلند شدن نداشتم.شاید اینطوری بهتر بود .شاید راحت تر بود. شاید بعد از مرگم شرایط بهتری انتظارم را می کشید، پس دوباره چشمهایم رابستم.

.
.
.

آنچند لحظه برایم هزاران سال گذشت.

-پاشو فنریر...

لحظه ای فکر کردم مرده ام ، ولی هیچ چیز تغییر نکرده بود چشم هایم را باز کردم باران همچنان میبارید ، فقط جسد جیکوب به طرز فجیعی تکه تکه شده بود .به خود که آمدم فهمیدم صدای مار مانندی که شنیده بودم از آن مردسیاهپوشی بود که از آن پس مرا به خودم شناساند. مردی که هنوز به او وفادارم ، لرد ولدمورت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:10:07
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:13:33
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:15:11
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/11 1:00:26
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یعنی بچه بدی نیست....فقط...فقط خوب نیست.همین.
یعنی بچه دوست داشتنیی نیست.درسته؟
-چرا...دوست داشتنیه.وقتی خوابه خیلی دوستداشتنیه.ولی وقتی بیداره...وای.وقتی بیداره آدم یکم نموره فکر میکنه جن دیده.
مرد آهی از روی بیحوصلگی کشید و عینک نیم گرد خود را روی بینی جابجا نمود.حدود دو ساعت بود که مشغول جمع آوری اطلاعات در مورد پسر یتیم،که گویا قدرتهایی منحصر به فرد داشت بود .مرد دستی به موهای خود کشید و سپس گفت:
خانم محترم پس بچه شیطونیه.درسته؟
دخترک با دستپاچگی به مرد خیره شد و همان طور که با انگشتان خود بازی میکرد گفت:
آره...ولی نگران نباشید.اتفاقا بچهای شیطون بهتر از بچهای آرومن.شما اگر اینو از اینجا ببرید هم برای خودتون،هم برای اون بهتره.
لبخند کم رنگی بر لبان مرد نقش بست.وی جرعه ای از قهوه خود نوشید و بعد،همان طور که مشغول پاک کردن لبان خود بود گفت:
در مورد اون نگران نباشید.من این پسرک رو چه شیطون باشه یا آروم از اینجا میبرم.فقط از شما خواهش میکنم واقعیت رو به من بگید.میخوام بدونم چطور بچه ایه.
زن که گویا باری از روی شانه اش برداشته شده بود آهی کشید و همان طور که به بیرون از پنجره خیره شده بود شروع به صحبت کرد:
اه...نمیدونید ما از دست این پسرک چی میکشیم!هر روز یک چیزی.دیروز رفته بود بالای کمد و میخواست خودشو از بالا پرت کنه روی یکی از پرستارامون.چندروز پیش هم که سه تا موز رو باهم کرد تو...روتون به دیوار...کرد تو دماغش تا به ما نشون بده که دماغ هم کاربرد جیب رو داره.هفته پیش هم که خودشو تو اتاق قفل کرده بود و مبگفت حتما باید تو وان آب پیاز حموم کنه چون که پیاز خیلی باکتری و از این جونورا رو میکشه.خلاصه کلی یک دندست.خواهش میکنم ببریدش...خواهش میکنم.
مرد از روی صندلی خود بلند شد.وی لیئان قهوه خود را تا آخر نوشید و بعد لبخندزنان گفت:
بسیار خوب...من تام مرولو رو تا سه روز دیگه میام و میبرم.لطفا آمادش کنید.
خنده جوان و جانانه ای بر لبان زن نقش بست.زن با خوشحالی گفت:
خیلی ممنون آقای دامبلدور.امیدوارم بتونیم جبرا...یعنی امیدوارم دوران خوبی رو باهم بگذرونین.




لرد از داخل قدح اندیشه بیرون آمد.ردایش همچون خفاشی در هوا پروازمیکرد.وی چوب خود را از جیبش بیرون کشید و سپس،ورد سبز رنگی را بسوی زن پیر،که وحشت زده بر روی صندلی افتاده بود روانه ساخت.آنه ماری،پرستار بازنشسته یتیمخانه حتی فرصت فریاد کشیدن نداشت.وی نیز همچون آلبوس دامبلدور کشته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1387 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چند برگ از دفترچه خاطرات مروپ گانت

سه شنبه 8آبان 1386

هوا داره كم كم سرد ميشه. ديروز پاپا ماروولو شومينه رو ورشن كرد. ولي دود آتيش كه بلند شد يه مرتبه يه عالمه از اين جك و جونورا و مارهاي فس فسوي مورفين ريختن پايين؛ بـــگو كجا قايمشون ميكرده بوقي.

