_______________________________
چشمان لرد با شنیدن اسم انیتا گردشد و بعد با چشمانش به دنبالش گشت که ناگهان با صدای جیغ بارتی به خودش امد
_هی ! بابایی نگاه کن این جیمز رو .منو اذیت می کنه!شوکولاتشو بهم نمی ده بابایی بکشش
لرد با عصبانیت به طرف جیمز رفت ولی با نگاه سرزنش امیز انیتا ایستاد و با نگرانی اتاق را نگاه کرد که مملو از محفلی ها و مرگخوارانی بودند که مدام توی سر هم دیگه می زدند
لرد با عصبانیت به طرف بلا رفت و در حالی که از خشم می لرزید چوب دستی اش را بالا اورد و با صدای عصبی گفت :بلا ؟ارباب رو دعوت کردی محفلی ببینه؟کروشیو؟
بلا با نگرانی به لرد نگاه کرد و بعد به انیتا که لبخند شومی چهره ی سفیدش را پوشانده بود.با نگرانی چوب دستی لرد را نگاه کرد که نجینی را نوازش می کرد و بعد با نگرانی گفت :ارباب ببخشید من اینا رو دعوت نکردم.اون سیریوس خائن دعوتشون کرد.ارباب من بهشون گفتم که نباید اینا رو دعوت کنی .بهشون گفتم که مهمونی که لرد با وقار و با احترام و قدرتمند و جادوگر سیاه قرن و صاحب اختی...
لرد که به حرف های بلا عادت کرده بود و می دانست که اگر فرصت بدهد صفات نیکویش تا رقم بیست هزارم نیز شمرده می شود (بقیشو هنوز نساخته) با عصبانیت زهرچشمی انداخت و نجینی را دور گردنش سفت تر کرد و بعد به طرف صندلی سبز و بلندی و شاهانه ای که در بالای اتاق قرار داشت حرکت کرد
الفرد با عصبانیت به طرف لرد امد : ببخشیدا ولی این صندلی دامبله نه تو
لرد فریاد کشـید : چی گفتی؟صندلی کیه؟نشنیدم
الفرد :من ؟من چیزی گفتم؟
در همان لحظه دامبل فرشته ی نجات الفرد شدو در حالی که به ریش های بلند و نقره فامش دست می کشید به لرد خیره شد که روی صندلی نشسته و غرورش جریحه دار شده بود
_ اوه تامی؟ نمی ای برقصیم؟باشه مشکلی نسیت.پرسی هم که نیست.باید روشمو عوض کنم.
سپس در مقابل چشمان بهت زده ی لرد به طرف انیتا رفت و با لحن گرمی گفت :هوم انیت ! امشب خیلی خوشکل شدی.خیلی جذاب خیلی سفید خیلی خیلی..
لرد به انیتا نگاه کرد که با ملایمت درخواست دامبلدور را پذیرفت و دستانش را در دستان دامبل گذاشت.لرد به بلا نگاه کرد که با لبخند رضایت بخشی انیتا را نگاه می کرد که با دامبل سرگرم است و لرد را که بی تفاوت نسبت به انیتا روی صندلی نشسته است و با وجدانش حرف زد
لرد :بنظرت من چی کار کنم وجدان؟
وجدان خوبه :خب معلومه تو باید به طرف بلا بری و نگذاری احساس تنهایی کنه.انیتا یک سفیده تو دارکی سیاهی خشنی خفنی
وجدان بده :نه نه بلا همیشه هست .به طرف انیتا بشتاب و سعی کن اونو توی رسته ی سیاهی بکشی.مطمئن باش که همیشه حرف من درسته
وجدان خوبه :حرف نزن بابا تو فقط بلدی لرد رو به کارای بد راهنمایی کنی
لرد :حرف کدومتونو گوش کنم ؟
وجدان بده :تامی تو همیشه به حرف من گوش کردی و به نتیجه رسیدی..وقتی اون پسره هری رو در سن سیزده سالگی کشتی و بعد هم مامان و باباش رو کشتی...وقتی که باباتو کشتی مامانتو خفه کردی..
لرد :هوم اگه من هری رو کشتم جیمز اینجا چی کار می کنه؟
وجدان خوبه :ولش کن بابا حواس پرته حرف منو گوش کن

وجدان بده :تامــی به حرف من گوش کن..همیشه به قدرت رسیدی
لرد که گیج شده بود دستانش را مشت کرد.تصمیمش را گرفته بود .به الفرد نگاه کرد که از رنگ کیک می نالید وسفارش های مختلفی می داد.کلماتی مثل ریون..ابی..کیک ابی..خامه و دکوراسیون در سرش می پیچید
_خب برین وجدانا دیگه بهتون احتیاجی ندارم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

( ...
... )
)
... هیچی قربان ! به جون بچه هام هیچی ازتون پنهون نکردیم ...
بر لبانش بود .
ما رسیدیم ! گفتی تامی قراره برقصه ما با کله خودمونو رسوندیم ببینیم همرقص قبول می کنه ؟ آنیت ... آنیت ... بیا دخترم ! امروز روز شکوفایی توئه

) .
نه بابا . بلا خودش نامه داد ما رو دعوت کرد ...


همونطور كه ميدونيد شما اينجا جمع شديد كه به مناسبت 111 امين سالروز تولدم ، يك جشن با شكوه برقرار كنيد. خب ...برقرار كنيد ديگه.
اونهم با بچه ي دورگه اش؟ هرگز!