امروز ظهر ساعت 14:39 بار شيشه ام رو گذاشتم زمين. چقد شبيه تام عزيز مرلين بيامرز منه مورفينو فرستادمش براش شير خشك نستله بگيره.

چهارشنبه 8 آبان 1387

خيلي آرومه و اصلن گريه نميكنه. دو تا دندون در آورده و به كمك پاپاييم تاتي تاتي ميكنه. الهي قربونش برم يه كلمه ي جديد ياد گرفته...آواداكداورا!

پنج شنبه 8 آبان 1388

ديروز پاپا مرد. حالم اصلن خوب نيست. امروز وقتي از خواب بلند شدم ديدم زمين خيس شده و يه خرده شيشه رفت توي پام. ماهي هاي آكواريوم همشون مرده بود. خم شدم شيشه رو از پام در بيارم كه ديدم تام نشسته توي قنداقش و چوب دستي قديمي پاپا رو گرفته توي دستشه و به حالت بهم زل زده. من بايد به خاطر تامي كوشولو هم كه شده زندگي كنم.

جمعه 8 آبان 1389

عهه! خسته شدم از بس رفتم رختاي اينو اونو شستم. بايد برم گردنبند پاپا رو بفروشم. آره! امروز ميرم مغازه ي كاراكتاكوس بورگ!

شنبه 8 آبان 1390

چه خامه ي كيك تولد تام شيرين بود، ايـــــــش! دلمو زد. براش يه جوب جادوي پلاستيكي خريدم.

امروز سالمرگ تامه! ديروز رفتم دارلمجانين؛ براي آرامش روحش آب كدو حلوايي خيرات كردم. داره بارون مياد؛ دلم براش تنگ شده.

يك شنبه 8 آبان 1391

نميدونم تامو كدوم مهدكودك ثبت نام كنم خانم مالفوي لوسيوسو گذاشته يه مهد خصوصي؛ ولي من اينقد پول ندارم.
تام واسه اولين بار باهام قهر كرد؛ميگه منم ميخوام با لوسي و رابس برم يه مهدكودك؛ ميخوام باهاشون كروشيو به هوا بازي كنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/8/9 10:32:25
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
8/8/87
روز تولد یک سالگیم

امروز یک روز خوبه چون من یه سال پیش ، تو این روز به دنیا اومدم. صبح که از خواب پا شدم بلیز اومد تختم رو مرتب کرد ولی بهم تبریک نگفت. منم سرش جیغ کشیدم و چند تا کروشیو نثارش کردم تا بهش بفهمونم که تولدمه ! ولی اون مثل همیشه داد زد و از اتاق بیرون رفت.


سر میز صبحانه ، آنی مونی پیشبند صبحانه ام رو برام بست و دور لب هامو هم که آب پرتقالی شده بود پاک کرد. اما اونم بهم تبریک نگفت.
بعد صبحانه حتی تلویزیون هم برنامه ی " فیتیله روز تولد لرد تعطیله " رو نذاشت.
بعدش زنگ زدم خونه ی دامبل اینا و بهش گفتم که نمیخواد بهم چیزی بگه؟ و اون گفت که من یک کچل بی خاصیت هستم و گفت که الان میاد و همه ی هورکراکس هامو تو ریش سیاهچال فضایی وحشتناکش غرق میکنه.
و بعد اون اومد و همه ی هورکراکس هامو تو ریش سیاهچال فضاییش غرق کرد و رفت خونه شون چون مامانش برای ناهار ماکارونی با سس درست کرده بود.


منم گریه کردم و به دایی مورفین گفتم که بهم برای امروز تبریک بگه و اون با صدای بلند گفت که نمیدونه امروز چه روزیه و بهتره که من دهنمو ببندم چون سر صبحونه سیر خوردم و دهنم بوی کوییرل میده.
و من دهنمو بستم ولی قبلش دایی مورفین جون رو فرستادم اتاق تسترالها.

ظهر رو با بلا قرار گذاشتیم و برای ناهار رفتیم رستوران سنتی حاج دامبل و شرکا، بلا خیلی صورتی و عشغولانه ، اشقولانه، اشقعولانه؟ ولش کن.. همونی که همه فک میکنن من نمیشناسم ، بود؛ من فکر کردم که میخواد تولدمو تبریک بگه اما اون بهم پیشنهاد ازدواج(اضدواج؟ اظدواج؟عذدواج؟ ) داد. منم که نمیدونستم یعنی چی قبول کردم ولی قبلش اونو هم فرستادم دژ مرگ یه دو ماه آب خنک بخوره.
بعدش دامبل یه کوبیده بهم داد و من فکر کردم که میخواد تولدمو تبریک بگه اما اون بهم گفت که کوبیده ام شیش گالیون میشه و چون من پول نداشتم عین کارتون ها تو هوا برعکسم کرد و هورکراکس های باقیمونده ام رو هم از جیبم برداشت و تو ریش سیاهچاله فضاییش فرو کرد.


بعدازظهر مورگان پیشنهاد داد که برای بازدید بریم نیروگاه اتمی و چند تا بمب بترکونیم. دیگه داشتم مطمئن میشدم که جشن تولد اصلیم رو اونجا گرفتن و میخوان با آتیش بازی شبانه و ترکوندن خوشحالم کنن. اما وقتی دیدم فقط دارن نقشه ی ترکوندن هاگرید رو میکشن همشونو تو خشاب تفنگ اتمی گذاشتم و به طرف هسته شلیک کردم و با کمکشون اورانیم رو غنی سازی کردم.
وقتی برگشتم خونه دیگه شب شده بود و فقط نجینی تنها تو کاناپه چمباتمه زده بود و زل زده بود به تلویزیون و داشت تخمه میخورد.
رفتم کنارش نشستم و اون یهو فکشو اندازه ی ریش دامبل باز کرد و جیغ کشید و من فک کردم که داره تولدمو به روش ماری تبریک میگه اما بعد فهمیدم که من رو دمش نشستم.


شب که رفتم تو اتاقم ، تابلو های آویزان به دیوار هم تولدمو تبریک نگفتن و فقط بهم خبر دادن که دامبل آخرین هورکراکسمو هم به داخل ریش سیاهچال فضاییش فرو کرده. اشکال نداره. فردا دوباره بچه ها رو میفرستم برن درش بیارنـ...ا.. بچه ها که منفجر شدن.. اشکال نداره ، چیزی که زیاده مرگخوار.
ولی خب ، خودم که میتونم تولدمو به خودم تبریک بگم. رفتم سر صندوقچه ی خدابیامرز آقام . آقاجون سالازارو میگم.

درشو که باز کردم یه عالمه مار و مارمولک ازش ریختن بیرون ، اونا هم تولدمو تبریک نگفتن ولی میتونم قسم بخورم به زبون ماری بهم دیگه میگفتن که من خیلی خوشتیپم و قیافه ام آخرین مد خزنده اس.
بعدشم هر کدومشون رفتن تو یه سوراخی قایم شدن.
بعد چشمم افتاد به لباس عروسی ننه مروپم. خدابیامرزتش ، همیشه میگفت ..همیشه میگفت... همیشه چی میگفت؟ من که هیچ وقت ندیدمش.
ولی لباس عروسی خیلی قشنگه. میذارمش کنار.
بعد از اون ، یه بسته پودر سفید پیدا کردم که نمیدونم چی توش بود . ولی هر چی که بود بوی خدابیامرز دایی مورفینمو میداد.
دوباره دستمو بردم تو صندوقچه ، یه دوربین عکاسی قدیمی پیدا کردم. مشنگیه ، عکس ها توش حرکت نمیکنن. میتونم باهاش از خودم یه عکس بگیرم. مال بابا تام ریدله که نمیخوام اسم کثیفشو یدک بکشم. ولی خدابیامرز بابای خوبی بود. فقط نمیدونم چرا یهو تنهامون گذاشت. نمیدونم ، من که هیچوقت ندیدمش...چرا ، یه بار دیدم!
وقتی که کشتمش.

خب دیگه دستم خورد به ته صندوقچه ، تموم شد.
تمام یادگاری های خانواده ی من همینا بودن.
برمیگردم و لباس عروسی ننه رو برمیدارم. میرم پشت پرده ی پنجره ی اتاقم که کسی موقع پوشیدن لباس صورتی نیاد تو اتاق و منو نبینه ، ولی فک کنم یه دو سه چار پنج شیش هفت نفری تو کوچه وایسادن و به پنجره اتاقم خیره شدن.
بلاخره از پشت پرده اومدم بیرون و رفتم جلوی آینه. لباس یکمی تنگ بود ولی شبیه ننه شدم حتما. از خودم یه عکس میگیرم؛
بعدش دستامو از هم باز میکنم و تولدمو به خودم تو آینه تبریک میگم.
تولد ، تولدت ، تولدت مبارک ولدی ناز و کوچک...

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/8/8 23:28:31
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1387 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مامان گفت که خانم سوزان از بعد از ظهر امروز برای اموزش من و انددرو و سیسی می اید.بابا تاکید داشت که او یک اصیل زاده است و پدر و پدر بزرگ و پدر پدربزرگ و پدر پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ و پدر پدر پدر پدر بزرگش در سازمان کشتن مشنگ ها کار می کردند من خیلی دوست دارم زودتر اورا ببینم اخر می گویند او خیلی خانم خبیثی هست.من هشت سالمه ولی خیلی از این خانم خوشم می اید .سالازار کند که او زودتر بیاید

امروز خودم موهای سیسی را بافتم و نازش کردم.من سیسی را خیلی دوست دارم.او خیلی دوست داشتنی است .همش باد بزن مامان را برمیدارد و می گوید که من یک اشراف زاده هستم.خیلی خوشم می اید که ادای خانم بزرگ ها را در می اورد و ناخن مصنوعی های مامان سیریوس را برمیدارد.مامان سیریوس من و سیسی را خیلی دوست دارد ولی وقتی اندرو رو می بیند دماغش را می گیرد.من هم از او بدم می اید چون او یک بچه ی نق نقو و پررو است .او کلی گریه کرد که من موهایش را نبافتم و مامان دعوایم کرد که چرا او را دوست ندارم ولی من می دانم وقتی مامان بیرون برود من اندرو را ان قدر کروشیو می کنم تا دیگر نتواند گریه کند و باعث بشود که مامان من را دعوا کند.تازه سیسی هم کروش کروش می کند و کمکم می کند .ولی او هنوز کوچولو است

خانم سوزان امروز امد.او خیلی عصبی و بدخلق است ولی من خیلی از او خوشم می اید.من و سیسی و اندرو امروز سر کلاس نشستیم او امروز سیسی را دعوا کرد که موهایش را بافته است و من با او دعوا کردم چون دیدم که سیسی گریه اش گرفته است .من نمی خواستم سیسی ناراحت شود اندرو می خندید من دوست داشتم اورا خفه کنم .

او امروز خیلی سعی کرد به من طلسم های س..س..را بیاموزد ولی من یاد نمی گرفتم .من فقط کروشیو خوشم می اد و این اورا عصبانی می کرد.او میگفت که من نباید کروشیو کنم .وگرنه دختر بدی می شوم ولی من ان را دوست دارم.او وقتی که دعوا می کرد و جیغ می کشید من خنده ام می گرفت و خوشم می امد و سیسی هم موهای فرفری طلایی اش را تکان می داد و می خندید ولی اندرو با وحشت خودش را جمع می کرد.اه او خیلی ترسو است

خانم سوزان می گفت که من با این وضعم به هیچ جا نخواهم رسید.او می گفت که من فقط بلد هستم کروشیو کنم و هیچ کار دیگری نمی توانم انجام دهم.او می گفت من همین طور کودن می مانم اما من که ناراحت شده بودم و غرو.غر.و..غرورم جریحه دار شده بود گفتم که یک روز اورا می کشم .من کلمه ی غرور را تازه از سیسی یاد گرفته ام .گفتم که او ادای خانم بزرگ هارا در می اورد.بعد او همه چیز را به مامان گفت و دیگر نیامد ..من می ترسم که بی سواد بمانم ولی می دانم که مامان اجازه نمی دهد که ما سه تا بی سواد بمانیم.خب من چی کار کنم؟از طلسم های..س..س...خوشم نمی اید! تصویر تغییر اندازه داده شده

برگی از نوشته های بلاتریکس بلک 8 ساله

بیست سال بعد :

و اینک شبکه ی اختصاصی مرگخواران اعلام می دارد:

خانم سوزان مکافن دیروز خونین در جوی اب کنار سازمان کشتار مشنگ های رها شده بود.بدن شقه شقه اش که مشاهده می کنید گواهی بر این سخن است.اطرافیان اظهار داشتند که ساحره ی مو مشکی که صورتش را با شنل پوشانده بود وی را به قتل رسانیده است..این خبر تا چه اندازه صحیح است ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدی و مونتی کنار هم نشستن و دارن با همدیگه صحبت می کنن و هر از گاهی لبخندی بر لبانشان نقش می بندد و دوباره مشغول صحبت کردن می شن ...

- مونتی یادته بچه بودیم داشتیم بازی می کردیم . اون پسر همسایهه اومد اذیتت کرد ؟
- نه کدوم دفعه رو می گی ؟
- بابا همون دفعه که اومد اذیتت کرد و بابات بستش به راکت نیل آرمسترانگ !
- آها ... آره . یادش بخیر .


و مونتی و گیلدی با هم به فکر فرو می رن و مروری بر خاطرات قدیم می کنن ... گیلدی و مونتی که قد هر کدومشون به نیم متر هم نمی رسه روی علفای تو حیاط مونتی اینا دارن خاله بازی از نوع خیلی خفنزش می کنن و همش می زنن تو سر همدیگه که یه بچه ی تقریبا 70 سانتی - که کله ی خیلی بزرگی داشت و همین امر باعث می شد که قدش بلند تر جلوه کنه - وارد حیاط مونتی اینا می شه می گه :
- سلام مونتی . خوبی ؟ این کیه ؟
- سلام بوقی . این دوستمه . گیلدی .
- میای بازی کنیم ؟
- آره ... گیلدی بلند شو بریم با هم بازی کنیم .

... و هر سه تا با همدیگه می رن که بازی کنن . پس از گذشت 10 دقیقه ی زودگذر مونتی در حالیکه گریه از چشمانش می باره و بر روی گونه هایش می لغزه و به دهانش می رسه و از اون هم می گذره و بر روی زمین خشک می ریزه به سمت در خانه اشان (؟!) می ره و به سرعت اونو باز می کنه .
لحظاتی بعد کنار بابا آرتورش وایساده و داره تمام ماجرا رو واسش تعریف می کنه ... آرتور هم که به شدت عصبانی شده ، در حالیکه دست مونتی رو گرفته از خونه خارج می شه و به سمت اون بچه ی 70 سانتی حمله ور می شه و یه حرکت می زنه و بچه هه از یقه تو دست آرتور آویزون می شه .

گیلدی : سلام عمو آرتور . چطوری این حرکتو زدی ؟
آرتور : سلام گیلدی جان . بماند

آرتور دستشو از دست مونتی آزاد می کنه و دستی به سر گیلدی می کشه و پس از اون به سمت خونه ی همسایه روانه می شه و پس از اینکه به اونجا می رسه ، بچه ی همسایه رو میندازه رو زمین و یه طناب ظاهر می کنه (پست هری پاتری شد ناظر ) و بچه رو به یه وسیله ی مجهول الحالی می بنده و یه چیزی رو آتیش می زنه .

زمین و زمان به همدیگه دوخته می شه و اون وسیله ی مجهول الحال پس از اینکه یه آتیش خیلی بزرگی در تهش (؟!) ایجاد می شه به هوا می ره و اون بچه هم با آخرین توانی که داره جیغ می کشه و به آسمون می ره ...


« ... و ما نیل آرمسترانگ را از خاک آفریدیم و بچه ی همسایه را نیز هم () . و همه بدانند که عاقبت آنان که به سوی سیاهی و گمراهی کشیده شوند چگونه خواهد بود ... »
آلبوس نامه ، صفحه 1987

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/3 11:05:30
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1387 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اه! امروز هم غذا ته گرفت!
از وقتی مروپ شوهر کرده و رفته خونه ی بخت، همه ی کارای خونه افتاده گردن من.
این ماروولوی بی عار هم که دست به سیاه و سفید نمیزنه. فقط بلده غر بزنه و ارد بده. خدا بیامرزدت ننه! چی کشیدی از دست این مرد!

دیروز با رفیقاش قرار گذاشته بودن که برن پارک سر کوچه شطرنج بازی کنن.
ارواح خیکش! فکر کرده نمیدونم با دامبل و مینروا و گلرت هر شب میرن تماشای جارورانی فرمول یک.
پیرمرد احمق به جای اینکه حقوق بخور و نمیر بازنشستگیش رو خرج سر و سامون دادن به زندگی بچه هاش کنه، میبره سر شماره ی 17 شرط میبنده که بهترین رتبه اش تو مسابقات، نفر یکی مونده به آخر بوده، یه بار. اونم به خاطر نقص فنی جاروی نفر آخر بود که تو همون دور اول از خط خارج شد!!!

وقتی هم که بهش میگم: باباجون! تو هم رو هر شماره ای که دامبل شرط میبنده، شرط ببند. میگه: پسرجان! تو این چیزا حالیت نمیشه. من سی ساله تو کار فرمول یکم. می دونم این شماره ی 17 آینده ی درخشانی داره. بالاخره من رو پولدار می کنه.

به درک! به من چه اصلا؟! بذار هر غلطی دلش میخواد بکنه. همین که تو خونه نباشه، جای شکره.
مثلا همین امروز نشست تو خونه، چه گلی به سرم زد؟ به جای اینکه پاشه یه کمکی کنه، یه رختی بشوره، یه جارویی بزنه، یه شیشه ای پاک کنه، لم داده بود جلوی تلویزیون، به جون من غر میزد.

راستی! یادم رفت بگم. از وقتی مروپ شوهر کرده، اینجا شده مهد کودک!
صبح کله ی سحر، میاد بچش رو (که خوابه اون موقع صبح!) میذاره ور دل من، میره دانشگاه! آخر شب هم میاد بچش رو (که خوابه اون موقع شب!) میزنه بغلش، میره خونش!
من نمی دونم، این بچه کی ننه، باباش رو میبینه؟
شیر دادنش، حموم بردنش، کهنه عوض کردنش، مریضخونه بردنش و هزارجور بدبختی و گرفتاریش افتاده گردن من، اونوقت ماروولو بی دردسر ورش میداره، میبره پارک، براش بستنی میخره.
آخرش هم مروپ میگه: خان داداش از بابا یاد بگیر! ببین، بچه ام رو چقدر دوست داره!!!

من نمی دونم، این بچه ی تخس بی ادب رو چجوری باید دوست داشته باشم؟
دیروز پیشبندش رو بستم، نشوندمش پشت میز، یه کاسه فرنی هم گذاشتم جلوش.
خودم هم برگشتم پیاز خورد کنم. چشمتون روز بد نبینه، یهو چنان دردی پیچید تو استخونام که نگو و نپرس. اولش فکر کردم، مصرفم دیر شده. ولی بعدش که برگشتم دیدم بچه چوبدستی من رو ورداشته، داره به زمین و زمان "کلوشیو" میفرسته!
مرلین آخر و عاقبت این بچه رو به خیر کنه.امروز که دو سال بیشتر نداره اینه، فردا دزد و زورگیر نشه خوبه!

بی خیال! برم بگیرم بخوابم، فردا هزار جور کار دارم. قراره قالی ها رو از قالیشویی بیارن. این دفتر خاطراتم دیگه داره تموم میشه. فردا یادم باشه، برم یه نوش رو بخرم.

خب دیگه، شب بخیر مورفین! خواب بدون ماروولو ببینی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات بلیز برگه 1026

- ایـــــــشتل ... واشلین! پشش بدین! بنگ بنگ بنگ (صدای تفنگ دو لول)

بلیز و مورگان و آنی مونی همونطور که میدوئن .. توی یک راهروی فرعی میپیچین تا به طور موقت از تیرأس گلوله های آلبوس در امان باشن ... در همون حال مورگان دست بلیز رو بازمیکنه و شی لزجی رو در دستش میذاره ...

بلیز: ایــــــــــــــی .. این دیگه چیه؟
مورگان: این دندون مصنوعی های آلبوسه ... موقع خواب از زیر بالشش کش رفتم ... ببینید من سر آلبوسو گرم میکنم .. شما هر طور شده باید دندون مصنوعی ها رو به لرد برسونین .. لرد میخواد با دندون مصنوعی های آلبوس برای خودش هورکراکس درست کنه .. پس منتظر چی هستین؟ برین دیگه .. من سرگرمش میکنم ...

بلیز و آنی مونی که کاملا اهمیت ماموریت رو درک میکردن بدون کوچکترین کلامی از مورگان که آماده مقابله با دامبل شده بود جدا شدن و شروع به دویدن کردن .. از این راهرو به اون راهرو تا سر انجام به فضای باز رسیدن و میخواستن آپارات کنن که ناگهان صدایی باعث توقف آنها میشه ....

صدایی از دور دست ها: بـــــــــــنگ .. بــــــــــــــنگ! دنلول مشنوعی هام کجلاست؟

آنی مونی: من فکر میکنم نباید مورگان رو ترک میکردیم .. بهتره برگردیم بهش کمک کنیم ...
بلیز که شدیدن ترسیده بود و میخواست هر چه زودتر اونجا رو ترک کنه:
- نشنیدی که چی گفت؟ مورگان داره سر آلبوسو گرم میکنه تا ما بتونیم دندون مصنوعی های آلبوسو به لرد برسونیم ... ما باید به راهمون ادامه بدیم ... مورگان خودشو فدای ما کرده .. ما باید قدر این فداکاری رو بدونیم ...

- حلف بژن! بــــــــــــــــــنگ بــــــــــــــــــــــــنگ!
صدای مورگان از دور دست ها:
- غلط کردم .. خواهش میکنم دیگه شلیک نکن! همشونو لو میدم .. آنی مونی و بلیزن .. از اونطرف رفتن ! آی به دادم برسین ... کمک! من دیگه نمیتونم تحمل کنم ...


بلیز!!!!!!!!!!!!!
آنی مونی: دیدی؟ ما باید برگردیم به مورگان کمک کنیم!
بلیز که شدیدا بی قرار و وحشت زده شده: نه .. ماموریت لرد در اولویته .. ما باید این شی رو به دست لرد برسونیم ...

- دنلولام کجلاشت؟ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ! (افکت به رگبار بستن)
صدای مورگان از دور دست ها: گور بابای ماموریت لرد! اصلا مرگخوارا و لرد به درک! من غلط کردم .. بوق خوردم .. تو رو خدا بیاین منو نجات بدین! برگردین ...


آنی مونی: باید بهش کمک کنیم .. از ما کمک میخواد!
بلیز: ... شونصدتا تیر خورده ... دیگه کاری از دست ما برنمیاد . ما دیر متوجه شدیم .. بهتره بریم ....

بنگ بنگ بنگ!
صدای مورگان از دور دست ها: آیییییییییییییی خیلی ازم خون رفته ولی اگر خودتونو برسونین هنوزم امید هست .. بیاین کمـــــــــک! ماموریت لرد کیلو چنده ؟ آینده مرگخوارا و هورکراکس های لرد همه بره به جهنم .. یکی بیاد نجاتم بــــــــــده!
بنگ بنگ بنگ بنگ
- کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!


بلیز: خب مثل اینکه مرد دیگه من صدایی نمیشنوم ..
آنی مونی: چرا من میشنوم .. گوش کن ..

افکت گوش دادن به صدا:
بنگ بنگ بنگکمــــــــــــــــــــــــــــــکـــــــــــــــــم کنین!

بلیز: نه خیالاتی شدی ... صدایی نمیاد .. همه چیز تموم شده!
آنی مونی!!!!!!

بالاخره بلیز که شدیدا گرخیده بود بدون توجه به درخواست های کمک مورگان آپارات میکنه و آنی مونی هم بلافاصله احساس تنهایی بهش غلبه میکنه و دنبالش میره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون اجازه ي صريح

ريگولس آكچروس بلك

ورود ممنوع!

در را به آرامي هل داد . به دور و برش نگاهي انداخت و زماني كه مطمئن شد كسي در راهرو نيست ، وارد اتاق شد. در را به آرامي پشت سرش بست ، تا آخرين لحظه بيني اش را به در چسبانده بود تا مبادا كسي در راهرو ورودش را ديده باشد.

به اتاق با فضاي سياه و تاريك نگاهي انداخت ، يك لحظه مكث كرد و بعد به چوبدستي اش تكاني داد . نور به داخل لوستر طلايي و قديمي برگشت. جاي چند شمع خالي بود؛ ظاهرا خيلي مدت بود كه كسي براي پر كردن جاي خالي شمع ها تلاشي به خرج نداده بود. اكنون جاي خالي شع ها را فضولات جغدي پر كرده بود.

بي ترديد و با عجله به سمت تختي رفت كه در گوشه ي اتاق به شكل اوريب و نامعمولي قرار گرفته بود. خم شد و سرش را به زير تخت برد. ملافه ي رو تختي را از جلوي ديدش كنار زد. نهايت تلاشش را كرد تا بتواند چمداني كوچك را از زير تخت بيرون بكشد. پس از كمي تقلا ، بلاخره موفق شد. روي تخت نشست و چمدان را روي پايش گذاشت.

از كاري كه ميخواست انجام دهد ، مطمئن بود ولي لحظه اي مكث كرد. سرش را بلند كرد و به آينه اي در روبرويش نگاهي كرد. آينه ي قدنمايي كه با فلز استيل تزيين شده بود. ظاهرا كمي كج بود ،چون خودش را كاملا در آيينه نميديد.

اگر نميدانست كه به آيينه نگاه ميكند ، شايد تصور ميكرد در برابرش برادرش ،سيريوس ، ايستاده است . سرش را تكاني داد و موهايش را از روي چشم چپش دور كرد. نه! زياد نميتوانست به سيريوس شباهت داشته باشد . او يك خائن به اصل و نسب بود. كسي كه چهار سال تمام بود از خانه ي آباء و اجدادي اش فرار كرده بود و به خانه ي پدري يكي از محفلي ها پناهنده شده بود. حتي در هاگوارتز هم نميخواست با سيريوس ملاقات داشته باشد. راهش از او جدا بود و الان ديگر تصميمش را گرفته بود...راهشان اگر تا به حال جدا از هم بود ، اكنون به نقطه ي مقابل هم ميرسيد.

در ذهنش به ياد آورد :


_راستي....ازت يه سوال دارم.

در چشمان ريگولس برقي درخشيد . با دستش خودش را روي كاناپه بالا كشيد . خود را براي سوال پرسيدن آماده ميكرد. لحن صحبتش به خوبي توانسته بود توجه نارسيسا را جلب كند.مانند بچه اي كه انتظار لطفي از مادرش داشته باشد ...

_خب ...بپرس.

ريگولس نفسش را در سينه حبس كرد و باز تكاني روي كاناپه خورد . نميدوانست واكنش نارسيسا در مقابل سوالش چه خواهد بود. ميخواست عطش نارسيسا براي شنيدن سوال به اين مهمي بيشتر شود ولي ديگر نميتوانست معطل كند .

_خب... من ميخوام به لرد تاريكي بپيوندم.

نارسيسا سرش را كمي تكان داد و چيني به ابروهايش انداخت. باز سرش را صاف كرد و به روبرويش خيره شد و به طور ناگهاني قهقه اي مستانه زد . به جلو و عقب خم ميشد و هر لحظه قهقه اش بلند تر ميشد. بعد از چند لحظه توانست خود را كنترل كند. به پشتي كاناپه اش تكيه داد: هي ريگولي... خيلي خوب بود...خيلي خنديدم. اما نبايد با اين وضعيت منو زياد ميخندوندي...

نارسيسا به شكم برآمده اش اشاره ميكرد. مطمئنا ريگولس ميدانست كه او باردار است ولي اين چه ربطي به خواسته ي او داشت؟ گويي جواب نارسيسا توهيني به درخواستش بود. دندانهايش را به هم چسبانده بود و آراره ي بالايي اش به شدت روي آرواره ي پاييني ميلغزيد.

_تو دو هفته پيش از هاگوارتز بيرون اومدي...تاحال چند بار اسم لردسياه رو شنيدي؟ دو بار يا شايدم ...سه بار؟ هنوز زوده كه به اين چيزا حتي فكر كني...

و نارسيسا باز خنديد.


از تصور آن حرفها خشمي درونش دوباره شعله كشيد. ميبايست اثبات ميكرد كه اين درخواستش خواسته اي بچگانه نبوده است.

چمدان را باز كرد و نگاهي سرد و خيره به محتويات آن انداخت. كاغذ پاره هايي كه روي هم انباشته شده بودند. تكه هاي پيام امروز و چند روزنامه ي مشنگي. همگي از اتفاقات شومي ميگفتند كه در دنيايش در اين يكي دو سال اخير اتفاق افتاده بودند؛ آرشيو موضوعي از جنايات لرد ولدمورت. ميتوانست همه ي آنها را به چاپ برساند و مسلما بيشتر از دو جلد كتاب ميشد. برگي را از آرشويش برداشت.و با غرور خاصي آن را جلوي چشمانش گرفت. پيام امروز در تيتر دوم اش زير عكسي از جايي منهدم شده نوشته بود:


در مقابل پاتيل درزدار ؛مرگخوار فراري ، دو مشنگ را به قتل رساند.


براساس گزارش ماموران اداره ي اجراي قوانين جادويي، ظهر امروز ، در پاتيل درزدار يك دوئل صورت گرفت.تام ،مدير كافه ميگويد كه ظاهرا مردي كه نام اسمشونبر را به كار برده بود،مورد حمله ي مرد شنل پوشي قرار گرفته كه در كافه حضور داشته است. بلافاصله پس از اين حمله ، تعدادي از ماموران مخفي وزارت در محل حاضر شدند و به درگيري با مرگخوار مورد نظر پرداختند.

اما مرگخوار ِ تنها كه شكستش حتمي بود ، به بيرون كافه و به سمت خيابان مشنگي چرينگ كراس متواري شد . و براي جلوگيري از تعقيب وزارتي ها ، درب ورودي كافه را در پشت سرش منفجر كرده است. در اثر اين انفجار يك مرد مشنگ و دختر 6 ساله اش كه در حال تردد در خيابان چرينگ كراس بودند ، به قتل رسيدند. اين انفجار به عنوان انفجار گاز خط لوله ي زيرزميني چرينگ كراس در ميان مشنگها شايع شده است.

اين اصرار افرادي منسوب به سازمان سري محفل ققنوس است كه بدون واهمه نام اسمشو نبر را به زبان مياوردند.هويت اين مرد كه اكنون در سنت مانگو به سر ميبرد، آشكار نشده است. مرگخوار متواري نيز شناسايي نشده است. اين اولين باري نيست كه جمعيت مشنگهاي بيگناه، قرباني..
.

و روزنامه را با يك تا درون جيبش جا داد. اگر نارسيسا ميدانست كه مرگخوار متواري ،كسي جز ريگولس نبود ، هيچ وقت چنين حرفي نميزد....اين ريگولس بلك بود كه دو نفر را به قتل رسانده بود...حتي يك دختر كوچك.... از چشمان بيروح اش قطره اي اشك چكيد. نه ديگر! وقت فكر كردن هم تمام شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/14 13:15:10
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده